-
تعداد ارسال ها
617 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
18
تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
مهدیه طاهری پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
ناکجا. دزدان دریایی کارائیب 😬- 45 پاسخ
-
- 2
-
-
-
سخت کوش خون گرم
-
حرصی و خوش صدایی
- 45 پاسخ
-
- 1
-
-
دختر خوب ولی زودرنجی
- 45 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
خیار خوش بو😂 -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
خیار تاریخ مصرف گذشته😑- 96 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
رزِ اهن پرست- 96 پاسخ
-
- 2
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
معشوقه سبز پرست. (خدایا من دیگه برنمیتابم) -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
عسل در سبزه زار- 96 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
دربان فسفری 😸- 96 پاسخ
-
- 1
-
-
ماهور رمان نیمان | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت پنج... در حیاط خانهی پدر، ماهور روی تاب نشسته بود و کلافگی در چهرهاش بیداد میکرد. طناز روبهرویش، در آلاچیق نشسته بود و میوه پوست میگرفت. گفت: - چیشده ماهوری! چقد ناراحتی؟ ماهور پاهایش را روی زمین گذاشته بود و فقط تکانهای کوتاه میخورد. گفت: - هیچی. دلم برای بابا تنگ شده. طناز که تمام حواسش به سیب داخل دستش بود گفت: - منم همینطور. ولی ناراحتی نداره که، گفت دو روز دیگه میاد. ماهور یاد رضایی که دو روز پیش دیده بود، افتاد و گفت: - طناز! میگم تو شناسنامهی مامان و بابا رو دیدی؟ طناز با تعجب نگاهش کرد و گفت: - آره دیدم، چطور؟! ماهور کنجکاوانه نگاهش کرد و گفت: - چند ساله با هم ازدواج کردن؟ طناز دوباره مشغول پوست گرفتن سیب شد و گفت: - دقیقا دو سال قبل از بدنیا اومدن من، یعنی بیست و چهار سال پیش. چرا میپرسی؟ ماهور: اسم من تو شناسنامهی مامان و بابا هست؟ طناز انگار که یک دیوانه دیده باشد نگاهش کرد و گفت: - واا! معلومه که هست، تو بچهشونیاا. مشکوک نگاهش کرد و گفت: - این سوالا برای چیه؟ ماهور که خیالش راحت شد، لبخند زد و گفت: - یهویی ترسیدم که نکنه اسم منو نزده باشن. طناز قهقههای سر داد و گفت: - تو هم یه جور خاص دیوونهای. ماهور خندید، از روی تاب بلند شد و کنار طناز نشست و برای خود میوه پوست گرفت... *** در خنکای عصر، فرشاد ماشین را زیر سایهبان پارک کرد و وارد خانه شد. بلند گفت: - صاحبخونه کجایی؟ کسی نیست بیاد پیشواز؟ مدینه از آشپزخانه با عجله وارد پذیرایی شد و با ذوق گفت: - فرشاد! فرشاد با تمام خستگی که داشت، لبخند زد و گفت: - به به کدبانوی من، خوب هستین؟ مدینه با ذوق نزدیک رفت و درون حصار تنگ بازوان همسرش پنهان شد و گفت: - چقد دلم برات تنگ شده بود. فرشاد بعد از کاشتن بوسهای بر روی موی همسرش، گفت: - منم دلم برات تنگ شده بود. بچهها کجان؟ بگو بیان که دلم براشون یه ذره شده. مدینه بعد از جدا شدن از شوهرش، گفت: - نیستن. فرشاد متعجب گفت: - کجا رفتن؟ مدینه به سمت مبل اشاره کرد و گفت: - بشین خستهای. همینطور که فرشاد به سمت مبل میرفت، مدینه گفت: - طناز رفته گالری دوستش، ماهور کتابخونه است و سروشم رفته خونهی عمهاش، تا با هادی بازی کنه. فرشاد روی مبل جا گرفت و گفت: - ای بابا! حیف شد، من به امید اونا اومده بودم. مدینه با حسادت گفت: - عه! فقط بخاطر بچهها اومده بودی، آره؟ مدینه هم که هیچی دیگه. فرشاد خندید و دست مدینه را کشید و که او هم تعادلش را از دست داد و روی پای فرشاد نشست. مدینه شاکی شد و گفت: - چیکار میکنی؟ فرشاد خندید و گفت: - خانم من که حسود نبود. نمیدونی چقد منتظر بودم کارام تموم شه و بیام پیش شما. مدینه لبخند زد و گفت: - شوخی کردم، بچهها هم خیلی دل تنگت بودن، همش بهانه میگرفتن.- 8 پاسخ
-
- 4
-
-
- اجتماعی
- عاشقانه در سکوت
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ماهور رمان نیمان | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهار... ماهور از نگاه خیرهی مرد ترس داشت، دستانش شروع به لرزیدن کردند، ولی سعی کرد به خود مسلط باشد و بی اهمیت به مرد شروع کرد به درس خوندن، ولی زیر نگاه کنجکاو مرد خیلی معذب بود و دائم نفس عمیق میکشید. ماهور با استرس و حواس پرتی، اولین مسئله را حل کرد، مسئلهی بعدی را نتوانست، زیر چشمی به مرد نگاه کرد و باز مشغول حل کردن مسئله شد، وقتی ناامید شد، زیرلب گفت: - لعنتی! چرا نمیفهمم. و این حرف از گوشهای تیز رضا دور نماند، گفت: - میخوای کمکت کنم؟ ماهور متعجب به رضا نگاه کرد، که رضا گفت: - من گوشهای تیزی دارم. حالا بذار کمکت کنم. کتاب ماهور را نزدیکش کشید و گفت: - چی رو نمیفهمی؟ ماهور مردد دستش را روی یک مسئله گذاشت و گفت: - این رو. شما بلدین؟ رضا کمی سوال را نگاه کرد و گفت: - آره. این خیلی آسونه، راه حل داره. مدادت رو بده. ماهور مدادش را سمت رضا گرفت و سعی کرد تمام حواسش را جمع کند تا خوب یاد بگیرد. رضا با آرامش توضیح میداد. ماهور خوشحال از اینکه مسئله را یاد گرفته بود لبخند زد و گفت: - خیلی ممنون بخاطر کمکتون. بعد کتاب را نزدیک خودش کشید و دوباره مسئله را تمرین کرد تا بهتر یاد بگیرد. رضا که با اشتیاق نگاهش میکرد، گفت: - خانم معینی! شما خیلی باهوش هستین که با یک بار توضیح دادن یاد گرفتین. ماهور لبخند زد و گفت: - بله، هوشم به بابام رفته، اون خیلی باهوشه. رضا که ذوقش کور شده بود گفت: - اسم پدرتون چیه؟ ماهور: فرشاد. رضا اسم فرشاد را زمزمه کرد و آرام گفت: - حتما خیلی بهت افتخار میکنه، آره؟ ماهور: بله خیلی. رضا لحظهای به دستانش که روی میز بود نگاه کرد و گفت: - پدرت چیکاره است؟ ماهور: شرکت صادرات تخمه و آجیل داره. به دستان لرزان رضا نگاه کرد و گفت: - شما چطور؟ رضا با کشیدن نفس عمیق، سعی کرد آرامشش را برگرداند. گفت: - من قبلا شرکت صادرات خرما داشتم، تو بوشهر. ماهور: الان چطور؟ رضا: یه مدته بیکارم. اومدم تفریح. ماهور حرفی نزد و خواست بقیه کتابش را بخواند. رضا مجدد گفت: - شما تک فرزندی؟ ماهور که حسابی کلافه شده بود نفس عمیق کشید و گفت: - نه یک خواهر بزرگتر و یه برادر کوچیک دارم. رضا: شما از پدر و مادرت راضی هستی؟ ماهور با یادآوری خانوادهاش لبخند کوتاهی روی لبانش نشست و گفت: - بله، چطور؟ رضا خودش را به مامور نزدیک کرد و لبانش را با زبان تر کرد و گفت: - تاحالا به این فکر کردی که اگه خانوادهات بهت دروغ گفته باشن چی؟ ماهور با تعجب گفت: - چه دروغی؟ رضا: اینکه مادر و پدرت نباشن چی؟ ماهور با ناراحتی و خشم گفت: - این چه حرفیه که میزنی؟ اصلا شما کی هستین که بخوای راجع به خانوادهام صحبت کنی! بلافاصله وسیلههایش را برداشت و بدون اهمیت به حرف زدن رضا، از آنجا خارج شد.- 8 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- اجتماعی
- عاشقانه در سکوت
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ماهور رمان نیمان | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بابا: آخر هفته میام عزیزم، چیزی لازم نداری؟ سروش: بابا زنگ زدم بگم برامون سوغاتی بیار. طناز لواشک میخواد، ماهور کیف میخواد و آقا سروش قهرمان هم توپ فوتبال میخواد. بابا خندید و گفت: - چشم براتون میخرم، ببینم مامانتون چی میخواد؟ سروش یک نگاه به مادرش کرد و گفت: - بابا میپرسه چیزی میخوای؟ مدینه گوشی را گرفت و شروع کرد با بابا حرف زدن..... *** ماهور در دنج ترین قسمت کتابخانه نشسته بود و بی اهمیت به اطراف، مشغول مطالعهی کتاب بود که مردی چهل ساله، با موهای جوگندمی کنارش نشست و گفت: - امیدوارم مزاحم نباشم خانم. ماهور نگاهش کرد، آشنا نبود، بدون اینکه تغییری در قیافهاش ایجاد کند، گفت: - این همه میز خالی اینجاست. اگه ممکنه برین جای دیگه. من حواسم پرت میشه. مرد لبخند زد و گفت: - خب یکم به خودت استراحت بدی بد نیست. خیلی وقته که حواسم بهت هست! دائم کتاب میخونی، اینجوری خسته میشی. شاخکهای ماهور فعال شد و ابرهایش بالا پرید و گفت: - شما کی هستین؟ مرد خود را به جلو خم کرد و دستهایش را روی میز گذاشت و گفت: - اسمم رضا کیانیِ، داشتم کتاب میخوندم که دیدمت. اسم شما چیه بانوی زیبا؟ ماهور با تعجب نگاه میکرد و حسابی به ذهنش فشار آورد ولی اولین بار بود که او را میدید. با گفتن ببخشید از روی صندلی بلند شد و جای دیگری نشست. کتابش را باز کرد و شروع کرد به خواندن، هنوز خط دوم را تمام نکرده بود که دوباره مرد کنارش نشست و گفت: - چرا فرار میکنی خانم؟ من که کاری نکردم، فقط یه سوال پرسیدم. ماهور از وجود این مرد مزاحم ترسیده بود، به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت: - شما چی میخواین از من؟ رضا با لبخند گفت: - هیچی، فقط از دخترای درس خون خوشم میاد. خواستم ببینم اسم این خانم زیبای باسواد چیه؟ ماهور قیافه خشک و جدی به خود گرفت و گفت: - معینی هستم. رضا: و اسم کوچکتون؟! ماهور سکوت کرد. رضا که با چشمان کنجکاو به ماهور زل زده بود گفت: - مطمئنا مادر و پدرت خواستن که اسمت رو به غریبهها نگی. مشکلی نیست، فقط برای راحت شدن خیالت باید بگم که من یه دختر دارم. چشمانش را غم گرفت و با صدای آرام گفت: - تینای من هم مثل تو خوشگل و زرنگ بود. یک تای ابروی ماهور بالا پرید و در ذهن دنبال کسی با نام تینا بود. گفت: - بود؟! یعنی الان عوض کردین؟ رضا حسرتی کشید و گفت: - نه. وقتی کوچیک بود ازم دزدیدنش. دیگه هیچ وقت ندیدمش. ماهور قلبش سنگین شد و چشمانش را غم گرفت و گفت: - متاسفم. ولی میذارین درس بخونم! تا کنکور زمان زیادی نمونده و من خیلی عقبم. رضا مجدد لبخند زد و گفت: - باشه. حرف نمیزنم، ولی بذار پیشت باشم و نگاهت کنم، تو منو یاد دخترم میاندازی.- 8 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- اجتماعی
- عاشقانه در سکوت
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ماهور رمان نیمان | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت دو... سروش با عصبانیت گفت: - دارم بازی میکنم، چقد حرف میزنی، ببین سوختم. برو الان میام. ماهور سمت پلهها رفت و روی نردهها نشست و با ذوق و هیجان به پایین سرخورد ولی قبل از اینکه بیفتد، پایین پرید و پیش مادر و خواهرش نشست. مادرش که استکان چتی در دستش خشک شده بود، گفت: - دختر خیلی کار خطرناکیه. اگه خدای نکرده بیفتی من چیکار کنم؟. ماهور خندید و گفت: - نگران نباش مامان جون، بادمجان بد آفت نداره. مادر غرولند گفت: - همیشه به سروش گیر میدی بخاطر این کارش، ولی خودت انجام میدی. ماهور: سروش بچه است خطرناکه، ولی من بزرگ شدم. مادر سر تکان داد و به آشپزخانه رفت. سروش که بالای پلهها ایستاده بود شاکی گفت: - نخیر کی گفته من بچهام؟ خیلی هم بزرگ شدم. بعد روی نرده نشست و خواست ادای ماهور را دربیاورد ولی قبل از پریدن، محکم به زمین افتاد، ولی کم نیاورد و سریع بلند شد، درحالی که سرش را ماساژ میداد، با لبخند گفت: - چیزی نیست، نگران نباشین. ماهور: دیدی هنوز بچهای! خب مثل آدم از پلهها بیا پایین. طناز نیشخند صداداری زد و گفت: - دیگ به دیگ میگه روت سیاه. ماهور اخم ساختگی کرد و گفت: - ای بابا! طنازی! اومدی و نسازیااا. مدینه چای آورد و روی میز گذاشت و گفت: - خب تعریف کنین، امروز چیکار کردین؟ سروش کنارشان نشست و گفت: - هیچی، مدرسه که مثل همیشه مسخره بود، بعدشم که درس خوندم و بازی کردم، همین. ماهور چای برداشت و گفت: - دبیرستان، خونه، کتابخونه، خونه، هیچ اتفاقی هم نیفتاد. طناز نفسی عمیق، همانند حسرت کشید و گفت: - منم همینطور، هیچ اتفاق قشنگی نیفتاد، از دانشگاه اومدم خونه، خوابیدم تا الان. مدینه سر تکان داد و گفت: - ای بابا! چه بچههای بی ذوقی دارم، یکم زندگی کنین، تفریح کنین، یعنی چی که هیچی؟ سروش به حالت قهر دستانش را روی سینه قفل کرد و به تکیهگاه مبل تکیه داد و گفت: - آخه بدون بابا کیف نمیده، چرا نمیاد؟ مدینه: میاد عزیزم، یکم کارش طول کشیده ولی تا آخر هفته میاد. سروش ذوق زده دستانش را به هم کوبید و گفت: - راست میگی! آخجون آخجون بابا میاد. از ذوق بالا و پایین میپرید. مادر گفت: - یعنی شما پدرتون رو بیشتر از من دوست دارین؟ سروش گفت: - نه مامان، تو رو هم دوست داریم فقط بابا بیشتر باهامون وقت میگذرونه. ماهور با شادی گفت: - قراره برامون سوغاتی بیاره، دلم میخواد برام کیف بخره. طناز انگار که آب دهانش را جمع کند زبان روی لبانش کشید و گفت: - من دلم لواشک میخواد، آخه لواشکهای شمال معروفه. مادر: خب زنگ بزنین، هرچی میخواین، بهش بگین. سروش با عجله تلفن خونه را آورد و به پدرش زنگ زد. بعد از چند تا بوق جواب داد و گفت: - الو بفرمایید. سروش گفت: - سلام بابا خوبی؟ بابا هم که انگار خوشحال شده بود گفت: - سلام پسرم قهرمان من. سروش تک خندهای کرد و گفت: - کجایی بابا! دلم برات تنگ شده چرا نمیای؟- 8 پاسخ
-
- 4
-
-
- اجتماعی
- عاشقانه در سکوت
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ماهور رمان نیمان | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
فصل اول. #پارت یک... دخترک شال خود را سر کرد و از اتاق خارج شد. روی نردهی جفت پله نشست و تا پایین سر خورد و قبل از به زمین رسیدن، پایین پرید. بلند گفت: - مامان. مامان، کجایی؟ مادرش از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: - جانم عزیزم، کاری داشتی؟ دختر لبخندی زد و گفت: - من میرم کتابخونه. کاری نداری؟ مادر همینطور که به آشپزخانه برمیگشت، گفت: - نه عزیزم. مواظب خودت باش. دختر خداحافظی کرد و بعد از پوشیدن کفشهایش از حیاط سرسبزشان خارج شد و با تاکسی تلفنی که انتظارش را میکشید، به سمت کتابخانه رفت. در را باز کرد و با دختران و پسران درحال مطالعه روبهرو شد. بوی قهوه و بوی کاغذ، و صدای ورق زدن کتاب، فضا را پر کرده بود. درنگ را جایز ندانست و سمت قفسهی کتابها قدم برداشت و بعد از جستجوی کوتاهی کتاب مورد نظرش را برداشت. بعد از پیدا کردن جای دنج و آرام، شروع به خواندن کتاب کرد. هوا رو به تاریکی میرفت دختر سر بلند کرد و با دست گردنش را ماساژ داد و عزم رفتن کرد. آرام و قرار نداشت، گاهی از روی جدول به آن طرف میپرید و گاهی لیلیکنان میرفت. دائم بالا و پایین میپرید و درختان را لمس میکرد و غرق شادی میشد. در خانه را باز کرد و بلند گفت: - سلام من اومدم. صاحبخونه کجایی؟ مادرش که روی مبل راحتی وسط پذیرایی نشسته بود چایش را روی میز گذاشت و گفت: - خوش اومدی قربونت برم. برو لباسات رو عوض کن بیا چای دم کردم. دخترک سمت مادر رفت و گونهی او را بوسید و گفت: - چشم بانو. شما فقط دستور بده. مادر خندید و گفت: - برو دختر. انقد لوس بازی درنیار. دخترک چشمی گفت و به سمت پلهها رفت. دوباره مادر گفت: - ماهور! به خواهر و برادرت هم بگو بیان پایین. ماهور گفت: - چشم مدینه خانم. مدینه با لبخند گفت: - بچهی پرو. ماهور خندید و به اتاق دوست داشتنیاش رفت. وسط اتاق ایستاد، به دیوارها و لوازم بنفش و یاسی رنگش نگاه کرد و آرامش گرفت. سپس لباس راحتی پوشید و به اتاق طناز، خواهرش، که چهار سال از او بزرگتر بود رفت، در زد و بعد از گرفتن اجازه، وارد شد. اتاق را از نظر گذراند و چشمش روی طناز که پشت میز تحریرش نشسته بود و نقاشی میکشید، ثابت ماند. لبخند زد و گفت: - چطوری آبجی جون؟ طناز به سمتش برگشت و لبخند زد و گفت: - خوبم. تو چطوری دُخی جون! ماهور: منم خوبم، مامان گفت بریم پایین، چای بخوریم. چشمان طناز برق زد و با هیجان از جا بلند شد و دستان رنگیش را به هم مالید و گفت: - آخجون چای. به سمت در رفت و بی اهمیت به ماهور به سوی پذیرایی پرواز کرد. او همیشه عاشق چای بود، برایش زمستان و تابستان هم فرقی نداشت، اسم چای را که میشنید دیوانه میشد. ماهور سراغ برادر ده سالهاش رفت و در زد و وارد شد. با دیدن سروش که روی تخت روی شکم خوابیده بود. گفت: -سروش! مامان میگه بیا چای بخور. سروش که تمام حواسش به تبلت داخل دستش بود. گفت: - نمیخورم. ماهور دست به سینه ایستاد و با تخسی گفت: - بلند شو. مامان وقتی میگه بیا، باید بگی چشم. سروش: تا بابا نیاد، نمیام. فکر پدر آتش به دل ماهور انداخت، خیلی وقت بود که ندیده بودش. ماهور آه کشید، چشمانش دلتنگی را فریاد میکشید. گفت: - داداشی! بابا رفته سفر و معلوم نیست کی بیاد. میخوای تا اون موقع تو اتاقت بمونی؟- 8 پاسخ
-
- 4
-
-
- اجتماعی
- عاشقانه در سکوت
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ماهور رمان نیمان | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
نام رمان: نیمان نویسنده: مهدیه طاهری ژانر: اجتماعی، عاشقانه، رمزآلود ماهور، داستانی از جستجوی هویت و معنا در پیچ و خمهای زندگی است. در شهری که خاطرات گم میشوند، ماهور در پی کشف گذشتهی مرموز خود است و سرنوشتش با تینا، گره میخورد. اما این تازه آغاز ماجراست؛ روابط شکل میگیرد، انگیزهها آشکار میشوند و هر شخصیت برای یافتن نغمهی گمشدهی زندگیاش، با سایههای گذشته و روشنی حال دست و پنجه نرم میکند. شهری در خوابِ خاطره... نغمهای در باد... و سفر درونی، در جستجوی معنا... "نیمان" یعنی آن چه کامل به نظر میرسد، اما در حقیقت از دو نیمه ساخته شده است.- 8 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
- اجتماعی
- عاشقانه در سکوت
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
اسمان چشم تو -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
جاده هراز( با توجه به یه تیکه از اهنگ که الان یادم نیست 😑 😂 ولی مو رو تشبیه کرده بود به جاده هراز)- 96 پاسخ
-
- 3
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
چشم انتظاری- 96 پاسخ
-
- 2
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
موتور بازِ عاشق- 96 پاسخ
-
- 3
-
-
-
اخرین چیزی که دستت بود |زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : متفرقه
عارف😂- 12 پاسخ
-
- 4
-
-
-
وارش
-
هلنا