رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #دویست و سی و ششمین متن نیمه‌شب عزیز من باور کن... ‏تو لیاقتت کسی نیست که برمی‌گرده ‏تو لیاقتت کسیه که هیچوقت نمیره. 9:09 دوم اردیبهشت
  2. #دویست و سی و پنجمین متن نیمه‌شب کاش یسری آدما بفهمن دیگه نمی‌خوای ببینیشون و خودشون دمشون و بزارن رو کولشون و از مسیر ما دور شن... دیگه مستقیماً نمی‌تونیم بگیم باهات و رفتارای مسخرت حال نمی‌کنیم... دختره بعد قرنی بهمون زنگ زده و گفته چرا سراغی از من نمیگیرین؟؟ در جواب گفتم مگه تو سراغی از من گرفتی؟؟ قانون دوستی برای من دو طرفست... و کلی بهش برخورد:))) اگه خوشت نمیاد، میتونی بری:)) هیچ اصراری نیست 23:23 یکم اردیبهشت
  3. پارت هشتاد نگاهش کردم و گفتم: - می‌گی که چیکار کنم غزل؟ اگه باهاش جور دیگه رفتار کنم، بیشتر ازم دور می‌شه. غزل اومد، کنارم نشست و گفت: - پیمان آدمای خوبی دور و برش نیستن! با ناراحتی گفتم: - خودم اینو می‌دونم. غزل دستش رو روی زانوم گذاشت و گفت: - پس سعی کن مثل گذشته براش توضیح بدی! اون هنوزم همون دختر کوچولوییه که به حرف بابا پیمانش گوش می‌ده. نگاهش کردم و گفتم: - واقعاً بنظرت اینطوریه؟ غزل با اطمینان گفت: - پس چی فکر کردی؟ همیشه قهرمان اول زندگیه هر دختری پدرشه پیمان! همین لحظه صدای توپ اومد و آهنگ سال نو از تلویزیون پخش شد! گونه‌ش رو بوسیدم و گفتم: - پس من میرم دنبال دخترم! غزل هم گونه‌م رو بوسید و با خنده گفت: - سال نوی تو هم مبارک عزیزم. سوئیچ رو برداشتم و با خنده گفتم: - بقیه بوس و بغلا باشه وقتی دخترمم اومد. فعلا عزیزم! - مراقب باش!
  4. #دویست و سی و چهارمین متن نیمه‌شب دوستان عزیز من... ‏همیشه بعدی بهتر نیستا حواستون باشه کیو از دست میدین... 17:17 یکم اردیبهشت
  5. پارت هفتاد و نهم سمیر از پشت میز بلند شد و اومد پیشمون و سعی داشت بابا رو آروم کنه و گفت: ـ آقا لطفاً آروم باشین! اتفاق خاصی... بابا بدون این‌که بذاره جمله سمیر تموم بشه، یقه‌اشو گرفت و گفت: ـ تو دیگه کی هستی؟! به چه حقی کنار دختره من می‌شینی؟! دستمو جلوی دهنم گذاشتم و گفتم: ـ بابا؟ بابا داری چیکار می‌کنی؟ سمیر دوسته منه! بدون این‌که به حرفم توجه کنه، مچ دستم و محکم گرفت و گفت: ـ بدو بیا! می‌ریم خونه! منو کشون کشون دنبال خودش کشید و من نمی‌دونم چجوری باید این حرکت بابامو برای دوستام ترجیح کنم و آبروی رفته شده رو جبران کنم. ( پیمان ) از غروب دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. اولین بار بود که دخترم ازم دور بود اونم درست روز سال تحویل. یک‌ساعت دیگه سال نو می‌شد و با اینکه سه باره که بهش زنگ زدم اما جوابم و نداد. غزل داشت شمع‌های روی سفره هفت سین و روشن می‌کرد و هم‌زمان بهم گفت: ـ بازم جواب نداد پیمان؟! دستی به سر و روم کشیدم و گفتم: ـ حتما نمی‌شنوه یا سایلنته گوشیش! غزل گفت: ـ این خودسر بازیاش همش تقصیره توعه پیمان!
  6. #دویست و سی و سومین متن نیمه‌شب یک روز یکی بهم گفت که اگه یکی رو با تمام وجودت دوسش داری، رها کن! اگه برگشت یعنی مال تو بوده و اگه برنگشت یعنی از اولش مال تو نبوده! کاش که برگردی:)) 13:13 یکم اردیبهشت
  7. پارت هفتاد و هشتم بعد این حجم از اطمینان و کم نیوردنم جلوی بقیه، سمیر و نارین هم جرئت نکردن چیزی بگن! سمیر برامون از خاطرات بچگیش تعریف می‌کرد. خاطراتی که خیلی خنده دار بودن و باعث شد از چشمام اشک بیاد. واقعا حال دلم و بعد مدت‌ها خوب کرده بود و به لطفش این اتفاقات تلخ اخیر رو فراموش کرده بودم. همینجور در حال خوردن نوشیدنی بودم که اتفاقی ناگوار افتاد! اصلا به چشمام اعتماد نداشتم. چند دور پشت هم پلک زدم تا ببینم درست می‌بینم یا نه! اما توهم نبود و بابا در کافه رو باز کرده بود و مقابل میز ما وایستاده بود. چند دقیقه بهم خیره شد! از جام بلند شدم و آب دهنم و قورت دادم و با تته پته گفتم: ـ با... بابا! نمی‌دونستم چجوری باید این شرایط رو براش توضیح بدم! اصلا چی باید می‌گفتم؟! بابا دوتا دستاشو مشت کرده بود و صورتش از حجم عصبانیت قرمز شده بود. با چشمام ازش خواهش می‌کردم که آبرو ریزی نکنه! نارین با دیدن بابا از جاش بلند شد و اونم با استرس شالشو کشید روی سرش و گفت: ـ سلام آقای راد! ولی بابا فقط با حرص بهم نگاه می‌کرد و اصلا جواب نارین و نداد. خلاصه که سکوتش و بعد یکجا شکست و دستاشو محکم کوبید روی میز که باعث شد دوتا لیوان بیفته پایین و بشکنه و همین سر و صدا موجب این شد که توجه میزهای دیگه بهمون جلب بشه! بابا با صدای بلند فریاد زد: ـ باور تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اینجا اصلا مناسب سن تو هست؟! نکنه... حرفش و قطع کردم و سریع از پشت میز رفتم کنارش و دستش و گرفتم به آرومی گفتم: ـ بابا لطفا! همه دارن بهمون نگاه می‌کنن! اما بابا بازم با عصبانیت گفت: ـ خب نگاه کنن! اینا چیه رو میزتون؟ از کی سرخود اینکارا رو انجام میدی؟ بغض گلومو فشرد. نگاه‌های خیره آدمای اطراف از جلو چشمام کنار نمی‌رفت. دستشو گرفتم و گفتم: ـ بابا لطفاً!
  8. #دویست و سی و دومین متن نیمه‌شب تو هیچ وقت معذرت خواهی نکردی چطور یه نفر می‌تونه اینقدر بی‌رحم باشه و خودش ندونه؟!!! 11:11 یکم اردیبهشت
  9. #دویست و سی و یکمین متن نیمه‌شب قانون حسادت تو دخترا میگه اگه از یه پسری خوششون نیاد ولی ببینن یه دختر دیگه ازش خوشش میاد؛ خود به خود اون پسر براشون جذاب میشه :) 1‌0:10 یکم اردیبهشت
  10. پارت هفتاد و هفتم چون صدای موزیک خیلی بلند بود، مجبور بودم زیر گوشش صحبت کنم. گفتم: ـ باید یه تلفن می‌زدم. نارین از اون سمت بهم گفت: ـ همه‌چی مرتبه باور؟ سرمو به نشونه تأیید تکون دادم که نارین آروم تو گوشم گفت: ـ ببینم بابات که نمیدونه ما اینجاییم باور؟! سریع گفتم: ـ نه بابا نمی‌دونه، خیالت راحت. دوباره مشغول آهنگ خوندن شدیم و واقعا تو جمعشون بهم خوش گذشت. انگار یه سفر یک روزه با مسئولیت خودم و بدون هیچ نگرانی رفته بودم. سمیر هر از گاهی بهم نگاه می‌کرد و حالمو می‌پرسید و یسری از آهنگارو برام می‌خوند. حرکاتش واقعا به دلم می‌نشست و با این‌که اولش برام حس خوبی نداشت اما طرز نگاهش و رفتارش باعث شد تا بهش اعتماد کنم. یه نیم ساعت گذشته که سمیر یکی از خدمه‌ها رو صدا زد و گفت: ـ دو تا نوشیدنی بیارین لطفاً. سریع و با حالت تشر رو بهش گفتم: ـ پس من چی؟ سمیر با تعجب نگام کرد اما با روی خوش گفت: ـ دختر خوب تازه حالت یکم بهتر شد، به‌نظرم واسه امشب دیگه اینقدر زیاده روی نکن! تا قبل اینکه من چیزی بگم، نارین گفت: ـ راستش نظر منم همینه باور! اما من نمی‌خواستم کم بیارم و رو به گارسون گفتم: ـ لطفا نوشیدنی‌ها رو سه تا بکنین.
  11. #دویست و سی و یکمین متن نیمه‌شب این تو نبودی که بیشترین آسیب رو به من زدی بلکه انتظاراتی بود که برای خودم ساخته بودم چون به تو باور داشتم و حالا از عاقبت باورهای خودم عذاب میکشم 22:22 سی و یکمین متن نیمه‌شب
  12. #دویست و سی‌امین متن نیمه‌شب ریمایندر: ‏دلتنگی دلیل خوبی برای پیام دادن به آدمی که اشتباه بودنش بارها بهت ثابت شده نیست. 21:21 ‌سی و یکم فروردین
  13. پارت هفتاد و ششم سریع گوشیو درآوردم و رفتم سمت راه‌روی کافه و شماره بابا رو گرفتم. یه بوق نخورده جواب داد، صداش پر از نگرانی بود و قبل این‌که من چیزی بگم گفت: ـ باور هیچ معلومه کجایی تو؟! سعی کردم در دستشویی رو محکم ببندم تا صدای بچه‌ها پشت تلفن نره. گفتم: ـ بابا من و نارین اومدیم یکی از کافه‌های جزیره که برای سال نو برنامه داشتن. بابا گفت: ـ چی؟! ببینم تو مگه به من نگفتی رفیقت خونه تنهاست و می‌خوای پیش اون باشی؟؟؟ با بی‌حوصلگی گفتم: ـ خب بابا برناممون عوض شد چیکار کنم؟ گفت: ـ سال هم که نو شده! نمی‌خوای برگردی خونه؟ اصلا کدوم کافه رفتین که بعد سال نو هم برنامه داره؟ می‌دونستم الان اگه اسم کافه رو بیارم، میاد اینجا و آبروم جلو بچه‌ها می‌ره. بنابراین ترجیح دادم که چیزی نگم. بابا که دید ساکت شدم گفت: ـ باور صدای منو می‌شنوی دخترم؟ چرا جواب نمیدی؟ الکی گفتم: ـ الو... الو بابا؟ صدات خیلی قطع و وصل میشه... بعدشم سریع گوشیو قطع کردم. و صورتمو با شیرآب شستم و تو آینه به خودم نگاه کردم. به خودم نهیب زدم که همه‌چیز به خوبی پیش می‌ره و هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته! آروم در دستشویی و باز کردم و رفتم پیش بچه‌ها. سمیر با دیدنم دست تکون داد و زیر گوشم گفت: ـ کجا رفته بودی دختر خوشگل؟
  14. #دویست و بیست و نهمین متن نیمه‌شب بنظرم تو این دوره بیشترین سود رو اونایی میکنن که شوهراشون باشگاه بدنسازی دارن.... 19:19 سی و یکم فروردین
  15. #دویست و بیست و هشتمین متن نیمه‌شب تقصیر خودمونه که وقتی یه قدم برامون برداشتن، کیلومترا براشون دوییدیم ولی قدر ندونستن، یسریا رو مامان باباشونم آدم حساب نمیکنن که ما کردیم:)) 11:11 سی و یکم فروردین
  16. پارت هفتاد و پنجم بنابراین با اعتماد بنفس کامل گفتم: ـ نخیرم! چون معدم خالی بود، یهو حالم بد شد. نارین پرسید: ـ یعنی می‌خوای هم‌زمان ادامه بدی؟ گفتم: ـ آره مگه چیه؟! نارین گفت: ـ هیچی بابا! آروم باش. می‌گم بگیم این پسره هم بیاد پیشمون. بنده خدا تنها بود و خیلی کمک کرد بهمون. راستش ازش بدم نمیومد ولی خب نارین حق داشت بهمون کمک کرده بود. می‌تونست کاملا بی‌تفاوت از کنار این موضوع رد بشه، بنابراین گفتم: ـ باشه. نارین رو به سمیر گفت: ـ میگما سمیر! سمیر قبل از اینکه در کافه رو باز کنه، برگشت و نگاش کرد. نارین گفت: ـ اگه تنهایی و دوست داری بیا رو میز ما بشین. بقیه جشن رو باهم بگذرونیم. سمیر با لبخند بهمون نگاه کرد و گفت: ـ باعث افتخاره. بعدش رفتیم داخل. خدمه‌ها در حال پخش کردن برش‌های کیک بودن. رو به نارین پرسیدم: ـ نارین کیفم کجاست؟ نارین نگاهی به میز انداخت و گفت: ـ همونجا روی صندلیه. قبل از اینکه سمیر و نارین بیان سمت میز، دوییدم سمتش کیفم و گوشی رو درآوردم. همون جوری که حدس زده بودم، بابا حدود شش بار بهم زنگ زده بود. باید یجورایی دست به سرش می‌کردم تا بتونم با دوستام وقت بگذرونم.
  17. #دویست و بیست و هفتمین متن نیمه‌شب وقتی بنظرم یکی دیگه بهتون زنگ نمیزنه و سراغتون و نمیگیره، یعنی میخواد ارتباطشو باهاتون تموم کنه لطفا الکی و با زنگ زدنای بیخود و ابراز دلتنگی های مسخره، دوباره سر یه بحث و وا نکنین و شما هم برین پی مسیر خودتون. 9:09 سی و یکم فروردین
  18. پارت هفتاد و چهارم اولش اصلا ازش خوشم نیومد ولی راستش خیلی وایب بدی هم نمی‌گرفتم‌ به‌هرحال بهم کمک کرده بود. سریع خودمو کشیدم عقب و پرسیدم: ـ تو دیگه کی هستی؟! با یه لحن خیلی مهربونی دستش و سمتم دراز کرد و گفت: ـ اسمم سمیره. تازه اومدم جزیره، دیدم حالت بد شد و دوستت داره کمک می‌خواد نتونستم نسبت بهت بی‌تفاوت باشم دختر خوشگل. مدل حرف زدنش منو یاد بابا مینداخت. بعد که دید همینجور بهش زل زدم بازومو گرفت و گفت: ـ بذار بهت کمک کنم بلند شی! بعدش رو به نارین گفت: ـ تو هم کمکش کن! نارین هم اومد اون سمت بازومو گرفت و با کمکشون بلند شدم. گفتم: ـ نگید که لحظه سال نو رو از دست دادم! سمیر بهم نگاه کرد و گفت: ـ متاسفانه که سال نو شد. نارین گفت: ـ اگه حالت بهتره جشن شروع شده! می‌تونیم بریم بقیه جشن و با خیال راحت بگذرونیم ولی تو دیگه چیزی نخور باشه؟! پشت بندش سمیر هم قبل این‌که در کافه رو باز کنه گفت: ـ رفیقت راست میگه! مثل اینکه تازه واردی اینجاها خیلی بهتر نمی‌سازه. نمی‌خواستم که ازشون چیزی کمتر داشته باشم. حالا درسته که نوشیدنیش حالمو بهم زد و بهم نساخت اما دلیل بر این نمی‌شد که تسلیم بشم و جلوشون کم بیارم. دلم نمی‌خواست یه پسره تازه وارد راجبم این مدلی فکر کنه و طرز فکرش راجبم این باشه که پاستوریزه‌ام!
  19. #دویست و بیست و ششمین متن نیمه‌شب تو صف بستنی وایستاده بودم، حاج خانوم پشت سرم بهم گفت: خیلی ازت خوشم اومده، خوشگلی... گفتم ممنون و مکالمه‌مون تموم شد. یه پسری چیزی داشته باشید وقتی از دخترِ مردم تعریف می‌کنید همینجوری خشک و خالی که نمیشه :/ 20:20 سی‌ام فروردین
  20. پارت هفتاد و سوم پوزخندی زد و گفت: ـ در واقع باید از خود تو هم ترسید! آدمایی که تو جلد رفیق کنار بعضیا می‌مونن. ببینم نکنه یهو وسط راه دلت برای دوستت بسوزه و منو تو دردسر بندازی؟ با اطمینان دستمو بردم جلو و گفتم: ـ اصلا یه چنین چیزی نمیشه. آماده‌ایی برای همکاری؟ به دستم نگاه کرد اما به‌جز من جوره دیگه ایی نمی‌تونست حرصشو سر خانواده پیمان راد خالی کنه. دستم و تو دستش فشرد و گفت: ـ قبوله، حالا نقشه‌ات چیه؟؟ بعدش من شروع به توضیح دادن برنامه‌هایی که برای باور داشتم کردم و لابه‌لاش سمیر رو هم جا دادم. اولین جایی هم که می‌خواستم جفتشون همو ببینن، تو همین کافه و امشب یعنی شب سال نو بود. به‌نظرم می‌تونست کاری کنه تا از پدرش دورتر شه. باید هر کاری لازم بود، انجام می‌داد تا اونو به خودش وابسته‌تر کنه. بعد از اون خبرا راجب دخترش تو جزیره پخش می‌شد و پدرش از خجالت نمی‌تونست سرشو بالا بگیره. و یادت می‌گرفت که تو زندگی دیگه کسی رو قضاوت نکنه. ( باور ) حس کردم که قفسه سینه‌ام داره می‌سوزه و نمی‌تونم آب دهنم و قورت بدم اما همون‌طور که چشمام بسته بود، صداهایی به گوشم می‌رسید، یه صدای ناآشنا تو گوشم می‌گفت: ـ حالت خوبه؟ ببینم صدای منو میشنوی؟ یدور دیگه آب بریز رو صورتش. با پاشیدن آب یخ روی صورتم، یهو از جا پریدم و به اطراف نگاه کردم. یه پسر غریبه که به‌نظرم تازه وارد بود و تا به‌حال تو جزیره ندیده بودمش، به همراه نارین روبه‌روم نشسته بودن. با باز کردن چشمای من نارین به حالت شُکر، دستشو برد بالا و گفت: ـ وای خدایا شکرت، بالاخره چشماتو باز کردی باور! پسره هم که انگار نگران من بود، موهای خیسم و از جلوی صورتم داد کنار و گفت: ـ فکر کنم اولین بارت بود که چنین چیزی امتحان کردی و بهت نساخته کوچولو!
  21. #دویست و بیست و پنجمین متن نیمه‌شب شاید آدم خوبی نباشم اما به کسی که بهم توجه کنه و اهمیت بده، اصلا خیانت نمی‌کنم. تو مرامم نیست. 16:16 سی‌ام فروردین
  22. #دویست و بیست و چهارمین متن نیمه‌شب آدما می‌نویسن تا شنیده بشن و میخونن تا از غم فرار کنند:)) پس امان از دل نویسنده ایی که خواننده هم هست. 13:13 سی‌ام فروردین
  23. پارت هفتاد و دوم همون‌جور که بهش گوش میدادم، پرسیدم: ـ خب بعدش چی شد؟ خندید و گفت: ـ بعدش این‌‌که یکبار هم به ملاقات خالم نرفت. خالم حتی بعد از طلاقشون هم این آدم و خیلی دوست داشت. وقتی توی زندان خودکشی کرد، تمام وسایلش و بهم دادن و لابه‌لای وسیله‌هاش نامه‌های برگشت خورده رو با چشمای خودم خوندم. هیچ‌کدوم از اون نامه‌ها رو وا نکرد! شاید اگه فقط یبار به دیدنش می‌رفت و حرفاشون می‌شنید، الان خالم زنده بود! یکم مکث کرد و گفت: ـ یادمه قبل از اینکه بره جزیره منو گذاشت پیش همسایمون و بهم قول داده بود زود برمی‌گرده! اما از کجا می‌دونست که اینجا قراره آخر زندگیش بشه؟! من خیلی منتظرش موندم اما همسایه‌ایی که پیششون بودم، بهم گفت که تنها کسی که توی زندگیم داشتم یعنی خالم دیگه برنمی‌گرده و زندانه!و مجبورا منو گذاشتن پرورشگاه. بعدها که یکم بزرگتر شدم و قضیه رو فهمیدم، واقعا دلم گرفت و ازش کینه به دل گرفتم. از خودش از اون زنش! اگه همه بهم یتیم می‌گفتن و کسی پشتم نبود، همش تقصیر پیمان راد که منو بی‌کس کرد برای همینم تا من پوزه این آدمو به خاک نمالم، آروم نمی‌گیرم. چه داستانی پشتش بود. البته یجورایی هم حق داشت. شاید اگه یکی باعث می‌شد تا من خاله یا خانوادمو از دست بدم، منم همینجور حرص می‌خوردم و کینه به دل می‌گرفتم. سمیر که دید رفتم تو فکر ازم پرسید: ـ چیشد؟! فکر نمی‌کردیم که قضیه اینقدر عمیق باشه نه؟ گفتم: ـ نه راستش! پدرش تا جایی که من می‌دونستم همیشه عاشق مادرش بوده. حتی قصه عشق پیمان و غزل تو جزیره معروفه. نمی‌دونستم که قبل غزل، زن داشته! سمیر گفت: ـ حالا که قضیه رو فهمیدی، حاضری بهم کمک کنی مگه نه؟ گفتم: ـ همون اولم گفتم که قصدم کمک به توئه! می‌خوام که پدرش ببینه دخترش چه آدمیه و وقتی زندگی منو خالم و اینقدر قضاوت می‌کنه، ببینه که دخترش می‌تونه چکارا انجام بده!
  24. #دویست و بیست و سومین متن نیمه‌شب بنظرم اگه کلمه‌ها می‌تونستن آدم بکشن من تا حالا هزار بار مرده بودم. 11:11 سی‌ام فروردین
  25. #دویست و بیست و دومین متن نیمه‌شب دیدن اینکه کسی که عاشقشی یکی دیگه رو انتخاب می‌کنه، دردناک‌ترین حس دنیاست. 10:10 سی‌ام فروردین
×
×
  • اضافه کردن...