رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #دویست و نود و هشتمین متن نیمه‌شب من اصولا آدم موندنی هستم... اجازه میدم آدما تا جایی که می‌ارزن؛ ناامیدم کنند، اشتباه کنن و من ببخشمشون! که اگه رفتم دیگه هیچوقت برنگردم 10:10 بیست و یکم اردیبهشت
  2. پارت صد و سی و یکم همین لحظه پرستارها برانکاردی آوردن، دکتر هم سریع به سمت تخت اومد و ازم پرسید. - چه اتفاقی افتاده؟ همون‌طور که هم‌زمان، همراه تخت می‌رفتم و نگاهم به دخترم بود، گفتم: - نمی‌دونم آقای دکتر! خیلی می‌لرزید؛ یهو هم غش کرد و خون دماغ شد! دکتر با چراغ کوچولوی تو دستش یه دور چشم‌های باور رو باز و بسته کرد و ازم پرسید. - چند ساله‌شه؟ تا به حال سابقه‌ی بیماری داشته؟ اشک‌هام و پاک کردم و گفتم: - چهارده سالشه. نه آقای دکتر، بچه‌م سالم بود تا قبل از این اتفاق! یکی از پرستاران گفت: - دکتر، بیمار فشار خونش خیلی پایینه؛ نبضشم کند میزنه! دکتر گفت: - احتمالا چیزی مصرف کرده! توی اتاقی بردنش. داشتم پشت سرش می‌رفتم که دکتر نگهم داشت و گفت: - شما لطفا همینجا منتظر بمونین! - اما آقای دکتر من باید پیش دخترم باشم. بگین بهم که چش شده! دکتر گفت: - لطفا منتظر باشید تا من بهتون اطلاع بدم. و دکتر هم وارد همون بخش شد و در رو پشت سرش بست. به دیوار پشت سرم تکیه دادم، آروم روی زمین خودم رو ول کردم و نشستم. خدایا، ازت خواهش می‌کنم دخترم چیزیش نشه؛ اگه می‌شه جون من رو بگیر اما دخترم سالم بمونه. خدایا، من جواب غزل رو چی بدم؟ بهش بگم رفتم دنبال دخترم و بچه‌م توی بغلم مثل یه جنازه بود؟ خدایا، خواهش می‌کنم بچه‌م رو بهم برگردون! همین لحظه کوهیار و مهدی اومدن پیشم، مهدی زیر بازوم رپ گرفت و بلندم کرد. گفت: - داداش تورو خدا با خودت این‌جوری نکن! غزل اینا دارن میان بیمارستان. خواهش می‌کنم قوی باش!
  3. پارت شانزدهم خندیدم و گفتم: ـ اگه میدونستم اینقدر ناراحت میشی، برنمیگشتم! آرش سریع گفت: ـ دیوونه‌ایی پسر؟؟ معلومه که خوشحال شدم. بالاخره به حرف خاله گوش دادی و برگشتی! قطع کن الان آماده میشم. آرش از دوستای بچگیم بود که تمام جیک و پوکمون باهم بود و الان برای خودش یه وکیل کاربلد شده بود. علاوه بر مامان آرش هم خیلی بهم اصرار می‌کرد برگردم و از یه جایی به بعد که دید من مرغم یه پا داره، خودش یه چندباری حدود دو سه روز اومد پیشم و به یاد گذشته باهم وقت گذروندیم. حالا وقتش رسیده بود که من سوپرایزش کنم. از اون تایمی که بهم گفت داره آماده میشه حداقل نیم ساعت گذشته بود. تنها چیزی که کلافه‌ام می‌کرد، منتظر موندن بود چون من خودم به شخصه آدم دقیق و آن‌ تایمی بودم. بهش زنگ زدم که بعد سه‌تار بوق جواب داد و با کلافگی گفتم: ـ آرش داری عروس میشی؟؟ نیم ساعته من پایین منتظرتم! شانس آوردی دختر نشدی! آرش هم طلبکارانه گفت: ـ چقدر غر میزنی بردیا، دو دیقه صبر کن! برم توپ و از انباری بیارم... ـ بجنب! پنج دقیقه بعد از مکالمون، بالاخره آقای وکیل تشریف فرما شد! از ماشین پیاده شدم و با دیدنم اومد سمتم و گفت: ـ نیومده غر زدنات و شروع کردی آقا معلم! رفتم بغلش کردم و گفتم: ـ آرزو به دل موندم یکبار تو همون ساعتی که بهت گفتم آماده باشی! صندوق و زدم بالا و توپ و آب معدنی ها رو گذاشت داخل و گفت: ـ خب من باید شمرده شمرده کارام و انجام بدم! سوار ماشین شدیم و گفتم: ـ احتمالا هم که موکلات و با این همه آرامش، دق میدی!
  4. #دویست و نود و هفتمین متن نیمه‌شب زندگی برات آسون نیست اگه یه ذهن بیش از حد درگیر و یه قلب بیش از حد احساسی داری! 22:22 بیستم اردیبهشت
  5. پارت صد و سی‌ام مهدی و کوهیارم با استرس سراغ ماشین مهدی رفتن. مهدی پشت فرمون نشست. انگار لب و دهنم رو به هم منگنه زده بودن؛ نمی‌تونستم هیچی بگم و خیره به صورت دخترم بودم. زیر چشم‌هاش کاملا گود رفته بود. مهدی همین‌طور که با سرعت رانندگی می‌کرد، گفت: - پیمان، پیمان حواست به منه؟ سرشو بالا نگهدار! کوهیار دستمالی به دستم داد و با چشم‌هایی پر شده از اشک گفت: - بگیر خون دماغشو پاک کن! یهو انگار تونستم حرف بزنم. با لرزش صدام گفتم: - شماها چه مرگتونه؟ یه جوری رفتار می‌کنین انگار بچم مُرده؛ خودتونو جمع کنین! دخترم حالش خوب می‌شه؛ نمی‌ذارم هیچ اتفاقی براش بیوفته! محکم بغلش کردم. سرش رو بوسیدم و همین‌جور که اشک می‌ریختم، گفتم: - دخترم، صدای منو می‌شنوی بابا؟ چشماتو باز کن عزیزم... دست سردش رو محکم توی دستام گرفتم و گفتم: - نگاه کن، بابا اومده پیشت... چشماتو باز کن بابایی... اما دریغ از کوچیکترین عکس العملی! محکم تر توی بغلم تکونش دادم و با صدایی بلند، از عمق وجود فریاد زدم. - باورم، چشماتو باز کن بابایی! رو به مهدی گفتم: - مهدی سریع‌تر برو دیگه! چرا به این بیمارستان کوفتی نمی‌رسیم؟ دوباره زیر گوش دخترم گفتم: - طاقت بیار عزیزم؛ الان می‌رسیم! همین حین، مهدی توی حیاط بیمارستان پارک کرد. سریع در ماشین رو باز کردم، پیاده شدم و با صدایی بلند فریاد زدم. - کمک کنین؛ دکتر کجاست؟
  6. پارت پانزدهم پریسا و مامان جفتشون از این جدیت من جا خوردن، دستمال و برداشتم و لبم و پاک کردم که پریسا گفت: ـ من...من فقط منظورم این بود که... از سر میز بلند شدم که مامان پرسید: ـ بردیا جان کجا میری؟! گفتم: ـ می‌خوام برم پیش آرش، اگه بعدا بفهمه اومدم و بهش نگفتم، ازم دلخور میشه... مامان با خواهش اومد سمتم و گفت: ـ پسرم باز سفارش نکنما، شب خودتو برسون. چیزی نگفتم...پریسا همینطور خیره نگام می‌کرد. فقط باهاشون خداحافظی کردم و از خونه اومدم بیرون. یه چیزی توی پریسا بود که آزارم میداد...منم مثل بابا هیچوقت موافق این نبودم که میان با همچین دختر از خود راضی ازدواج کنه، بنظرم لیاقتش خیلی بیشتر از اینا بود اما طبق معمول مامان کار خودشو کرد و برادر بیچاره‌ام برخلاف من نتونست حرفی بزنه اما من از تو چشماش می‌خوندم که خوشبخت نیست...با اینکه پریسا با من خیلی خوب بود، اما من از اینهمه توجه و نگاهش به خودم اصلا خوشم نمیومد! چون متوجه بودم که کیان هم از رفتار زنش ناراحت میشه اما انگار چون من برادرش بودم، نمی‌تونستم حرفی بزنه. یادمه اون اوایل که ازدواج کرده بودن، کیان خیلی اصرار داشت یکی از زمینامون و بفروشم و یه خونه بخرن و مستقل بشن اما طبق معمول پریسا خانوم رو حذف خودش وایستاد و اصرار کرد که تو همین خونه بمونن و مامان هم بخاطر اینکه عروسش ناراحت نشه، اینقدر زیر گوش میانی خوند تا بالاخره کیان هم راضی شد و اینجا موندن. من کلا عادت به شب بیداری دارم...قبل از اینکه از اینجا برم، یهو می‌دیدم نصفه شب بجای اینکه کنار شوهرش باشه، با لباس خواب نیومد کنار من تو سالن می‌نشست و شروع به حرف زدن باهام می‌کرد. ولی خدای من شاهده که حتی نگاهش هم نمی‌کردم و سریعاً بحث و جمع می‌کردم و می‌رفتم تو اتاقم. فکر اینکه برادرم راجب من فکر دیگه‌ایی کنه، واقعا برام عذاب آور بود بعلاوه اینکه پیش وجدان خودمم شرمنده می‌شدم. حالا که بعد شش سال هم برگشتم بازم ولکن نیست و نمی‌دونم از روی صمیمیته یا چیزه دیگه اما مدام دلش میخواد خودشو بهم نزدیک کنه که من واقعا سختمه! نمی‌دونم شایدم من دارم بیخودی قضاوت میکنم و زیادی بهش گیر دادم. سوار ماشین شدم و به آرش رفیق بچگیم که تا الآنم باهاش رفیق بودم، زنگ زدم: ـ به رفیق قدیمی...کجاهایی آقا بردیا؟ خندیدم و گفتم: ـ ده دقیقه دیگه پایین باشد به یاد گذشته به دست بسکتبال باهم بازی کنیم. آرش با تعجب پرسید: ـ داری شوخی میکنی؟؟ واقعا برگشتی بردیا؟؟
  7. #دویست و نود و ششمین متن نیمه‌شب چقدر سعید شهروز این قسمت شعرشو قشنگ خونده: بخواب گل شکستنی، که دنیا دیدن نداره؛ گلای خشک کاغذی که دیگه چیدن نداره؛ بخواب که دیگه تو دنیای ما، چراغی روشن نمیشه، با دست سرد آدما.... 14:14 بیستم اردیبهشت
  8. پارت صد و بیست و نهم بازم با گریه گفت: - بابا لطفا برو! پیشونیم رو خاروندم و گفتم: - باور تو می‌دونی من تو رو اینجا نمی‌ذارم. بیا بریم. تمام وجودش می‌لرزید؛ بچه‌ی من چه بلایی سرش اومده بود؟ به سمتش رقتم که خودش رو عقب کشید و گفت: - دخترم... با عصبانیت رو بهم گفت: - بابا اینقدر باهام خوب رفتار نکن؛ من نمیام! نتونستم دیگه صبر کنم. رو به مهدی گفتم: - مهدی برو وسایلشو از داخل بیار! مهدی هم بی هیچ حرفی داخل خونه رفت. باور گفت: - بابا تو رو خدا... دستش رو گرفتم و گفتم: - بریم باور! مقاومت می‌کرد که نبرمش. یهو همون‌جوری که التماس می‌کرد، دیدم که پخش زمین شد و قلب من هم ایستاد. چه بلایی سر بچه‌م اومده بود؟ کوهیار سریع دوید و با استرس گفت: - چش شده پیمان؟ من همین‌جور مات و مبهوت بهش نگاه می‌کردم، شوکه شده بودم. کوهیار به صورتش می‌زد و رو بهم می‌گفت: - پیمان! پیمان، به خودت بیا؛ از بینیش داره خون میاد! داشت از دستم می‌رفت؛ خدایا خودت بهم رحم کن! زیر کمرش دست انداختم و بغلش کردم؛ طوری که عین یه جسم بی‌جان تو بغلم افتاده بود. خون تو رگ‌هام خشک شده بود که دخترم و این مدلی دیدم!
  9. پارت صد و بیست و هشتم اما جوابم رو نمی‌داد و سرش رو پایین انداخته بود. ازش پرسیدم. - اگه دلت تنگ شده بود، چرا بهم همچین پیامایی می‌دادی عزیزم؟ چرا بهت زنگ م‌یزدم، جواب نمی‌دادی؟ بازم چیزی نگفت. فقط اشک می‌ریخت. اشک ریختنش بیشتر دلم رو آتیش می‌زد. اشک‌هاش رو پاک کردم و گفتم: - گریه نکن بابا! یهو چشمم به اون پسره‌ی الدنگ افتاد که پشت سرش ایستاده بود. با عصبانیت به سمتش رفتم و گفتم: - تو کی هستی؟ به چه جرئتی دختر منو اینجا نگه داشتی؟ یدونه محکم توی گوشش خوابوندم که پخش زمین شد؛ اما دلم خنک نشد. روی شکمش نشستم. محکم به صورتش میکوبیدم و می‌گفتم: - نکنه تو بچه‌ی منو مجبور می‌کردی همچین پیامایی بده؟ باور به سمتم اومد. مدام التماس می‌کرد که ولش کنم، مهدی و کوهیار هم اومدن؛ اما من ولکن نبودم! تا اینکه باور با صدایی بلند گفت: - بابا کسی منو مجبور به کاری نکرده! با گفتن این جمله از حرکت ایستادم. به سمتش چرخیدم و با تته پته گفتم: - م... من... منظورت چیه؟! حرف چشم‌هاش و زبونش باهم فرق داشت. گفت: - بابا من... من می‌خوام اینجا باشم. نمی‌خوام برگردم خونه! زبونش اینو می‌گفت؛ اما چشم‌هاش خواهش می‌کرد که با خودم ببرمش. سعی کردم عصبانی نشم. گفتم: - بیا بابا... بریم با همدیگه تو خونه حرف می‌زنیم.
  10. پارت چهاردهم مامان اومد مقابلم نشست و گفت: ـ خب تو یبار ببینش اگه گفتی نه من کنسلش میکنم. با جدیت بهش نگاه کردم و گفتم: ـ مامان من دلم پیش یه دختره دیگست! اصلا اون از ذهنم بیرون نمیره که بخوام یکی دیگه رو ببینم. مامان با دلخوری نگام کرد و گفت: ـ خودت گفتی که اصلا نمیدونی دختره کیه! یه لقمه نون و پنیر گذاشتم تو دهنم و گفتم: ـ نمی‌دونم ولی پیداش می‌کنم. ـ چی بگم بهت بردیا!! خندیدم و گفتم: ـ بگو کار خودتو انجام بده پسرم! با چشم غره نگام کرد و گفت: ـ نه که تا الان انجام نمی‌دادی! شروع کردم به خندیدن که پریسا وارد آشپزخونه شد و با لبخند گفت: ـ اوه مادر و پسر خلوت کردین!! خدا محبتتونو زیاد کنه! مامان بهش لبخندی زد و گفت: ـ بیا دخترم، برات چایی بریزم؟؟ پریسا لبخندی بهش زدم و گفت: ـ نه مادرجون، صرف شده! بعدش رو به من گفت: ـ بردیا اگه امروز خسته میستی، بریم باهم شرکت؟؟ با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ من برای چی باید بیام شرکت؟! مگه کیان شرکت نیست؟ پریسا گفت: ـ چون تو کارای حسابداری خیلی خلاق‌تر از کیانی ، بخاطر همین بهت گفتم. با جدیت رو بهش گفتم: ـ برادر من همیشه کارش درسته!
  11. پارت سیزدهم آرمان قاشقشو محکم پرت کرد داخل بشقاب که باعث شد از جا بپرم، با عصبانیت گفت: ـ وقتی باهات حرف میزنن، مثل آدم جواب بده! با ترس نگاش کردم و گفتم: ـ داداش من که دیگه چیزی نگفتم! ـ پاشو جمع کن! اشتهامو کور کردی! کانیه زیر چشمی به آرمان نگاه کرد: ـ خیلی خب دیگه! با سرعت هر چی تمام تر سفره رو جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه تا بغضی که داشت خفم می‌کرد و رها کنم. آخه من چه گناهی کرده بودم تا باهام این مدلی رفتار می‌کردن؟؟ من که باهاشون کاری نداشتم...فکر کنم سرنوشت من اینه! آخه این برام بیشتر عذاب آوره که داداش تنی خودم باهام این مدلی رفتار می‌کنه! باورم نمیشه این آدم همون آدمیه که وقتی بچه بودم، منو می‌برد پارک و باهام وقت می‌گذروند و بستنی می‌خرید! بعضی اوقات به این فکر می‌کنم که یه آدم در گذر زمان چقدر می‌تونه عوض بشه! چی ممکنه سرش بیاد که با خواهر کوچیکتر از خودش این مدلی رفتار کنه؟! با همون چشمای گریون رفتم سمت اتاقم و طبق معمول با گریه به خواب رفتم. ( بردیا ) صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که فخری خانوم در حال گردگیری و مامانم طبق معمول تو آشپزخونست! با تعجب با خودم گفتم: ـ مگه سال تحویله؟؟ چه خبره تو خونه؟؟ رفتم تو آشپزخونه و مامان و که مشغول آشپزی بود، از پشت بغل کردم و مامان جا خورد و گفت: ـ ترسوندیم پسرم! خندیدم و گفتم: ـ صبح بخیر! ـ صبح تو هم بخیر، بشین برات صبحانه آماده کنم. رفتم پشت میز نشستم و پرسیدم: ـ مامان چه خبره سر صبح؟! مامان همون‌طور که وسایل صبحانه رو روی میز می‌چید گفت: ـ وا پسرم!! دیشب که بهت گفتم؛ امشب.. یه نوچی کردم و گفتم: ـ وای بازم اون قضیه!!
  12. #دویست و نود و پنجمین متن نیمه‌شب این قضیه که میگن دوستاتونو در جریان جزئیات رابطه‌تون نذارید کاملاً واقعیه، هر چی کمتر بدونن خیالتون راحت‌تره چون کسی قرار نیست حسودی کنه و هی راجب همه چی نظر بده و شما رو نسبت به طرف مقابل بد دل کنه، اونا نمیدونن که حرفاشون مستقیم روی رابطه ی شما تأثیر میذاره، شایدم میدونن و براشون مهم نیست. 10:10 بیستم اردیبهشت
  13. پارت دوازدهم با ترس و لرز از اینکه بازم حانیه یا خودش فر بزنن، سفره رو انداختم. حانیه همینجور بیخیال در حال تماشا کردن سریال ترکی مورد علاقش بود. بعد چند دقیقه آرمان اومد و سر سفره نشست و حانیه رو بهش گفت: ـ آرمان من شنبه نوبت ناخن دارم، مغازه رو تو باز کن! آرمان گفت: ـ حانیه من که بهت گفته بودم شنبه دارم میرم مکانیکی، کلید و بده به آهو اون باز کنه! تا لقمه اول و نخوردم، گفتم: ـ اما داداش من شنبه امتحان میانترم... آرمان با چشم غره نگام کرد و گفت: ـ رو حرف من حرف نزن! شهریه همون مدرست از رو فروش همین مغازه میاد! بغض کرده بودم...نمی‌شد یکبار با در خوش سر این سفره بشینم و چیزی به من ختم نشه! دیگه از دستشون خسته شده بودم! ولی چاره‌ایی نداشتم باید پیششون میموندم چون جایی برای رفتن نداشتم. حانیه که دید رفتم تو خودم، سعی کرد ادا آدم خوبا رو دربیاره و گفت: ـ خیلی خب حالا، امتحانتو بده بعد من زنگ میزنم مدرسه اجازت و میگیرم که بری مغازه رو باز کنی! آرمان گفت: ـ چقدر این مدرسه رو بزرگ کردین؟! مدرسه به چه دردش میخوره؟؟! پس فردا باید شوهر کنه بچه داری کنه...تو مدرسه که اینا رو بهش یاد نمی‌دن! حانیه یه لیوان دوغ برای خودش ریخت و گفت: ـ واسه همون شوهر کردنم، حداقلش اینه دیپلمش و باید بگیره آقا آرمان...حالا تو به ایناش کاری نداشته باش و غذاتو بخور! آرمان هم طبق معمول ساکت شد و دیگه حرفی نزد. من که کاملا غذا کوفتم شده بود. بازم یاد نگاه اون پسره تو قبرستون افتادم! اصلا این پسره کی بود؟؟ چرا اینقدر ذهن منو به خودش مشغول کرده بود؟؟ چرا از یادم نمی‌رفت...تو همین فکرا بودم که با صدای حانیه به خودم اومدم: ـ غذاتو بخور، می‌خوام سفره رو جمع کنم! گفتم: ـ اشتها ندارم، خودم جمع میکنم.
  14. پارت صد و بیست و هفتم با تعجب پرسیدم. - کجا بود؟ کوهیار گفت: - نمی‌دونم اونجا خونه‌ی کی بود؛ اما وقتی باور اون دختره رو از خونه بیرون انداخت، از توی کوچه دیدمش! دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم و گفتم: - پاشین بریم! کوهیار و مهدی بلند شدن. غزل به سمتم اومد و گفت: - پیمان! چشم‌هاش پر از غم بود؛ مثل خود من. دستم رو گرفت و گفت: - بدون دخترمون برنگرد! دست‌هاش رو بوسیدم و گفتم: - نگران نباش؛ میارمش! سپس با سرعت سوار ماشین شدیم و سمت همون آدرسی که کوهیار گفته بود، رفتیم. چون مهدی بهش سپرده بود که این دختره، نارین، رو تعقیب کنه. حدس من هم درست بود و همه چیز زیر سر نارین بود. دم در خونه پیاده شدیم. نمی‌دونستم قراره با کی روبرو بشم. آیفون رو زدم و با مهدی و کوهیار رفتیم و وارد حیاط شدیم. بعد از دو دقیقه در خونه باز شد. همون پسره که جلوی در کافه دیده بودم و پشت بندش باور از خونه بیرون اومدن. وقتی باور رو دیدم اصلاً نشناختمش؛ دخترم توی این چند روز چقدر لاغر شده بود، چقدر صورتش پژمرده شده بود! برای چند دقیقه به هم نگاه کردیم. نتونستم طاقت بیارم و به سمتش دویدم؛ اون هم همین‌طور. محکم بغلش کردم. عین پر کاه سبک شده بود؛ چه بلایی سرش اومده بود؟ موهاش رو نوازش کردم و گفتم: - دخترم؟ حالت خوبه؟ مثل بید می‌لرزید؛ چی شده بود؟ با گریه دوباره توی بغلم پرید و حینی که ریشم رو نوازش می‌کرد، گفت: - بابایی من خیلی دلم برات تنگ شده بود؛ خیلی زیاد! - منم همین‌طور دختر قشنگم! بذار نگات کنم؛ چت شده؟ چرا میلرزی؟ سردته؟
  15. پارت یازدهم ( آهو ) داشتم با مامان درد و دل می‌کردم که یه پسره اومد روبروم نشست. بی‌نهایت نگاهم می‌کرد اما نگاهاش برام آزاردهنده نبود، یه پسر خیلی خوشتیپ و قد بلند...فقط از این می‌ترسیدم یکی ببینه و به گوش آرمان برسونه! اون موقع دیگه فاتحه‌ام خونده بود. بنابراین سریع از جام بلند شدم و رفتم سمت خونه. انگار هوا هم دلش غم داشت و هر لحظه نزدیک بود سیل بیاد...توی مسیر حانیه هم مدام بهم پیام میداد که زود برم خونه! با سرعت از خیابونا می‌گذشتم تا برسم...وقتی رسیدم، آرمان هنوز نیومده بود. یه نفس عمیق کشیدم و درو با کلید باز کردم. حانیه طبق معمول با غرغر اومد سمتم و دست به کمر وایستاد و ازم پرسید: ـ تا الان داشتی تو قبرستون چیکار می‌کردی؟ بدون کوچیکترین حسی بهش نگاه کردم و گفتم: ـ داشتم با مادرم حرف میزدم حانیه! دلم خیلی براش تنگ شده بود! ـ بجای اینکه با مرده حرف بزنی یکم براش خیرات بده! اینجوری بیشتر هم ثواب می‌کنی! جوابشو ندادم و لباسم و پوشیدم و رفتم تو اتاقم...یهو یاد نگاه اون پسره افتادم. انگار قلبم داشت از سینه درمیومد! سریع تو آینه به خودم نگاه کردم و پرسیدم: ـ به خودت بیا آهو! حانیه از اونور داد و بیداد می‌کرد: ـ آهو بیا، شام امشب و آماده‌کن! بخدا از ظهر پاهام درد گرفته از بس خونه رو جارو زدم. بلند گفتم: ـ درس آخر ادبیات رو بخونم، بعدش میام درست میکنم. فردا امتحان دارم. ـ سریعتر لطفاً! یه هوفی کردم و درس ادبیات رو باز کردم و مشغول خوندن شدم. فردا میانترم داشتم...خداروشکر که جزو بهترین شاگردای مدرسه بودم و با وجود اینکه اینقدر کار سرم می‌ریختن، کم نمیوردم و شده تا صبح بیدار میموندم و درس میخوندم چون دلم می‌خواست آینده مستقل باشم و دستم توی جیب خودم باشه و علاوه بر اون درس خوندن بهم کمک کرد یکسری از تنهاییم و اتفاقات بد زندگیم و فراموش کنم و یجورایی ذهنم و مشغول می‌کرد بخاطر همینم برخلاف بچهای همسن خودم، درس خوندن و دوست داشتم. بعد تموم شدن درسم، سریع رفتم تو آشپزخونه و الویه رو با سرعت درست کردم و کتابمم گذاشتم جلوم تا چیزایی که خوندم قشنگ توی ذهنم بمونه...همین لحظه آرمان اومد خونه و مستقیم رفت سر یخچال و پارچه آب و سر کشید و گفت: ـ هنوز شام آماده نشده؟! با ترس گفتم: ـ پنج دقیقه دیگه آماده میشه داداش! تو تا دست و صورتتو بشوری، سفره رو پهن می‌کنم. بوی گند سیگار و نوشیدنی میداد. بخاطر چیزایی که مصرف می‌کرد، روز به روز بیشتر از ریخت و قیافه میفتاد. یه زمانی آرمان پسر خوشتیپ محل محسوب می‌شد اما حالا چی؟ حالا حتی خود حانیه هم به زور بهش نگاه می‌کنه .
  16. #دویست و نود و چهارمین متن نیمه‌شب یادش بخیر یه زمان اینستا رفتن اینقدر ارزون بود که هرکی جدید فالو میکرد یه دور کامل خودمو استاک می‌کردم هر شب قبل خواب، هایلایتامو از دید فالوورام نگاه می‌کردم. 19:19 نوزدهم اردیبهشت
  17. پارت دهم کیان هم خندید اما مامان با جدیت پرسید: ـ کجا؟؟ کی هست؟؟ چاییمو گذاشتم رو میز و یه گاز از باقلوا زدم و گفتم: ـ نمی‌دونم کیه اما تو قبرستون دیدمش! مامان چشم غره‌ایی بهم داد و گفت: ـ خدا بهم صبر بده! خندیدم و گفتم: ـ جدی میگم...رفته بودم سر خاک بابا، دیدمش! حتی به کیان هم همون لحظه گفتم که عروس آیندت و پیدا کردم. مامان گفت: ـ ولی آخه من به خانواده اون دختر قول دادم، برای فردا شب شام... وسط حرفش بلند شدم و گفتم: ـ مامان جون من خیلی خستم... هر وقت خودم باهاش آشنا شدم و فهمیدم کیه، با شما هم آشناش میکنم. داشتم می‌رفتم سمت اتاقم اما صدای مامان می‌شنیدم. داشت رو به کیان می‌گفت: ـ این پسر آخرش منو دق میده! کیان جان مادر، توروخدا تو باهاش صحبت کن. زشته جلوی مردم...بهشون قول دادم! کیان هم با جدیت گفت: ـ مامان تو مگه بردیا رو نمیشناسی؟؟ من که بهت گفتم سرخود کاری نکن! خودت گیر دادی که آره دختره خوبه و می‌خوام برای بردیا درستش کنم... دیگه بقیه حرفاشون نشنیدم و در اتاق رو بستم و لم دادم روی تخت! اتاقم مثل همون آخری باری بود که اینجا بودم هیچ تغییری داخلش انجام ندادن. پرده اتاق طبق معمول کنار زده بود...چون همیشه دلم میخواست نور داخل اتاقک باشه و عاشق ویو بالکنم بودم. شاید به روی خودم نمی‌آوردم اما واقعا دلم برای اتاقمم تنگ شده بود! چشمم به عود لالیک روی میزم افتاد و سریعا روشن کردم. عادت داشتم با بوی عود بخوابم. چشمام و بستم و به یاد صورت اون دختر فرشته‌ایی که حتی اسمش هم نمی‌دونستم خوابیدم.
  18. #دویست و نود و سومین متن نیمه‌شب این قشنگ ترین متن از شمس تبریزی بود که خوندم: ما باور کرده ایم که خداوند ما را از بالا می‌بیند،اما او در واقع از درون می‌نگرد... 15:15 نوزدهم اردیبهشت
  19. پارت صد و بیست و ششم «پیمان» خونه برام عین جهنم شده بود. مدام می‌رفتم تو اتاقش و لباس‌هاش رو بغل می‌کردم تا بلکه دلتنگی‌ای که توی وجودم هست رو آروم کنم؛ اما نمی‌شد. مدام آرزو می‌کردم که سریع‌تر پیداش کنم، با عکس‌هاش صحبت می‌کردم و می‌گفتم که اگه برگرده دیگه ناراحتش نمی‌کنم. خیلی دلم براش تنگ شده بود و قلبم واقعاً از نبودنش درد می‌کرد. روی تختش دراز کشیدم. لباسش رو بغل کرده بودم که یک دفعه غزل در رو باز کرد. - پیمان! با استرس از روی تخت بلند شدم و گفتم: - چی شده غزل؟ گفت: - کوهیار اومده؛ میگه.. میگه جایی که باور اون‌جا می‌مونه رو پیدا کرده! با خوشحالی گفتم: - خداروشکر! دست غزل رپ گرفتم و باهم از پله‌ها پایین رفتیم. کوهیار پیش مهدی نشسته بود. وقتی دیدمش بدون هیچ سلام و علیکی، سوئیچ ماشین رو از روی میز برداشتم و گفتم: - بریم! مهدی گفت: - پیمان یکم آروم باش! گفتم: - دیگه نمی‌تونم بیشتر از این برای دیدن دخترم صبر کنم! غزل هم بعد از من پرسید. - کجا بود کوهیار؟ چجوری پیداش کردی؟ حالش خوبه؟ مهسان رفت سمت غزل و رو بهش گفت: - غزل آروم باش لطفاً! کوهیار داشت برامون تعریف می‌کرد! کوهیار کنار مهدی نشست، به من نگاه کرد و گفت: - حق با تو بود پیمان؛ اون دختره، همون خواهرزاده‌ی مرجان، می‌دونست باور کجاست! گفتم: ـ می‌دونستم؛ به همتونم گفته بودم که این دختره یه کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌شه! به سن و سالش نگاه نکنین؛ اونم به هر حال زیر دست اون خاله‌ش داره بزرگ می‌شه. مگه دستم بهش نرسه! کوهیار گفت: - ولی باور خونه‌ی مرجان نبود پیمان!
  20. پارت نهم پریسا پاشو روی پاش گذاشت و ازم پرسید: ـ خب بردیا، چطور میگذره؟! گفتم: ـ خوبه خداروشکر؛ الان که پیش خانوادمم داره عالی میگذره! زیرلب آروم و با خنده گفت: ـ حالا نمیدونی مادرجون چه خوابی برات دیده! کیان یهو قیافش جدی شد و رو بهش گفت: ـ پریسا!! مامان رو به کیان گفت: ـ اشکال نداره پسرم! بهرحال که باید بهش بگم...تازه بنظرم دیر هم شده! همین لحظه فخری خانوم، چایی ها رو آورد و و من همون‌طور که چایی رو از توی سینی برمیداشتم، گفتم: ـ قضیه چیه؟ مامان گفت: ـ پسرم راستش خواستم برسی تا بهت بگم اما بنظرم الان بهترین موقعیته! به کیان نگاه کردم که اونم شونه‌اشو انداخت بالا و بعدش مامان گفت: ـ یکی از دوستای من تو خیریه که این روزا شریک منم شده، یه دختر داره که ارشد گرافیک داره و برای خودش کار می‌کنه و مستقله و بی‌نهایت هم خوشگله هم خوش قد و بالاست، کمتر از پریسا جانم نباشه، واقعا خوبه! مطمئنم که تو هم ببینیش یک دل نه... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ مامان راجب این موضوع فکر کنم خیلی باهم صحبت کردیم، مگه نه؟! کیان بعد حرف من گفت: ـ منم همینو بهش گفتم اما مامان خانوم بازم حرف خودشو میزنه. مامان این‌بار با جدیت گفت: ـ می‌دونم پسرم اما منم دلم میخواد عروسی تو رو ببینم! با یه دختری که در شان خودته! جملش که تموم شد گفتم: ـ اما من می‌خوام همسر آیندمو خودم انتخاب کنم! یهو همشون زیر چشمی نگام کردن و پریسا پرسید: ـ ببینم نکنه تو خودت... لبخندی زدم و گفتم: ـ امروز پیداش کردم!
  21. پارت صد و بیست و پنجم با عصبانیت حرفش رو قطع کردم و گفتم: - بابای من آزارش به یه مورچه هم نمی‌رسه! این‌بار سمیر با عصبانیت مچ دستم رو محکم گرفت و گفت: - اینجوری فکر می‌کنی؟ بعدش من رو کشون‌کشون سمت اتاقی که درش بسته بود برد، کلید انداخت و در رو باز کرد. تقلا می‌کردم که دستم رو از دستش بیرون بکشم؛ اما فایده‌ای نداشت! من رو به داخل اتاق هل داد. از روی میز چندتا ورقه رو توی صورتم پرت کرد و با فریاد گفت: - اگه بابای تو کاری نکرده؛ اگه آزارش به مورچه هم نمی‌رسه، پس این نامه‌ها چیه؟ چرا خاله‌ی من مدام بهش نامه‌ می‌فرستاده و جواب هیچکدومشو‌ نمی‌گرفته؟ از بین ورقه‌ها چشمم به یه عکس نصفه خورد که نیمی ازش پاره شده بود. اون عکس بابا بود که پشت پیانو نشسته بود و با لبخند داشت به دوربین نگاه می‌کرد. آخه خاله‌ی سمیر چه ربطی به بابا داشت؟ من مطمئنم که تمام این‌ها یه دلیلی داره. عکس رو توی دستم گرفتم و گفتم: - تموم اینا یه توضیحی داره! تو چرا برای خودت بریدی و دوختی؟ شاید موضوع اون چیزی نیست که تو فکر می‌کنی! سمیر دوباره با عصبانیت گفت: ـ تو فقط می‌خوای از بابات دفاع کنی؛ اصلا ازت انتظار ندارم درک کنی. در هر صورت تا من عذاب کشیدن باباتو نبینم، تو رو ول نمی‌کنم باور؛ اینو تو مخت فرو کن! تا خواستم حرفی بزنم، یهو آیفون خونه‌ش زنگ خورد. من و سمیر جفتمون متعجب شدیم که کیه! لابد نارین دوباره برگشته بود! من هم پشت سر سمیر، سمت سالن راه افتادم و دیدم که عمو مهدی، عمو کوهیار و بابا پشت آیفونن. از صمیم قلبم خوشحال شدم که بالاخره من رو پیدا کردن. سمیر مشتش رو به دیوار کوبید و گفت: - گندش بزنن! بعدش که لبخند توی صورتم رو دید، گفت: - اگه بخوای باهاشون بری، اون عکسا رو پخش می‌کنم باور؛ شنیدی چی گفتم؟ با ترس سرم رو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم.
  22. #دویست و نود و دومین متن نیمه‌شب چیزی را برای بعد نگذار رفیق.. بعداً قهوه سرد میشه بعداً علاقه ی خود را از دست میدی. بعداً روز به شب تبدیل میشه.. بعداً آدم ها بزرگ میشن... بعداً آدم ها پیر می شن... بعدها زندگی می گذره.. بعداً پشیمان میشی برای کاری که نکردی.. وقتی فرصتش را داشتی.. 11:11 نوزدهم اردیبهشت
  23. پارت هشتم همین لحظه پریسا همسر کیان هم اومد نزدیک و دستش و سمتم دراز کرد و گفت: ـ خوش اومدی بردیا جان... بهش دست دادم و گفتم: ـ ممنونم! راستش از همون اول هم که پریسا وارد خونمون شد، بابا با ازدواجش با کیان راضی نبود اما مامان اصرار داشت که باید این وصلت صورت بگیره چون پریسا از خانواده با اصل و نسب بود و یه شرکت به نامش بود و کیان الان رییس همون شرکت بود ولی من تو چشمای داداشم هیچوقت اون خوشی و خوشبختی رو ندیدم. پریسا در کل دختر مغرور و خودخواهی بود و یجورایی با آدمای خونه مثل فخری خانوم و مش قربون عین زیردستاش رفتار می‌کرد این رفتارش به مزاج من و کیان اصلا خوش نمیومد. قبل از اینکه از اینجا برم بابت این موضوع چندین بار بهش تذکر دادم...اما متأسفانه انگار به دیوار میگفتم...در کل شخصیتی داشت که همه جوره باید حواسمون بهش می‌بود و خیلی به دل نمی‌نشست و سعی داشت تو هر چیزی هم دخالت کنه که اگه من تو جمعی بودم بهش این اجازه رو نمی‌دادم و فقط به حرمت کیان، تو خیلی از بحثا ساکت می‌شدم. چون نمی‌خواستم برادرم بیشتر از این ناراحت بشه! مامان همین لحظه گفت: ـ بریم داخل...حتما خیلی خسته شدی پسرم! گفتم: ـ خیلی خسته شدم مامان اما الان اگه از اون باقلواها برام درست می‌کردی، خستگی از تنم در می‌رفت. مامان خندید و فخری خانوم گفت: ـ خانوم از وقتی فهمید شما دارین میاین، خودش دست به کار شد و شام امشب و هر چیزی که شما دوست دارین و درست کرد...اول از همه هم باقلوا رو درست کرد. مامان و محکم بغل کردم و گفتم: ـ عشق منی! ولی کاش خودتو اینقدر خسته نمی‌کردی! مامان گفت: ـ چه خستگی مادر! با جون و دل برات درست کردم وقتی فهمیدم داری میای! روی مبل نشستم و فخری خانوم گفت: ـ پس من برم باقلوا و چایی رو بیارم! گفتم: ـ بیار فخری خانوم که خیلی گشنمه!
  24. پارت صد و بیست و چهارم نمی‌تونستم جایی برم! اگه هم می‌رفتم، سمیر این‌ها رو پخش می‌کرد و آبروی خودم و خانواده‌م می‌رفت. من می‌دونستم که الکیه ولی کی می‌خواست حرف من رو باور کنه؟ حال و روزم رو نگاه؛ عین یه مرده متحرک شده بودم! آروم‌آروم اشک از روی گونه‌هام سُر می‌خوردن. سمیر گفت: - حالا که متوجه اوضاع شدی، فکر کنم فهمیدی که نباید رو حرف من حرف بزنی! نگاهش کردم و گفتم: - تا کی می‌خوای اینجا نگهم داری؟ به هر حال که بابام میاد دنبالم! سمیر پوزخندی زد و گفت: ـ تا هر زمان که دلم بخواد؛ بعدشم نگران نباش، من از جانب تو با باباجونت حرف می‌زنم. این پسر به بابا چی گفته بود؟ خدایا چرا همه چی انقدر درهم شد و همه چی داره خراب‌تر می‌شه؟ می‌خوام برم بغل بابام و همه چی رو فراموش کنم اما نمی‌شد؛ من خودم نمی‌تونستم خودم رو ببخشم چه برسه به اون‌ها! همیشه برای من یه بابا و مامان عالی بودن؛ اما من چی؟ واقعاً سرافکنده‌شون کردم. اگه برم پیششون هم، این اتفاقات رو چجوری براشون توضیح بدم و بگم که باهام بازی کردن و دست خودم نبوده؟ چجوری بگم بهترین رفیقم بهم نارو زده و بازیچه‌ی دست یه پسر روانی شدم که فکر می‌کنه بابام باعث مرگ خاله‌ش شده؟ نمی‌تونستم بذارم که بخاطر این اتفاقات، دوباره بابا و مامانم ناراحت بشن؛ پس مجبور بودم به حرف سمیر گوش بدم و فعلاً این‌جا بمونم. همون‌جوری که می‌لرزیدم گفتم: - اگه بابام پیدام کرد چی؟ گفت: - پیدات هم بکنه، می‌دونی که نباید حرفی بزنه؛ وگرنه این چیزایی که دیدیو سر سی ثانیه کل جزیره می‌فهمه! به نفعته که همین‌جا بمونی و بیشتر از این مایه‌ی خجالت خانواده‌ت نشی. گفتم: - چرا باهام اینکارو می‌کنی؟ مگه من چه بدی‌ای در حقت کردم؟ روبروم نشست، توی چشم‌هام نگاه کرد و گفت: - تو نکردی اما بابات باعث...
×
×
  • اضافه کردن...