-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و نهم مامان و میان و پریسا با دیدن ما تعجب کردم و خوشامدگویی تو دهنشون خشک شد!! مامان بهم نگاه کرد و با لبخند گفت: ـ پسرم خوش اومدی! بعدشم رو به آهو گفت: ـ دخترم شما هم خوش اومدی! آهو هم با خوشرویی گفت: ـ خیلی متشکرم! پریسا اومد نزدیکتر و دست به سینه روبرومون وایستاد و گفت: ـ بردیا معرفی نمیکنی؟؟ همونطور که دستای آهو رو محکم گرفته بودم گفتم: ـ آهو دختریه که قراره باهاش ازدواج کنم. مامان یهو محکم زد تو صورتش و گفت: ـ خدا مرگم بده!! چی داری میگی بردیا؟؟ پریسا دستش و محکم گرفت و گفت: ـ مامان آروم باش توروخدا! گفتم: ـ مامان آهو همون دختریه که گفتم سرخاک دیدمش...سرنوشت دوباره منو تو مسیرش قرار داده و میخوام باهاش ازدواج کنم. پریسا یه نگاهی به سرتاپای آهو انداخت و گفت: ـ اصلا این دختر کیه بردیا؟؟ خانوادش کین؟؟ کیان قبل من رو بهش با تحکم و جدیت گفت: ـ تو دخالت نکن پریسا! مامان با گریه نشست رو مبل و گفت: ـ چرا دخالت نکنه؟؟ هان؟؟ دختر غربیه رو آورده پیش من میگه میخوام باهاش ازدواج کنم...- 206 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و بیست و هشتمین متن نیمهشب دخترخالم میگه: عروسمون واقعا روابط اجتماعیش بالا نیست و یکم انسان گریزه... مامانم در جوابش منم نگاه میکنه و میگه: مثل توئه غزال:/// مامان جان حالا میخوای اینقدر ارزش منو پایین نیاری؟؟! 20:20 دوم خرداد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هشتم با لبخند رو بهش گفتم: ـ تو برای من فقط رحمتی! چه دردسری دختر؟! خندید و گفت: ـ امیدوارم خانوادت با دیدن من عصبانی نشن. همین لحظه مش قربون درو باز کرد و همزمان که میرفتم داخل گفتم: ـ مهم نیست! باید زودتر از اینا با همسر آیندم آشناشون میکردم. با چشمایی از حدقه درومده نگام کرد و پرسید: ـ بردیا!! از حالت صورتش خندم گرفت و گفتم: ـ خب چیه!! راست میگم دیگه! زود باش ، پیاده شو... از ماشین پیاده شد و ساکش و گرفتم توی دستم و مش قربون با دیدن ما کمی تعجب کرد اما با روی خوش گفت: ـ خوش اومدین آقا! گفتم: ـ ممنونم، همه خونهان دیگه؟؟ مش قربون گفت: ـ بله آقا همه هستن، منتظر شمان! خیلی استرس داشتم از صورتش معلوم بود کاملا. دستشو محکم توی دستام گرفتم و گفتم: ـ بریم عزیزم. درو باز کردم. راستشو و بخوای از عکس العمل مامان هم خیلی میترسیدم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم.- 206 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و بیست و هفتمین متن نیمهشب به نظرم قویترین سپر در برابر "اضطراب جنگ"، تجربهی واقعی عشقه. زندگی کردن یک رابطهی عاشقانهی عمیق و دوطرفه، میتونه اضطراب رو گاهی حتی بیشتر از داروهایی مثل آلپرازولام به شکل قابل توجهی کم کنه. 14:14 دوم خرداد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هفتم آرش با تعجب نگاهی بهم کرد و آروم ازم پرسید: ـ بردیا چه خبره؟! این دختره چرا با ساک اومده؟ منم مثل خودش آروم گفتم: ـ میبرمش خونه ما، نمیذارم بیشتر از این اذیتش کنند! باهاش ازدواج میکنم. آرش با حالت شوکه بهم نگاه کرد و پرسید: ـ چی؟! گفتم: ـ بنظرم وقتش رسیده که مامان و با عروسش آشنا کنم. آرش گفت: ـ بنظرم خاله زیاد از این موضوع استقبال نمیکنه. بعدش یکم مکث کرد و گفت: ـ خصوصا وقتی بفهمه که دختره چه خانوادهایی داره! با حرص نگاش کردم و گفتم: ـ خیلی ممنونم آقا آرش، خوب بهم امیدواری میدی!! آرش خندید و گفت: ـ خب داداش دارم واقعیتا رو بهت میگم دیگه. چیزی نگفتم. ته دل خودمم میدونستم که حق با آرش بود اما من تمام تلاشم و میکردم که اینجور نشه!! چون من در هر صورت این دختر و دوست داشتم و باهاش ازدواج میکردم. و دوست داشتم که خانوادمم راضی از این تصمیمم باشند. آرش و توی مسیر پیاده کردم و با آهو رفتیم سمت خونه. جلوی در که وایستادم، آهو پرسید: ـ اینجا کجاست؟ گفتم: ـ خونه ما... گفت: ـ بردیا الان خانوادت راجب من چه فکری میکنن؟! بنظرم کار درستی نمیکنیم. خودتو بخاطر من اینقدر توی دردسر ننداز!- 206 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و بیست و ششمین متن نیمهشب هر بدست آوردنی، لازمش از دست دادن چیزیه برای رسیدن به یه رابطه خوب، باید رابطه قبلیت را از دست بدهی و تمامش کنی. برای ازدواج بچهات، بودن آنها در خانهات را از دست میدهی! برای داشتن موهای کوتاه، لذت بافتن موهای بلند را از دست میدهی! میبینی؟! هیچ چیزی در این زندگی مُفت و مجانی بدست نمیاد... 10:10 دوم خرداد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و ششم آهو متعجب نگاهم کرد. با تأکید رو بهش گفتم: ـ سریعتر! آرمان هم از حرفم شوکه شد و گفت: ـ میخوای کجا ببریش؟؟ نگاش کردم و گفتم: ـ هر جایی که تو اونجا نباشی! جاش خیلی امن تره. آرمان داد و بیداد کرد و شروع به فحش دادن کرد اما آهو با کوله پشتی و یه ساک کوچیک اومد بیرون و با لبخند رو بهش گفتم: ـ بریم عزیزم! آرمان کولهاشو کشید و گفت: ـ اگه رفتی، دیگه حق نداری پاتو تو خونه من بذاری آهو، حتی جنازتم نباید بیاد اینجا! آهو با بغض نگاش کرد و اشکهاش رو گونهاش سر میخوردند. دستشو محکم گرفتم و گفتم: ـ به تو هیچوقت احتیاج پیدا نمیکنه! نگران نباش. بعدش رفتیم سمت ماشین...آهو ازم پرسید: ـ منم کجا میبری بردیا؟! نگاش کردم و گفتم: ـ بهم اعتماد داری؟ گفت: ـ معلومه! ـ پس بدون اینکه چیزی بپرسی باهام بیا! آهو بهم لبخند زد و سوار ماشین شد. تو ماشین آرش و آهو رو بهم معرفی کردم و باهمدیگه آشنا شدن.- 206 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و پنجم بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و رفت مدارک و برام آورد. ازش گرفتم و راه افتادم سمت خونه آهو اینا...به آرش گفتم: ـ تو ماشین منتظرم باش تا برگردم! با توپ پُر رفتم در خونشون و محکم کوبیدم به در. آرمان با قیافه عصبی و غرغر کنان اومد درو باز کرد و گفت: ـ چه خبرته؟؟! بعد با دیدن من تعجب کرد و گفت: ـ تو اینجا چه غلطی میکنی؟! ورقهها رو پرت کردم تو صورتش و گفتم: ـ بدهیتو صاف کردم. از این به بعد اون دختر و راحت میذاری! فهمیدی چی گفتم؟!. محکم زد تو قفسه سینه ام و گفت: ـ اون خواهر منه، به تو چه ربطی داره که قراره با زندگیش چیکار کنم! همین لحظه آهو از پشت سرش اومد بیرون و با ذوق گفت: ـ بردیا! آرمان تا صداشو شنید برگشت سمتش و با همون عصبانیت گفت: ـ تو بهش خبر دادی مگه نه؟؟ داشت دستشو میبرد سمتش که با تمام قدرتم مچ دستش و تو هوا گرفتم و با حرص گفتم: ـ دستاتو میشکونم اگه یبار دیگه دست روش بلند کنی! با تعجب بهم نگاه میکرد و میپرسید: ـ آخه به تو چه؟؟ تو کی هستی؟؟ هان!؟ با اطمینان گفتم: ـ حالا که فرستادمت هلفدونی میفهمی من کیم! یهو انگار ترسید...اما من بهش اصلا اطمینان نداشتم. همینجور که مچ دست آرمان تو دستم بود رو به آهو گفتم: ـ آهو وسایلت و سریعا جمع کن!- 206 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و بیست و چهارمین متن نیمهشب - به چه کسی میگویند آدم «امن» ؟ - به کسی که وقتی جای زخمهایت را به او نشان دادی، از آن پس، همه تلاشش را میکند که از آن سمت به تو آسیبی نرسد. 13:13 یکم خرداد
-
#سیصد و بیست و سومین متن نیمهشب تهش میرسیم به حرف نزار قبانی: هرکس به اندازهای که دوستت دارد تو را میبیند، تلاش بیهوده نکن… 16:16 سی و یکم اردیبهشت
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و چهارم محکم زدم به قفسه سینهاش که پرت شد رو زمین و گفتم: ـ ایناش به تو ربطی نداره، تو طلبتو بگیر و اون دختر و بیخیال شو! جلال خندید و گفت: ـ من خودم بهش مهلت دادم تا پول و بیاره اما خودش خواهرشو پیشنهاد داد. بعدش چندش آور خندید و گفت: ـ کی هست که از اون خواهر قشنگش خوشش نیاد؟! دیگه نتونستم طاقت بیارم و رفتم روش تا جون داشتم کتکش زدم و اگه آرش جلومو نمیگرفت، احتمالا کشته بودمش...آرش همونطور که منو کنترل میکرد رو به جلال گفت: ـ تو هم دیگه لفتش نده مردک!! بگو چقدر میخوای؟ بازم نگاهی به من کرد و گفت: ـ دنبالم بیاین! پشت سرش راه افتادم و اون مبالغی که آرمان بابت قمار بدهکار بود و براش چک کشیدم. بعدش رو بهش گفتم: ـ اون مدارک لازم و بده بهم. مدارک و بهم داد و گفت: ـ فکر نمیکردم آرمان اینقدر برات عزیز باشه که اینهمه بدهیش و بخوای بدی! نگاش کردم و گفتم: ـ آرمان ذرهایی برام مهم نیست بخاطر آهو اینکارو میکنم.- 206 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و بیست و دومین متن نیمهشب فقط دلم میخواد یه بار دیگه یه دهه شصتی بهم بگه نههه ما نسل سوختهایم نسل جنگ و بدبختیایم، شما نمیدونید ما چی کشیدیم:/// تا قشنگ جوابشو بدم. 11:11 سی و یکم اردیبهشت
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و سوم دو ساعت بعد بهم زنگ زد و گفت که آدرسش و از طریق یکی از واسطهها و پروندههایی که داشت پیدا کرده. رفتم دنبال آرش و مستقیم رفتیم همون مسیر...کلی ماشینای دزدیده شده اونجا بود...با صدای بلند اسم مرده رو فریاد زدم: ـ کحایی جلال؟؟؟ بیا بیرون... یهو از پشت سرمون یه پیرمرده تریاکی با قد خمیده اومد و با صدای خماری گفت: ـ تو دیگه کی هستی؟؟ چی میخوای؟؟ به سر و تیپ یارو نگاه کردم!! آرش متعجب تر از من گفت: ـ بردیا این آرمان دیگه چجور برادریه؟؟ خواهر دسته گلش و میخواد بده به این شیرهکش؟! با حرص زیرلب گفتم: ـ مگه اینکه از رو جنازه من رد بشه!! رفتم نزدیکش و پرسیدم: ـ جلال تویی؟؟ به سرتاپای من نگاه کرد و گفت: ـ جنابعالی؟؟! گفتم: ـ از آرمان چقدر طلب داری؟؟ بگو همین الان چکشو برات بنویسم! بازم به سر تا پای من نگاه انداخت و گفت: ـ آرمان؟! با بیحوصلگی گفتم: ـ آرمان عمادی. پوزخندی زد و گفت: ـ تو به قیافت نمیخوره اهل این داستانا باشی و رفیق آرمان باشی. راستشو بگو، قضیه چیه که داری کمکش میکنی؟؟- 206 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و بیست و یکمین متن نیمهشب نه بچهام که بگم حالا تا بزرگ میشم درست شده، نه پیرم که بگم من که زندگیمو کردم. یعنی قشنگ اومد نشست وسطِ وسط جوونی ما ! 22:22 سیام اردیبهشت
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و دوم گفت: ـ اسمش جلاله ولی فامیلیش و نمیدونم. سمت جنوب کمربندی یه جایی هست ماشینای دزدی رو میبرن اونجا...صاحب اونجاست! یعنی واقعا واسه همچین برادری تاسف خوردم که داشت خواهر خودشو قربانی کارای خودش میکرد اما من به این موضوع اجازه نمیدادم. این دختر مال من بود و من کسی بودم که باهاش ازدواج میکنه. بنابراین گفتم: ـ اصلا لازم نیست بترسی آهو جان! برو خونه...میدونی که من نمیذارم همچین اتفاقی بیفته دیگه ؟؟ همینطور که گریه میکرد گفت: ـ تنها کسی که به ذهنم اومد براش زنگ بزنم تو بودی بردیا، فقط به تو اعتماد دارم. ـ منتظرم باش تا بیام. برو خونه فعلا. باهاش خداحافظی کردم و گوشیو قطع کردم. سریع سوار ماشین شدم و به آرش زنگ زدم..آرش بابت پروندههایی که قبول میکرد، خیلی از این جاها رو میشناخت! آرش بعد چندتا بوق گوشیو برداشت و گفت: ـ به به! سلام آقا معلم. سریع گفتم: ـ آرش لطفاً سریع بگرد، آدرس دقیق یه مرد به اسم جلال سمت جنوب کمربندی مکانشه رو پیدا کن. آرش با تعجب پرسید: ـ باز چه خبر شده بردیا؟؟! با کلافگی گفتم: ـ بازم برادر عوضیه آهو براش مشکل درست کرده! ـ ای بابا، این بار قضیه چیه؟ ـ تو آدرس و پیدا کن، من میام دنبالت بهت میگم! ـ باشه بهت خبر میدم.- 206 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و یکم یه چند روزی نیومدش مدرسه تا اینکه یه روز وقتی کلاسم تموم شده بود و داشتم از مدرسه خارج میشدند اتفاق عجیبی افتاد! یه شماره غریبه برام زنگ زد...شمارشم خیلی عجیب بود!! با تعجب جواب دادم: ـ بفرمایید,؟! یهو صدای پر از اضطراب آهو تو گوشم پیچید: ـ بردیا..بردیا صدام میاد؟! همینجور متعجب گفتم: ـ آهو چیشده؟؟! آره صدات میاد. گفت: ـ بردیا خیلی نمیتونم حرف بزنم؛ از تلفن عمومی بهت زنگ زدم...بردیا یه اتفاق بد افتاده! قلبم ریخت...با خودم گفتم نکنه بازم اون برادر عوضیش اذیتش کرده باشه!! سریع پرسیدم: ـ بازم برادرت... وسط جملم یهو زد زیر گریه و گفت: ـ بردیا به زور میخوان شوهرم بدن!! اونم با یه مردی که همسن بابامه... گوشام داشت درست میشنید؟!! آهو چی داشت میگفت؟! گفتم: ـ منظورت چیه؟! چه ازدواجی؟ چه شوهری؟ این موضوع دیگه از کجا درومد؟؟ گفت: ـ آرمان بهش بدهکاره؛ نتونست پولشو بده و گفت در عوض خواهرت و میخوام. زیرلب گفتم: ـ مرتیکه بیغیرت سگ صفت! صدای گریه آهو دلمو آتیش میزد و خونم و به جوش میورد!! سعی کردم آرومش کنم...گفتم: ـ عزیزم، آروم باش لطفاً! چنین اتفاقی نمیفته. میدونی اسم اون طرف چیه؟ یا شغلش و میدونی؟- 206 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاهم با خوشحالی نگام کرد اما دیگه چیزی نگفت. بردمش بیمارستان و گوشه لبش و دو سه تا بخیه زدن و دکتر یکسری پماد نوشت که براش خریدم و بهش تاکید کردم که حتما ازشون استفاده کنه...موقعی که جلوی در خونشون نگه داشتم، بهش نگاه کردم و گفتم: ـ فردا تو کلاس ببینمت آهو! خندید ولی سرشو انداخت پایین و گفت: ـ با این صورت بیام مدرسه؟؟! گفتم: ـ من با همین صورت هم دوست دارم تو رو جلوی خودم ببینمت! چیزی نگفت. نمیخواستم بهش اصرار کنم، بنابراین گفتم: ـ حالا اگه خودت سختته ، بذار یه تایم بگذره صورتت که بهتر شد بیا! مثلا هفته بعد! گفت: ـ باشه. لپشو کشیدم و گفتم: ـ چقدر دلم برای خندههات تنگ شده بود!! گفت: ـ منم خیلی دلم برات تنگ شده بود! پرسیدم: ـ گوشیتو ازت گرفته؟؟ سرشو با ناراحتی تکون داد که گفتم: ـ ایراد نداره، یکی دیگه برات میخرم. سریع گفت: ـ نه بابا، همون و سعی میکنم پیدا کنم. ـ از خودت بهم خبر بده آهو! چشمکی بهم زد و داشت از ماشین پیاده میشد که گفت: ـ نگران نباش.- 206 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و بیستمین متن نیمهشب رسیده وقت رفتن هرچند من از دلت خیلی وقته رفتم باشه تو بردی و اینا برات افتخارن تو ختم عالمی و منم اند خامم فکر نکنی أهل جبران یا انتقامم !! خودم باید دقت می کردم تو انتخابم. سخته رفتن بس که سردم من حرف دل های شکستم من درد تموم دنیام که زخم هام رو خودم بستم 12:12 سیام اردیبهشت
-
#سیصد نوزدهمین متن نیمهشب یادش بخیر یه زمان اینستا رفتن اینقدر ارزون بود که هرکی جدید فالو میکرد یه دور کامل خودمو استاک میکردم هر شب قبل خواب، هایلایتامو از دید فالوورام نگاه میکردم. 11:11 سیام اردیبهشت
-
#سیصد و هجدهمین متن نیمهشب چطور میشه به بعضیا میگی منو تاچ نکن من خط قرمز دارم و اینا برام ردفلگه؛ نفهمن؟؟ آدمیزاد به چه درجهایی رسیده که اینارو نمیفهمه؟؟! 00:00 بیست و هشتم اردیبهشت
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و نهم قبل از اینکه آهو چیزی بگه، من گفتم: ـ اون هیچی به من نگفته؛ من خودم فهمیدم. همین لحظه یه زنه دیگه با استرس اومد بیرون و پرسید: ـ اینجا چه خبر شده ؟؟ این سرو صداها برای چیه؟! حدس زدم که زن آرمان باشه! با تهدید به جفتشون نگاه کردم و جلوی آهو وایستادم و گفتم: ـ اگه این دختر فردا نیاد مدرسه، زندگیتون و به جهنم تبدیل میکنم. بعدش بدون هیچ حرفی دست آهو رو گرفتم و رفتم سمت ماشین و گفتم: ـ بشین عزیزم. اونم بدون هیچ حرفی نشست. حالش و میدیدم دلم براش کباب میشد!! چطور جرئت میکرد اینجور خواهر خودشو کتک بزنه؟؟! داشتم دنده رو جابجا میکردم زیر لب گفتم: ـ پسره عوضی! آهو با حالت ناراحت ازم پرسید: ـ کجا میرویم بردیا؟ ـ میریم بیمارستان، یه پمادی چیزی بخرم برات...شاید هم صورتت ضرب دیده باشه و باید عکس بگیری! ـ بردیا چرا خودتو تو دردسر میندازی؟؟ باور کن آرمان ولت نمیکنه!! الان نگاه نکن که کوتاه اومده! با جدیت رو بهش گفتم: ـ جرئت داره حرف بزنه تا از دستش شکایت کنم! آهو حرفی نزد اما وسطای راه گفت: ـ هیچکس این کاری که تو برام کردی رو انجام نمیداد بردیا، مرسی واسه بودنت... دستشو گرفتم توی دستام و آروم بوسیدم و گفتم: ـ قربونت برم من، چون هیچکس حق نداره باهات این مدلی رفتار. کنه مگه اینکه از رو جنازه من رد بشه!- 206 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و هشتم بعد از مدرسه یه تایمی منتظر موندم تا برادرش از خونه خارج بشه و برم دم در تا بفهمم کجاست و چیکار میکنه!! خیلی منتظر موندم تا رفت و منم بدون معطلی از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در خونشون و چند بار زنگ زدم تا بالاخره اومد و درو باز کرد!! چیزی میدیدم و باور نمیکردم!!! این دختر زیبا، چه بلایی سر صورتش اومده بود ؟؟ چرا اینقدر کبود شده بود؟؟! با ترس پرسیدم: ـ آهو صورتت چیشده؟؟ آهو هم با ترس به اطرافش نگاه کرد و گفت: ـ بردیا چرا اومدی اینجا؟؟ توروخدا از اینجا برو! نمیخوام آرمان ببینتت و مشکلی برات پیش بیاد! خواهش میکنم. با حرص گفتم: ـ پس کار اون برادر عوضیته؟؟ کجاست؟؟ همینجور که دندوناش از ترس بهم برخورد میکرد گفت: ـ بردیا خواهش میکنم؛ توروخدا برو! نمیخوام بلایی سرت بیاد! که یهو به پشت سر من نگاه کرد و گفت: ـ داداش!! برگشتم و دیدم برادر لاتش با توپ پر اومده سمتم و میگه: ـ تو با چه جرئتی میای دم خونه ما؟؟! داشت مشتش و میکرد تو صورتم که من پیش دستی کردم و مچشو محکم گرفتم و پیچوندم و تا جون داشتم فشار دادم. داداش رفت هوا...آهو اومد بیرون و گفت: ـ بردیا توروخدا ولش کن! با اصرار آهو بالاخره دستش و ول کردم و گفتم: ـ تو این دختر و به این حال و روز انداختی؟؟ برای چی؟؟ چرا دیگه نمیاد مدرسه؟! وقتی آه و نالش تموم شد، گفت: ـ به تو چه ربطی داره؟! اصلا تو کی هستی؟؟ یقشو گرفتم و گفتم: ـ من کسیم که اگه اراده کنم، میتونم تو سیم ثانیه بفرستمت به همون زندانی که ازش اومدی آقای آرمان عمادی! یهو از تعجب شاخ درآورد! انتظارش و نداشت من راجبش اینارو بدونم! محکم دستم و کشید و رفت سمت آهو و گفت: ـ ببینم پدر سوخته تو اینارو بهش گفتی؟!- 206 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هفدهمین متن نیمهشب اون بچهای که هر جمعه خوش و خرم گاتینگا و پاتینگا میدید فکرش هم نمیکرد تو این سن کمرش از این تجربهی زیستی، دولا بشه. 11:11 بیست و هشتم اردیبهشت
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و هفتم با دلی پر از غم، سعی کردم آروم صورتم بشورم تا دردم نگیره! وقتی از دستشویی اومدم بیرون حانیه مثل نگهبان دم در منتظرم ایستاده بود! رفتم تو اتاقم و روی تختم دراز کشیدم. حانیه گفت: ـ درو قفل نمیکنم آهو؛ ولی تا وقتی آرمان خونست سعی کن از اتاقت بیرون نیای تا عصبانیتش بخوابه! جوابشو ندادم که درو بست...تو دلم با خدا دعوا میکردم و میگفتم که چرا منو وسط یه رویای قشنگ بُرد و اینجوری از وسط اون رویا کشوندتم بیرون؟؟ مگه من چیکار کرده بودم؟؟ فقط عاشق شده بودم و کنار بردیا بهترین حس جهان و داشتم تجربه میکردم که برادرم اونم برام زیادی دید. آخه گفت مدرسه هم نرم! مگه میشه؟؟! من عاشق درس خوندنم، حالا کسی که عاشقش هم شده بودم، معلمم بود...چطور میشد که نرم مدرسه؟!! یه چند روز بگذره و وضعیت صورتم عادی بشه سعی میکنم دوباره باهاش حرف بزنم و راضیش کنم تا از این حرفش برگرده! ( چهار روز بعد ) بردیا ارتباطم با دختر چال قشنگ تازه گرم شده بود و بهم عادت کرده بودیم که یهو، برای چند روز بدون اینکه بهم خبر بده، غیبت کرد. از مدیر هم پرسیدم، کسی خبری ازش نداشت...به تلفنش بارها زنگ زدم و خاموش بود. کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که نکنه اون برادر دیوانهاش بلایی سرش آورده باشه!!! آخه دیروز هم رفتم سر کوچشون و از صبح تا غروب اونجا تو ماشین منتظر شدم تا ببینم میاد بیرون یا نه اما بجز برادرش و زنداداشش کسی از خونه بیرون نیومد. خیلی نگرانش بودم و دلمم براش خیلی تنگ شده بود!! امروز تصمیم گرفتم به بهونهی دادن جزوههاش برم دم خونشون...هرچی باداباد. به آرش سپرده بودم که راجب برادرش تحقیق کنه و آرش گفته بود که یه مفت خوره به تمام عیاره و کلی هم بدهی بالا آورده و پارسال یه چند روزی هم رفته زندان که با ضمانت آزاد شده. اینجوری هم که آرش پیگیر شده بود گفت که در کل آدم درستی نیست.- 206 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :