رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت صد و ششم گوشیش رو که کنار بالشت بود، برداشتم. تصویر زمینه‌ی گوشیش عکس خودش با پدر و مادرش بود. جوری حسرت دو سمت رو به دل هم می‌ذارم که تا عمر دارن، یادشون بمونه. گوشیش رو روی حالت هواپیما گذاشتم و آروم کنارش قرار گرفتم. گوشی خودم رو روی میز کنار کمد گذاشتم، زاویه‌ش هم طوری تنظیم کردم که فقط من و باور تو کادر باشیم و نقشه‌ی شماره دومی که قرار بود ازش استفاده کنم رو انجام دادم. «باور» انگار بعد از چهار روز عمیق خوابیدن، از خواب بیدار شدم. تا به حال انقدر بدنم خسته و کوفته نبود! با این‌که ساعت یازده صبح بود اما بازم خوابم میومد. طوری پلک‌هام سنگین بودن که به سختی می‌تونستم باز نگهشون دارم. بلند شدم و سمت دستشویی رفتم. به زحمت شیر آب رو باز کردم و چند دور صورتم و شستم؛ به صورتم تو آینه نگاه کردم. چرا این حس خستگی از وجود و صورتم بیرون نمی‌رفت؟ لابد چون دل بابا رو شکوندم الان این‌جوری دارم تقاص پس میدم. با به یاد آوردن بابا دوباره بغض گلوم رو فشرد. اولین بار بود که انقدر ازشون دور شده بودم و دلم واقعا برای بابا و مامان تنگ شده بود. برای اینکه صبح‌ها با قلقلک دادن بابا از خواب بیدار شم، برای بحث‌های من و مامان سر ظرف شستن، برای تمرین کردن موسیقی کنار بابا؛ واقعا برای تمام لحظات دلم تنگ شده بود! باهاش بد حرف زده بودم و خودمم عذاب وجدان گرفته بودم. حتی وقت نشد که درست و حسابی سال تحویل رو به جفتشون تبریک بگم. خیلی سردرگم بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم؟ بابا گفت منتظرم می‌مونه. آخه بیشتر از این هم نمی‌شد که خونه پسر غریبه بمونم؛ مهمونی هم تا یه حدیه! توی همین فکرها بودم که صدای سمیر رو شنیدم. - باور؟ حالت خوبه؟ در دستشویی رو باز کردم و دیدم حوله به دست ایستاده. حوله رو از دستش گرفتم و با لبخند گفتم: - صحبت بخیر! - صبح تو هم بخیر دختر خوشگل؛ بیا برات صبحانه آماده کردم. صورتم رو با حوله خشک کردم و همزمان با هم، به سمت سالن رفتیم.
  2. #دویست و هفتاد و پنجمین متن نیمه‌شب ‏اگه روابط انسانی انقدر پیچیده نبود الان براش موزیک میفرستادم میگفتم شنیدمش یادت افتادم. 23:23 دهم اردیبهشت
  3. #دویست و هفتاد و چهارمین متن نیمه‌شب یادت باشه با اونی که وارد رابطه میشی نور چشمیه ی خانوادس که خون و دلها خورده شده تا حتی ی لحظه غم نشینه کنج قلبش، ‏کاری نکنی هرشب با بغض بخوابه! 13:13 دهم اردیبهشت
  4. پارت صد و پنجم بهش گفتم که کار اشتباهی نکرده؛ اما مثل ابر بهاری برای پدرش گریه می‌کرد. از طرفی هم مدام راجع به زندگی من کنجکاوی می‌کرد. من هم به زور جلوی خودم رو گرفتم که حقیقت رو توی صورتش فریاد نزنم. به زور خودم رو کنترل کردم که نگم پدرت باعث مرگ خاله‌م، تنها آدم زندگیم شده‌‌‌. اون هم که دید مایل نیستم راجع بهش حرفی بزنم، دیگه چیزی نپرسید. موقع خوابیدن، وقتش بود که نقشه‌ای رو که براش داشتم رو اجرا کنم. به بهانه‌ی قرص آرام‌بخش، یه قرص دست ساز بهش دادم که هم آدم رو بعد مدتی از مصرفش منگ می‌کرد و هم بعد از گذشت یه زمانی لرزش دست و پا رو به همراه داشت؛ چون ماده‌ی اصلی موادش کوکائین بود. زمانی که خیلی بابت مرگ خاله‌م، حالم بد بود، این رو یکی از بچه‌‌های پرورشگاه بهم داده بود که خوشبختانه بعد از یه زمانی مدیر پرورشگاه متوجه حالات اخلاقیم شد و قرص رو ازم گرفت. اون پسر بچه رو هم به شکل بدی تنبیه کرد. انقدر به اون قرص معتاد شده بودم که تا یه زمانی مصرفش می‌کردم؛ اما وقتی به خودم اومدم، تصمیم گرفتم خوب بشم. با کمک دکتر تموم تلاشم رو کار گرفتم تا ترکش کردم و خوب شدم. بسته‌ی قرص رو برای باور بردم و بهش دادم. اون هم بی‌خبر از این‌که بدونه چه بلایی قراره سرش بیاد، اون رو خورد و رفت تا بخوابه. حالامرحله‌ی بعدی از نقشه‌ام رسیده بود. باید یه کاری می‌کردم تا این دختر اینجا موندگار شه. به هر حال تا به ابد که پیش من نمی‌موند و دلخوری‌ای که نسبت به پدرش داشت، تا فردا یا نهایت یه روز دیگه رفع می‌شد. باید هر جوری شده، کاری می‌کردم که این‌جا بمونه. راهی بجز تهدید کردنش نداشتم که به موقع ازش استفاده می‌کردم. ساعت تقریبا چهار صبح شده بود، آروم‌آروم سمت اتاقش راه افتادم، در و باز کردم و دیدم که خیلی عمیق خوابیده. کنارش نشستم و به صورتش نگاه کردم؛ شبیه پدرش بود. دلم می‌خواست پدری که انقدر دخترش رو دوست داره، ذره‌ذره آب شدن بچش رو ببینه و انتقام تنهایی زندگی من این‌جوری ازش گرفته شه. فقط در این صورت بود که دلم خنک می‌شد.
  5. #دویست و هفتاد و سومین متن نیمه‌شب آدمیزاد هیچ‌وقت نمی‌فهمه که زیادی امیدوار بوده، یا زود ناامید شده. 10:10 دهم اردیبهشت
  6. QAZAL

    چطوری با سایت 98 ایا آشنا شدین ؟ 😇

    منم دقیقا عین نوا دنبال این بودم بچها رمان آنلاینشون و کجا میذارن، بعدش تو تلگرام با کانالش آشنا شدم😍
  7. سریال عروس استانبول و بازم اگه پیش بیاد دوباره میبینم اینقدر که قشنگ بود و انگار واقعی بود واقعا شبیه به هیچکدوم از فیلم ترکیایی که دیدم نبود. مریم و داستان جزیره هم قشنگ بود
  8. QAZAL

    فیلم کره‌ای معرفی کنین بروبچ

    کافه پرنس، با من ازدواج می‌کنی و افسانه روباه نه دم ( عاشقانه )
  9. سه‌تار یا کالیمبا میزنم... نقاشی میکشم... توی این نودوهشتیا پارت می‌ذارم. با دوستم میرم بازار کردی شهرهای مختلف مازندران
  10. بله مشکل سایت یوآپلود اینه که بعد دو سه ماه عکسا رو باز نمیکنه
  11. پارت صد و چهارم نارین گفت: - زنگ زدم، گوشیش خاموشه. بعدش نارین شروع به صدا زدن کرد. - باور... باور کجایی؟ باور از پشت تخته سنگ نزدیک جاده نیم خیز شد و گفت: - این‌جام! نارین همین لحظه آروم بهم گفت: - چیزایی که بهت گفتمو فراموش نکن! بعدش دوباره نقش بازی کردن رو جلوی باور شروع کرد. طوری براش احساس نگرانی می‌کرد، انگار واقعا رفیق صمیمی‌ش بود و برای حالش نگران شده. من هم کم و بیش سعی می‌کردم مثل نارین رفتار کنم؛ اما به پای اون نمی‌رسیدم. نمی‌تونستم باور کنم اما تک‌تک حرفایی که نارین زد، درست از آب درومد و باور ازم خواست تا بیاد و خونه‌ی من بمونه. من هم که منتظر همچین موقعیتی بودم، قبول کردم. جوری از پیمان راد انتقامم رو می‌گرفتم که تا جون داره، بعضی از اتفاقات از ذهنش پاک نشه؛ این‌ها تازه روزهای خوبش بودن! تمام چیزهایی که نارین گفت درست بود اما یه چیزی رو اشتباه می‌کرد؛ علاقه‌ای که این دختر به پدرش داشت، توصیف نشدنی بود! حتی با وجود دلخور بودن و ناراحتی‌ش، اجازه نمی‌داد که من پشت سرش حرف بزنم؛ بنابراین بد کردن پدرش توی چشم اون، همچین کار ساده‌ای نبود. توی ماشین عرفان تا زمانی که به خونه برسیم، گوشیش مدام زنگ خورد و مطمئنا خانوادش بودن. خیلی حرصم می‌گرفت؛ از این‌که پدرش باعث مرگ خاله‌ی من شد و حالا این دختر، پدر و مادری داشت که اینجور نگرانش باشن! اما حسرت دخترشون رو به دلشون می‌ذارم و نمی‌ذارم این قضیه به خوبی و خوشی تموم شه. وقتی وارد خونه شدیم، از قیافش مشخص بود که خیلی پکره. از همین الانش تو چشم‌هاش میدیدم که دلش برای پدرش تنگ شده؛ اما مدام زیر گوشش می‌خوندم، از پدرش بد می‌گفتم تا بتونم تحت تأثیر قرارش بدم. پدرش ولکن نبود؛ دوباره زنگ زد و به هر نحوی بود باهاش حرف زد. از توی آشپزخونه صدای باور و می‌شنیدم. هر لحظه امکان داشت پشیمون بشه اما این اجازه رو بهش نمی‌دادم.
  12. #دویست و هفتاد و دومین متن نیمه‌شب شاید باورتون نشه اما... درد از دست دادن خیلی بیشتر از نداشتنه... 19:19 دهم اردیبهشت
  13. پارت صد و سوم بهش نگاه کردم که پرسید. - باز چیه؟ خندیدم و گفتم: - تو دست شیطون هم از پشت بستی دختر! گفت: - بیا بریم؛ الان وقت این حرفا نیست. توب راه بهم گفت: - اگه باور بابت اومدن به خونه تو حرفی زد، قبول کن. یه چند روزی میمونه اونجا. تو هم تا می‌تونی مغزشو شستشو بده تا دیدش نسبت به پدرش حسابی بد بشه. گفتم: - سعی خودمو می‌کنم. اما اگه بخواد با تو بیاد چی؟ نارین با اطمینان گفت: - با من نمیاد چون می‌دونه اولین جایی که پدرش می‌گرده، اونجاست. حرفش رو تایید کردم که پرسید. - حالا چجوری می‌خوای اونجا نگهش داری؟ پوزخندی زدم و گفتم: - یه برنامه‌ای براش دارم؛ عالی. حتی اگه بخواد بره هم نمی‌تونه. با پای خودش میاد خونه من و مجبور می‌شه تا زمانی که من دلم می‌خواد، اونجا بمونه! نارین یه دفعه ایستاد و رو بهم گفت: - بلایی که سرش نمیاری؟ چشم غره‌ای نثارش کردم و گفتم: - تو دیگه به اونش کاری نداشته باش! بعدش هم برای اینکه بحث رو عوض کنم، گفتم: - پس این دختره کجا رفته؟ نارین گفت: - باید همینجاها باشه، گفت سمت جاده اصلی پشت تخته سنگ نشسته. - خب بهش زنگ بزن!
  14. #دویست و هفتاد و یکمین متن نیمه‌شب پسر خاله کوچولوم که هفته پیش نبود، امروز برام روی یه کروسان شمع گذاشت و روز دختر و بهم تبریک گفت... مرسی پسر خوب، مگه اینکه تو به یادم باشی:) خیلی ذوق ذوقی شدم... 14:14 دهم اردیبهشت
  15. #دویست و هفتادمین متن نیمه شب مهم نیست چی... حتی اگه یه آدم یه کاغذ پاره به یادم با دستای خودش برام درست کنه؛ تا اَبد بخاطرش ذوق می‌کنم و نگهش میدارم. چون برام با ارزشه که به یادم بوده. 13:13 دهم اردیبهشت
  16. پارت صد و دوم داشتم از کافه بیرون می‌رفتم، نارین سریع دستم رو گرفت و گفت: - سمیر، مسخره بازی درنیار! تا این‌جای کار اومدیم. نمی‌تونی پشیمون بشی! با عصبانیت سرش فریاد زدم. - چرا باید به دختر اون مرد کمک کنم؟ نارین نگاهم کرد و با جدیت گفت: - مگه هدفت ضربه زدن به پیمان راد نیست؟ مکث کردم که ادامه داد و گفت: - با اینکار، باور و بیشتر ازش دور می‌کنی! وقتی هم که از پدرش دور بشه، راحت‌تر تو چنگت میوفته. یکم فکر کردم؛ حق با اون بود. پوزخندی زدم و گفتم: - درسته، می‌تونم کاری کنم که خوده دخترش عین خاله‌م خودکشی کنه! باباشم تا آخر عمرش بخاطر عذاب وجدان نتونه خودشو ببخشه! آفرین دختر؛ مُخت خوب کار می‌کنه! نارین خندید، ته مونده‌ی سیگار رو انداخت، محکم لهش کرد و گفت: - ما اینیم دیگه! پیشونیم رو خاروندم و گفتم: - حالا این دختره کجا ممکنه رفته باشه؟ جمله‌م تموم نشده بود که گوشی نارین زنگ خورد، رو به من با لبخند گفت: - خودشه! بعدشم با یه لحن نگران جوابش رو داد و جوری وانمود کرد که انگار بخاطر این‌که بی‌خبر رفته، کلی ناراحت شده. بعد از حرف زدنش رو به من گفت: - بریم، منتظر مائه.
  17. #دویست و شصت و نهمین متن نیمه‌شب خنده داره، نه؟ ‏بعضیا خودشون با کاراشون کاری میکنن از چشمت بیفتن ولی همچنان تو صحبتاشون حق به جانب هستن :) 2:02 نهم اردیبهشت
  18. #دویست و شصت و هشتمین متن نیمه‌شب اگه ناراحتم کنید دیگه مکالمه رو باهاتون ادامه نمیدم و مکانیزم "باشه" فعال میشه 18:18 نهم اردیبهشت
  19. پارت صد و یکم با حالت تشکر نگاهش کردم و گفتم: - شبت بخیر! - شب تو هم بخیر دختر خوشگل! باورم نمی‌شد؛ اما انگار هم پلکم سنگین شده بود و هم تپش قلبم آروم‌تر شده بود. واقعا انگار قرصش خیلی قوی و خوب بود؛ چون قبل از رسیدن به بالشت، خوابم برد. «سمیر» این‌قدر این دختر شبیه پدرش بود که هر لحظه دلم می‌خواست خرخره‌ش رو بگیرم و خفه‌ش کنم. تنها چیزی که باعث آرامشم می‌شد، انتقام گرفتن از این خانواده بود. من و نارین نقشمون رو چیده بودیم و قضیه یه طوری جور شد که دیگه احتیاجی به قدم‌های بعدی نبود؛ چون پیمان راد، جلوی ما خیلی بد با دخترش رفتار کرد و این‌جوری که من تو این چند ساعت این دختره، باور، رو شناخته بودم، به همین راحتی پدرش رو نمی‌بخشید. بعد از اینکه باور از سمت کافه دور شد، رو به نارین گفتم: - حالا تکلیف چیه؟ نارین یه سیگار از تو کیفش درآورد، یه پک بهش زد و گفت: - مشخص نیست؟ گفتم: - یعنی الان به جای این‌که بره خونه‌ش، میاد خونه تو؟ نارین نگاهم کرد و گفت: - نه، میاد خونه تو! با تعجب تمام نگاش کردم و گفتم: - چی؟ نارین گفت: - اگه من باورو می‌شناسم که به تو زنگ می‌زنه و میاد پیش تو؛ چون می‌دونه اگه بیاد خونه من، باباش زودی پیداش می‌کنه! با حرص گفتم: - عمرا! نقشه کنسله. همینم مونده که دختر اون مردو ببرم خونه‌م. ذاتاً تو کافه هم به زور خودمو کنترل کردم که تو دماغش یه مشت نزنم.
  20. #دویست و شصت و هفتمین متن نیمه‌شب حدس میزنم برات اهمیتی نداره که بخوام ازت عبور کنم! کاش آدمای بیشتری بهت میگفتن ترک کردن آدمی که دوستت داره باعث شادیت نمیشه بلکه تنهاترت می‌کنه. 15:15 نهم اردیبهشت
  21. پارت صد سمیر سرش رو تکون داد و به سمت آشپزخونه رفت. برای گوشیم پیامک اومد؛ حدس می‌زدم بابا باشه اما مامان بود که پیام داده بود. - «دخترم می‌دونی بابات چقدر امشب ناراحت شد؟ اصلا کار خوبی نکردی. می‌دونم خودت متوجه اشتباهاتت می‌شی و بعدش ازش عذرخواهی می‌کنی. فقط اینو بهم بگو که حالت خوبه؟ توی جزیره‌ای؟» چیزی ننوشتم؛ ولی می‌دونستم که حق با اونه! و اگه کوچیکترین حرفی می‌زدم، پیدام می‌کردن. می‌خواستم یکم تنها باشم و فکر کنم. خواسته‌ی زیادی نبود واقعاً! همین لحظه سمیر با یه لیوان آب و یه ورق قرص به سمتم اومد و گفت: - بیا، این آرامبخشه خیلی قویه! هر موقع احساس ناراحتی یا نگرانی اومد سراغت، اینو بخور. سه سوته خوابت می‌بره و بعدش سرحال می‌شی. به ورق قرص نگاه کردم و گفتم: - خیلی ممنونم. امشب واقعا خیلی به زحمت انداختمت سمیر؛ امیدوارم بتونم یه روزی برات جبران کنم. با چشم غره نگاهم کرد و گفت: - دیگه از این حرفا نزنیا! ما برای رفیقامون جونمونم می‌دیم. خیلی واقعی این حرف‌ها رو میزد و من هم باور کردم. قرص رو خوردم و رو بهش گفتم: - کجا می‌تونم بخوابم؟ گفت: - اول بذار یه چیزی برات بیارم بخوری؛ معده‌ت خالی بود، امکانش هست قرصه اذیتت کنه. بلند شدم و گفتم: - نه گرسنه‌م نیست؛ می‌خوام استراحت کنم. گفت: - برو اتاق آخر توی راهرو. لحاف و تشک هم داخل کمد هست؛ می‌تونی برداری. چیزی هم لازم داشتی، صدام کن.
  22. #دویست و شصت و ششمین متن نیمه‌شب و قسمت غمگین ماجرا اینجاست: گُل‌هایی که به مواظبت بیشتری احتیاج داشتند باغبان های بی‌تفاوت تری نصیبشان شد! 9:09 نهم اردیبهشت
  23. #دویست و شصت و پنجمین متن نیمه‌شب بعضی اوقات خیلی قلبم درد میگیره... خیلی زیاد... از اینکه اون دختر کوچولو و اون مردی که تو رویاهام هستن، هیچ کدومشون واقعی نیستن:)) در حالیکه انگار این آدما واقعا وجود دارن. کاش بتونم یبار این رویا رو زندگی کنم:)) 1:01 هشتم اردیبهشت
  24. پارت نود و نهم وقتی سمیر در حال پانسمان زخمم بود، ازش پرسیدم. - خانوادت جزیره زندگی نمی‌کنن؟ یهو از حالت صورتش حس کردم که انگار ناراحت شده. سریع گفتم: - البته از روی کنجکاوی می‌پرسم. اگه دوست نداری جواب نده. گفت: - من خانوادمو وقتی بچه بودم، از دست دادم. پیش خالم بزرگ شدم. گفتم: - خیلی متاسفم! جاشون تو بهشت باشه. خوبه که حداقل خاله داری. پوزخندی زد و گفت: - دیگه ندارمش! با تعجب پرسیدم: - منظورت چیه؟ نگاهش از اون حالت مهربونی به خشم تغییر کرد یا شاید هم من این‌جوری احساس می‌کردم. همین‌جور با خشم بهم زل زده بود. دستم رو جلوی چشم‌هاش تکون دادم و گفتم: - سمیر؟ چیزی شده؟ سوالمو فراموش کن؛ بیخیال! سمیر جعبه‌ی کمک‌های اولیه رو جمع کرد و گفت: - یه آدم عوضی باعث شد که خالم خودکشی کنه! چقدر زندگیش پر از اتفاقات بد و وحشتناک بود! ترجیح دادم که بیشتر از این توی زندگیش کنجکاوی نکنم؛ چون حس می‌کردم از سوال‌هام هم کلافه شده و روش نمی‌شه که بهم بگه. سمیر گفت: - میخوای بخوابی الان؟ نفسم رو بیرون دادم و گفتم: - الان هزار تا فکر و خیال میاد تو سرم. اون قرصو بهم بده که بتونم راحت بخوابم.
  25. #دویست و شصت و چهارمین متن نیمه‌شب باید بد باشیم بچها... چون که اینهمه خوب بودن تاوان این زخم های مائه... 23:23 هشتم اردیبهشت
×
×
  • اضافه کردن...