رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    729
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    22

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. #پارت سی و یک... به آیوار نگاه کرد: - و اگر دروغ باشد، یعنی یک دزد بی ارزش، جرأت کرده پایش را از گلیمش دراز کند و سلطنت مرا به تمسخر بگیرد. مجدد نگاه سردش را به سیگرون دوخت: - می‌بینی! این فقط درمورد تو نیست. اقتدار مرا زیر سوال برده، حالا به تو فرصت می‌دهم تا ثابت کنی که این شیاد، دروغ می‌گوید و اگر موفق نشوی... اریک سکوت کرد، اما جمله‌ی ناتمامش از هر تهدیدی خطرناک‌تر بود. ‌سیگرون زانو زد: - قربان! من مدرکی ندارم که به شما ثابت کنم، اما چند نفر هستند که از کودکی با من بزرگ شده‌اند و می‌توانند شهادت بدهند که من یک کارل هستم. اریک با چشمان کنجکاو نگاهش می‌کرد: - نام پدرت چیست؟ تو از کدام قبیله هستی؟ سیگرون نیم نگاهی به او انداخت و سپس زمین را نگاه کرد: - نام پدر من بِن بود، بن ولوا. او تاجر بود، ما ساکن دان‌لاو بودیم. از زمانی که کشور به دست آنگلوساکسون‌ها افتاد، ما از این شهر به آن شهر می‌رفتیم و با فروش محصولات مختلف امرار معاش می‌کردیم، تا روزی که پدرم فوت شد و من به شهر خودم بازگشتم و همین جا ماندگار شدم. حرف تکراری که سیگرون برای جا زدن خودش در مقام کارل می‌گفت و گردا هم تکرار می‌کرد. اریک قدمی جلو گذاشت: - بلند شو، هویت تو قبلا مشخص شده، اما برای اطمینان بیشتر، باید کمی تحقیق و پرس و جو کنیم. امیدوارم همانند سابق صداقت داشته باشی وگرنه خودت قوانين را خوب می‌دانی. سیگرون که از عاقبتش می‌ترسید، سکوت کرد. اریک مجدد اعلام کرد: - آلدریک اِستون‌کِرست را خبر کنید. باید از آیوار سلینگر و بعد از سیگرون ولوا اعتراف بگیرد. هارالد که تا ان موقع ساکت بود، دهان گشود: - عمو جان! شما حرف‌های آن دزد را قبول کردید! اریک بی اهمیت به حرف هارالد گفت: - از اینجا بروید تا تحقیقات کامل شود. سیگرون بعد از احترام گذاشتن، از قصر خارج شد و با عجله از میدان شهر گذشت و نفس‌نفس‌زنان وارد خانه شد، در را پشت سرش با صدایی بلند بست و به آن تکیه داد. سینه‌اش تند و نامنظم بالا و پایین می‌رفت، رنگ از چهره‌اش پریده بود، چشم‌هایش گرد و پر از وحشت به نظر می‌رسید. گردا و فریدا که کنار آتش لم داده بودند، یک‌باره به پا خاستند. گردا نزدیک رفت: - سیگرون! بالاخره برگشتی! ما... سیگرون با حرکت دستش، سخن گردا را قطع کرد. نفسش را حبس کرد و سعی کرد آرام بگیرد، اما صدایش همچنان لرزان بود: - همه چیز؛ همه چیز تمام شد، او می‌داند. سکوتی سنگین فضا را پر کرد. فریدا با احتیاط پرسید: - چه کسی؟ و چه چیزی را می‌داند؟ سیگرون چشمانش را به هم فشرد، گویی درد شدیدی را تحمل می‌کرد: - آیوار، آیوار سلینگر، او ما را می‌شناسد‌، گذشته‌مان را به اریک و درباریان گفت. گردا بی‌اختیار یک قدم به عقب رفت، رنگش پرید: - نه! نه! این غیرممکن است. آخر چگونه؟ سیگرون از خستگی و ناامیدی سرش را به دیوار کوبید: - سال‌هاست که ما را زیر نظر داشته، از زمانی که از اردوگاه فرار کردیم، او همه چیز را دیده. گردا با صدای آرام اما پر اضطراب گفت: - خب... خب اریک چه گفت؟ سیگرون نگاهش کرد: - دستور تحقیق داد. آلدریک می‌آید تا از آیوار اعتراف بگیرد و سپس نوبت من است.
  2. ‌#پارت سی... دستش را سمت سیگرون دراز کرد و سیگرون با کمک او، با یک جهش، روی اسب نشست و سپس حرکت کردند. آیوار پشت سرشان با عجله می‌رفت، تلوتلو می‌خورد، گاهی زمین می‌افتاد و چند قدمی کشیده میشد و پیش از اینکه کامل بلند شود، مجدد می‌افتاد. نزدیک شهر شدند که آیوار صدایشان بلند شد: - کمی آرام‌تر برو. اما صدایش در غبار از خاک برخاسته، صدای سم اسب گم شد. از دروازه‌های شهر گذشتند و از کنار مردمی که با کنجکاوی به آن دزد بسته شده نگاه می‌کردند، گذشتند. جلوی قلعه‌ی پادشاه رسیدند. سربازان با دیدن هارالد، در را باز کردند و آن‌ها وارد شدند. افسار اسب را به سربازی داد، دستان بسته‌ شده‌ی آیوار را گرفت و همراه سیگرون به تالار اصلی رفتند. اریک با شنیدن خبر آمدن هارالد، به سراغشان رفت. هارالد زیر پای آیوار زد که روی زانوهایش افتاد اریک مغرورانه ایستاد: - چه خبر شده هارالد؟ هارالد و سیگرون احترام گذاشتند و وقتی بلند شدند، هارالد گفت: - این دزد پلید همان آیوار سلینگر شرور است که اموال مردم را غارت کرده و امروز توسط بانوی فاتح دستگیر شد. اریک جلوی آیوار روی یک زانو نشست و موهای آیوار را در مشت گرفت و بالا کشید. وقتی صورتشان مقابل هم قرار گرفت اریک اخم کرد: - آیوار سلینگر! تو یک حیوان کثیف هستی. چگونه به خودت اجازه دادی که از مردم خودت دزدی کنی؟ آیوار نیشخند زد: - مردم من؟ آن‌ها حتی به من قطره آبی ندادند و با بی رحمی به من تهمت زدند و از اینجا بیرونم کردند، آن‌ها مردم من نیستند. اریک با تنفر موهایش را رها کرد و جا بلند شد: - این آشغال را به زندان بیندازید، خودم به حسابش می‌رسم. سربازان، آیوار زخمی را کشان‌کشان به سمت زندان می‌بردند، آیوار فریاد زد: - احمق‌ها، او به همه دروغ گفته، او فریب‌تان داده. اریک با تعجب و خشم برگشت و بلند گفت: - بایستید. سربازان ایستادند. سکوت مرگ‌بار تالار قصر را فرا گرفت. سیگرون صدای تپش قلبش را به وضوح می‌شنید. اریک نزدیک‌ رفت، با چشمان پراز خشم و کنجکاوی نگاهش کرد: - راجع‌به چه کسی حرف میزنی؟ آیوار با چشمان پر از کینه و لبخندی شرارت آمیز به سیگرون نگاه کرد: - خودت نخواستی که رازت را محفوظ نگه دارم. سپس به اریک نگاه کرد: - سوالی از شما دارم، بانوی فاتح‌تان، از کدام خاندان کارل است؟ پدرش کیست؟ از کدام خطه آمده؟ همه به سیگرون نگاه می‌کردند، آیوار ادامه داد: - جواب نمی‌دهد! چون دروغ‌هایش را فراموش کرده. در زمان اسارت، کودکانی را می‌دیدم که مهم نبود ترال هستند یا کارل، به سختی کار می‌کردند؛ در این بین انگار ترال‌ها زیرک بودند و راحت فرار کردند و خود را به عنوان کارلس در دربار پادشاهی جای دادند. همه با شگفتی به سیگرون نگاه می‌کردند اریک آن دو تیغ برنده را به سیگرون دوخت: - سیگرون ولوا! سیگرون نفسش در سینه حبس شده و بود و تمام تنش یخ زده بود، اما خودش را جمع و جور کرد: - قربان! این شرم آور است که حرف‌های این شیاد را... اریک حرفش را قطع کرد: - اگر راست باشد یعنی من تمام این سال‌ها فریب خورده‌ام، یعنی یک ترال، ارتش مرا فرماندهی کرده.
  3. ‌ #پارت بیست و نه... سپیده دم بود و صدای خروپف آیوار آن منطقه را پر کرده بود. اما سیگرون با حواس جمع نشسته بود و مواظب آن دزد پلید بود که فرار نکند. هنوز اطمینان نداشت که بخواهد با تحویل دادن آیوار، آبرو و جایگاهش را از دست بدهد؛ دیگر به آزاد کردن آیوار فکر می‌کرد که صدای سم اسبی را شنید. پشت سنگ قایم شد و نگاه کرد، وقتی اسب نزدیک شد، سیگرون شناختش. بلند شد و صدایش زد. هارالد با دیدنش نزدیک رفت و از اسب پایین پرید؛ با چشمان تیز اما مضطرب، سیگرون را برانداز کرد: - آسیب ندیده‌ای؟ زخمی نشده‌ای؟ سیگرون آشفتگی هارالد را دید: - گزندی به من وارد نشده. من آیوار سلینگر را گیر انداختم. هارالد که تازه متوجه آیوار شده بود، نزدیکش رفت و شمشیر روی سر آیوار گرفت: - پس تو آیوار سلینگر پلید هستی که اموال مردم را غارت کرده و همانند هیولا همه را ترسانده. آیوار سلینگر با آرامشی ترسناک چشمانش را باز کرد و به هارالد دوخت: - هیولا؟ اشتباه گرفته‌ای. من فقط یک دزد معمولی هستم، هیولای اصلی دور و اطرافیانت هستند. سپس انگار که با خود حرف بزند، گفت: - بعضی‌ها هیولا نیستند، گرگ‌هایی در لباس میش‌اند و گاهاً خطرناک‌تر از هیولا. هارالد با اخمی که ناشی از تعجب بود، گفت: - منظورت چیست؟ آیوار با لبخند بی‌معنایی به سیگرون نگاه کرد: -هیچی؛ فقط درمورد شجاعت‌های تقلبی حرف میزنم. نگاهش معنا پیدا کرد: - نظر شما چیست؟ بانوی فاتح! سیگرون می‌دانست آیوار زهرش را می‌ریزد، احساس می‌کرد خون در رگ‌هایش یخ بسته، با دندان‌هایش را به هم فشرده شده: - ساکت باش. آیوار نیشخند زد: - ساکت می‌شوم تا زمانی که نیاز باشد. با چشمان خالی از هر حسی ادامه داد: - اما یادت باشد که سکوت گاهی بلندتر از فریاد است. هارالد حسابی گیج شده بود: - اراجیفت را بگذار برای بعد از زندان رفتنت. آیوار به سیگرون نگاه کرد: - اما من اعدام نمی‌شوم و شاید اصلا به زندان نروم، مگر نه بانو! هارالد با خشم پلک زد، گیجی و تعجب در چشمانش به خشم تبدیل شده بود: - مسئولتش با من است، تصمیم من هم این است که یا همین الان زبان در دهان بچرخانی و حرفت را بزنی، یا در میدان شهر زبانت را از دهانت بیرون بکشم؛ معنی این اراجیف چیست؟ آیوار بی اهمیت به حرف هارالد، گفت: - تصميم‌تان چیست بانو؟ سیگرون دستش روی شمشیر نشست و محکم فشردش: - یاوه گویی را تمام کن، تو به دستور شاه اریک بزرگ دستگیر شده‌ای. آیوار لبانش را تر کرد: - اراجیف نیست، حقیقت است. سیگرون قدمی جلو گذاشت: - پوچ است؛ هارالد! این دزد پلید را به زندان بینداز. امید دارم قبل از طلوع آفتاب، گردنش را بزنند. هارالد دستان بسته شده‌ی آیوار را گرفت و کشید. آیوار چند باری نزدیک بود که بیفتد، اما هارالد محکم نگهداشته‌ بودش. وقتی نزدیک اسب شدند، دستانش را به ترک‌بند زین بست و خودش سوار اسب شد.
  4. #پارت بیست و هشت... سیگرون غرید: - این حقیقت... آیوار حرفش را قطع کرد: - اگر می‌خواهی رازت را پیش خودم نگه دارم، باید آزادم کنی. وگرنه به همه حقیقت را می‌گویم و تو را هم همراه خودم به دوزخ می‌کشانم. سیگرون نیشخند زد: - کسی حرف تو را باور نخواهد کرد. آیوار چشمانش را بست: - تا سپیده‌دم وقت داری تا آبرویت را بخری. بی اهمیت به چیزی خوابید. سیگرون نگران از دست دادن جایگاهش بود و فرسنگ‌ها آن طرف‌تر، فریدا بی‌تابانه در خانه قدم می‌زد: - گردا! اطمینان دارم مشکلی پیش آمده، دیگر طاقت صبر کردن ندارم. گردا شمشیرش را به کمر بست: - حق با توست، او به دنبال آن دزد خبیث رفته، خودم پیدایش می‌کنم. از خانه که خارج شد، سایه‌ای مقابلش ظاهر شد، سیرنا بود: - تو چه بخواهی چه نخواهی تقدیر کار خودش را می‌کند، جست و جو نکن. و پیش از اینکه پاسخی بشنود در تاریکی شب ناپدید شد. گردا دندان‌هایش را به هم فشرد: - زنک دیوانه، من به جادو اعتقاد ندارم، به شمشیر اعتماد دارم. رو به فریدا گفت: - تو اینجا بمان، اگر تا سپیده دم خبری نشد خودت برو و به شاه اطلاع بده‌. من میروم سراغ کسی که واقعا می‌تواند کمک کند. و بی درنگ و بدون اینکه فرصت اعتراض به فریدا بدهد، آنجا را ترک کرد. با سرعت و در کم‌ترین زمان، خود را به خانه‌ی هارالد که در نزدیکی قلعه بود، رساند. چنان در را کوبید که صدایش آرامش شب را بهم زد. هارالد با چهره‌ی خواب‌آلود، اما چشمان بیدار و هوشیار و شمشیر آماده‌ی رزم، جلوی در ظاهر شد و با دیدن گردا متعجب شد: - گردا! این وقت شب؟ گردا اجازه حرف زدن به هارالد را نداد و بی مقدمه و با نفسی که از دویدن به شماره افتاده بود، گفت: - سیگرون از عصر ناپدید شده، می‌دانم کجا رفته، دنبال آن دزد؛ اما هنوز برنگشته. هارالد انگار که به او شوک وارد شده باشد کمی لرزید: - چه می‌گویی؟ چگونه؟ گردا نفسی گرفت: - در غذاخوری بودیم، وقتی به سمتش برگشتم متوجه جای خالی‌اش شدم، فکر کردم زود بازمی‌گرد، اما هنوز که بازنگشته. هارالد مشتش را گره کرد، صدایش ذره‌ای لرزید: - نام خودت را محافظ گذاشته‌ای؟ چگونه اجازه دادی تنها برود؟ گردا از شرم سرش را پایین انداخت: - حق با شماست، بنده را عفو کنید. اما اکنون زمان سرزنش نیست. شما می‌توانید کمکم کنید تا پیدایش کنم! هارالد حرصی نفسش را بیرون داد: - نمی‌دانی کجا می‌خواست برود؟ گردا به اندازه‌ی نفس گرفتن سکوت کرد: - ما دنبال آیوار سلینگر بودیم، حدس میزنم به کسی مشکوک شده و رفته. هارالد چشمانش را ریز کرد: - تو از جای آیوار سلینگر خبر داری؟ گردا سر تکان داد: - خیر قربان. هارالد عصبی شده بود: - بسیار خب! خودم پیدایش می‌کنم به سرعت لباس‌هایش را عوض کرد و از خانه خارج شد و اسبش را تاخت. بعد از کمی گشتن، از شهر خارج شد و در دل تاریکی به دنبال دلدار خودش بود. .....
  5. #پارت بیست و هفت... به پای راستش نگاه کرد: - به‌خاطر آسیبی که در اولین مبارزه دیدم، نتوانستم. مرا از آنجا بیرون انداختند، حتی قطره آبی هم به من ندادند و مرا دزد، آشغال و بوگندو خواندند. چشمانش را کینه گرفت: - پس تصمیم گرفتم همان چیزی باشم که آن‌ها می‌خواستند. سیگرون نفسش بریده‌بریده از سینه خارج میشد، رنگش کمی سفید شده بود، پرسید: - خب... خب آن دختران چه شدند؟ آیوار نگاهش کرد، با لبخند و تمسخر گفت: - نمی‌دانم، شما بگوید چه شدند؟ سیگرون نفسش سنگین شد، دستانی که همیشه محکم بود، حالا کمی می‌لرزید. نگاهش را به جای دیگری معطوف کرد: - من از کجا بدانم. آیوار قهقهه‌ای سر داد: - اگر شما ندانید پس من باید بدانم! ناسلامتی شما بانوی فاتح هستید، اختیاردار جنگ هستید و امین مردم. سیگرون با چشمان متزلزل و رفتاری که استرس در آن مشهود بود بلند شد: - آیوار سلینگر! هر چه سریع‌تر بلند شو، باید به شهر برویم. آیوار نگاهی به اطراف انداخت: - اکنون راهزنان و حیوانات درنده، برای ما کمین کرده‌اند. اینجا امن‌ترین جا برای ماست. سیگرون نیشخند زد: - ناسلامتی من بانوی فاتح هستم، اگر از دست چند دزد و حیوان درنده، جان سالم به در نبرم که پس به چه دردی می‌خورم؟ آیوار نگاهش کرد: - تا سپیده‌دم باید اینجا بمانیم، سپس می‌رویم. سیگرون حسابی حرصش گرفته بود: - آیوار سلینگر از جا بلند شو. آیوار کنار آتش دراز کشید: - به تازگی آن دختران را دیده‌ام که چقدر زیبا و خواستنی شده‌اند. سیگرون آرام گرفت، همانند کوه نم خورده فرو ریخت و نشست، با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد، گفت: - آن‌ها را در... در کجا دیده‌ای؟ آیوار چوب باریک و بلندی را داخل دهانش گذاشت: - در جشنی که برای آزاد سازی دان‌لاو گرفته بودند آن‌ها را دیدم. نام‌شان چه بود؟ لحظه‌ی کوتاهی فکر کرد: - الیزابت؟ نه فکر نکنم، آسترید! مطمئن نیستم؛ یادم آمد. فریدا همر، گردا شیلد دوتیر... با لبخند پر شرارت به سیگرون نگاه کرد: - و سیگرون ولوا. سیگرون لحظه‌ای نفسش قطع شد و سپس گفت: - تمام این‌ها اراجیف و یاوه است. آیوار قهقهه‌ای سر داد: - تو چطور خودت را کارل جا زدی! دخترک فراری. سیگرون چوب در دستش را فشرد: - منظورت چیست؟ من کارل بودم و خواهم بود. آیوار به آسمان خیره شد: - تو هم یک ترال هستی، مانند من و صدها کودک در بند. اما انگار اقبال با تو یار بوده و کسی از حقیقت زندگیت چیزی نفهمیده. سیگرون انگار دروغ‌هایش را باور کرده بود: - من یک کارل هستم، تو اشتباه می‌کنی. آیوار نیشخند زد: - اگر بفهمند بانوی فاتح‌شان، فرمانده‌ی ارتش‌شان، یک ترال است، چه می‌شود! تو را از مقامت خلع می‌کنند، درست می‌گویم؟ سپس یک سرباز بیچاره می‌شوی.
  6. #پارت بیست و شش... مدتی گذشته بود و خورشید جایش را به مهتاب داده بود. سیگرون روی تکه سنگی نشسته بود و با کمک چوبی آتش را زیر و رو می‌کرد. ناله‌ی آیوار بلند شد و سپس چشمانش را باز کرد و اطراف را نگاه کرد، با دیدن سیگرون گفت: - فکر می‌کردم تمام این‌ها کابوس بوده. در جای خود نشست: - تو می‌خواستی مرا بکشی! سیگرون نیم نگاهی به او انداخت: - اگر نبودم، از شدت خون ریزی، حتما مرده بودی. آیوار نزدیک آتش شد و دستانش را روی آن گرفت، حالش جا آمد: - در زمان بیهوشی یاد داستانی افتادم، دلم می‌خواهد برایت تعریف کنم. سیگرون حتی نگاهش هم نکرد: - حوصله‌ی شنیدن اراجيفت را ندارم. آیوار خندید که زخم لبش سوخت و دست روی آن گذاشت. - پس گوش‌هایت را بگیر، چون نمی‌توانم سکوت کنم. حسرتی کشید و ادامه داد: - در ایام کودکی با پدرم، مادرم، الیزابت و آسترید، خواهران دوقلویم، در دان‌لاو زندگی می‌کردیم. ترال بودیم، اما شاد بودیم، پدرم در مزارع کار می‌کرد تا ما در رفاه باشیم. اخم در هم کشید: - در زمان جنگ، پدرم و بسیاری از مردان به جنگ رفتند و تن بی جانشان بازگشت. دشمن، خردسالان و سالمندان را بیرون انداخت. مجدد حسرتی کشید و ادامه داد: -مادرم برای نجات من هر کاری توانست، انجام داد؛ اما آن نانجیبان، آسترید را در بغل مادرم به قتل رساندند و سپس قلب مادرم را شکافتند تا نتواند از فرزندانش محافظت کند. سیگرون با ترحم نگاهش می‌کرد. آیوار به آتش زل زده بود و نفرت را در چشمانش افروخته بود. ادامه داد: - الیزابت را به آغوش کشیدم و از آنجا گریختم. چند روزی را در مرغداری متروکه ماندیم، هر دو گرسنه و بی کس بودیم، از سرما می‌لرزیدیم. به دنبال غذا رفتم و فقط تکه گوشتی کپک زده پیدا کردم، وقتی بازگشتم. چوب را در دستش فشرد: - دیر شده بود و او از سرما و ترس... سکوت کرد. سیگرون نمی‌خواست فریبش را بخورد: - گفتن این حرف‌ها از مجازاتت کم نمی‌کند. آتش در چشمان آیوار نقش بسته بود: - پس از آن، همانند دیگر کودکان برای آنگلوساکسون‌ها کار می‌کردم، تا تکه نانی سهمم شود. دختران و پسرانی را دیدم که از شدت خستگی، گرسنگی یا بیماری دوام نمی‌آوردند؛ چه چیزی نصیب‌شان می‌شد؟ هیچ. نفسی عمیق بلعید: - سه دختر خود را به بیماری زدند تا از کار بگریزند؛ همه می‌گفتند بیماریشان واگیردار است و می‌خواستند آنها را بسوزانند. یکی از آن‌ها، از ترس سوزانده شدن، بیماریش را انکار کرد. چشمان سیگرون اندکی ترسیده به نظر می‌رسید. آیوار با زبان لب‌هایش را تر کرد: - آن دو دختر دیگر را مدتی بدون آب غذا نگه‌داشتند و سپس در جنگل رها کردند. من به زحمت از حصار گذشتم و همراهشان رفتم. در زمانی که حیوانی درنده به سمت دختران می‌رفت، آن‌ها فرار کردند و من با کشتن نگهبانان، راهشان را باز کردم. نیم نگاهی به سیگرون انداخت و ادامه داد: - دختران در آنگلوساکسون‌ زیر نظر استادی، رزم و شمشیرزنی آموختند و بعد از دوازده سال به دان‌لاو بازگشتند. با دستان بسته، آتش را به هم زد که صدای ترق‌ و تروق چوب‌ها بلند شد: - با معرفی دروغین، خود را کارل جا زدند و با مبارزه، وارد ارتش شدند. اما من...
  7. ‌#پارت بیست و پنج... از غار خارج شدند. آیوار انگار جرقه‌ای در ذهنش خورده باشد، برگشت و با چشمان خمارش به سیگرون نگاه کرد: - تو حافظ مردم هستی! زمزمه‌وار ادامه داد: - این جمله را قبلا کجا شنیده بودم! بعد از کمی فکر کردن، چشمانش را مالید که دیدش بهتر شود: - سیگرون ولوا؟! سیگرون سکوت کرد. مرد مجدد چشمانش را مالید و نیشخند صداداری زد: - پس گیر بانوی فتح افتاده‌ام، در عجب بودم که این دختر کیست که سریع‌ترین و حرفه‌ای‌ترین دزد دان‌لاو و سرزمین‌های... مجدد سر تکان داد: - سرزمین‌های اطرافش را گرفته؛ پس باید به شما تبریک گفت بانو. اطمینان دارم جشنی برايتان ترتیب خواهند داد، با سکه‌های که پیشکش می‌کنند. و قهقهه‌ای از عمق جان زد. سیگرون مجدد آیوار را هل داد: - جایزه و جشن برایم معنایی ندارد، من خواستار آزادی و امنیت مردم هستم. آیوار تلو تلو خورد. - بعد از مرگت نام این سرزمین را سیگرون ولوا می‌گذارند! حالش بهتر شده بود، خنده‌ی جانانه‌ای کرد: - تو لطف بزرگی به مردم کرده‌ای، سکه‌هایشان را نجات داده‌ای. دخترک احمق، تا کی می‌خواهی پیش مرگ این جال‌های عوضی و فرصت طلب باشی! سمت من بیا، ما با هم می‌توانیم ثروتمندتر از شاه یتنسون بزرگ‌تان باشیم. سیگرون اخم در هم کشید: - یاوه گویت را برای قبل از اعدام بگذار، سریع‌تر برو تا مجبور به سر بریدنت نشده‌ام. آیوار گیج‌تر از آن بود که سریع برود و دائم پاهایش کج می‌شد و به هم گیر می‌کرد. آنقدر رفت تا پایش به سنگی گیر کرد و از کوه خاکی که پایینش سنگ بود، پرت شد. همانند یک گوی، در چرخش و غلتیدن بود. سیگرون به دنبالش رفت و وقتی مرد با برخورد به سنگ از حرکت ایستاد! شمشیرش را به سمت آن گرفت: - آیوار سلینگر! وقت برای مسخره بازی تو نداریم. بلند شو باید برویم. وقتی دید مرد حرکت نکرد، خم شد و چرخاندش، پیشانی و گوشه‌ی لبش زخم برداشته بود و از آنها خون جاری شده بود. سیگرون عقب نکشید و محکم ایستاد: - آیوار سلینگر! برای من نقش بازی نکن، بلند شو. باز هم مرد حرکت نکرد. سیگرون از جیبی که داخل پیراهن بلندش بود، دستمالی درآورد و پیشانی مرد را بست، روی تخته سنگی نشست. نفسش را با حرص بیرون داد: - بسیار خب جناب سلینگر! تا هر زمان که می‌خواهی نقش بازی کن، اما من نمی‌گذارم از دستم در بروی. زمان زیادی گذشته بود و هوا رو به تاریکی می‌رفت، اما هنوز آیوار دست از نقش بازی کردن برنداشته بود. سیگرون دیگر خسته شده بود. - انگار باید شب را اینجا بمانیم؛ من میروم تا از خانه‌ی پر زرق و برقت آتش بیاورم تا از سرما نمیریم. از جای خود بلند شد و به سمت غار رفت؛ اما تمام حواسش به پشت سر بود و امیدش این بود که آیوار از خواب بيدار شود. پشت تخته سنگ‌ها قایم شد و نظاره‌گر آن دزد شیاد شد که هیچ حرکتی نداشت. دیگر باور کرد که هیچ نقشه و حقه‌ای در کار نیست. نزدیکش رفت: - باور کنم که آن کلک شیاد که همه را فریب داده، اکنون در بند بیماری و گیجی‌ باشد. وقتی جوابی نشنید، چوب‌های همان اطراف را جمع کرد و روی هم تلنبار کرد و با کمک سنگ چخماقی که آنجا معدنش بود، آتشی افروخت و کنارش نشست. مردم دان‌لاو افروختن آتش، با سنگ چخماق را خوب یاد گرفته بودند؛ چون تنها وسیله‌ای بود که می‌توانستند آتشی بر پا کنند.
  8. #پارت بیست و چهار... چشمانش درحال بسته شدن بود: - خوشبختانه چشمه‌ی آب اینجا و راه مخفی‌اش را فقط من می‌شناسم. و قهقهه‌ی مسخره‌ای سرداد و لحظه‌ای بعد صدای خروپفش غار را پر کرده بود. سیگرون از داخل صندوق، طنابی پیدا کرد و دست و پای مرد را بست. بی‌درنگ گردن آویز را برداشت و زمزمه کرد: - این گرون آویز برای من است، نه تو بی‌ارزش. و از پوستین آبخوری که آنجا بود، آبی برداشت و روی مرد ریخت، که هراسان بیدار شد و با دیدن سیگرون گفت: - تو دیگر که هستی؟ سیگرون با صدای محکم گفت: - آیوار سلینگر بد ذات، بالاخره گیرت انداختم. آیوار پلک‌هایش سنگین بود و نگاهش تار: - از طرف... اریک یتنسون... آمده‌ای؟ سیگرون ناراحت شد: - شاه یتنسون بزرگ. فرد بی‌ارزشی همانند تو، حق بی‌احترامی به خاندان شاه را ندارد. آیوار خنده‌ی گیجی کرد، سرش سنگین بود: - بله، بله... شاه بزرگ، شنیده‌ام دربارش پر از آدم‌های بزرگ‌منش است... که مانند تو... برای یک مشت سکه... پشت سر هر کس که تاج دارد راه می‌روند. کلماتش را کش می‌داد، انگار فراموش می‌کرد جمله را چطور تمام کند. سیگرون با عصبانیت غرید: - ساکت شو بزدل. آیوار نیشخند زد: - بسیار خب. چشمانش را مالید، سعی کرد زن روبه‌رو را واضح ببیند: - فقط یه سوال... وقتی تحویلم می‌دهی و سکه‌هایت را می‌گیری... کمی از آن‌ها را به همان مردم بیچاره‌ای که من ازشان دزیدم، می‌دهی! ... یا همه‌ را... همه را خرج خودت می‌کنی؟ سرش را تکان داد تا گیجی‌اش بپرد، نگاهش خیره شد، انگار چیزی توی ذهنش قل خورده باشد سیگرون شمشیر زیر گلوی مرد گذاشت که چشمانش گشاد شد: - از من چه می‌خواهی؟ سیگرون محکم ایستاد: - من دستور دارم تو را دستگیر کنم. آیوار دستشان بسته شده‌اش را بلند کرد ، انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما یادش رفت: - نام تو چيست؟ ای برده‌ی شاه بی خرد. سیگرون شمشیر را به گلویش فشار داد. آیوار گردنش را بالا کشید، آب دهانش را قورت داد: - های های... پایین بیاورش... نمی‌خواهی که لاشه‌‌ام را از غار خارج کنی! سیگرون فشار را کم کرد: - دزد پلید، باید سرت را جدا کنم و تنت را به خورد حیوانات گرسنه بدهم. بعد دست آیوار را گرفت و بلندش کرد، به جلو هلش داد. آیوار از سر گیجی، سر تکان داد: - برای جایزه این کار را می‌کنی؟ گوش کن، خانه‌ی من... کلی طلا دارد، چند برابر آن چه برای جایزه می‌دهند را به تو می‌دهم، فقط انکار کن که... که مرا دیده‌ای. سیگرون نیشخندی زد: - من حافظ مردم و شاه هستم. من دشمنان را نابود می‌کنم، تو هم دشمنی هستی که به مردمم ظلم می‌کنی، پس من باید نابودت کنم.
  9. #پارت بیست و سه... گردا جوشانده‌ی ریشه‌ی گیاهی مورد علاقه‌اش را سر کشید، در آن لحظه متوجه‌ی جای خالی سیگرون شد: - به جای بانوی فاتح، باید لقبش را بانوی سایه یا بانوی فراری می‌گذاشتند. فریدا هم به جای خالی سیگرون نگاه کرد: -واقعا که دختر عجیبی‌ست، در زمان کودکی حتی نمی‌توانست قایم شود، یادت می‌آید گردا! زمانی که بازی می‌کردیم، سیگرون همیشه بازنده بود. گردا خندید: - به وضوح یادم می‌آید‌، آن روزها آنقدر خوشحال بودیم که هیچ چیز نمی‌توانست ما را با توجه به جایگاه طبقاتی‌مان جدا کند. اما اکنون آنقدر گرفتار شده‌ایم که حتی زمان برای شادی نداریم. حسرتی کشید و خودش را نزدیک فریدا کرد، دستش را گرفت: - اکنون تمام مردم، سیگرون را در طبقه‌ی کارل می‌بینند، نکند حرفی بزنی و مقامش را پایین بیاوری، چون در آن زمان از خشم شمشیر من در امان نیستی. فریدا که می‌دانست گردا با او شوخی ندارد، کمی ترسید: - سخن نمی‌گوییم، خیالت راحت باشد. گردا لبخند زد: - تو دختر باهوشی هستی فریدا، اطمینان دارم که سکوت می‌کنی. فریدا به آرامی لیوان دمنوشش را نوشید تا از ترسش کم شود. درحالی که آن دو دوست با هم سخن می‌گفتند، سیگرون انتظار آن مرد مرموز را می‌کشید. بعد از گذشت زمان کوتاهی، مرد از غار خارج شد و بدنش را کش و قوسی داد و به شکمش کوبید: - پس از سیر شدن کیسه طلا، اکنون نوبت شکم است. سپس با خواندن آهنگی زیبا، به بدترین لحن و صدا، به سمت شهر حرکت کرد. سیگرون که از رفتن مرد اطمینان پیدا کرد، وارد غار شد. اطمینان نداشت که غار خالی باشد، اما با قدم‌های مصمم و دستی که روی دسته‌ی چرمی شمشیر نشانده بود، جلوتر رفت. با استفاده از مشعل روشنی که آنجا بود، چوبی را آتش زد و به مسیرش ادامه داد. با دقت همه جا را بررسی کرد، آنقدر رفت که به آخر و قسمت عریض غار رسید؛ چند مشعلی که آنجا بود را روشن کرد، چشمانش از تعجب گشاد شد. تپه‌هایی از سکه و طلا روی هم انباشته شده بود و چند صندوق بزرگ که کنارشان قرار داشت. دخترک کنجکاو صندوق‌ها را باز کرد، داخلشان مملو از لباس و لوازم قیمتی بود. سیگرون همه چیز را بررسی کرد. ناگهان از بین کوه سکه‌ها،چیزی آشنا به چشمش خورد، نزدیک رفت، گردن آویزی از سنگ آبسیدین که در یک قاب مشکی قرار گرفته بود. ناخودآگاه دستش سمت گردنش رفت، چشمانش گشاد شد، باورش نمیشد که گرون‌آویزش را دزدیده بودند و او نفهمیده بود. آن شی قیمتی زیبا، یادگار استاد مهارت‌های رزمی‌اش بود. خواست گردن آویز را بردارد که صدای آهنگ خواندن کسی آمد؛ سیگرون با سرعت، تمام مشعل‌ها را خاموش کرد و پشت صندوق بزرگ قایم شد. صاحب صدا یک مشعل را روشن کرد: - حتی قصر پادشاه هم این اندازه زرق و برق ندارد. خودش را روی کوه سکه‌ها رها کرد. بلند آهنگ می‌خواند و نوشیدنی می‌نوشید. چشمش به گردن آویز افتاد، او را با دست بالا برد و جلوی چشمش گرفت: - سنگ آبسیدین! نماد محافظت و حقیقیت است، مناسب من است، نه آن دخترک بی سر و پا. بعد دور گردنش انداخت، دوباره از بطری نوشید، خنده‌ای سرداد و روی پا ایستاد و تلوتلو خوران، به سمت صندوقی که سیگرون پشتش قایم شده بود، رفت؛ سیگرون کمی سر خم کرد، قلبش از اضطراب می‌سوخت. مرد با دو دست درش را بازش کرد. یک مشت سکه از داخلش برداشت و به بالا پرت کرد. قشنگ‌ترین آهنگ دان‌لاو را به مسخره‌ترین حالت و بدترین صدا می‌خواند. دستانش را بالا گرفته و با گیجی می‌چرخید، می‌رقصید و گاهی زمین می‌افتاد، سپس مجدداً بلند می‌شد و به کارش ادامه می‌داد، تا اینکه از حال رفت و افتاد. زیر لب زمزمه کرد: - خوشبخت‌ترین آدم دان‌لاو اینجاست.
  10. ‌ #پارت بیست و دو... وودمن بی‌حوصله دستش را دراز کرد: - پول. گردا سکه‌ها را کف دستش ریخت و بازگشت. بعد از خوردن صبحانه، به میدان شهر رفتند. جایی که جشن سالیانه‌ برای تقدیر و تشکر از خدایانشان برگزار کرده بودند. مردمی که گرداگرد هم ایستاده بودند و با خدایانشان سخن می‌گفتند. هر سه نفر با دقت به مردم نگاه می‌کردند. اما فریدا تنها سرنخش را تکرار می‌کرد: - پسری لاغر با موهای آشفته. در میان انبوه مردمان هیکلی و آراسته‌ی جشن، پیدا کردن فردی که لاغر باشد، سخت بود. ناگهان صدای دختری بلند شد که گفت‌: - پول‌هایم، یکی آن‌ها را دزدیده. سه دختر نزدیک رفتند سیگرون گفت: - تو دیدی چه کسی آن‌ها را برداشته؟ چشمان دختر از حلقه‌ی اشک، برق می‌زد: - نه، فقط یک سایه‌ی سریع را از گوشه‌ی چشمم دیدم که در میان مردم گم شد. ناگهان متوجه جای خالی سکه‌هایم شدم. سیگرون اطراف و مردم را نگاه کرد، تا شاید سارق را پیدا کند؛ اما در آن شلوغی، به کسی شک نکرد. زمان زیادی گذشته بود، گردا گفت: - برویم غذا بخوریم! من حسابی گشنه شده‌ام. فریدا متعجب نگاهش کرد: - اما تو که به همین تازگی از خجالت سه تخم غاز درآمدی. سیگرون به سمت غذاخوری راه افتاد: - تو گردا را نمی‌شناسی! همیشه گرسنه است. برویم که ممکن است همینجا ما را هم لقمه بگیرد و شکمش را سیر کند. هر سه در غذاخوری آنا بروک نشسته بودند و منتظر آوردن سفارش‌شان شدند. غذاخوری کوچکی که اطرافش باز بود و سقفش به کمک ستون برپا شده بود. داخلش چند میز پایه کوتاه گذاشته بودند و مردان و زنان دور میز نشسته و غذا می‌خوردند. نگاه سیگرون روی پسرکی قفل شد که با حرکتی غیر عادی و بی صدا، در میان جمعیت می‌لغزید. موهایش بلند و ژولیده بود و یک تکه پارچه‌ی کهنه، دور گردنش حلقه زده بود که نیمی از پایین صورتش را می‌پوشاند. (یک پوشش رایج در فرهنگ کهن و وایکینگ‌ها برای گرم کردن است). با چشمان کنجکاو مردم را برانداز می‌کرد و در سکوت مطلق، در بین آن همه شلوغی جا به جا می‌شد، سیگرون را به شک واداشت. ناگهان دستش سریع و دقیق، به کمر مرد کناری خورد و کیسه‌ی چرم سنگین را از حلقه‌ی کمربند رها کرد و پیش از آنکه مرد نفس بکشد، کیسه ناپدید شد. سیگرون متعجب نگاه می‌کرد، این دیگر دزدی نبود، شعبده‌بازی بود. چیزی در افکار سیگرون آزارش می‌داد. به دو دوست پر حرفش نگاه کرد، آن‌ها غرق در گفتن و خندیدن بودند و بی خبر از اتفاقات اطراف‌شان. سیگرون بدون اینکه حرفی بزند، در سکوت از جای خود بلند شد و به دنبال آن سایه‌ی مرموز که به راحتی اموال مردم را برمی‌داشت، به راه افتاد. هر جا که مرد می‌رفت، سیگرون هم دنبالش بود. آنقدر حرفه‌ای کارش را انجام می‌داد که کسی چیزی نمی‌فهمید. مرد بعد از به تاراج بردن اموال مردم، از شهر خارج شد و به سمت کوهستان رفت. سیگرون بدون لحظه‌ای درنگ و استراحت دنبالش بود. از کوهی بالا رفت و وارد غار شد. سیگرون متعجب بود که چگونه این غار را ندیده است. در پشت صخره‌ای پنهان شد تا ببیند او واقعا آیوار سلینگر است یا خیر.
  11. با ملکا، مادر و بردارش که معلوم بود بدنسازه دو تای من هیکل داشت نشستیه بودیم بابام گفت- اقاتون تشریف نمیارن؟ مامان ملکا گفت - چرا میاد یکم کارش طول کشید الان هرجا باشه میاد. هنوز حرفش تموم نشده بود که زنگ خونه رو زدن مامانش گفت- من برم در و باز کنم. مامانم که عاشق ملکا شده بود و و پانیذ هنوز در عجب بود طولی نکشید که باباش هم اومد به احترامش بلند شدیم که موقع سلام دادن زبونش گرفت و شوکه نگاهمون میکرد. بابا گفت - منصور؟ بابای ملکا با همون منصور گفت- قاسم! تو اینجا چیکار میکنی؟. بابا با ناراحتی گفت - اگه میدونستم اینجا خونه‌ی توِ قلم پام میشکستم و اینجا نمیومدم. منصور جلو اومد و گفت - داداش تو نمیخوای گذشته رو فراموش کنی بیست و پنج سال گذشته و ما دیگه بچه نیستیم. همه با تعجب نگاه میکردیم بابا گفت - این خواستگاری منتفیه، پری پانیذ پیمان بریم.
  12. با مامان و پانیذ نشسته بودیم و چای میخوردیم گفتم- کی بریم؟. مامان با تعجب گفت - کجا؟. -خواستگاری دیگه. قند تو گلوی پانیذ پرید و به سرفه افتاد محکم محکم زدم تو کمرش تا حالش خوب شد و گفت - این قند منو نمیکشت ولی ضربه های تو حتما منو میکشه. مامان گفت- ضربه مغزی شدی یا عوضت کردن، تو؟ خواستگاری؟. پانیذ- یه مزخرفی میگه دیگه مامان شما چرا جدی گرفتی. - مزخرف چیه بده مگه میخوام ازدواج کنم. مامان- نه بد نیست ولی اخه تو! - مگه من چمه؟. پانیذ- جدی نگیر مامان جون این داداش ما درمورد همه همین نظر و داره. - تا حالا دیدی من از خواستگاری حرف بزنم؟. مامان - برای همین تعجب کردم،کی هست حالا. با کلی حرف و خواهش و التماس مامان و بابا رو راضی کردم که بریم خواستگاری،علی هم با یکم فضولی شماره بابای ملکا رو از گوشیش برداشته بود و چند شب بعد در کمال ناباوری که از همه بیشتر برای خودم عجیب بود رفتیم قم برای خواستگاری.
  13. #پارت بیست و یک... گردا صبحانه را آماده کرد و با صدای بلند گفت: - سیگرون! فریدا! بیدار شوید. باید برویم که کاری مهم داریم. سیگرون در جای خود نشست و چشمانش را ماساژ داد: - چه خبر شده گردا؟ چقدر سر و صدا می‌کنی. گردا نان را از روی آتش شومینه برداشت: - مگر نمی‌خواستید آیوار سلینگر را گیر بیندازید! باید برویم تا دیر نشده. سیگرون روی‌اندازش را تا زد: - نیازی به شما نیست، خودم میروم. گردا نان را داخل سینی قرار داد و سر انگشتانش را فوت کرد: - ولی شما به ما نیاز دارید، زیرا فریدا آن دزد پلید را می‌شناسد. سیگرون متعجب به فریدا نگاه کرد: - تو او را میشناسی؟! چطور؟! فریدا خمیازه‌ کشید: - مطمئن نیستم، آخر چهارده سال است او را ندیده‌ام. سیگرون تشکش را جمع کرد: - پس چطور می‌خواهی کسی که مدت زیادیست ندیده‌ای را پیدا کنی؟ فریدا روی‌اندازش را جمع کرد: - اگر گردا تضمین دهد که به قول دیشبش عمل کند، سعی‌ام را می‌کنم که پیدایش کنم. سیگرون به گردا و سپس فریدا نگاه انداخت: - مگر گردا چه قولی داده؟ گردا که نمی‌خواست نیت‌شان را برای سیگرون فاش کند، لبخند زد: - این رفیق دیرینه‌ی خوش خیال ما، دنبال همسری از طبقه‌ی جال‌ها می‌گردد، من هم گفتم با سحر و جادو کاری می‌کنم که پسران جال حسرتش را بخورند. سیگرون دیوانه‌ای نصیب‌شان کرد: - ازدواج پسران جال با دختران کارلس که موردی ندارد. تو هم که یک کارلس هستی، چرا دنبال سحر و جادو می‌گردی؟ گردا که می‌دانست هر آن فریدا همه چیز را لو می‌دهد، سعی کرد بحث را عوض کند: - صبحانه‌ی شاهانه‌ای برایتان فراهم کرده‌ام، از آنان که شاه و ملکه هم نخورده‌اند. فریدا و سیگرون متعجب به سمت سینی مجلل گردا رفتند. فریدا ذوقش کور شد: - تخم مرغ! شاه و ملکه هر روز بهترین تخم غازها را می‌خورند، چنان با هیجان گفتی که من فکر کردم گوشت آهو و خرگوش بریان کرده‌ای. گردا خندید: - این تخم غاز است، از مزرعه‌ی مایلز وودمَن آورده‌ام. این‌ها را من مخصوص دو دوست عزیزم درست کرده‌ام، معلوم است که شاه و ملکه هرگز نمی‌توانند از این غذا بخورند. سیگرون متعجب نگاهش کرد: - گردا! تو دزدی کرده‌ای؟ گردا سینی را جلوی سیگرون گذاشت‌: - نه. فقط قرض گرفته‌ام، تا بعدا پولش را بدهم. سیگرون با اینکه عصبانی بود، اما خودش را کنترل کرد: - این کار اصلا قشنگ نیست. من اطمینان دارم که جناب وودمن راضی نیست. همین حالا پولش را ببر و عذرخواهی کن. گردا لقمه‌ای برای خود درست کرد: - می‌برم، دیر نمی‌شود. سیگرون دست گردا را کمی فشرد: - حرفم را دوباره تکرار کنم! گردا نگاهش کرد: -صبحانه سرد می‌شود، بعدا می‌برم. سیگرون لقمه را از گردا گرفت. سپس سینی را برداشت: - تا پول ندهی از صبحانه خبری نیست. گردا هووفی کشید و به سمت مزرعه‌ی وودمن که پشت خانه‌یشان بود، رفت و صدایش زد. پیرمرد بی‌رمق آمد. - سلام جناب وودمن. اشتباه من را ببخشید. من بی‌اجازه از مزرعه‌یتان چند تخم غاز برداشتم و اکنون پولش را آورده‌ام پس بدهم؛ من را می‌بخشید!
  14. ‌#پارت بیست... سیگرون بی حرف چشمانش را بست و خوابید. گردا لحظه‌ای نگاهش کرد: - با آن لباس، بدنت کوفته می‌شود. تعویضش کن. و وقتی بی محلی سیگرون را دید، خودش دست به کار شد. با کمک فریدا، لباس را از تن سیگرون که همانند جنازه، بی‌حرکت بود، درآوردند و لباس سفید راحتیِ بلند را تنش کردند و راحتش گذاشتند. فریدا در کنار شومینه نشست: - چرا این‌گونه رفتار کرد؟ گردا دمنوش را به سمتش گرفت: - دنبال چیزی می‌گشته که پیدایش نکرده. فریدا دمنوش را گرفت: - دنبال چه؟! گردا سکوت کرد، کنار فریدا نشست و به آتش خیره شد. ناگهان یادش آمد با صدای بلند گفت: - آیوار سلینگر! فریدا سکوت کرد، انگار که در خیالش غرق شده باشد. سپس زیرلب گفت: - آیوار سلینگر! چه نام آشنایی. گردا متعجب به او نگاه کرد: - تو او را می‌شناسی؟! فریدا چشم از آتش نمی‌گرفت: - نامش آشناست، اما یادم نمی‌آید که کجا شنیده‌ام یا دیده‌ام. در فکر عمیق فرو رفت و سپس نفسی عمیق کشید: - کسی را به این اسم می‌شناسم که باید کم‌تر از سی سال داشته باشد، اما اکنون خیلی سال است که ندیدمش؛ شاید مرده، شاید تغییر کرده، شاید شما دنبال آیوار سلینگر دیگری هستید. گردا خودش را به فریدا نزدیک کرد، دستانش را گرفت: - فریدا! لطفا هر چه می‌دانی بگو. فریدا به گردا نگاه کرد: - او هم همانند ما، اسیر دست آنگلوساکسون‌ها بود. مجدد به آتش چشم دوخت: -یادم می‌آید برای غذا خوردن به آن اتاقک کثیف که بوی کپک می‌داد، رفته بودیم. پسرکی لاغر با موهای آشفته، تک و تنها در گوشه‌ای چمباتمه زده بود و غذا می‌خورد. جرعه‌ای از دمنوشش را نوشید: -همه می‌گفتند آیوار خیالاتی‌ست و با ارواح حرف می‌زند، از او به شدت می‌ترسیدم، طوری که نگاهش هم نمی‌کردم؛ اما دیگر خبری از او ندارم. گردا نور امیدی در قلبش روشن شده بود: - می‌دانی کجاست؟ فریدا سر تکان داد: - نه. از هشت سالگی به بعد ندیدمش. گردا سرش را جلوتر برد: - اگر او را ببینی، می‌شناسی؟ فریدا لیوان را دستش فشرد: - چهارده سال است که او را ندیده‌ام، مطمئن نیستم که بشناسمش. گردا دستان فریدا را محکم فشرد: - فریدا خواهش می‌کنم، تو با این کارت لطف بزرگی به سیگرون خواهی کرد و او را در بین مرد و شاه عزیزتر می‌کنی. فریدا متعجب پرسید: - چرا این قدر به سیگرون اهمیت می‌دهی و خواستار جایگاه والایی برای آن هستی؟ گردا دستان فریدا را رها کرد و به آتش چشم دوخت: - سیگرون خیلی به من کمک کرده و همانند خانواده‌ام مراقبم بوده. او باید به بالاترین جایگاه دست پیدا کند، یادت رفته! به گفته‌ی سیرنا، او باید ملکه شود و با گیر انداختن آیوار سلینگر او برای شاه اریک عزیزتر و مهم‌تر می‌شود. فریدا لبخندی زد: - بسیار خب کمک‌تان می‌کنم، اما به شرط اینکه من را خدمتکار شخصی سیگرون قرار دهید، تا در قصر در آرامش باشم. خودت خوب می‌دانی که چقدر امتیاز و سکه به خدمتکاران اول می‌دهند. گردا به فرصت طلبی دوستش خندید: - بسیار خب! تو می‌شوی خدمتکار و من می‌شوم محافظش، این‌گونه همه در آرامش خواهیم بود. دختران خیال‌باف، تا نیمه شب گفتند و خندید، تا خواب به سراغشان آمد.
  15. ‌#پارت نوزده... اریک جام در دست گرفت: - حق با شماست، اما من ترجیح می‌دهم شما محافظم شوید، مشکلی دارد؟ سیگرون کمی به جلو خم شد: - قربان! شما خوب می‌دانید که هیچ بانویی نمی‌تواند محافظ شخصی شاه باشد. اریک همین‌طور که جام را نزدیک دهان می‌برد: - چه کسی گفته نمی‌توان قوانین را تغییر داد! سپس از آن نوشید. سیگرون به چهره‌اش دقیق شد، انگار می‌خواست صحت حرفش را بفهمد: - اما این بی‌احترامی به پدرتان است. شما که نمی‌خواهید مورد خشم خدایان قرار بگیرید. اریک نفسی از سر حسرت کشید : - پدرم، کلمنت، همه چیز را خراب کرد. بعد از آن زمان که عاشق محافظش شد و از او صاحب فرزند شد. مادرم بسیار ناراحت بود و قصد نابودی جانش را داشت. وجودش را غم گرفت: -همه می‌گفتند الهه سیگرون به آنها غضب کرده که سرزمین‌شان خشک و بی‌حاصل شده. شاه کلمنت بزرگ به‌خاطر‌ بدست آوردن لطف خدایان، آن زن و کودک را قربانی کرد و با کلی التماس و دعا، قلب الهه سیگرون را به دست آورد. سیگرون لحظه‌ای قلب فشرده شد. جامش را روی میز و گذاشت: - به همین دلیل پدرتان دستور داد که هیچ زنی نمی‌تواند محافظ یا خدمتکار شخصی شاه شود! اریک به چشم‌های سیگرون خیره شد: - بله. و من همیشه در ذهنم سوالی دارم، اگر آن کودک اکنون زنده بود، چه میشد؟ مجدد جرعه‌ای از جامش نوشید‌، انگار که می‌خواست افکار پوچ را از ذهنش دور کند، سپس به چهره‌ای سیگرون دقیق شد: - می‌توانید محافظ هلگا باشید، این‌گونه هم همسرم در امان است، هم تو در این بهشت ساختگی هستی، هم من هر روز می‌توانم زیباروی این سرزمین را ببینم. سیگرون جسارتش را جمع کرد: - گستاخی مرا عفو کنید، اما طبق دستور شما، باید آیوار سلینگر را گیر بیندازم. اریک کمی اخم در هم کشید: - بسیار خب! بعد از دستگیری آن بی‌صفت راجع به این موضوع حرف می‌زنیم. سیگرون در سکوت، جامش را نوشید و عزم رفتن کرد. در خانه‌ی محقرشان، جلوی شومینه نشسته بود و به آتش خیره شده بود، اما ذهنش جا دیگری بود، دستگیری آیوار سلینگر. اما نمی‌توانست کسی را که هرگز ندیده، پیدا کند، پس دست به حقه‌ی قدیمی زد. در زمانی که خورشید، نورش را در زمین می‌پراکند، سیگرون در سکوت لباس‌های مجللش را پوشید، کیسه‌ای پر از سکه به کمربندش آویخت و در قالب طعمه، به میدان شهر رفت. کمی گشت زد، غذا خورد؛ اما تمام حواسش به اطراف بود تا آن دزد پلید را پیدا کند. تا زمانی که خورشید، جای خود را به مهتاب می‌داد، به همه جا سر زد، اما چیزی پیدا نکرد و با ناامیدی به سمت خانه حرکت کرد. با تنی خسته وارد خانه شد. گردا با دیدنش متعجب به سمتش رفت: - سیگرون! کجا رفته بودی؟ سیگرون خسته و کلافه، روی تشک دراز کشید: - فردا پیدایش می‌کنم. گردا قیافه‌ی متعجب به خود گرفت: - چیزی گم کرده‌ای؟ فریدا وارد خانه شد: - سیگرون! تو برگشتی؟ همه جا را دنبالت گشتیم.
  16. #پارت هجده... سپس پوست گاوی که روی آن حکاکی شده بود را به سیگرون داد. سیگرون متعجب نگاهش کرد: - فقط همین؟ آیوار سلینگر غارت گر! من چطور کسی را پیدا کنم که جز یک نام، دیگر چیزی از او نمی‌دانیم. کیل لجر از جا برخاست: - درست نگاه نکردید. جز نام، چیز دیگری هم نوشته شده. سیگرون مجدد پوستین را خواند: - ترال، سن نامشخص، گزارش‌ها حاکی از جوانی است. چابک و زیرک، غارت گر حرفه‌ای، جاسوس بی‌رقیب. عجب اطلاعات مفیدی. سیگرون نفسی از سر حسرت کشید و ادامه داد: - سن نامشخص؟ پس من چگونه پیدایش کنم! وقتی جوابی نشنید، پوست گاو را تحویل داد و از دفتر خانه خارج شد. بعد از گذشتن از تالار خدمتکاران، وارد باغ بهاره شد؛ تالار سرسبز و خوش آب و هوا، حوض بزرگ و پر از ماهی که وسطش قرار داشت، آنجا را همانند بهشت کرده بود. سیگرون از روی پل چوبی گذشت و داخل آلاچیقِ روی آب ایستاد. از خنکی آب و بوی شکوفه‌ها غرق لذت شد. طولی نکشید که صدای اریک، خلوتش را به هم زد. سیگرون به سمش برگشت و همانند بانوان اشرافی تعظیم کرد: - چقدر از دیدن سلامتی سرورم خرسندم. اریک در کنارش قرار گرفت: - زمان زیادیست که منتظر شما هستم. فکر می‌کردم اول به دیدن من خواهید آمد. سیگرون سر تعظیم فرود آورد: - گستاخی مرا ببخشید. من نمی‌خواستم مزاحم اوقات باارزش سرورم شوم. اریک خندید: - امان از دست تو با این سخنان شیرینت. می‌خواهم با هم نوشیدنی و خوراکی میل کنیم، وقت دارید؟ سیگرون لبخند زد: - مگر می‌شود علیاحضرت دستور بدهند و سیگرون سرپیچی کند! اریک مجددا خندید و زال را صدا زد. خدمتکار شخصی‌اش نزدیک آمد: - بله قربان! با من امری داشتید؟ اریک نگاهش کرد: - نوشیدنی و خوراکی آماده کنید، مهمان ویژه داریم. زال اطاعت کرد و رفت. سیگرون و اریک به سمت تالار اصلی حرکت کردند. از چند دروازه گذشتند، تا به محل مورد نظرشان رسیدند. قصر از نظر سیگرون باشکوه و باعظمت بود، قصری که هر تالارش یک جذابیت خاصی داشت، قصری که بوی فوق‌العاده‌ای داشت. به خواست سیگرون، داخل آلاچیقِ وسطِ تالار نشستند. جایی که درختان گیلاس، شکوفه‌هایش را روی سرشان می‌ریخت، جایی که آب روان از زیر پاهایشان می‌گذشت. سیگرون با هیجان اطراف را نگاه می‌کرد و شاه اریک با هیجان بیشتر، نظاره‌گر آن دخترک جنگجو و کنجکاو بود. اریک ابرو بالا انداخت: - از اینجا خوشت می‌آید؟ سیگرون با اشتیاق پاسخ داد: - اینجا چیزی از بهشت کم ندارد. اریک به رک‌گویی سیگرون خندید: - تو هم می‌توانی در بهشت زندگی کنی، فقط باید بخواهی. سیگرون متعجب شد: - منظورتان چیست؟ اریک سرش را بالا گرفت و سینه ستبر کرد، انگار می‌خواست جایگاه و قدرتش را به سیگرون نشان دهد: - می‌توانید محافظ شخصی من شوید و تا ابد در این بهشت بمانید. سیگرون چشم چرخاند و اطراف را نگاه کرد: - در این بهشت ساختگی؟ نگاهش روی اریک ثابت ماند: - تا جایی که من می‌دانم، شما بهترین محافظان را دارید، به من چه نیازی است؟
  17. برای دوستام فرستادم بعد میگن بین این دوتا خوبه. فقط همین و می‌خواستم درست کنی که..
  18. ماسو جون هنوز این صفحه رو بستین میشه یه تغییر کوچولو بدی عکس و
  19. پانیذ که کنارم نشسته بود محکم کوبید تو پهلوم و گفت: - مگه تو فضولی؟. - آره، پایه‌‌ی یکم شیطونی و فضولی هستی یا نه؟. با تخسی نگاهم کرد و گفت:جرات داری برو بعد من میدونم و تو. لبخند زدم و گفتم:پانیذ جونی، ابجی قشنگم. محکم با کف دست به پیشونیش زد و گفت‌: میخوای چیکار کنی؟. راه افتادم و گفتم - بشین تا ببینیم چی میشه. ارام دنبالش میرفتم کنار خیابان ایستاد و جند لحظه بعد پرایدی سفید رنگ جلوی پایش ترمز زد و صاحبش که پسری جوان بود از ماشين پیاده شد و بعد از کمی حرف زدن که من نمیشنیدم ملکا سوار شد و رفت پانیذ گفت- شکست عشقی خوردی داداش، طرف نامزد داره. خورد تو برجکم ولی کم بیار نبودم دنبالش رفتم تا اینکه...
  20. پانیذ نزدیک شد و گفت- زد تو پرت نه؟ خوبت شد! بیا بریم. دوباره پا زمین کوبیدم و گفتم- داداشت بعد از سالها عاشق شده چرا کمکش نمیکنی؟. خنده‌ای از عمق وجود کرد و گفت - ملکا بمیره برای قلب عاشقت، والا تو هر کی و میبینی دلت براش میره این دختره هم مهمون چند روز قلبته. بهش توپیدم - خودت بمیری حیف عشق من نیست! این با همه فرق داره ببین کی گفتم.
×
×
  • اضافه کردن...