رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    617
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. با مامان و پانیذ نشسته بودیم و چای میخوردیم گفتم- کی بریم؟. مامان با تعجب گفت - کجا؟. -خواستگاری دیگه. قند تو گلوی پانیذ پرید و به سرفه افتاد محکم محکم زدم تو کمرش تا حالش خوب شد و گفت - این قند منو نمیکشت ولی ضربه های تو حتما منو میکشه. مامان گفت- ضربه مغزی شدی یا عوضت کردن، تو؟ خواستگاری؟. پانیذ- یه مزخرفی میگه دیگه مامان شما چرا جدی گرفتی. - مزخرف چیه بده مگه میخوام ازدواج کنم. مامان- نه بد نیست ولی اخه تو! - مگه من چمه؟. پانیذ- جدی نگیر مامان جون این داداش ما درمورد همه همین نظر و داره. - تا حالا دیدی من از خواستگاری حرف بزنم؟. مامان - برای همین تعجب کردم،کی هست حالا. با کلی حرف و خواهش و التماس مامان و بابا رو راضی کردم که بریم خواستگاری،علی هم با یکم فضولی شماره بابای ملکا رو از گوشیش برداشته بود و چند شب بعد در کمال ناباوری که از همه بیشتر برای خودم عجیب بود رفتیم قم برای خواستگاری.
  2. #پارت بیست و یک... گردا صبحانه را آماده کرد و با صدای بلند گفت: - سیگرون! فریدا! بیدار شوید. باید برویم که کاری مهم داریم. سیگرون در جای خود نشست و چشمانش را ماساژ داد: - چه خبر شده گردا؟ چقدر سر و صدا می‌کنی. گردا نان را از روی آتش شومینه برداشت: - مگر نمی‌خواستید آیوار سلینگر را گیر بیندازید! باید برویم تا دیر نشده. سیگرون روی‌اندازش را تا زد: - نیازی به شما نیست، خودم میروم. گردا نان را داخل سینی قرار داد و سر انگشتانش را فوت کرد: - ولی شما به ما نیاز دارید، زیرا فریدا آن دزد پلید را می‌شناسد. سیگرون متعجب به فریدا نگاه کرد: - تو او را میشناسی؟! چطور؟! فریدا خمیازه‌ کشید: - مطمئن نیستم، آخر چهارده سال است او را ندیده‌ام. سیگرون تشکش را جمع کرد: - پس چطور می‌خواهی کسی که مدت زیادیست ندیده‌ای را پیدا کنی؟ فریدا روی‌اندازش را جمع کرد: - اگر گردا تضمین دهد که به قول دیشبش عمل کند، سعی‌ام را می‌کنم که پیدایش کنم. سیگرون به گردا و سپس فریدا نگاه انداخت: - مگر گردا چه قولی داده؟ گردا که نمی‌خواست نیت‌شان را برای سیگرون فاش کند، لبخند زد: - این رفیق دیرینه‌ی خوش خیال ما، دنبال همسری از طبقه‌ی جال‌ها می‌گردد، من هم گفتم با سحر و جادو کاری می‌کنم که پسران جال حسرتش را بخورند. سیگرون دیوانه‌ای نصیب‌شان کرد: - ازدواج پسران جال با دختران کارلس که موردی ندارد. تو هم که یک کارلس هستی، چرا دنبال سحر و جادو می‌گردی؟ گردا که می‌دانست هر آن فریدا همه چیز را لو می‌دهد، سعی کرد بحث را عوض کند: - صبحانه‌ی شاهانه‌ای برایتان فراهم کرده‌ام، از آنان که شاه و ملکه هم نخورده‌اند. فریدا و سیگرون متعجب به سمت سینی مجلل گردا رفتند. فریدا ذوقش کور شد: - تخم مرغ! شاه و ملکه هر روز بهترین تخم غازها را می‌خورند، چنان با هیجان گفتی که من فکر کردم گوشت آهو و خرگوش بریان کرده‌ای. گردا خندید: - این تخم غاز است، از مزرعه‌ی مایلز وودمَن آورده‌ام. این‌ها را من مخصوص دو دوست عزیزم درست کرده‌ام، معلوم است که شاه و ملکه هرگز نمی‌توانند از این غذا بخورند. سیگرون متعجب نگاهش کرد: - گردا! تو دزدی کرده‌ای؟ گردا سینی را جلوی سیگرون گذاشت‌: - نه. فقط قرض گرفته‌ام، تا بعدا پولش را بدهم. سیگرون با اینکه عصبانی بود، اما خودش را کنترل کرد: - این کار اصلا قشنگ نیست. من اطمینان دارم که جناب وودمن راضی نیست. همین حالا پولش را ببر و عذرخواهی کن. گردا لقمه‌ای برای خود درست کرد: - می‌برم، دیر نمی‌شود. سیگرون دست گردا را کمی فشرد: - حرفم را دوباره تکرار کنم! گردا نگاهش کرد: -صبحانه سرد می‌شود، بعدا می‌برم. سیگرون لقمه را از گردا گرفت. سپس سینی را برداشت: - تا پول ندهی از صبحانه خبری نیست. گردا هووفی کشید و به سمت مزرعه‌ی وودمن که پشت خانه‌یشان بود، رفت و صدایش زد. پیرمرد بی‌رمق آمد. گردا گفت: - سلام جناب وودمن. اشتباه من را ببخشید. من بی‌اجازه از مزرعه‌یتان چند تخم غاز برداشتم و اکنون پولش را آورده‌ام پس بدهم؛ من را می‌بخشید!
  3. ‌ #پارت بیست... سیگرون بی حرف چشمانش را بست و خوابید. گردا لحظه‌ای نگاهش کرد: - با آن لباس، بدنت کوفته می‌شود. عوضش کن. و وقتی بی محلی سیگرون را دید، خودش دست به کار شد. با کمک فریدا، لباس را از تن سیگرون که همانند جنازه، بی‌حرکت بود، درآوردند و لباس سفید راحتیِ بلند را تنش کردند و راحتش گذاشتند. فریدا در کنار شومینه نشست: - چرا این‌گونه رفتار کرد؟ گردا دمنوش را به دستش داد: - دنبال چیزی می‌گشته که پیدایش نکرده. فریدا دمنوش را گرفت: - دنبال چه؟! گردا سکوت کرد، کنار فریدا نشست و به آتش خیره شد. ناگهان یادش آمد با صدای بلند گفت: - آیوار سلینگر! فریدا سکوت کرد، انگار که در خیالش غرق شده باشد. سپس زیرلب گفت: - آیوار سلینگر! چه نام آشنایی. گردا متعجب به او نگاه کرد: - تو او را می‌شناسی؟! فریدا چشم از آتش نمی‌گرفت: - نامش آشناست، اما یادم نمی‌آید که کجا شنیده‌ام یا دیده‌ام. در فکر عمیق فرو رفت و سپس نفسی عمیق کشید: - کسی را به این اسم می‌شناسم که باید کم‌تر از سی سال داشته باشد، اما اکنون خیلی سال است که ندیدمش؛ شاید مرده، شاید تغییر کرده، شاید شما دنبال آیوار سلینگر دیگری هستید. گردا خودش را به فریدا نزدیک کرد، دستانش را گرفت و گفت: - فریدا! لطفا هر چه می‌دانی بگو. فریدا به گردا نگاه کرد: - او هم همانند ما، اسیر دست آنگلوساکسون‌ها بود. مجدد به آتش چشم دوخت: -یادم می‌آید برای غذا خوردن به آن اتاقک کثیف که بوی کپک می‌داد، رفته بودیم. پسرکی لاغر با موهای آشفته، تک و تنها در گوشه‌ای چمباتمه زده بود و غذا می‌خورد. جرعه‌ای از دمنوشش را نوشید: -همه می‌گفتند آیوار خیالاتی‌ست و با ارواح حرف می‌زند، از او به شدت می‌ترسیدم، طوری که نگاهش هم نمی‌کردم؛ اما دیگر خبری از او ندارم. گردا نور امیدی در قلبش روشن شده بود: - می‌دانی کجاست؟ فریدا سر تکان داد: - نه. از هشت سالگی به بعد ندیدمش. گردا سرش را جلوتر برد: - اگر او را ببینی، می‌شناسی؟ فریدا لیوان را دستش فشرد: - چهارده سال است که او را ندیده‌ام، مطمئن نیستم که بشناسمش. گردا دستان فریدا را محکم فشرد: - فریدا خواهش می‌کنم، تو با این کارت لطف بزرگی به سیگرون خواهی کرد و او را در بین مرد و شاه عزیز تر می‌کنی. فریدا متعجب پرسید: - چرا این قدر به سیگرون اهمیت می‌دهی و خواستار جایگاه والایی برای آن هستی؟ گردا دستان فریدا را رها کرد و به آتش چشم دوخت: - سیگرون خیلی به من کمک کرده و همانند خانواده‌ام مراقبم بوده. او باید به بالاترین جایگاه دست پیدا کند، یادت رفته! به گفته‌ی سیرنا، او باید ملکه شود و با گیر انداختن آیوار سلینگر او برای شاه اریک عزیزتر و مهم‌تر می‌شود. فریدا لبخندی زد: - بسیار خب کمک‌تان می‌کنم، اما به شرط اینکه من را خدمتکار شخصی سیگرون قرار دهید، تا در قصر در آرامش باشم. گردا به فرصت طلبی دوستش خندید: - بسیار خب! تو می‌شوی خدمتکار و من می‌شوم محافظش، این‌گونه همه در آرامش خواهیم بود. دختران خیال‌باف، تا نیمه شب گفتند و خندید، تا خواب به سراغشان آمد.
  4. ‌ #پارت نوزده... اریک جام در دست گرفت: - حق با شماست، اما من ترجیح می‌دهم شما محافظم شوید، مشکلی دارد؟ سیگرون کمی به جلو خم شد: - قربان! شما خوب می‌دانید که هیچ بانویی نمی‌تواند محافظ شخصی شاه باشد. اریک همین‌طور که جام را نزدیک دهان می‌برد: - چه کسی گفته نمی‌توان قوانین را تغییر داد! سپس از آن نوشید. سیگرون به چهره‌اش دقیق شد، انگار می‌خواست صحت حرفش را بفهمد: - اما این بی‌احترامی به پدرتان است. شما که نمی‌خواهید مورد خشم خدایان قرار بگیرید. اریک حسرتی کشید و گفت: - پدرم، کلمنت، همه چیز را خراب کرد. بعد از آن زمان که عاشق محافظش شد و از او صاحب فرزند شد. مادرم بسیار ناراحت بود و قصد نابودی جانش را داشت. وجودش را غم گرفت: -همه می‌گفتند الهه سیگرون(خدای رعدوبرق و باران) به آنها غضب کرده که سرزمین‌شان خشک و بی حاصل شده. شاه کلمنت بزرگ به‌خاطر‌ بدست آوردن لطف خدایان، آن زن و کودک را قربانی کرد و با کلی التماس و دعا، قلب الهه سیگرون را به دست آورد. سیگرون لحظه‌ای قلب فشرده شد. جامش را روی میز و گذاشت: - به همین دلیل پدرتان دستور داد که هیچ زنی نمی‌تواند محافظ یا خدمتکار شخصی شاه شود! اریک به چشم‌های سیگرون خیره شد: - بله. و من همیشه در ذهنم سوالی دارم، اگر آن کودک اکنون زنده بود، چه میشد؟ مجدد جرعه‌ای از جامش نوشید‌، انگار که می‌خواست افکار پوچ را از ذهنش دور کند، سپس به چهره‌ای سیگرون دقیق شد: - می‌توانید محافظ هلگا باشید، این‌گونه هم همسرم در امان است، هم تو در این بهشت ساختگی هستی، هم من هر روز می‌توانم زیباروی این سرزمین را ببینم. سیگرون جسارتش را جمع کرد: - گستاخی مرا عفو کنید، اما طبق دستور شما، باید آیوار سلینگر را گیر بیندازم. اریک کمی اخم در هم کشید: - بسیار خب! بعد از دستگیری آن بی‌صفت راجع به این موضوع حرف می‌زنیم. سیگرون در سکوت، جامش را نوشید و عزم رفتن کرد. در خانه‌ی محقرشان، جلوی شومینه نشسته بود و به آتش خیره شده بود، اما ذهنش جا دیگری بود، دستگیری آیوار سلینگر. اما نمی‌توانست کسی را که هرگز ندیده، پیدا کند، پس دست به حقه‌ی قدیمی زد. در زمانی که خورشید، نورش را در زمین می‌پراکند، سیگرون در سکوت لباس‌های مجللش را پوشید، کیسه‌ای پر از سکه به کمربندش آویخت و در قالب طعمه، به میدان شهر رفت. کمی گشت زد، غذا خورد؛ اما تمام حواسش به اطراف بود تا آن دزد پلید را پیدا کند. تا زمانی که خورشید، جای خود را به مهتاب می‌داد، به همه جا سر زد، اما چیزی پیدا نکرد و با ناامیدی به سمت خانه حرکت کرد. با تنی خسته وارد خانه شد. گردا با دیدنش متعجب به سمتش رفت: - سیگرون! کجا رفته بودی؟ سیگرون خسته و کلافه، روی تشک دراز کشید و گفت: - فردا پیدایش می‌کنم. گردا قیافه‌ی متعجب به خود گرفت: - چیزی گم کرده‌ای؟ فریدا وارد خانه شد و گفت: - سیگرون! تو برگشتی؟ همه جا را دنبالت گشتیم.
  5. #پارت هجده... سپس پوست گاوی که روی آن حکاکی شده بود را به سیگرون داد. سیگرون متعجب نگاه کرد و گفت: - فقط همین؟ آیوار سلینگر غارت گر! من چطور کسی را پیدا کنم که جز یک نام، دیگر چیزی از او نمی‌دانیم. کیل لجر از جا برخاست: - درست نگاه نکردید. جز نام، چیز دیگری هم نوشته شده. سیگرون هوفی کشید و گفت: - ترال، سن نامشخص (گزارش‌ها حاکی از جوانی است) چابک و زیرک، غارت گر حرفه‌ای، جاسوس بی‌رقیب. عجب اطلاعات مفیدی. سیگرون نفسی از سر حسرت کشید و گفت: - سن نامشخص؟ پس من چگونه پیدایش کنم! وقتی جوابی نشنید، پوست گاو را تحویل داد و از دفتر خانه خارج شد. بعد از گذشتن از تالار خدمتکاران، وارد باغ بهاره شد؛ تالار سرسبز و خوش آب و هوا، حوض بزرگ و پر از ماهی که وسطش قرار داشت، آنجا را همانند بهشت کرده بود. سیگرون از روی پل چوبی گذشت و داخل آلاچیقِ روی آب ایستاد. از خنکی آب و بوی شکوفه‌ها غرق لذت بود. طولی نکشید که صدای اریک، خلوتش را به هم زد. سیگرون به سمش برگشت و همانند بانوان اشرافی تعظیم کرد: - چقدر از دیدن سلامتی سرورم خرسندم. اریک در کنارش قرار گرفت: - زمان زیادیست که منتظر شما هستم. فکر می‌کردم اول به دیدن من خواهید آمد. سیگرون سر تعظیم فرود آورد: - گستاخی مرا ببخشید. من نمی‌خواستم مزاحم اوقات باارزش سرورم شوم. اریک خندید: - امان از دست تو با این سخنان شیرینت. می‌خواهم با هم نوشیدنی و خوراکی میل کنیم، وقت دارید؟ سیگرون لبخند زد: - مگر می‌شود علیاحضرت دستور بدهند و سیگرون سرپیچی کند! اریک مجددا خندید و زال را صدا زد. خدمتکار شخصی‌اش نزدیک آمد و گفت: - بله قربان! با من امری داشتید؟ اریک نگاهش کرد: - نوشیدنی و خوراکی آماده کنید، مهمان ویژه داریم. زال اطاعت کرد و رفت. سیگرون و اریک به سمت تالار اصلی حرکت کردند. از چند دروازه گذشتند، تا به محل مورد نظرشان رسیدند. قصر از نظر سیگرون باشکوه و باعظمت بود، قصری که هر تالارش یک جذابیت خاصی داشت، قصری که بوی فوق‌العاده‌ای داشت. به خواست سیگرون، داخل آلاچیقِ وسطِ تالار نشستند. جایی که درختان گیلاس، شکوفه‌هایش را روی سرشان می‌ریخت، جایی که آب روان از زیر پاهایشان می‌گذشت. سیگرون با هیجان اطراف را نگاه می‌کرد و شاه اریک با هیجان بیشتر، نظاره‌گر آن دخترک جنگجو و کنجکاو بود. اریک ابرو بالا انداخت: - از اینجا خوشت می‌آید؟ سیگرون با اشتیاق پاسخ داد: - اینجا چیزی از بهشت کم ندارد. اریک به رک‌گویی سیگرون خندید: - تو هم می‌توانی در بهشت زندگی کنی، فقط باید بخواهی. سیگرون متعجب گفت: - منظورتان چیست؟ اریک سرش را بالا گرفت و سینه ستبر کرد، انگار می‌خواست جایگاه و قدرتش را به سیگرون نشان دهد: - می‌توانید محافظ شخصی من شوید و تا ابد در این بهشت بمانید. سیگرون چشم چرخاند و اطراف را نگاه کرد: - در این بهشت ساختگی؟ نگاهش روی اریک ثابت ماند: - تا جایی که من می‌دانم، شما بهترین محافظان را دارید، به من چه نیازی است؟
  6. برای دوستام فرستادم بعد میگن بین این دوتا خوبه. فقط همین و می‌خواستم درست کنی که..
  7. ماسو جون هنوز این صفحه رو بستین میشه یه تغییر کوچولو بدی عکس و
  8. پانیذ که کنارم نشسته بود محکم کوبید تو پهلوم و گفت: - مگه تو فضولی؟. - آره، پایه‌‌ی یکم شیطونی و فضولی هستی یا نه؟. با تخسی نگاهم کرد و گفت:جرات داری برو بعد من میدونم و تو. لبخند زدم و گفتم:پانیذ جونی، ابجی قشنگم. محکم با کف دست به پیشونیش زد و گفت‌: میخوای چیکار کنی؟. راه افتادم و گفتم - بشین تا ببینیم چی میشه. ارام دنبالش میرفتم کنار خیابان ایستاد و جند لحظه بعد پرایدی سفید رنگ جلوی پایش ترمز زد و صاحبش که پسری جوان بود از ماشين پیاده شد و بعد از کمی حرف زدن که من نمیشنیدم ملکا سوار شد و رفت پانیذ گفت- شکست عشقی خوردی داداش، طرف نامزد داره. خورد تو برجکم ولی کم بیار نبودم دنبالش رفتم تا اینکه...
  9. پانیذ نزدیک شد و گفت- زد تو پرت نه؟ خوبت شد! بیا بریم. دوباره پا زمین کوبیدم و گفتم- داداشت بعد از سالها عاشق شده چرا کمکش نمیکنی؟. خنده‌ای از عمق وجود کرد و گفت - ملکا بمیره برای قلب عاشقت، والا تو هر کی و میبینی دلت براش میره این دختره هم مهمون چند روز قلبته. بهش توپیدم - خودت بمیری حیف عشق من نیست! این با همه فرق داره ببین کی گفتم.
  10. مهدیه طاهری

    مشاعره با آهنگ

    دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد
  11. ملکا دست به سینه ایستاد و گفت - بفرمایید. گفتم- اوه چه خشن! چرا انقد ناراحتی تغذیه تو بردن؟. - اگه کاری ندارین من برم دیرم شده. - کجا میخوای بری که انقد عجله داری؟. - شما فضولی این دانشگاهی؟. خندیم و گفتم- آره هستم، مگه بده!. پرویی نصیبم کرد و رفت منم کم نیاوردم و دوباره جلوش ایستادم و گفتم- از دخترای خشن خوشم میاد، بریم چیزی بخوریم؟. - خیر من وقتش رو ندارم. - خب خسیس، مهمون منی نمیخواد فرار کنی. - مشکلت چیه؟چرا انقد رو اعصابی؟.
  12. همه‌ی بچه‌ها بسیج شده بودن تا آمار ملکا رو بگیرن ولی چیزی نفهمیدن جز اینکه دختره اعصاب نداره و کمربند مشکی تكواندو داره. آدم‌های عادی در اینجور مواقع از افراد جنگی فاصله می‌گیره ولی من بیشتر جذب شدم، دلم غش می‌رفت برای اینکه مبارزه‌شو ببینم شاید روزی علی یا داروین را به عنوان طعمه جلو می‌فرستادم و خودم با یک کیلو تخمه می‌نشستم و نمایش رو با کیفیت بالا می‌دیدم. دخترک بی اعصاب اصلا نگاه هم نمی‌کرد آرام می‌اومد و می‌رفت انگار نه انگار که همسر آینده‌اش اینجاست و این وسط فقط پانیذ گیر میداد که از ملکا فاصله بگیرم همش می‌گفت- کسی که رزمی کاره بدرد زندگی نمیخوره، تا بخوای باهاش حرف بزنی هنوز دهن باز نکردی فک تو ریخته رو زمین، تو هم که بی دست و پا، مطمئنا باید با کاردک از بیمارستان‌ها جمعت کنم. مثلا خواهرم بود و طرفدارم، از هزار دشمن بدتر بود
  13. ‌ #پارت هفده... سیگرون اخم در هم کشید: - دیوانه شده‌ای گردا! این دیگر چه حرفی‌‌ست؟ گردا قهقهه‌ای سرداد: - هر وقت به شما نگاه می‌کند، چشمانش برق می‌زند هر زمان صدایش می‌زنید، دست و پایش را گم می‌کند. به نظر شما چرا اینگونه می‌شود؟ سیگرون نفسش را صدا دار از دهان خارج کرد: - یاوه‌ای بیش نیست. آخر مرا چه به آن پسرک جال! سپس برگشت که برود. گردا گفت: - سیگرون! هنوز پیغامم را نگفته‌ام. سیگرون بی میل سمتش برگشت و گفت: - به اندازه‌ی کافی وقتم را گرفته‌ای. بگو ببینم چه می‌خواهی. گردا آب دهانش را قورت داد: - یک مشکل داخلی داریم که هیچ کس نمی‌تواند از پسش بربیاید. سیگرون متعجب گفت: - مشکل داخلی؟ منظورت چیست؟ گردا قدمی جلو گذاشت: - نامش آیوار سلینگر است. یک دزد حرفه‌ای، یک شیاد به تمام معنا. مانند آب خوردن از دیوار بالا میرود و غارت می‌کند. برایش هیچ کس و هیچ چیز مهم نیست. چندین مامور برای دستگیر کردنش رفتند. اما همه را فریب داده و فرار کرده. سیگرون نامش را زمزمه کرد: - یعنی هيچ کس نتوانسته دستگیرش کند؟ گردا سر تکان داد: - خیر بانو! تا به حال هیچ کس موفق نشده. سیگرون متعجب‌تر از قبل گفت: - مگر او کیست؟ گردا بی درنگ هر چه که می‌دانست را گفت: - از طبقه‌ی ترال‌هاست. او همانند باد سریع، همانند سایه پنهان، همانند ده‌ها نفر زور دارد، بسیاری از ثروت مردم را به تاراج برده. شاه اریک خواستار دستگیری هر چه سریع‌تر اوست. سیگرون چشم‌هایش را تنگ کرد: - من چطور می‌توانم پیدایش کنم! گردا لحظه‌ای به زمین چشم دوخت و سپس با نگاه مستقیم به سیگرون گفت: - مکان مشخصی ندارد و من نمی‌دانم باید چه کنیم. سیگرون چشمانش را فشرد: - کسی که جای مشخصی ندارد، کسی نتوانسته پیدایش کند و بسیار فریب کار و زیرک است. با صدای محکم گفت: - آیوار سلینگر! خودم پیدایش می‌کنم. گردا متعجب نگاهش کرد: - چگونه بانو؟ سیگرون سر تکان داد: - نمی‌دانم، ولی هر چقدر که غارت کرده، کافی‌ست. باید جلویش را بگیریم. و بدون اهمیت دادن به گردا، از پایگاه نظامی خارج شد. به سمت قصر شاه رفت و بعد از گرفتن اجازه‌ی ورود، وارد دفترخانه شد. اتاقک نسبتاً عظیم دفترخانه، پنجره‌ای بزرگ داشت که نور را به داخل هدایت می‌کرد. قفسه‌های عریضی که داخلشان مدارک و اسناد مهم نگهداری می‌شد . کسی حق ورود به آن اتاق را نداشت، مگر با اجازه‌ی شاه. سیگرون به حساب‌رس و رئیس بایگانی که پشت میز نشسته بود و مدارکی را بررسی می‌کرد، روبه‌رو شد و گفت: - جناب کِیل لِجِر! سوابق فردی به نام آیوار سلینگر را می‌خواهم بررسی کنم. ممکن است این اجازه را به من بدهید! کیل لجر نگاهش کرد و گفت: - حتما بانو. منتظرتان بودم، شاه اریک گفته بود که شما خواهید آمد.
  14. ‌ #پارت شانزده... سیگرون زیر دستان هارالد زد و فشار را از روی خود برداشت. هر دویشان خسته شده بودند. سیگرون جدا شد و نفسی عمیق بلعید. رمقی برایش نمانده بود، اما نفسش را به شماره نینداخت، زیرا همه تماشایش می‌کردند. هارالد نفس‌های بریده‌بریده‌اش را بیرون داد: - بانو... خسته شدند؟ همهمه‌ی تماشاگران بلند شد، یکی گفت: - انگار فرمانده دیگر رمق جنگیدن ندارد. سیگرون مغرورتر از این حرف‌ها بود که اعتراف کند در برابر هارالد کم آورده. به سمت جایگاه شمشیرها رفت و یکی را از غلاف درآورد؛ نگاهش کرد، بعد آن را به سمت هارالد پرت کرد که روی هوا گرفتش. سیگرون یکی دیگر را برداشت و با قدم‌های محکم به وسط میدان رفت و گفت: - من به این زودی‌ها خسته نمی‌شوم جناب یتنسون. ولی شما اگر خسته هستید، می‌توانیم جنگ را تمام کنیم. هارالد با دو دست شمشیر را جلوی صورتش گرفت و گفت: - این نبرد تمام می‌شود، اما با باخت شما. سیگرون نیشخندی زد و گفت: - خواهیم دید. سپس فریاد کشید و به سمت هارالد حمله کرد، هر دویشان با بی‌رحمی مبارزه می‌کردند و بدون اهمیت به اینکه ممکن است چه اتفاقی برای‌شان بیفتد، شمشیر می‌کشیدند. صدای برخورد شمشیر‌ها گوش‌ها را کر می‌کرد. صدای نفس‌های سنگین‌شان بلند شده بود. گردا مشت‌هایش را فشرده بود، هر بار که شمشیر هارالد نزدیک میشد، قلبش از جا کنده میشد. بوی خاک و آهن فضا را پر کرده بود. تن سیگرون عرق کرده بود، دستانش خیس شده بود، ناگهان شمشیر از دستش لیز خورد، ضربه‌ی شمشیر هارالد از روی سرش گذشت. اگر کمی پایین‌تر بود پیشانیش را به نیم تقسیم می‌کرد. گردا از پشت سر فریاد زد: - بانو، مراقب باش! اما صدایش در همهمه‌ی میدان گم شد. لحظه‌ای دست از مبارزه کشیدند، به چشمان هم نگاه کردند. هارالد از سیگرون چشم نمی‌گرفت. سیگرون شمشیر را بالا گرفت و با فریاد به سمت هارالد رفت. یک چرخ زدند و شمشیر زیر گلوی هم گذاشتند، در نزدیک‌ترین فاصله به هم ایستاده بودند. سیگرون گفت: - تسلیم شو هارالد. هارالد انگار در میدان نبرد حقیقی باشد، گفت: - تو تسلیم شو تا آسیب نبینی. قبل از هر اتفاقی، گردا گفت: - بانو! با هم حرف بزنیم. سیگرون بدون اینکه نگاهش کند: - الان نه، گردا. گردا محکم ایستاد: - از طرف شاه اریک برای‌تان پیغام آورده‌ام. سیگرون و هارالد با شنیدن اسم شاه اریک، دست از مبارزه کشیدند. سیگرون همراه گردا رفت، از داخل خمره‌ی گوشه‌ی حیاط، مشتی آب برداشت و روی صورتش پاشید تا خستگی چند لحظه پیش را از بین ببرد. با دستمالی که داخل کمربند چرمش بود، نمِ صورتش را گرفت و رو به گردا گفت: - امید دارم که حرفت ارزش داشته باشد که مزاحم شدی. گردا محکم ایستاد: - باید یکی این جنگ را تمام می‌کرد، شما قصد جان یکدیگر را کرده بودید و با بی‌رحمی مبارزه می‌کردید. سیگرون دستمال را پشت گردنش کشید: - باید یکی این هارالد مغرور را سر جایش می‌نشاند. گردا لبخند زد: - اما انگار قلبِ هارالد مغرور، در دام دخترک زیبای روی این سرزمین افتاده.
  15. #پارت پانزده... سیگرون به وسط میدان رفت؛ روبه‌روی دو مرد ایستاد و گفت‌: - خوب می‌جنگید، ولی رضایت‌بخش نبود. پای چپش را عقب برد و زورش را روی پای راستش انداخت؛ با عقب و جلو کردن انگشت اشاره و وسط، مردها را به مبارزه دعوت کرد: - بیاید! ثابت کنید اشتباه می‌کنم. یکی از مردها که هیکل قوی و درشتی داشت، نیشخندی زد و دست به سینه نظاره‌گر شد. مرد دوم به غرورش برخورده بود که یک دختر به او زور بگوید، چوب را زمین انداخت، دستان مشت شده‌اش را جلو گرفت و با فریاد به سمت سیگرون، حمله ور شد؛ با زیرپایی زدن سیگرون، پخش زمین شد. سیگرون در کسری از ثانیه مرد را چرخاند و دستش را پشت کمرش قفل کرد. فریاد مرد به آسمان رسید. مرد اولی که دست به سینه نظاره‌گر بود، چوبش را جلوی صورتش گرفت و فریاد زنان حمله را آغاز کرد. سیگرون بدون اینکه دست مرد را ول‌ کند، با یک جهش، پا به صورت حمله کننده کوبید؛ مرد تعادلش را از دست داد، سیگرون از فرصت استفاده کرد و زیرپایی به آن زد و وقتی مرد به زمین افتاد، سیگرون بین دو نفر قرار گرفت و دست مرد قوی را هم پشت سرش نگه‌داشت. سپس با تمسخر به هارالد نگاه کرد. هارالد برای تشویق چند با کف دست‌هایش را به هم کوبید و گفت: - عالی بود! ولی حمله‌ی چند مرد را چگونه دفع خواهی کرد؟ سپس به چند نفر اشاره کرد؛ مردان قوی هیکل قدمی جلو گذاشتند و بعد از تعظیم کردن، فریاد کشان حمله کردند. سیگرون آن دو مرد را رها کرد و با افرادی که تازه به میدان آمده بودند، مبارزه را آغاز کرد. سیگرون در بین مردان می‌چرخید و مشت و لگد می‌زد و گاها با پرش و خم شدن، از زیر ضربه‌های مردان در امان می‌ماند. طولی نکشید که جنگجویان را از پای درآورد. سپس به سمت هارالد رفت و یقه‌اش را مرتب کرد و گفت: - برای اینکه ثابت کنم دختران سرزمینم از شما بهترند، حاضر هستم رئیس‌ این پهلوانان توخالی را به مبارزه دعوت کنم و شکست دهم. هارالد قهقهه‌ای سر داد و گفت: - مرا دست کم گرفته‌ای! یا به خودت خیلی ایمان داری! سیگرون با زدن لبخندی که از دادن صد فحش بدتر بود، گفت: - نمی‌تواند هر دویشان باشد! هارالد به غرورش برخورد و گفت: - مبارزه را بگذارید برای وقت مناسب، نمی‌خواهم آبروی بانوی فاتح پیش این همه مرد برود. این بار نوبت قهقهه زدن سیگرون بود: - جناب یتنسون! شما را به مبارزه دعوت می‌کنم. اگر فکر می‌کنید شکست می‌خورید و آبرویتان میرود، می‌توانید قبول نکنید. هارالد نیشخندی زد و به وسط میدان رفت و گفت: - هنوز هم وقت برای پشیمانی هست. سیگرون هم به وسط رفت و گفت: - برای شما هم همینطور، جناب یتنسون. هارالد حالت تدافعی گرفت و گفت: - شما حمله کن بانو. سیگرون هم حالت جنگی گرفت، فریاد کشان به سمتش رفت و با مشت و لگد به جانش افتاد؛ وقتی هارالد دید سیگرون با او شوخی ندارد، از حالت تدافعی خارج شد و با بی‌رحمی به سمت دخترک حمله‌ور شد و چند ثانیه بعد، بدن نحیف دخترک زیر مشت و لگد آن مرد قوی هیکل مقاومت می‌کرد و حملاتش را دفع می‌کرد. هارالد دستانش را روی شانه‌های سیگرون گذاشت و فشار وارد کرد؛ دستان سیگرون می‌لرزید، اما نمی‌خواست در برابر چشمان هارالد و تماشاگران عقب‌نشینی کند.
×
×
  • اضافه کردن...