نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
#پانصد و هفتاد و نهمین متن نیمهشب وقتی بهم میگن اینهمه کتاب میخونی، چه تاثیری داره؟ گفتم: با خوندنشون یاد گرفتم به بقیه حس ناکافی بودن ندم! نکن تو چقدر چاقی، تو چقدر لاغری، چقدر حقوق میگیری، رتبهات چند شد، چقدر بی سلیقهای، خونت چقدر کوچیکه، کی ازدواج میکنی، کی بچه میاری! منم بیشتر از اینا نقص در تو دیدم اما چون کتاب میخونم یاد گرفتم قبل حرف زدن، فکر کنم. 14:14 هشتم شهریور
-
پارت نود و یکم هیوبرد عینکش رو از چشماش برداشت! مشخص بود موضوع دیگهایی بود که ملودی اینقدر بخاطرش عصبانی شده! هیچوقت ملودی رو توی این حالت ندیده بود. رفت نزدیکش و ازش پرسید: ـ دخترم راجب چی داری حرف میزنی؟؟ ملودی با تن صدای بالا گفت: ـ اینکه مادرم تو آتلانتیس زندگی میکنه و اقیانوس تو محاصره یه جادوگره...اینکه باید پدرم و پدربزرگم و مادرم و تمامی اعضای اقیانوس رو نجات بدم. کی میخواستی اینارو بهم بگی پدربزرگ؟؟ هیوبرد که خودشم از حرفای ملودی تو شوک رفته بود با لکنت گفت: ـ چی...چی میگی تو ملودی؟؟! آریل محاصره شده؟؟ ملودی گفت: ـ پس حرفای اون خرچنگ حقیقت داره!! ـ کی اینارو بهت گفته؟؟ ملودی گفت: ـ مگه فرقی هم میکنه؟؟ مهم اینه که پدربزرگم اینهمه سال تمام اینا رو میدونست و هر وقت من ازش پرسیدم، از تنها نوهاش این موضوع رو مخفی کرده! هیوبرد میدونست که الان هر چی بگه، ملودی باور نمیکنه! میدونست اگه بگه تمام اینایی که الان بهش گفت رو اونم تازه شنیده، ملودی باورش نمیکنه. بنابراین ترجیح داد تا از اول و همون قدری که میدونست رو برای ملودی توضیح بده! بگه که از یجایی به بعد اونم دیگه نه از پسرش اریک خبر داشت و نه از آریل...
- 91 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت نود ملودی دنیا داشت دور سرش میچرخید! اون خرچنگ چی داشت میگفت؟؟! همون لحظه تمام مکالماتش با هیوبرد یادش اومد! از اینکه پدربزرگش هیچوقت یه جواب درست و حسابی راجب خانوادش بهش نداده بود. خرچنگ دوباره گفت: ـ علت تغییر رنگ موهات هم اینه که الان به سنی رسیدی که میتونی بیای آتلانتیس و موجودات دریا رو نجات بدی! مخصوصا پدر و مادر و پدربزرگت رو... ملودی با شنیدن این اسامی یکه خورد! یکم فکر کرد و پرسید: ـ ولی...ولی من فکر میکردم که آتلانتیس یه افسانه است... خرچنگ دوباره گفت: ـ آتلانتیس وجود داره! من میتونم کمکت کنم و ببرمت اونجا! ملودی گفت: ـ باید با پدربزرگم صحبت کنم! خرچنگ گفت: ـ باشه برو ولی اگه بازم مصمم بودی من اینجا منتظرت میمونم. فقط اینو یادت باشه که آریل بهت خیلی احتیاج داره. ملودی نمیدونست باید چی بگه!! خیلی سردرگم شده بود! تا دیروز اون دختری بود که فقط تنها هدفش تو زندگی این بود که تو مسابقات بینالمللی موج سواری اول بشه و این افتخار و برای خودش جشن بگیره اما امروز سر و کله یه خرچنگ پیدا شد که بهش میگه مادرش تو یه شهر افسانهایی منتظرشه تا دخترش بیاد و اونو و تمام موجودات دریا رو نجات بده. ملودی از دست هیوبرد واقعا عصبانی بود. حس میکرد اون تمام این موضوعات رو میدونست و تا الان هیچ حرفی راجبش نزده. با توپ پر وارد قصر شد و دید که پادشاه تو حیاط قصر در حال خوندن کتابه! با عصبانیت گفت: ـ چرا بهم نگفتی؟؟ چرا هر بار ازت پرسیدم سکوت کردی؟
- 91 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پانصد و هفتاد و هشتمین متن نیمهشب بنظرم حق با خانوم الم تو کتابخونه نیمهشب بود که میگفت: تنها راه یاد گرفتن زندگی کردنه... 11:11 هشتم شهریور
-
پارت هشتاد و نهم بعد رفتنش، ملودی اسموتی رو روی زمین گذاشت و رو به آسمون کرد و گفت: ـ کاش بفهمم... داشت پشت سر تماشاچیها میرفت که یهو صدایی شنید: ـ اگه دقیقتر نگاه کنی متوجه میشی! سریع برگشت و به پشت سرش نگاه کرد اما هیچی ندید. روی آب هم هیچی نبود! با خودش گفت: ـ شاید بازم خیالاتی شدم! دوباره صدا اومد: ـ نه خیالاتی نشدی! دقیق تر نگاه کرد و داشت میرفت سمت آب تا ببینه چیزی میبینه یا نه که دوباره صدا اومد: ـ یواشتر، الان زیر پات لهم میکنی. یهو ملودی زیر پاشو نگاه کرد و متوجه شد چیزی که داره باهاش حرف میزنه یه خرچنگ کوچولوعه! نزدیکش نشست و گفت: ـ خدای من امروز چه روز عجیبیه! دوباره خرچنگ گفت: ـ عجیبترم میشه پرنسس! ملودی چند دور پلک زد و گفت: ـ عالیه! امروز وسط مسابقه رنگ موهام عوض شد و مثل آب خوردن باختم، الآنم که دارم با یه خرچنگ حرف میزنم. خرچنگ گفت: ـ آینده آتلانتیس دست توئه دختر! باید به کمک مادرت بیای! ملودی شوکه شده بود!! با تته پته گفت: ـ تو...تو راجب چی داری حرف میزنی؟؟ خرچنگ گفت: ـ مادر تو پرنسس اقیانوس هاست که سالهاست اسیر جادوگر دریا شده و نمیتونه قدرت اقیانوس رو ازش پس بگیره! آریل مادرته ملودی!
- 91 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پانصد و هفتاد و هفتمین متن نیمهشب تو متفاوتی. به بقیه نگاه کن. اونا فقط کلماتن؛ در حالی که تو خود شعری. 22:22 هفتم شهریور
-
پارت هشتاد و هشتم با گیجی به رنگ موهاش نگاه میکرد و زیر لب میگفت: ـ خدایا؛ چجوری ممکنه وسط مسابقه یهو رنگ موهام تغییر کنه؟؟! نکنه دارم خواب میبینم. همین لحظه صدای پدربزرگش رو شنید: ـ دخترم! برگشت و دید که پادشاه با دوتا اسموتی به سمتش میاد... با تختهایی که روش نشسته بود یکم شنا کرد و به سمت خشکی رفته. ملودی سرش و انداخت پایین که هیوبرد گفت: ـ یه زمانی من دختری رو میشناختم که همیشه میگفت، اگه هم شکست بخوره، برای چیزی که دوسش داره هیچوقت تسلیم نمیشه! ملودی تعجب کرد چون انتظار داشت پدربزرگش اول از همه از تغییر رنگ موهاش بپرسه. سریعا دستی به موهاش کشید و گفت: ـ پدربزرگ من اصلا نمیفهمم چه اتفاقی داره میفته!! چرا وسط مسابقه پاهام گرفت و رنگ موهام یهویی تغییر کرد! برای هیوبرد هم این موضوع عجیب بود اما دلش نمیخواست نوهاش رو بترسونه! میدونست این موضوع هر چیزی که بود مثل گم شدن اریک یه معمایی بود که شاید هیچوقت جوابشو پیدا نمیکرد! هیوبرد سریع بحث و عوض کرد و اسموتی رو سمت ملودی گرفت و گفت: ـ فعلا اینقدر به این موضوع فکر نکن! یکم از این بخور...بعدش بیا برگردیم قصر برات از اون ماهی کبابیها که دوست داشتی درست کنم! سال بعد. دوباره شرکت میکنی. ملودی از اینکه پدربزرگش مدام تو هر موردی بحث رو عوض میکرد و سعی میکرد همه چیز رو عادی جلوه بده واقعا خسته شده بود ولی دوست نداشت ناراحتش کنه! اسموتی رو از دستش گرفت و با لبخند گفت: ـ تو برو پدربزرگ! منم یکم دیگه میام! هیوبرد لپ ملودی رو کشید و گفت: ـ نبینم بشینی غصه بخوریا! ملودی چشمکی بهش زد و گفت: ـ چشم.
- 91 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پانصد و هفتاد و ششمین متن نیمهشب دیوونه شدی؟؟ چه انتقامی!! انتقامی در کار نیست!! چون پیدا کردن دختری مثل من تو این نسل تقریباً غیر ممکنه:)) 19:19 هفتم شهریور
-
پارت هشتاد و هفتم خودش هنوز تو شوک چیزی بود که سالیان پیش شنید و نمیدونست که حقیقت چیه؟! واقعا اون دختر، پری دریایی بوده و بر اساس جادو انسان شده و پسرش و با خودش برده؟ چرا یهویی دیگه از ایزابلا و اریک خبری نشد؟؟! گذر زمان این سوالها رو برای هیوبرد و افراد داخل قصر کمرنگ نکرده بود فقط بخاطر اینکه ملودی ناراحت نشه و ذهنش بیشتر از این درگیر نشه، دیگه راجب این موضوعات حرف نمیزدن. حتی هیوبرد همیشه سعی میکرد ملودی رو از دریا و آب دور کنه اما اونقدر این بچه عاشق آب و خیره شدن بهش بود، که نمیتونستم ازش دور بشه! شاید هم ته دلش حس میکرد که یه بخشی از وجودش به دریا تعلق داره و میدونست یه مادری داره که اونجاست! همیشه هم برای هیوبرد سوال بود با اینکه آریل دختر خوش قلبی بنظر میرسید اما چرا یکبار نیومد سمت خشکی تا خبری از دخترش بگیره؟؟ هیوبرد خبر نداشت که تو اعماق اقیانوس چه اتفاقات ناگواری طی این سالها افتاده و آریل و تمام موجودات اقیانوس زمان طولانی اسیر ارسال هستن... با سوت داور مسابقه، هیوبرد از فکر بیرون اومد و مشغول تماشای نوه دوست داشتنیش شد...تا پنج دقیقه اول مسابقه همهچیز نرمال بود و ملودی طبق معمول از دوتا شرکت کننده دیگه جلو بود اما وسطای مسابقه اتفاق خیلی عجیبی برای ملودی افتاد...ملودی احساس کرد که نمیتونه پاهای خودش رو برای پریدن از موجهای روبروش کنترل کنه و با وزش باد وقتی یه مقداری از موهاش روی صورتش ریخت، دید که بخشی از موهاش قرمز شده...وسط مسابقه یهو وایستاد و زیرلب با استرس به موهاش نگاه کرد و گفت: ـ چه اتفاقی برای موهام افتاده؟؟ چرا پاهام اینقدر درد گرفته؟ من که کلی تمرین کرده بودم!! همین لحظه صدای داور مسابقه رو شنید که میگفت: ـ خدای من!! موهای یکی از شرکت کنندهها تغییر رنگ داده! مثل اینکه از دور مسابقه انصراف داده این شرکت کننده همیشه در صحنه! نگاه ملودی از بین شرکت کننده به هیوبرد و مادام صافار و آرینا بود که با نگرانی بهش نگاه میکردن. در هر صورت که مسابقه امروز رو از دست داده بود و یکی از رقیبانش از استرالیا اول شد...وقتی ملودی با ناراحتی روی تخته موج خودش دراز کشیده بود، اومد سمتش و با حالت مسخره کردن گفت: ـ مدعیه مو قرمز، دیدی آب هم باهات همکاری نکرد! ملودی اونقدر ناراحت بود که رمقی براش نموند تا جوابشو بده!
- 91 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پانصد و هفتاد و پنجمین متن نیمهشب خب در جواب عزیزانی که ازم میپرسن چرا تو رابطه نمیری؟؟ باید عرض کنم که: دوست پسر داشتن هم دیگه مثل خونه داشتن داشته، هر کی داره از قدیم الایام داره... وگرنه اینایی که ما داریم میبینیم، از ترس تاچ شدن و هزارتا چیز دیگه نمیشه نزدیکشون شد، چه برسه بخوابم باهاشون واسه آینده برنامه ریزی کنیم. 14:14 هفتم شهریور
-
پارت هشتاد و ششم مادام صافار چند دور فوتش کرد و گفت: ـ چشم بد ازت دور بشه گل من! همین لحظه یکی از شرکت کنندهها که یجورایی رقیب ملودی میشد اومد نزدیکشون و دست به کمر ایستاد و مدعی گفت: ـ کور خوندی ملودی! اینبار من اول میشم. ملودی با اعتماد بنفس مقابلش وایستاد و گفت: ـ حالا میبینیم! این آب زندگیه منه...میبینی که امروز هم با کدوممون همراهی میکنه! همین لحظه داور مسابقه از پشت میکروفون اعلام کرد: ـ شرکت کنندههای محترم لطفاً با تخته خود تو جایگاه قرار بگیرن و با سوت من شروع کنین! ملودی و دو نفر دیگه با تخته وارد آب شدن و موسیقی مجموعه آغاز شد. تماشاچیها سر جای خودشون قرار گرفتن و همه مشغول تشویق کردن شدن. مادام صافار با استرس رو به پادشاه گفت: ـ من خیلی استرس دارم. بنظر اون اینبار هم موفق میشه؟! پادشاه هیوبرد گفت: ـ اون مثل اریک هیچوقت تسلیم نمیشه! مطمئنم که اینبار هم میتونه! مادام صافار اشکهاش و پاک کرد و گفت: ـ کاش پرنس اریک هم اینجا بود و دخترش رو میدید و بهش افتخار میکرد! پادشاه با ناراحتی فقط آه تلخی کشید! همیشه در جواب به ملودی به اینکه میپرسید پدر و مادرش کجان؟؟ پادشاه فقط سکوت میکرد. از اینکه ملودی به عکسای پدرش با ناراحتی خیره میشه، حالش گرفته میشد! اصلا وقتی خودش از چیزی خبر نداشت، چی میتونست بگه! پسرش یهو غیب شده بود و بعد مدتها یه سفره ماهی یه نوزاد و داد دستش و گفت که حاصل عشق اریک و یه پری دریایی به اسم آریله!
- 91 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پانصد و هفتاد و چهارمین متن نیمهشب یک نصیحت به برادران: اگر تا حد خوبی از دختری خوشتون اومد، سعی کنید بمونید باهاش و فکر نکنید جایی براتون ریدن. 13:13 هفتم شهریور
-
#پانصد و هفتاد و سومین متن نیمهشب خودت را بخاطر زودتر نفهمیدن چیزی که فقط زمان میتونست بهت بفهمونه... بیخش عزیزم... 22:22 ششم شهریور
-
پارت هشتاد و پنجم سفره ماهی لبخندی زد و گفت: ـ دلم برات تنگ شده بود ولی امروز بابت یه قضیه خیلی مهم پیشت اومدم! مورلین سریع گفت: ـ چی شده؟؟! سفره ماهی قضیه نوزاد انسان بدنیا اومده توسط آریل رو براش تعریف کرد و از مورلین خواست تا اگه کسی چیزی پرسید بگه که اون بچه خوراک کوسهها شده! مورلین گفت: ـ خیالت از جانب ما راحت باشه! سفره ماهی با مورلین خداحافظی کرد و به سمت آتلانتیس به راه افتاد. ( هجده سال بعد ) ملودی کنار پادشاه هیوبرد و تو قصر با آداب پرنسسها و به زیبایی بزرگ شد. هیوبرد ملودی رو عین پسرش اریک دوست داشت و همیشه مراقبش بود. ملودی از همون بچگی بخاطر ژن پری دریایی که درونش بود بینهایت عاشق دریا و شنا کردن بود اما هیوبرد زیاد با این موضوع موافقت نبود اما هرکاری که میکرد و هر حرفی که میزد نمیتونستم مانع ملودی بشه. اونم مثل مادرش فقط به فکر آرزوها و رویاهای خودش بود. از بچگی عاشق موج سواری بود و تو مسابقات زیادی شرکت میکرد و بعدش هم به صورت حرفهایی این موضوع رو ادامه داد. و هیوبرد هیچوقت اون راز رو پیشش باز نکرد و گذاشت تا زندگی عادی خودش رو ادامه بده. اون روز تو مسابقات بینالمللی که بین موج سواران کشورهای دیگه هم برگزار میشد اتفاق عجیبی افتاد...ملودی در کنار سه نفر دیگه مشغول گرم کردن بود و منتظر بود تا مسابقه شروع بشه. هیوبرد و مادام صافار و آرینا اومده بودن تا ملودی رو تو این روز به خصوص تنها نذارن. ملودی رو به پدربزرگش گفت: ـ پدربزرگ بنظرت من برنده میشم؟؟ هیوبرد با اطمینان موهاش و پشت گوشش گذاشت و پیشونیش و بوسید و گفت: ـ مثل همیشه عزیزم؛ مطمئنم که برنده میشی!
- 91 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پانصد و هفتاد و دومین متن نیمهشب بیش از حد فکر کردن همیشه به حل مشکلات کمک نمیکنه؛ بلکه بیشتر به استرس و اضطراب دامن میزنه. گاهی بهترین تصمیم اینه که هیچ تصمیمی نگیری! 20:20 ششم شهریور
-
پارت هشتاد و چهارم سفره ماهی گفت: ـ نمیشه! و بچه رو از بغل آریل گرفت و برد پیش ارسال. سفره ماهی خیلی دلش به حال آریل و نوزاد بدنیا اومده سوخت، برای همین قبل از اینکه بچه رو پیش ارسال ببره، گردنبندی که آریل تو گردنش گذاشت و برد توی لباسش تا دیده نشه! ارسال با دیدن بچه رو به سفره ماهی گفت: ـ بچه انسان بدنیا آورده، وسط اقیانوس رهاش کن تا خوراک نهنگ و کوسهها بشه. سفره ماهی آب دهنش و قورت داد و نگاهی به نوزاد بیگناه کرد و گفت: ـ اما سرورم... ارسال از جاش بلند شد و حرفش و قطع کرد و گفت: ـ از دستور من مخالفت میکنی؟؟ سفره ماهی که از حالت ارسال واقعا ترسیده بود سریع گفت: ـ نه سرورم، ببخشید! بعدش بچه رو گرفت و از آتلانتیس خارج شد. قبل از خارج شدن هر چی با خودش فکر کرد، دلش نیومد اون بچه بیچاره رو وسط اقیانوس ول کنه! بنابراین از توی آشپزخونه قصر یه صندوقچه پیدا کرد و بچه رو داخلش گذاشت. سفره ماهی قضیه پرنس اریک و آریل رو میدونست و در جریان بود که آریل سر چه طلسمی گول خورده و به این وضعیت دچار شده! میخواست اون بچه رو به آدمای سمت خشکی و پادشاه بسوزه تا حداقلش خودش عذاب وجدان نداشته باشه و این بچه بیچاره زنده بمونه! ارسال هم چیزی نمیفهمید...سفره ماهی وقتی به خشکی رسید، پادشاه رو اونجا دید و نوهاش رو بدست اون سپرد و سریعا از اونجا دور شد. حس سبکبالی داشت. درسته برای ارسال کار میکرد اما نمیتونست تو اقدام به قتل همکاری کنه! چون نمیتونست سرشو پیش وجدان خودش بلند کنه. چیزی که بود کل اقیانوس فکر میکردن که بچه آریل مرده و این قضیه هم به دست فراموشی سپرده میشد. موقع برگشت از خشکی، سمت پناهگاه کوسه های دریایی رفت و با تحکم یکیشون و صدا زد: ـ مورلین؟؟ مورلین سر دسته کوسهها بود که دوستی قدیمی با سفره ماهی داشت. با دیدن اون بیرون اومد و گفت: ـ سلام رفیق قدیمی، خیلی وقت بود ندیدمت!!
- 91 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پانصد و هفتاد و یکمین متن نیمهشب من نمیدونم چرا اینجوریه!!! اونی که وایب خوبی هم میده و انگار آدم خوبیه، جاهای مهم دیگه زندگیش میلنگه:) این دیگه چه مدلشه خدایا؟! 14:14 ششم شهریور
-
پارت هشتاد و سوم هیوبرد ملودی رو تو بغل خودش گرفت. از نظرش اون نوزاد، تا به اون روز قشنگترین نوزادی بود که تا حالا دیده بود. مدل چشماش شبیه اریک بود. هیوبرد با خودش فکر کرد که چرا آریل خودش این بچه رو پیشش نیورده و بعد با خودش گفت : احتمالا بخاطر اون زمان هنوزم از دستم دلگیره...نوزاد شروع به مکیدن شصتش کرد و هیوبرد سرشو بوسید و گفت: ـ ولی قول میدم که از تو مثل تخم چشمام مراقبت کنم عزیزم. و بعدش به سمت قصر رفت...هیوبرد نمیدونست که در اعماق اقیانوس چه اتفاقی افتاده و بخاطر اون طلسم اقیانوس از رده خودش خارج شده و موجها نظم خودشون و از دست دادن، حرکات اضافی موجودات دریا از بین رفته و همه چیز صد برابر سخت گیرانه تر شده...ارسال از همه مالیاتهای سنگینی میگرفت و بینهایت ازشون کار میکشید. آریل و سباستین فلاندر حدود یکسال تو اتاق آریل زندانی بودن و چندتا از سربازهای ارسال وظیفه خدمت رسانی محدود بهشون رو داشتن. آریل بعد از چند ماه دید که خلقیاتش تغییر کرده و اندامش داره تغییر شکل میده، اونجا بود که متوجه شد بارداره...یه مدت طولانی برای این موضوع غصه خوردن چون وقتی ارسال این قضیه رو شنید، قسم خورد که بعد از بدنیا اومدن، اون بچه رو از بین میبره. آریل مدتها تو دل خودش دعا کرد که فرزندش از شر ارسال در امان بمونه چون اون بچه تنها ثمره عشق آریل و پرنس اریک بود. تو این مدت هم سباستین و هم فلاندر تمام راههای رو امتحان کردن تا بتونن آریل رو فراری بدن اما هیچ راهی نبود! بعد از زایمان کردن آریل، تنها کاری که تونست انجام بده، گردنبند صدفی بود که از مادرش بهش رسیده بود و آتلانتیس رو به یادش میورد، اون گردنبند رو به گردن ملودی گذاشت تا بلکه یه روز دخترش بتونه راه اقیانوس رو پیدا کنه و اونا رو نجات بده! درسته آریل یه انسان بدنیا آورده بود اما نیمی از پری دریایی بودنش تو وجود دخترش هم بود! سفرهماهی که به زایمان کردن آریل کمک کرده بود، درجا اونو از آغوش مادرش جدا کرد و گفت: ـ بسته دیگه، ارسال گفته آدمیزاد نباید اینجا باشه. آریل با گریه گفت: ـ بذار فقط یکم دخترم رو بغل کنم!
- 91 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پانصد و هفتادمین متن نیمهشب دلم انگار میخواد یکسریا رو دوباره باور کنه اما اینقدر توی زندگیم آدمای نادرست اومدن که ناخواسته از همه آدمایی که میخوان بهم نزدیک بشن، فاصله میگیرم. شاید آدمای خوبی باشن ولی واقعا بهشون اعتماد ندارم... 2:02 پنجم شهریور
-
پارت هشتاد و دوم یکی از همین روزها دید که موجودی به سمت ساحل میآد...اولش فکر کرد خیالاتی شده اما اون موجود نزدیک و نزدیکتر شد تا اینکه هیوبرد دید که اون یه سفرهماهیه...سفره ماهی یکم به هیوبرد خیره موند و بعدش اومد نزدیکتر...تو بغلش یه صندوقچه بود! بدون هیچ حرفی، صندوقچه رو پیش پای هیوبرد گذاشت و آروم آروم عقب رفت. هیوبرد، در صندوقچه رو باز کرد و در کمال تعجب دید که یه نوزاد کوچولو داخلش خوابیده! دور گردنش هم یه گردنبند صدف بود که روش حک شده بود: ملودی... هیوبرد با صدای بلند گفت: ـ ببخشید، این ...این بچه رو چرا پیش من گذاشتی؟؟ اصلا این نوزاد کیه؟ سفره ماهی بهش نگاه کرد و گفت: ـ اقیانوس برای اون جای امنی نیست! دلم نیومد بذارمش تا خوراک کوسه و نهنگها بشه بعدش یکم مکث کرد و ادامه داد و گفت: ـ بنظرم اومد پیش پدربزرگش، بدون هیچ دردسری بزرگ میشه! هیوبرد اصلا نمیفهمید سفره ماهی داره راجب چی حرف میزنه!! با تعجب پرسید: ـ داری راجب چی حرف میزنی؟؟ این بچه...این بچه نوه منه؟؟ سفره ماهی سرش و تکون داد و گفت: ـ اون دختر آریل و پرنس اریک...با اینکه مادرش یه پری دریایی اما ملودی کاملا یه انسانه. و باید تو دنیای انسانها زندگی کنه! هیوبرد چیزایی که میشنیدم رو اصلا باورش نمیشد!! اصلا فکرش و نمیکردم دختری که اون زمانها دیده بود پری دریایی باشه. اون دختری که دید، کاملا انسان بود. هیوبرد کمی فکر کرد و قبل از اینکه سفره ماهی شنا کنه گفت: ـ ببینم تو خبری از پسرم اریک داری؟؟ مدتهاست ازش بیخبرم!! اون، پیش آریله؟؟ سفره ماهی گفت: ـ نمیتونم خبری از زیر آب به یه انسان بدم، شرمنده! بعدشم قبل اینکه هیوبرد چیز دیگهایی بپرسه شنا کرد و رفت!
- 91 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پانصد و شصت و نهمین متن نیمهشب هنگامی که داشتم باورش میکردم... چاقویش را محکم در سینهام فرو کرد. 18:18 پنجم شهریور
-
#پانصد و شصت و هشتمین متن نیمهشب می پرسی چرا تنهاییمو ترجیح می دم؟ میخوام اعتراف کنم : میترسم از اینکه بخاطرت از دایره ی اَمنم بیرون بیام و تو اونی نباشی که باید باشی. 14:14 پنجم شهریور
-
پارت هشتاد و یکم ـ خدا منو لعنت کنه! بخاطر من معلوم نیست سر اریک چه بلایی اومده!! فلاندر طاقت دیدن اشکای رفیقش و نداشت! اومد کنارش نشست و با ناراحتی گفت: ـ گریه نکن عزیزم! بالاخره یه راهی پیدا میکنیم. آریل همینجور که گریه میکرد گفت: ـ دیگه هیچ راهی نیست! همه چیز خراب شده. بعد یهو دستش و گذاشت روی شکمش و گفت: ـ نمیدونم چرا اینقدر معدهام درد میکنه! سباستین متوجه این موضوع شده بود و گفت: ـ بخاطر ناراحتیه بیش از حده! یکم طاقت بیار! حداقلش اینه که اینجا با همدیگهایم. آریل گفت: ـ اینجا زندانی شدیم، دیگه خارج شدن از اینجا غیر ممکنه! سباستین یکم فکر کرد و گفت: ـ قبلاً شما از طریق سوراخ وان حمام خارج میشدین، شاید الآنم بشه... بعدش با فلاندر رفتن تو حمام و ببینن اونور سوراخ هنوز هم باز هست یا نه اما بسته بود. سباستین و فلاندر با ناامیدی پیش آریل برگشتن و باهم غصه خوردن. ( نه ماه بعد ) در آنسوی اقیانوس، پادشاه هیوبرد هر روز چشم به راه اریک بود و در فراق فرزندش هر روز اشک میریخت. اون روزی که آریل از اینجا غیب شد، دیگه هیچکس اریک رو ندید. انگار اریک آب شد و رفته بود زیر زمین...پادشاه میدونست که اریک چقدر به اقیانوس و شنا کردن علاقه داره، برای همین هر روز کنار اقیانوس ساعتها مینشست و بهش خیره میشد.
- 91 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت هشتاد ترایتن نمیتونست ببینه دخترش جلوی چشمش اینجوری آب بشه! بنابراین امضای آریل رو به امضای خودش تغییر داد و ارسال با ذوق گفت: ـ درسته؛ همینو میخواستم. بعدش آریل دوباره به حالت عادی برگشت و جادو روی ترایتن افتاد و برای یه لحظه تبدیل به کرم شد! آریل با ناراحتی گفت: ـ نه پدر! اما دیگه کار از کار گذشته بود و ترایتن تبدیل به کرم شد! آریل تمام حرصی که تا اون لحظه از ترایتن داشت، رفت سمت ارسال و گفت: ـ تو یه هیولایی! ارسال با اخم به سباستین و فلاندر نگاه کرد و با جادو رو بهشون گفت: ـ کارم با شماها تمام شده! الان فقط من پادشاه اقیانوس هستم! بعدش برای چند لحظه بعد آریل و سباستین و فلاندر توی اتاق آریل بودن اما آریل وقتی از پنجره اتاقش بیرون رو دید گفت: ـ دور و برمون هیچی دیده نمیشه!! ارسال داشت کل آتلانتیس رو از بین میبرد! کم کم تمام وسایل توی اتاق آریل محو میشد. فلاندر با ترس گفت: ـ آریل همه چیز داره از بین میره! تمام وسایل آریل از بین رفت. تاج، لباسها، کتاباش...انگار کل اقیانوس زلزله اومده بود. ارسال با صدای بلند میگفت: ـ کل اقیانوس الان تحت سلطه من هستن. هیچکس به هیچ عنوان نمیتونه از اقیانوس بدون اجازه من خارج بشه. آریل با ناراحتی و گریه گفت: ـ همش تقصیر منه! کل موجودات اقیانوس و به خاطر انداختم. پدرم بخاطر من تبدیل به کرم شد.
- 91 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- هیجانی،رازآلود،
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پانصد و شصت و چهارمین متن نیمهشب هر وقت تونستی داستانت رو طوری تعریف کنی که میان صحبتهات، چشمات پر از اشک نشه ، اون روز دیگه ( جای زخمهات) خوب شده... 12:12 پنجم شهریور