رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #سیصد و نود و دومین متن نیمه‌شب حرفات، توجیه‌هات، بهونه‌هات همه‌رو قبول کردم و پذیرفتم و ساکت شدم. نه چون قانع کننده بود، نه چون به حرفات باور داشتم، فقط برای اینکه بفهمی دقیقا همین‌جایی که دیگه بابت کارات باهات بحث نمیکنم همینجا نقطه‌‌ایه که تموم شدی‌. 13:13 سی‌ام خرداد
  2. پارت صد و بیست و دوم اما من ذهنم پیش حرفای آرش بود. از اینکه چطور آرمان و زنش به همچین سرمایه‌ایی رسیدن و خانوم مزون دار هم دیگه اونجا کار نمیکنه. تو ذهنم هزاران هزار سوال بود که جوابشو نمی‌دونستم!! مامان زد به شونه‌ام و گفت: ـ بردیا؟؟ خوبی؟ به چی داری فکر میکنی؟؟ سریع گفتم: ـ مامان من باید برم بیرون! کار دارم. بعدش بدون اینکه منتظر جواب مامان باشم از خونه زدم بیرون. به آرش زنگ زدم تا آدرس دقیق کافه و خونه آرمان و زنشو برام پیدا کنه. آرش پشت تلفن بهم گفت: ـ بردیا اینکاری که داری می‌کنی دیوونگیه! اگه با دعوا و داد و بیداد بخوای پیش بری، خیلی راحت میتونن از دستت شکایت کنن. با عصبانیت گفتم: ـ باید جواب یکسری از سوالا رو بگیرم آرش. نمیتونم بی‌تفاوت باشم! آدرسشونو بفرست. آرش یه هوفی کرد و گفت: ـ خیلی خب، سر راه منم سوار کن تا با همدیگه بریم. منم با سرعت بالا رانندگی کردم و خودمو به آرش رسوندم و رفتیم به آدرس کافه آرمان و حانیه. آرش مدام بهم هشدار میداد که خونسرد باشم و آرامش خودمو حفظ کنم اما دست خودم نبود. وقتی رسیدیم دیدم که چه چیزی درست کردن. این زن و شوهر دوزاری حتی تو خواب خودشونم نمیدیدن که صاحب همچین جایی بشن و همچین ویلایی اون سمت بگیرن. آرش همینطور که داشت به کافه نگاه می‌کرد گفت: ـ بردیا بنظرم اینا گنج پیدا کردن. نظر تو چیه؟! همینطور که حرص می‌خوردم گفتم: ـ الان معلوم میشه. و سریع از ماشین پیاده شدم و از پشت صندوق یه گالن بنزین برداشتم و خواهش آرش و در راستای اینکه آروم باشم رو بی‌جواب گذاشتم. کافه اون ساعت اونقدر شلوغ نبود و حانیه با دیدن من یکم دستپاچه شد اما سریع خودشو جمع کرد و از پشت میز اومد این سمت و گفت: ـ اینجا چیکار داری؟؟ همینجور که از عصبانیت، فکم می‌لرزید گفتم: ـ شوهر عوضیت کجاست؟؟ با خشم بهم نگاه کرد و گفت: ـ درست حرف بزن! آرش دستامو داشت و می‌گفت: ـ بردیا لطفاً آروم باش!
  3. #سیصد و نود و یکمین متن نیمه‌شب یکی از عجیب ترین حس‌ها اونجاییه که پیش خودت فکر میکنی "چقدر دلم واسه این لحظه تنگ میشه " در حالی که هنوز تموم نشده. 1:01 بیست و نهم خرداد
  4. پارت صد و بیست و یکم خمیازه‌ایی کشیدم و گفتم: ـ بد نیستم! ـ آهو سر خاک مادرش بود؟؟ ـ آره همونجا بود خیلیم حالش بد بود! تب کرده تا صبح بالا سرش نشسته بودم. آرش خنده معناداری کرد و گفت: ـ می‌بینم که خیلی نگران حالش شدی آقا معلم. ـ مسخره بازی رو بذار کنار آرش! بگو برای چی زنگ زدی؟ ـ راستش زنگ زدم بگم که زنداداشش اینا یه ویلا سمت شهرک غرب گرفتن و اون مغازه‌ایی که توی محل داشت و فروخت و یه کافه اونجا اجاره کردن و زن و شوهر اونجا مشغولن؟؟ با تعجب پرسیدم: ـ آرمان و زنش ویلا اجاره کردن؟؟! آرش گفت: ـ منم خیلی تعجب کردم ولی آره. ـ اینهمه پول از کجا آوردن؟؟ این پسره آب تو بساطش نداشت و بدهیشو من داده بودم که! ـ تازه یه چیز دیگه هم فهمیدم که خیلی توجهم و جلب کرده بود. ـ چی شده؟ ـ خانوم رئوفی هم مزونش و به یه زنه دیگه اجاره داده. با هر حرف آرش بیشتر متعجب می‌شدم!! چه اتفاقی داشت میفتاد؟؟! بعد از یه مکث طولانی گفتم: ـ بنظرم یه کاسه‌ایی زیر نیم کاسه این موضوعه. ـ منم همین نظرو دارم بردیا! باید بفهمیم داستان چیه! همین لحظه مامان اومد پیشم که سریع گفتم: ـ خیلی خب آرش، بعدا باهات حرف میزنم. مامان با چشم غره ازم پرسید: ـ بالاخره پیداش کردی! ـ آره. ـ کجا تشریف داشته؟!
  5. پارت صد و بیستم خیلی تب داشت و واقعا نگرانش بودم. بهم می‌گفت: ـ بردیا باورم کردی؟؟ اما من جوابی نداشتم که بهش بدم و فقط میگفتم: ـ آروم باش آهو! یکم آروم باش لطفاً. دوباره گذاشتمش رو تخت و حوله رو خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم. تا نزدیکای صبح بالای سرش نشستم تا بالاخره تبش یکم پایین اومد و اینقدر خسته بودم که بالای سرش خوابم برد. صبح با تکون دادنای فخری خانوم از خواب بیدار شدم. فخری خانوم گفت: ـ پسرم؟؟ چیزی شده؟؟ چرا بالا سرش خوابیدی! یه دستی به سر و روم کشیدم و عادی گفتم: ـ خیلی تب داشت. یکم امروز بیشتر حواستون بهش باشه لطفاً. فخری خانوم قبل از اینکه از در اتاق بیرون برم، گفت: ـ بردیا! ـ جانم؟! ـ البته در حد من نیست پسرم اما حس میکنم دارین در حق این دختر ظلم میکنین. من واقعا نمیتونم باور کنم یه دختربچه تو این سن آدم کشته باشه! چطور به فخری خانوم باید میگفتم که منم نمیتونم باور کنم اما با شرایطی که ایجاد شده مجبورم باور کنم! لبخند غمگینی زدم و چیزی نگفتم‌. داشتم می‌رفتم پایین که دوباره رو به فخری خانوم گفتم: ـ فخری خانوم من امروز مدرسه نمیرم. هر اتفاقی افتاد بهم زنگ بزنین! ـ باشه پسرم. داشتم می‌رفتم پایین که گوشیم زنگ خورد. آرش بود برداشتم: ـ چطوری آقا معلم؟
  6. #سیصد و نودمین متن نیمه‌شب دلخور از همگان مى‌نشست و به ماه خيره می‌شد مى‌دانست كه او نگاه‌هاى تنها را خيلى خوب مى‌شناسد. 20:20 بیست و نهم خرداد
  7. #سیصد و هشتاد و نهمین متن نیمه‌شب مثل سیگار روشنی که نه کشیدی و نه خاموشش کردی لای انگشتات باقی موندم، آیا فراموش کردی که در حال سوختنم؟ 15:15 بیست و نهم خرداد
  8. پارت صد و نوزدهم همینجوری که دستشو محکم توی دستم میفشردم گفتم: ـ خیلی خب، نمیخواد الان به این چیزا فکر کنی! یهو بهم نگاه کرد و گفت: ـ ولی بردیا اگه این اتفاق برای تو میفتاد، من از روی چشمات می‌فهمیدم که تو اینکارو نکردی! حتی اگه تمام دلایل بر علیهت بود. چیزی نداشتم بگم!! واقعا اگه این اتفاق برای من میفتاد، واکنش آهو نسبت به این مسئله چی بود؟؟ منو باور می‌کرد یا حقیقتی که مقابلش بود؟! بقیه مسیر توی سکوت کامل سپری شد، ساعت تقریبا دو نصفه شب شده بود. آهو تو ماشین خوابش برده بود و راستش دلم نمیومد که بیدارش کنم! آروم تو آغوشم گرفتمش و بردم سمت اتاقمون. وقتی رو تخت گذاشتمش، دستم و روی پیشونیم گذاشتم و دیدم که خیلی تب داره! وقتی تو اون سرما خودش و رو سنگ قبر یخ ول می‌کنه، معلومه که اینجوری میشه. بدون اینکه سروصدایی ایجاد کنم، راه افتادم سمت آشپزخونه و وسایل مورد نیاز و برداشتم. یه لیوان آبلیمو و عسل براش درست کردم و آروم صداش زدم : ـ آهو؟؟ آهو...چشماتو باز کن! با بی رمقی گفت: ـ نمی‌تونم! چشمام خیلی می‌سوزه. ـ بخاطر اینه که تب داری! بیا یه قلوپ از اینو بخور... یهو دیدم دوباره داره گریه می‌کنه و میگه: ـ بخدا من...من کاری نکردم بردیا! من کیان و نکشتم. یه هوفی کردم و زیرلب گفتم: ـ دوباره داره هزیون میگه! باشه مثل اینکه چاره‌ایی نیست. باز بغلش کردم و بردمش سمت سرویس بهداشتی و چند دور با آب صورتش و کامل شستم.
  9. #سیصد و هشتاد و هشتمین متن نیمه‌شب من سخت‌گیر نیستم، ارزش قائلم. برای روانم، برای زندگیم، برای انرژیم و از همه مهم‌تر برای وقتم. 2:02 بیست و هشتم خرداد
  10. #سیصد و هشتاد و هفتمین متن نیمه‌شب ‏فکر می‌کنم معنی دوست داشتن همین باشد، تو را ترک نکنند حتی وقتی که خودت هم پشت خودت نماندی. 21:21 بیست و هشتم خرداد
  11. پارت صد و هجدهم گوشی و قطع کردم و رفتم سمت قبرستون. این دختر چش شده بود؟؟ اگه اونجا هم نباشه دیگه میرم اداره پلیس و تا صبحم خودم دنبالش میگردم تا پیداش کنم. ماشینو پارک کردم سمت قبرستون و پیاده شدم و صدای ناله زنی به گوشم خورد! صداشو شناختم...خودش بود. خودشو روی قبر رها کرده بود و داشت اشک می‌ریخت! از صدای پاهام متوجه شد و برگشت سمتم و نگاهم کرد. دماغشو کشید بالا و با هق هق گفت: ـ تو اینجا چیکار...چیکار می‌کنی؟؟ خیلی دلم به حالش سوخت. نمی‌تونستم الان بهش اونقدر سخت بگیرم. کتمو انداختم رو شونش و آروم گفتم: ـ بلند شو!! سرما میخوری... دوباره خودشو ول کرد روی قبر و گفت: ـ نمی‌خوام! می‌خوام امشب پیش مامانم باشم! خسته شدم از این دنیا...از آدماش... کنارش نشستم و هیچی نگفتم. سعی کردم تو آغوش بگیرمش...اونم دیگه مقاومت نکرد و شروع کرد به گریه کردن و گفت: ـ چرا اومدی دنبالم؟؟ نمی‌خوام دیگه به اون جهنم برگردم! ـ پاشو آهو؛ سرما میخوری... ـ نمی‌خوام بردیا، برو...خونه مادریم و برای فروش گذاشتن! اونجا کلی خاطره دارم. آرمان چطور تونستن اینکارو کنه؟؟! ـ الان نمی‌خواد به این چیزا فکر کنی! اصلا رمقی برای بلند شدن نداشت. آروم گرفتمش تو بغلم و بردمش سمت ماشین! دستاش و صورتش یخ کرده بود. دستش و آروم گرفتم بین دستاش و گفتم: ـ گرسنته؟ اما جوابمو نداد. دوباره پرسیدم: ـ این موقع شب چرا اومدی اینجا آهو؟؟ آب دهنش و قورت داد و گفت: ـ اومده بودم از حانیه بپرسم که چرا تو دادگاه دروغ گفته!! اما دیدم خونه رو برای فروش گذاشتن. شماره منم بلاک کرده.
  12. پارت صد و هفدهم این خونه با تمام امکانات داخل به فروش می‌رسد. یعنی آرمان و زنش از اینجا رفته بودن؟؟ خیلی برام عجیب بود!! سریع زنگ زدم به آرش! آرش که مشخص بود خوابیده بود، با صدای خواب آلودگی گفت: ـ چی شده بردیا؟؟ سریع گفتم: ـ اونا از اینجا رفتن آرش! آرش یکم مکث کرد و دوباره پرسید: ـ چی میگی بردیا؟؟ کیا؟؟ ـ آرمان و زنش، خونه رو برای فروش گذاشتن و از اینجا رفتن! آرش گفت: ـ خب به سلامتی! برای اینم مگه باید غصه بخوریم؟! همینطور که سوار ماشین می‌شدم گفتم: ـ آرش من بوی خوبی از این قضیه به مشامم نمی‌رسه! لطفاً تحقیق کن ببین کجا رفتن؟ آدرسشونو می‌خوام. آرش با کلافگی گفتم: ـ ببینم تو این ساعت شب، دم در خونه اینا چیکار داری؟؟! ـ آهو گم شده! گفتم شاید اومده باشه اینجا...دارم دیوونه میشم. نمی‌دونم کجارو باید بگردم دیگه! آرش یکم فکر کرد و گفت: ـ نکنه رفته باشه سر خاک مادرش؟؟! راست می‌گفت! به مادرش خیلی وابسته بود اما آخه این موقع شب، قبرستون چیکار داشت؟!! آرش سریع گفت: ـ البته که این موقع شب نمیره قبرستون! زیرلب با زمزمه گفتم: ـ خیلی بهش فشار اومده! آرش که متوجه نشده بود، گفت: ـ صدات نیومد بردیا! چی گفتی؟ ـ هیچی بابا! ببین خبری گرفتی ازشون هر ساعتی که شد، حتما بهم زنگ بزن! آرش گفت: ـ چشم آقا معلم.
  13. #سیصد و هشتاد و ششمین متن نیمه‌شب زندگی‌ست دیگر، تکه تکه‌ات می‌کند و در انتها میان تکه‌هایت نوری از امید می‌تاباند. 14:14 بیست و هشتم خرداد
  14. پارت صد و شانزدهم اینقدر صدام بلند بود که فخری خانوم و مامان هم خودشونو به اتاق پریسا رسوندن. مامان با تعجب گفت: ـ چی شده پسرم؟؟ این سروصداها برای چیه؟ دستی به پیشونیم کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم و گفتم: ـ مامان، آهو کجاست ؟؟! مامان یه‌تای ابروشو داد بالا و گفت: ـ از کی تا حالا راجب اون قاتل از اعضای خانواده‌ات حساب پس میگیری بردیا؟؟! دوباره با فریاد گفتم: ـ مامان تا زمانی که اون تو خونه ماست، مسئولیتش با منه. بهم بگو کجاست؟؟ مامان یه نگاه ریزی به پریسا کرد که پریسا با بغض گفت: ـ مامان بخدا من نمی‌دونم کجاست؟؟ از ترس اینکه نبینمش تا اعصابم خورد نشه، اصلا از اتاقم بیرون نمیام. فخری خانوم که تا اون لحظه ساکت بود، گفت: ـ نزدیکای غروب گفته بود که می‌ره یکم قدم بزنه و هوا بخوره...بهش زنگ زدم اما جواب نداد. مامان زیرلب گفت: ـ بره برنگرده ایشالا! سریع از اتاقشون اومدم بیرون و خودمو به ماشین رسوندم!! یعنی کجا رفته بود؟؟ خیلی ترسیده بودم!! اما واقعا برای خودمم عجیب بود که چرا برای دختری که قاتل برادرم بود، اینقدر نگران بودم!! اصلا نمی‌دونستم از کجا باید شروع به گشتن کنم! اول از همه گفتم برم سمت خونشون، شاید اونجا باشه و برگشته باشه پیش برادر آشغالش...اما وقتی که رفتم با اعلامیه‌ایی که تن در خونه زده بود، خیلی تعجب کرده بودم.
  15. #سیصد و هشتاد و پنجمین متن نیمه‌شب من تظاهر کردم که درد نداره. اما دردش تمام استخوان‌های سینم‌رو شکست. 12:12 بیست و هشتم خرداد
  16. پارت صد و شانزدهم آرش سریع گفت: ـ ما که نمی‌دونیم قبلش پریسا چی بهش گفته؟! شاید واقعا تحریکش کرده باشه! گفتم: ـ یعنی اون زنه مزون دار و زنداداشش هم داشتن شهادت دروغ میدادن؟؟! آرش یکم فکر کرد و گفت: ـ چیزی که با عقل منم جور درنمیاد، شهادت این دوتا آدمه...آخه چرا باید راجب یه چنین مسئله‌ایی دروغ بگن؟؟! آه بلندی کشیدم و گفتم: ـ نمی‌دونم والا؛ عقل منم به جایی قد نمی‌ده! آرش مدام از همون روز ازم می‌پرسید! حتی منم دنبال یه راهی برای تبرئه کردنش بودم اما نبود. می‌گفت که کیان باهاش تماس گرفته اما وقتی گوشیش بررسی شد، هیچ رنگی از میان تو گوشیش نبود! نزدیکای ده شب بود که به خونه برگشتم. همه خوابیده بودن و منم آروم رفتم سمت اتاق اما در کمال تعجب وقتی درو باز کردم، دیدم کسی تو اتاق نیست!! برق و روشن کردم و رفتم سمت سرویس بهداشتی و چند تقه به در زدم: ـ آهو؟؟ اونجایی؟؟ اما وقتی صدایی نشنیدم، درو باز کردم و دیدم کسی اونجا نیست!! یعنی کجا رفته بود؟؟ نکنه بازم پریسا بلایی سرش آورده باشه!! با توپ پر رفتم تو اتاق پریسا و با عصبانیت در اتاقش و باز کردم. ده متر از رو تختش پرید: ـ بردیا؟؟ چیشده؟؟ همینجوری که از عصبانیت نفس نفس میزدم، گفتم: ـ آهو کجاست؟؟ پریسا هم با بی‌تفاوتی گفت: ـ چمیدونم؛ مگه من نگهبانشم؟؟! با فریاد بلندتری گفتم: ـ جواب منو مثل آدم بده!! اون دختر کجاست؟؟
  17. پارت صد و پانزدهم همش ته ذهنم می‌چرخید و نمی‌دونم باید به صدای قلبم گوش میدادم یا صدای عقلم!! از اینکه باهاش این مدلی رفتار میکردم، بیشتر از اون عذاب می‌کشیدم! اما مجبور بودم واقع بینانه رفتار کنم. به آرش زنگ زدم و رفتم دفترش پیشش! تقریبا همه اتفاقات این ماه رو براش تعریف کردم. آرش بعد از کمی مکث و ور رفتن با ساعت شنی روی میزش، گفت: ـ بردیا والا منم حس میکنم در حقش داری بی انصافی می‌کنی. نمی‌دونم چرا نمیتونم باور کنم این دختر قاتل باشه! گفتم: ـ همه چیز بر علیهشه آرش. آرش گفت: ـ بنظرم نگه داشتنش تو اون خونه اصلا فکر خوبی نیست! اصلا امنیت جانی نداره. تایید کردم که آرش گفت: ـ بردیا این چیزایی که از پریسا گفتی بنظرم که واقعا عاشقت شده! خودت میگی بخاطر تو، به آهو حمله کرده. حتی من حس میکنم... به اینجا که رسید یکم مکث کرد که پرسیدم: ـ چی حس میکنی؟! آرش نگاهم کرد و گفت: ـ حس میکنم حتی تایمی که کیان زنده بود هم تو رو دوست داشت! آه عمیقی کشیدم و گفتم: ـ نمی‌دونم آرش! وضعیت روانم واقعا بهم ریخته. از آب شدن آهو بیشتر آب میشم. نمی‌دونم چرا بعد هر رفتارم باهاش عذاب وجدان میگیرم!! آرش لبخندی زد و گفت: ـ نمی‌خوای قبول کنی اما تو هنوزم به گوشه قلبت اون دختر و دوست داری بردیا! گفتم: ـ اون دختر قاتل... حرفامو قطع کرد و گفت: ـ داری با این حرفا خودتو گول میزنی بردیا! بنظر منم اون دختر قاتل نیست. چرا باید کیان و حذف کنه؟؟ به چی برسه ؟؟ گفتم: ـ اون صدای ضبط شده‌ایی که پریسا داد گوش کردیم...
  18. #سیصد و هشتاد و چهارمین متن نیمه‌شب من بلدم چطوری یکیو دوست داشته باشم اما.... نمی‌دونم چطوری باور کنم که یکی واقعا دوسم داره!! 12:12 بیست و هفتم خرداد
  19. پارت صد و چهاردهم پریسا دوباره با عصبانیت گفت: ـ وجودش آزارم میده بردیا، چرا اینو نمیفهمی؟؟ بردیا هم با عصبانیت گفت: ـ اون اینجا میمونه پریسا! بهتره با این موضوع کنار بیای. بعدشم با چاقو رفتی سمتش، میخواستی بکشیش؟؟ از کی تا حالا تو خونه با چاقو میگردی؟؟ سوالای بردیا، سوالات منم بود و راستش نه دلم یذره خوشحال شدم که بهم اهمیت میده! اما دلیل کارشو نمی‌دونستم. اعظم خانوم سریع لاپوشانی کرد و گفت: ـ دست خودش نبود بردیا! ادامه نده. بردیا هم گفت: ـ حواستون به کارایی که تو خونه انجام میدین باشه، تصمیمات منو زیر سوال نبرید. بعدش با عصبانیت از خونه رفت بیرون. ( بردیا ) مامان اینا شک کرده بودم و میخواستن آهو رو ببرن دکتر و من نمی‌خواستم بهشون چنین اجازه‌ایی بدم! چون اصلا منو آهو کنار هم نمیموندیم و اگه اینا این موضوع رو می‌فهمیدن دیگه نمیذاشتن آهو تو خونه بمونه! عصبانیت بیشتری از جایی شروع شد که فهمیدم با چاقو بهش حمله کرده! پریسا از کی این مدلی شده بوذ؟! آخه مگه چاقو دست گرفتن به همین راحتی بود؟؟! تو سرم هزارتا سوال می‌چرخید. هر روز می‌دیدم که می‌ره حیاط و برای پرنده و گربه‌ها غذا می‌بره و باهاشون سرگرم میشه و سوال من این بود کسی که اینقدر مهربونه چطور می‌تونه آدم کشته باشه؟!
  20. #سیصد و هشتاد و سومین متن نیمه‌شب بنظر من که باید قلب آدم درد بگیره تا بالاخره مغزش یاد بگیره! 00:00 بیست و ششم خرداد
  21. پارت صد و سیزدهم بردیا پرسید: ـ کی اینو بهت گفت؟ گفتم: ـ امروز پریسا با چاقو اومده بود تو اتاق نزدیک بود بهم حمله کنه که مادرت جلوشو گرفت! یهو با صدای بلند گفت: ـ چی؟! نگاش کردم!! ته نگاهش اون نگرانی رو دیدم اما سریع خودشو جمع کرد و گفت: ـ البته طبیعیه! بهرحال هنوز نتونسته با قاتل شوهرش تو خونه کنار بیاد! گفتم: ـ الان چی میشه؟؟؟ عادی گفت: ـ بدون اجازه من نمیتونن اینکارو کنن! دیگه چیزی نگفتم! به این فکر می‌کردم که بعضاً بردیا بابت یکسری رفتارایی که باهام می‌کردن یجوری واکنش نشون میداد که انگار هنوز من براش مهمم! اما حس میکنم با این حرفا دارم خودمو گول میزنم!! گرچه فخری خانوم هم بر این باوره که بردیا هنوزم عاشق کنه و جلوی خودشو میگیره اما من اصلا این موضوع رو قبول نداشتم و حس می‌کردم بردیا دیگه هیچوقت نمیتونه مثل سابق دوسم داشته باشه!! حداقل تا زمانی که من ثابت نکنم که قاتل برادرش نیستم، نمیتونه دوسم داشته باشه!! وقتی که رفت پایین یکم سرو صدا به گوشم رسید که ناخودآگاه کنجکاو شدم و آروم درو باز کردم و همون بالا وایستادم تا ببینم چی میگن...بردیا با عصبانیت رو به اعظم خانوم گفت: ـ از کی اجازه گرفتی مامان؟؟ وقتش که برسه اون دختر باردار میشه! هنوز غم برادرم برام تازگی داره...نمیتونم به همین راحتی این موضوع رو هضم کنم. پریسا با داد و بیداد گفت: ـ منم نمیتونم این موضوع رو هضم کنم که این قاتل و مدام جلوی چشمم ببینم بردیا! بردیا هم با عصبانیت گفت: ـ تا جایی که من می‌دونم از اتاقش اونقدری بیرون نمیاد که شما بخواین ببینینش!
  22. #سیصد و هشتاد و دومین متن نیمه‌شب من تظاهر کردم که درد نداره. اما دردش تمام استخوان‌های سینم‌رو شکست. 19:19 بیست و ششم خرداد
  23. #سیصد و هشتاد و یکمین متن نیمه‌شب امیدوارم روزی که نجات پیدا کردی، زندگی چیزهای مورد علاقه‌ات رو ازت نگرفته باشه عزیزم‌. 16:16 بیست و ششم خرداد
  24. پارت صد و دوازدهم از اینکه پریسا مادرشوهری داشت که اینقدر دوسش داشت، واقعا به حالش غبطه میخوردم اما باید این مسئله رو خیلی سریع با بردیا درمیون بذارم. اگه منو ببرن دکتر، متوجه میشن که با بردیا هیچ رابطه‌ایی نداشتم و خیلی بد میشه! بعد آروم کردنش، پریسا رو از اتاق من برد بیرون و رو بهم گفت: ـ امروز به هیچ عنوان از این اتاق بیرون نمیای! نمی‌خوام پریسا با دیدن تو حالش بدتر بشه! چیزی نگفتم و فقط بغض کردم. بردیا از اون روزی که رفتم رو بالکن، درشو قفل کرده بود و نمی‌تونستم درشو باز کنم و عملا اینجا توی این اتاق زندانی شده بودم. نزدیکای ظهر بود که بالاخره بردیا اومد بالا و بدون سلام رفت سمت کمد لباساش تا لباسشو عوض کنه، نمی‌دونستم دقیقا باید از کجا شروع کنم و این مسئله رو بهش بگم!! تو این یکماهی که اینجا بودم، بجز چند کلمه بیشتر باهام حرف نزده بود و هر روز از این حرف مردنش بیشتر می‌سوختم‌. فقط بعضی اوقات که خوابیده بود، به یاد قدیم می‌رفتم کنار کاناپه روی زمین مینشستم و بهش خیره میشدم. از اینکه چقدر راحت از عشقمون گذشت و منو باور نکرد! عشقمون و خاکستر کرد! متوجه شد که دو ساعته بهش زل زدم، تیشرتش و پوشید و با چشمانی بی‌تفاوت رو بهم گفت: ـ باز چیه؟؟ چی میخوای؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفت: ـ بردیا...اممم...راستش...نمی‌دونم از کجا باید شروع کنم! بردیا با بی‌حوصلگی گفت: ـ اگه بازم میخوای حرفای تکراری بزنی و بگی که تو کیان و... حرفشو قطع کردم و یکسره گفتم: ـ بردیا مامانت و پریسا می‌خوان منو ببرن دکتر! یهو انگار گوشاش تیر کشید! برگشت سمتم و با تعجب نگام کرد و گفت: ـ دکتر؟!! این دیگه از کجا درومد؟؟! گفتم: ـ می‌خوان ببینن اصلا...اصلا میتونم باردار بشم یا نه!
  25. #سیصد و هشتادمین متن نیمه‌شب هر کسی تو رو در بین اقیانوس رها کرد دیگه حق نداره بدونه کوسه‌ها باهات چیکار کردن!! یا اینکه تو چجوری خودتو به ساحل رسوندی! 13:13 بیست و ششم خرداد
×
×
  • اضافه کردن...