رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    617
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. اگر از من بپرسند چرا انقدر موهایت سفید شده! در جواب این شعر را می‌گویم: کار سن نیست که اینگونه زمین گیر شدم، من به‌اندازه‌ی غم‌های دلم پیر شدم 😢 🫠 🫠 

  2. گفتند که عاقل شو و از عشق حذر کن

    دیدند که من، خنده‌زنان، شعله‌ورم من

    دیوانه شدن کارِ دلِ خسته‌ی ما بود

    عاقل که شود بی‌تو، مگر بیخبرم من؟

  3. انگیزشی:

    گاهی قوی‌ بودن یعنی آرام یک قدم کوچک برداری، وقتی همه‌چیز درونت فریاد می‌زند که «بنشین و جا بزن».

     

     

  4. مسکینی را دیدم که با کفش پاره، شکر می‌کرد خدا را. 

    گفتم: کفش پاره که شکر ندارد. 

    گفت: یکی شکر می‌کرد خدا را، دیدم پا ندارد. 

  5. اخه تو گفتی اما خب.. دیگه فکر کردم میخواین بپیچونین. ولش من پاک کردم هر کار میخواین بکنین
  6. یه سوال دارم از شما. شما که نمیدونی کارایش چیه، و چجوری استفاده میکنن، چرا گرفتی؟
  7. اولین نفر من گفتم ولی الان دلم نمیخواد باهاش رمان بنویسم. فقط میخوام بهش بگم: خیلی ماهی. کارت حرف نداره دختر. موفق باشی و همیشه خوش بدرخشی.
  8. #پارت هفت... مدینه گفت: - از شیطنتات می‌گفتیم. فرشاد دست روی موهای خرمایی ماهور کشید و گفت: - باز کن موهاتو. اونجوری قشنگ‌تر میشی. ماهور چشمی گفت و موهای فرفریش را باز کرد، تا گودی کمرش می‌رسید. فرشاد عاشق موهایش بود؛ انگشتانش را داخل موهای ماهور می‌کرد و تا پایین می‌کشید. فرشاد گفت: - هیچ وقت کوتاهشون نکن. من با این موها زنده‌ام. ماهور با لبخند به مدینه نگاه کرد و گفت: - موهام به مامان رفته، فرفری و قشنگه. لحظه‌ای چشمان فرشاد را غم گرفت ولی با عشق همسرش را نگاه کرد و گفت: - خود مامانت خوشگله خب. مدینه خندید و گفت: - امان از زبون تو فرشاد. طناز با حسادت گفت: - موهای من مگه زشته؟ چرا کسی ازشون تعریف نمی‌کنه؟ فرشاد قهقهه‌ای سر داد و گفت: - موهای تو هم خوشگله،حسود خانم. شیشه‌ی عمر فرشاد رو سر شما سه تاست. ماهور مظلومانه گفت: - بابا جون! می‌دونی از کیه با هم تفریح نرفتیم؟ فرشاد انگار که جسمی سخت سینه‌اش را بفشارد حسرتی کشید و گفت: - می‌دونم. فردا می‌خواین بریم دور دور؟ سه نفرشان با ذوق، پیشنهاد فرشاد را قبول کردند. *** روی کوهی سرسبز خارج از شهر بساط کردند. فرشاد و سروش درحال آتش روشن کردن بودند و مدینه و دخترا به پیاده روی رفتند. بعد از کلی گشتن و لذت بردن از طبیعت، پیش فرشاد و سروش برگشتند و روی زیر اندازه حصیری جا خوش کردند. مدینه گفت: - ببینم چای نذاشتین؟ تشنه شدیم. فرشاد چوب درون آتش را جابه‌جا کرد و گفت: - چای هم گذاشتیم برای خانمای ورزشکار، فقط یکم فرصت بدین تا بیارم. سپس با آرامش از قوری چای داخل لیوان ریخت و پیش بقیه رفت و گفت: - چای لب سوزِ قند پهلو، خدمت خانواده‌ی دوست داشتنی خودم. مدینه تشکر کرد و چای‌ها را یکی یکی به دست بچه‌ها داد و گفت: - این چای خوردن داره. ببینیم آقا سروش و باباش چیکار کردن. ماهور که از هوای خوب و منظره‌ی اطراف به وجد آمده بود گفت: - اینجا بی نظیره. چرا تاحالا ما رو اینجا نیاورده بودی باباجون؟ فرشاد با خوشی جواب عزیز کرده‌اش را داد: - فکر نمی‌کردم از اینجا خوشتون بیاد. از این به بعد هر موقع بخواین می‌آیم. ماهور چای را درون دوتا دستش گرفت و گفت: - باید تنبیه بشی که بدون ماهوری اینجا می‌اومدی. از این به بعد هر روزجمعه باید بیایم اینجا. فرشاد به پرو بودن عزیز کرده‌اش خندید و گفت: - هر هفته که نه. ولی هر چند هفته، یه بار اشکال نداره. ماهور لب ورچید و بعد گفت: - بابایی! با کی اینجا می‌اومدی؟ فرشاد: - با دوستام می‌اومدم. چند بار هم با مامانتون اومدم. ماهور اخم کرد و گفت: - سر ما کلاه گذاشتین و تنهایی اومدین؟ فرشاد: - پدرسوخته. یعنی من و مادرت حق نداریم با هم بریم گردش؟
  9. #پارت شش... همینطور که مدینه و فرشاد مشغول حرف زدن بودند، سروش در را باز کرد و وارد خانه شد، با دیدن فرشاد با ذوق گفت: - بابا! کی اومدی؟ بعد با دو به سمت فرشاد رفت، مدینه از رو پای فرشاد بلند شد و جایش را به سروش داد. فرشاد پسرش را بغل کرد و بوسید. سروش را از خودش جدا کرد و گفت: - خوبی پسر؟ دلم برات تنگ شده بود. سروش کنار فرشاد نشست و گفت: - منکه اصلا دلم تنگ نشده بود. مدینه خندید و گفت: - راست میگه! عمه‌ی من بود گریه می‌کرد که دلش برای باباش تنگ شده، سروش که نبود. سروش با تخسی گفت: - مامان دیگه. فرشاد خندید و موهای سروش را بهم ریخت. مدینه چای آورد و فرشاد درمورد جلسات و سفرش توضیح می‌داد. سه نفرشان چای می‌خوردند که طناز هم وارد خانه شد و همانند سروش به سمت پدرش رفت و بعد از رفع دلتنگی کنار روبه‌روب پدرش نشست. فرشاد گفت: - ماهور کو؟ نمی‌خواد بیاد! هوا داره تاریک میشه. طناز گفت: - عادت داره، انقد مشغول کتاب خوندن میشه که زمان و مکان از دستش درمیره، میاد خودش. *** ماهور با دیدن ساعت عزم رفتن کرد که دوباره همان مرد چهل ساله، کنارش نشست. ماهور گف: - بازم شما؟ من دیگه می‌خوام برم. رضا گفت: - می‌خوای برسونمت؟ ماشین رفیقم دستمه. ماهور بلند شد و گفت: - ممنون با تاکسی میرم. رضا اخم کرد و گفت: - تاکسی که امنیت نداره این ساعت از شب. تعارف نکن می‌رسونمت. ماهور کوله‌اش را روی دوشش انداخت و گفت: - ممنون! زحمت نمیدم خدانگهدار. از کنار مرد گذشت که مرد آرام گفت: - تینا! وایستا بابا برسونتت. ماهور انگار که برق گرفته باشد، لرزید و با تعجب نگاهش کرد، با اینکه ناراحت شد ولی آرام گفت: - متاسفم بخاطر گم شدن دخترت، ولی اسمِ من ماهورِ، نه تینا. با اجازه. سریع از کتابخانه خارج شد و بعد از گرفتن تاکسی به خانه رسید. با دیدن فرشاد چنان از خود بیخود شد و صورت پدرش را بوسه باران کرد که صدای طناز و سروش را درآورد. در این بین فرشاد و مدینه با خنده نگاهشان می‌کردند. بعد از کلی لوس باری درآوردن ماهور و سروش برای پدرشان و خنداندن آنها، سر میز شام رفتن. ‌*** یک ماه تا کنکور مانده بود و ماهور هر روز بیشتر از قبل تلاش می‌کرد چرا که می‌خواست پزشک شود. با کلی خستگی چشم از کتاب برداشت و به خواست خوردن کیک و چای از اتاق خارج شد. هنگام پایین رفتن، صدای مادر، پدر و خواهرش را که از پذیرایی می‌آمد را می‌شنید که باهم مشغول صحبت و خنده بودن. ماهور نزدیک رفت و گفت: - بدونِ من خوش می‌گذرونین؟ فرشاد خندید و گفت: - بیا دختر که به موقع اومدی، این مادر و دختر داشتن زیرآب تو رو میزدن. ماهور کنارشان جای گرفت و گفت: - چی می‌گفتین؟
  10. من یه پرنده‌ی رهایم از شارمین خلایق از مصفا
  11. من سه سالی هست مینویسم و دلم خواست منتشرشون کنم تو اینترنت. توی چندتا انجمن و سایت ثبت نام کردم که یکی دوتاش برام باز نشد و یکی و کلا رمزش و یادم رفت فقط همینجا باز شد برام. وقتی با فضاش و قوانینش اشنا شدم کلا بیخیالش شدم و به خواست دوستام یکی از رمانام رو به صورت پارت به پارت داخل روبیکا به صورت خصوصی میذاشتم تا بخونن. بعد یکم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که امتحانه دیگه .منو که نمیکشن ‌. بعد از دوماه مجدد اومدم و شروع کردم. الان چندماهی هست که اینجام. و منو واقعا نکشتن😂🤦‍♀️
  12. گاهی هم اهنگ میذارم و به مسخره تربن شکل ممکن میرقصم و شاد و غمگینش مهم نیست 😑 😶‍🌫️
  13. وقتی حوصله ام سر میره به زمین و زمان فحش میدم تا سرگرم شم😑 😵
  14. بله. فیلم کره‌ای درمورد زامبیها. قشنگ بود
  15. فقط یه روز نبود، مدت زیادی و هر روز جند بار میدیم. 🤦🏻‍♀️ 😑 داستان یک زن باردار ایرلندیه که بخاطر مشکلات داخلی میخواد فرار کنه اسپانیا. تو کانتینر قایم میشه و هوا طوفانی میشه و کانتینر میفته تو اب،... ارزش چند بار دیدن و داره
  16. اهل فیلم نیستم. دزدان دریایی کارائیب و از بچگی میدیدم و دوست دارم. ناکجا هم بخاطر موضوع جدید و جالبش زیاد نگاه کردم.(تو یه روز چهار بار دیدمش🤦🏻‍♀️)
×
×
  • اضافه کردن...