-
تعداد ارسال ها
2,021 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
35
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دوازدهم با ناراحتی گفتم: ـ پس...پس تو... حرفمو قطع کرد و با لبخند دستشو گذاشت روی قلبم و گفت: ـ برای این عشق قشنگ سیاه و سفید و نجات مردم این سرزمین، خودمو فدا میکنم...تنها راه نجات آرنولد همینه جسیکا. بغض گلوم و فشرد...یه آدم چقدر میتونست خوب باشه که بخاطر نجات بقیه از خودش بگذره....بگذره تا منو آرنولد بهم برسیم و این شهر و از دست طلسم بزرگ پدرم نجات بدیم. اشکم روی گونهام سرازیر شد و سرمو انداختم پایین و گفتم: ـ شاید...شاید یه راه دیگهایی هم وجود داشته باشه! آناستازیا که از کاری که میخواست انجام بده، بینهایت راضی بود لبخندی زد و گفت: ـ این تنها راهشه جسیکا! هدف من هم از اومدن به این سرزمین، این بود که بتونم به آرنولد کمک کنم و نجاتش بدم ولی تو دام پدرت افتادم اما حالا که حسن نیتی دخترشو دیدم، فهمیدم که میتونم بهش اعتماد کنم. نگران نباش...با پرپر شدن اون گل رز، من از بین نمیرم و انرژیم تو یه موجود دیگه یا حتی شاید تو یه گیاه تناسخ پیدا میکنه. تو که این قانونهای تو جادوگری رو خوب بلدی. با ناراحتی اشکام و پاک کردم و گفتم: ـ واقعا خیلی متاسفم! کاش که اینجوری نمیشد. چشمکی بهم زد و گفت: ـ نگران نباش...فقط ازت میخوام موقع پرپر شدن اون گل رز، ورد توایلایت و بخونی. چشمام برق زد و گفت: ـ پرنده؟!...دلت میخواد به پرنده تبدیل بشی؟! -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و یازدهم حرفش کاملا درست بود و دلم نمیخواست مثل ترسوها اون عشقی که نسبت به آرنولد توی دلم رشد کرده رو پنهون کنم...بنابراین لبخندی زدم و گفتم: ـ فقط امیدوارم آرنولد بفهمه که راجبم اشتباه فکر کرده! آناستازیا گفت: ـ باید هرچی سریعتر اونو از مخمصه نجات بدیم و دست شما دوتا رو توی دستای هم بذاریم... گفتم: ـ باید صبر کنیم تا هوا تاریکتر بشه و قلعه یکم خلوت بشه تا بتونیم بریم پیشش اما یه مشکلی هست... آناستازیا پرسید: ـ چه مشکلی؟! گفتم: ـ آرنولد تو زیرزمین قلعه بین کلی میله آهنی زندانی شده و قدرت من کافی نیست که بتونم از اونجا خارجی کنم...تو هم که فکر نکنم چوب جادوییت باهات باشه، مگه نه؟! آناستازیا لبخندی بهم زد و گفت: ـ چوب جادوییم همرام نیست چون پدرت ازم گرفتتش اما... بعدش به اون روز قرمزی که روی تخت بود، اشاره کرد و اونو گرفت توی دستاش و گفت: ـ ویچر یه چیز خیلی مهم و فراموش کرده و اونم اینه که حتی اگه چوب جادویی من و هر چیزی که قدرت مادی داره رو آزمون بگیره بازم نمیتونه متوقفمون کنه چون نیروی اصلی از قلب و ذهن ما سرچشمه میگیره. بعد به گل رز توی دستش نگاه کرد و گفت: ـ وقتی که منو طلسم کرد، کل روح منو توی این گل رز گذاشت و با پرپر شدنش، میتونم که یه همنوعی از جنس خودم و نجات بدم! -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دهم چشمامو یکم ریزتر کردم و سعی کردم بهتر نگاه کنم...یه نوشته طلایی رنگ کوچیکی روی دستهاش حک شده بود: combine black & white power رو به آناستازیا سوالی پرسیدم: ـ ترکیب قدرت سیاه و سفید؟ مفهومش چیه؟! آناستازیا گفت: ـ این یه طلسم معمولی نیست جسیکا؛ پدرت خیلی روش وقت گذاشته و به همهجاش فکر کرده اما شاید هیچوقت فکرشو نکرد که دخترش ممکنه نخواد راه ظلمت و تاریکی اونو ادامه بده...ببین اون مجسمه اژدهایی که گفتی قفلش یه چیزه نامرئیه که وقتی یه قدرت سیاه و قدرت سفید باهم ترکیب بشن، میتونن بازش کنن! با تعجب پرسیدم: ـ قدرت سفید و قدرت سیاه؟!!! آناستازیا گفت: ـ قدرت سیاه یعنی کسی که رگههای جادوی سیاه مثل ژنتیک توی وجودش باشه، دقیقا عین خودت و قدرت سفید یعنی اون نور و امیدواری مثل ژنتیک از بدو تولدش توی وجودش باشه... به اینجای جملش که رسید گفتم: ـ مثل آرنولد. لبخند معناداری بهم زد و گفت: ـ آره؛ دقیقا عین آرنولد... آناستازیا با لبخندشو سعی کرد به موضوعی اشاره کنه اما من زودتر دستشو خوندم و قبل اینکه اون چیزی بگه گفتم: ـ و مثل خوده تو! آناستازیا خندید و گفت: ـ قدرت من از آرنولد خیلی کمتره جسیکا! تو خودت هم اینو میدونی...اون مجسمه فقط با بهم رسیدن دست شما دو نفر باز میشه. بازم لبخندی بهم زد و گفت: ـ اینجور هم که مشخصه ، به بودن کنارش خیلی عادت کردی؛ کلی هم داری خودتو به آب و آتیش میزنی که خودتو بهش ثابت کنی! -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نهم آناستازیا همینجور بهم گوش میداد و ازم میخواست تا ادامه بدم. گفتم: ـ بعدش با این شنل نامرئی کننده که آرنولد بهم داده، رفتم پیش اژدها و بجز حالت مجسمه بودنش، هیچ جای کلیدی پیدا نکردم که بتونم باهاش بازش کنم...همینجور که دورش قدم میزدم، رو قسمت پای راستش این گل رز و دیدم و وقتی که دستمو گذاشتم روش انگار اون قسمت مجسمه آب شد و گل افتاد تو دستم و با دست زدن به گلبرگاش، نوری ازش ساطع شد که اتاق تو رو نشون داد و بعدشم اومدم بالا و دیدم که تو اینجایی...بقیه چیزاش هم که خودت میدونی. آناستازیا که تو تمام این مدت، با دقت داشت به حرفام گوش میداد، گفت: ـ این طلسمی که ویچر روش گذاشته خیلی قوی تر از این حرفاست. با تعجب نگاش کردم و پرسیدم: ـ یعنی چی؟! بعدش به کلید اشاره کرد و گفت: ـ نگاه کن چی روی کلید نوشته! به کلید نگاه کردم اما جز رنگ طلاییش، هیچ چی نمیدیدم....رو به آناستازیا گفتم: ـ اما من چیزی نمیبینم... آناستازیا گفت: ـ جسیکا، عمیق تر نگاه کن! -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هشتم آناستازیا گفت: ـ به زودی بهش ثابت میشه که اشتباه فکر میکنه... بهش لبخند زدم...مثل آرنولد سرتاسر صورتش پر از آرامش بود و این بهم حس دلگرمی خاصی میداد. سریع از جاش بلند شد و گفت: ـ پس بجنبیم که وقت زیادی تا صبح برامون نمونده فقط یه چیزی باید ازت بپرسم جسیکا. با تعجب نگاش کردم که پرسید: ـ اگه تو با ما یکی بشی، چون قدرت پدرت هم توی وجودته، قطعا شکست میخوره... مطمئنی که میخوای تو این مسیر باهاشون ادامه بدی و جا نمیزنی؟! تابحال اینقدر واضح به این موضوع فکر نکرده بودم اما من مطمئن بودم مسیری که پدرم میره رو اصلا دوست نداشتم و ته اون مسیر بجز تاریکی و ظلمت و زورگویی به مردم چیزه دیگهایی نبود و این بار میخواستم با دید آرنولد جلو برم و مسیر زندگیمو مثل اون بادبادک رها و اون گیاه که مظهر امیدواری بود، ببینم... بنابراین با گرمی دست آناستازیا و فشردم و گفتم: ـ آره مطمئنم؛ نمیخوام جادوگری باشم که با تاریکی و ظلمت به راهش ادامه میده. آناستازیا لبخندی زد و گفت: ـ پس موفق میشیم.... رو بهش گفتم: ـ الان باید چیکار کنیم؟! من یه کلید از توی بال جغد پدرم پیدا کردم. بعدش کلید و دادم دستش و آناستازیا هم شروع کرد به نگاه کردنش...ادامه دادم: ـ این کلید خاصیت آهنربایی داره و به سمت چشمای گریس جذب میشد و من توی چشماش مجسمه اژدهای دم در قلعه رو دیدم. -
من خیالباف نیستم ولی باور کن تو در تمام شهرها زندگی میکنی. به هر کجا سفر میکنم، درست یک نفر شبیه تو مقابلم سبز میشود. شک ندارم که پرنور ترین ستاره آسمان دارد به من فکر میکند. تردید ندارم که درخت پشت پنجره تمام شب سایه وجودش را وقف من میکند. یقین دارم که در دنیای بعدی همین که مرا ببینی، دلت میلرزد ولی هیچ به یاد نمیآوری که مرا کجا دیده بودی و هنگامی که کنار عصر پنج شنبه و چای تازه دم بنشینیم ، آرام میگویم: میدانستم که به من بازمیگردی...تو بسیار تعجب میکنی از این حرف نامفهوم و من زیاد لذت میبرم از تعجب و بودن تو! چگونه بگویم که تو کیستی؟! آه ای بهانه باریدن دو چشم و تفسیر هر چه بغض... تو شیرین ترین غمی هستی که به جانم نشسته... ای بی تو هیچِ هیچ....ای با تو اوج عشق.... معنای هر چه که هست. وقتی ندارمت، وا ماندهام به خویش. وقتی که با منی...من باشم و تو باشی و یک کهکشان اُمید... حتی خیال اینکه تو هستی مرا بس است. با من بمان...بمان که بی تو تمام است کارِ من. یک صدهزار او اما تنها مهربان من تو هستی. من بی تو بسیار غریب در خویش مردهام.
-
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هفتم با هیجان زیاد به این صحنه شگفت انگیز خیره شدم. بعد از کلی تشکیل نور توسط اون گل رز، بالاخره آناستازیا چشماشو باز کرد...با خوشحالی رفتم کنارش و گفتم: ـ وای باورم نمیشه! بالاخره چشمات و باز کردی! لبخندی بهم زد اما ته چشماش یه تردید دیده میشد...گفت: ـ تو...تو دختر ویچری؟! با افسوس سرمو به نشونهی مثبت تکون دادم و اون گفت: ـ پدرت وقتی فهمید که آرنولد تو رو گروگان گرفته، هر کاری کرد و با پدرم یه جنگ اساسی راه انداخت تا منو به دام خودش بکشونه و برای بدست آوردن تو و برای اینکه مخفیگاه آرنولد و پیدا کنه، منو طلسم کرد تا بتونه از چهره من استفاده کنه و آرنولد و تو چنگ خودش بگیره. بعدش یکم مکث کرد و پرسید: ـ مثل اینکه موفق شده، درسته؟! با ناراحتی نگاش کردم و گفتم: ـ فردا قراره تو میدون شهر اونو جلوی چشم همه، طلسم کنه. اونم طلسم مرگ...به هیچ عنوان روح یا انرژیش نمیتونه به این دنیا برگرده. آناستازیا خیلی آروم و با طمانینه به من گفت: ـ میبینم که رفتنت پیش آرنولد، باعث شده به کل دیدت نسبت به دنیای جادوگری و راه پدرت عوض بشه. با ذوق گفتم: ـ همینطوره ولی... ـ ولی چی؟ با ناراحتی نگاش کردم و گفتم: ـ ولی آرنولد دیگه باورم نداره، فکر میکنه که با پدرم دست به یکی کردم. -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و ششم وای خدایا...باورم نمیشه که پدر فردا میخواست جلو چشم همه، آرنولد رو دچار طلسم مرگ کنه...باید هر چی سریعتر اون معجون و پیدا میکردم وگرنه آرنولد و از دست میدادم. با همون شنلی که سرم بود، از پلهها دوئیدم و رفتم سمت آخرین در قلعه. نفسم بند اومده بود اما نباید پا پس میکشیدم! باید حل میکردم که اون کلید برای کجا بود و چجوری باز میشد! جلوی در بسته که رسیدم، قفل بود...خب چجوری باید باز میشد؟! هیچ چیزی به چشمم آشنا نیومد که بخوام بازش کنم. درست تو همین لحظه دیدم گل سرخی که توی دستم بود، داره نورشو تشعشع میده و مثل آهنربا به سمت در جذب میشه. نور، قفل در و چرخوند و باعث شد تا در باز بشه. وقتی در باز شد، با نهایت تعجب وارد اتاق شدم. خیلی برام عجیب بود که پدرم وی اینجا نگهداری میکرد که اینقدر براش جادو و وقت گذاشته بود! همینجور که میرفتم داخل، چشمام به تختی خورد که یه دختر با موهای طلایی روش خوابیده...قیافه دختره رو نمیتونستم ببینم، بنابراین با کنجکاوی رفتم گوشه تختش تا صورتش و واضح ببینم...باورم نمیشد اما اون همون آناستازیایی بود که والت تو جلد اون وارد شد و آرنولد و فریب داد! پس پدر اونو طلسم کرد تا با اون طلسم بتونه از چهرش استفاده کنه. تکونش دادم و اسمش و چندبار صدا زدم اما فایده ایی نداشت و حرکت نمیکرد. گل رز و از تو جیب شما درآوردم و از اونجایی که نورش این اتاق و نشون داد، با خودم گفتم شاید بتونه بیدارش کنه...اون گل و گذاشتم روی قفسه سینش و با التماس رو بهش گفتم: ـ خواهش میکنم بیدار شو! هم من و هم آرنولد به کمکت احتیاج داریم. باور کردنی نبود اما گل رزی که روی قفسه سینش گذاشتم با پرپر شدن و به دایره فرضی که دور جسمش کشید، داشت طلسمی که پدر روش کار گذاشته بود و از بین میبرد. -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجم و با چوب جادوییش یه وردی خوند و یهو تو آسمون طوفان شکل گرفت و اون طوفان پیرمرد و به بیرون قلعه پرتاب کرد. باید هر چه سریعتر به اون معجون دسترسی پیدا میکردم و جلوی پدر و میگرفتم چون اوضاع روز به روز داشت وخیم تر و پدر هم روز به روز بیرحمتر از قبلش میشد. راه افتادم سمت در ورودی و به اون اژدها که توی چشم گریس دیده بودم، رسیدم. اون مجسمه خیلی بزرگتر از من بود و دور تا دورش و گشتم اما هیچ اثری از جا کلیدی پیدا نکردم. تصمیم گرفتم یکم لمسش کنم و کلید و بهش نزدیک کنم شاید یه چیز نامرئی وجود داشته باشه که من نتونم ببینم...روی پای سمت راست اژدها هم یه گل کوچیکی حکاکی شده بود و در کمال تعجب، وقتی به اون قسمت رسیدم... مجسمهی اون گل رز شکست و گلش افتاد توی دستام...به گل رز و کلید توی دستم نگاه کردم، هیچ چیزی نمیفهمیدم...خیلی حل کردن این معما سخت شده بود. شروع کردم به جستجو کردن لابلای گلبرگ های گل که ناگهان یه نوری قرمز رنگ از وسط حلقه گل رفت به سمت بالا و وصل شد به آخرین قسمت و اتاق قلعه و اونجا رو روشن کرد. با تعجب نگاه کردم و گفتم: ـ یعنی چی اونجا مخفی شده؟! آرنولد هم که تو زیرزمین زندانی بود. پس کی اونجاست؟! دوباره راه افتادم به سمت قلعه...بارون شروع به باریدن کرده بود و وقتی از سالن اصلی داشتم رد میشدم، صدای پدر و شنیدم که خطاب به جادوگرای دیگه میگفت: ـ اون پسر دیگه نباید زنده بمونه! همه مردم از طریق اون هار شدن و به قلعه من هجوم آوردن! قبلا هیچکس جرئت اینو نداشت که از نزدیک تو صورت من نگاه کنه، چه برسه به اینکه با این لحن باهام صحبت کنه... یکی از جادوگرا پرسید: ـ چه دستوری میدین رئیس؟! پدر یکم قدم زد و گفت: ـ فردا تو میدون شهر، جلوی چشم همه اون پسر به طلسم مرگ دچار میشه و مردم میفهمن که سر به سر گذاشتن ویچر بزرگ یعنی چی! -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهارم حرفشو با عصبانیت قطع کردم و گفتم: ـ رو حرف من حرف نزن. بهت گفتم درو باز کن. اونم دیگه چیزی نگفت و درو باز کرد و منم با عصبانیت درو توی سینش کوبیدم و از کنارش زد شدم...از راهروی مورگان که اصولاً خلوت بود، گذر کردم و تو اون مسیر به اطرافم نگاه کردم...هیچکس دور و برم نبود. شنل نامرئی کننده رو روی سرم گذاشتم و آروم به سمت در اصلیه سالن راه افتادم. پدر دم در مشغول حرف و بحث کردن با اون پیرمرد بیچاره بود...پیرمرد با گریه فریاد رو به صورت پدر فریاد میزد و گفت: ـ تو یه بیرحمی! نوهامو بهم پس بده! اون هنوز بچست... پدر یقشو محکم چسبید و گفت: ـ پیرمرد خرفت مواظب حرف زدنت باش. مالیات هم ندادید و اینم جزای این ماهه توئه و حق حرف زدن نداری....برو سر خونه و زندگیت و نوهاتو فعلا فراموش کن. پیرمرد هق هق کنان گفت: ـ میخوای...میخوای باهاش چیکار کنی؟! پدر پوزخندی زد و گفت: ـ به اونش هنوز فکر نکردم! ولی احساساتش هنوز تازست و میتونم برای بقای عمرم ازش استفاده کنم. پیرمرد که انگار از همه چی بریده بود، فریادی سر پدر کشید و خواست با عصای دستش بهش حمله کنه که پدر با خشم نگاش کرد و گفت: ـ تو با چه جرئتی سمت من میای پیرمرده خرفت؟؟! -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سوم بعدشم با سرعت نور از اتاقم خارج شدند...یه نفس از روی راحتی کشیدم و همونجوری که به دیوار تکیه داده بودم، نشستم روی زمین. کم مونده بود، پدر دستمو بخونه. سریع رفتم و از زیر تخت گریس و درآوردم. گریس با چشمای عصبانی و غضبناک بهم نگاه میکرد. رو بهش گفتم: ـ ببخشید گریس! چارهایی ندارم...کارم که تموم شد، میام و آزادت میکنم. بعدش رفتم سمت پنجره اتاقم و تابلو رو از روی دیوار برداشتم و به بیرون نگاه کردم. پدر و چندتا از نگهبانا در حال جر و بحث کردن با یه پیرمرد بودن. بنظرم باید از این فرصت استفاده میکردم و میرفتم پیش اون مجسمه اژدها ولی چطوری؟! در هر صورت منو گیر مینداختن. الآنم که به هیچ وجه نمیتونم برم طبقه وسط چون والت اونجاست و این بار دیگه منو گیر میندازه. با بیحالی رفتم نشستم پشت میزم...هیچ چارهایی نبود و واقعا نمیتونستم از این اتاق لعنتی خارج بشم...سرمو گذاشتم رو میز و به کلید توی دستم نگاه کردم. همین لحظه چشمم به کیفم خورد که زیپش باز مونده بود! چشمام از شادی برق زد...چرا تا الان به فکرم نرسیده بود؟؟! خدایا شکرت...یادمه که وقتی والت اومده بود دنبالم، من شنل نامرئی کنندهایی که آرنولد بهم داده بود و با اون کتابه که برام خونده بود و همراه خودم آوردم. خداروشکر که بالاخره این چیز بهم کمک میکنه. سریعا از توی کیفم درش آوردم و زیر لباسم مخفیش کردم. به سمت در اتاقم رفتم و تقهایی به در زدم. نگهبان پشت در گفت: ـ چیزی میخواین پرنسس؟! با قاطعیت گفتم: ـ درو باز کن! درود باز کرد و گفتم: ـ میخوام برم پیش والت. نگهبان گفت: ـ اما پرنسس، رییس قدغن... -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دوم فایدهایی نداشت...پدر خیلی زرنگ تر از این حرفا بود که گول بخوره! منم دیگه چیزی نگفتم و خواست بره بیرون که از زیر تختم یهو صدای لگد زدن اومد! ای وای! آخه گریس الان موقعش بود؟! اگه پدر جغدش و تو این وضعیت میدید، مطمئنا زنده ام نمیذاشت....خدایا لطفا خودت کمک حالم باش! پدر سریع برگشتم و رو به من گفت: ـ صدای چی بود؟! سراسیمه گفتم: ـ نمیدونم پدر! من صدایی نشنیدم! اما پدر حرفم و قبول نکرد و با دیدن قیافه من بیشتر شک کرد و آروم آروم داشت به تختم نزدیک میشد! دیگه توی دلم به این باور رسیده بودم کارم تمومه اما طبق گفتههای آرنولد، سعی کردم بازم امیدوار باشم و به چیزای مثبت فکر کنم تا شاید اتفاق نیفته...پدر روکش تختم و برد بالا و درست تو همین لحظه که میخواست خم بشه و زیر تخت رو ببینه ، نگهبان دم در اومد داخل و گفت: ـ قربان، جلوی در قلعه درگیری شده! پدر سریع بلند شد و با عصبانیت گفت: ـ چه خبر شده؟! نگهبان گفت: ـ یکی از رعیتاست و اومده دنبال نوهاش. پدر زیر لب گفت: ـ آدمای احمق! یعنی از پس یه مرد عادی برنیومدین؟ -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و یکم همین لحظه صدای پا از بیرون شنیدم. گریس و لای پتو پیچیدم و گذاشتمش زیر تخت. در باز شد و نگهبان رو به من گفت: ـ پرنسس، پدرت دارن تشریف فرما میشن! با سر حرفشو تایید کردم و سریع یه تابلو از جادوگرایی که دوسش داشتم و از اون سمت دیوار درآوردم و رو پنجره گذاشتم که متوجه نشه، والت برام اونجا پنجره گذاشته...اصلا برام مهم نبود که چه بلایی سر اون بزدل میاره اما فعلا برای ادامه نقشهام بهش نیاز داشتم و پدر نباید میفهمید. سعی کردم اضطراب توی چهره ام و قایم کنم و صاف وایستادم و یه نفس عمیق کشیدم و منتظر شدم تا پدر وارد اتاق بشه...پدر مثل همیشه با چهرهای پر از خشک و چشمای مثل آتیش عصبانی وارد اتاق شد و نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت: ـ اینه عاقبت دهن جوابی به پدر....الان از وضعیتت راضی هستی؟! در واقع اصلا حاضر به عذرخواهی نبودم چون کاملا فهمیده بودم، راهی که پدرم انتخاب کرده رو نمیخوام و از اینجا به بعد زندگیم و میخوام به دلیل از خوشی و امیدواری و نور جلو برم و میخوام مثل آرنولد جادوگر بهتری باشم...دلم نمیخواد از احساسات مردم برای بقای زندگی خودم استفاده کنم و اتفاقا به مردم سرزمینم یاد بدم که باید احساساتشون و بروز بدن تا زندگی معنای قشنگتری براشون پیدا کنه... اما الان مجبور به نقش بازی کردن مقابل پدر بودم. سرمو پایین انداختم و گفتم: ـ عذرخواهی میکنم پدر...اصلا نمیخواستم که خودمو و شمارو تو این موقعیت قرار بدم. پدر اومد جلوتر و دستش و گذاشت زیر چونه ام و مجبورم کرد تا به چشماش نگاه کنم و گفت: ـ اما چشمات که اینو نمیگه! سعی کردم که خودمو یکم مظلوم تر نشون بدم و گفتم: ـ پدر چرا باورم نمیکنی؟! خواهش میکنم بذار این اسارت تموم بشه! لطفاً... پدر تو چشمام نگاه کرد و خیلی سرد گفت: ـ فعلا یکم دیگه مجازاتت ادامه داره تا یاد بگیری که دیگه نباید مقابل ویچر بزرگ اینجوری رفتار کنی. -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدم شروع کردم به جستجو کردن توی بالش و یه کلید به رنگ طلایی پیدا کردم. با تعجب به این کلید نگاه کردم. یعنی کلید کجا میتونست باشه که پدر اونو توی بال گریس پنهان کرده بود؟! ولی کلید هر جایی که بود، به احتمال خیلی زیاد معجون احساسات مردم، اونجا نگهداری میشد. گریس مدام در حال بال بال زدن بود که ولش کنم اما رو بهش با ناراحتی گفتم: ـ معذرت میخوام ازت گریس عزیزن، تا زمانی که نفهمم این کلید برای کجاست، نمیتونم بذارم که بری... کلید شبیه به آهنربایی بود که از توی دستم به سمت گریس جذب میشد. من توی زندگیم کلی جادو دیده بودم اما واقعا نمیفهمیدم که این دیگه چه جور جادویی بود! هدفش و واقعا نمیفهمیدم اما خودم سپردم به جریان کلید و اجازه دادم، جادو خودش کار خودشو بکنه تا بلکه من یه چیزی بفهمم.دوباره مجبور شدم بال و پرش و تو دستام بگیرم که خیلی حرکت نکنه...وقتی کلید به سمت چشمای گریس میرفت، توی چشماش یه تصویر دیدم. خوب به چشمای گریس دقت کردم؛ عکس مجسمه سفید اژدها توی چشماش ظاهر شد....با خودم یکم فکر کردم...این مجسمه بیش از حد برام آشنا بود و مطمئن بودم که اونو یه جایی دیدم...بعد از کلی فکر، فهمیدم که یکی از مجسمههای سر در قلعه است. اما این کلید چه ربطی به اون مجسمه داشت؟! باید هر طور که بود، میفهمیدم اما چجوری باید از اینجا خارج میشدم؟! اگه پدر میفهمید، این بار منو کنار آرنولد زندانی میکرد و همه چیز خراب میشد. -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و نهم نکنه که من واقعا عاشقش شده بودم؟! با این فکر یکم خجالت کشیدم اما راستش خوشم هم اومده بود....مگه کسی بود تو دنیا که عاشق یه همچین آدم جسور و مهربونی نشه؟! آهی کشیدم...دلم برای روزایی که تو مخفیگاه کنارش بودم، خیلی تنگ شده بود و ناراحت بودم از اینکه چرا اونجوری که باید قدرشو ندونستم و اونقدری نگاش نکردم که دلم براش تنگ نشه! دلم میخواست دوباره اون لحظههایی که بهم نگاه میکنه و برام کتاب میخونه و از امیدواری میگه، بغلم میکنه و تا دریاچه میبرتم تا خسته نشدم و بهم یاد میده که بادبادک چجوری باید بره هوا...واسه تموم اون لحظه از صمیم قلبم خواستم تکرار بشه....آرنولد اون خوشحالی و خوشبختی و توی وجودش داشت که من کمبودشو داشتم و دلم میخواست داشته باشم و در کنارش بودن، خیلی بهم خوش میگذشت...شاید اوایل اصلا دوست نداشتم پیشش باشم و برای اینکه حرص بابامو دربیاره منو دزدید اما اعتراف میکنم که بعدش از کنارش موندن تو اون مخفیگاه کوچیک خیلی بهم کیف داد و دلم غنج میره تا دوباره تکرار بشه... از یادآوری اون همه خاطرات، اشکام جاری شد...همین لحظه گریس( جغد پدرم ) و دیدم که در حال پرواز کردن بالای قلعه بود. اون با اینکه حیوون مورد علاقه پدرم بود اما دوست صمیمیه منم بود و باهاش زمانایی که خیلی تنها بودم، لحظات خوبی رو میگذروندم. براش دست تکون دادم و اونم آروم اومد پایین و روی دستم نشست...لبخندی بهش زدم و شروع کردم به نوازش کردن پرهای بالش که خیلی این حرکت و دوست داشت...ناگهان دستم به یه چیز عجیبی خورد! به چیز سفتی توی بالش قرار داشت...از نوازش کردن دست برداشتم و گریس که متوجه این موضوع شده بود، خواست بال بزنه اما من پیش دستی کردم و محکم قاپیپمس تو بغلم و جلوی نوکش و گرفتم تا صداش بیرون نره...پنجره هم بستم و آوردمش داخل و روی تختم گذاشتم. پارچهی دور لباسم و باز کردم و دهنش و باهاش بستم و رو بهش گفتم: ـ معذرت میخوام ازت گریس، ولی باید ببینم چی تو بالت قایم کردی... -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و هشتم بعدش چوب جادوییش و از تو لباسش درآورد و با خنده یه وِرد جادویی مقابل اون دیوار، دوباره یه پنجره خیلی بزرگتر ایجاد کرد...خوشحال شدم از اینکه میتونستم دوباره آسمون و محیط بیرون و ببینم...بعلاوه اینکه میخواستم حداقل راهی برای بیرون رفتن و سر زدن به آرنولد هم از طریق بیرون پیدا کنم. اول از همه باید اون معجون جادوی احساس و پیدا میکردم. اما چجوری؟! پدرم هیچوقت این چیزا رو حتی با نزدیکترین افرادش مثل والت هم درمیون نمیذاشت...پس من از کجا باید پیداش میکردم؟! ممکن بود تو وجود خودش پنهونش کرده باشه یا جایی دفنش کرده باشه یا حتی داخل خوده قلعه باشه...شاید اگه موهای جادوییم بودن، میتونستم مخفیانه پدر و تعقیب کنم تا از یه چیزایی سر دربیارم...ولی اگه این موضوع رو الان به والت میگفتم مطمئنا باز بهم شک میکرد و اینبار یقین پیدا میکرد که یه ریگی به کفشمه...ذاتا همین الانشم، اونقدری که باید بهم اعتماد نداره....تو همین فکرا بودم و به پنجره خیره بودم که یهو نگهبان دم در اومد داخل و رو به والت گفت: ـ قربان، طبقه وسط بین دوتا از جادوگرا یه درگیری پیش اومده. والت رو به من گفت: ـ پرنسس اگه با من کاری نداری، من برم تا این موضوع به گوش رییس نرسه! بدون اینکه بهش نگاه کنم، گفتم: ـ ممنونم، کاری ندارم...میتونی بری! یکم مکث کرد و از اتاقم رفتم بیرون. به خورشید بیرون نگاه کردم و حرفای آرنولد رو دور تکرار توی سرم رژه میرفت...خیلی ناراحت بودم از اینکه اعتمادش و بهم از دست داده...باید بهش ثابت میکردم اما چرا اینقدر طرز فکرش نسبت به خودم برام اینقدر مهم بود؟! چرا رفتارش با من باعث ناراحتیم شده بود؟! -
درخواست کاور برای رمان جادوی احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوارتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بچها چجوری باید جلد روی داستانم قرار بدم؟ @سایان @هانیه پروین -
درخواست کاور برای رمان جادوی احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوارتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
وای خیلی خوشگلهههه 😍👌مرسییی- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و هفتم خندید و گفت: ـ ای کلک! حالا قبول شدم؟! داشت از پشت سر موهام و میذاشت پشت گوشم...از اینکه این کارو کسی بجز آرنولد برام انجام بده، متنفر بودم...واسه همین سریع برگشتم سمتش و گفتم: ـ آره بابا! راستی والت... از حرکتم جا خورد. ولی بازم سعی کرد به روی خودش نیاره و با لبخند گفت: ـ جانم؟! گفتم: ـ میشه پنجره اتاقم و برگردونی؟؟ چیزی نگفت و به اون قسمت دیوار نگاه کرد و گفتم: ـ آخه من واقعا حوصلم سر میره...حداقلش اینه وقتی تو اتاقم از اینجا میتونم آسمون و محیط بیرون قلعه رو نگاه کنم. والت یه هوفی کرد و گفت: ـ جسیکا من فقط میترسم یه روز رییس بفهمه که من اینکارو کردم! تو دلم بهش خندیدم و گفتم ترسوی بزدل! حتی جرئت اینو نداری پای حرفی که زدی وایستی و بخوای از کسی که مثلاً خیلی عاشقشی دفاع کنی...تو هم دقیقا مثل پدرم ظالم و خودخواهی...وقتی دید سکوت کردم، گفت: ـ البته بخاطر تو اینکارو میکنم. بعدش من گفتم: ـ اگه پدرم فهمید، میگم من بهت اصرار کردم...نگران نباش! -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و ششم پوزخندی در جوابم زد و دستشو کرد بهم و رفت. اما من هر طوری که بود، بهش ثابت میکردم که راجبم اشتباه فکر میکنه...بدون هیچ حرفی شمع و برداشتم و با خوندن یه ورد جادویی روی شمع به اتاقم برگشتم....میدونستم که الان صد در صد والت داره دنبالم میگرده و اولین جایی که پاشو میذاره، اتاقمه...و حدسمم درست بود و دقیقا بعد از پنج دقیقه ظاهر شدنم تو اتاق، والت سراسیمه به نگهبانا گفت درو باز کنن و وارد اتاق شد و با دیدن من نفس عمیقی کشید و گفت: ـ جسیکا تو کی اومدی بالا؟! من کل طبقه پایین و دنبالت گشتم و حتی دو نفرم مجازات کردم! لبخند زورکی بهش زدم و گفتم: ـ اصلا به این فکر کردی که داخل اتاقمم بگردی؟! گفت: ـ چرا بهم نگفتی میای بالا؟! میدونی اگه پدرت میدید چی میشد؟! با بیخیالی گفتم: ـ چقدر شلوغش میکنی والت! حالا که ندید! با کنجکاوی به دور و بر اتاقم نگاه میکرد! هنوزم بهم شک داشت...برای اینکه این حسش و برطرف کنم با حالت ناز کردن گفتم: ـ خواستم از اون شلوغی فرار کنم تا تو رو امتحان کنم! پرسید: ـ یعنی چی؟! گفتم: ـ یعنی اینکه میخواستم ببینم نگرانم میشی که بخوای دنبالم بگردی.. -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و پنجم با ناراحتی هر چی تمام تر بهش نگاه کردم و گفتم: ـ باور کن که میخواستم بهت بگم! یادته همش ازم میپرسیدی چرا ساکتی و رفتی تو خودت؟! چون والا تهدیدم کرد که اگه بهت بگم پدرم علاوه بر مردم این سرزمین، تو رو هم زنده نمیذاره. نمیتونستم اجازه بدم سر تو بلایی بیاد آرنولد... با عصبانیت دستش و کوبید به میله و گفت: ـ فکر کردی الان وضعیتم بهتره؟! الآنم مثل یه موش تو سوراخ گیر افتادم و هیچ کاری از دستم بر نمیاد...این وضعیتم با مردن فرقی نداره و اصلا سعی نکن با این حرکات، خودتو مظلوم نشون بدی! دیگه گول اون ظاهر تو نمیخورم! حرفاش واقعا عین چاقویی بود که میزد به قلبم و درمیورد و مدام این کار و تکرار میکرد! اینقدر از حرفاش ناراحت شده بودم که سکوت، دهنم و بست...آرنولد ادامه داد و گفت: ـ من فکر میکردم تو با پدرت و این جادوگرای بیرحمفرق میکنی اما واقعیت ماجرا اینه که تو فقط بازیگر بهتری بودی، همین! در واقع تو هم مثل پدرتی جسیکا! بعد این جملش، فقط به هم نگاه کردیم! تو نگاه من دلخوری و ناراحتی از حس بیاعتمادی بود که بینمون بوجود آوردم و تو چشمای آرنولد فقط خشم و عصبانیت دیده میشد. بعد چند دقیقه، چشامو ازش برداشتم و گفتم: ـ میدونم که خرابش کردم آرنولد اما بهت قول میدم...قول میدم که خودم درستش کنم. میفهمی که اعتمادت به من بیجا نبوده! منو تو خیلی باهم فرق داریم اما تو احساس کردن و دوست داشتن، امیدواری در عین ناامیدی رو بهم یاد دادی. حتی اگه الان از من متنفر هم باشی، بازم من بهت کمک میکنم و میبینی که من از اولشم دستم با پدرم تو یه کاسه نبوده. -
درخواست کاور برای رمان جادوی احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوارتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام درخواست کاور رمانم و داشتم.- 5 پاسخ
-
- 2
-
-
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و چهارم آروم آروم از پله ها رفتم پایین و هر چقدر به پایین نزدیک تر میشدم اونجا تاریکتر میشد. پدر میگفت که دوران جدش ، از اون قسمت برای شکنجه زندانیا و قربانی کردنشون استفاده میشده. تو این راهرو تاریک یه شمع نیمه استفاده شده رو پیدا کردم و همون لحظه چشمام و بستم تا طلسمم تموم بشه و از جلد خرگوش دربیام! بعدش با سنگ ریزه هایی که گوشه کنار ریخته بود، به سختی اون شمع و روشن کردم. تنها چیزی که دیده میشد فقط تاریکی بود و پلههای تمام نشدنی... هیچ صدایی شنیده نمیشد اما هر چقدر که پایین تر میرفتم، صدای تقهایی به گوشم میخورد که هر از گاهی تکرار میشد. وقتی که پلهها تموم شدن و به سالن اصلی رسیدم به باریکه نور دیدم که از قسمت سقف بیرون به این قسمت وارد میشد. انگار که اون قسمت سوراخ شده بود....جلوتر که رفتم و صدا رو دنبال کردم، آرنولد و دیدم که با بیرمقی روی زمین نشسته بود و سنگهای تو دستش و به دیوار روبرو پرتاب میکرد. با ذوق دویدم سمتش و شمع و گذاشتم رو زمین اما میلهها مانعمون شد...صداش زدم اما کوچیکترین توجهی بهم نکرد. پس حدسم درست بود...اون منو مقصر میبینه که البته ناحق هم نبود و منم اگه جاش بودم، شاید همین فکرو میکردم...با ناراحتی و بغض گفتم: ـ آرنولد باور کن... حرفمو با عصبانیت و لحنی که تابحال ازش ندیده بودم و نشنیده بودم، قطع کرد و گفت: ـ دیگه نمیخوام چیزی ازت بشنوم! بعدش از جاش بلند شد و دستاش و تکوند و بهم نزدیک شد...تو اون تاریکی به زور صورتش و میدیدم اما چشماش گویای همه چیز بود...اینکه دیگه بهم اعتماد نداره...و این خیلی برای من سنگین بود. -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و سوم پسره هول هولکی چوب دستیش و گرفت توی دستاش و گفت: ـ اما پرنسس من خیلی وارد نیستم...اگه یه موقع وِردها رو اشتباهی بگم چی؟! با کلافگی به اطراف نگاه کردم....موقعیت بدی بود و والت از اون دور با چشماش داشت دنبالم میگشت...وقت زیادی نداشتم و از اونجایی که تو تایمای بیکاریم، ورد طلسم و جادو های مختلف از تو کنارم حفظ میکردم، برام کار سختی نبود! چوبشو گرفتم توی دستام و گرفتم رو خودم و گفتم: ـ اِسپکتو پاترونوم... بعدش در قالب یه خرگوش کوچیک محو شدم...سریع دویدم و از اون مکان بیرون اومدم و راه افتادم سمت زیرزمین وحشت...بچه که بودم، پدر هر وقت که به حرفش گوش نمیدادم و میخواست دعوام کنه منو تهدید به فرستادن تو زیرزمین وحشت میکرد...اینقدر اونجا تاریک بود ولز اونجا میترسیدم که هیچوقت جرئت نکردم بخاطر کنجکاوی هم شده پامو اونجا بذارم اما امروز بخاطر اینکه خودم و به آرنولد ثابت کنم و بهش کمک کنم، بدون لحظهایی درنگ و با پیچوندن هزارتا مانع اینکارو کردم. اگه این اسمش دوست داشتن و عشق نبود، پس چی بود؟؟! آیا آرنولد هم همین احساس و بهم داشت؟؟! میتونست عاشق دختر کسی بشه که دشمنشه و ازش متنفره؟! من اون روحمون خیلی باهم متفاوت بود. اون برای من مثل هالهایی از نور و به رنگ سفید بود که حاضر بود هر نوع سیاهی و توی خودش حل کنه و من رنگ سیاهی بودم که بخاطر دوست داشتن اون سعی کردم نقطههای سفید رنگی که حتی فکرشم نمیکردم در من وجود داشته باشن و ببینم...ما دو تا قطب مخالف بودیم اما آیا واقعا آرنولد اینبار هم مثل قبل بهم اعتماد میکنه و دستامو میگیره ؟! -
هاگوارتز رمان جادویِ احساس | غزال گرائیلی عضو هاگوراتز نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و دوم با اطمینان رو بهش گفتم: ـ نگران نباش، زود برمیگردم. بعدش راه افتادم سمت دیدم این بخش...آروم آروم حرکت کردم و رسیدم به بخش های آخر و لابلای جادوگرا رفتم تا چشم والت بهم نیفته. این تو بخش جادوی چیزهای نامرئی کننده، یه جادوگر جوون وایستاده بود و داشت رو یه قورباغه تلاش میکرد تا بتونه غیبش کنه...رفتم کنارش و گفتم: ـ بجای اینکه روی این امتحان کنی، رو من امتحان کن! با تعجب نگام کرد و گفت: ـ تو دیگه کی هستی؟! از بخش جادوگرایی؟؟ منو نشناخته بود...بهترین فرصت بود برای معرفی کردن خودم...سریع گفتم: ـ من دختر ویچر، پرنسس جسیکام...همین الان یه معجونی درست کن برای نامرئی شدن و رفتم به زیرزمین بهش احتیاج دارم! آب دهنش و قورت داد و گفت: ـ پرنسس...شمایین؟!؟..اما اگه پدرتون... با عصبانیت دستمو کوبیدم رو میزش و گفتم: ـ بجنب!