رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت نود و پنجم تا من رفتم حرفی بزنم، دیدم که پریسا سریع زد زیر گریه. مامان بغلش کرد و گفت: ـ چی شده دخترم؟؟! توروخدا اینقدر گریه نکن. هلاک شدی این مدت... پریسا نگاهی به مامان کردو گفت: ـ مامان من نمیتونم اون آرزوی همیشگیه شمارو برآورده کنم. منو مامان جفتمون با تعجب بهش نگاه کردیم! پریسا با دستمال توی دستش اشکاشو پاک کرد و گفت: ـ من...اممم من راستش...راستش نمی‌تونم بچه‌دار بشم. خیلی تعجب کردم...البته که مامانم دست کمی از من نداشت! مامان یکم مکث کرد و پرسید: ـ ولی دخترم...کیان همیشه... پریسا دوباره با ناراحتی حرف مامان و قطع کرد و گفت: ـ کیان پیش شما گفت مشکل از خودشه که من خجالت نکشم اما واقعیت ماجرا اینه که مشکل از منه. چند دقیقه کامل بعد این حرف پریسا تو سکوت گذشت که مامان گفت: ـ حتی اگه این مسئله هم باشه بازم تو عروس این خانواده‌ایی، بعد از همسر خدابیامرزت تنها کسی که باید مسئولیت زندگی تو رو به عهده بگیره، بردیاست...حالا سر قضیه بچه‌دار شدن هم یه دختر برای بردیا بعنوان همسر دوم میگیریم که نسلمون و ادامه بده. مامان طبق معمول برای خودش بریده بود و دوخته بود!! با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم: ـ مامان من نمی‌ذارم برای زندگیه من بدون اینکه خودم بخوام، تصمیم بگیری. مامان با جدیت نگام کرد و گفت: ـ اینو قبل از اینکه اون دختره رو بیاری وسط زندگیمون که به اینجا ختم بشه و من پسرم و از دست بدم، باید فکرشو می‌کردی. با بغض گفتم: ـ مامان کیان برادر منم بود. رفیق من بود...منم قلبم داره آتیش میگیره.
  2. پارت نود و چهارم گفتم: ـ گوش میدم. مامان شروع کرد: ـ دیگه بعد از کیان، مسئولیت این خانواده رو دوش توئه بردیا! چشم و امید تمام طایفه ما هم روی توئه...می‌دونی که تو خانواده ما از قبل رسم و رسوماتی وجود داره. به اینجا که رسید، تو دلم گفتم امیدوارم تهش اون چیزی نباشه که من فکر میکنم. مامان با جدیت ادامه داد: ـ می‌دونی که رسمه وقتی یه عروس جوون بیوه میشه، اونو برای برادر اون مرد که قابل اعتماد ترین اون خانوادست... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ من این رسم و قبول ندار... اما این بار مامان نذاشت حرف من تموم بشه و با عصبانیت زد روی دسته مبل و گفت: ـ تمام این بلاهایی که تا به امروز سر ما اومد، بخاطر لج و لجبازیای توئه بردیا! تو چشماش غم و ناراحتی رو می‌دیدم و اینکه چقدر منو مقصر این اتفاقات می‌دونه. با چشمای پُر شده بهم نگاه کرد و گفت: ـ اگه تو اون دختره‌ی نحس و وارد زندگیمون نمی‌کردی، الان کیان زنده بود. به کیان اینو بدهکاری بردیا! اون زنی که دوسش داشتی، شوهر پریسا رو ازش گرفته...به پریسا بدهکاری بردیا! دستی به سر و روم کشیدم و نگاهم به پریسا افتاد که تو سکوت و خیره به فرش روی مبل کنار مامان نشسته بود. با ناراحتی گفتم: ـ اما مامان اون یعنی پریسا زنداداشمه من چطور میتونم اونو... بازم حرفم و قطع کرد و گفت: ـ این رسم خانواده و طایفه ما بوده بردیا! خودتو اینو می‌دونی. حتی اگه فرمالیته هم باشه، این ازدواج باید انجام بشه تا دهن فامیلا و بزرگای جمع بسته بمونه. پریسا بعد حرف مامان گفت: ـ مامان اگه بردیا راضی نیست، منم نمیتونم رضایت بدم چون منم تا الان بردیا رو به چشم یه برادر می‌دیدم. مامان بهش نگاه کرد و دستشو روی زانوی پریسا گذاشت و گفت: ـ بردیا راضیه! باید راضی بشه.
  3. #سیصد و شصت و دومین متن نیمه‌شب با او می‌توانستم بعد از گریه‌های بلند، به چیزهای کوچک بخندم. 10:10 هفدهم خرداد
  4. #سیصد و شصت و یکمین متن نیمه‌شب يه سريا هستن كافيه به چشمات نگاه كنن. حتی اگه كلی هم بخندی باز می گن چرا ناراحتی؟ همونايی كه حتی از نحوه ی تايپ كردنت تو چتا از سكوت كردنت و نگاهت می فهمن تو چته. “من به اونا می گم واقعی ترينام.” 21:21 شانزدهم خرداد
  5. پارت نود و سوم حتی اگه نمی‌خواستم باور کنم هم نمی‌شد! اشکای پریسا و مادرم رو نمی‌تونستم ندید بگیرم. با حالی خراب برادر مظلوم و عزیزتر از جان خودم و دفن کردیم. نمی‌تونستم تو چشمای پریسا نگاه کنم. بهرحال آهو باعث این اتفاق شده بود. مامان هنوز هم به چشم مقصر بهم نگاه می‌کنه. تو دادگاه هم بهم ثابت شد که آهو مقصره، ویسی که پریسا برام پخش کرد. شهادت خانوم رئوفی و زنداداشش حانیه رو واقعا نمی‌تونستم ندید بگیرم. اما واقعا ته دلم براش سوخت. یه دختر دبیرستانی داشت خودشو به آب و آتیش می‌زد تا ثابت کنه، قاتل نیست و نتونست طاقت بیاره و تو جایگاه متهم غش کرد و اگه ما رضایت نمی دادیم به قصاص محکوم شده بود. نمی‌تونستم به این اجازه بدم. نمی‌دونم ته دلم هنوز دوسش داشتم یا دلم براش می‌سوخت اما نمی‌خواستم براش اتفاق بدی بیفته. بعد اینکه غش کرد، اولین نفری که پرید تو جایگاه و اونو کشوند تو بغلش من بودم. اگه دیگه دوسش نداشتم پس این حرکات چی بود؟؟! اگه ازش متنفر بودم چرا هنوزم سعی می‌کردم صدای قلبم و خاموش کنم؟! با نگاه مامان و پریسا ازش جدا شدم و با همدیگه رفتیم خونه. تو کل مسیر داشتم به این فکر می‌کردم که قراره ببرنش زندان و یه دختری مثل اون چجوری قراره اونجا طاقت بیاره؟! هر از گاهی هم از نگاه مامان در می‌رفتم چون واقعا نمی‌تونستم باهاش چشم تو چشم بشم. « ده روز بعد » سوم و هفتم کیان رو سعی کردیم در حدی که لایق برادرم بوده باشه، برگزار کنیم. بماند که تو این تایم پریسا بیشتر از قبل سعی می‌کرد خودشو بهم وصل کنه اما چون الان تنها شده بود و هنوز هم تو شوک بود، نمی‌تونستم چیز زیادی بهش بگم و گیر بدم. و سعی داشتم تا باهاش همدلی کنم. امروز طبق معمول از مدرسه اومده بودم خونه که دیدم مامان و پریسا با لباس مشکی تو هال نشستن. با دیدنشون پرسیدم: ـ چیزی شده؟! مامان بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: ـ بردیا بیا چند دقیقه اینجا بشین! رفتم روی صندلی مقابلشان نشستم. پریسا یکم معذب بود و بهم نگاه نمی‌کرد اما حدس زدم موضوعی که قرار بود مطرح کنه، چیز خوبی نبود.
  6. پارت نود و دوم با گریه گفتم: ـ آخه چرا داری دروغ میگی؟ من نگفتم اگه بردیا باهاشون تماس گرفت، بگید شارژ گوشیم تمام شده؟؟ اعظم خانوم با داد و فریاد گفت: ـ خدا ازت نگذره دختره چشم سفید! پسرم چه بدی در حقت کرده بود؟ با گریه گفتم: ـ بخدا دارن دروغ میگن! من هیچ کاری نکردم... رو کردم به اون خانوم مزون دار که سرش و پایین گرفته بود، گفتم: ـ کی مجبورت کرده دروغ بگی؟؟ لطفا با زندگیه من اینکار و نکن! زنه اصلا بهم نگاه هم نمی‌کرد. آرش همین لحظه گفت: ـ آقای قاضی همسر مقتول هم صدای ضبط شده‌ایی از خانوم عمادی دارن که گواهی بر حرف شاهد اول که خدمتتون ارائه شده. آقای قاضی تایید کرد و گفت: ـ حکم... همه از جاشون بلند شدن...با ترس به قاضی زل زدم...آقای قاضی گفت: ـ با توجه به دلایل ارائه شده در دادگاه و حرفای شاهدان و اثر انگشت خانوم آهو عمادی رو بدن مقتول، ایشون به زندان منتقل می‌شود و در صورت رضایت ندادن خانواده مقتول، حکم قصاص خواهد بود. گوشام انگار نمی‌شنید!! حتی صحنه دادگاه هم تار می‌دیدم. من کجا و اینجا کجا؟؟ کی فکرشو میکرد روزی همه چیز این مدلی تموم بشه؟؟! از پشت سر افتادم و دیگه نفهمیدم چی شد! « بردیا » زندگیم تو یه لحظه از این رو به اون رو شد. همون لحظه که عشق زندگیم و بالای بدن نیمه جون برادرم دیدم...تمام دستش خونی بود! کلی علامت سوال تو ذهنم بود!! نمی‌خواستم باور کنم این دختر آسیبی به کیان رسونده باشه اما تمام چیزایی وجود داشت بر علیهش بود خصوصا اینکه پزشکی قانونی اثرانگشتش و تایید کرد. بعلاوه اینکه پریسا هم ویس ضبط شده‌اشو از آهو هم برای من هم برای مامان پلی کرد و گفت که تهدیدش کرده. حتی زنداداشش و خانوم رئوفی( مزون دار ) هم بر علیهش شهادت دادن اما چرا ته دل من باور نداشت که آهوی چشم قشنگ من، برادرم و کشته؟؟
  7. پارت نود و یکم خیلی دلم میخواست باهاش حرف بزنم اما نمی‌شد! موقعیت نبود. ده دقیقه بعد ما رفتیم داخل و من تو جایگاه متهم وایستادم. بعد از اومدن من، آرش که وکیلشون بود با ناراحتی اول به من نگاه کرد و بعد رو به قاضی گفت: ـ آقای قاضی شاهدانی هستن که شهادتشون گواهی بر این موضوعه، خانوم عمادی اون روز سر صحنه جُرم بودن. یهو همه چیز رو سرم خراب شد! در باز شد و من اون خانومی که توی مزون بود و در کمال تعجب حانیه رو دیدم!! اینا اینجا چیکار می‌کردن؟! حانیه با یه سر و تیپ کاملا شیک بدون اینکه حتی به من نگاه کنه، اومد تو جایگاه شاهد وایستاد و آقای قاضی رو بهش گفت: ـ خب حرفای شما رو می‌شنویم! حانیه گفت: ـ اون روز من به آهو زنگ زدم، گفت که پریسا خیلی به پر و پاچ میپیچه و میخواد یه درس اساسی بهش بده! من ازش خواستم اینکار و نکنه اما گوشیش و خاموش کرد و جوابم نداد. باورم نمیشد که جلوی چشم من اینقدر راحت و مثل آب خوردن داشت دروغ می‌گفت. با عصبانیت گفتم: ـ چطور میتونی اینقدر راحت تهمت بزنید و دروغ بگی؟؟ رو به بردیا با گریه گفتم: ـ بردیا داره دروغ میگه، لطفا باور نکن. آقای قاضی چند دور زد روی میزش و گفت: ـ لطفا نظم دادگاه رو بهم نزنین خانوم. حانیه اما خیلی راحت و عادی داشت دروغ می‌گفت و حتی بهم نگاه هم نمی‌کرد!! بعد از اون نوبت اون خانومه بود که تو مزون کار می‌کرد. از نگاه اون حس کردم که کمی عذاب وجدان داره اما اونم مصمم بود و نگاه‌های ملتمسانه من هیچ فایده‌ایی نداشت. اونم قضیه رو اینطور تعریف کرد: ـ آقای قاضی اون روز بعد از انتخاب لباسا، خانوم عمادی خیلی عادی باهامون خداحافظی کرد و مزون و ترک کرد.
  8. #سیصد و شصتمین متن نیمه‌شب چقدر دلم می‌خواد باهات حرف بزنم، تو تراس خونه، چشم در چشم، کمی مست، تو تاریکی و سکوت نیمه شب با پس زمینه بارون یه موسیقی بی‌کلام و سیگار، چقدر دلم میخواد از زمین و زمان باهات حرف بزنم. 12:12 شانزدهم خرداد
  9. پارت نود وکیل با ناراحتی گفت: ـ متاسفانه منتقل میشین به زندان و اگه خانواده شاکی رضایت نده.. حرفشو قطع کردم و با ترس گفتم: ـ نمی‌خوام بشنوم، لطفاً ادامه ندین! وکیل گفت: ـ خانوم عمادی تو این مسیر حتی کوچیکترین چیز هم می‌تونه سرنخ باشه! همه چیز و از اول برام تعریف کنین! با اینکه این موضوع برام آزاردهنده بود اما شروع به تعریف کردن کردم. حتی از اینم گفتم که گوشیم خاموش بود و وقتی رفتم سر گوشی تا بزنمش به شارژ در کمال تعجب دیدم که روشنه!! میخواستم به بردیا ثابت کنم که کیان بهم زنگ زده اما تماسش از گوشیم پاک شده بود. آقای وکیل بعد از شنیدن گفت: ـ من تمام سعی خودمو می‌کنم که این موضوع به نفع شما تمام بشه. اشکامو پاک کردم و تشکر کردم. سرباز اومد داخل و گفت: ـ وقت ملاقات تموم شده. داشتم می‌رفتم که وکیل گفت: ـ خانوم عمادی، لطفا خونسردیه خودتون و حفظ کنین. مطمئن باشین که حقیقت دیر یا زود مشخص میشه و آفتاب پشت ابر نمی‌مونه. گفتم: ـ باشه. « ساعت ده صبح» بازم دستبند زده منو آوردن سالن دادگاه. با اینکه قرار شد خونسردیه خودمو حفظ کنم اما از استرس میلرزیدم. دست خودم نبود. اثبات بی‌گناهیم کار چندان ساده‌ایی بنظر نمیومد. بردیا و مادرش و زنداداشش دقیقا عین یه قاتل بهم. نگاه می‌کردن. حالا نگاه های اونا برام خیلی مهم نبود. اما طرز نگاه بردیا آتیشم میزد. به این فکر کردم که اگه اون اتفاق شوم نمیفتاد، منو اون باهم عقد کرده بودیم...تو چشماش یه حس خشم و ناامیدی دیده می‌شد.
  10. #سیصد و پنجاه و چهارمین متن نیمه‌شب ‏این قضیه‌ای که میگن پولی که خودت در آوردیو دلت نمیاد راحت خرج کنی چرا رو من کار نمیکنه پس؟!! 10:10 شانزدهم خرداد
  11. پارت هشتاد و نهم مهم تر از هر چیزی بردیا باورم نمی‌کرد و فکر می‌کرد که من برادرش و به قتل رسوندم. آخه من حتی نمی‌تونم یه مورچه رو بکشم چه برسه یه آدمیزاد رو!! دلم درد می‌کرد...خسته از این بار سختی که روی دلم گذاشتن و تو این مسیر تنها موندم. همه چیز عین یه رویا قشنگ شروع شد و با یه کابوس به پایان رسید....حرف بردیا مدام تو ذهنم اکو می‌شد!! کاش هیچوقت نمی دیدمت! ازت متنفرم...بردیا ازم متنفر شده اما چرا نمی‌تونستم حرفاشو باور کنم!! کاش سریعتر بفهمم که چه اتفاقی افتاده و می منو توی این مخمصه گرفتار کرده!! « ده روز بعد » ده روز تو بازداشتگاه بودم و منتظر موندم تا پرونده‌ام بره دادسرا...امروز روزی بود که با وکیلم ملاقات می‌کردم. تو این ده روز خیلی منتظر بردیا موندم اما سراغم و نگرفت! تو دلم مدام با روح کیان حرف میزدم و ازش میخواستم تا کمکم کنه از این مشکل رها بشم. تو همین فکرا بودم که نگهبان اومد پشت میله‌ها و گفت: ـ آهو عمادی، ملاقاتی داری. خیلی دلم میخواست بردیا بوده باشه اما قطعا اون وکیل بود که از طرف دولت برام فرستادن. رفتم تو اتاق و دیدم که یه مرد قدبلند با چهره تقریبا جدی مقابلم وایستاده. درسته مرده ظاهرش جدی بود اما گرمی خاصی توی چشماش موج میزد. تا منو دید گفت: ـ بفرمایید بشینین خانوم عمادی! نشستم و گفت: ـ اول از همه ازتون می‌خوام که آرامش خودتون و حفظ کنین. من اظهاراتتونو خوندم. اون خانومی که مزونش رفتید، می‌تونه توی دادگاه شهادت بده که شما تلفن بهتون شد و مجبور شدین با عجله اونجا رو ترک کنین؟! با امیدواری سرمو تکون دادم و گفتم: ـ بله، دادگاه من کیه؟ گفت: ـ فردا برگزار میشه و اگه شواهد به نفع شما باشه، به قید وثیقه آزاد میشین! با ترس پرسیدم: ـ اگه نباشه ؟
  12. #سیصد و پنجاه و سومین متن نیمه‌شب تو سریال چشمانش دریای سیاه، گونش به عزیل میگه: ـ اگه بلایی سرت بیاد چی؟ عزیل میگه: ـ نمیاد! گونش: ـ از کجا اینقدر مطمئنی؟ عزیل: ـ چون اگه تو منتظرم من باشی، یعنی من برمی‌گردم، چون اگه تو منتظرم باشی من جایی که میرم بیشتر از خودم مراقبت می‌کنم. 11:11 پانزدهم خرداد
  13. پارت هشتاد و هشتم سرگرد ازم پرسید: ـ خب چطور میخوای اینو ثابت کنی؟ اگه بتونی ثابت کنی که اون روز مقتول باهاتون تماس گرفته و کسی شاهدتون هم بوده باشه، قبوله. یکم فکر کردم و گفتم: ـ من به اون خانومه که تو مزون بودم گفتم یه کاری برام پیش اومده و با عجله رفتم بیرون! سرگرد گفت: ـ دولت براتون وکیل میگیره و از این طریق میتونین بهش بگین تا توی دادگاه ارائه بده! ولی فعلا بازداشتین! خدایا چی داشتم میگفت؟ یعنی بردیا نمی‌خواست برای من کاری کنه؟! با سرباز اومدم بیرون و دیدم که بردیا با اخم زل زده به من و دست به سینه ایستاده. با گریه رفتم سمتش و همینطور که دستم دستبند داشت، دستاشو گرفتم و گفتم: ـ بردیا بخدا من هیچ کاری نکردم!! باور کن کیان خودش بهم زنگ زده بود! بردیا بهم نگاه کن! بردیا با چشمایی خالی از احساس بهم نگاه می‌کرد و گفت: ـ کاش هیچوقت تو رو نمی‌دیدم! ازت متنفرم! امیدوارم به سزای عملت برسی. حرفاشون باور نمی‌کردم. همینجور هاج و واج بهش نگاه کردم که گفت: ـ واقعا که مادرم حق داشت! گول اون قیافه مظلومت و خوردم! سرباز دستمو کشید و گفت: ـ خانوم ما باید بریم! انگار جسمم مال خودم نبود و به زور راه می‌بردنم. حالم بی‌نهایت بد بود. نمی‌تونستم خودمو اثبات کنم!!
  14. پارت هشتاد و هفتم اشکم بند نمیومد. به دستبند توی دستم نگاه کردم...من کاری نکرده بودم! چرا من متهم شدم. به زنی که تو ماشین کنارم نشسته بود، گفتم: ـ چرا دارین منو میبرین؟ من که کاری نکردم! زنه با دیدن من گفت: ـ همه چیز تو کلانتری مشخص میشه. به پشت سرم نگاه کردم. بردیا با ماشینش داشت پشت سرم میومد! خدا کنه باور کنه که من کاری نکردم. و الا چون تماسم با کیان هم از گوشیم پاک شده بود، نمی‌دونستم چجوری باید ثابت کنم که من تو مرگ کیان، نقشی نداشتم. بعد از رسیدنمون به کلانتری، منو پیش همون سرگرد که فامیلیش علی‌نیا بود، بُردن. با گریه رو بهش گفت: ـ آقا باور کنین که من کاری نکردم. حتی میخواستم تماس کیان و بهتون نشون بدم اما نمی‌دونم چجوری شد که از تو گوشیم پاک شده! بخدا من کاری نکردم.... سرگرد رو بهم گفت: ـ بشینین لطفاً خانم عمادی! نشستم. قیافه سرگرد مشخص بود که قرار نیست خبر خوبی بهم بده! دوباره پرونده رو باز کرد و دستاشو تو هم قفل کرد و گفت: ـ خانوم عمادی طبق نتیجه پزشک قانونی اثر انگشت روی بدن آقای کیان معیری، با اثرانگشت شما همخونی داره. خدایا چی داشتم می‌شنیدم؟! سرگرد ادامه داد: ـ بعلاوه اینکه گوشی همه اعضای خانواده بررسی شد، همه اظهاراتشون با چیزی که ما بررسی کردیم یکی بود جز شما که ادعا داشتین، گوشیتون خاموش بوده و قبل خاموش شدن مقتول باهاتون تماس گرفته اما نه تنها تماسی از مقتول توی گوشیتون نبود بلکه گوشیتون هم روشن بود! خدایا من باید چیکار می‌کردم؟؟! چجوری باید خودمو ثابت می‌کردم؟؟! فقط اشک می‌ریختم و گفتم: ـ ولی من هیچ کاری نکردم.
  15. #سیصد و پنجاه و دومین متن نیمه‌شب فقط یادت بمونه که تو پروسه راضی نگه داشتن آدما، خودتو، احساستو، حقتو، روحتو ارزشتو فراموش نکنی! 11:11 چهاردهم خرداد
  16. پارت هشتاد و ششم سرمو انداختم پایین و دیگه حرفی نزدم. اونم بدون خداحافظی درو محکم بست و رفت بیرون. واقعا بردیا راجب من چی فکر کرده بود؟؟ کیان چرا به هر دوی ما همزمان زنگ زده بود؟؟! مغزم دیگه داشت ارور میداد. نگاهم به عکس دو تا پسربچه روی میز عسلی خورد. احتمالا بچگی کیان و بردیا بود. بردیا رو از روی لبخندش شناختم. رفتم عکس و بغل کردم و با تموم وجودم گفتم: کاش منو باور کنی و عشقمون و نسوزونی بردیا! رفتم طبقه بالا تا یه دوش بگیرم. تمام بدن و سرم درد می‌کرد. روی بازوم خون بدن میان مونده بود. باید اینارو پاک می‌کردم...اصلا حس خوبی نداشتم. مطمئنم اونی که زنگ زد، سرگرد بود و جواب از پزشکی قانونی اومده بود. خداروشکر که بهرحال واقعیت مشخص میشد و می‌فهمید که من بی‌تقصیرم...شیرآب سرد و باز کردم و رفتم زیر دوش...از صمیم قلبم برای روح کیان دعا کردم و ازش خواستم تا منو از این مخمصه‌ایی که توش گیر کردم، نجات بده! حدود یکساعت گذشت و رفتم تا گوشیمو بزنم تن شارژ، ولی در کمال تعجب دیدم که گوشیم روشنه و شارژ داره!!! تمام تنم یخ کرد. من بعد اون ماجرا دیگه گوشیمو دستم نگرفته بودم! چطور الان شارژ داشت؟؟! سریع رفتم تو قسمت پیامک و تماس های آخرم. باور کردنی نبود اما پیامکم با کیان و تماسش از گوشیم پاک شده بود. چجوری امکان داشت؟؟! کی اینکارو کرده بود؟؟ چرا؟؟؟ چرا من زودتر تماسش و بردیا نشون ندادم و نگفتم که بهم زنگ زده؟؟ آهوی احمق!!! حالا چجوری میخوای ثابت کنی؟؟ همین لحظه زنگ خونه زده شد. رفتم درو باز کردم و دیدم ماشین پلیس دم دره و بردیا و آرش تکیه داده به ماشین پلیس وایستادن. ماموره با جدیت رو بهم گفت: ـ خانوم آهو عمادی، به دلیل به قتل رسوندن کیان معیری بازداشتین! دوتا دستم و دستبند زد! تمام این مدت چشمم به بردیا بود که با خشم نگاهم می‌کرد و کاری انجام نمی‌داد. حتی آرش هم از نگاهش معلوم بود که دلش برام سوخته. نتونستم چیزی بگم!! منو با همون وضعیت سوار ماشین پلیس کردن و رفتیم سمت کلانتری.
  17. #سیصد و پنجاه و یکمین متن نیمه‌شب ولی یه نفر هست که توش گیر می‌کنی، حتی بعد رفتنش!! شاید بهترین آدم زندگیت هم نبوده! شاید حتی بیشترین آسیب هم اون بهت زده باشه! اما بازم اون فرق داره! مووآن کردی اما انگار بخشی از تو رو با خودش برده! 14:14 سیزدهم خرداد
  18. پارت هشتاد و پنجم بدون هیچ حرفی پیاده شدم. نمی‌دونستم اصلا اینجا کجا بود اما از خونه خودشون خیلی بزرگتر بود. در ماشین و محکم بست و جلو جلو رفت و در خونه رو باز کرد...منم پشت بندش رفتم داخل. یه دونه سیگار گرفت دستش و بدون اینکه نگام کنه، گفت: ـ تا زمانی که جواب پزشکی قانونی مشخص بشه، اینجا میمونی. رفتم روی مبل روبروش نشستم و با بغض گفتم: ـ چرا دیگه بهم نگاه نمی‌کنی بردیا؟؟ یه پک به سیگار زد و ساکت شد! دوباره پرسیدم: ـ واقعا فکر می‌کنی من بلایی سر کیان آوردم؟؟! یکم تن صدامو بردم بالا و همزمان اشک ریختم و گفتم: ـ بردیا اون و من حتی بیشتر از برادر خودم دوست داشتم. چطور میتونی راجب من همچین فکری بکنی؟! اصلا چجوری میتونی منو تو این موضوع متهم کنی؟ این‌بار دوباره با خشم نگام کرد و گفت: ـ تو جای من بودی و اون صحنه رو میدیدی، چیکار می‌کردی؟؟! چرا بدون اینکه به من بگی، رفتی اونجا؟؟ منم صدامو بردم بالا و گفتم: ـ صدبار گفتم چون که شارژ گوشیم تموم شده بود. هر دومون نفس نفس زنان بهم نگاه می‌کردیم. بردیا خیره تو چشمام بود. انگار اونم از ته دلش میدونست بی‌گناهم اما عقلش نمی‌خواست این موضوع رو باور کنه. همین لحظه گوشیش زنگ خورد. برداشت و گفت: ـ جانم سرگرد؟؟! جدی میگین؟؟ الان میام. بعدش قطع کرد و رو بهم گفت: ـ تا زمانی که من برگردم، از اینجا جایی نمیری!
  19. پارت هشتاد و چهارم جای بردیا، سرگرد جواب داد: ـ خانوم معیری لطفاً آروم باشید، همه چیز مشخص میشه. اعظم خانوم با حرص بهم نگاه می‌کرد اما کمی آروم شد و بعدش به بردیا نگاه کرد و گفت: ـ بریم! منم داشتم پشت سرشون می‌رفتم که اعظم خانوم گفت: ـ تو کجا میخوای بیای؟! این‌بار بردیا آروم بهش گفت: ـ مامان لطفا آروم باش! بردیا سعی کرد دست مادرش و بگیره اما اعظم خانوم دستش و محکم از دست بردیا بیرون کشید و گفت: ـ دیگه کافیه بردیا! تا زمانی که این قضیه مشخص نشده، این دختر حق نداره پاشو توی خونه من بذاره. بردیا دوباره مخالفت کرد و گفت: ـ مامان غمت و درک می‌کنم اما لطفاً آروم باش. هنوز چیزی مشخص نیست. مادرش با فریاد گفت: ـ همین که گفتم!! و بعدش دست پریسا رو گرفت و از اداره آگاهی خارج شد. بردیا دوباره با خشم نگاهم کرد و گفت: ـ راه بیفت! با این مدل حرف زدنش، بیشتر قلبم به درد میومد اما هیچ چیزی نمی‌تونستم بگم! پشت سرش راه افتادم و سوار ماشین شدیم. تو ماشین اعظم خانوم آروم برای خودش نوازش میداد و پریسا هم گریه می‌کرد. بردیا اول اونا رو رسوند خونه اما خودش پیاده نشد. یعنی می‌خواست منو کجا ببره؟؟ هیچ چیزی نگفتم و اونم چیزی نگفت. راه افتاد سمت خارج از شهر. فکر می‌کردم دوباره منو می‌بره خونه اما نبرد. جرئت هم نداشتم تا چیزی ازش بپرسم. حدود یک ساعتی تو راه بودیم تا اینکه جلوی یه در ویلایی ایستاد و گفت: ـ پیاده شو!
  20. #سیصد و پنجاهمین متن نیمه‌شب دلم رخ دادن اتفاقی رو می‌خواد که حس کنم زندگی هنوز ارزشش رو داره. 22:22 دوازدهم خرداد
  21. پارت هشتاد و سوم سرگرد تو ورقه‌های مقابلش سریع چیزایی می‌نوشت و می‌گفت: ـ خب، ادامه بده! گفتم: ـ بردیا گفت باید بره مدرسه و منم داشتم لباسمو میپوشیدم که برگردم، گوشیم زنگ خورد. کیان بود و مشخص بود حالش خیلی بده...ازم کمک میخواست...بهش گفتم آدرس و بهم بده و بعد گفتنش شارژ گوشیم تموم شد و رفتم اونجا. میخواستم قبل رفتن به بردیا زنگ بزنم اما چون گوشیم شارژ نداشت، دستم بسته بود. سرگرد پرسید: ـ یعنی مقتول، با شما قبل مرگ تماس گرفتن؟؟ سرمو به نشونه تأیید تکون دادم که گفت: ـ به برادر خودشون هم زنگ زدن. چرا باید به یه شخصی که تازه وارد خانوادشون شده، زنگ بزنن و ازش کمک بخوان؟؟ منظورش و نمی‌فهمیدم. انگار همه میخواستن منو متهم کنند. گفتم: ـ ولی بهم زنگ زدن! میتونین گوشیمو ببینین! وگرنه من چمیدونستم که کیان کجاست. سرگرد دست به سینه مقابلم نشست و گفت: ـ بله سیگنال موبایل همتون قراره بررسی بشه. لطفاً شما هم شماره موبایل خودتون و بنویسین. بعدش پرونده رو گرفت جلوی روم و زیرش و امضا کردم و شمارمو نوشتم. از اتاق اومدم بیرون. حالا علاوه بر پریسا و اعظم خانوم، کیان هم دقیقا عین متهما نگام می‌کرد. پریسا با دیدن من سریع گفت: ـ همش بخاطر پاقدم این دختره. بخاطر این خانوادمون بهم ریخت...بالای سر شوهر من چیکار می‌کردی تو؟؟ سرگرد به سربازا دستور داد و سعی کردم پریسا رو ازم جدا کنند. اعظم خانوم با شنیدن این حرف، به بردیا نگاه کرد و پرسید: ـ این دختر بالای سر کیان من چیکار می‌کردی بردیا؟؟ بردیا ساکت شده بود و چیزی نمی‌گفت. اعظم خانوم سرش داد زد: ـ با توام! جواب منو بده.
  22. #سیصد و چهل و نهمین متن نیمه‌شب بعضی آدما نه اینکه بد باشن. اما برای آرامش تو مناسب نیستند. یاد بگیر فاصله بگیری، حتی اگه دلت بره براشون. آرامشت مهم‌تر از هر رابطه‌ایه. 13:13 دوازدهم خرداد
  23. پارت هشتاد و دوم سرگرد گفت: ـ آروم باشین لطفاً! همکارای ما تمام تلاششون و انجام میدن. همه چیز مشخص میشه. بعد گفتن این حرفش همه باهم راهی کلانتری شدیم. قرارشد جسد کیان و برای کالبدشکافی ببرن تا زودتر نتیجه مشخص بشه. اول از همه از بردیا بازجویی کردن و بعد مادرش و پریسا. آخر سر سرگرد از اتاق اومدم بیرون و همینطور که نگاهش به من بود از بردیا پرسید: ـ این خانوم باهاتون چه نسبتی دارن؟! بردیا بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: ـ قرار بود... یکم مکث کرد و بعدش دوباره گفت: ـ قرار بود فردا باهاش ازدواج کنم. اینو جمله رو یجوری گفت که انگار دیگه قرار نیست اینکارو کنه! چرا دیگه بهم نگاه نمی‌کرد. حس تنهایی بدی داشتم. حالا دیگه حتی بردیا هم کنارم نبود تا پشتم بهش گرم باشه. تو اداره آگاهی تک و تنها مونده بودم. سرگرد نگاهی بهم انداخت و گفت: ـ بفرمایید از شما هم چندتا سوال بپرسیم! رفتم داخل اتاق...یه چراغ بالای میز روشن بود و کلا فضای ترسناکی داشت. من تا حالا پامو همچین جاهایی نداشته بودم و واقعا استرس داشتم. رفتم پشت میز نشستم و سرگرد اومد روبروم و پرونده رو باز کرد و ازم پرسید: ـ با توجه به اینکه قرار بود با آقای معیری ازدواج کنین، پس مقتول هم می‌شناختین، درسته؟! همینجور که دستام از ترس می‌لرزید، گفتم: ـ بله درسته! سرگرد توجهش به حرکاتم جلب شد و یه لیوان آب برام ریخت و گفت: ـ استرس داری دخترم؟ دستم و از روی میز برداشتم و با بغض گفتم: ـ چون من تابحال تو همچین موقعیتی نبودم، شرمنده! سرگرد دوباره پرسید: ـ امروز کجا بودین؟؟ گفتم: ـ بردیا بهم زنگ زد و رفتیم مزون لباس عروس
  24. پارت هشتاد و یکم همینطور بهم خیره شد و بعد از کلی نفس نفس زدن ازم پرسید: ـ اونجا چیکار می‌کردی؟؟ اصلا این روی بردیا رو ندیده بودم. هیچوقت باهام اینجوری رفتار نمی‌کرد!! وقتی دید جواب نمیدم، فریاد زد: ـ آهو بهم بگو، بالای سر کیان داشتی چیکار می‌کردی؟ مگه بهت نگفتم بعد از مزون بهم زنگ بزن بیام دنبالت؟؟ با بغض گفتم: ـ با این سوالا قراره به چی برسی بردیا؟؟ رک و راست بپرس! انگشت اشارشو گرفت سمتم و گفت: ـ برادر من کشته شده آهو! به من زنگ زد و ازم کمک خواست و من اومدم بالای سرش و تو رو دیدم که داری اون چوب و از توی شکمش درمیاری! فقط دعا کن...دعا کن که این ماجرا به تو ربطی نداشته باشه آهو! قلبم هزار تیکه شد!! بردیا منو مقصر میدید. فکر می‌کرد که من سر کیان بلایی آوردم. آخه چطور می‌تونست همچین فکری کنه؟؟ اونقدر متعجب و ناراحت شدم که اصلا نتونستم براش توضیح بدم که به منم زنگ زد که رفتم اونجا و چون گوشیم شارژش تموم شد، نتونستم بهش خبر بدم. وقتی به خودم اومدم دیدم که تو حیاط بیمارستان تنهام و بردیا هم رفته پیش مادرش و زنداداشش...ماشین پلیس اومد دم در بیمارستان و منم همزمان با سرگرد وارد بیمارستان شدیم...آرش بعد دیدم سرگرد باهاش احوالپرسی کرد و به مادر بردیا و پریسا تسلیت گفت و بعد رو به بردیا پرسید: ـ منم ببخشین آقای معیری اما باید ازتون بابت جنایت برادرتون بازجویی بشه! همینطور تمام بچه‌ای شرکت. بردیا هم با ناراحتی گفت: ـ بله حتما! ما هم خیلی دلمون میخواد که سریعتر اون قاتل دستگیر بشه! مادرش دوباره شروع کرد به شیون کردن و گفت: ـ ایشالا که به زمین گرم بشینه کسی که سر بچه‌ام این بلا رو آورد! چه پدر کشتگی با بچم داشتن؟!!
  25. #سیصد و چهل و هشتمین متن نیمه شب واقعا آدمایی که یکاری برات انجام میدن بعد تو چشمت نگاه می‌کنن و بهت میگن: بهت قول داده بودم، یه جور دیگه تو قلبم جا باز می‌کنن. 22:22 یازدهم خرداد
×
×
  • اضافه کردن...