رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت هفتاد و یکم هوفی کرد و گفت: ـ داستانش مفصله! مشخص بود که موضوعیه بی‌نهایت ناراحتش می‌کنه اما من باید در جریان ماجرا قرار می‌گرفتم. دلم می‌خواست بدونم که پیمان راد اینقدر ادعای خوب بودنش میشه، چیکار کرده که یه پسر اینقدری از دستش عصبانیه و می‌خواد ازش انتقام بگیره. بنابراین گفتم: ـ ببین سمیر، اگه قراره منو از سر خودت وا کنی، به توافق نمی‌رسیم. سمیر نگام کرد و با خنده گفت: ـ تو هم به نوبه خودت خیلی لجبازیا! خندیدم و گفتم: ـ همینی که هست! بعدش گفت: ـ ببین، نمی‌دونم اسمت چیه. سریع گفتم: ـ نارین. ـ ببین نارین این قضیه خیلی برام ناراحت کنندست و حرف زدن راجبش واقعا اذیتم می‌کنه اما مجبوراّ برات تعریف می‌کنم. سراپا گوش شدم تا ببینم چی میگه. سمیر شروع به تعریف کردن کرد: ـ قضیه به سال‌های پیش برمیگرده، اون زمان من یکی دو سالم بود و این موضوع هم بعدها از طریق خبرایی که تو مجله و روزنامه چاپ شده بود، فهمیدم. پیمان راد هنوز با غزل ازدواج نکرده بود و نمی‌دونم مشکل خودش و پدرش چی بود اما این آدم قبل از همسر الانش، با خاله من یعنی دنیا ازدواج کرده بود... با تعجب به حرفایی که میزد گوش می‌دادم و ترجیح دادم چیزی نپرسم. سمیر ادامه داد: ـ منم مادرمو زود از دست دادم و پدرم بدون این‌که منو بخواد، رفت با یکی دیگه ازدواج کرد و بعدش با زنش رفت خارج و من پیش خالم بزرگ شدم. اون موقع من خیلی بچه بودم و درست یادم نمیاد اما با پدر پیمان راد کار می‌کردن و یجورایی کارشون غیرقانونی بود. به‌هرحال قضیه کشیده میشه به جزیره کیش و با پدرش میان اینجا. نمی‌دونم اینجا چه اتفاقی افتاد اما بعدش دیگه خالم برنگشت و بردنش زندان، براش حبس ابد بریدن.
  2. #دویست و بیست و یکمین متن نیمه‌شب گاهی غم اونقدر بزرگه که به شکل سکوت درمیاد هیچ اشکی نمی‌ریزی، هیچ حرفی نمی‌زنی! فقط میمونی تو یه اتاق بی صدا... با حسی که نه میشه ازش فرار کرد و نه میشه تعریفش کرد. 23:23 بیست و نهم فروردین
  3. پارت هفتاد سمیر دستی به موهاش کشید و گفت: ـ پس یعنی میگی که دختر شیطونیه؟! خندیدم و گفتم: ـ شیطون و کنجکاو! تا باهاش آشنا نشی، نمی‌فهمی. بعدش رو بهم گفت: ـ عکسشو ببینم! گوشیمو درآوردم و عکس‌هایی که باور داشتم و بهش نشون دادم که گفت: ـ دختر خوشگلیه! گفتم: ـ اگه قراره بحث و به عشق و عاشقی بکشونی! بعدش سریع حرفم و قطع کرد و گوشیو گذاشت رو میز و گفت: ـ کینه‌ایی که من نسبت به پدرش دارم، از عشق و دوست داشتن خیلی بیشتره! به‌نظرم داشت راست می‌گفت! من تو عمق چشماش اون حرص و کینه رو می‌دیدم. می‌تونستم حس کنم که چقدر از دست پیمان راد عصبانیه اما نمی‌دونستم که قضیه چیه! بنابراین پرسیدم: ـ خب قضیه منو شنیدی! حالا تو بگو؟! گفت: ـ چی بگم؟ ـ بگو برای چی اینقدر از این خانواده و پدر باور کینه به دل گرفتی؟! اگه قراره بهت کمک کنم، باید در جریان موضوع باشم! بدون مکث گفت: ـ کاری کرد خالم تو زندان خودکشی کنه! نگاش کردم و گفتم: ـ منظورت چیه ؟
  4. پارت شصت و نهم با تعجب نگام کرد و پرسید: ـ چی؟! گفتم: ـ حرف مشترک من و شما باوره! دختر پیمان راد، خیلیم به دخترش وابستست، اگه می‌خوای کاری کنی از طریق دخترش می‌تونی انتقامتو بگیری! دستش و گذاشت روی میز و بهم زل زد و گفت: ـ تو اونا رو از کجا میشناسی؟! گفتم: ـ باور همکلاسیه مدرسمه، باهم صمیمی هستیم. با صدای بلند خندید و گفت: ـ دختر جون تو کس دیگه‌ایی دور و بر خودت سراغ نداری که من مسخرشون شم؟؟! چرا باید حرف رفیق صمیمی بچه اون مرد و باور کنم؟؟ از کجا معلوم که کلکی تو کار خودت نباشه و نخوای منو پیششون ضایع کنی! این حجم از بی‌اعتمادیش داشت کلافم می‌کرد. بنابراین منم لحنم و جدی کردم و گفتم: ـ ببین آقای محترم، منم اینجا به‌جز خالم کسی و ندارم و پدر و مادرم و از دست دادم. باور تنها رفیق صمیمیم بود اما از یه جایی به بعد فقط خواست پُز پدر و مادرش و بهم بده و پدرش هم اونقدر بهش محبت می‌کنه که واقعا دلم نمی‌خواد ببینم یه دختر لوس ، بچه این آدمه. می‌خوام باباش بفهمه که دخترش اون چیزی نیست که فکر می‌کنه و بهش اعتماد داره. یکم فکر کرد و گفت: ـ پس تو هم یجورایی ازشون کینه داری!؟ گفتم: ـ آره، تازه با من هم خیلی بد رفتار می‌کنن،کارای خالم و به پای من می‌نویسن و دلشون نمی‌خواد دخترشون با من بگرده، در صورتی که دخترشون اگه پاش بیفته خیلی کارا می‌کنه.
  5. #دویست و بیستمین متن نیمه‌شب آره مامان جان ، فقط دوست دارم تو طول روز بخوابم چون رویاهای من از واقعیت قشنگتره:)))) 19:19 بیست و نهم فروردین
  6. #دویست و نوزدهمین متن نیمه شب می‌تونستم هر چی که توی فکرمه بهت بگم اما چه اهمیتی داره؟؟ چی رو عوض میکنه؟! تو تصمیم خودت رو گرفتی و تنها کاری که ازم برمیاد اینه که بپذیرمش. 13:13 بیست و نهم فروردین
  7. پارت شصت و هشتم نی و گذاشتم کنار و نصف آبمیوه رو سر کشیدم و دنبال پسره رفتم نزدیک صندوق کافه و وقتی داشت برمی‌گشت، جلوشو گرفتم و گفتم: ـ ببخشید؟! پسره یه تای ابروشو بالا داد و یه نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت: ـ با منی؟ خندیدم و هم‌زمان با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: ـ با توجه به این‌که الان فقط شما تو کافه‌‌این بله! کارت بانکیشو گذاشت تو جیب شلوارش و گفت: ـ بفرمایید؟! موهامو گذاشتم پشت گوشم و با یه لحن مودبانه گفتم: ـ راستش من ناخودآگاه حرفایی که با دوستتون زدین رو شنیدم، اگه امکانش هست یه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم. با تعجب بهم خیره شد و گفت: ـ متوجه منظورتون نمیشم! منو می‌شناسین؟! گفتم: ـ شما رو نه ولی شخصی که داشتین راجبش حرف می‌زدیم رو خیلی خوب میشناسم. فکر می‌کنم که راجبشون کلی حرفای مشترک باهم خواهیم داشت! سمیر که مشخص بود خیلی کنجکاو شده، صندلی رو برام عقب کشید تا بشینم، بعدش گوشیش و درآورد و همون‌طور که خیره بهم بود پشت تلفن گفت: ـ الو عرفان؟ آره داداش تو برو، من یه کاری برام پیش اومده، خودم بعدا میام، حالا تعریف می‌کنم، فعلا. بعدش گوشیشو قطع کرد و گذاشت رو میز و دست به سینه نشست و با جدیت گفت: ـ خب من گوشم با شماست! چه حرف مشترکی باهم داریم؟! گفتم: ـ باور!
  8. #دویست و هجدهمین متن نیمه شب برای من همین یه جمله بسه و دلمو آروم می‌کنه روزی هزار بار به خودم میگم: ـ همین که خدا میبینه، کافیه! 11:11 بیست و نهم فروردین
  9. #دویست و هفدهمین متن نیمه شب ‏جدی خیلی حسودیم میشه وقتی میبینم ملت تازه داره ۱۸ سالشون میشه. 9:09 بیست و نهم فروردین
  10. #دویست و شانزدهمین متن نیمه شب بنظرم عاشقانه ترین جمله تو آهنگ زانیار و دکاموند گفته شده: یجوری عاشقم که با تو حاضرم تا خودِ ماه برم... نمی‌شه تو دلم حتی یه ثانیه‌ام کسی رو راه بدم... 23:23 بیست و هشتم فروردین
  11. پارت شصت و هفتم پسره داشت به آدم روبه‌روییش با حرص می‌گفت: ـ تمام زجری که تو زندگیم کشیدم بابت کاری بود که پیمان راد با زندگی خالم کرد. منو بدون پشتوانه گذاشت و تنهایی که توی وجودم هست با هیچ چیزی در نمیشه... طرف مقابلش گفت: ـ غصه نخور سمیر! خدا خودش جوابش و میده! پسره که فهمیدم اسمش سمیر بود با پوزخند گفت: ـ چه جواب دادنی؟! به‌خدا اینجور آدما بهترین زندگی رو می‌کنن و هر چی میخواد بشه ، سر ما بدبخت بیچاره ها میاد. طرف مقابل ساکت شد و چیزی نگفت که سمیر ادامه داد و گفت: ـ شنیدم که اینجا با زن و بچش خیلی هم خوشبخت داره زندگی می‌کنه و به‌خاطر اینکه رضایت نداد تا خالم زندان آزاد بشه، زنه بیچاره خودشو کُشت! همین لحظه گارسونی آبمیوه رو گذاشت رو میز. با چشمام ازش تشکر کردم و آروم برگشتم تا قیافش و ببینم! نهایتاً از ما سه یا چهار سال بزرگ‌تر بود و حرص و طمع رو تو صورتش می‌تونستم ببینم. همین‌طور کینه‌ایی که نسبت به این خانواده داره اما داشت راجب چی حرف میزد؟! یعنی پیمان، بابای باور باعث شد که خاله این طرف خودشو تو زندان بکشه؟! قضیه واقعا چی بود؟! هر طوری که بود باید با این پسره صحبت می‌کردم و از ماجرا مطلع می‌شدم. تو همین فکرا بودم که پسره روبه‌رویی از جاش بلند شد و گفت: ـ با خودخوری چیزی درست نمیشه سمیر! سعی کن یکم بی‌خیال بشی نسبت به این موضوع. سمیر درجا حرفش و قطع کرد و گفت: ـ تا زمانی که عذابی رو بهم داد ، به خورد خودش ندم، نمی‌تونم بی‌خیال بشم! بچگی من و این آدم نابود کرد. به‌نظرت به همین راحتی می‌تونم ببخشم؟! پسره گفت: ـ خیلی خب! فعلا بیا سمت ساحل تا یکم حال و هوات عوض بشه! من دارم میرم ماشین و روشن کنم. سمیر گفت: ـ باشه تو برو منم میرم حساب کنم و میام.
  12. #دویست و پانزدهمین متن نیمه‌شب شما هم وقتی آهنگای مورد علاقتون و گوش میدین تو ذهنتون براش موزیک ویدیو با حضور خودتون درست میکنین یا فقط من اینجوریم؟! 18:18 بیست و هشتم فروردین
  13. #دویست و چهاردهمین متن نیمه شب سعی کردم بیشتر اُمیدوار باشم چون بدجوری دلم می‌خواست که همه چیز درست بشه و این لحظه‌ایی بود که شروع به شکستن قلب خودم کردم. 13:13 بیست و هشتم فروردین
  14. #دویست و سیزدهمین متن نیمه‌شب ‏از کسایی که سلیقه شخصی دارن و صرفا هرچی ترند میشه رو استفاده نمیکنن واقعا خیلی خوشم میاد... 12:12 بیست و هشتم فروردین
  15. پارت شصت و ششم بنابراین رفتم سمت کافه زد تا از امیر دیجی اونجا بپرسم. بچه‌ها داشتن برنامه شب و مرتب می‌کردن و خیلی حساب شده کارا رو انجام می‌دادن تا کسی نفهمه که بخواد راپورتشون و بزنه و یجورایی بهشون گیر بده. امیر با دیدن من با ذوق گفت: ـ به به نارین خانوم! خیلی وقت بود که خبری ازت نداشتیم! سریع گفتم: ـ کشش نده امیر، برنامه امشب برقراره؟! لپمو کشید و گفت: ـ آره طبق معمول! صورتمو کشیدم عقب و گفتم: ـ خوبه پس، چون با یکی از دوستام می‌خوام بیام اینجا! امیر به اطراف نگاه کرد و نزدیک گوشم شد و گفت: ـ ببینم نکنه یهو آدمایی رو بیاری اینجا که راپورتمون و بدن نارین! با اطمینان گفتم: ـ نگران نباش! دارم میارمش که اینجا برای همیشه پاتوقش بشه. امیر چشمکی زد و گفت: ـ باریکلا شیطون! امشب یادت نره مجلس و باید گرم کنیا! خندیدم و گفتم: ـ باشه! ـ آبمیوه میخوری؟! ـ آره ، خیلی گرمه بیرون. بعدش یه بشکنی زد تا خدمه برام یه چیز خنک بیاره. رفتم رو یکی از صندلیا بشینم تا یکم حال و هوای عوض بشه و نفسم یکم جا بیاد تا این‌که صحبت دوتا پسره از میز پشتیم، توجهم و جلب کرد، گوشامو نیز کردم تا ببینم چی میگه!
  16. پارت شصت و پنجم تا این‌که یجایی دیدم که سرم داره گیج میره و تار میبینم، قلبم تند تند میزد و انگار جسمم مال خودم نبود، صداها توی سرم اکو می‌شدن‌. چندتا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم که به خودم بیام! به شونه نارین که در حال عکس و فیلم گرفتن از خودش بود، تکیه دادم که گفت: ـ خسته شدی باور؟! ده دقیقه مونده تا سال تحویل. پاشو بیا بریم نزدیک ویترین کافه‌ کنار بچه‌ها وایستیم. اما اصلا نمی‌تونستم چشمامو باز نگه دارم و با صدای آروم گفتم: ـ سرم... سرم خیلی گیج می‌ره... نارین یهو نگام کرد و گفت: ـ چی؟! حالت بَدِه؟! و بعدش یهو از میز بغلی یه نفر و صدا زد و گفت: ـ ببخشید آقا... آقا؟ با شمام؟ یچیزایی رفت بهش گفت که من اینقدر سرم سنگین شده بود، هیچی نفهمیدم و چشمام بسته شد! ( نارین ) امروز وقتش بود تا کارم و شروع کنم. برای اینکه باور کم کم از خانوادش دور بشه، از همین حالا باید تمام تلاشم و می‌کردم. قدم این بود کاری کنم تا سال تحویل و به‌جای خانوادش، کنار من باشه و می‌دونستم که برخلاف لجباز بودنش، اونقدر دلسوز هست که نه نیاره! بعدشم می‌خواستم ببرمش به کافه‌ایی که اگه پدرش می‌فهمید، دخترش پاشو اونجا گذاشته زندش نمی‌ذاشت! یعنی اونقدری که من باباشو شناخته بودم ، بعید می‌دونستم که از کنار این موضوع به سادگی بگذره. می‌خواستم کم کم اونو به اینجور محیط‌ها عادت بدم و ویژگی که اینجور جاها داشت، این بود که اگه یبار پاتو بذاری توش، دیگه نمی‌تونی ولش کنی و وابستش میشی! از خالم شنیده بودم که واسه سال نو طبق معمول برنامه دارن، برای همینم رفتم اونجا تا مطمئن بشم که اون شب هم برنامه با مخلفات هست یا نه؟!
  17. #دویست و دوازدهمین متن نیمه‌شب و شب تنها جاییست که بدون هیچ قضاوت و فکر و دلیل منطقی ، میتونی رویاهاتو اونجوری که دلت میخواد، در آغوش بگیری! 1:01 بیست و هفتم فروردین
  18. پارت شصت و چهارم مطمئن نبودم اما تصمیمم این بود واسه بیارم که شده ترس به دل خودم راه ندم و بذارم تا بهم خوش بگذره! وارد کافه شدیم و دیدم که فضا کاملا تاریک و با رقص نور روشن شده و دختر و پسرهای جوون سر میز کنار هم‌دیگه‌ان. نارین رفت کنار دیجی و باهاش احوال‌پرسی کرد و رو بهش گفت: ـ امیر جای ما کجاست؟ پسره هدفونش و از روی گوشش برداشت و گفت: ـ اون میز آخر. بعدش منم به تبعیت از نارین پشتش راه افتادم و رفتیم سمت آخرین میز نشستیم. فضا کاملا برام تازگی داشت و به میزهای بغل دستیم نگاه می‌کردم. فضا پر شده بود از دود سیگار و قلیون و آهنگی که در حال پخش بود. همین لحظه که ما نشستیم یه خدمه اومد سمتمون و برامون نوشیدنی آورد. به نارین نگاه کردم که گفت: ـ بخور دیگه باور! گفتم: ـ اما آخه اینا.. چون صدای آهنگ زیاد بود با صدای بلند گفت: ـ توروخدا مسخره‌بازی درنیار باور! بذار یکم خوش باشیم. نمی‌دونم دارم کار درستی می‌کنم یا نه اما حق با اون بود، حالا که اومدم اینجا نباید مسخره بازی درمیوردم و خودمو به لحظه حال واگذار کردم تا از ثانیه‌های زندگیم لذت ببرم. به‌هرحال واسه یبار تجربه کردن بد نیست. بنابراین منم نوشیدنی رو با آبمیوه خوردم، سعی کردم خودمو به موزیک بسپارم و باهاش بخونم و خوش بگذرونم.
  19. #دویست و یازدهمین متن نیمه شب ‏قبلا حوصله ی شروع رابطه ی عاطفی رو نداشتم، الان حتی حوصله شروع رفاقت عادی رو هم ندارم، اینجوریم که همینایی که هستن کافیه دیگه. 22:22 بیست و هفتم فروردین
  20. #دویست و دهمین متن نیمه شب حالا من یدونه عکس از جلد رمانم و پاک کردم سایت بیاآپلود همون و دقیقا پاک کرده!! الآنم نت نیست و نمیتونم دانلود کنم آخ من چی بگم به این شانس:)) 9:09 بیست و هفتم فروردین
×
×
  • اضافه کردن...