-
تعداد ارسال ها
729 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
22
تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری
-
آرامش. خواب یا بیداری؟
-
سلام و عرض ادب 🤭
من اگه بخوام رمانی که منتشر کردم حذف بشه، باید چه کنم!
لطفا نگو نمیشه که حالم و میگیری. الان داشتم میخوندمش، اصلا سبکش معلوم نیست چیه 😂 لطفا حذفش کنید🙏🙏 اسمش زیر باران سرنوشت
-
خانم مدیر گل.
خوشمل شدی💙
-
تولدتو بگو بهم تاریخ تولد بچههای انجمن🎂🎈
مهدیه طاهری پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : خاطره بازی
شوخی میکنی؟؟!!! 😳😳 😲😲😲😲 عارف منم 14 آبانه -
تولدتو بگو بهم تاریخ تولد بچههای انجمن🎂🎈
مهدیه طاهری پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : خاطره بازی
7 دی -
از دید هر چیزی که به ذهنت میاد یک پارت بنویس
مهدیه طاهری پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : متفرقه
از زبون گوشت. از زبان گوشت فریز شده. از سرما میلرزیدم، قسمتی از تنم به قسمت دیگری از تن خودم و دوستانم چسبیده بود. صدای یکی را میشنیدم که میگفت: تکههای بدنم را پیدا نمیکنم. نور به داخل تابید، از سرما کمی بیرون رفت، اما همچنان ما چسبیده به هم نشسته بودیم. دستی ما را به چنگ کشید و از آن جای تاریک و سرد خارج کرد، روی پلاستیکی که درونش قرار داشتیم آب ریخته شد، یخهایی که ما را اسیر کرده بودند، پا به فرار گذاشتند. فریادی از سر پیروزی کشیدیم. آن دست پلاستیک دورمان را باز کرد و ما را درون مخزنی قرار داد که داخلش روغن و تکههای کج و موج شدهی پیاز بود. حرارت دورمان را احاطه کرده بود، دوستانم شاد بودند و بلند میخندیدند، من هم. کم کم یخ تنمان آب شد، تکهای از دوستم از روی من برداشته شد و من توانستم کمی جابهجا شوم، اما گرما طاقت فرسا شده بود، تنم عرق کرده بود، بغل دستیم جابهجا شد و فریاد کشید: سوختم. ولی من خوشحال بودم که آزاد و رها هستم، حالا میتوانستم کارهای مورد علاقهام را انجام دهم. پیازها و روغن اطرافمان حباب حباب میشدند و میترکیدند، انگار که از عذاب کشیدن ما شاد بودند! یا خودشان هم عذاب میکشیدند. نگاه میکردم و کنجکاو بودم. دوستانم خواستار تمام شدن این گرما بودند و من هم. کمرم آنقدر داغ شده بود که حسش نمیکردم. فریادهایم هم جز گوش دوستانم به گوش هیچ کس نمیرسید. خون از درونم جوشید و بالا آمد، روی من و بغل دستیم ریخت. همان که مدام غر میزد و زاری میکرد. بوی پیازهای طلایی شده بلند شد. ما هم دیگر فریاد نمیزدیم، چرا که جانی برایمان نمانده بود. کاش به همان فریزر برگردیم، نه اینطور سرخ شویم و خوراک صاحب خانه بشویم. کاش در این دنیا کسی بود که گوشت خام یا نیم پز دوست داشته باشد.- 12 پاسخ
-
- 6
-
-
-
از دید هر چیزی که به ذهنت میاد یک پارت بنویس
مهدیه طاهری پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : متفرقه
از زبون سبزی. من و دوستانم در لگن آب خنک لم داده بودیم و لذت زندگی را میبردیم، اما ناگهان دستی بین ما چرخید و افرادی که پیر و زرد شده بودند را جدا کردند، یکی از آنها پدربزرگ من بود که حتی فرصت خداحافظی هم نداشتیم. دقیق یادم میآید که حتی یکی از دوستانم، همراه با جریان آب، از لگن به بیرون سر خورد، وقتی او را به لگن بازگرداندند، غرق خوشی بود و از ما خواست این لذت را تجربه کنیم. در بالاترین قسمت آب ایستادم و قصد سرخوردن داشتم، اما به یکباره ما را به چنگ کشیدند و از لگن خارج کردند، قلبم تندتر از حد معمول میکوبید؛ با فریاد دنبال دوستانم بودم، صدای آنها را میشنیدم اما نمیدیدمشان. طولی نکشید که داخل آبکش انداخته شدیم، من در پایینترین قسمت بودم، آب از سر و روی دیگر دوستانم روی کمرم میریخت و بعد به پایین سر میخورد. کمر نحیفم زیر آن همه فشار درحال له شدن و تکهتکه شدن بود. از زمین جدا شدیم؛ پاهای صاحب خانه را میدیدم که پشت سر هم به جلو گذاشته میشدند، وقتی روی میز قرار گرفتیم، جز سیاهی مطلق، دیگر هیچ چیز نمیدیدم. مجدد به چنگ کشیده شدیم و روی سطح صاف نشستیم؛ کمرم را صاف کردم و به بدنم کش و قوس دادم، تا دردش کمتر شود. برق چیزی چیزی را کنار چشمم حس کردم؛ چشم به آن دوختم که بالای سرمان قرار گرفت؛ برقش وحشت در دلمان میانداخت. انگار داشت تصمیم میگرفت اول کار کداممان را تمام کند، ناگهان روی دوستانم نشست و آنها را تکه کرد. نفس کشیدن یادمان رفت، آن شی تیز مجدد به پایین آمد، با جیغ کسی که کنارم بود، فرار کردیم و جیغ کشیدیم، هر جا میرفتیم، آن شی تیز همراهمان میآمد، ناگهان دستی ما را اسیر کرد و با سرعت بیشتر چاقو را روی تن ما فرود میآورد و ما هیچ راه نجاتی نداشتیم. قرار نبود زندگی ما اینگونه.... چاقو پایم را قطع کرد جیغ کشیدم و قبل از اینکه جیغ بعدی را بزنم سر از تنم... ( سرش جدا شد و حرفش نیمه موند😂😂)- 12 پاسخ
-
- 7
-
-
-
درود بر شما بانوی زیبا.
پارت یک رو ویرایش زدم که تبدیل به دو پارت شد🤦🏻♀️
اومدم بگم بخون، ببین میخ میشی یا نه، اگه نه که خودم میخ و چکش بیارم و میخت کنم. 😂
-
گالری رمان رخنهی حقیقت |مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
رمضان فکوری یا همون رمضون.- 4 پاسخ
-
- 5
-
-
گالری رمان رخنهی حقیقت |مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
ساره صامتی.- 4 پاسخ
-
- 3
-
-
گالری رمان رخنهی حقیقت |مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
محسن رضایی.- 4 پاسخ
-
- 5
-
-
گالری رمان رخنهی حقیقت |مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
سیما فکوری.- 4 پاسخ
-
- 7
-
-
گالری رمان رخنهی حقیقت |مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در عکس شخصیتهای رمان
رمان: رخنهی حقیقت نویسنده: مهدیه طاهری ژانر: جنایی، عاشقانه خلاصه: دختری از دل خرابههای شهر که وارد دنیای پولدارها میشود و زندگیش با خواندن خطبه و گفتن بله تغییر میکند. مقدمه: کودکان کار هم حق زندگی دارند، حق شادی و لحظهای آرامش. چه بسیار آدمهایی هستند که این حق طبیعی را هم از آنا ن میگیرند.- 4 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
عاشقانهی پلیسی از دل کودکان کار رمان رخنهی حقیقت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هشت... بغلش کردم، واقعا تنش گر گرفته بود. نگاه به کف پاهاش انداختم، کلا زخم و کبود بود. انگشتم رو نوازش وار روی زخمها کشیدم که آخش دراومد. محکم دستم رو گرفت و گفت: - درد میکنه. سرش رو بوسیدم و زیر لب خطاب به رمضان گفتم: - دستت بشکنه الهی. سیمای یازده ساله جلوی چشمم اومد، زمانی که توی تب میسوختم و حتی نمیتونستم برای رفع حاجت تا دستشویی برم؛ رمضان ذلیلمرده، انقد کتکم زد و فلکم کرد که تا دو روز با اشک چشمم گل میفروختم. - تقصیر تو که نیست، تقصیر آلودگی هواست، من که از تو بزرگترم مریض شدم، تو که بدنت خیلی ضعیفه. باید از این حال و هوا در میآوردمش. میدونستم که همینجوری دم به تله نمیده و زیر بار دارو خوردن نمیره، پس شروع کردم به نقش بازی کردن؛ دم گوشش گفتم: - من یکم معجون جادویی قایم کردم که اگه بخوری زود خوب میشی، ولی به بقیه نگیا، خب! دانیال گریهش قطع شد، دماغش رو بالا کشید و با تعجب گفت: - معجون جادویی؟ مگه داریم؟ از کجا آوردی؟ - این یه رازه، دوست داری بخوری؟ - آره آره، خیلی دوست دارم، میشه بهم یکم ازش بدی! آخه خیلی مریضم. بعد دستش رو روی دهنش گذاشت و الکی سرفه کرد. خندهام گرفت، انگار سر بچه شیره میمالید؛ منم که انگار باورم شده بود، زودی گفتم: - وای وای! پسرم چقد حالش بده، زود بیا بریم حالت رو خوب کنم. سریع از جاش بلند شد؛ یک قدم که برداشت چهرهش از درد جمع شد. خدا ازش نگذره مردک..... اصلا وجدان ندارن، بچهها رو میزنن، تو اتاق حبس میکنن، یا پیش سگا با قلاده میبندن. ولی وقتی من باشم، نمیذارم بلایی سر بچهها بیاد؛ حتی شده خودم چند شب حبس باشم یا شلاق بخورم؛ ولی دیگه نمیذارم بچهها بیشتر از این اذیت شن. تو چهار قدم به اون سر اتاق رسیدم؛ کیف دست دومِ پنجاه هزار تومنیم رو برداشتم، از داخلش شربت سرماخوردگی رو درآوردم و با قاشق به خورد دانیال دادم. از تلخیش قیافهش جمع شد و پرسید: - چرا تلخه؟ - چونکه جادویی دیگه. آهانی گفت و دهنش رو مزهمزه کرد، بعد با هیجان گفت: - تاحالا هیچ چیز جادویی نخورده بودم؛ فکر کنم حالم خوب شد. روی سرش دست کشیدم و موهای بلندش رو بهم ریختم. - بهترم میشی، حالا برو نزدیک بخاری بشین، بعد از غذا که بخوابی؛ فردا که بیدار شدی مثل سابق سالم و سرحال میشی. واقعا باور کرده که جادوییه و حالش رو خوب کرده؛ بچه زود باورِ خنگول. بچهها کنار بخاری جمع شده بودن، همش سر و صدا میکردن و هم رو هل میدادن تا نزدیکتر برن و گرم شن. یه گوشه نشستم تا خستگی در کنم. صدای مژی آشپز بلند شد که گفت: - هرکی دیر رسید و غذا بهش نرسید، زر نمیزنههاا. بچهها به سمت رستوران حمله کردن، حتی دانیال با اون پای کبودش میدوید. مژی حتی از ما هم بدبختتر بود که برای غذا و جای خواب اینجا آشپزی میکرد. پالتو مشکی و بلند که بچهها از توی سطل آشغال پیدا کرده بودن رو پوشیدم و بیرون رفتم. به خونهی رمضان نگاه کردم؛ باید میرفتم و ازش پول میگرفتم، به هر قیمتی که شده بود. هنوز قدم برنداشته بودم که صدای رمضان خدانشناس رو از پشت سرم شنیدم که میگفت: - سوگل حالش خیلی بده؟ چه عجب! انگار این یکم آدم بود، برعکس اون زن.... به سمتش برگشتم و گفتم: - آره! دکترا گفتن باید عمل بشه، ولی هزینهش زیاد میشه. - وای به حالشه اگه دهن باز کنه و جای ما رو لو بده، پدرش رو از گور درمیارم و میسوزنم. میدونی که من اصلا خوشم نمیاد بچههام و این سرپناه رو از دست بدم. نفسم بند اومد، آدم چقد میتونه بیرحم باشه! به جای اینکه نگران دختره باشه، نگرانه سرپناهشه! خیر سرش قراره مواظبمون باشه، ولی قدِ یه حیوون رحم و مروت نداره. - یعنی نمیخوای پول بدی؟ اون دربهدر به خاطر تو این بلا سرش اومد. با یه نیشخند مسخره گفت: - مگه من گفتم با اون پای چلاقش بره بین ماشینا؟! خونم به جوش اومد، دستام رو مشت کردم، صدام بالا رفت. - سوگل به خاطر بیرحمیهای تو مجبور شد بره تو خیابون، تا بتونه پول بیاره... هنوز حرفم تموم نشده بود که رمضان هم صداش رو بالا برد: - هوووش، چه خبرته؟! پول مگه علف خرسه که بدم دکترا بخورن و نتونن دختره رو نجات بدن. - بیا مردونگی کن و پولش رو بده، من قول میدم سوگل حالش خوب میشه.- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- کودکان کار
- ازدواج اجباری
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانهی پلیسی از دل کودکان کار رمان رخنهی حقیقت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هفت... فاطیما روی زمین نشسته بود و با ترس نگاهش میکرد؛ تمام لباساش و دستاش گلی شده بودن. فقط دندون روی هم میسابیدم تا فکش رو پایین نیارم. ساره دست راستش رو روی پهلوش گذاشت و با پاش به پای فاطیما زد: - گورت رو گم کن. فاطیما یه نگاهی به من انداخت، بعد بلند شد و با سرعت به آلونک رفت. ساره به من اشاره کرد و گفت: - آهای تو! نمیخوای درآمدت رو تحویل بدی؟ با تخسی گفتم: - من چندتا کار باید بکنم! مواظب این توله گداها باشم! یا کار کنم؟ - چخه چخه چخه. اون سوگلم که فکر کنم هرچی درآورده بود با خودش برد. از سرم دود بلند شد؛ با دست راست، انگشتای دست چپم رو فشار دادم که صدا داد؛ اینجوری میخواستم خودم رو آروم کنم، تا فک اون زنک رو خرد نکنم؛ این زنیکه هیچ بویی از انسانیت نبرده بود. ولی طاقت نیاوردم و با عصبانيت سمتش رفتم و مشتم رو آماده نگهداشتم که توی صورتش بکوبم تا از اینکه هست، زشتتر بشه؛ به دوقدمی ساره رسیده بودم که صدای خش دار و ناراحت رمضان قلبم رو لرزوند. گفت: - باز چه خبره که مثل سگ و گربه به جون هم افتادین! خجالت نمیکشین دوتا زن گنده! نگاهش کردم و به جای سلام، فقط سرم رو کمی تکوم دادم. سارهِ لوس، سریع ننه من غریبم بازی درآورد و گریه کرد: - تقصیر من نبود، این سیمای عوضی میخواست منو بزنه. چشم غرهای بهش رفتم و زیر لب: گمشو بابایی، نسیبش کردم. که رمضان دوباره گفت: - مهم نیست کار کی بود؛ بگو ببینم پولها رو جمع کردی یا نه؟ ذوق ساره کور شد و گریهی الکیش رو تموم کرد. دلم خنک شد و نیشخند زدم که البته ساره با چشم غرهی جوابم رو داد. ساره فک مبارکش رو چرخوند و زبون باز کرد: - بله آقا، جمع کردم، همش دویست و هفتاد و چهار هزار تومن شد. رمضان اخم کرد. - فقط همین؟ پس این تولهها از صبح چه غلطی میکردن؟ سینه ستبر کردم. - جوش نیار آق رمضون، این روزا کاسبی کساده؛ دیگه کسی شیشه ماشینش رو برای خرید تو خیابون پایین نمیده، چه برسه به امروز که هوا بارونی هم بود. ساره دوباره دهن باز کرد. - آره واقعا، حالا شما ناراحت نشین؛ بیاین بریم داخل براتون غذا پختم، آقای من. عوووق... آدم بالا میاره وقتی کنار ساره باشه؛ زنیکهی چندش... انگار که سوگل صدام کنه، بیاختیار به آلونک نگاه کردم؛ بعد بیتوجه به دل و قلوه ردوبدل کردن این دوتا آشغال، به سمت آلونک ته حیاط رفتم و داد زدم: - سریعتر غذای من و بچهها رو بیار که مردیم از گشنگی. تو اتاق رفتم و در رو بستم، ولی صدای ساره رو میشنیدم که میگفت: - نوکر بابات غلام سیاه. تازه یادم افتاد که سوگل کجاست. نفسی از سر حسرت کشیدم، حتی از رمضان هم پول نگرفتم، از پنجره بیرون رو نگاه کردم که دیدم نیستن. نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم؛ یه اتاق سه در چهار که دیوارای زرد شدهش ترک برداشته بود؛ یه فرش قرمزِ رنگ و رو رفته وسطش پهن بود؛ یه صندوق حلبی قدیمی که برای جمع کردن لباسا و وسیلههامون بود، یه گوشه گذاشته شده بود و یه بخاری نفتی که با کلی اِلا و التماس نفتش رو جور میکردیم تا یخ نزنیم. بچهها دور بخاری جمع شده بودن و خودشون رو خشک میکردن. منم لباسام رو یه گوشه عوض کردم و به بچهها کمک کردم تا زودتر خودشون رو خشک کنن. لباسای فاطیما رو عوض کردم. فقط نگاه میکرد، شاید ناراحت هم بود که کمکش نکردم، سرش رو بوسیدم و روسری گلگلیش رو بستم. یه تشکر آرومی کرد و رفت. جز سوگل و دانيال همه بودن. چشم چرخوندم، دیدم دانیال یک گوشهای نشسته و گریه میکنه؛ قلبم از گریهاش درد گرفت. سریع رفتم و کنارش نشستم؛ سرش رو نوازش کردم و گفتم: - چی شده که مرد کوچولوی من اینجوری گریه میکنه؟ اشک هاش رو پاک کرد و بهم نگاه کرد، گفت: - هیچی. ولی من که میدونستم یه چیزی هست، هر چی نباشه پنج ساله که خودم بزرگش کردم؛ دقیقا بعد از اون روز که توی قنداق بود و دادن بغلم، تا الان که بزرگ شده، پسره منه. - امروز نیومدی چهارراه، کجا بودی؟ دوباره اشک ریخت. - امروز مریض شدم، نتونستم با عمو محسن و بچهها برم، وقتی... با آستین دماغش رو پاک کرد و ادامه داد: - ساره فهمید، رفت به آق رمضون چغلی کرد و اونم منو زندانی کرد، بعد یه ربع فلکم کرد؛ الانم زیر پاهام خیلی درد میکنه مامان. قلبم آتش گرفت؛ آخه کی یه بچهی پنج ساله رو فلک میکنه! صد رحمت به حیوونا. هق هق میزد و با این حال گفت: - منکه... خودمو به... مریضی نزدم که... واقعا حالم... بد بود.- 9 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- کودکان کار
- ازدواج اجباری
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانهی پلیسی از دل کودکان کار رمان رخنهی حقیقت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت شش... گوش نمیکرد. روی داشبورد زدم و گفتم: - محسن یه لحظه نگهدار. غر زد و گوشهی خیابون وایستاد، در و باز کردم و سریع پیاده شدم. صداش رو میشنیدم که میگفت: - کجا میری؟ کنار جدول، روی پا نشستم و چکمهی قرمز رنگی که افتاده بود رو برداشتم؛ خیس شده بود و یکم بوی خون هم میداد. روی قفسهی سینهام گذاشتم و محکم بغلش کردم، این آخرین چیزی بود که از دخترم مونده بود. دوباره نگاهش کردم و از جام بلند شدم، محسن کنار ماشین و بچهها از بالا داشتن نگاه میکردن؛ سوار شدم. محسن به بچهها میگفت: - سر جاتون بشینین، میخوام حرکت کنم. نشست و یه لحظه به چکمه نگاه کرد و بعد راه افتاد. همش چکمه رو با انگشتام نوازش میکردم و لبخند میزدم؛ البته لبخند که نه، بیشتر انگار لبام کش اومده بودم. بچههایی که هر روز عادت داشتن دست بزنن و آهنگ بخونن، حالا آروم نشسته بودن؛ معلوم بود که حالشون خیلی گرفتهاست . قسمت ویرانهی شهر رو رد کردیم و به خونهی رمضان رسیدیم؛ یه چهاردیواری که یه قسمتایش ریخته بود، درش انقد زنگ زده بود که با یه ضربه میتونستی جونش رو بگیری. بوی خاک نم گرفته و پوسیدگی آهن، بدجوری روی مخ بود. حالم از این دخمه به هم میخورد. ولی مجبور بودم تحمل کنم. اگه من نبودم، تاحالا این رمضان خدانشناس، پوست بچهها رو میکند و داخلشون رو از کاه پر میکرد. محسن در زد، وقتی جواب نشنید، به سمت دیوار رفت و مثل گربه، لبهی دیوار رو گرفت و با کمکم پاهاش بالا رفت. هربار که پاش رو روی دیوار میکشید، ذرهای از خاک و گرد و غبار از دیوار جدا میشدن و روی هوا میرفتن یا روی زمین میریختن. محسن توی حیاط پرید و در رو باز کرد. قبل از بچهها تو رفتم؛ یک حیاط خاکی که با این بارون، کلا گل شده بود. گوشهش کلی آشغال و خرت و پرت بدردنخور گذاشته بودن. چندتا بشکهی خالی که بچهها روشون تخته چوب گذاشته بودن و دو نفر، دو نفر روش مینشستن و بالا و پایبن میرفتن؛ به قولی برای خودشون وسیلهی بازی درست کرده بودن. سهتا خونهی آجری که البته یکیشون برای زندگی آدمیزاد ساخته شده و اون هم مال رئیس و زنش بود. میخواستیم به سمت آلونک دربوداغون خودمون بریم که صدای اون زنیکه لوس اومد. - عقور بخیر! بدون سلام و دادن پول، کجا میرین؟ کفرم رو درآورد، به سمتش برگشتم و گفتم: - میبینی که نا نداریم، میریم خستگی در کنیم. ساره، خانم سی و خردهای ساله، گندمگون و خوشگل بود؛ ولی منکه ازش بدم میاومد، به نظرم شبیه آفتابه تهِ مستراح بود. گفت: - ولی آقا رمضان بیاد و بفهمه که شما پول نیاوردین، ناراحت میشههاا؛ حالا زودتر بیاین پولهاتون رو بدین، بعد برین رد کارتون. دستام رو مشت کردم، رو به آسمون و زیرلب گفتم: - مصبت رو شکر. با اشارهی من، بچهها به سمت ساره رفتن. از هارت و پورتش نترسیدم، ولی از اینکه من نباشم و بچهها رو فلک کنه، یکم میترسیدم. بچهها همهی پولهایی که درآورده بودن رو بهش دادن. بعد یکییکی به آلونک رفتن، تا خودشون رو خشک کنن. فاطیما طبق معمول فالاش روی دستش مونده بود و پول نداشت، با مِنمِن گفت: - امروز چیزی کاسب نشدم. ساره با عصبانیت گفت: - از صبح اونجا چه غلطی میکردی پس؟ بچهی طفلک یک قدم عقب رفت. - فردا جبران میکنم. به جون مادرم جبران میکنم. فقط داشتم با چشم غره و اخم نگاهش میکردم. ساره گوشهی کاپشن پینه بستهش رو گرفت و سمت خودش کشید، شروع به گشتن جیباش کرد. دخترهی طفلی به من نگاه میکرد و انگار کمک میخواست، ولی من فقط حرص میخوردم و نگاه میکردم. وقتی ساره هیچی پیدا نکرد، هلش داد و گفت: - ننهمردهی دست و پا چلفتی. دستام رو مشت کردم و نفس عمیق کشیدم؛ میتونستم همونجا انقد بزنمش که به غلط کردن بیفته، ولی زبونم رو بین دندونام فشار دادم و ترجیح دادم لال شم. اولین بار نبود که بچهها دست خالی میاومدن؛ زیاد دیدم که وقتی از این بچهها سر نیاوردن پول دفاع میکنم، بعدش چی میشه. اگه الان حرف میزدم یا دعوا راه میانداختم، بعدا سارهی عوضی فاطیما رو تنها گیر میآورد و نقره داغش میکرد؛ حتما سر منم غر میزدم که پیش بچهها خرابش کردم، حالا برای من که مهم نبود؛ مهم این بچه بود که نباید به خاطر دخالت من بعدا کتک میخورد.- 9 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- کودکان کار
- ازدواج اجباری
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانهی پلیسی از دل کودکان کار رمان رخنهی حقیقت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت پنج... کرهخر، هنوز هفت سالش هم نشده، ولی برای من عاشق شده و الانم نگران معشوقهاشه. هیچ جوابی نداشتم که بدم، فقط نگاهشون میکردم. بعد یه نفس عمیق و صدادار کشیدم و انگار که اتفاقی نیفتاده، گفتم: - حالش خوب بود، ولی دکترا گفتن باید چند روزی رو بیمارستان بمونه تا حالش بهتر شه. لباشون تا بناگوش باز شد؛ طفلکیا از هیچی خبر نداشتن. علی دست روی قلبش گذاشت و گفت: - آخیش، داشتم سکته میکردما. یه لبخند بیحال زدم و موهاش رو بهم ریختم و گفتم: - پسرهی شیطون، فکر نکن نفهمیدم چه حرفایی بهش زدیاا. از خجالت سرش رو پایین انداخت و هیچی نگفت. با وعدههای شیرین، سوگل رو سمت خودش کشیده؛ دخترهی ساده هم بعضی وقتا که غذا کمه، از غذاش به علی میده؛ خودم چندباری دیدمشون. روی پا نشستم و بند کفش پینه بستهی فرهاد رو بستم و گفتم: - بریم دیگه. یه نگاه به بیمارستان انداختم، انگار که سوگل رو از پشت دیوارها میتونستم ببینم. بعد راه افتادم؛ بچهها عین جوجه اردکا، پشت سرم راهی شدن. پیاده به سمت پارک رفتیم. از وقتی یادمه، پیش رمضان بودم؛ نه تنها من، خیلی از بچهها اونجا بودن. ولی هم سنهای من، همه یا مردن یا گیر بهزیستی افتادن. فقط من و محسن موندیم؛ اون دوسال ازم بزرگتره؛ همین دو روز پیش تولدش بود که بیست و هفت سالش شد. از بچههایی که پیش رمضان بودن، همه کوچیک بودن. بزرگترینشون فرهاد بود که سیزده سال داشت. مجبوریم کار کنیم، پول دربیاریم و بدیم به رمضان و زنش، تا یکم غذا بهمون بدن و بذارن تو آلونکی که ته حیاطه بخوابیم، تا از سرما و گشنگی نمیریم. من تاحالا زن کسی نشدم و بچه ندارم، ولی این طفل معصوما از دردِ تنهایی و بیکسی، من رو مامان صدا میکنن. دور میدون، محسن با اون وانت قرمز قراضهاش وایستاده بود؛ جوری ژشت گرفته بود، انگار شاسی بلند زیر پاشه. مردک خالی بند... بچهها روی وانت رفتن، منم جلو نشستم. توی ماشینش پر از عکسای بازیگرا و خوانندههای قدیمی بود. سوار شد و با ژشت بچه پولدارا، سیدی رو داخل ضبط گذاشت و آهنگ رو به قول خودش پلی داد. معلوم نیست از کی شنیده. خواست استارت بزنه، بهم نگاه کرد؛ خون روی دست و لباسام رو دید، با نگرانی پرسید: - چی شده! دعوا کردی؟ به روبهرو نگاه کردم، دستم رو جای شیشه تکیه دادم و گفتم: - برو بهت میگم. یکم به سمتم خم شد و دست مشت شدهاش رو روی داشبورد کوبید و گفت: - با کی دعوا کردی! بگو برم دندوناش رو بریزم تو حلقش. رفتارش عصبی بود، خوب میشناختمش. به جلو اشاره کردم و گفتم: - برو محسن، خستهام. میدونست تا خودم نخوام، نمیتونه از زیر زبونم حرف بکشه، به خاطر همین آروم تکیه داد و حرکت کرد.با یادآوری اتفاقی که امروز افتاد، قلبم درد میگرفت، گفتم: - یه بیشرفی زد به سوگل و فرار کرد. میخوان عملش کنن، ولی کو پول! نگاهم کرد، ناراحتی رو میتونستم از چشماش بخونم. گفت: - چقد میشه؟ - پنج تومن. سوت بلندی زد و گفت: - رمضون... دستام رو مشت کردم و دندون بهم فشردم. - اون عوضی خیر نبینه الهی. - خشت زندگی ما رو با بدبختی ساختن دیگه. صبح تا شب عین سگِ پا سوخته، جون میکنیم و آخرش هم دو هزار ته جیبمون نداریم که بخوایم عزیزامون رو نجات بدیم. کف دستش رو روی فرمون کوبید و زیر لب لعنتی گفت و بعد ادامه داد: - فردا میرم سراغش، ببینم چیکارش کردن. داشت دور میزد، جلوتر سوگل رو میدیدم که میخنده و برام دست تکون میده. قلبم پر شادی شد، لبخند روی لبم نشست. گفتم: - نگهدار.- 9 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- کودکان کار
- ازدواج اجباری
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانهی پلیسی از دل کودکان کار رمان رخنهی حقیقت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهار... دلم راضی نبود، ولی چارهای هم نداشتم؛ فکر سوگل یه لحظه هم راحتم نمیذاشت. شمارهی ساره رو گرفتم؛ دوتا بوق نخورده، جواب داد. با ناز و ادا گفت: - بله بفرمایین؟ قیافهش طوری بود که توی حراجی آخر شب هم کسی برنمیداشتش، ولی چنان ناز و ادا میاومد که انگار تنها جنس بازاره. با تندی گفتم: - گوشی رو به شوورت بده. با خیال راحت گفت: - چیکارش داری؟ خیلی کلافه بودم، یهو صدام بالا رفت: - گوشی رو بده به شوهرت، تا نیومدم و یه بلایی سرت نیاوردم! هووفی کشید: - خونه نیست، رفته بیرون. همش نگران بودم که برای سوگل دیر بشه و نتونن نجاتش بدن. اعصابم بهم ریخت و بلندتر از قبل داد زدم که صدای پرستار دراومد که میگفت: - خانم! یواشتر. انگار که مگس رو بزنم، دستم رو روی هوا تکون دادم و زیرلب برو بابایی نسیبش کردم. دست مشت شدهام رو روی دیوار گذاشتم و پیشونیم بهش چسبوندم. صدام رو پایین آوردم: - کدوم گوری رفته؟ - قربان و اسکندر اومدن دنبالش، بعد سه تایی رفتن بیرون. تو کجایی؟ زودتر بیا، من حوصلهام سر رفته. نیشخند زدم: - جات خالی، اومدم صفا سیتی. مثل درموندهها به دیوار تکیه زدم و سرم رو بهش چسبوندم. - پس چرا اون پیر خرفت گوشیش رو جواب نمیده؟! با عصبانیت گفت: - هوی عفریته! درست صحبت کن، اون شوهرمههاا. - همین الان بهش زنگ میزنی و میگی پنج میلیون جور کنه، میام ازش میگیرم. بلند خندید: - طوری میگی پنج میلیون، انگار این همه پول رو دیدی و میدونی چقد میشه! اصلا این همه پول رو واسه چی میخوای؟ میدونستم اگه دلیلش رو نگم تا شب میخواد رو مخم راه بره: - سوگل تصادف کرد، آوردمش بیمارستان، میخوان عملش کنن. - وای نه! چند ثانیه لال شد و بعد دهن باز کرد: - همه بچهها رو جمع کن بیاین خونه، سریعتر. بعد قطع کرد؛ به لحظه نفس کشیدن یادم رفت. زنیکه بیشعور؛ فکر کرده چون شوهرِ خرفتش، بچهها رو جمع کرده و بهشون سرپناه داده، حالا هر غلطی که دلش خواست میتونه بکنه. حمال... گوشهی کاپشنم رو توی دستم مچاله کردم و فشار دادم؛ چند تا نفس عمیق کشیدم تا شاید یکم آروم شم. از اولش هم میدونستم از این دوتا مفتخور نمیتونم پول بگیرم، بیخود خودم رو خسته کردم. حرصی نفسم رو بیرون دادم و به برگهی توی دستم رو نگاه کردم، کاملا مچاله شده بود؛ فقط یه کار میتونستم بکنم تا شاید سوگل حالش خوب شه. به سمت پذیرش رفتم؛ خودکار رو برداشتم و پشت برگه نوشتم: - این بچه هیچکس رو نداره، خواهش میکنم نذارین بمیره. بهترین کار بود، شاید دلشون میسوخت و عملش میکردن. برگه رو روی جایگاه گذاشتم و یه نگاهی به دور و ورم انداختم؛ همه سرشون توی کار خودشون بود، کسی به من نگاهم نمیکرد. چند قدم عقبعقب رفتم و وقتی مطمئن شدم کسی منو نمیبینه، فوری فلنگ رو بستم؛ خیلی عادی از پلهها پایین میرفتم که جلب توجه نکنم؛ از هر کی که منو دیده بود، رو میگرفتم. وقتی به حیاط رسیدم، بارون قطع شده بود؛ بچهها بیرون محوطه وایستاده بودن؛ از دور فقط نگاهشون میکردم؛ هر کی یه چیزی توی دستش بود؛ میدونستم دل توی دلشون نیست که ببینن سوگل چیشده. قدم برداشتم و نزدیک رفتم. همه مثل موش آب کشیده شده بودن و از سر و روشون آب میچکید، وسیلههاشون خیسِ خیس بود. علی با عجله پرسید: - سوگل چیشد؟- 9 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- کودکان کار
- ازدواج اجباری
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانهی پلیسی از دل کودکان کار رمان رخنهی حقیقت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سه... پرستار با انگشت سمت چپ رو نشون داد و گفت: - صندوق بهتون میگن. لخلخ کنان به سمتی که اشاره کرده بود، رفتم؛ انگار که از جواب سوالم میترسیدم. با کمک تابلوهای راهنما بالاخره صندوق رو پیدا کردم. توی سالن خیلی شلوغ بود، همه با هم حرف میزدن؛ یاد حموم عمومی افتادم، یادمه یه روز آبگرمکن ترکیده بود و دخترا رو با خودم به حموم عمومی بردم، دقیقا همین صدا اونجا هم پیچیده بود. بوی گند عرق و مواد ضدعفونی کننده، مثل یه مشت محکم توی دماغم میخورد؛ ولی خب برای کسی که بین آشغالا بزرگ شده، این بوها که چیزی نیست. چشم چرخوندم و مسؤل صندوق رو دیدم که پشت شیشه نشسته بود. نفس عمیق کشیدم و با پاهایی که از سرما و ترس، مثل سنگ شده بودن، به سمتش رفتم. نزدیک میز وایستادم، تازه متوجهی مردمی که توی صف بودن، شدم. یه صف طولانی که تهش ناپیدا بود. مرده برگه رو از بریدگی پایین شیشه گرفت و رفت، حالا وقتش بود. بیاهمیت به خانمی که داشت نزدیک میشد، خودم رو وسط انداختم و از همون بریدگی پایین شیشه گفتم: - جناب! صدای زنه بلند شد که گفت: - نوبت من بوداا. بهش نگاه کردم: - کار واجب دارم، وایستا یه لحظه. - کار ما هم واجبه، از صبحه تو صفیم. بعد صدای بقیه مردم توی صف هم بلند شد، همه میخواستن به ته صف برم. حالم رو بد میکردن، بلند و عصبی گفتم: - خیلی خب! خیلی خب! چه خبرتونه! یه سوال دارم فقط. قشنگ از نگاهاشون میشد فهمید که فحشم میدن؛ همهشون برن به جهنم. بیاهمیت به غر زدنشون، دوباره خم شدم و از بریدگی پایین شیشه گفتم: - پول عمل سوگل چقد میشه؟ فامیلیش رو پرسید و توی مانیتور روبهروش نگاه کرد و گفت: - پنج تومن. چشمام گرد شد، صدی به نود گوشام مشکل داشت و اشتباه شنیدم؛ مگه میخوان چیکار کنن! به تندی گفتم: - میلیون؟! مسؤل صندوق نگاه معنی داری بهم انداخت: - بله. حس کردم زیر پام خالی شد، یه لحظه نفسم قطع شد؛ نمیتونستم از مرده چشم بردارم؛ سر انگشتام رو روی قسمت ساییده شدهی میز کشیدم و گفتم: - نمیشه به ما یه تخفیفی، چیزی بدین؟ انگار که نداری بقیه براش بیاهمیت باشه، سر تکون داد و گفت: - نه خانم، نمیشه. باید چیکار میکردم؟ من اگه کل زار و زندگیم رو هم میتکوندم، نهایتا پونصد، ششصد تومن میشد. حس میکردم سرم گیج شده و چشمام سیاهی میره؛ اگه پولش جور نمیشد، چی! حتی نمیخواستم بهش فکر کنم؛ سوگل باید خوب میشد، به هر قیمتی. دوباره صدای مردم از پشت سرم بلند شد؛ چپچپ نگاهشون کردم و گفتم: - خب حالا، نکشیمون. مردی از سر تاسف سر تکون داد. گفتم: - هااا! چیه! نگاهش رو ازم گرفت. چشم غره رفتم و دیگه محلش ندادم؛ از صف بیرون زدم و یه گوشه که تقریباً خلوت بود، وایستادم. رمضان از جلوی چشمم گذشت، الان تنها امیدم اون بود. گوشی دست دوم، یا شاید هم دسته سوم دکمهای رو از جیبم درآوردم و شمارهی رمضان رو گرفتم. کلی بوق خورد، ولی جواب نداد. دوباره گرفتم، باز هم جواب نداد. همون یه ذره نور امیدم هم خاموش شد. با مشت محکم به دیوار روبهروم کوبیدم، دستم یکم درد گرفت، ولی مهم نبود. چند بار دستم رو تکون دادم.- 9 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- کودکان کار
- ازدواج اجباری
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هشتاد و پنج... از سیگرون رو گرفت و چند قدمی پیش رفت. - از آن پس بین قبیلهی ما و آنها اختلاف ایجاد شد و هرگز با هم آشتی نکردند. سیگرون با کمربند، دستان مرد را بست. - خب! پس چرا آنها دنبال تو هستند! آستریا لبخند معناداری به سیگرون زد. - داگارد، پسر رئیس قبیلهی آنها و برادر بیورن است که اکنون در چنگ پدرم اسیر است. مرد خشمگین نگاهش میکرد. سیگرون لب به سخن گشود: - با اسیر کردن تو میخواستند پسر رئیسشان را آزاد کنند! آستریا برای تایید سر تکان داد. - من هم به همین میاندیشیدم. سیگرون نگاهش را به مرد دوخت. - خب جنگجوی قبیلهی شاهینهای سرخ! با تو چه کنیم؟! مرد پاسخ داد: - مرا بکشید، اگر زنده بمانم، جان آستریا چکشزن را خواهم گرفت. سیگرون نیشخند زد و با پا به پای مرد کوبید. - تو را همراه خود میبریم، بلند شو. مرد مقاومت کرد، اما سیگرون او را بلند کرد و همراه خود میکشاند. آستریا با خود فکری کرد: - بردن او به ضرر ماست، اینگونه بانو لیو نگهبانان را بیشتر و محتاطتر میکند و من دیگر نمیتوانم به کمک داگارد بروم. سیگرون لحظهای ایستاد. - پس با او چه کنیم؟ آستریا با بیرحمی تمام شمشیر را برداشت و درون قلب مرد فرو کرد که لحظهای چشمانش گشاد شد، به نفسنفس افتاد و چشمانش بسته شد و روی زمین افتاد. سیگرون کلافه شد. - این کار اشتباه بود. او باید اسیر ما میشد. آستریا انگار که اتفاقی نیفتاده، لباسش را تکاند و مقابل سیگرون ایستاد. - اگر کسی، چیزی از مهاجمان یا شمشیرزنی من بفهمد، جان برادرت را خواهم گرفت و خودت را تا ابد به اسارت خودم درمیآورم. سیگرون شوکه نگاهش میکرد، اما کم نیاورد. - کسی از شمشیرزنی تو اطلاع ندارد! آستریا لبخند زد و همانند بانوان اشرافی به راه افتاد و با اشارهی سر، سیگرون هم همراهش شد. - خاندان من روی رفتار بانوانش بسیار حساس است؛ ما باید ازدواج کنیم، فرزند بیاوریم و در همه امور پشتیبان همسر و زندگیمان باشیم. ما هرگز نمیتوانیم شمشیر به دست بگیریم، اما داگارد... نفسی از سر حسرت کشید و ادامه داد: - داگارد به من آموخت که چگونه شمشیر بکشم و از خودم محافظت کنم. سپس دستمالی به سمت سیگرون گرفت. - صورتت را تمیز کن، نباید کسی چیزی بفهمد. سیگرون با دستمال، خون روی صورتش را پاک کرد. - میخواهی چه کنی؟! آستریا لبخندی شرورانه زد، مصممتر گام برداشت. سیگرون که نمیتوانست از رفتار آستریا چه برداشتی کند، گفت: - ما باید از مرز عبور کنیم، امیدوارم نقشهات با عبور ما تداخلی نداشته باشد. آستریا لحظهای نگاهش کرد و مجدد به روبهرو چشم دوخت. - چرا رفتن آنقدر برایت اهمیت دارد؟ سیگرون ناخودآگاه نگاهش به سمت پایش کشیده شد. - باید کسی را نابود کنم که قصد نابودی مرا دارد. آسلک بلاداکس. آستریا نامش را زمزمه کرد، انگار که ذهنش به زمان دوری پرت شد. - همان که کودکان را کشت و سوزاند! همان که... سیگرون حرفش را قطع کرد. - آری! تو او را میشناسی؟! آستریا ایستاد و به او چشم دوخت. - شنیدهام او در وارکست است؛ اطمینان ندارم، اما داگارد میگفت مدتی او را زیر نظر داشت. میگفت او در زمانی که ماه کامل میشد به لنگرگاه متروک میرفت. اما نمیدانم چقدر از این حرف، حقیقت دارد. کورسوی امیدی در دل سیگرون روشن شد، چرا که آنجا را میشناخت و در زمانی که در آنگلوساکسون بودند، شبی را در آنجا گذرانده بودند. - اکنون فقط عبورمان از مرز مانده. آستریا نقشه اش را در ذهن مرور کرد و مجدد لبخندی مرموز زد و زمزمه کرد: - برویم، عبورتان با من. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هشتاد و چهار... چند نفر به سمت آستریا رفتند، آستریا ترسیده بود و به عقب رفت؛ اما با دیدن مردی که از عقب نزدیکش میشد، در جای خود ایستاد. آب دهانش را با صدا قورت داد، مدام سر میچرخاند تا جای مردان را ببیند. سیگرون که چندین مبارز را از پا درآورده بود، با دیدن آستریا که محاصره شده بود، به سمش رفت و شمشیرش را در کمر یکیشان نشاند. مبارزی شمشیر کشید و با یک جهش آستریا را در آغوش گرفت و شمشیر زیر گلویش گذاشت. سیگرون دست از مبارزه کشید. - شما که هستید؟ دنبال چه میگردید؟ مرد پاسخ داد: - ما باید آستریا چکش زن را همراه خود ببریم، شمشیرت را بنداز تا زنده بمانی. سیگرون کم نیاورد: - رئیس شما کیست؟ هیچ پاسخی نشنید، مرد سعی داشت آستریا را همراه خود ببرد. آستریا مقاومت کرد و ناگهان چیزی در چشمانش تغییر کرد. دیگر ترسی درونشان نبود، بلکه خشم و کینه درون چشمانش نشسته بود. با یک حرکت ناگهانی، چرخی زد و همراه چرخیدن، زیر پای مرد کوبید که روی زمین افتاد، به سرعت شمشیرش را برداشت و بالا برد و محکم درون قلبش فرو برد. مردی دیگر به سمتش رفت. آستریا با خشم نگاهش کرد و شمشیر را بیرون کشید و با فریاد به سمت مرد رفت و در کوتاهترین زمان جانش را گرفت. سیگرون متعجب نگاهش کرد، اما جای ایستادن نبود. چرا که تعدادی دیگر دورشان را محاصره کردند. اینک دو دختر مبارز پشت به پشت هم ایستاده بودند و با خشم و نفرت به مردها زل زده بودند. مردها با فریاد حمله کردند و دو دختر با شجاعت تمام شمشیر میکشیدند و خیلی ماهرانه از خود محافظت میکردند. آن دو همانند دو رقصنده کوچک، در میان تیغهای برنده میچرخید و از گزند شمشیرها در امان میماندند. با شمشیر کشیدن سیگرون روی تن مبارزی، خون روی صورتش پاشید، اما دست از مبارزه نکشید حتی برای تمیز کردن صورتش. هر دو به نفسنفس افتاده بودند و تنشان عرق کرده بود، اما تسلیم نشدند. زمان زیادی نگذشته بود که تمامی مردها از پای افتادند. سیگرون نفسی بلند گرفت و با آستین، عرق پیشانیاش را گرفت. ناگهان متوجه مردی که از درد به خود میپیچید، شد. به سمتش رفت و پارچه را از روی صورتش برداشت. - تو که هستی؟ از جانب چه کسی آمدهای؟ مرد دست روی پای زخمیاش گذاشت و تند و عصبی نفس میکشید. آستریا با دقت نگاهش کرد، چیزی به ذهنش آمد. - او شبیه به مردان شاهینهای سرخ است. سیگرون بدون اینکه از مرد چشم بردارد، زمزمه کرد: - شاهینهای سرخ! آستریا سر تکان داد: - آنها در آن سوی رود زندگی میکنند، مخالف و دشمن قبیلهی ما هستند، اما چرا دنبال من بودند؟! مرد مبارز هیچ نگفت. سیگرون دستش را روی پای زخمی مرد گذاشت که هوارش به آسمان رفت، اما لب به سخن نگشود. سیگرون کمی فشار وارد کرد، صورت مرد رو به کبودی میرفت و نفسهایش به شماره افتاده بود. قطرهی اشکی از گوشهی چشمش چکید. - من نمیدانم، فقط دستور داشتیم که آستریا چکشزن را گروگان بگیریم. سیگرون فشار دستش را کم کرد. - از جانب چه کسی؟ مرد از درد میلرزید و به سختی نفس را وارد ریههایش میکرد. سیگرون خطاب به آستریا گفت: - مشکل شما با مردمان قبیلهی شاهینهای سرخ چیست؟ آستریا در فکر فرو رفت، نگاهی به مرد انداخت که از درد روی زمین دراز کشیده بود و به شمشیری که کمی از او دور بود چشم دوخته بود، دستش را سمت آن دراز کرد، اما آستریا قدم برداشت و پیش از اینکه دست مرد به او برسد، شمشیر را با پا دور انداخت. - بیورن، پسر رئیس قبیلهی آنها، در روزگاران قدیم از خواهر من خواستگاری کرد و با هزار ترفند و کلک او را به ازدواج مجبور کردند؛ اما زمان زیادی طول نکشید که جنازهی خواهرم را پس فرستادند؛ میگفتند او خودکشی کرده، اما مردم من قبول نکردند و آنها را قاتل خواهرم خطاب کردند. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هشتاد و سه... سیگرون لبانش را با زبان تر کرد و مجدد اطراف را بررسی کرد. - برویم. سپس حرف میزنیم. آستریا اعتنایی نکرد: - اکنون باید حرف بزنیم. بگو حاضر به انجام چه کاری هستی؟ سیگرون تسلیم خواستهی او شد: - بگویید چه کاری باید انجام دهم! آستریا لبخند پیروزمندانهای زد: - از چشمانم پیداست که راضی به این وصلت نیستم و به اجبار خانواده و مصلحت قبیلهام میروم. سیگرون سر تکان داد: - من هم روزی همانند تو باید به آنگلوساکسون میرفتم، اما انگار شانس با من یار بود. صدایی از سمت راست شنید، زیر چشمی نگاهی به آن سمت انداخت. آستریا نفسی از سر حسرت کشید: - اگر کمی یاریام کنی، شانس هم با من یار میشود. صدا هر لحظه نزدیکتر میشد، سیگرون دست روی شمشیرش نشاند: - از من چه کمکی برمیآید. آستریا پشت به او کرد و چند قدمی جلو رفت: - باید مرا فراری دهید. اینگونه پدرم برای حفظ جایگاه خودش هم که شده، فرد دیگری را به یورک میفرستد. سیگرون سایهای را میان درختان دید که به سرعت پشت درخت جهید: - شما خودتان هم زخم خوردهاید و میخواهید کس دیگری را به اجبار به یورک بفرستید! آستریا از روی شانه به او نگاه انداخت و مجدد به روبهرو چشم دوخت: - تو هرگز عاشق نشدهای و نمیفهمی من چه میگویم. اگر من با کس دیگری ازدواج کنم، داگارد نابود میشود. سیگرون نام داگارد را زمزمه کرد. آستریا ادامه داد: - داگارد بااراده. سالهاست که دلدادهی او هستم، اما به دستور پدرم او را اسیر کردند، تا مرا به ازدواج مجبور کنند، لیو را هم به همین امر با من فرستادهاند؛ باید داگارد را نجاتش دهم، نیازمند یاری تو و برادرت هستم. صدای دمیدن در نی آمد، سیگرون به سرعت سر چرخاند و متوجه نیتیر شد. شمشیر را از غلاف درآورد و به سمتش دوید، تیر به سرعت به سمت آستریا میرفت، سیگرون دست آستریا را کشید، تیر از جلوی صورتشان گذشت و به دیوارهی دره برخورد کرد. آستریا شوکه شد و نگاهی به تیر و سپس به سیگرون انداخت. چشمانش گشاد شد: - چه... چه اتفاقی افتاد؟ آن دیگر چیست؟ قبل از اینکه سیگرون پاسخ دهد، چندین مرد سیاه پوش که دماغ و دهانشان را با پارچه پوشانده بودند، فریاد کشان دورشان را محاصره کردند. آستریا و سیگرون پشت به پشت هم ایستادند. ترس وجود آستریا را گرفته بود، زمزمه کرد: - نباید نگهبانان را میفرستادم. سیگرون شمشیر را در دست فشرد و مقابل خودش گرفت: - من از شما محافظت میکنم. مبارزی با فریاد به سمتش حمله کرد، سیگرون هم فریاد کشان نزدیکش شد و شمشیرش را روی شمشیر مرد فرود آورد و با چند ضربهای که به مرد وارد کرد، او را از پا درآورد. نفر دوم وارد میدان شد، سیگرون ماهرانه میچرخید و شمشیر میکشید و گاها با خم شدن و پریدن از گزند شمشیر در امان میماند. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هشتاد و دو... سیگرون با چشمان کنجکاو اطراف را نگاه میکرد، آنقدر از دروازههای مرز دانلاو دور شده بودند که خیالش آسوده باشد، اما هنوز خطری تهدیدشان میکرد. آن هم مرز آنگلوساکسون بود که چند فرسنگ با آنها فاصله داشت. به آیوار نگاه کرد که با دست زخمی، کجاوه را روی دوش حمل میکرد. نزدیکش شد و آرام گفت: - از مرز که گذشتیم، فرار میکنیم، آماده باش. آیوار محکم قدم برمیداشت، زیر چشمی نگاهی به اطراف انداخت: - بسیار خب. سیگرون در سکوت به جای سابقش بازگشت. لیو آن دو مجرم فراری را زیر نظر داشت تا گزندی به بانویش نرسد. آستریا حریر را برداشت: - کار واجبی دارم، بایستید. لیو مجبور به اطاعت شد، کجاوه را زمین گذاشتند؛ سیگرون دست روی شمشیرش نشاند که از نگاه تیزبین لیو دور نماند. آستریا با وقار از کجاوه پیاده شد و همراه لیو به راه افتاد. سیگرون هم به سرعت نزدشان رفت. لیو نگاهش کرد: - بانو کار واجبی دارد، نیازی به تو نیست. سیگرون نگاهش بین آن دو چرخید: - شاید این نقشه است و میخواهید ما رو اسیر کنید. آستریا حریر را از روی صورتش برداشت، باز هم چشمان متورم شدهاش، پیدا شد. - بانو لیو! جلوتر دشت وسیعی قرار دارد، کجاوه و لوازم را به آنجا ببرید. من و این بانوی فراری پیش شما خواهیم آمد. لیو چشمان گشاد شد و ترس وجودش را گرفت: - نه بانو! ما شما را تنها نمیگذاریم. با هم میرویم. آستریا لبخند اطمینانبخشی زد. - نگران نباشید، از شمشیر و خنجر این بانو پیداست که جنگجوی ماهریست. بروید. لیو مقاومت میکرد و آستریا خواستار رفتن او بود. سیگرون که حسابی کلافه شده بود، لب به سخن گشود: - برادرم با شما میآید، اگر گزندی به بانویتان رسید، او را بکشید. لیو مردد بود و پس از مقاومت کوتاهی، خواستهی آستریا را پذیرفت. آستریا با سیگرون تنها مانده بود، آرام به سمت صخرهها رفت. سیگرون به انتظارش ایستاد. لیو به سمت افراد رفت و خواستار حرکتشان شد. آیوار متعجب به جای خالی سیگرون و آستریا میاندیشید. کجاوه را به دوش کشیدند، لیو نزدیک او شد و با غضب گفت: - تو در دستان ما اسیر هستی، شانس بیاوری به بانویم گزندی وارد نشود. با فرمان لیو، همه به سمت دشت پیشرویشان که چند فرسخ با آنها فاصله داشت به راه افتادند. لیو مدام سر میچرخاند تا شاید بانویش را ببیند. آستریا آرام از پشت صخرهها خارج شد و به سمت جوی کوچک آب رفت و دستانش را شست. سیگرون با آرامش به کارهایش نگاه میکرد، اما در دلش آشوبی به پا بود. آستریا نزد سیگرون رفت: - برویم. سیگرون یک قدم عقبتر از او به راه افتاد. - میتوانستید با کجاوه بروید. آستریا با وقار قدم برمیداشت. - دلتنگ پیادهروی بودم. سیگرون هیچ نگفت. آرام آرام میرفتند که موجب نارضایتی او بود، اما محکوم به سکوت بود. در میانهی کوه راهی برای عبور و مرور هموار کرده بودند، راهی که یک سمتش کوه بود و سمت دیگرش درهای با شیب ملایم سیگرون با چشمان کنجکاو میان درختان را نگاه میکرد تا از هر نوع گزندی در امان باشند. شک به دلش رسوخ کرده بود. نزدیک آستریا شد. - کمی عجله کنید، اینجا مناسب پیادهروی نیست. اما آستریا از سرعتش کم کرد و مقابل سیگرون ایستاد. - من جان و زندگیت را نجات دادهام، تو برای من حاضر به انجام چه کاری هستی؟