رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت بیست و هفتم اما آریل و پرنس اریک توی دنیای خیالی خودشون سیر می‌کردن و راجب آیندشون خیال‌پردازی می‌کردن. از اون طرف وقتی آفتاب غروب کرد، سباستین از آشپز دربار خواست تا شام امشب رو اون برای آریل ببره. میخواست هرطور که بود سر از کار این دو نفر دربیاره! بفهمه که دارن چی کار میکنند !! فقط امیدوار بود چیزی که می‌فهمه به خارج از اقیانوس ربطی نداشته باشه! سباستین وارد آشپزخونه شد و رو به سفره ماهی گفت: ـ شام آمادست؟ سفره ماهی گفت: ـ آره الان دارم غذای پرنسس رو می‌ذارم... بعدش رو به میگو گفت: ـ اینارو ببر برای پرنسس! میگو که داشت از در آشپزخونه خارج می‌شد، سباستین جلوشو گرفت و گفت: ـ غذای آریلو من میبرم، تو شام پادشاه رو ببر! سفره ماهی و میگو با تعجب به سباستین نگاه کردن اما هیچ کدوم حرفی نزدن. به هرحال سباستین تنها موجود درباره بود که حق داشت اینقدر به آریل نزدیک باشه و پادشاه از عمد اونو نگهبان مخصوص خودش کرده بود. چون بی‌نهایت صادق و منظم و دقیق بود و حواسش شش دانگ به همه‌جا بود. دلش نمی‌خواست اعتمادی که پادشاه بهش کرده بود خراب بشه. سینی غذا رو گرفت و رفت سمت اتاق آریل و رو به سربازای در با حالت دستوری گفت: ـ برید کنار! سربازان کنار رفتن و سباستین تقه ‌ای به در اتاق زده و وارد شد.
  2. #پانصد و بیست و دومین متن نیمه‌شب تو میتونی هول باشی... هر روز با یکی باشی، زندگی خودته و به کسی مربوط نیست... اما... خواهشاً، ملتمسا، سمت کسی که یه عمر سالم زندگی کرده تا قلب و روحش دست نخورده باقی بمونه، نرو! دنبال یکی مثل خودت باش. چه دختر چه پسر 12:12 بیست و دوم مرداد
  3. پارت بیست و ششم یه مدت طولانی با همدیگه مشغول بودن...پرنس اریک گفت: ـ این پیپی که پیدا کردی رو منم تو اتاقم دارم. راستی میخوای بیای قصرمون و ببینی...همین نزدیکیه. آریل با ناراحتی گفت: ـ من بدنم به بیرون از آب عادت نداره. پرنس اریک که دید آریل ناراحت شده گفت: ـ خب ناراحت نباش؛ فردا میارمش و بهت نشون میدم عزیزم... آریل ته دل خودش میدونست این وضعیت نمیتونه اینجوری ادامه داشته باشه! و باید یه فکر اساسی راجب این موضوع کرد...با حرف پرنس اریک به خودش اومد: ـ می‌دونی این چیه؟؟! به فلوت توی دستش اشاره کرد. آریل موهاشو پشت گوشش جابجا کرد و گفت: ـ نه چیه؟؟! پرنس اریک با سازش یکم نواخت و آریل گفت: ـ وای چقدر قشنگه!! پرنس اریک گفت: ـ باهام بخون! آریل شروع به خواندن کرد و غرق در اون لحظه قشنگ شدن. و اصلا متوجه صدای فلاندر نشد! فلاندر بلند صداش می‌کرد: ـ آریل؟؟ آریل باید بریم.
  4. پارت بیست و پنجم نزدیکای ظهر دوباره از شهر خارج شدن و آریل رفت تا با پرنس اریک ملاقات کنه. پرنس اریک هم نزدیک صخره منتظرش وایستاده بود و با فلوتش آهنگ میزد. مکس هم آروم و قرار نداشت...انگار اونم دنبال این بود تا ببینه بالاخره پری دریایی میاد یا نه! اومدن آریل یکم طول کشید...پرنس اریک دست از زدن فلوت برداشت و گفت: ـ فکر کنم دیگه بی‌فایده باشه مکس! شاید نمیتونه بیاد... هنوز جملش تموم نشده بود که آریل سر از آب بیرون آورد. و دست براش تکون داد. چشمای پرنس اریک برق زد و گفت: ـ آریل، بالاخره اومدی!!! آریل با ذوق شنا کرد و پرنس اریک هم با ذوق اونو محکم بغل کرد. فلاندر به صحنه روبروش خیره شده بود و از صمیم قلب دعا کرد تا همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره چون این دوتا بیشتر از چیزی که نشون داده میشد، عاشق هم شده بودن. پرنس اریک یه تعداد گل رز سمت آریل گرفت و گفت: ـ اینا برای توئه! آریل با خوشحالی گفت: ـ چقدر این گلا خوشرنگن! تابحال گل به این قشنگی ندیدم. اریک گفت: ـ همرنگ موهای خودته! بعدش موهاشو نوازش کرد و گفت: ـ فکر کردم دیگه نمیای! آریل دستشو گذاشت زیر چونه‌اش و به اریک نگاه کرد و گفت: ـ مگه میشه نیام؟! من همش دلم پیش توئه... پرنس اریک دستشو بهم زد و گفت: ـ خب برم وسایلتو بیارم بهت بگم چیان؟ آریل با ذوق گفت: ـ آخ جون، باشه!
  5. #پانصد و بیست و یکمین متن نیمه‌شب دلم یه اتفاقِ غیرمنتظره‌ی قشنگ می‌خواد؛ از اونا که یهو چنان دوپامینی تو خونت ترشح می‌شه که دست و پاتو گم می‌کنی و قلبت شروع می‌کنه به تند زدن. از اونا که باورت نمی‌شه بالاخره نوبت تو شده. 19:19 بیست و یکم مرداد
  6. #پانصد و بیستمین متن نیمه‌شب زن کسی است که جهان بارها و بارها خواسته خاموشش کند و او هر بار قوی‌تر از قبل برگشته است. به خودت افتخار کن عزیزم:) 15:15 بیست و یکم مرداد
  7. سلام درخواست کاور رمانم رو با این عکس داشتم🙏 @هانیه پروین
  8. پارت بیستم و چهارم سفره‌ماهی که موفق شده بود، سباستین بیاره تو آشپزخونه، نفس راحتی کشید و لیست غذا و موادغذایی آشپزخونه رو داد دست سباستین و‌ گفت: ـ ببین چی کم و کسری داره. سباستین با اخم به سفره ماهی نگاه کرد اما چاره‌ایی نداشت و این وظیفه به عهده خودش بود و نمی‌تونستم از زیر این ماجرا دربره. وقتی که داشت لیست مواد غذایی رو هم می‌نوشت، فکرش پیش آریل بود...از اینکه کار احمقانه‌ایی نکنه چون این بار اگه اتفاقی پیش میومد، پادشاه ترایتن، سباستین و با دستای خودش خفه می‌کرد. بعد از مرگ ملکه الیزابت، اون یجورایی نگهبان شخصی آریل محسوب می‌شد و تمام کارای آریل یجورایی با سباستین بود. این دوتا یه ریگی به کفششون بود و سباستین باید هر جوری هم که بود، درمیورد که اینا داشتن چیکار میکردن...از اونور آریل و فلاندر بی‌خبر از همه جا وارد اتاق شدم و فلاندر نفس راحتی کشید و گفت: ـ از دست دستورات پادشاه هم خلاص بشیم، سباستین ولمون نمیکنه! آریل تایید کرد و گفت: ـ همینو بگو! برای اینکه شک نکنه، مجبور شدم هر کاری میگه رو انجام بدم. واقعا خسته شدم. بعد یهو لبخند زد و گفت: ـ اما وقتی به پرنس فکر میکنم و به این فکر می‌کنم که امروز هم قراره ببینمش، تمام خستگی از تنم بیرون می‌ره...فکرشو بکن قراره راجب زندگی آدما برام توضیح بده...همون چیزی که همیشه دلم می‌خواست راجبش بدونم. راجب اینکه اونور اقیانوس چی میگذره. اینقدر آریل با ذوق راجب پرنس اریک و عشقش به اون صحبت می‌کرد، که فلاندر نتونست تو ذوقش بزنه و حرفای تکراری رو دوباره بهش بگه و بهش اجازه داد حداقل تو رویای شیرین لحظه‌ایی خودش شاد باشه.
  9. #پانصد و نوزدهمین متن نیمه‌شب از وقتی فهمیدم که تو خواب،یهو تکون خوردن یعنی قلب داره وایمیسته؛ فهمیدم چقدر زمان کمی برای زندگی دارم... 13:13 بیست و یکم مرداد
  10. پارت بیستم و سوم آریل اون روز تمام و کمال وظیفه خودشو انجام داد و چون سباستین اونو زیرنظر داشت و چشم ازش برنمیداشت، مجبور بود جزئی تر رفتار کنه...با پری‌های دریایی حرف میزد و از مشکلاتشون می‌پرسید؛ با خیلیاشون احوالپرسی می‌کرد...مردم آتلانتیس هم مثل همیشه خوشحال بودن که پرنسس اقیانوس اینقدر بافکره و به مشکلاتشون فکر می‌کنه! گشتن دور آتلانتیس، چند ساعتی طول کشید تا بالاخره آریل با خستگی به سباستین گفت: ـ وای خیلی خسته شدم سباستین، میتونم برم تو اتاقم؟! سباستین که منتظره همچین فرصتی بود، سریع گفت: ـ معلومه؛ برو تو اتاقت عزیزم... میخواست پشت سرشون راه بیفته اما آشپز قصر که یه سفره ماهی بود، اومد سمت سباستین و گفت: ـ سباستین برای منوی امشب، صدفهای دریایی تموم شده و دیگه تو انبار نداریم. سباستین که تمام فکر و ذکرش پیش آریل و فلاندر بود، گفت: ـ به هایدی بگین از بخش شمال شرق اقیانوس براتون بفرسته! و داشت حالت تعقیب وار پشت آریل می‌رفت که سفره ماهی از پشت محکم دم سباستین و گرفت و با عصبانیت گفت: ـ رئیس اعظم من دوباره قصد ندارم توسط پادشاه سرزنش بشم! بیا دقیق بررسی کن که چقدر لازم داریم و سفارش بده و وظایف خودتو گردن ما ننداز. سباستین که زورش نمی‌رسید از دست سفره‌ماهی دربیاید گفت: ـ داری چیکار می‌کنی احمق؟؟ ولم کن.
  11. پارت بیستم و دوم فلاندر که از این حجم بیخیالی آریل متعجب شده بود، گفت: ـ آریل چی داری میگی؟؟ اگه یه نفر بفهمه که ما رفتیم سمت خشکی... همین لحظه در اتاق باز شد و سباستین وارد اتاق شد. هم آریل و هم فلاندر جا خوردن اما انگار سباستین چیز خاصی متوجه نشده بود چون گفت: ـ چیزی شده؟؟ آریل با تته پته گفت: ـ نه...نه، هیچی! سباستین با تردید به فلاندر نگاه کرد و فلاندر گفت: ـ بابا چرا اینقدر پارانوییدی سباستین؟!!! من...من داشتم به آریل میگفتم نباید اینقدر بیخیال رفتار کنه ناسلامتی پرنسس اقیانوسه! سباستین گفت: ـ خیلی خب، کافیه! بعدش رو به آریل گفت: ـ آریل تاجتو روی سرت بذار، باید برای گشت و گذار تو آتلانتیس و سر زدن به پری دریایی های دیگه بریم! آریل واسه اینکه سباستین دوباره پیله نکنه، کاری که گفت رو انجام داد و همراه سباستین راهی شد. سباستین خیلی مرموزتر از این حرفا بود! یکسری از حرفای فلاندر رو شنیده بود اما ترجیح داد به روی اونا نیاره تا دروغ بیشتری نشنوه! تصمیم گرفت خودش تاتوی این ماجرا رو دربیاره...این روزا فلاندر و آریل زیادی پیش هم بودن و اینکه آریل تقریبا کل روزشو تو اتاقش می‌گذروند و بیرون نمیومد، واقعا عجیب بود!! این نگرانی پادشاه هم بود که بارها با سباستین مطرحش کرده بود...اونم دختری مثل آریل که حتی دستاشم ببندی، روحش یجا بند نمیشه! از چهره آریل متوجه شده بود که چیزی پنهون می‌کنه و دستپاچگی فلاندر مهر تایید این موضوع بود. اونا رو اون روز کامل زیرنظر داشت اما اصلا به روی خودش نیاورد...
  12. #پانصد و هجدهمین متن نیمه‌شب •ضربه‌ی عمیق و سهمگینی‌ست زمانی که انسان از دوستان و نزدیکان و عزیزان خودش آسیب می‌بیند، نه فقط بابت همان لحظه و همان ماجرا؛ که برای تمام دقایقی که آدمی از دوست داشتن و اعتماد کردن به آدم‌ها می‌ترسد و محبت آدم‌ها را پس می‌زند و نسبت به تمام نیت‌های خوب، بدبین می‌شود. 11:11 بیست و یکم مرداد
  13. پارت بیستم و یکم اون روز پرنس اریک وسایلی که آریل پیدا کرده بود و داخل چادرش گذاشت تا فردا براش همه رو توضیح بده.‌.دلش میخواست هر لحظه و همه‌جا آریل کنارش باشه و با اون چشمای قشنگ بهش نگاه کنه. اما چجوری می‌تونست به پدرش بگه که عاشق یه پری دریایی شده؟! پادشاه قطعا مخالف این ارتباط بود. ولی آریل از ذهن پرنس اریک بیرون نمی‌رفت. همینطور هم پرنس اریک از ذهن آریل خارج نمی‌شد...آریل با سرعت خودشو به اتاقش رسوند...تو مسیر با فلاندر یکسره راجب پرنس اریک صحبت می‌کرد. از ظاهرش...از نگاه کردن و طرز حرف زدنش...آریل بیشتر از اون چیزی که حتی فکرشو میکرد، عاشق پرنس اریک شده بود اما اونم ته دلش میدونست که پادشاه ترایتن حتی بفهمه که سمت خشکی رفته، گردنشو می‌شکنه چه برسه به اینکه بفهمه کنار صخره با یه آدم ملاقات کرده و قراره از این به بعد هر روز ببینتش. روی تختش دراز کشید و با لبخند به پرنس اریک فکر می‌کرد. گلی که پری دریایی های دیگه برای تولدش گرفته بودن و گذاشت تو گلدون کنار تختش و نگاهش کرد. گل‌برگ‌های گل و شروع به کندن کرد و می‌گفت: ـ دوسم داره...دوسم نداره. به آخرین گلبرگ که رسید، با ذوق گفت: ـ وای دوسم داره. می‌دونستم... فلاندر با ترس گفت: ـ آریل هیچ به عاقبت کارت فکر کردی؟؟ اگه پدرت یا سباستین بفهمن که ما رفتیم سمت خشکی... اما آریل اصلا تو این حال و هوا نبود و تو اتاقش می‌رقصید و می‌گفت: ـ وای ولم کن فلاندر...فعلا فقط می‌خوام به لحظاتم با اون پرنس خوشتیپ فکر کنم! بنظرم اینم کار سرنوشت بود که باهاش آشنا شدم. دیدی همه آدما بد نیستن؟! من مطمئنم پدرم هم اونو ببینه می‌فهمه که اون مثل باقی آدما نیست.
  14. پارت بیستم پرنس اریک گفت: ـ پس من چطور میتونم ببینمت؟! آریل هم به این موضوع فکر کرده بود. جفتشون تو نگاه اول بی‌نهایت از هم خوششون اومده بود...نمیدونست در جواب پرنس اریک باید چی بگه؟! بهرحال اون یه انسان بود و نمی‌تونستم زبرآب طاقت بیاره، همون‌طور که آریل نمی‌تونست برای مدت طولانی توی خشکی بمونه! فلاندر به چهره غمگین آریل نگاه کرد و گفت: ـ آریل غروب شده؛ باید بریم... آریل نگاهی به پرنس اریک انداخت. پرنس اریک دلش نمی‌خواست آریل و غمگین ببینه و لپشو کشید و گفت: ـ ناراحت نباش پرنسس زیبا! من همیشه برای تفریح میام کنار ساحل...همینجا منتظرت میمونم. اگه دوست داری بیا تا بیشتر از زندگیه آدما برات بگم. تو هم از اون شهر زیر اقیانوس برام تعریف کن. آریل با ذوق گونه پرنس اریک و بوسید و گفت: ـ با کمال میل... خداحافظی کرد و شیرجه زد تو آب...پرنس اریک دستشو روی گونه‌اش گذاشت...همون قسمتی که آریل بوسیده بود. جای بوسه‌اش داغ شده بود. به شنا کردن اون پری دریایی زیبا خیره شده بود. خیلی دختر دیده بود اما تو عمرش، دختری به زیباییه اون ندیده بود. به مکس که کنارش در حال پارس کردن بود گفت: ـ اون همون دختریه که همیشه منتظرش بودم. اما...اما یه مشکلی هست! اسکاتل رو شونه پرنس اریک نشست و گفت: ـ چه مشکلی هست پرنس خوشتیپ؟! با تعجب به اسکاتل نگاه کرد و گفت: ـ منظورت چیه چه مشکلی هست؟! مشکل از این بزرگتر که اون یه پری دریاییه و من به انسان؟! اسکاتل گفت: ـ غصه نخور جوون! برای هر چیزی یه راه چاره هست...اگه حس بینتون واقعی باشه، راه حلش هم پیدا میشه. پرنس اریک آهی کشید و گفت: ـ ببینیم و تعریف کنیم.
  15. #پانصد و هفدهمین متن نیمه‌شب دیشب تو خواب یه دختری که نمی‌شناختم کنارم نشسته بود و داشت روی شن دریا نقاشی می‌کرد...ازش پرسیدم: ـ چرا اونایی که اینقدر بدی میکنن، تو کاراشون موفق ترن و پیشرفت میکنن؟! نگاهی بهم کرد و گفت: ـ بنظرت از پله اول بیفتن پایین بیشتر دردشون میگیره یا پله دهم؟! سکوت کردم:) 23:23 بیستم مرداد
  16. #پانصد و شانزدهمین متن نیمه‌شب دردناک‌ترین قسمت جدایی به نظرم وقتیه که باورتو ازت میگیره، باورت به عشق، به دوست‌داشتن، به آدما و حرفا؛ من عاشق دوست‌داشتن بودم و الان دیگه کار من نیست. 15:15 بیستم مرداد
  17. پارت نوزدهم اصلا متوجه گذر زمان نشدن. پرنس اریک از آریل پرسید: ـ اسمت چیه؟ آریل گفت: ـ اسمم آریل. ـ آریل ؟؟ چه اسم جالبی...خب کدوم قسمت اقیانوس زندگی می‌کنی؟ یعنی اگه بخوام بیام ببینمت... فلاندر که دیگه ترسش ریخته بود، سر از آب بیرون آورد و گفت: ـ نمی‌تونی بیای چون جایی که ما زندگی میکنیم واقعا عمیقه... پرنس اریک با کنجکاوی پرسید: ـ کجاست؟! آریل گفت: ـ آتلانتیس...شهر پریهای دریایی که تو عمیق‌ترین بخش اقیانوسه. پرنس اریک گفت: ـ راجب آتلانتیس شنیده بودم اما فکر می‌کردم که یه افسانه است. آریل گفت: ـ نه واقعیه! اونجا کلی پری دریایی مثل من زندگی میکنن. پرنس اریک به صورت زیبای آریل خیره شد و گفت: ـ ولی فکر نکنم هیچکدومشون به اندازه تو زیبا باشن! حقیقتا این زیبایی رو از کی به ارث بردی؟! اسکاتل از بالای سرشون اومد پایین و رو پاهای پرنس اریک نشست و گفت: ـ از مادرش...ملکه الیزابت...ملکه اقیانوس. این خانوم زیبا هم پرنسس اقیانوسه... پرنس اریک گفت: ـ خدای من!! چقدر جالب و عجیب!! آریل شروع به خندیدن کرد...
  18. پارت هجدهم نمیدونست که دست سرنوشت قراره چه چیزی براش رقم بزنه!! مکس رفت کنار آریل وایستاد و پرنس اریک با تعجب بهش نگاه می‌کرد و زیرلب گفت: ـ خدای من! آریل یکمم ترسیده بود! صحنه ‌ایی که ناخدا مادرش رو گیر انداخته بود، به چشمش میومد و دست خودش نبود...به دستش به طرف آب می‌رفت که پرنس اریک سریع گفت: ـ لطفاً نترسید! من کاری باهاتون ندارم. اسکاتل از پشت صخره گفت: ـ مشخصه که واقعا پسر خوبیه! آریل انگار به حرفش اعتماد کرده بود و با لبخند بهش نگاه می‌کرد. اریک کنارش نشست و با دم ماهیش نگاه کرد و گفت: ـ فوق‌العاده زیباست... آریل پرسید: ـ چی؟! پرنس اریک یه نگاه عمیق و طولانی بهش انداخت و گفت: ـ من تابحال یه پری دریایی به این زیبایی از نزدیک ندیده بودم. آریل موهاشو پشت گوشش گذاشتم و گفت: ـ خیلی ممنونم! منم تابحال آدمی ندیده بودم که یه پری دریایی ببینه و نخواد شکارش کنه! پرنس اریک کنارش نشست و گفت: ـ چیشد که اومدی سمت خشکی؟ آریل گفت: ـ دنبال ماجراجوییم، دلم میخواد دنیای بیرون از آب و کشف کنم. پرنس اریک از صمیم قلبش گفت: ـ منم میتونم بهت کمک کنم اگه... آریل حرفشو قطع کرد و با ذوق گفت: ـ معلومه می‌خوام.. پرنس اریک با صدای بلند شروع کرد به خندیدن. مکس هم مشغول بازی کردن با دم ماهی آریل شد...لحظات خوشی رو اون روز کنار هم سپری کردند.
  19. #پانصد و پانزدهمین متن نیمه‌شب اگه نوشتن نبود؛ واقعا چجوری قرار بود زنده بمونم؟!!! خیلی جاها منو از فروپاشی نجات دادی، دمت گرم. 12:12 بیستم مرداد
  20. پارت هفدهم اسکاتل گفت: ـ این اسمش تابلوئه! آدما برای تزیین دیوارهای خونشون ازش استفاده میکنن. بعضا طرحشم از چیزایی که دوست دارن انتخاب می‌کنن. منتها...این تقریبا غیرقابل استفاده شده برای اینکه مدت زیادی تو آب مونده... اسکاتل داشت وسیله بعدی رو به آریل معرفی می‌کرد که یهو صدای پارس سگ اومد...فلاندر از ترس زیر آب مخفی شد و اسکاتل هم بال زد و رفت بالای صخره. آریل هم تنها کاری که تونست بکنه این بود که پشت صخره مخفی بشه! بعد از صدای پارس سگ، صدای یه آدمیزاد و شنید: ـ مکس؟...مکس کجا رفتی پسر؟؟! آریل از پشت صخره یواشکی داشت اون آدمه رو نگاه می‌کرد...فلاندر با صدای آروم گفت: ـ آریل؟؟ چرا وایستادی؟؟ بپر تو آب بریم دیگه...الان ببینتمون، شکارمون میکنه. اما آریل انگار تو دنیای خودش غرق شده بود. زل زده بود به پسره و بازی کردنش با سگش...از توی چادر، یه توپ درآورد و مشغول بازی کردن باهاش شد. آریل با لبخند عمیق به صحنه روبروش خیره شده بود...بعد کلی سکوت گفت: ـ خیلی جذاب و خوشتیپ نیست؟ اسکاتل سرشو آورد پایین و گفت: ـ همینطوره، منتها بعنوان یه ماهی خوار زیادی خنده روئه... فلاندر با ترس گفت: ـ بابا بیاین دیگه...منتظرین با تور ماهی بیاد سراغمون؟؟! آریل گفت: ـ فلاندر نگاش کن!! واقعا بهش میاد بخواد مارو شکار کنه؟! فلاندر با چشمای از حدقه درومده گفت: ـ آریل اون یه آدمیزاده! و به ما یاد دادن وقتی آدمیزاد دیدیم باید فرار کنیم. یه مقدار کمی از دم ماهی آریل بیرون صخره مونده بود و همین لحظه سگ پرنس اریک که مشغول بازی باهاش بود، بوی اونا رو حس کرد. دوید سمت صخره و به دنبالش پرنس اریک هم پشت سرش دوید...دیگه وقت فرار کردن نمونده بود و آریل نمی‌تونست بپره تو آب...ته دلشم نمی‌خواست اینکارو کنه چون حسی رو داشت تجربه می‌کرد که براش تازگی داشت...قلبش با دیدن یه آدمیزاد مثل یه گنجشک تو یه سینه‌اش می‌کوبید.
  21. #پانصد و چهاردهمین متن نیمه‌شب ببین عزیزم، بعضی آدما باید تمام بدل‌ها رو تجربه کنن. تا بفهمند اصلیه رو چه ارزون از دست دادن... 9:09 بیستم مرداد
  22. پارت شانزدهم اسکاتل پشت صخره‌ها کنار یه چادر وایستاد و بهش اشاره کرد و گفت: ـ همینجاست! فلاندر زد به صورت خودش و گفت: ـ آریل توروخدا ببین این احمق کجارو پیدا کرده!! اسکاتل با حالت شاکی گفت: ـ خب نمی‌تونستم تو آب براش پناهگاه پیدا کنم. هر جوری بود اون سباستین بود می‌کشید و پادشاه ترایتن و خبر می‌کرد. اون وقت دیگه فاتحم خونده بود. آریل تایید کرد و گفت: ـ حق با اسکاتله؛ نمی‌شد ریسک کرد. تازه اینجا هم خیلی بانمکه... مطمئنی که کسی توش نیست؟؟! اسکاتل با اطمینان گفت: ـ آره بابا الان یک روزه که کامل اینجاست! آریل با ذوق از آب رفت بیرون و کنار چادر روی صخره‌ها نشست...آفتاب به پوست صورتش می‌خورد و واقعا بهش حس خوبی میداد. اسکاتل کیف آریل و آورد بیرون و وسایلشو بیرون ریخت و یدونه قیچی درآورد و گفت: ـ این اسمش قیچیه! آریل با ذوق برای چیزایی که قرار بود یاد بگیره گفت: ـ خب با این چیکار میکنند؟؟ اسکاتل به بالش اشاره کرد و قیچی و گرفت سمتش و گفت: ـ هر وقت موهاشون بلند بشه، اینا رو عین این قسمت بال من کوتاه میکنن. فلاندر گفت: ـ چه قدر عجیب! گفتم: ـ ولی خیلیم جالبه! بعد اون اسکاتل یدونه تابلو درآورد که روش عکس جنگل کشیده بود اما شیشه‌های تابلو شکسته بود. آریل گفت: ـ این...این چقدر قشنگه!! شبیه...شبیه موزه داخل اقیانوسه.
  23. #پانصد و سیزدهمین متن نیمه‌شب از یه دختر به دختر ديگه : لطفا تمام عمرت رو صرف اين نكن كه تاجاى ممكن كوچک، ساكت، سازگار و بی دردسر باشى حتى اگر صدات ميلرزه حرفت روبزن، جسور باش، هميشه قوى باش وسرت وبالا بگیر ! 22:22 نوزدهم مرداد
  24. پارت پانزدهم از نظر آریل حق با فلاندر بود. اون نمی‌خواست تمام عمرش و اونجا بمونه. پس آرزوهاش چی میشد؟؟! نمیتونست حسرت به دل بمونه. با اطمینان گفت: ـ حق با توئه! تاج و روی میزش گذاشت و رو به فلاندر گفت: ـ پیش به سوی آرزوها... از سوراخ داخل وان خارج شدن و دوباره آریل فارغ از هر چیزی آزادانه تو اقیانوس شنا می‌کرد...میدونست که اسکاتل یجایی همون بالاها منتظره...شنا کردن و اسکاتل با صدای بلند گفت: ـ آریل من اینجام... آریل با سرعت به سمتش شنا کرد...با خنده پرسید: ـ این چیه که روی سرت گذاشتی؟! اسکاتل گفت: ـ از تو وسایل گمشده آریل پیدا کردم. این یه چیزی به اسم کلاهه که آدما موقع سرما و گرما رو سرشون میذارن. بعدشم از رو سر خودش برداشت و روی سر آریل گذاشت. فلاندر با شادی گفت: ـ وای آریل چقدر بهت میاد!! آریل یه چرخی زد و خودش روی آب دید و گفت: ـ آره عالیه! بنظرم مثل تاج مادرم واقعا به موهام اومده... دوباره شیرجه زد و برگشت پیش اسکاتل و گفت: ـ خب اسکاتل، بقیه وسایلم کجاست؟؟ جایی برای قایم کردنش پیدا کردی؟؟! اسکاتل دست به کمر وایستاد و گفت: ـ معلومه که پیدا کردم! فلاندر دوباره گفت: ـ امیدوارم جایی که پیدا کردی، جای احمقانه‌ایی نباشه... بعدش اسکاتل پرواز کرد و گفت: ـ همراه من حرکت کنین. آریل داشت سمت صخره‌های خشکی می‌رفت.آریل خیلی میترسید اما یه نیروی درونی هم توی وجودش بود که دلش نمی‌خواست به درون آب برگرده.
  25. #پانصد و دوازدهمین متن نیمه شب گاهی پذیرفتن پایان از پیدا کردن دلیل خیلی مهم تره... زمانی که این حقیقت و فهمیدی تو زندگیت بُردی! 16:16 نوزدهم مرداد
×
×
  • اضافه کردن...