رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,830
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت صد و بیست و نهم دیدم که خبری از علی هم نشد، سریع گفتم: ـ با اجازه! مامان با تعجب نگام کرد و گفت: ـ چیزی نخوردی که پسرم! همون‌طور که می‌رفتم سمت آشپزخونه گفتم: ـ سیر شدم. تا نزدیک شدم، صدای علی رو شنیدم...انگار آهو رو گیر آورده بود و داشت با بحثای چرت و پرت اذیتش می‌کرد! علی می‌گفت: ـ تو از کی تا حالا تو خونشونی؟؟ نمی‌دونستم بجز پریسا دختر دیگه‌ایی هم اینجا باشه! آهو چیزی نگفت و لیوان آب و محکم تو دستش فشرد و سرشو انداخت پایین. علی یه دور، دورش چرخید و به سر تا پاش نگاه کرد و با یه لحن عوضی طوری گفت: ـ ماشالا هزار ماشالا خوشگلم که هستی! حیف تو نیست که داری اینجا زندگی می‌کنی. آهو این‌بار گفت: ـ می‌خوام برم تو اتاقم! که یهو مچ دستش و گرفت و گفت: ـ کجا؟؟ داریم باهم حرف می‌زنیم!! هنوز اسمت و بهم نگفتی! آهو سعی داشت دستش و از دست علی بکشه بیرون و انگار تو منگنه گیر کرده بود! دیگه نتونستم طاقت بیارم. دنبال اینم بودم که عصبانیت امشبمو کامل سر یکی خالی کنم و چه کسی بهتر از علی؟! با فریاد رفتم تو آشپزخونه که باعث شد هم آهو و هم علی دست و پاشونو گم کنن و لیوان آب هم از دست آهو افتاد پایین و شکست! به سمت علی حمله کردم و یجوری با مشت خوابوندم تو صورتش که پخش زمین شد!! اصلا نمی‌تونستم آروم بشم!! پریدم روش و تا جون داشتم زدمش و می‌گفتم: ـ تو با چه جرئتی به این دختر نزدیک میشی؟؟ قرار بود بیای دستتو بشوری آره؟؟ پسره‌ی سگ صفت دوزاری... با سر و صدایی که از آشپزخونه بلند شد همه اومدن سمت آشپزخونه و این وسط آهو منو گرفته بود بهم التماس می‌کرد تا ولش کنم...با گریه بازوم و گرفت و گفت: ـ بردیا لطفاً ولش کن! بخاطر من... نمی‌دونم چی تو چشماش دیدم که برای یه لحظه آروم شدم!! تازه متوجه حضور مهمونا تو آشپزخونه شدم!! خان طاهر با عصبانیت رو بهم گفت: ـ هیچ معلومه اینجا چه خبره؟؟ این دختر کیه؟؟
  2. #سیصد و نود و نهمین متن نیمه‌شب اگه یه مدت طولانی از اخلاقام خوشت میومد و یهو یه مدت ازم خوشت نیومد؛ تبریک میگم من دارم مثل خودت باهات رفتار میکنم. 14:14 یکم تیر
  3. پارت صد و بیست و هشتم همه بلند شدیم و داشتیم می‌رفتیم سمت میز که یهو آهو رو پله دیدم که یه لیوان دستشه و منتظر شد همه بشینن تا بتونه بره تو آشپزخونه...پریسا بهم می‌گفت: ـ بکشم برات بردیا؟؟ اما من حواسم پیش آهو بود. نمی‌تونستم به فخری خانوم هم چیزی بگم چون داشت غذا رو سرو می‌کرد...یکم گذشت و داشت می‌رفت بالا که خان طاهر رو به پسرش گفت: ـ علی اون گوشی بی‌صاحاب و بذار کنار و بیا سر سفره. علی یه هوفی کرد و قبل از اینکه بیاد سر سفره، رفت سمت آشپزخونه...با استرس پرسیدم: ـ کجا میری؟؟ یهو همه با تعجب نگام کردن. فهمیدم که سوالم خیلی احمقانه بود!! علی با پوزخندی رو بهم گفت: ـ اجازه بدین برم دستامو بشورم! امیدوار بودم که آهو رفته باشه بالا...اصلا دست و دلم سمت غذا نمی‌رفت...پریسا آروم زیر گوشم گفت: ـ بردیا چرا چیزی نمیخوری؟؟! منم مثل خودش آروم گفتم: ـ میل ندارم. خانوم خان طاهر ازم پرسید: ـ پسرم هنوز هم تدریس میکنی؟؟ اما من اینقدر تو فکر بودم متوجه سوالش نشدم. مامان که این سمتم نشسته بود، بهم تنه زد که به خودم اومدم. مامان گفت: ـ با شمان بردیا جان! سریع گفتم: ـ جانم؟؟ خانومه با مهربونی دوباره پرسید: ـ میگم هنوز هم تدریس میکنی؟ گفتم: ـ آره، تدریس کردن جزو کارای مورد علاقمه..
  4. #سیصد و نود و هشتمین متن نیمه‌شب دیگه حرف آدمارو گوش نمیکنم. عزیزان بنده از این لحظه به بعد فقط می‌خوام نشنوم. از این به بعد رسمااااا عمل طرف برام مشخص می‌کنه جایگاهش تو زندگیم کجا باشه؟! ازم متنفری؟ دوسم داری؟ رفیقی ؟ اوکی، بهم نشون بده! 10:10 یکم تیر
  5. پارت صد و بیست و هفتم در ادامه حرفش گفتم: ـ اگه چیزی خواستی بگو فخری خانوم برات بیاره. دیگه جوابمو نداد و منم از اتاق اومدم بیرون. بی‌توجهیش حرصم و درمیورد. ذهنم خیلی درگیر بود بین حرفایی که امروز از آرش شنیدم و اون اتفاق شوم که تنها عشقم و تو چشمم یه قاتل جلوه داد!! نمی‌دونستم باید چیکار کنم و مغزم واقعا قفل کرده بود!! دلم میخواست از کار آرمان و زنش سر دربیارم اما چجوری؟! با همین افکار رفتم و تو جمع مجبورا کنار پریسا نشستم. پریسا مدام خودشو بهم نزدیک می‌کرد و من معذب از اینکه باید این رفتار و جلوشون تحمل می‌کردم. مامانم که مدام برام چشم و ابرو میومد که آروم باشم و چیزی نگم!! خان طاهر گفت: ـ خب بردیا، زندگی چطور پیش میره؟؟ تونستی به خودت بیای؟ گفتم: ـ سخت هست ولی زندگی ادامه داره دیگه! یه خیار گذاشت تو بشقابش و گفت: ـ کار خوبی کردی که مسئولیت یه زن بیوه رو قبول کردی و نذاشتی خون و خونریزی اتفاق بیفته! حرفی نزدم و با سر فقط حرفاش و تایید کردم. علی بعد از ور رفتن با گوشیش رو بهم گفت: ـ شنیدم قاتل کیان هم یه دختر جوون بوده! شما میشناختینش؟؟ تا رفتم حرفی بزنم مامان در کمال ادب لبخندی به علی زد و گفت: ـ راستش علی جان این موضوع اونقدر برامون تلخ هست که نمی‌خوایم راجبش صحبت کنیم. بعدشم به پریسا اشاره کرد و گفت: ـ هم اینکه پریسا هم خیلی ناراحت میشه. این‌بار باباش جای علی گفت: ـ به هیچ عنوان رضایت ندیا اعظم خانوم! چه دختربچه باشه چه یه مرد گردن‌کلفت. باید تقاص اشتباهش و پس بده! خون کیان نباید رو زمین بمونه. و با این حرفش بقیه هم با سر حرفش و تایید کردن و تا رفتم جوابشو بدم، مامان بازم مانعم شد و گفت: ـ بفرمایید لطفاً سر میز، شام حاضره.
  6. پارت صد و بیست و ششم آروم رفتم بالا و درو باز کردم. دیدم که با لباس خوابش روی تخت نشسته و داره درس میخونه. همزمان هم که وارد شدم، دستمال و گرفت جلوی بینیش و عطسه کرد. یه ریز خندیدم و گفتم: ـ عافیت باشه! با صدای تو دماغی گفت: ـ مرسی! همینجور که داشتم لباسمو عوض می‌کردم ازش پرسیدم: ـ حالت بهتره؟؟ قرصارو سر وقت میخوری؟؟ کوتاه جواب داد: ـ آره. نمی‌دونستم چجوری باید بهش بگم تا زمانی که اونا پایینن نیاد پایین. جالبه که دنبال جملاتی توی ذهنم می‌گشتم تا یجوری بهش بگم که ناراحت نشه!! این حجم از اهمیت دادنم تو این تایم بهش، برای خودمم عجیب بود اونم بعد از گذروندن اون همه اتفاق... رفتم مقابلش و پرسیدم: ـ داری چی میخونی؟؟ نگام کرد و گفت: ـ مثل اینکه یادت رفته هفته پیش گفتی فردا امتحان داریم! راست می‌گفت! اینقدر تو این مدت اتفاق افتاده بود که کارای مدرسه رو یجورایی از یاد برده بودم. گفتم: ـ درسته، حالا چون مریض هم هستی، نمی‌خواد خودتو خسته کنی! سوالات رو آسون طرح میکنم. شونه‌ایی بالا انداخت و چیزی نگفت! نمی‌دونم چرا از بی‌توجهیش حرصم می‌گرفت و ناراحت میشدم که البته بعد از اون همه بد رفتاریم باهاش چه انتظاری داشتم؟؟! داشتم از اتاق می‌رفتم بیرون که گفتم: ـ آهو لطفاً اگه امکانش هست، تا آخر شب... ادامه جملمو با حرفش قطع کرد و گفت: ـ خودم می‌دونم. پریسا و مادرت به اندازه کافی بهم گفتن که حق ندارم از اتاق بیرون بیام.
  7. #سیصد و نود و هفتمین متن نیمه‌شب بله آقای ابی ، شما راست می‌گفتین: تنهایی شاید یه راهه ، راهیه تا بی‌نهایت... قصه‌ی همیشه تکرار... هجرت و هجرت و هجرت... 23:23 سی و یکم خرداد
  8. پارت صد و بیست و پنجم مامان هم با ناچاری گفت: ـ پسرم فقط یه امشبه! تورو خدا آبرو داری کن. در جواب خواهش مامان دیگه نتونستم حرفی بزنم!! نمی‌دونستم آهو تو چه حالیه و واقعیت هم دلم نمی‌خواست تو این حال تنهاش بذارم اما خب مجبور بودم دیگه... بعد از وایستادن پشت ترافیک، بالاخره رسیدم خونه. وقتی وارد خونه شدم دیدم که همه چیز کاملا آمادست و یکسری هاشون اومدن. مامان سریع اومد به استقبالم و بغلم کرد و آروم زیر گوشم گفت: ـ حواست به اون دختره باشه، یه موقع جلوی اینا نیاد پایین. سرمو به نشونه تأیید تکون دادم و با یه لبخند کاملا مصنوعی وارد جمعشون شدم و با برگ طایفه و چندتا ریش سفید دیگه و خانوماشون سلام علیک کردم. علی پسر بزرگ و علاف خان طاهر هم اومده بود که خیلی اوقاتم و تلخ کرد. اصلا از این پسره خوشم نمیومد...بی‌نهایت چشم چرون بود و نه من و نه کیان باهاش آبمون تو یه جوب نمی‌رفت. با دیدن من سریع از جاش بلند شد و گفت: ـ خیلی ساله که ندیدمت بردیا! عوض شدی! پوزخندی زدم و گفتم: ـ ولی تو خیلی عوض نشدی، همون چیزی که بودی هستی! لبخند تو صورتش خشک شد و با غضب نگاهم کرد. پریسا واسه اینکه حرف دیگه‌ایی پیش نیاد، با خودشیرینی اومد کنارم و گفت: ـ عزیزم بشین برات چایی بیارم! خیلی خسته شدی. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: ـ میرم بالا لباسمو عوض کنم، بعدش میام. خان طاهر یه هورت از چاییش کشید و گفت: ـ زود بیا پایین پسرم، ببینم زندگی و کار و بار چطور پیش می‌ره! لبخندی بهش زدم اما تو دلم هزارتا فحش بهش میدادم. آخه به تو چه که تو زندگی ما چی میگذره؟! چرا مردم عاشق اینن که تو زندگیه اینو اون سرک بکشن؟!! چی عایدشون میشه...کاش میشد این رسم و رسوم مسخره رو از توی زندگیمون پاک کنم و ردپای این آدما رو که باعث می‌شد برای زندگیمون تصمیمی که نمی‌خواستم و بگیرم رو حذف کنم. بخاطر اینکه خون و خونریزی اتفاق نیفته و حرفای اینا مجبور شدم با زنداداشم عقد کنم و یجوری هم باید بازی می‌کردم که انگار زندگیمون رو رواله و مثل عاشق و معشوقاییم.
  9. #سیصد و نود و ششمین متن نیمه‌شب بعضی عشقا برای ساختنت هست و بعضیا هم برای حفاظت از تو... برای اینکه یاد بگیری آنچه مقدر شده برای توست، از دستانت نمی‌رود... 20:20 سی و یکم خرداد
  10. #سیصد و نود و پنجمین متن نیمه‌شب اگه می‌تونستم زمان و به عقب برگردونم هیچ چیزی رو درست نمی‌کردم... فقط آدما رو زودتر ترک می‌کردم. همان اولین باری که نشان دادند، واقعا چه کسانی هستند.... 19:19 سی و یکم خرداد
  11. #سیصد و نود و چهارمین متن نیمه‌شب زخم هایش را بوسید و از خودش بابت تمام آنها عذر خواهی کرد، زندگی‌اش را در آغوش گرفت و از میان تاریکی‌ها جوانه زد. 14:14 سی و یکم خرداد
  12. #سیصد و نود و سومین متن نیمه‌شب و در نهایت آدما گند میزنند به تصوری که ازشون داشتی:// واسه همینم پتو رو بکش رو سرت و بدون فکر فقط بخواب دوست من. 2:02 سی‌ام خرداد
  13. پارت صد و بیست و چهارم بعدشم به زور بازوی منو گرفت و از اونجا آپرد بیرون. دم در کافه رو به آرش گفتم: ـ آرش داره دروغ میگه، چرا نمیفهمی؟؟ آرش هم این‌بار با عصبانیت گفت: ـ بردیا منم می‌دونم داره دروغ میگه! ولی تو با این عجله کردنت، همه چیزو خراب می‌کنی. بذار کم کم همه چیز بوش درمیاد! الان با اینکارت اگه رنگ بزنه به پلیس به قصد مزاحمت، خیلی راحت میتونن بندازنت زندان. یکم سعی کن خونسرد باشی. نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم: ـ خیلی خب بریم. بعد از رسوندن آرش، رفتم سر خاک کیان. دلم خیلی براش تنگ شده بود!! تا اسمشو تن سنگ قبر دیدم، با هق هق زیاد زدم زیر گریه...گفتم: ـ منو ببخش داداش!! ببخش که دیر رسیدم بهت...کاش یکم بهم کمک کنی، نمی‌خوام خونت رو زمین بمونه...الان گیج ترینم...نمی‌دونم آهو واقعا قاتل هست یا نه! لطفا بهم کمک کن کیان. بعد از اینکه کلی گریه کردم و سبک شدم، براش فاتحه خوندم و به سمت خونه راه افتادم. تو مسیر مامان بهم زنگ زد: ـ جانم مامان؟؟ ـ بردیا جان کجایی؟ ـ بودم سر خاک کیان! دارم برمیگردم. ـ کاش منم با خودت میبردی. ـ دوباره باهم میریم مامان. چیزی شده؟ مامان یکم من و من کرد و گفت: ـ خان های طایفه و فامیلا امشب می‌خوان بیان خونمون...زودتر بیا خونه پسرم. با کلافگی گفتم: ـ مامان من حوصله نقش بازی کردن جلوی اونا رو ندارم واقعا.
  14. پارت صد و بیست و سوم آرش و محکم هل دادم یه طرف دیگه و گالن بنزین و به حانیه نشون دادم و گفتم: ـ بنظر تو اگه من نصف این گالن بنزین و بریزم رو سر خودم و خودتو بعدش یه فندک بکشم روش، چی میشه؟؟! حانیه با ترس آب دهنش رو قورت داد و رو به آرش گفت: ـ شما معلومه فازتون چیه؟؟! برید بیرون وگرنه زنگ میزنم پلیس و از دستتون شکایت میکنم. با عصبانیت رفتم نزدیکش و گفتم: ـ با من صحبت کن!! اینهمه پول و از کجا آوردین؟؟ حانیه هم این بار با عصبانیت گفت: ـ به تو چه که از کجا آوردیم! محکم زدم رو میز کناریش و گفتم: ـ جواب سوال منو بده! با کلافگی گفت: ـ یه مقدار از هزینه خونه قبلیمون و گرفتیم و از ارث پدریم دوتا از زمینمون و فروختیم. با عصبانیت گفتم: ـ بچه گیر آوردی؟؟ تو شوهرت دارین چه غلطی میکنین ؟؟ نکنه واسه اینکه از دست آهو فرار کنین، خودتون و اینجا مخفی کردین؟ از چشماش مشخص بود داره دروغ میگه. گوشیشو برداشت و آرش ازش پرسید: ـ داری چیکار میکنی؟! مصمم گفت: ـ دارم زنگ میزنم صد و ده. از دست رفیقت شکایت میکنم. آرش سعی کرد قانعش کنه و سریع گوشیو از دستش برداشت و گفت: ـ خیلی خب بابا! آروم باش. الان میریم.
  15. #سیصد و نود و دومین متن نیمه‌شب حرفات، توجیه‌هات، بهونه‌هات همه‌رو قبول کردم و پذیرفتم و ساکت شدم. نه چون قانع کننده بود، نه چون به حرفات باور داشتم، فقط برای اینکه بفهمی دقیقا همین‌جایی که دیگه بابت کارات باهات بحث نمیکنم همینجا نقطه‌‌ایه که تموم شدی‌. 13:13 سی‌ام خرداد
  16. پارت صد و بیست و دوم اما من ذهنم پیش حرفای آرش بود. از اینکه چطور آرمان و زنش به همچین سرمایه‌ایی رسیدن و خانوم مزون دار هم دیگه اونجا کار نمیکنه. تو ذهنم هزاران هزار سوال بود که جوابشو نمی‌دونستم!! مامان زد به شونه‌ام و گفت: ـ بردیا؟؟ خوبی؟ به چی داری فکر میکنی؟؟ سریع گفتم: ـ مامان من باید برم بیرون! کار دارم. بعدش بدون اینکه منتظر جواب مامان باشم از خونه زدم بیرون. به آرش زنگ زدم تا آدرس دقیق کافه و خونه آرمان و زنشو برام پیدا کنه. آرش پشت تلفن بهم گفت: ـ بردیا اینکاری که داری می‌کنی دیوونگیه! اگه با دعوا و داد و بیداد بخوای پیش بری، خیلی راحت میتونن از دستت شکایت کنن. با عصبانیت گفتم: ـ باید جواب یکسری از سوالا رو بگیرم آرش. نمیتونم بی‌تفاوت باشم! آدرسشونو بفرست. آرش یه هوفی کرد و گفت: ـ خیلی خب، سر راه منم سوار کن تا با همدیگه بریم. منم با سرعت بالا رانندگی کردم و خودمو به آرش رسوندم و رفتیم به آدرس کافه آرمان و حانیه. آرش مدام بهم هشدار میداد که خونسرد باشم و آرامش خودمو حفظ کنم اما دست خودم نبود. وقتی رسیدیم دیدم که چه چیزی درست کردن. این زن و شوهر دوزاری حتی تو خواب خودشونم نمیدیدن که صاحب همچین جایی بشن و همچین ویلایی اون سمت بگیرن. آرش همینطور که داشت به کافه نگاه می‌کرد گفت: ـ بردیا بنظرم اینا گنج پیدا کردن. نظر تو چیه؟! همینطور که حرص می‌خوردم گفتم: ـ الان معلوم میشه. و سریع از ماشین پیاده شدم و از پشت صندوق یه گالن بنزین برداشتم و خواهش آرش و در راستای اینکه آروم باشم رو بی‌جواب گذاشتم. کافه اون ساعت اونقدر شلوغ نبود و حانیه با دیدن من یکم دستپاچه شد اما سریع خودشو جمع کرد و از پشت میز اومد این سمت و گفت: ـ اینجا چیکار داری؟؟ همینجور که از عصبانیت، فکم می‌لرزید گفتم: ـ شوهر عوضیت کجاست؟؟ با خشم بهم نگاه کرد و گفت: ـ درست حرف بزن! آرش دستامو داشت و می‌گفت: ـ بردیا لطفاً آروم باش!
  17. #سیصد و نود و یکمین متن نیمه‌شب یکی از عجیب ترین حس‌ها اونجاییه که پیش خودت فکر میکنی "چقدر دلم واسه این لحظه تنگ میشه " در حالی که هنوز تموم نشده. 1:01 بیست و نهم خرداد
  18. پارت صد و بیست و یکم خمیازه‌ایی کشیدم و گفتم: ـ بد نیستم! ـ آهو سر خاک مادرش بود؟؟ ـ آره همونجا بود خیلیم حالش بد بود! تب کرده تا صبح بالا سرش نشسته بودم. آرش خنده معناداری کرد و گفت: ـ می‌بینم که خیلی نگران حالش شدی آقا معلم. ـ مسخره بازی رو بذار کنار آرش! بگو برای چی زنگ زدی؟ ـ راستش زنگ زدم بگم که زنداداشش اینا یه ویلا سمت شهرک غرب گرفتن و اون مغازه‌ایی که توی محل داشت و فروخت و یه کافه اونجا اجاره کردن و زن و شوهر اونجا مشغولن؟؟ با تعجب پرسیدم: ـ آرمان و زنش ویلا اجاره کردن؟؟! آرش گفت: ـ منم خیلی تعجب کردم ولی آره. ـ اینهمه پول از کجا آوردن؟؟ این پسره آب تو بساطش نداشت و بدهیشو من داده بودم که! ـ تازه یه چیز دیگه هم فهمیدم که خیلی توجهم و جلب کرده بود. ـ چی شده؟ ـ خانوم رئوفی هم مزونش و به یه زنه دیگه اجاره داده. با هر حرف آرش بیشتر متعجب می‌شدم!! چه اتفاقی داشت میفتاد؟؟! بعد از یه مکث طولانی گفتم: ـ بنظرم یه کاسه‌ایی زیر نیم کاسه این موضوعه. ـ منم همین نظرو دارم بردیا! باید بفهمیم داستان چیه! همین لحظه مامان اومد پیشم که سریع گفتم: ـ خیلی خب آرش، بعدا باهات حرف میزنم. مامان با چشم غره ازم پرسید: ـ بالاخره پیداش کردی! ـ آره. ـ کجا تشریف داشته؟!
  19. پارت صد و بیستم خیلی تب داشت و واقعا نگرانش بودم. بهم می‌گفت: ـ بردیا باورم کردی؟؟ اما من جوابی نداشتم که بهش بدم و فقط میگفتم: ـ آروم باش آهو! یکم آروم باش لطفاً. دوباره گذاشتمش رو تخت و حوله رو خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم. تا نزدیکای صبح بالای سرش نشستم تا بالاخره تبش یکم پایین اومد و اینقدر خسته بودم که بالای سرش خوابم برد. صبح با تکون دادنای فخری خانوم از خواب بیدار شدم. فخری خانوم گفت: ـ پسرم؟؟ چیزی شده؟؟ چرا بالا سرش خوابیدی! یه دستی به سر و روم کشیدم و عادی گفتم: ـ خیلی تب داشت. یکم امروز بیشتر حواستون بهش باشه لطفاً. فخری خانوم قبل از اینکه از در اتاق بیرون برم، گفت: ـ بردیا! ـ جانم؟! ـ البته در حد من نیست پسرم اما حس میکنم دارین در حق این دختر ظلم میکنین. من واقعا نمیتونم باور کنم یه دختربچه تو این سن آدم کشته باشه! چطور به فخری خانوم باید میگفتم که منم نمیتونم باور کنم اما با شرایطی که ایجاد شده مجبورم باور کنم! لبخند غمگینی زدم و چیزی نگفتم‌. داشتم می‌رفتم پایین که دوباره رو به فخری خانوم گفتم: ـ فخری خانوم من امروز مدرسه نمیرم. هر اتفاقی افتاد بهم زنگ بزنین! ـ باشه پسرم. داشتم می‌رفتم پایین که گوشیم زنگ خورد. آرش بود برداشتم: ـ چطوری آقا معلم؟
  20. #سیصد و نودمین متن نیمه‌شب دلخور از همگان مى‌نشست و به ماه خيره می‌شد مى‌دانست كه او نگاه‌هاى تنها را خيلى خوب مى‌شناسد. 20:20 بیست و نهم خرداد
  21. #سیصد و هشتاد و نهمین متن نیمه‌شب مثل سیگار روشنی که نه کشیدی و نه خاموشش کردی لای انگشتات باقی موندم، آیا فراموش کردی که در حال سوختنم؟ 15:15 بیست و نهم خرداد
  22. پارت صد و نوزدهم همینجوری که دستشو محکم توی دستم میفشردم گفتم: ـ خیلی خب، نمیخواد الان به این چیزا فکر کنی! یهو بهم نگاه کرد و گفت: ـ ولی بردیا اگه این اتفاق برای تو میفتاد، من از روی چشمات می‌فهمیدم که تو اینکارو نکردی! حتی اگه تمام دلایل بر علیهت بود. چیزی نداشتم بگم!! واقعا اگه این اتفاق برای من میفتاد، واکنش آهو نسبت به این مسئله چی بود؟؟ منو باور می‌کرد یا حقیقتی که مقابلش بود؟! بقیه مسیر توی سکوت کامل سپری شد، ساعت تقریبا دو نصفه شب شده بود. آهو تو ماشین خوابش برده بود و راستش دلم نمیومد که بیدارش کنم! آروم تو آغوشم گرفتمش و بردم سمت اتاقمون. وقتی رو تخت گذاشتمش، دستم و روی پیشونیم گذاشتم و دیدم که خیلی تب داره! وقتی تو اون سرما خودش و رو سنگ قبر یخ ول می‌کنه، معلومه که اینجوری میشه. بدون اینکه سروصدایی ایجاد کنم، راه افتادم سمت آشپزخونه و وسایل مورد نیاز و برداشتم. یه لیوان آبلیمو و عسل براش درست کردم و آروم صداش زدم : ـ آهو؟؟ آهو...چشماتو باز کن! با بی رمقی گفت: ـ نمی‌تونم! چشمام خیلی می‌سوزه. ـ بخاطر اینه که تب داری! بیا یه قلوپ از اینو بخور... یهو دیدم دوباره داره گریه می‌کنه و میگه: ـ بخدا من...من کاری نکردم بردیا! من کیان و نکشتم. یه هوفی کردم و زیرلب گفتم: ـ دوباره داره هزیون میگه! باشه مثل اینکه چاره‌ایی نیست. باز بغلش کردم و بردمش سمت سرویس بهداشتی و چند دور با آب صورتش و کامل شستم.
  23. #سیصد و هشتاد و هشتمین متن نیمه‌شب من سخت‌گیر نیستم، ارزش قائلم. برای روانم، برای زندگیم، برای انرژیم و از همه مهم‌تر برای وقتم. 2:02 بیست و هشتم خرداد
  24. #سیصد و هشتاد و هفتمین متن نیمه‌شب ‏فکر می‌کنم معنی دوست داشتن همین باشد، تو را ترک نکنند حتی وقتی که خودت هم پشت خودت نماندی. 21:21 بیست و هشتم خرداد
  25. پارت صد و هجدهم گوشی و قطع کردم و رفتم سمت قبرستون. این دختر چش شده بود؟؟ اگه اونجا هم نباشه دیگه میرم اداره پلیس و تا صبحم خودم دنبالش میگردم تا پیداش کنم. ماشینو پارک کردم سمت قبرستون و پیاده شدم و صدای ناله زنی به گوشم خورد! صداشو شناختم...خودش بود. خودشو روی قبر رها کرده بود و داشت اشک می‌ریخت! از صدای پاهام متوجه شد و برگشت سمتم و نگاهم کرد. دماغشو کشید بالا و با هق هق گفت: ـ تو اینجا چیکار...چیکار می‌کنی؟؟ خیلی دلم به حالش سوخت. نمی‌تونستم الان بهش اونقدر سخت بگیرم. کتمو انداختم رو شونش و آروم گفتم: ـ بلند شو!! سرما میخوری... دوباره خودشو ول کرد روی قبر و گفت: ـ نمی‌خوام! می‌خوام امشب پیش مامانم باشم! خسته شدم از این دنیا...از آدماش... کنارش نشستم و هیچی نگفتم. سعی کردم تو آغوش بگیرمش...اونم دیگه مقاومت نکرد و شروع کرد به گریه کردن و گفت: ـ چرا اومدی دنبالم؟؟ نمی‌خوام دیگه به اون جهنم برگردم! ـ پاشو آهو؛ سرما میخوری... ـ نمی‌خوام بردیا، برو...خونه مادریم و برای فروش گذاشتن! اونجا کلی خاطره دارم. آرمان چطور تونستن اینکارو کنه؟؟! ـ الان نمی‌خواد به این چیزا فکر کنی! اصلا رمقی برای بلند شدن نداشت. آروم گرفتمش تو بغلم و بردمش سمت ماشین! دستاش و صورتش یخ کرده بود. دستش و آروم گرفتم بین دستاش و گفتم: ـ گرسنته؟ اما جوابمو نداد. دوباره پرسیدم: ـ این موقع شب چرا اومدی اینجا آهو؟؟ آب دهنش و قورت داد و گفت: ـ اومده بودم از حانیه بپرسم که چرا تو دادگاه دروغ گفته!! اما دیدم خونه رو برای فروش گذاشتن. شماره منم بلاک کرده.
×
×
  • اضافه کردن...