رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت صد و پنجاه و نهم خانوم رئوفی گفت: ـ من هنوز که هنوزه نمیتونم شبا راحت بخوابم. بچم تب داره هر شب و می‌دونم کارمای کارمه...خواهش میکنم منو ببخش آهو خانوم. آهو با ناراحتی گفت: ـ پس بالاخره دلتون به رحم اومده! خانوم رئوفی به من نگاه کرد و گفت: ـ چیزی که ایشون گفته بود راست بود. به من گفته بودن که اگه شما بهش زنگ زدین بگم که یه تلفن بهشون شد و شارژ گوشیش تموم شده. از حرفش کمی گُر گرفتم. از اینکه آهو راست گفته بود و من باورش نکردم، بیشتر عصبانی شدم. رو بهش گفتم: ـ پس چرا اون روز تو دادگاه همچین حرفی زدین؟؟ چرا شهادت دروغ دادین؟ گفت: ـ پریسا خانوم ده دقیقه بعد رفتن آهو اومد مزون و گفت که این دختر میخواد زندگیشو بهم بریزه...تهدیدم کرد و پول خیلی زیادی بهم داد تا اگه اتفاقی افتاد، همه تقصیرات و گردن آهو بندازم...آقای معیری من نمی‌دونم اون خانوم دنبال چیه و چه مشکلی با آهو داره ولی اینو بدونین که من بخاطر اینکه تهدید شدم، مجبور شدم اون حرفا رو بزنم...امشبم...امشبم اومدم دم در خونه که تمام پولایی که بهم داده بود و بهش پس بدم که شما منو دیدین! پرسیدم: ـ چرا از اینجا رفتین؟ ـ اونم همین خانوم ازم خواست! نمی‌خواستم اما بخاطر دروغی که گفته بودم، چاره دیگه‌ایی نداشتم. ولی عذاب وجدانم نذاشت واقعا. بچم داره از دستم می‌ره!! خواهش میکنم منو ببخشین. آهو سکوت کرد و چیزی نگفت. گفتم: ـ چرا اینو قبلاً بهم نگفته بودین؟؟ خانوم رئوفی من فکر میکردم شما به عدالت و انصاف خیلی اهمیت میدین! واقعا متاسفم براتون. آهو قبل خانوم رئوفی‌گفت: ـ خیلی خب بردیا! مهم اینه که الان حقیقت و گفته! با عصبانیت گفتم: ـ بعد از اینکه من اشتباهی دیدمش و اصرار کردم بهم بگه چه خبره!
  2. #چهارصد و بیست و نهمین متن نیمه‌شب شبی که مجبور شدی اون تصمیم رو بگیری، فقط خودت می‌دونی که چی بهت گذشت. 13:13 چهاردهم تیر
  3. #چهارصد و بیست و هشتمین متن نیمه‌شب شما لايق كسی نيستين كه برگرده، لايق كسی هستين كه هیچوقت نره... 12:12 چهاردهم تیر
  4. پارت صد و پنجاه و هشتم با خودم بردمش ویلا! خانوم رئوفی رو دورادور می‌شناختم. آدم اهل انصاف و مهربونی بود و مطمئنم اگه چیزی میدونست، می‌تونستم از زیر زبونش بکشم بیرون. تو ماشین یه کلمه حرف نمی‌زد و فقط گریه می‌کرد...منم ترجیح دادم تا زمانی که برسیم حرفی نزنم. بعد یه ربع بالاخره رسیدیم، کلید انداختم و درو باز کردم. آهو با دیدن من نیم خیز شد و وقتی خانوم رئوفی رو پشت سرم دید، با تعجب هر چه تمام‌تر بهمون خیره شد. یکهو خانوم رئوفی با با دیدن آهو خودشو سمتش انداخت و با هق هق گفت: ـ توروخدا منو ببخش!! ازت خواهش میکنم. نمی‌خواستم اینجوری بشه...مجبور شدم و خدا تنبیهیم کرد! این‌بار منم مثل آهو با تعجب به خانوم رئوفی خیره شدم. آهو دست خانوم رئوفی رو گرفت و با همون چهره متعجب پرسید: ـ خانوم رئوفی چه اتفاقی افتاده؟؟! من اصلا نمی‌فهمم. اینجا چیکار میکنین؟ رفتم و رو مبل روبروی خانوم رئوفی نشستم و گفتم: ـ خانوم رئوفی هر اتفاقی که افتاده باشه، مطمئن باشید میتونین با من درمیون بذارین! بین خودمون میمونه...بعدشم...میتونم به حرکت سالهایی که شما رو می‌شناختم، بهتون کمک کنم. خانوم رئوفی همینطور که گریه می‌کرد با لبخند نگام کرد و گفت: ـ خواهش میکنم بیشتر از این خجالتم ندین! عصبانیتم از دست خودمه... پرسیدم: ـ چه اتفاقی افتاده؟؟ چرا مزون و واگذار کردین؟ خانوم رئوفی سفره دلشو باز کرد: ـ آقای معیری من نمی‌دونم تو خونه شما چی داره میگذره اما اون خانوم یعنی پریسا اصلا آدم قابل اعتمادی نیست...اصلا! یهو گوشام سوت کشید! بازم پریسا؟! با تعجب پرسیدم: ـ منظورتون چیه؟!
  5. پارت صد و پنجاه و هفتم با کنجکاوی نگاه کردم و رفتم تا ته کوچه و پرسیدم: ـ کسی اونجاست؟؟...کی هستی؟؟ از رو سایه‌اش فهمیدم که پشت سطل زباله سر کوچه پنهون شده. از پشت سر سریع رفتم و راه فرارش و بستم و با دیدنش، سرجام خشکم زد!!! خانوم رئوفی بود...مشخص هم بود که گریه کرده چون چشماش و گونه‌اش حسابی سرخ شده بود. با تعجب ازش پرسیدم: ـ خانوم رئوفی اتفاقی افتاده؟؟ این وقت شب اینجا چیکار دارین؟ اما مشخص بود که میخواد منو بپیچونه و نمی‌خواد حرفی بزنه و سریع گفت: ـ نه آقای معیری کار خاصی نداشتم...پشیمون شدم! داشت می‌رفت که دسته کیفشو کشیدم. برگشت نگام کرد. گفتم: ـ وکیلم گفته بود که از این شهر رفتید! سرشو انداخت پایین و گفت: ـ درسته؛ رفته بودم. ـ دم در خونه ما چیکار داشتین؟؟ حس کرد متهمش کردم و با ترس گفت: ـ بخدا...من فقط با پریسا خانوم یه کار کوچیک داشتم همین! قضیه داشت جالب می‌شد! امروز این دومین باری بود که اسم پریسا رو می‌شنیدم یبار از زبون فخری خانوم و این‌بار از زبون خانوم رئوفی. کاملا مشخص بود که داره یه چیزی و ازم پنهون می‌کنه و من گیرش انداختم. نباید میذاشتم از دستم در بره! باید می‌فهمیدم که قضیه چیه و چرا یهو تصمیم گرفت مزونشو واگذار کنه و از این شهر بره. سریع بهش گفتم: ـ خانوم رئوفی سوار ماشین شو لطفاً! ـ اما آقای معیری! حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ سوار شید! چاره‌ایی نداشت و مجبور شد که سوار بشه.
  6. #چهارصد و بیست و هفتمین متن نیمه‌شب هر چی سنت بالاتر میره تازه میفهمی در برابر مشکلات دیگه، شکست عشقی پیش پا افتاده ترین مسئله‌ایه که میتونی تو زندگیت بابتش ناراحت باشی 19:19 سیزدهم تیر
  7. پارت صد و پنجاه و ششم فخری خانوم دوباره با چشمایی پر از ترس گفت: ـ اما پریسا خانوم... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ جواب پریسا رو اگه لازم بود، خودم میدم. لطفاً کلید و بیار! و بعد از اینکه فخری خانوم رفت، زیرلب با خودم زمزمه کردم: باید بفهمم تو خونه‌ام چه خبره!! فخری خانوم بعد چند دقیقه اومد بالا و من سریع کلید و ازش گرفتم و درو باز کردم. و بجز چندتا اسباب بازی بچگیای منو کیان، چیز دیگه‌ایی پیدا نکردم. منم با دیدن اون اسباب بازی، یاد خاطراتمون افتادم و ناخودآگاه بغض گلومو فشرد. یه عکس قدیمی منو کیان هم که مامان تو حیاط ازمون گرفته بود، هم پیدا کردم. چقدر دلم می‌خواست به اون زمان برگردیم. اون زمان که همه چیز ساده‌تر بود...فخری خانوم مدام می‌گفت: ـ پسرم اگه کارت تموم شد، در کمد و قفل کن. باز دوباره دلخوری پیش نیاد. دماغمو کشیدم بالا و بعد قفل کردن در کمد اتاق پریسا رو به فخری خانوم گفتم: ـ این کلید پیش من میمونه فخری خانوم. ـ هر جور خودت صلاح میدونی پسرم. ته دل خودم هنوزم به پریسا اعتماد نداشتم و وقتی دیدم بابا یه چیز به این سادگی اینقدر عصبانی شده، پس مطمئنا یه چیزی و داشت پنهون می‌کرد اما از شانس خوبش من چیزی اون بالا پیدا نکردم. موقع رفتن فخری خانوم گفت: ـ حتما به آهو خانوم سلام منو برسون پسرم. لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ چشم. خیلی آهو رو دوست داشت و آهو هم با تنها کسی که تو خونه کنار میومد، فخری خانوم بود. یجورایی تنها کسی بود که می‌تونستم آهو رو بهش امانت بدم. همون‌طور که عکس بچگیامون و نگاه می‌کردم، سوار ماشین شدم که حس کردم از ته کوچه به سایه دیدم.
  8. #چهارصد و بیست و ششمین متن نیمه‌شب عزیزِ من؛ تو زنی هستی که چشمانی دلربا، قلبی سرشار از عشق و روحی لطیف و زیبا داری… تو هرگز برای این‌همه رنج ساخته نشده بودی؛ اما افسوس که اهلِ خاورمیانه‌ بودنت، آن دخترِ کوچکِ دورنت را که پر از شوقِ زیستن بود، خسته و فرسوده کرده است. 14:14 سیزدهم تیر
  9. پارت صد و پنجاه و پنجم بعد کلی مکث و نگاه کردن با همون حالت متعجب گفتم: ـ فخری خانوم خوبی؟؟ در کمده دیگه!! چرا اینقدر واکنش نشون دادی. آب دهنش و قورت داد و گفت: ـ راستش...راستش پریسا خانوم خیلی رو در کمدشون حساسه و گفت که به هیچ عنوان اونجا رو تا زمانی که خودش نگفت دست نزنم. بعدشم قفله. چیزایی که می‌شنیدم و باور نمی‌کردم! منظورش چی بود؟؟! مگه پریسا چی تو کمد داشت که بغلش کرده بود؟! گاو صندوق هم که تو اتاق مامان بود!! سریعا پرسیدم: ـ خودش بهت گفت که به اینجا دست نزنی؟! فخری خانوم آهی کشید و روی تخت نشست و با اشکش و با گوشه روسریش پاک کرد و گفت: ـ همون روز بود... رفتم کنارش نشستم و گفتم: ـ کدوم روز؟؟ چرا من از همه چی بی‌خبرم فخری خانوم؟ نگام کرد و گفت: ـ تو نبودی پسرم. بعدشم من فکر نمی‌کنم موضوع مهمی باشه اما بابتش پریسا خانوم خیلی از دستم عصبانی شد!! با دقت بهش نگاه کردم که شروع کرد به تعریف کردن: ـ اون روز آقا کیان خدابیامرز میخواست یه چیزی رو بعنوان هدیه از بالا کمد بگیره و تو روز عقد بهتون بده! وقتی دید در کمد قفله از من کلید یدک خواست و منم از همه‌جا بی‌خبر بهش کلید و دادم. بعدش که پریسا خانوم متوجه شد، کلی دعوام کرد که چرا بدون اجازش اینکارو کردم و اون روز خودمم کلی تنبیه کردن که به هیچ عنوان دیگه به وسایلی که بهم نگفته دست نزنم. یکم مکث کرد و شروع کرد به گریه کردن و گفت: ـ بمیرم براش...نمیدونمم که چی برات کنار گذاشته بود تا بهت بده اما خیلی ذوق داشت...نتونست برادرشو تو لباس دامادی ببینه! من اما ذهنم جای دیگه بود!! تو اون کمد چی بود که پریسا نمی‌خواست کیان بازش کنه!!؟؟ چرا سر فخری خانوم عصبانی شد که کلید یدک و به کیان داد؟؟! سوالات توی ذهنم هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد تا اینکه بلند شدم و رو به فخری خانوم گفتم: ـ فخری خانوم کلید یدک و برام بیار لطفاً!
  10. پارت صد و پنجاه و چهارم تو مسیر همش ذهنم پیشش بود و اینکه ببینم خونه چه خبره و بهشون بگم که تا خوب شدن آهو تو ویلا می‌مونیم. وقتی رفتم خونه دیدم که خیلی ساکته! چندبار مامان و پریسا رو صدا زدم اما کسی جواب نداد. رفتم طبقه بالا که صدای آهنگ خوندن فخری خانوم و شنیدم و دیدم که هندزفری تو گوششه و تو حال خودش داره اتاق پریسا رو تمیز می‌کنه. با خنده آروم رفتم تو اتاق...دستش به کمد بالا نمی‌رسید تا بازش کنه، آروم از پشت سرش رفتم تا بهش کمک کنم که با جیغ خفیف برگشت سمتم. با صدای بلند خندیدم که یهو با ترس، دستشو گذاشت رو قلبش و گفت: ـ بردیا داشتی سکته‌ام می‌دادی پسرم. همون‌طور که می‌خندیدم گفتم: ـ مشغول کار بودی منم گفتم یکم اذیتت کنم. فخری خانوم خندید و گفت: ـ عین بچگیات. سرمو به نشونه تأیید تکون دادم که به پشت سرم نگاه کرد و گفت: ـ آهو کجاست؟؟ حالش خوبه؟؟ گفتم: ـ فعلا خوبه؛ بردمش ویلا یکم از جو اینجا دور باشه. فخری خانوم لبخندی بهم زد و گفت: ـ کار خوبی کردی پسرم. به چشم خودم می‌دیدم که دختره بیچاره چقدر اذیت می‌شد اما نمیتونست حرفی بزنه. چیزی نگفتم و سعی کردم بحث و عوض کنم: ـ مامان و پریسا کجان؟! ـ رفتن استخر پسرم... گفتم: ـ اگه برگشتن بهشون بگو که چند روزی اونجا میمونم. ـ چشم حتما! چشمم به در کمد خورد که باز نشد! دوباره رفتم سمتش و گفتم: ـ بذار کمکت کنم در کمد و ... یهو فخری خانوم نذاشت حرفم تموم بشه و با ترس گفت: ـ نه بردیا؛ اونجا رو نمی‌خوام تمیز کنم. با تعجب به واکنشش نگاه می‌کردم!
  11. #چهارصد و بیست و پنجمین متن نیمه‌شب ‏یه وقتایی چیزایی که دو دستی چسبیده بودی رو خودت دو دستی تحویل می‌دی، بحث بحثِ ارزشه و زمان. 00:00 دوازدهم تیر
  12. #چهارصد و بیست و چهارمین متن نیمه‌شب یادت باشه، تا خودت نخوای؛ هیچکس نمیتونه زندگی قشنگت رو خراب کنه، آرامش رو توی خودت پیدا کن و یادت باشه خدا همیشه مواظبته .. 22:22 دوازدهم تیر
  13. پارت صد و پنجاه و سوم نمی‌تونستم ازش مخفی کنم و گفتم: ـ آهو من فکر میکنم که زنداداشت و برادرت دارن یه چیز و مخفی می‌کنن. آهو خیلی عادی گفت: ـ خب اینکه مشخصه اما نفهمیدم چرا این موضوع تو رو اینقدر چرا تو فکر برد؟! یکم فکر کردم و گفتم: ـ نمی‌دونم اما حس می‌کنم از ته این ماجرا چیز خوبی در نمیاد. آهو بشقاب سوپ و از دست من گرفت و گفت: ـ من که اصلا نمیفهمم تو منظورت چیه! از حالت صورتش خندم گرفت که اینقدر با اشتها قاشق سوپ و توی دهنش میذاشت. یهو متوجه نگاه من به خودش شد و گفت: ـ خب چیه؟! یه روزه غذا نخوردن و واقعا گشنمه. خندیدم و گفتم: ـ آها یعنی بخاطر این نیستش که دستپخت من خیلی خوشمزست؟؟! سرشو انداخت پایین و با صدای آرومی گفت: ـ چرا اونم هست! سرمو بردم جلو و گفتم: ـ نشنیدم چی گفتی؟ نتونست جلوی خودشو بگیره و گفت: ـ گفتم دستپختتم خوبه! ـ آها حالا شد! بعد مدتها دوباره باهم خندیده بودیم! دلم برای این لحظات تنگ شده بود. آهو تا دید دوباره داریم بهم خیره میشیم، دست از غذا خوردن کشید و دوباره با حالت جدی بشقاب و داد دستم و گفت: ـ ممنون سیر شدم. دیگه چیزی نگفتم و بشقاب و گذاشتم تو آشپزخونه و لباسم و پوشیدم و رو بهش گفتم: ـ کاری داشتی بهم زنگ بزن! زود برمی‌گردم. ـ باشه.
  14. #چهارصد و بیست و سومین متن نیمه‌شب از عمق بعضی چیزا فقط خودم باخبرم. فقط خودم می‌دونم که چه چیزی واقعا تغییرم داد! کدوم تجربه منو ساخت! کدوم یکی منو عمیقاً شکست. فقط خودم می‌دونم که هر کدوم چه ردی به جا گذاشتن. خودم می‌دونم چی بودم و چی شدم! چیکار کردین که این شدم... 11:11 دوازدهم تیر
  15. #چهارصد و بیست و دومین متن نیمه‌شب ‏مدرک تحصیلیم؟ فوق تخصص اهمیت دادن به مسائل بی‌اهمیت 11:11 یازدهم تیر
  16. #چهارصد و بیست و یکمین متن نیمه‌شب خوشحالم که بزرگترین دست‌آورد امسالت این بود که آدمایی که براشون اونقدر مهم نیستی رو رها کنی و بهشون نچسبی...و نگاهت به ادامه مسیر خودت و تمرکزت فقط رو خودت باشه! تولدت مبارک باشه مَنِ عزیزم... و به قول معروف باشد که در جدال گریه و خنده، غم در این حوالی نباشد. 3:03 یازدهم تیر
  17. پارت صد و پنجاه و دوم می‌تونستم از آهو قضیه حانیه رو بپرسم. بهرحال اون زنداداششو بهتر از من می‌شناخت. آهو همینطور کنجکاو نگام می‌کرد که ازش پرسیدم: ـ آهو پدر زنداداشت بهش ارثیه داده؟ آهو چشماش گرد شد و پرسید: ـ چطور؟؟ چیشد که اینو پرسیدی؟! سرمو خاروندم و گفتم: ـ من..اممم...بهت نگفتم اما آرمان و حانیه یه جای خیلی خوب شهر یه خونه خریدن و همون سمت هم یه کافه اجاره کردن. بالاشهر...حتی منم شاید به همین راحتی نتونم اونجا خونه‌ایی بخرم. آهو یهو تو جاش نیم‌خیز شد و گفت: ـ آخه چطور ممکنه؟؟! آرمان که همیشه بدهی بالا میورد. حتی تو شهریه مدرسه من مونده بودن...مگه مغازه حانیه چقدر درآمد داشت! تازه تا جایی که من یادمه کلی هم چک داشت. پس آهو هم هم نظر با من بود....یهو گفت: ـ تا جایی هم که در جریانم... مکث کرد. سریع پرسیدم: ـ خب؟! نگام کرد و گفت: ـ پدرش تقسیم ارث نکرده که چیزی بهش برسه!! گفتم: ـ اون مغازه هم اجاره دادن. بنظر تو اینهمه پول و از کجا آوردن؟! آهو که از چشماش هم مشخص بود، تو شوکه گفت: ـ نمی‌دونم بخدا! منم اینو تازه از تو شنیدم...تو اصلا اینارو از کجا فهمیدی؟ سعی کردم بحث و عوض کنم و گفتم: ـ آاا...سوپ آماده شد. برم بیارمش. رفتم و یه بشقاب براش ریختم و آوردم. قاشق و بردم سمت دهنش تا بهش بدم که گفت: ـ بردیا بگو دنبال چی هستی؟؟
  18. #چهارصد و بیست و یکمین متن نیمه‌شب اگه می‌خواین پسری از زندگیتون بره کافیه بهش بگین که هدفتون از رابطه، ازدواجه بعدش مطمئن باشید خودشون غیب میشن. 22:22 دهم تیر
  19. پارت صد و پنجاه و یکم ادامه مسیر تو سکوت سپری شد تا اینکه رسیدیم. کمکش کردم و تا خونه بردمش...هوا کم کم داشت بارون می‌گرفت. سریعا بخاری خونه رو روشن کردم و تنش دوتا پتو دادم. گفت: ـ گرمم میشه. گفتم: ـ نمیشه؛ تازه عمل کردی. نمی‌خوام دوباره سرما بخوری. بعدش رفتم قرصاشو آوردم و دونه دونه بهش دادم تا بخوره. وقتی داشتم نگاش می‌کردم، متوجه شدم که خیلی لاغر شده...طبیعی هم بود. هم فشار روش زیاد بود و هم کم غذا می‌خورد. وسایل و از تو آشپزخونه آوردم بیرون و مشغول درست کردن سوپ شدم که دیدم آهو صدام میزنه: ـ بردیا گوشیت زنگ میخوره! سریع رفتم و جواب دادم، آرش بود: ـ الو بردیا... ـ سلام خوبی؟؟ آهو مرخص شد؟ ـ آره، بهتره الان...چیزی شده؟؟! ـ راستش اینکه به خبری دستم رسیده که نمی‌دونم چجوری بگم؟؟ ـ چی شده؟؟ اتفاق بدی افتاده؟؟ ـ داشتم آدرس خانوم رئوفی رو پیدا می‌کردم و بعد کلی گشتن، بالاخره پیداش کردم و وقتی رفتم اونجا، دیدم صاحبخونش گفت چند روز پیش خیلی ناگهانی از اینجا رفتن! با تعجب تمام پرسیدم: ـ چی؟! ـ آره، راستش منم تعجب کردم. بردیا بنظرم تمام اینا نمیتونه اتفاقی باشه!! روی مبل نشستم و گفتم: ـ بنظر منم... آهو با کنجکاوی تمام بهم نگاه می‌کرد...بعدش گفتم: ـ اگه بازم چیزی دستگیرت شد، بهم زنگ بزن! ـ باشه حتما! وقتی که قطع کردم، آهو آروم پرسید: ـ اتفاق بدی افتاده؟
  20. پارت صد و پنجاهم چیزی نگفت و به صندلی تکیه داد و خیره به بیرون شد. یجورایی از خودم واقعا بدم اومده بود که باعث شدم اینقدر نسبت بهم دلسرد بشه اما خدایی دست خودمم نبود. دوباره تو مسیر گفتم: ـ برات سوپ درست می‌کنم و بعد یسر میرم خونه و بعدش میام پیشت... بازم عکس العملش نشون نداد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عصبانیتم رو با محکم گرفتن فرمون انجام بدم و رو بهش گفتم: ـ آهو چرا حرف نمی زنی؟! یهو خیلی عادی و بدون اینکه حتی بهم نگاه کنه گفت: ـ چون دلم نمی‌خواد با آدمی که منو به چشم یه قاتل نگاه می‌کنه، حرف بزنم. ـ آهو لطفاً دست پیش و نگیر! مگه چیزی ثابت شده؟؟ مگه اتفاق جدیدی افتاده که من اینطور نبینمت؟ یهو نگام کرد و گفت: ـ هر کس باورم نکرد، تو از روی چشمای من باید می‌فهمیدی که من قاتل نیستم. چون تو اگه جای من بودی بردیا؛ اگه تموم دنیا میگفتن بردیا قاتله و کلی سند و مدرک بهم نشون میدادن، من گوشامو می‌گرفتم و چشمام و می‌بستم و می‌گفتم من باور دارم که قاتل نیست. چیزی نگفتم...دوباره گفت: ـ تا زمانی هم که منو به چشم قاتل میبینی، هیچ حرفی باهات ندارم. سعیم نکن یجوری وانمود کنی که نگرانمی یا برات مهمم...من هر جوری هست از پس خودم برمیام. مادرت و زن عزیزت هم یه مدت دیگه ببینن که بچه‌دار نشدم، منو میندازن بیرون و خداروشکر از اون جهنمی که برام درست کردی، راحت میشم. چجوری باید بهش میگفتم که نقش بازی نمی‌کنم و حقیقتا نگرانشم؟! اینکه نمیتونم دوسش نداشته باشم؟؟! ناراحت شدم از اینکه فکر می‌کرد من پریسا رو زن خودم می‌دیدم. در صورتی که این یه ازدواج فرمالیته بود. و البته چیزی که داشت می‌گفت درست بود، تو این مدت که پیش ما بود، حتی پیش هم نمی‌خوابیدیم چه برسه به بچه!! مامان مطمئنا این روزا دیگه صبرم لبریز می‌شد و آهو رو ازم جدا می‌کرد. اما نمیذاشتم...من این‌بار نمی‌داشتم کسی رو که دوسش دارم رو ازم جدا کنند...حتی اگه تا آخر عمر هم از دست من دلخور باشه، اما من بازم دلم میخواد اولین صورتی که میام خونه میبینم، صورت آهو باشه...چشمای خندون و چال گونه‌اش باشه.
  21. #چهارصد و بیستمین متن نیمه‌شب اگر کسی یا چیزی مدام آزارت‌ می‌دهد و ناامیدت می‌کند... قرار نیست در زندگیت بماند! رها کن لطفاً:) 15:15 دهم تیر
  22. پارت صد و چهل و نهم محکم گرفتمش بین دستام و با صدای بلندتری گفتم: ـ ولت نمی‌کنم! فهمیدی؟؟ ولت نمی‌کنم، اینو تو گوشِت فرو کن. به چشماش نگاه کردم. پر از اشک شده بود!! برای چند دقیقه بهم خیره شدیم! لحظات احساسی بینمون بود که یهو پرستار بی‌مقدمه اومد داخل و گفت: ـ مشکلی پیش اومده؟ سر و صداتون تا بیرون میاد. دستی به پیشونیم کشیدم و سریع گفتم: ـ نه مشکلی نیست. آهو بعد من رو به پرستار گفت: ـ میشه بهم کمک کنین تا دستشویی برم؟؟ پرستار هم بهش لبخندی زد و گفت: ـ حتما عزیزدلم. بعدشم دستشو گرفتم و رفتن. اینقدر این دختر لجباز بود! یعنی لجباز تر از خودش من آدم ندیده بودم. منتظرش شدم تا برگرده اما وقتی هم که برگشت، بدون اینکه حتی بهم نگاه کنه رفت روی تخت و دراز کشید. واقعا از دست این بی‌تفاوتیش حرص می‌خوردم اما اینجا جایش نبود و ترجیح دادم اون شب چیزی نگم و بیشتر از این اذیتش نکنم. صبح زودتر از آهو بیدار شده بودم چون اونقدر گردنم روی صندلی درد گرفته بود که نتونستم خوب بخوابم. وقتی چشماش و باز کردم دیدم دکتر بالای سر تختش وایستاده. با استرس پرسیدم: ـ دکتر مشکلی پیش اومده؟ صدام باعث شد که خود آهو هم از خواب بیدار بشه. دکتر با خنده گفت: ـ نترس آقای عاشق! چیزی نیست و حالش کاملا خوبه. آهو گفت: ـ میتونم برم یعنی؟ دکتر رو بهش گفت: ـ آره میتونی اما باید خیلی مراقب خودت باشی و کمتر فست فود بخوری و حدود دو هفته دیگه بیای تا بخیه‌هاتو بکشم. آهو سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت. کمکش کردم از جاش بلند بشه اما اصلا بهم نگاه نکرد. انگار جلوی دکتر کمی مراعات می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. بعد اینکه قسمت پذیرش حساب کردم، سوار ماشین شدیم و آروم کمربندش و بستم. گفتم: ـ می‌برمت ویلا!
  23. پارت صد و چهل و هشتم بعدش گوشی و دوباره گذاشتم آن شارژ و رفتم پیش آهو. دیدم که نیم خیز شده و روی تخت نشسته. با نگرانی پرسیدم: ـ درد داری؟ بدون اینکه نگام کنه، گفت: ـ باید برم دستشویی، لطفاً پرستار و صدا کن. بازوشو گرفتم و گفتم: ـ بیا خودم کمکت میکنم. دستشو محکم از دستم کشید بیرون و گفت: ـ لازم نکرده. گفتم پرستار و صدا کن. می‌دونستم که براش سخته؛ رفتارای منم خیلی اذیتش کرده اما کنم لجباز‌تر از این حرفا بودم. از پشت کمرش آروم گرفتم و بلندش کردم و گفتم: ـ وقتی بهت میگم که می‌برمت، حرف گوش کن! مقاومت می‌کرد و می‌خواست از بین دستام بیرون بیاد. با لحن کمی تند رو بهش گفتم: ـ دختر اینجوری نکن! بخیه‌هات باز میشه. نزدیک در اتاق که رسیدیم یهو صداشو برد بالا و گفت: ـ اصلا به تو چه !! تو چرا اینقدر نگران منی؟؟! هان؟؟ نمی‌خوام کنارم باشی. می‌خوام برگردم همون زندان. تو زندان بودن بهتر از اینه که کنار تو باشم و هر روز همه با چشمایی در از اتهام بهم نگاه کنن. حرفاش واقعا قلبم و می‌سوزوند اما حق داشت واقعا. دیگه انگار طاقتش تموم شده بود اما نمی‌خواستم ببینم که نسبت بهم بی‌حس یا بی‌تفاوتی شده. رفتم کنارش و گفتم: ـ بعداً راجب این مسائل حرف می‌زنیم. الان ازت خواهش می‌کنم که آروم باش! ـ نمی‌خوام آروم باشم، نمی‌خوام تو پیشم باشی. ـ آهو لطفاً به خودت بیا! تو بیمارستانیم‌. ـ پس ولم کن و برگرد پیش خانوادت.
  24. #چهارصد و نوزدهمین متن نیمه‌شب تاحالا کسی اندازه ده دقیقه میبینمت میرم دوست داشته؟ 17:17 نهم تیر
  25. پارت صد و چهل و هفتم با کلافگی گفتم: ـ بیمارستانم. ـ اونو که از آرش فهمیدم. تو چرا تا الان اونجا بودی؟؟ با تعجب پرسیدم: ـ چیکار کنم مامان؟! بذارم دختره به درد خودش بمیره؟؟ حرفایی میزنی. مامان بدون تردید گفت: ـ وقتی بچه منو کشت، دلش نسوخت. منم از اینکه اونجا بمیره، دلم نمی سوزه و ناراحت نمیشم. با عصبانیت گفتم: ـ از کی تا حالا با آدما مثل خودشون رفتار میکنین مامان؟ چون اون یکی رو کشته، ما هم باید بکشیمش؟ مامان سریعا پرسید: ـ بردیا تو داری منو بازخواست می‌کنی؟! اونم بخاطر یه دختری که قاتل برادرت بوده؟؟ دیگه توان اینو نداشتم براش بیشتر توضیح بدم! چون که می‌دونستم هر چی که بود، بازم حرف خودش و میزد. البته حقم داشت چون از چیزی خبر نداشت . مثل من نمیدونست که اون کسایی که اومدن شهادت دادن، ریگی به کفششونه! بنابراین گفتم: ـ مامان کاری نداری؟ مامان ناچ ناچی پشت تلفن کرد و گفت: ـ واقعا دیگه پسرم و نمی‌شناسم. فکر میکردی که اون دختر و تنبیه می‌کنی و عوضش می‌کنی اما بازم اون کسی که روش تاثیر گذاشته و عوض شده، تویی! دیگه نخواستم حرفاشو بشنوم و بعدش قطع کردم. بهرحال اونم مادر بود و می‌فهمید. حس و حال منو درک می‌کرد. حق داشت چون من حتی توی اوج عصبانیت هم نتونستم از آهو متنفر بشم و فقط خودمو گول زدم. دلیل اینکه رضایت دادم و آوردمش خونه هم این نبود که میخواستم خودم مجازاتش کنم. چون نمی‌تونستم ببینم دختری که دوسش دارم، اعدام میشه...من اونو با تک تک سلول‌های بدنم دوست داشتم. امیدوارم کیان منو ببخشه اما نمی‌تونستم به دلم بقبولونم که دوسش نداشته باشه. ازش خجالت می‌کشیدم. می‌دونستم نباید بذارم خونش رو زمین بمونه اما حیف که دلم نمی‌فهمید!
×
×
  • اضافه کردن...