رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #دویست و چهل و نهمین متن نیمه‌شب تو مسئول گلی هستی که اهلیش کردی... این جمله تو کتاب شازده کوچولو واقعا قشنگه 21:21 پنجم اردیبهشت
  2. #دویست و چهل و هشتمین متن نیمه‌شب امروز رفتم تو یه مغازه لباس ببینم، حرفای فروشنده فکرم و درگیر کرد...داشت واسه دخترش پشت تلفن تعریف می‌کرد: دوستش بخاطر خیانت شوهرش طلاق گرفته ازش الان دوست پسری داره که خودش زن داره :)))) نمی‌دونم والا ولی بنظرم ملت اصن رد دادن... 19:19 پنجم اردیبهشت
  3. پارت هشتاد و هشتم با حرص گفتم: - معلومه که اجازه نمی‌دادم. راه بیفت! سعی داشت دستش رو از دستم بیرون بکشه؛ اما قدرت من بیشتر بود. مهدی با دیدن من و باور، با نگرانی به سمتمون اومد و رو به من گفت: - پیمان؟ چه خبر شده؟ باور با گریه گفت: - عمو نمی‌خوام باهاش بیام. لطفاً منو از دستش نجات بده! آبرومو جلوی دوستام بُرد. نگاهش کردم و گفتم: - آبروتو بُردم، هان؟ اون کی بود که کنارش نشسته بودی؟ دوباره می‌پرسم؛ به چه جرئتی بهم دروغ میگی؟ مگه نگفتی می‌خوای خونه دوستت باش؟ این‌جا کجاست باور؟ تن صدام هر لحظه بالاتر می‌رفت. مهدی دو ور شونه‌هام رو توی دستش گرفته بود و مدام می‌گفت: - پیمان لطفاً آروم باش! باور گریه می‌کرد و دوتا دستاش رو محکم روی گوش‌هاش گرفته بود. - بسه، نمی‌خوام بشنوم؛ نمی‌خوام! مهدی رو هل دادم، مقابل باور ایستادم و گفتم: - تو چی می‌خوای باور؟ واضح بهم بگو! می‌خوای من و مادرتو با همدیگه سکته بدی؟ دستش رو از روی گوش‌هاش برداشت و بهم نگاه کرد. دونه‌های اشک از چشم‌هاش می‌ریخت و من داشتم برای این حالتش پرپر می‌شدم؛ اما نمی‌تونستم بی‌تفاوت باشم. باور گفت: - می‌خوام که دست از سرم بردارین! بابا نمی‌خوام هر جا میرم تو رو ببینم! فهمیدی؟ نمی‌خوام!
  4. #دویست و چهل و هفتمین متن نیمه‌شب خانوم کناریم تو اتوبوس بعد از کلی سوال پیچ کردن یهو پسرشو صدا کرد اشاره کرد به من گفت این خوبه؟ هم خوشگله هم کارمنده =))) و‌ات ددفاز؟!! عزیزم حالا میخوای اینارو جلوی خودم نگی؟؟! بی‌نتی مردم و اسیر کرده... 18:18 پنجم اردیبهشت
  5. #دویست و چهل و ششمین متن نیمه‌شب ولی باور کن که دلتنگ تو خواهند شد وقتی در پیدا کردن شخصی دقیقا عین تو شکست می‌خورند:))) 13:13 پنجم اردیبهشت
  6. پارت هشتاد و هفتم اما من نمی‌تونستم ببینم که دخترم با پای خودش توی چاه می‌فته‌ و من نمی‌تونم کمکش کنم. بنابراین قبل راه افتادنم سمت کافه رو به مهدی گفتم: ـ نمی‌تونم بذارم دخترم هر چیزی که به ضررشه و بعدا باعث ناراحتیش می‌شه رو تجربه کنه مهدی! بعد، بدون اینکه منتظر شنیدن حرفی از جانبش باشم، سمت کافه راه افتادم و در رو باز کردم. فضا تاریک بود و با نورهای رنگی، هر از گاهی قیافه‌ی دختر و پسرها معلوم می‌شد. همه‌جا پر از دود سیگار و قلیون بود و دخترهای جوون همسن و سال باور، اون‌جا خیلی زیاد بودن. موزیک تندی هم توسط دی‌جی داشت پخش می‌شد. با چشم‌هام دنبال باور می‌گشتم. این کافه جزو جاهایی بود که شهردار جزیره به علت رعایت نکردن قوانین و نپرداختن مالیات، می‌خواست پلمپش کنه؛ اما صاحبش با کلی پارتی بازی و قلدری کردن، این حکم رو از روی کافه‌ش برداشت. چشم‌هام بین اون بچه‌ها فقط در پی دخترم بود تا اینکه ته سالن، بین یه پسر و یه دختر که همون دوستش بود، دیدم. نزدیک‌تر رفتم. نگاهش که به نگاهم گره خورد، دیگه نتونستم آروم باشم. اول دوستش بلند شد و مظلومانه باهام سلام کرد؛ ولی جوابش رو ندادم. می‌دونستم تمام این چیزها از زیر سر این دختر بلند می‌شه؛ وگرنه باور اصلا اینجاها رو نمی‌شناسه و مسیرش اصلا به این سمت‌ها نمی‌خوره. با دیدن من خیلی تعجب کرد، شاید فکرش رو نمی‌کرد که پیداش کنم؛ اما من دخترم رو اینجور جاها ول نمی‌کنم. بازم نتونستم بی‌تفاوت باشم و با عصبانیت از اون‌جا بیرون آوردمش. خصوصاً این‌که کنار پسر غریبه‌ای نشسته بود که اصلا برام آشنا نبود و مدام بین حرف من و باور می‌پرید و دخالت می‌کرد. مچ دستش رو گرفتم و به سمت ماشین اومدم. با گریه مچ دستش رو از دستم بیرون کشید و گفت: - بابا چرا اینکارو می‌کنی؟ چرا همه جا آبرومو می‌بری؟ با عصبانیت گفتم: - باور تو اینجور جاها چیکار داری؟ از کی تا حالا بهم دروغ میگی؟ بهم نزدیک شد و گفت: - چون می‌دونستم اگه بهت راستشو بگم، اینکارا رو می‌کنی و نمی‌ذاری که با بچه‌ها برم.
  7. #دویست و چهل و پنجمین متن نیمه‌شب زیاد پیگیر کسی نباشید چون بعد از یمدت، توجه تبدیل میشی به: دست و پاگیر آویزون و مزاحم. 10:10 پنجم اردیبهشت
  8. #دویست و چهل و چهارمین متن نیمه‌شب آدمایی که همه براشون «عزیزم» و «دورت بگردم»‌ و «فدات بشم» هستن رو‌ نمی‌پسندم. آدم باید «عزیزم»هاش، «فدات بشم»هاش‌ و «دورت بگردم»هاش محدود باشن. 00:00 چهارم اردیبهشت
  9. پارت هشتاد و ششم باور یکم مکث کرد، بعدش گفت که آنتن نمی‌ده و گوشی رو قطع کرد. پس همون‌جایی بود که ازش می‌ترسیدم. ماشین رو خاموش کردم. داشتم پیاده می‌شدم که مهدی هم پیاده شد و گفت: - پیمان یه لحظه.. در ماشین رو محکم بستم و سرم رو برای یک لحظه به سقف ماشین تکیه دادم. مهدی اومد، پیشم ایستاد و گفت؛ - پیمان ازت خواهش می‌کنم خونسردی خودتو حفظ کن؛ باور دختر حساسیه! با بغض گفتم: - نمی‌دونم دیگه باید چیکار کنم؟ به غزل چی باید بگم؟ دخترم چرا اینکارا رو باهامون می‌کنه؟ مهدی دستش رو روی شونه‌م گذاشت و با لحنی دلسوزانه گفت: - پیمان بخاطر سنشه؛ اون الان تو کنجکاو ترین حالت ممکنش قرار داره و دلش می‌خواد از همه چیز سر دربیاره. و یادت هم باشه که مهم‌ترین چیز اینه که جلو دوستاش خوردش نکنی پیمان؛ اینکار اونو بیشتر ازت دور می‌کنه. با ناچاری گفتم: - پس باید چیکار کنم مهدی؟ اجازه بدم تا دخترم بیشتر ازم دور بشه؟ مهدی گفت: - شاید باید بذاری تجربه کنه تا خودش متوجه اتفاقات دور و برش بشه و بفهمه که داره راه رو اشتباه می‌ره.
  10. #دویست و چهل و سومین متن نیمه‌شب از دلتنگی های بزرگسالی متنفرم‌. ‏نه میتونی حرف بزنی و نه میتونی کاری انجام بدی براش. ‏تهش بتونی یه نفس عمیق بکشی و ادامه بدی... 22:22 چهارم اردیبهشت
  11.  

    رمان دخترم

     

  12. پارت هشتاد و پنجم آب دهنم رو با استرس قورت دادم و بدون هیچ حرفی به اون سمت راه افتادم. توی راه، مهدی کلی نصیحتم می‌کرد که وقتی پیداش کردیم، آروم باشم و تند برخورد نکنم؛ اما من ته دلم داشتم به این فکر می‌کردم که چه اشتباهی توی زندگیم کردم که دخترم تمام کارهاش رو ازم پنهون می‌کنه و دیگه مثل قدیم باهام صحبت نمی‌کنه. واقعا به این فکر می‌کردم دوستای ناباب، می‌تونن بهترین بچه‌ها رو از راه بدر کنن و برای اینکه این موضوع رو بهش بفهمونم، دیگه نمی‌دونستم که چجوری باید باهاش صحبت کنم! اولین جایی که سر زدیم کافه زد بود؛ اصولاً تمام دختر و پسرهای جوونی که وضعیتشون مشخص بود، اون‌جا جمع می‌شدن و بدون هیچ محدودیت و بدون توجه به یک‌سری از قوانین، چیزهایی که مناسب سن هر کسی نبود، براشون سرو می‌شد. توی کافه زد، برنامه‌های عجیب و غریب، مخصوص نوجوون‌ها برگزار می‌شد و اصلاً فضاش برای دخترهای همسن و سال باور مناسب نبود؛ چون می‌دونستم که چجوری تحت تأثیر این فضاها قرار می‌گیرن. با ترس و لرز توی دلم از خدا خواستم که دخترم اینجا نباشه؛ از صمیم قلبم می‌خواستم قبل ورودم به کافه، غزل بهم زنگ بزنه و بگه که باور به خونه برگشته و یا اینکه خودش بهم زنگ بزنه. توی همین افکار بودم که گوشیم زنگ خورد؛ دیدم که خودشه. ماشین رو زدم بغل و بدون هیچ معطلی جواب دادم. - باور هیچ معلومه کجایی تو؟ صدای موزیک بلندی از پشت گوشی میومد. باور گفت: - بابا، من و نارین اومدیم یکی از کافه‌های جزیره که برای سال نو برنامه داشتن. یکم امیدوار شدم که حداقل راستش رو گفت؛ اما به روی خودم نیوردم و گفتم: - چی؟ ببینم تو مگه به من نگفتی رفیقت خونه تنهاست و می‌خوای پیش اون باشی؟ با بی‌حوصلگی جواب داد. - خب بابا برناممون عوض شد، چیکار کنم؟ چرا دخترم اینجوری شده بود؟ قبلاً بابت هر کار اشتباهش عذرخواهی می‌کرد و توضیح می‌داد؛ اما امشب حتی اشتباه خودش رو گردن هم نمی‌گرفت. نمی‌دونم شاید بخاطر اقتضای سنش باشه. با عصبانیت گفتم: - سال هم که نو شده! نمی‌خوای برگردی خونه؟ اصلا کدوم کافه رفتین که بعد سال نو هم برنامه داره؟
  13. #دویست و چهل و دومین متن نیمه‌شب واقعیت اینه که مهم نیست چقدر تو کسی رو بخوای... فایده‌ایی نداره اگه اون تورو نخواد! 20:20 چهارم اردیبهشت
  14. #دویست و چهل و یکمین متن نیمه‌شب ‏تعهد بالغانه اینجوریه که میفهمی ‏قطعا از پارتنر تو خوشگل تر و پولدارتر ‏و باهوش‌تر و بهتر هم هست، اما تو ‏"انتخاب" میکنی که جا نزنی و با همون ‏شخص مسیر زندگیتو ادامه بدی. 19:19 چهارم اردیبهشت
  15. #دویست و چهلمین متن نیمه شب ‏این داستان از چشم افتادنه آدم‌ها هم واقعا ترسناکه!! چه کردی با اون همه علاقه‌ای که بهت داشتم احمق. 14:14 سوم اردیبهشت
  16. پارت هشتاد و چهارم با مکث گفتم: - نه! کوهیار گفت: - خالش الان تو قسمت پارک برفی مشغوله؛ اما پاتوقش کافه‌های سمت غرب جزیرست. با ترس گفتم: - کافه‌های سمت غرب؟ اما اونجا.. اونجا اصلا.. کوهیار حرفم رو قطع کرد و گفت: - آره می‌دونم اونجا اصلا مناسب سنشون نیست؛ ولی گفتم چون خواهرزاده‌ش مدام باهاشه، اون سمتا رو بشناسه و رفته باشن اونجا! همین لحظه مهدی سوار ماشین شد و من گفتم: - باشه، ممنون کوهیار! مهدی گفت: - پیمان به چند نفر سپردم اگه خبری ازش شد، بهم زنگ بزنن. تو چیزی دستگیرت شد؟ با ناراحتی ماشین رو روشن کردم و گفتم: - کوهیار میگه پاتوق خاله اون دختره سمت غرب جزیرست. اونجا هم که.. ادامه حرفم رو مهدی زد و گفت: - اونجا هم که به جز کافه زد و دو سه تا خرابه‌ی دیگه‌ای که اسمشونو کافه گذاشتن، چیزه دیگه‌ای نیست!
  17. پارت هشتاد و سوم سریع گفتم: - نه زنگ نزدم. مهدی گفت: - پس تو به کوهیار زنگ بزن و ازش بپرس؛ منم زنگ بزنم و از چند نفر دیگه خبر بگیرم. سریع شماره کوهیار رو گرفتم و همین‌طور که از رستوران خارج می‌شدم، بدون سلام گفتم: - الو کوهیار، باور پیش توئه؟ کوهیار یکم مکث کرد و گفت: - سلام استاد؛ چی شده؟ یکم تن صدام رفت بالا و گفتم: - بگو پیش توئه؟ کوهیار که متوجه جدیت اوضاع شده بود گفت: - نه پیش من نیست پیمان، چیزی شده؟ با ناراحتی سرم رو به فرمون ماشین تکیه دادم و گفتم: - بچم گم شده؛ پیداش نمی‌کنم. جواب تلفنارو نمی‌ده و نمی‌دونم کجا رفته! کوهیار گفت: - خیلی خب پیمان آروم باش! آخرین بار بهت گفت که کجا میره؟ گفتم: - می‌خواست بره خونه دوستش! گفت: - ببینم از خالش پرسیدی؟
  18. #دویست و سی و نهمین متن نیمه‌شب تا مووان نکردید وارد رابطه نشید ‏ تا مووان نکردید وارد رابطه نشید ‏ تا مووان نکردید وارد رابطه نشید ‏ تا مووان نکردید وارد رابطه نشید ‏ تا مووان نکردید وارد رابطه نشید ‏دختر/پسر مردم بازیچه زندگی شما نیستن! 10:10 سوم اردیبهشت
  19. پارت هشتاد و دوم نگرانیم شدت گرفت؛ پس مهسا هم ازش خبری نداشت. سریع بهش گفتم: - من بعداً بهت میزنم. و بدون اینکه منتظر جوابش باشم، گوشی رو قطع کردم. حالا باید چیکار کنم؟ واقعا سردرگم بودم. اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟ نباید بهش اجازه می‌دادم بره؛ حق با غزل بود. این جملات مدام توی ذهنم مرور می‌شدن. با سرعت خودم رو به رستوران رسوندم. توی این زمان‌هایی که فکرم کار نمی‌کرد؛ مهدی تنها کسی بود که می‌تونست بهم کمک کنه. با عجله پله‌ها رو رفتم بالا و از دم در برای مهدی دست تکون دادم. مهدی که مشغول صحبت کردن با گروه بود، با دیدن قیافه‌ی من خودش فهمید که یه اتفاقی افتاده؛ سریع به سمتم اومد و پرسید. - چی شده پیمان؟ حالت خوبه؟ همون‌جوری که نفس‌نفس میزدم، گفتم: - مهدی.. بچم.. بچم گم شده! چهره‌ی مهدی هم به نگرانی تغییر پیدا کرد و پرسید. - منظورت چیه؟ مگه خونه دوستش نرفته بود؟ - الان رفتم اونجا...نبود...هیچکس تو اون خونه نیست. مهدی شونه‌هام رو توی دستاش گرفت و گفت: - خیلی خب پیمان، آروم باش! پیداشون می‌کنیم. - من اصلا فکرم به جایی قد نمی‌ده. همه رستورانا و جاهای اینجا موقع سال تحویل تعطیلن. کجا می‌تونن رفته باشن؟ ببینم نکنه بلایی سرشون اومده باشه؟ - بابا اینقدر نفوس بد نزن پیمان! - نباید بهش اجازه می‌دادم. حق با غزل بود؛ تقصیره خودمه. اون دختر آخر دختر منم ازم دور می‌کنه! مهدی نفس عمیقی کشید و گفت: - به کوهیار زنگ زدی؟
  20. # دویست و سی و هشتمین متن نیمه‌شب دیروز فهمیدم کسی که سه سال پیش منی که رو از صمیم قلبم دوسش داشتم و پیچوند و به بدترین شکل ممکن رفت و عذرخواهی هم نکرد؛ چهارماه دیگه عروسیشه، توی کارش ترفیع گرفته، سالی سه بار سفر خارجی رفته، ماشین مدل بالا گرفته... کارما بنظرم بجای اینکه به کمر این بزنه، به کل هیکل من زده:))) 18:18 دوم اردیبهشت
  21. #دویست و سی و هفتمین متن نیمه‌شب اگه آدم عمیقا درک کنه که میشه با یه نفر تمام لذت ها و خوشی های زندگی رو تجربه کرد و نیاز به هیچکس دیگه ای نداره ، دیگه چشمش دنبال کسی نمیره... 12:12 دوم اردیبهشت
  22. پارت هشتاد و یکم با غزل خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم تا دنبال باور برم. کادوی سال تحویلش رو هم توی اتاقش گذاشته بودم که بیاد ببینه و خوشحال بشه. ماشین و روشن کردم تا به سمت خونه رفیقش برونم. بعد از پنج دقیقه رسیدم و از ماشین پیاده شدم. چند بار زنگ در رو زدم اما کسی در و باز نکرد. دوباره اون دلشوره‌ی عجیب و غریب به سراغم اومده بود. با نگرانی به پنجره‌ها نگاه کردم و دیدم که چراغ‌های خونه خاموشن. یعنی این دوتا بچه کجا رفته بودن؟ دوباره بهش زنگ زدم؛ اما باز هم جواب نداد. با نگرانی چندین بار بهش زنگ زدم. دخترم هیچوقت بهم دروغ نمی‌گفت؛ یعنی باز هم جایی رفته بود و بهم نگفته بود؟ عصبانیت و نگرانی تنها احساسات زنده‌ی درونم بودن و حرف‌های غزل مدام توی ذهنم تکرار می‌شد. - «این خودسربازیاش همش تقصیر توئه پیمان!» شاید نباید می‌ذاشتم خودش تصمیم بگیره و باید مثل همیشه ازش محافظت می‌کردم. از طرفی هم دلم بهم نهیب می‌زد که اینقدر زود بیخودی قضاوت نکنم. نمی‌دونم که چه اتفاقی افتاده؛ شاید رفیقش یا خودش حالشون بد شده باشه و شاید هم پیش مهسان رفته باشه. با این فکر سریع شماره مهسان رو گرفتم؛ مهسان طبق معمول با ذوق گوشی و برداشت و گفت: - یوهو! سال نوی تو و رفیق خوشگلم مبارک. ایشالا کنار هم و همراه با باور جونم با خوشی زندگی کنین. سریع گفتم: - ممنونم مرسی، می‌گم مهسان یه سوال؟ مهسان گفت: - شوهرم هنوز خونه نیومده پیمان جون؛ اینقدر که کار رو سرش ریختی. بنده خدا شب سال نو رو هم مجبور شد از پشت تلفن بهم تبریک بگه! گفتم: - راجع‌ به باوره! مهسان با نگرانی پرسید. - باور چیزیش شده؟ - می‌خواستم بپرسم که بهت زنگ نزده امروز؟ - نه، مگه خونه نیستش؟
×
×
  • اضافه کردن...