رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت هشتاد و پنجم بدون هیچ حرفی پیاده شدم. نمی‌دونستم اصلا اینجا کجا بود اما از خونه خودشون خیلی بزرگتر بود. در ماشین و محکم بست و جلو جلو رفت و در خونه رو باز کرد...منم پشت بندش رفتم داخل. یه دونه سیگار گرفت دستش و بدون اینکه نگام کنه، گفت: ـ تا زمانی که جواب پزشکی قانونی مشخص بشه، اینجا میمونی. رفتم روی مبل روبروش نشستم و با بغض گفتم: ـ چرا دیگه بهم نگاه نمی‌کنی بردیا؟؟ یه پک به سیگار زد و ساکت شد! دوباره پرسیدم: ـ واقعا فکر می‌کنی من بلایی سر کیان آوردم؟؟! یکم تن صدامو بردم بالا و همزمان اشک ریختم و گفتم: ـ بردیا اون و من حتی بیشتر از برادر خودم دوست داشتم. چطور میتونی راجب من همچین فکری بکنی؟! اصلا چجوری میتونی منو تو این موضوع متهم کنی؟ این‌بار دوباره با خشم نگام کرد و گفت: ـ تو جای من بودی و اون صحنه رو میدیدی، چیکار می‌کردی؟؟! چرا بدون اینکه به من بگی، رفتی اونجا؟؟ منم صدامو بردم بالا و گفتم: ـ صدبار گفتم چون که شارژ گوشیم تموم شده بود. هر دومون نفس نفس زنان بهم نگاه می‌کردیم. بردیا خیره تو چشمام بود. انگار اونم از ته دلش میدونست بی‌گناهم اما عقلش نمی‌خواست این موضوع رو باور کنه. همین لحظه گوشیش زنگ خورد. برداشت و گفت: ـ جانم سرگرد؟؟! جدی میگین؟؟ الان میام. بعدش قطع کرد و رو بهم گفت: ـ تا زمانی که من برگردم، از اینجا جایی نمیری!
  2. پارت هشتاد و چهارم جای بردیا، سرگرد جواب داد: ـ خانوم معیری لطفاً آروم باشید، همه چیز مشخص میشه. اعظم خانوم با حرص بهم نگاه می‌کرد اما کمی آروم شد و بعدش به بردیا نگاه کرد و گفت: ـ بریم! منم داشتم پشت سرشون می‌رفتم که اعظم خانوم گفت: ـ تو کجا میخوای بیای؟! این‌بار بردیا آروم بهش گفت: ـ مامان لطفا آروم باش! بردیا سعی کرد دست مادرش و بگیره اما اعظم خانوم دستش و محکم از دست بردیا بیرون کشید و گفت: ـ دیگه کافیه بردیا! تا زمانی که این قضیه مشخص نشده، این دختر حق نداره پاشو توی خونه من بذاره. بردیا دوباره مخالفت کرد و گفت: ـ مامان غمت و درک می‌کنم اما لطفاً آروم باش. هنوز چیزی مشخص نیست. مادرش با فریاد گفت: ـ همین که گفتم!! و بعدش دست پریسا رو گرفت و از اداره آگاهی خارج شد. بردیا دوباره با خشم نگاهم کرد و گفت: ـ راه بیفت! با این مدل حرف زدنش، بیشتر قلبم به درد میومد اما هیچ چیزی نمی‌تونستم بگم! پشت سرش راه افتادم و سوار ماشین شدیم. تو ماشین اعظم خانوم آروم برای خودش نوازش میداد و پریسا هم گریه می‌کرد. بردیا اول اونا رو رسوند خونه اما خودش پیاده نشد. یعنی می‌خواست منو کجا ببره؟؟ هیچ چیزی نگفتم و اونم چیزی نگفت. راه افتاد سمت خارج از شهر. فکر می‌کردم دوباره منو می‌بره خونه اما نبرد. جرئت هم نداشتم تا چیزی ازش بپرسم. حدود یک ساعتی تو راه بودیم تا اینکه جلوی یه در ویلایی ایستاد و گفت: ـ پیاده شو!
  3. #سیصد و پنجاهمین متن نیمه‌شب دلم رخ دادن اتفاقی رو می‌خواد که حس کنم زندگی هنوز ارزشش رو داره. 22:22 دوازدهم خرداد
  4. پارت هشتاد و سوم سرگرد تو ورقه‌های مقابلش سریع چیزایی می‌نوشت و می‌گفت: ـ خب، ادامه بده! گفتم: ـ بردیا گفت باید بره مدرسه و منم داشتم لباسمو میپوشیدم که برگردم، گوشیم زنگ خورد. کیان بود و مشخص بود حالش خیلی بده...ازم کمک میخواست...بهش گفتم آدرس و بهم بده و بعد گفتنش شارژ گوشیم تموم شد و رفتم اونجا. میخواستم قبل رفتن به بردیا زنگ بزنم اما چون گوشیم شارژ نداشت، دستم بسته بود. سرگرد پرسید: ـ یعنی مقتول، با شما قبل مرگ تماس گرفتن؟؟ سرمو به نشونه تأیید تکون دادم که گفت: ـ به برادر خودشون هم زنگ زدن. چرا باید به یه شخصی که تازه وارد خانوادشون شده، زنگ بزنن و ازش کمک بخوان؟؟ منظورش و نمی‌فهمیدم. انگار همه میخواستن منو متهم کنند. گفتم: ـ ولی بهم زنگ زدن! میتونین گوشیمو ببینین! وگرنه من چمیدونستم که کیان کجاست. سرگرد دست به سینه مقابلم نشست و گفت: ـ بله سیگنال موبایل همتون قراره بررسی بشه. لطفاً شما هم شماره موبایل خودتون و بنویسین. بعدش پرونده رو گرفت جلوی روم و زیرش و امضا کردم و شمارمو نوشتم. از اتاق اومدم بیرون. حالا علاوه بر پریسا و اعظم خانوم، کیان هم دقیقا عین متهما نگام می‌کرد. پریسا با دیدن من سریع گفت: ـ همش بخاطر پاقدم این دختره. بخاطر این خانوادمون بهم ریخت...بالای سر شوهر من چیکار می‌کردی تو؟؟ سرگرد به سربازا دستور داد و سعی کردم پریسا رو ازم جدا کنند. اعظم خانوم با شنیدن این حرف، به بردیا نگاه کرد و پرسید: ـ این دختر بالای سر کیان من چیکار می‌کردی بردیا؟؟ بردیا ساکت شده بود و چیزی نمی‌گفت. اعظم خانوم سرش داد زد: ـ با توام! جواب منو بده.
  5. #سیصد و چهل و نهمین متن نیمه‌شب بعضی آدما نه اینکه بد باشن. اما برای آرامش تو مناسب نیستند. یاد بگیر فاصله بگیری، حتی اگه دلت بره براشون. آرامشت مهم‌تر از هر رابطه‌ایه. 13:13 دوازدهم خرداد
  6. پارت هشتاد و دوم سرگرد گفت: ـ آروم باشین لطفاً! همکارای ما تمام تلاششون و انجام میدن. همه چیز مشخص میشه. بعد گفتن این حرفش همه باهم راهی کلانتری شدیم. قرارشد جسد کیان و برای کالبدشکافی ببرن تا زودتر نتیجه مشخص بشه. اول از همه از بردیا بازجویی کردن و بعد مادرش و پریسا. آخر سر سرگرد از اتاق اومدم بیرون و همینطور که نگاهش به من بود از بردیا پرسید: ـ این خانوم باهاتون چه نسبتی دارن؟! بردیا بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: ـ قرار بود... یکم مکث کرد و بعدش دوباره گفت: ـ قرار بود فردا باهاش ازدواج کنم. اینو جمله رو یجوری گفت که انگار دیگه قرار نیست اینکارو کنه! چرا دیگه بهم نگاه نمی‌کرد. حس تنهایی بدی داشتم. حالا دیگه حتی بردیا هم کنارم نبود تا پشتم بهش گرم باشه. تو اداره آگاهی تک و تنها مونده بودم. سرگرد نگاهی بهم انداخت و گفت: ـ بفرمایید از شما هم چندتا سوال بپرسیم! رفتم داخل اتاق...یه چراغ بالای میز روشن بود و کلا فضای ترسناکی داشت. من تا حالا پامو همچین جاهایی نداشته بودم و واقعا استرس داشتم. رفتم پشت میز نشستم و سرگرد اومد روبروم و پرونده رو باز کرد و ازم پرسید: ـ با توجه به اینکه قرار بود با آقای معیری ازدواج کنین، پس مقتول هم می‌شناختین، درسته؟! همینجور که دستام از ترس می‌لرزید، گفتم: ـ بله درسته! سرگرد توجهش به حرکاتم جلب شد و یه لیوان آب برام ریخت و گفت: ـ استرس داری دخترم؟ دستم و از روی میز برداشتم و با بغض گفتم: ـ چون من تابحال تو همچین موقعیتی نبودم، شرمنده! سرگرد دوباره پرسید: ـ امروز کجا بودین؟؟ گفتم: ـ بردیا بهم زنگ زد و رفتیم مزون لباس عروس
  7. پارت هشتاد و یکم همینطور بهم خیره شد و بعد از کلی نفس نفس زدن ازم پرسید: ـ اونجا چیکار می‌کردی؟؟ اصلا این روی بردیا رو ندیده بودم. هیچوقت باهام اینجوری رفتار نمی‌کرد!! وقتی دید جواب نمیدم، فریاد زد: ـ آهو بهم بگو، بالای سر کیان داشتی چیکار می‌کردی؟ مگه بهت نگفتم بعد از مزون بهم زنگ بزن بیام دنبالت؟؟ با بغض گفتم: ـ با این سوالا قراره به چی برسی بردیا؟؟ رک و راست بپرس! انگشت اشارشو گرفت سمتم و گفت: ـ برادر من کشته شده آهو! به من زنگ زد و ازم کمک خواست و من اومدم بالای سرش و تو رو دیدم که داری اون چوب و از توی شکمش درمیاری! فقط دعا کن...دعا کن که این ماجرا به تو ربطی نداشته باشه آهو! قلبم هزار تیکه شد!! بردیا منو مقصر میدید. فکر می‌کرد که من سر کیان بلایی آوردم. آخه چطور می‌تونست همچین فکری کنه؟؟ اونقدر متعجب و ناراحت شدم که اصلا نتونستم براش توضیح بدم که به منم زنگ زد که رفتم اونجا و چون گوشیم شارژش تموم شد، نتونستم بهش خبر بدم. وقتی به خودم اومدم دیدم که تو حیاط بیمارستان تنهام و بردیا هم رفته پیش مادرش و زنداداشش...ماشین پلیس اومد دم در بیمارستان و منم همزمان با سرگرد وارد بیمارستان شدیم...آرش بعد دیدم سرگرد باهاش احوالپرسی کرد و به مادر بردیا و پریسا تسلیت گفت و بعد رو به بردیا پرسید: ـ منم ببخشین آقای معیری اما باید ازتون بابت جنایت برادرتون بازجویی بشه! همینطور تمام بچه‌ای شرکت. بردیا هم با ناراحتی گفت: ـ بله حتما! ما هم خیلی دلمون میخواد که سریعتر اون قاتل دستگیر بشه! مادرش دوباره شروع کرد به شیون کردن و گفت: ـ ایشالا که به زمین گرم بشینه کسی که سر بچه‌ام این بلا رو آورد! چه پدر کشتگی با بچم داشتن؟!!
  8. #سیصد و چهل و هشتمین متن نیمه شب واقعا آدمایی که یکاری برات انجام میدن بعد تو چشمت نگاه می‌کنن و بهت میگن: بهت قول داده بودم، یه جور دیگه تو قلبم جا باز می‌کنن. 22:22 یازدهم خرداد
  9. #سیصد و چهل و هفتمین متن نیمه‌شب یه افسانه ژاپنی هست که میگه: اگه به اتوبوس نرسیدی، حتما از یه تصادف جا موندی! اگه کسی ترکت کرد، شاید داشت جا رو برای کسی که قراره وارد زندگیت بشه، باز می‌کرد بنظرم گاهی جهان پشت چیزی که در نظر اول بدشانسی میاد، داره ازت محافظت می‌کنه. به مسیرهای غیرمنتظره اعتماد کن! 19:19 یازدهم خرداد
  10. پارت هشتاد وقتی پارچه سفید و کشیدن روش، تازه متوجه شدم که همه چی واقعیه و من خواب نیستم. کیان مُرده بود و بردیایی که همیشه فکر می‌کردم خیلی قویه و مثل کوه استواره، داشت گریه می‌کرد...یجورایی ضجه میزد و اسم برادرش و صدا می‌زد. پریسا هم همینطور...خیلی دلم سوخت...رفتم کنار پریسا و بهش کمک کردم تا از روی زمین بلند بشه و بعد چند ساعت همه باهم سوار ماشین بردیا شدیم. تمام لباس پریسا و بردیا خاکی شد و بعد اون همه گریه کردن، جفتشون ساکت شده بودن. آمبولانس که حرکت کرد...پریسا یهو لباشو باز کرد و گفت: ـ برو بردیا! می‌خوام با شوهرم برای آخرین بار خداحافظی کنم. اما نگاه بردیا از آینه جلو به من بود. خیلی بد نگاهم می‌کرد...تابحال هیچوقت بهم این مدلی و با خشم نگاه نکرده بود. خودمو از دیدش دزدیدم و این نگاهش و به پای غمی که تجربه کرد، گذاشتم. پریسا اینقدر بی‌حال شده بود که واسه اولین بار به شونه‌ام تکیه داد و تا مسیر رسیدن به بیمارستان به سکوت گذشت. وقتی رسیدیم اونجا دیدم که اعظم خانوم خودشو به زمین می‌کوبه و کل بیمارستان و بهم ریخته...جنازه کیان و بغل کرده بود و هق هق کنان می‌گفت: ـ نمی‌ذارم بچه منو ببرید! کیان من زنده است!! اون هیچوقت خانوادشو ول نمیکنه بره! نبریدش... این‌بار بردیا که انگار خیلی آروم شده بود، رفت و مادرش و در آغوش گرفت و اجازه داد تا کیان و ببرن سمت سردخانه. قرار شد اول پریسا و بعد بقیه اعضای خانواده برن و باهاش خداحافظی کنن. آرش هم اومده بود و بابردیا دم در سردخونه خیلی پچ پچ می‌کردن و هر از گاهی بردیا برمیگشت سمت من و نگاهم می‌کرد. از اون نگاه‌های قضاوت کننده و متهم کننده...نمی‌دونستم ته ذهنش داره چی میگذره؟ کیفم و روی صندلی گذاشتم و رفتم پیش بردیا...با رفتن من، آرش رو بهش گفت: ـ بعداً باهم صحبت می‌کنیم بردیا! با عشق نگاهش کردم و گفتم: ـ بردیا آروم باش عزیزم! باور کن هر کس که اینکارو با کیان کرده باشه، پیدا می‌کنیم و روحش به آرامش میرسه. همینجور که با خشم نگاهم می‌کرد، گفت: ـ ولی من فکر می‌کنم پیداش کردم. با تعجب هر چی تمام‌تر بهش نگاه کردم. پرسیدم: ـ من...منظورت چیه؟! به دور و برش نگاه کرد و مچ دستم و محکم گرفت و رفتیم تو حیاط بیمارستان.
  11. #سیصد و چهل و ششمین متن نیمه‌شب میدونید چرا خانواده‌های ایرانی افسردگی بچه‌هاشونو نمیفهمن؟ چون علائمی که همه جای دنیا نشون‌دهنده‌ی افسردگی شدیده واسه اینا سربه‌زیری و بچه‌ی صالح بودن محسوب میشه . اینکه همش خونه باشیم و با دوستامون وقت نگذرونیم و مسافرت نریم و ساکت و کم حرف باشیم و به خودمون نرسیم و ... 13:13 یازدهم خرداد
  12. پارت هفتاد و نهم کیان داشت نفسای آخرشو می‌کشید که پریسا هم رسید و با دیدن شوهرش خودش و پخش زمین کرد و جیغ کشید...بردیا و پریسا از کجا پیداشون شد؟؟! یعنی کیان بعد از زنگ زدن من به اونا هم زنگ زده؟؟! اصلا نمی‌تونستم بفهمم که چه اتفاقی داره میوفته!! کاملا شوکه شده با چوب توی دستم و دستای خونی کنارشون وایستاده بودم. پریسا خیلی گریه می‌کرد...بردیا هم همینطور و با عصبانیت رو به پریسا گفت: ـ زنگ بزن آمبولانس!! بجنب!! پریسا همون‌طور که گریه می‌کرد گفت: ـ نبض...نبضش نمیزنه بردیا! بردیا انگار نمی‌تونستم هضم کنه و گفت: ـ بهت میگم زنگ بزن آمبولانس! داداشم هنوز زنده‌اس! پریسا با اضطراب به آمبولانس زنگ زد و آدرس جایی که بودیم رو داد. بعد اینکه قطع کرد انگار تازه متوجه من شد که مثل یه جنازه یخ زده به کیان خیره شدم!! دوباره با نفرت بهم نگاه کرد و گفت: ـ تو اینجا چه غلطی میکنی؟؟ هان؟؟چرا دستات خونیه؟؟ نکنه...نکنه تو شوهرم و کُشتی؟! انگار زبونم لال شده بود! فقط چهره کیان و لحظه جون دادنش تو بغل بردیا تو ذهن و چشمم مونده بود. پریسا دوباره با سلیطه بازی از بردیا که در حال گریه کردن بود پرسید: ـ بردیا این دختره با دستای خونیش بالا سر شوهر من چیکار می‌کنه؟؟ جوابمو بده! اما بردیا این‌بار بجای اینکه جوابشو بده و پشت من وایسته، ترجیح داد سکوت کنه و به گریه کردن ادامه بده. بهش حق دادم. بدترین لحظه عمرش و داشت تجربه می‌کرد. ولی به چه چیز بدی متهم شدم!! حتی بردیا هم منو اون لحظه‌ایی که داشتم چوب و از شکمش در می‌آوردم دید. کیان رنگ صورتش کبود شده بود. آمبولانس رسید و همونجا چندبار بهش شُک دادن اما کار از کار گذشته بود و کیان جون خودشو از دست داده بود. از صمیم قلبم براش ناراحت شدم. تو همین یه هفته که دیدمش، فهمیدم چقدر آدم مظلوم و خوبیه و واقعا برام عین یه برادر بود.
  13. #سیصد و چهل و پنجمین متن نیمه‌شب ‏زندگیت و بکن ، اون پیام ریسکی رو بفرست ، گریه کن ، عاشق شو ، حذف کن ، اشتباه کن ، همه ش جزئی از مسیره 21:21 دهم خرداد
  14. پارت هفتاد و هشتم خیلی دلشوره داشتم!! یعنی چه اتفاقی افتاده بود که بهم زنگ زده بود؟؟ بدبختی شارژ هم نداشتم تا به بردیا زنگ بزنم. از استرس ناخنای دستمو خورده بودم. بالاخره بعد نیم ساعت رانندگی مرده و غر زدنای من که سریعتر بره، رسیدم سمت اون جاده جنگلی! کیان این موقع روز اینجا چیکار می‌کرد؟؟! بردیا می‌گفت که امروز شرکت هم نرفته...از ماشین پیاده شدم و با صدای بلند صداش میزدم: ـ کیان؟؟ کیان کجایی؟؟...اومدم...صدامو میشنوی؟؟ مثل دیوونه‌ها میدوییدم و اینور و اونور می‌رفتم تا اینکه وسط دوتا درخت بلوط پای یه آدم خورد به چشمم...حدس زدم که خودش باشه! سریع دویدم سمتش و چیزی که با چشمم می‌دیدم و باور نمی‌کردم!! خدایا چه اتفاقی افتاده بود؟! کیان سمت چپ شکمش چوب تیز درختی که اونجا افتاده بود، فرو رفته بود و نصف دست و بدنش خونی بود. به زور نفس می‌کشید!! خدایا. چرا اینجوری شد؟؟ کی این بلا رو سرش آورده بود؟؟! با استرس کنارش نشستم...دستشو سمت من دراز کرد و گفت: ـ کم..کمکم کن! از اون حال و هوا اومدم بیرون و کنارش نشستم و همینطور که گریه می‌کردم گفتم: ـ نگران...نگران نباش کیان! نجاتت میدم. بعدش اینقدر هول شده بودم که نفهمیدم چیکار می‌کنم. چوبی که تو شکمش رفته بود. و آروم درآوردم و میخواستم شالم و روی خونریزیش نگه‌دارم که صدای بردیا از پشت سر میخکوبم کرد: ـ داداش! برگشتم سمتش...اونم مثل من هول شده بود! با گریه اومد سمت کیان و منو هول داد کنار و گفت: ـ تو داری چیکار می‌کنی؟؟ از رفتارش متعجب شدم!! اما بعدش به دست خونی و چوب توی دستم نگاه کردم! نکنه...نکنه بردیا فکر کنه کار من بوده باشه!!! با خشم بهم نگاه کرد و سر بردیا و گرفت تو دستش و همینطور که اشک می‌ریخت، با گریه گفت: ـ کیان...توروخدا چشماتو نبند!!! بهم بگو کی باهات اینکارو کرده؟! کیان چشماتو نبند داداش..
  15. پارت هفتاد و هفتم گفتم: ـ آره عزیزم، الان میام. بردیا گفت: ـ آهو جان کارت تموم شد، بهم زنگ بزن میام دنبالت. گفتم: ـ باشه. بردیا رفت و من حدود دو ساعت تو مزون موندم تقریبا همه لباسها رو امتحان کردم و سر آخر یه لباس سفید ساتن که قسمت بالاش سنگ کاری بود و آستینش هم تور بود رو انتخاب کردم. هم اینکه پوشونده بود و هم خیلی سنگین بود و بنا به نظر اون خانوم و دستیاری خیلی بهم میومد...داشتم لباسامو میپوشیدم که گوشیم زنگ خورد! شمارشو نداشتم ولی جواب دادم: ـ بله؟! یهو صدای بریده بریده کسی تو گوشم پیچید: ـ آ....آ...آهو... یکم دقت کردم، این صدا...صدای کیان بود!! با ترس پرسیدم: ـ کیان؟؟ کیان خودتی؟؟ چی شده؟؟! کیان همون‌طور که نفس نفس میزد گفت: ـ لط...لطفا...بیا!...حالم...بده... سریع کیفم و برداشتم و گفتم: ـ کجایی؟؟! یکم مکث کرد و دوباره پرسیدم: ـ الو...کیان؟؟ کیان صدای منو میشنوی؟؟ بگو کجایی؟؟ ـ سمت...سمت...جنگل مرزن آباد! داشت حرف میزد اما گوشی لعنتیم شارژ برقیش تموم شد!! با هول و ولا از اتاق پرو اومدم بیرون و رو به خانومه گفتم: ـ ببخشید من باید برم!! خانومه گفت: ـ اتفاقی افتاده؟؟ گفتم: ـ اگه آقا بردیا اومدن اینجا، لطفا بهشون بگین باهام تماس بگیرن، من شارژ گوشیم تموم شده! و بعدش بدون خداحافظی از اونجا اومدم بیرون و سریع یه دربست گرفتم و گفتم سمت جاده جنگلی مرزن آباد حرکت کنه. کیان مشخص بود که حال خوبی نداشت و آسیب دیده بود!
  16. #سیصد و چهل و چهارمین متن نیمه‌شب ‏نسل ما اگه جنگ جهانی سومم ببینه دیگه ویترین افتخاراتش تکمیله. ‌11:11 دهم خرداد
  17. پارت هفتاد و ششم سریع گفتم: ـ نمیشه! بردیا با تعجب نگام کرد و پرسید: ـ چرا؟! گفتم: ـ چون دیدم دختر تو لباس سفید توسط شوهرش قبل مراسم شگون نداره. بردیا خندید و گفت: ـ چرا اینقدر به خرافه‌ها اعتقاد داری؟! تا رفتم حرفی بزنم، خانومه با چندتا لباس توی دستش اومد و رو بهم گفت: ـ ماشالا چه هیکل ظریفی هم داری! اینارو براتون انتخاب کردم عزیزم. میخوای امتحانشون کن، هر کدوم که خوشت اومد و برات بسته‌بندی کنم. بردیا تا رفت حرفی بزنه، گوشیش زنگ خورد و من بجاش تشکر کردم و لباسها رو گرفتم تا برم و پرو کنم. اولین لباسم و داشتم میپوشیدم که بردیا پشت پرده اومد و گفت: ـ آهو جان، من باید یه لحظه برم شرکت. یه فرمی هست که بچها امروز باید سفارش بدن و امضای کیان باید باشه اما الان شرکت نیست و بهش دسترسی ندارن و من جاش باید برم امضا کنم. زیپ کنار لباس و کشیدم بالا و همون‌طور که خودمو تو آینه نگاه می‌کردم گفتم: ـ باشه عزیزم برو! یهو ناغافل پرده رو زد کنار و وقتی منو دید، همینجور زوم روم موند!! با حالت شکایت پرده رو کشیدم و گفتم: ـ بردیا خیلی بدی!! گفتم نباید منو ببینی تو لباس سفید. خوبیت نداره. بردیا خندید و گفت: ـ خیلی خب بابا! شاکی نشو. بعدش صداشو آروم کرد و گفت: ـ اینقدر خوشگلی که نمیتونم چشم ازت بردارم! قند توی دلم آب شد. همین لحظه صدای خانومه با دستیاری اومد که گفت: ـ عزیزم پوشیدی؟ اگه کمک میخوای، صدامون کن!
  18. پارت هفتاد و پنجم به لوکیشنی که برام فرستاد، نگاه کردم. یجایی خارج از شهر بود...سمت جنگل بود!! کیان اونجا چیکار می‌کرد؟! این ساعت از روز نباید تو شرکت باشه؟؟! نکنه بخواد طلاقم بده و منو مجبور کنه تا از خونشون برم؟؟! تو آینه به خودم نگاه کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم و گفتم: ـ به هیچ وجه اجازه نمی‌دم، چنین اتفاقی بیفته! به فخری گفتم که می‌خوام برم بازار و ماشین و از تو پارکینگ درآوردم و راه افتادم سمت لوکیشنی که کیان برام فرستاد. « آهو » بردیا بهم زنگ زد و گفت که جلوی مزون لباس عروس منتظرم وایستاده. منم خوشحال و خرسند تاکسی گرفتم و رفتم به همون آدرسی که بهم داد. دیدم با لبخند برام دست تکون میده...پیاده شدم و گفتم: ـ من کارای این خانومه رو خیلی دوست دارم. از کجا میدونستی؟ خندید و گفت: ـ دیگه ما هم به نوبه‌ی خودمون کارایی بردیم آهو خانوم! با ذوق گفتم: ـ مرسی بردیا! دستای همو گرفتیم و با هم رفتیم داخل مزون. این مزون توی شهرمون تنها جایی بود که هم لباساش ساده بود و هم پارچه‌‌ایی که برای لباسا استفاده می‌کرد، وارداتی بود. زنه با دیدن بردیا از جاش بلند شد و گفت: ـ خوش اومدین آقای معیری! بردیا لبخند زد و گفت: ـ ممنونم! لطفاً همسرم و راهنمایی کنین تا لباسایی که دوست دارن و انتخاب کنند! زنه باشه‌ایی گفت و رفت سراغ رگال لباسا که من رو به بردیا گفتم: ـ خب تو نمی‌خوای بری؟؟ خندید و گفت: ـ معلومه که نه! فکر کردی فرصت دیدن تو توی این لباس و از دست میدم؟!
  19. #سیصد و چهل و سومین متن نیمه‌شب به قول آقای صدا که : تنهایی شاید یه راهه، راهیه تا بی‌نهایت.. قصه‌ی همیشه تکرار، هجرت و هجرت و هجرت 18:18 نهم خرداد
  20. پارت هفتاد و چهارم فخری خانوم گفت: ـ آقا کیان یه چیزی اون بالا داشتن که میخواستن فردا تو مراسم آقا بردیا بعنوان یادگاری بهش بدن، ازم کلید خواستن منم کلید یدک و براشون آوردم. یا خدا!!! اگه کیان اون دفتر و دیده و خونده باشه، چجوری باید جمعش می‌کردم؟! من نمی‌تونستم از این خونه برم، خصوصا اینکه الان بردیا برگشته و بیشتر از هر زمان دیگه‌ایی دلم میخواد پیشش باشم و نمی‌خوام با اون دختره آهو ازدواج کنه!! سعی می‌کردم قانعش کنم، جوره دیگه‌ایی نمی‌شد. البته اگه می‌تونستم که قانعش کنم!! تو همین فکرا بودم که فخری خانوم گفت: ـ خانوم اتفاق بدی افتاده؟؟ حرصم و سرش خالی کردم و گفتم: ـ دیگه بدون اجازه من چیزی رو از این اتاق به کسی نمیدی! فهمیدی چی گفتم؟! فخری خانوم که مشخص بود خیلی ترسیده، سریع سرشو تکون داد و با تته پته گفت: ـ چ...چشم خانوم! داشتم از اتاق می‌رفتم بیرون که همین لحظه کیان به گوشیم زنگ زد، سریع برداشتم و به فخری اشاره کردم تا از اتاق بره بیرون: ـ الو سلام... بدون هیچ سلامی با بی‌حسی کامل گفت: ـ پریسا کجایی؟؟! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: ـ من...من خونه‌ام. چطور مگه؟؟! ـ سریع بیا به این لوکیشنی که برات میفرستم. دیگه از تن صداش صد در صد مطمئن شدم که دفتر رو خونده...دوباره پرسیدم: ـ کیان چیزی شده؟! بازم گفت: ـ دیر نکن! و بدون اینکه منتظر جواب من باشه، گوشیو قطع کرد.
  21. #سیصد و چهل و دومین متن نیمه‌شب دارم برای زنده موندن و عبور از طوفان های درونم می‌جنگم... لطفاً زخم دیگه‌ایی به روی زخم‌هام اضافه نکنین! 10:10 نهم خرداد
  22. #سیصد و چهل و یکمین متن نیمه‌شب - نوشته دستورالعمل اومده که در صورت شکست مذاکرات اینترنت رو قطع می‌کنن. به ما چه آخه مگه با ما دارید مذاکره می‌کنید؟! 22:22 هشتم خرداد
  23. پارت هفتاد و سوم اما بازم دوسش داشتم. اعظم خانوم مدام براش دنبال زن میگشت اما بردیا اصلا دم به تله نمی‌داد و سر آخر با اصرار مادرش تصمیم گرفت برگرده...منم خیالم راحت بود دخترایی که اعظم خانوم براش انتخاب کرده، هیچکدوم و نمی‌پسنده اما بعدش اتفاق غیر منتظره‌ایی افتاد که هممون رو شوکه کرد!! یه روز دست یه دختر دبیرستانی رو گرفت آورد خونه و گفت که قراره باهاش ازدواج کنه. تو چشماش اون مصمم بودن رو می‌دیدم همین موضوع باعث شد که بذر کینه و نفرت من نسبت به این دختره آهو تو دلم کاشته بشه. دختر ساده و بی شیله و پیله‌ایی بنظر میومد و با اینکه حتی اعظم خانوم هم با ازدواج بردیا و آهو موافق نبود اما بردیا با عصبانیت رو تصمیمش پافشاری کرد و گفت تا هفته بعد باهاش ازدواج می‌کنه. از استرس شبا خواب به چشمام نمیومد‌‌‌...از اینکه بعد یه مدت این دختر قرار بود کنار بردیا باشه و دستاش و لمس کنه، روانی میشدم. از کیان شنیده بودم که خانواده درست و حسابی هم نداره و بردیا یجورایی قهرمان زندگیش شده و اون و از دست برادر مفنگیش و زنداداش ظالمش نجات داده. اعظم خانوم هم بابت این موضوع خیلی حرص میخورد و می‌گفت که کاری از دستش ساخته نیست. من تو اون یه هفته داشتم به چیزی فکر می‌کردم که بتونم این دختر و از چشم بردیا بندازم اما دختره صبور تر از اینحرفا بود و در مقابل من سکوت می‌کرد تا اینکه روز قبل از ازدواجش پا رو رگ صبوریش گذاشت و یکسری حرفا زد بابت اینکه زندگیم و برام جهنم می‌کنه‌ . منم وقتی که داشت حرف میزد با گوشی موبایلم صداشو ضبط کردم بلکه حرفاش یه روزی به دردم بخوره... ولی بعداز ظهر همون روز اتفاق خیلی بدی برام افتاد!! بعد از اینکه برگشتم بالا، دیدم که در کمد دیواری بالا بازه....یعنی کی باز کرده بود؟؟! کلیدش که دست من بود!! اونجا یه دفتر خاطرات گذاشته بودم و از تک تک روزایی که تو نبود بردیا تحمل کرده بودم و از عشقم نسبت بهش نوشتم...با ترس صندلی گذاشتم و رفتم بالا و همه جا رو زیر و رو کردم اما نبود...نکنه کیان برداشته بود؟؟ خدایا لطفت اینکارو باهام نکن...قبل از هر چیزی فخری خانوم و با عصبانیت صدا زدم: ـ فخری؟؟ فخری کجایی؟؟؟ با ترس خودشو به اتاقم رسوند و همونجور که متعجب نگام میکرد پرسید: ـ چی شده خانوم؟؟ به کمد اشاره کردم و گفتم: ـ کی در این کمد و باز کرده؟؟ کلیدش که دست منه.
×
×
  • اضافه کردن...