-
تعداد ارسال ها
618 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
18
تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری
-
هلنا
-
آزیتا
-
من میگم هر چی خواستین بنویسین، نیازی نیست داستان و ادامه بدین. هر چی طنز تر قشنگ تر
-
مامان و بابا رو از اتاق انداختم بیرون و در و محکم بستم و گفتم: خدایا حکمتت از خلقت من چی بود؟ صدای مامان اومد که گفت: حکمتش تو حرص دادن من بود.
-
تف تو این زندگی، منکه حرفی نزدم چرا کتک خوردم! بابا گفت: خجالت بکش دختر، انقد مادرتو اذیت نکن، برو ظرفها رو بشور.
-
هن! یعنی به همین راحتی! مردم مامان داشتن، منم مامان داشتم، خدا خیرش بده مثل مار دو سر میمونه، بعد به عمم میگه مار
-
دوتا نفس عمیق کشیدم و گفتم: - خواب میدیدم تو و بابا سر عمه دعوا میکنین، من خودکشی کردم و رفتم دنیای مردگان. مامان قهقهه زد و گفت: دنیای مردگان! چه گلطا! زنده ها با زور تحملت میکنن تو میخوای ارامش مرده ها رو هم بگیری!
-
یه لحظه عنوان و ببین. داستان نمیگیم با اخر حرف جملهی قبلی شروع میکنیم. به تو هم باید بگم🤦🏻♀️
-
جمله تو با اخرین حرف جمله ی قبل شروع کن
-
مشکلی نداره از این به بعد با اخرین حرف پیش برو
-
نازنین، خوب پیش میری ولی اصلا به عنوان توجه نکردی😂 😂 قراره با اخرین حرف جمله بسازی
-
میخواستم از خنده منفجر بشم چرا که در نگاه بابام خوندم که میگفت منظورت خواهر منه؟
-
پس مامان اخم کرد و دمپایی طبی را درآورد و گفت: وایستا واگرنه میزنمت
-
دیوونه شد مادرش، چون مسخرهاش کرده بود
-
درسا با خوراکی داخل دستش وارد خانه شد و رو به مادرش گفت
-
و مادر همچنان با کارد منتظر بچهاش ایستاده
-
میگم شما دوتا نوبرین، ادامه بدین
-
مادرم کارد به دست منتظر ورودم به خانه بود
-
بازی اینطوره که با آخرین حرف از جملهی قبلی باید یک یا دو جملهی جدید بنویسی. خسته و کوفته از مدرسه به خانه آمدم.