-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
درخواست ویراستاری رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست انتشار
قربونت برم❤️🫶 مرسی ازت گُلِ من😘- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
#چهارصد و پنجاه و ششمین متن نیمهشب همانطور که از چیزی که دوسش داری محافظت میکنی، از آرامش قلبت هم محافظت کن. 11:11 بیست و هفتم تیر
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
QAZAL پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام رمان مسابقه من به اتمام رسید.✌️ 1405/4/26- 39 پاسخ
-
- 4
-
-
-
درخواست ویراستاری رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست انتشار
سلام رمان مسابقهام تمام شد و درخواست ویراستاری دارم. @هانیه پروین- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و چهارم با ترس گفتم: ـ نگو که تولد بردیاست!! من هیچی... حرفم و قطع کرد و با خنده گفت: ـ نه آروم باش! تولدش نیست. پس این همه دکور و بریز و بپاش برای چی بود؟؟! آرش در ویلا رو باز کرد و دیدم مقابلم بردیا با من و شلوار سبز تیره وایستاده و کنارش هم اعظم خانوم وایستاده. آرش گفت: ـ خیلی سوال پرسید! منم خودمو کنترل کردم چیزی نگم! با هیجان گفتم: ـ میشه بپرسم که اینجا چه خبره؟! یهو دیدم بردیا اومد روبروم زانو زد و از توی جیبش یه جعبه درآورد و گفت: ـ ماه زندگی من، با من ازدواج میکنی؟ میخوام تو تمام مشکلات و خوشی های زندگیم، فقط تو کنارم باشی. از خوشحالی زیاد، اشک تو چشمام جمع شد!! دستشو گرفتم و آرش گفت: ـ عروس رفته گل بچینه! هممون خندیدیم...نگاش کردم و گفتم: ـ با اجازه اعظم خانوم، بله... اعظم خانوم گل کشید و اومد سمتم و بغلم کرد و بردیا هم انگشتر و دستم کرد و پشت دستم و بوسید. بعدش از گوشه میز، یه باکس درآورد و داد بهم و گفت: ـ بازش کن! با هیجان بازش کردم و دیدم که همون لباس عروسی که اون روز تو مزون انتخاب کرده بودمه...با ذوق صداش زدم: ـ بردیا این دقیقا همونه که میخواستم. از کجا فهمیدی؟؟ گفت: ـ ما اینیم دیگه...اینم سوپرایزی که بهت گفته بودم. اعظم خانوم هم گفت: ـ دختر گلم، آرایشگر بالا منتظره...چند ساعت دیگه مهمونا و عاقد میرسن. سریع گفتم: ـ الان میرم بالا... بردیا آروم زیر گوشم گفت: ـ لحظات آخره جدایی از توئه...از امشب به بعد دیگه مال خودمی... به رضایت بهش نگاه کردم و گفتم: ـ چه خوبه همدیگرو دیدیم بردیا...خیلی دوستت دارم. بردیا هم گفت: ـ من بیشتر آهوی من. پایان 1405/4/26 پیش تو یه کوهیم که دل به برف و سرما داده منو با سردی نگاه کن که تحملم زیاده پیش تو یه برگیم که توی مشت خشم باده منو آواره ترم کن که تحملم زیاده پشت بعضی اشتباهات گاهی هیچ اراده ای نیست که نگه داری از عشق کار خیلی ساده ای نیست رنجشی میون ما هست که نشونه ی علاقه است با یه رگبار ملایم دریا که نمیره از دست گاهی تو تموم عمرت یکی تنها پیدا میشه که دلت میخواد کنارش زندگی کنی همیشه همینه که حفظ یک عشق ارزش سختی رو داره هر کی عاشقه امید لمس خوشبختی رو داره مثل طوفان شدی و من شن یه کویر ساده ببرم هر جا که میخوای من تحملم زیاده من تحملم زیاده چون برای من عزیزی نمیخوام حتی یه لحظه اشک دلتنگی بریزی. ( آهنگ تحمل از سعید شهروز )- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سوم دو روز بعد... ( آهو ) خداروشکر کابوسم بالاخره تموم شد! بالاخره قاتل اصلی پیدا شد و به سزای عملش رسید و بردیا و اعظم خانوم فهمیدن که من قاتل پسرشون نیستم. اعظم خانوم بعد این ماجرا، خیلی نسبت بهم مراعات میکرد و دقیقا عین یه مادر کنارم بود. تو دلم نه نسبت به بردیا و نه مادرش، کوچیکترین کینهایی نداشتم. شاید هر آدم دیگهایی هم جاشون بود، به چشمشون اعتماد میکردن و منو قضاوت میکردن. بردیا رو که تحت هر شرایطی حتی زمان دلخوریامم دوست داشتم و نمیتونستم نبخشمش. تنها آدمی که حتی با وجود عصبانیتش هم همیشه کنارم بود. الانم رو مود اینه که بخاطر اینکه مادرش دوباره ناراحت نشه، نگیم قضیه بچه دروغ بوده و دست به کار بشیم. منم دلم میخواست از این آدم بچه داشته باشم و مادر شدن و حس کنم... بهم قول داده بود با وجود تمام سختیای بارداری بهم کمک کنه تا بتونم درسم و ادامه بدم و برای کنکور بخونم... شرکت پریسا هم ورشکست شد و برای همیشه درش بسته شد. امروز وسط درس ادبیات، معاون اومد و صدام زد و گفتن که کسی اومده دنبالم و راستش یکم تعجب کردم.... رفتم و دیدم که آرش دم در منتظرمه...با تعجب رفتم داخل ماشین نشستم و پرسیدم: ـ چیزی شده؟؟ چرا بردیا نیومد دنبالم؟ با ناراحتی نگام کرد و گفت: ـ اول از اینکه سلام...بعدشم یه امروز و بیزحمت منو تحمل کن تا ببرمت پیش آقا معلم از بیادبی خودم هم خجالت کشیدم و هم خندم گرفت و گفت: ـ معذرت میخوام واقعا ولی یکم تعجب کردم راستش! بردیا حالش خوبه! دنده رو جابجا کرد و گفت: ـ توپه! ـ خب نمیخوای بگی چه خبر شده؟؟ ـ بابا یکم دندون رو جیگر بذار میفهمی! هم استرس و هم هیجان کل وجودم و فرا گرفته بود. نمیدونستم باز قراره با وی مواجه بشم؟! بعد چند دقیقه رسیدیم دم در ویلا و دیدم که کل حیاط گلکاری شده و ریسههای نور از درختان وصله که بینهایت این محیط رو خوشگل کرده بود. گفتم: ـ اینجا چقدر قشنگ شده!! آرش گفت: ـ بذار شب بشه، وقتی روشن بشه، قشنگترم میشه.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و دوم همین لحظه گوشیم زنگ خورد. خانوم بابازاده بود. سریعا جواب دادم: ـ جانم خانوم بابازاده؟ ـ سلام آقای معیری، خوبید؟؟ خانواده خوبن؟ ـ متشکرم به مرحمت شما. ـ غرض مزاحمت اینکه زنگ زدم تا مژده رو خودم بهتون بدم. ـ چیزی شده؟! ـ من با منطقه دیروز جلسه داشتم و با پشتیبانی از شما، تمام حرفا رو اونجا زدم و گفتم که تو این مدتی که در خدمت شما بودیم، کوچیکترین حرکتی ازتون ندیدیم و جزو بهترین معلمای مدرسهی مایید. ـ نظر لطفتونه. ـ خواهش میکنم. و خواستم بهتون بگم که ما مشتاقانه منتظریم دوباره شمارو توی مدرسه ببینیم و منطقه با حرفای من موافقت کردند. لبخندی از روی رضایت زدم و گفتم: ـ برای منم باعث افتخاره. چشم...شنبه میبینمتون. آهو با ذوق دستاشو بهم کوبید و گفت: ـ وای دوباره قراره برگردی مدرسه؟ منم با ذوقش لبخند زدم و گفتم: ـ آره. خانوم مدیر با منطقه صحبت کرده و مثل اینکه این قضیه حل شده. محکم پرید تو بغلم و گفت: ـ آخ جون، خیلی خوشحالم. با شیطنت گفتم: ـ پس اینقدر خوشحال میشی که منو توی کلاس میبینی!! سریع خودشو جمع کرد و گفت: ـ اگه پررو نمیشی باید بگم که آره. گفتم: ـ از شنبه به بعد هم دوباره میای جلو چشم خودم میشینی که من موقع درس دادن، با نگاه کردن به اون صورت قشنگت، انرژی بگیرم. لپاش گل انداخت و با چشمک رو بهم گفت: ـ باشه.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و پنجاه و پنجمین متن نیمهشب باید یاد بگیری اگه خدا؛ میتونه چیزی رو که هرگز فکر از دست دادنش رو نمیکردی از تو بگیره... پس میتونه چیزی رو بهت بده که هرگز تصور داشتنش رو نداشتی! گاهی پایان بعضیچیزها؛ آغاز نعمتی است که هنوز ندیدهایی... 18:18 بیست و ششم تیر
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و یک مامان گفت: ـ سرپا که شدم، اولین کارمون اینه بریم دنبال سیسمونی و اتاق بچه... گفتم: ـ حالا مامان چه عجله ایه؟! مامان گفت: ـ نه، دیر هم شده. آهو با لبخند رو بهم گفت: ـ بردیا یه لحظه میای بیرون؟ ـ الان میام عزیزم. قبل اینکه برم بیرون، مامان دستمو گرفت و آروم زیر گوشم گفت: ـ بردیا یه مراسم عقد باید بگیریم. اسمتون باید بره تو شناسنامه هم. بهش چشمکی زدم و گفتم: ـ نگران نباش مامان، فکر اونجاشم کردم. بعدش رفتم بیرون و آهو با استرس رو به من گفت: ـ وای بردیا؛ چه دروغی بود که گفتم!! الان چجوری به اعظم خانوم بگم باردار نیستم و واسه فیلم بازی کردن اون روز همچین چیزی گفتم!! خدایا عجب تو چه بدبختی گیر کردم! خندیدم و لپشو کشیدم و گفتم: ـ چرا ناراحتی؟! بهرحال که باید یه نوه براش بدنیا بیاریم...خونمون به همچین اتفاق شادی نیاز داره...و چه خوب میشه که من یه پسر یا یه دختر خوشگل مثل تو داشته باشم! ـ بردیا به اندازه کافی گند زدم! لطفاً دیگه خجالتم نده. ـ چه خجالتی؟! منو نگاه کن! تو زن منی...من خیلی دلم میخواد که ازت یه نسخه دیگه هم داشته باشم...هر روز که میام خونه، بپره رو سر و کولم و بابا صدام بزنه... مطمئنم که تو هم مادر خیلی خوبی برای میشی. لبخندی عمیق زد طوری که بازم چال گونهاش مشخص شد...منم خندیدم و گفتم: ـ این لبخندم میذارم به پای رضایتت، زن خوشگل من. دوباره مثل قبل چشماش با ذوق برق زد...مدتها بود که توی چشماش دنبال این ذوق میگشتم و خوشحالم که بالاخره تونستم دلشون بدست بیارم. گفتم: ـ تازه برات یه سوپرایزم دارم. با ذوق پرسید: ـ چه سوپرایزی؟؟ چشمکی بهش زدم و گفتم: ـ بماند...- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست گفتم: ـ طبیعیه! یکم دیگه میگذره برات...خیلی به خودت فشار آوردی. دوباره بغض کرد و گفت: ـ همش تقصیره منه...من اون مار و وارد زندگیمون کردم. گفتم: ـ مامان بیخودی خودتو سرزنش نکن؛ گذشتهها تو گذشته مونده...اینقدر خودتو ناراحت نکن. نگاهی به آهو کرد که گوشه اتاق وایستاده بود و با ناراحتی رو بهش گفت: ـ بیا اینجا دخترم! مامان متوجه شده بود که چقدر در حق آهو بی انصافی کرده و بنظر میومد که میخواست جبران کنه....آهو با شادی که تو چشماش موج میزد، اومد کنارم تختش نشست. مامان دستاشو گرفت و گفت: ـ منو میبخشی؟ آهو هم اشکاش و پاک کرد و گفت: ـ اعظم خانوم این چه حرفیه! هر کس جای شما بودم، همینطوری رفتار میکرد. خوشحالم که بالاخره حقیقت هم برای شما و هم بردیا مشخص شد. مامان لبخندی بهش زد و گفت: ـ واقعا قلب بزرگی داری. حالا حق میدم به پسرم که چرا عاشقت شده و رو حرفش پافشاری میکرد. آهو با خجالت سرش و انداخته پایین و مامان دوباره گفت: ـ از امروز به بعد تو دیگه عروس من نیستی! دختر این خانوادهایی. از امروز مثل یه مادر کنارت هستم تا هم از تو مراقبت کنم بعدشم دستی به شکم آهو کشید و گفت: ـ هم از نوه قشنگم... آهو یهو ترسید و با خجالت به من نگاه کرد. من ریز ریز خندیدم. نوه، تنها دلخوشی مامان بود و بعد این اتفاقات، خونمون به یه شادی احتیاج داشت و باید دست به کار میشدیم.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و پنجاه و چهارمین متن نیمهشب از من پرسید آیا زمان، التیام میبخشد؟! گفتم نه عزیز من، تمام این حرفا شعاره چون هیچکس حتی با گذشت زمان، طعم بعضی از اشکها را فراموش نمیکند. 13:13 بیست و پنجم تیر
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و نهم خداروشکر که چیز جدی نبود و فقط فشارش اومده بود پایین و بهش سرم وصل کردن. آهو جلوی در اتاق ازم پرسید: ـ بردیا الان چی میشه؟ گفتم: ـ تا ابد همون تو میمونه و جزای خیانتشو پس میده. از آرش پرسیدم و گفت که حانیه و آرمان هم به جرم همکاری باهاش دستگیر شدن و کافشون و پلمپ کردن. آهو با ناراحتی گفت: ـ هیچوقت فکرش و نمیکردم که حانیه اینقدر ازم متنفر باشه که بخاطر پول برام پاپوش درست کنه. موهاش و گذاشتم پشت گوشش و گفتم: ـ همش بخاطر اینه که میدونه چقدر ازت پایینتره و بهت حسادت میکنه. اونم تقاص بدیاش با تو رو پس میده. دست من و گرفت و به اطراف نگاه کرد و گفت: ـ بردیا تو بیمارستانیم. عادی گفتم: ـ چیه مگه؟؟ نمیتونم زن قشنگم و ناز بدم؟؟ گفت: ـ ولی هنوز اسم پریسا تو شناسنامته! گفتم: ـ ورقه طلاق و امضا کردم و دادم به آرش تا به دستش برسونه. همین امروز اینکار تموم میشه. همین لحظه صدای مامان بلند شد: ـ بردیا؟؟ سریع رفتیم داخل و گفتم: ـ مامان؟؟ حالت خوبه؟ مامان با خستگی گفت: ـ خوبم، یکم سرم گیج میره.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و هشتم گفتم: ـ مامان ازت خواهش میکنم با خودت اینجوری نکن! بخدا ارزششو نداره. همین لحظه در اتاق سرگرد باز شد و پریسا رو با دستای بسته شده میخواستن ببرنش که نگاه همه ما برگشت سمتش...مامان یهو انگار قدرت گرفت و دستای منو کنار زد و رفت و به پریسا حملهور شد و گفت: ـ خدا ازت نگذره دختره چشم سفید...خدا لعنتت کنه! هم پلیسا و هم خوده ما به زور مامان و ازش جدا کردیم. پریسا همش خیره به من بود و فقط یه جمله گفت: ـ من همه اینکارا رو برای دوست داشتن تو کردم. گفتم: ـ تو واقعا مریضی؛ باید درمان بشی. مامان بازم میخواست بهش حمله کنه، که بردنش و اینبار آهو جلوی مامان و گرفت. مامان اینقدر غرق گفتن احساساتش بود، اصلا متوجه آهو نشده بود و آهو هم بخاطر ترسش، انگار زیاد نزدیکش نمیشد. وقتی آهو رو دید گفت: ـ منو ببخش دخترم! خیلی راجبت بد قضاوت کردم. یهو انگار تمام قواش خالی شد و جلوی پای آهو افتاد. آهو هم نشست و گفت: ـ اعظم خانوم دارین چیکار میکنید؟!! توروخدا بلند شین... اما مامان نتونست طاقت بیاره و تو بغلش بیهوش شد. آهو با صدای بلند گفت: ـ بردیا...بردیا، بیا توروخدا...مامانت غش کرده. رفتم سمتش و لیوان آب و ریختم رو صورتش اما اصلا هیچی به هیچی...سریعا به آمبولانس زنگ زدم.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و پنجاه و سومین متن نیمهشب به قول آقای چاپلین کم باش، اصلاً هم نگران کم شدنت نباش؛ آن کس که اگر کم باشی گُمت کند همانیست که اگر زیاد باشی حیفت میکند. 22:22 بیست و چهارم تیر
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و هفتم محکم بغلش کردم و گفتم: ـ مامان تلخه میدونم ولی واقعیته! اون...اون قاتل واقعیه کیانه. مامان با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن و گفت: ـ آخه چرا؟؟ چرا؟؟ بچه من باهاش مگه چیکار کرد؟؟ مگه ما بجز احترام، چیزی براش کم گذاشتیم؟ گفتم: ـ نه مادر من ما چیزی کم نذاشتیم، اون دختر ذاتش خراب بود...گویا از همون اول به من علاقمند بوده... دیگه زبونم نکشید ادامه حرفم و بزنم! مامان زد به سر خودش و زیرلب زمزمه کرد: ـ خب با حسین ( پدرم ) خدابیامرز بود...حق باهاش بود. از همون اول میگفت من یه چیزی تو این دختر میبینم که خوشم نمیاد اما من گوش ندادم. دستش و گرفتم و بوسیدم و گفتم: ـ نکن قربونت بشم! خواهش میکنم ازت... ولی اصلا فایده نداشت. گفت: ـ یعنی من دست دستی چشامو بستم و ندیدم و گذاشتم پسرم و بکشه؟؟! کیان منو ببخش مادر... مامان اصلا آروم نمیشد. شوکی که بهش وارد شده بود حتی از مرگ کیان هم بیشتر بود. دستش و میگرفتم و نمیذاشتم تا به خودش آسیب بزنه. رو به آهو گفتم: ـ عزیزم میشه بری یه لیوان آب بیاری؟ آهو سریع رفت و آرش گفت: ـ خاله تو رو خدا با خودت اینجوری نکن! الان به سزای عملش رسیده...خون کیان پایمال نشد. مامان با گریه میگفت: ـ یعنی من چند ماه قاتل پسرم و دلداری میدادم و کاری کردم تا با بردیا عقد کنه؟؟- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و پنجاه و دومین متن نیمهشب از رها كردن نترس ... هیچکس نميتونه چیزی كه مال توئه رو ازت بگیره ؛ وتمام دنيا نميتونن چیزی كه مال تو نيست رو حفظ كنن همینقدر ساده و قشنگ 17:17 بیست و چهارم تیر
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و ششم سرگرد گفت: ـ اون پیرمرد راننده همون تاکسی بود که آهو عمادی رو اون روز تا جنگل رسوند و بعدش بخاطر کنجکاوی اونجا موند و تمام چیزا رو دید. با تعجب پرسیدم: ـ یعنی بردیا... حرفم و قطع کرد و گفت: ـ بله از قبلش متوجه شده بودن، قتل برادرش کار شماست و این کار در واقع نقشه خودشون و وکیلشون بود تا قاتل اصلی رو گیر بندازن. سکوت کردم...بردیا اینقدری ازم متنفر بود که حتی بعد چند ماه از مرگ برادرش، خواست پرونده رو دوباره باز کنه و منو بفرسته زندان. هیچوقت تو زندگی براش مهم نبودم...هیچوقت منو ندید...من فقط دوسش داشتم. تنها تقصیر من، زیاد از حد عاشق بودن بردیا بود. ( بردیا ) بالاخره پریسا تو تله افتاد و دستگیرش کردند. دیگه راه فرار نداشت...قیافش اون لحظه دیدنی بود. اصلا فکرشو نمیکردم که گیر بیفته! ولی بهرحال خورشید هیچوقت پشت ابر نمیمونه. حالا فقط میموند حقیقت ماجرا که به مامان باید میگفتم؛ یه شوک عظیم دیگه بابت عروسش بهش وارد میشد اما چارهایی نبود. آرش رفته بود دنبالش تا بیارتش اداره آگاهی و من ازش خواستم تو مسیر آمادهاش کنه. تو راهرو در حال قدم زدن بودم که آهو دستم و گرفت و گفت: ـ بردیا توروخدا آروم باش! با استرس گفتم: ـ استرس حال مامان و دارم آهو...یبار دیگه هم ناامید میشه. همین لحظه مامان با صدای بلند و ناراحتی اومد سمتم: ـ بردیا؟؟ آرش چی میگه؟؟ بگو داره دروغ میگه...پریسا...پریسا عین دختر خودم میمونه...برو با سرگرد حرف بزن بردیا... مطمئن باش براش پاپوش دوختن.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و پنجم بخاطر اینکه من باردار نمیشدم اعظم خانوم تصمیم گرفت یه هوو بیاره تا با وجود تنها پسرش، نسلش ادامه پیدا کنه اما جالب اینجاست که بردیا فکر کنم ته دلش حس کرد که آهو مقصر نیست و از طرف خانواده رضایت داد و اون دختر از زندان آزاد شد و بدتر از اون این بود که میخواست از اون دختر بچهدار بشه...جلوی من و اعظم خانوم هم برای اینکه ما شک نکنیم اون اوایل یه مقدار باهاش بدرفتاری میکرد و میگفت که برای انتقام گرفتن ازش اونو آورده داخل خونه و چون یه جون از خانوادمون رو گرفت، باید یه جون دیگه بهمون اضافه کنه اما من احمق نبودم و میدیدم که همون موقعشم چجوری داره بهش نگاه میکنه و چجوری زیر زیرکی حواسش بهش هست...بخاطرش غیرتی میشد و پسر خان طایفه رو نزدیک بود به کشتن بده، بخاطرش دو روز تو بیمارستان سرپا موند و تو مدرسه جلوی چشم صدتا دانش آموز بغلش کرد و براش مهم نبود که ممکنه این کارش به شغلش لطمه بزنه...همون موقعشم دوسش داشت و حتی مرگ کیان هم نتونست این دوتا رو از هم جدا کنه...فکر میکردم تنها مانع بین منو بردیا، کیان بوده اما...اما اشتباه فکر میکردم. سرگرد احمدی تا آخرین لحظهایی که من در حال تعریف کردن بودم، داشت مینوشت. دست از نوشتن برداشت و پرسید: ـ شهادت اون دوتا خانوم تو دادگاه هم کار شما بود؟ گفتم: ـ برای محکم کاری و اینکه آهو صد در صد تو زندان بمونه، مجبور بودم تا قبل از رسیدن دادگاهش این مسئله رو حل کنم. زنداداشش بخاطر پول خیلی راحت، دختره رو فروخت و قبول کرد اما خانوم رئوفی مقاومت کرد و سر آخر تونستم با مبلغ بالاتر و تهدید بیشتر بالاخره راضیش کنم...اما... ـ اما چی؟؟ ـ اما نفهمیدم اون پیرمرده که اومد جنگل و ازم پول خواست، کی بود؟؟ چجوری از همه این اتفاقات خبر داشت؟ چون حتی این دو نفری که من با پول خریده بودمشون هم از این موضوعات خبر نداشتن.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و پنجاه و یکمین متن نیمهشب دیگر نمیخواهم غصه بخورم. هرچیز شده، باید میشده و هرچیز نشده، نباید میشده، میخواهم بعد از این زیاد فکر نکنم و زیاد دقیق نباشم و زیاد توجه نکنم... میخواهم آرام باشم؛ مگر چقدر زنده میمانم که تمام عمرم به فکر و خیال بگذرد؟! 11:11 بیست و چهارم تیر
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و چهارم بعدش خواستم یبار دیگه کیان و ببینم و حداقل باهاش خداحافظی کنم. رفتم تو سر خونه...پارچه سفید و از روش دادم کنار...آروم آروم خوابیده بود. نتونستم خودمو کنترل کنم و با صدای بلند گریه کردم. آروم گفتم: ـ خواهش میکنم منو ببخش کیان. نمیخواستم اینجوری بشه. نمیتونستم بذارم همه چیو خراب کنی...واقعا شرمندهام. بعدش اومدم بیرون و دیدم که آهو رو بردن کلانتری...تمام شکها رو آهو بود و اون خودشم اینقدر تو شوک و تعجب بود که اصلا نمیتونست دفاعی از خودش بکنه...این وسط ریعکشنای بردیا هم واقعا جالب بود که خیلی عصبی بهش نگاه میکرد و فهمیدم بهترین موقعست تا دختره رو جلوی چشمش بد کنم و ویس ضبط شدشو نشون دادم و شروع کردم به مظلوم نمایی اینکه برای اینکه ازم انتقام بگیره، شوهرم و کُشت و خواست تنبیهم کنه. بنظر میومد که بردیا باور کرده بود و آهو رو بردن زندان چون اثرانگشتش بعد از من رو بدن کیان بود و از اونجایی که من تماسش و پاک کرده بودم، نمیتونست ثابت کنه که کیان براش زنگ زده....اعظم خانوم اینقدر ازش کینه به دل گرفته بود که خواست این دختر قصاص بشه بهرحال پسر بزرگش و ازش گرفته بود و منم بخاطر عذاب وجدانم خوب تونستم نقشمو بازی کنم....همه چیز داشت اونجوری پیش میرفت که میخواستم...میدونستم رسم خانوادشون اینه زنی که بیوه شد و اگه یه پسر مجرد دیگه تو خونه باشه، باید گردن بگیره و باهاش ازدواج کنه وگرنه خون ریخته میشه...بینهایت خوشحال شدم که بالاخره دارم به خواسته چندین ساله ام میرسم. اما موضوع همینجا تمام نشد و فکر کنم آه کیان بدجوری دامنم و گرفت چون بردیا حتی از قبلم باهام بدتر و بیتفاوتتر برخورد میکرد و اصلا منو نمیدید. حتی با وجود اینکه اون دختر تو زندان بود.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و سوم با ترس وقتی برش گردوندم، از چیزی که دیدم وحشت کردم و دو سه قدم رفتم عقب...یه شاخه خیلی تیز که روی زمین بود، تو شکمش فرو رفته بود و از دهن و شکمش همینجور خون میومد...جوری که به سختی نفس میکشید. اون لحظه تنها راه چارهایی که به ذهنم رسید، این بود که دفتر و بگیرم و فرار کنم. دست گذاشتم رو شکمش و خواستم کمکش کنم اما یه آن به این فکر کردم که اگه کیان و نجات بدم، بعدش باید به هزارتا سوال جواب بدم که چرا سر کیان همچین بلایی اومد و کیان هم همه چیز و رو میداد. بنابراین دفتر و برداشتم و با همون حال ولش کردم و تا میتونستم دویدم...اما کجا میخواستم برم؟؟ چقدر میخواستم فرار کنم؟؟! باید یه راه به ذهنم میرسید...اما چه راهی؟؟ اگه یکم دیر میکردم اعظم خانوم و بردیا حتما زنگ میزدن و میپرسیدن چه اتفاقی افتاده! باید تسلیم میشدم و ازش جدا میشدم. نمیشد همونجا ولش کنم...اونجوری شرایط خیلی بدتر میشد. وقتی دوباره برگشتم، دیدم که موقعیت نجات، خودش اومده پیش پای من...مثل اینکه کیان به آهو زنگ زده بود. آهو اومده بود بالای سرش...تازه نه تنها به آهو بلکه به بردیا هم زنگ زده بود. خیلیم حالش بد بود و مطمئن بودم طاقت نمیاره چون خیلی خون ازش رفته بود. بنابراین دفتر و شال خونیم و درآوردم و تو همون سطل آشغال انداختم. همونجا همون فکری که باید به ذهنم رسید. این کار و بندازم گردن آهو...چون همون روز هم منو تو حیاط تهدید کرده بود و من صداش و ضبط کردم که تو یه موقعیت ازش استفاده کنم و به همه بگم که اونجوری که فکر میکنن مظلوم نیست. اعظم خانوم به راحتی قبول میکرد چون اصلا از این دختر خوشش نمیومد و میموند بردیا که اونم راضیش میکردم... بعد یه تایمی قبل اومدن آمبولانس منم با نقش بازی کردن، رفتم کنارشون...تموم کرده بود و بردیا واقعا حالش خراب بود و اصلا تو حال خودش نبود...آهو هم که با شک داشت به این وضعیت نگاه میکرد و چوب و از تو شکمش درآورده بود و با دست خونی بالای سرش وایستاده بود...گوشی کیان که دقیقا کنار پاهام بود و برداشتم و همینجور که شال و گذاشته بودم جلوی صورتم و گریه میکردم، آروم تماسش و به آهو رو پاک کردم و سریعا گذاشتم همون جایی که بود...بعد اینکه رفتیم بیمارستان هم، وقتی بردیا آهو رو کشون کشون از بیمارستان برد بیرون. کیف آهو رو برداشتم و رفتم یه گوشه تا کسی منو نبینه! زدمش به پاور بانک تا وقتی روشن شد، سریعا تماس بردیا رو از گوشی اونم پاک کردم و کیفش و درجا گذاشتم سرجاش.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و دوم نمیتونستم هیچی بگم! فقط اشک میریختم. دلم نمیخواست کیان اینارو اینجوری بفهمه. همینجور جلوم قدم میزد و میگفت: ـ اگه یه درصد داداشم و نمیشناختم میگفتم کرم از اون بوده ولی تو آخر عوضی بودنی پریسا! مقصر من بودم که فکر میکردم بعد گذشت زمان، بهم علاقمند میشی. نمیدونستم دلت جای دیگست!! بخاطر همینم چشم نداری آهو رو ببینی و میخوای زندگیشون و خراب کنی اما اینبار بهت این اجازه رو نمیدم. دوباره تن صداشو برد بالاتر و گفت: ـ من یا همچی و میخوام یا هیچی! دیگه هیچی نمیخوام. گمشو برو همون قبرستونی که ازش اومدی. منم این دفتر و همین امروز میبرم به مامان و بردیا نشون میدم و بهشون میگم که با چه هفت خطی این همه سال طرف بودن! همین امروز باید تکلیف منو تو مشخص بشه و شناسنامه من از اسم کثیف تو پاک بشه. خیلی مصمم حرف میزد و واقعا داشت میرفت. تابحال کیان و اینقدر جدی ندیده بودم و اصلا دلم نمیخواست همچین خراب شه! نه اینکه نگران زندگی خودم باشم، بیشتر نگران این بودم که طلاق گرفتم دیگه نمیتونستم بردیا رو ببینم... بنابراین بلند شدم و با همون گریه جلوی راهش وایستادم و گفتم: ـ کیان خواهش میکنم اینکارو نکن. با پوزخند عصبی گفت: ـ چرا؟؟ میترسی بردیا و مامان بفهمن و تف کنن تو صورتت؟ همش میخواست بره و من محکم داشتمش و میگفتم: ـ نمیذارم اینکارو کنی کیان! خرابش نکن. با عصبانیت گفتم: ـ از جلوی چشمام گمشو برو... نتونستم طاقت بیارم و با تمام قوا هلش دادم و گفتم: ـ کیان نمیذارم همه چیز و خراب کنی! کیان پرت شد رو زمین و تکون نمیخورد؛ ترسیده بودم...با ترس رفتم کنارش و هلش دادم: ـ کیان؟؟ کیان؟؟- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و یکم هر شب و روز غصه خوردم که چرا خدا داره اینکارو باهام میکنه. کاش از همون اولش منو با بردیا اوکی میکردن. همین عشق بیش از حدم به برادر شوهرم باعث شد خودمو کامل از کنار کیان بکشم بیرون و راستش اونم انگار دیگه مایل نبود باهام وقت بگذرونه و عین دو تا دوست زیر یه سقف فقط داشتیم باهم زندگی میکردیم. تا اینکه فردای روزی که قرار بود بردیا و آهو عقد کنن، کیان بهم زنگ زد و تو جنگل باهام قرار گذاشت و من راستش خیلی تعجب کردم. تایمی که میبایست شرکت باشه، بود جنگل و با اصرار میخواست منو ببینه! بعدش که با فخری صحبت کردم فهمیدم در کمد بالا رو باز کرده و متوجه شدم دفترم اونجا نیست! شصتم خبردار شد که تمام اون چیزا رو خونده و تمام اون مسیری که میخواستم از خونه برسم به اون جنگل، داشتم به این فکر میکردم که چجوری باید این موضوع رو براش توجیه کنم؟؟ اصلا چطور میتونستم به شوهر خودم بگم که من از همون اولشم به تو حسی نداشتم و برادرت و دوست داشتم و فقط بخاطر اینکه برادرت و بتونم هر روز ببینم، قبول کردم کنار تو بمونم و باهات ازدواج کنم!! به نتیجهایی نرسیدم. وقتی رسیدم اونجا، دیدم کیان کنار یه تخته سنگ وایستاده و دفتر هم تو دستشه؛ از تو نگاهش نمیتونستم چیزی بخونم اما مشخص بود حال خوبی نداره. وقتی رفتم روبروش نگاهم فقط به دفتر دستش بود. بهم نگاه کرد...یه نگاه طولانی...نگاهش هیچوقت از یادم نمیره...بعد کلی سکوت گفت: ـ پس بخاطر بردیا، کنارم بودی، هان؟ نتونستم حرفی بزنم. اومد نزدیکم و اولش با آرامش گفت: ـ تو که بلد نیستی با یه نفر تو رابطه باشی؛ دلت یه جای دیگست... بعد یدونه خوابوند تو گوشم و با فریاد گفت: ـ پس گو*خوردی باهام ازدواج کردی! مگه من بازیچه دست تو بودم؟؟ زنیکه... از همون اول باید میفهمیدم...از نگاهات و عشوهگریات جلوی برادرم باید میفهمیدم. از اینکه بردیا سختش بود جلوی من بهت نگاه کنه باید میفهمیدم! آخ کیان تو چقدر ابلهی! اینارو میدیدم اما نمیخواستم قبول کنم...گفتم شاید دارم توهم میزنم! نگو همش واقعیت بوده!- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و پنجاهمین متن نیمهشب من به تو نباختم، به اون تصویر قشنگی باختم که خودم ازت تو ذهنم ساخته بودم... 12:12 بیست و سوم تیر
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود خدایا چرا اینجوری شد؟؟ من تو این زندگی فقط بردیا رو ازت خواستم و یجوری رقم خورد که بدترین اتفاقات برام افتاد! حالا هم بردیا و بقیه حقیقت و فهمیدم و تا عمر دارم باید تو زندان بپوشم چون به هیچ عنوان بردیا از خون برادرش نمیگذره. اینو مطمئن بودم. « اتاق بازجویی » سرگرد احمدی یه لیوان آب مقابلم گذاشت و ازم پرسید: ـ هدفت از قتل کیان معیری چی بود؟ همینجور که خیره به خودکار توی دستش بودم گفتم: ـ نمیخواستم بکشمش! اون یه اتفاق بود. ـ از اول همه چیز و تعریف کن. دیگه اینجا آخر خطه سرکار خانوم. همه چیز مشخص شده. دیگه باید اقرار کنی. راست میگفت. چارهایی نداشتم و باید همه چیز و تعریف میکردم. سرگرد گفت: ـ سعی کن همه چیز و همونطور که بود تعریف کنی، شاید بشه تو مجازاتت تخفیف قائل شد. شروع کردم به تعریف کردن: ـ من از همون اولی که وارد خانواده شدم از بردیا خوشم اومده بود و دوسش داشتم اما شرایط به گونهایی پیش رفت که زن کیان شدم. برای اینکه زیر یه سقف با بردیا باشم، اصلا برام مهم نبود زن آدمی باشم که دوسش ندارم. مهم این بود که بردیا تو اون خونه بود و من هر روز میدیدمش. تا اینکه یه چند سالی رفت مناطق محروم تا درس بده و منو تو دلتنگی گذاشت. یه دفتر قایمکی داشتم و از احساساتم داخلش مینوشتم. و اونو بالای کمد مخفی کرده بودم. اون بالا هم چیز خاصی نبود که شک کنم مثلا کیان ممکنه یه روز در اونجا و باز کنه. تا اینکه بعد مدتها برگشت و برخلاف انتظار من، خواست دختر مورد علاقش و به اعظم خانوم معرفی کنه و باهاش ازدواج کنه. از چشاش معلوم بود که خیلی دوسش داره این آتیش حسادت وجودم و بیشتر کرد. دلم نمیخواست اون دختر کنارش باشه. بردیا رو من فقط برای خودم میخواستم حتی شده تو رویاهام...حتی اگه به قیمت این بود که هیچوقت کنارش نباشم...خداروشکر اعظم خانومم بابت خانوادش با این ازدواج مخالف بود اما بردیا برخلاف کیان آدم سرتقی بود و حرف خودشو میزد و پاشو تو یه کفش کرد که با اون دختر ازدواج میکنه. حتی رفت همون مدرسهایی که اون دختر درس میخونه، معلم فیزیک شد تا اونجا هم کنارش باشه.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :