-
تعداد ارسال ها
2,830 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
65
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
پارت صد و چهل و یکم خیلی ترس برم داشت. آخرین بار برای کیان تو راهروی بیمارستان منتظر بودم. حتی نمیتونستم به این موضوع فکر کنم که کوچیکترین بلایی سرش بیاد چون دیگه قطعا نمیتونستم به زندگیم ادامه بدم. اونجا بود که بقول آرش متوجه شدم که فقط با حرفا و رفتارم داشتم خودمو گول میزدم و هنوز که هنوزه دلم پیش آهوئه...با اینکه قاتل برادرمه اما من هنوزم گوشه قلبم دوسش دارم و از اینکه یه درصد بلایی سرش بیاد، قلبم میاد تو دهنم! حدود نیم ساعت تو راهرو بیمارستان قدم رو کردم تا دکتر بالاخره از اتاقش اومد بیرون و من مثل فشنگ دوییدم پیشش و پرسیدم: ـ دکتر چه اتفاقی براش افتاده؟؟ دکتر عینکش و درآورد و گفت: ـ متاسفانه آپاندیسشون پاره شده و همین الان باید عمل بشن. آب دهنم و قورت دادم و گفتم: ـ چیکار باید بکنیم؟ ـ یه فرم رضایت هست که باید امضاش کنین تا درجا ببرمش اتاق عمل. سریع اشک گوشه چشمم و پاک کردم و گفتم: ـ بله حتماً... لطفاً عجله کنین تا بلایی سرش نیاد! ـ نگران نباشید. بعدش دکتر اومد سمت پذیرش و به دختره گفت: ـ یه فرم رضایت بدین آقا پُر کنن. موقع امضا کردن اون ورقه واقعا دستام میلرزید! از اینکه نوشته بود اگه بلایی سرش بیاد، مسئولیت عمل به عهده خودمه...اما نالههاش از گوشم نمیره. نمیتونم اجازه بدم حالش بد باشه، چشمام و بستم و سریعا امضاش کردم.
- 201 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت صد و چهل با نگرانی و بدون هیچ وقفهایی پشت سرش دویدم و رسیدیم سمت دستشویی و دیدم خانوم مدیر و چندتا از معلمای دیگه با یکسری دانش آموزا دورش جمع شدن و به بدترین شکل ممکن داره ناله میکنه! بدون اینکه به حرف بقیه گوش بدم، تو راهرو گرفتمش تو بغلم...اون لحظه انگار زمان برام وایستاده بود. بجز صدای ناله آهو و صورت زرد شدهاش نه چیزی میدیدم و نه چیزی میشنیدم. سریعا روی صندلی ماشینم خوابوندمش...صورتش کلی عرق کرده بود و محکم دستامو داشت...لباش از درد بهم میلرزید...واقعا این دختر چش شده بود؟؟! دستاشو محکم گرفتم و گفتم: ـ نگران نباش عزیزم؛ الان میرسیم بیمارستان. ـ وای بردیا....خیلی درد دارم. دارم میمیرم. ـ چرت و پرت نگو! هیچی نمیشه. خوب میشی، من مطمئنم. اما حرفایی من هیچ فایدهایی نداشت و عین یه پرنده کوچیک مدام به خودش میپیچید! بعد یه ربع رانندگی بالاخره رسیدیم دم در بیمارستان. با استرس بغلش کردم و گذاشتمش رو برانکارد. دکتر ازم پرسید: ـ چه اتفاقی افتاده؟ گفتم: ـ نمیدونم بخدا، یهویی وسط کلاس حالش بد شد. یکم تب هم داره و قسمت راست شکمش و فشار میده. دکتر رو به یکی از پرستارا گفت: ـ سریعا ببرینش اتاق ۱۴. بعدش بهم گفت: ـ شما نسبتتون چیه باهاشون؟ بدون لحظهایی مکث گفتم: ـ همسرشم. خودمم از چیزی که گفتم تعجب کردم. دکتر گفت: ـ مشخصاتشو قسمت پذیرش بنویسید لطفاً. با همون لحن نگران پرسیدم: ـ چه اتفاقی افتاده؟ ـ همینجا منتظر باشید، بهتون اطلاع میدم.
- 201 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و یازدهمین متن نیمهشب رفتنای واقعی بدون خداحافظیان، بدون دعوا و درگیری، بدون غر زدن و بهونه گیری، بدون گفتنِ دارم میرم که در جوابش بشنوی نرو، دیگه نمیگی ببین من دارم اذیت میشم، دیگه دلت نمیخواد یقه شو بگیری و بهش بگی تورو خدا نذار برم، جیغ و داد نمیکنی، دیگه مهم نیست، شاید حتی گریه هم نکنی، آدمایی که میخوان برن چمدونو محکم از کمد در نمیارن که صداشو بشنوی، بی سروصدا لباساشونو جمع میکنن و وقتی حواست نیست میرن. نمیگن خداحافظ من دارم میرم، اصلا هیچ آدمی نمیگه خداحافظ که بسلامت بشنوه، اگه گفت یعنی میخواد نرو بشنوه، بمون بشنوه، نمیخوام بری بشنوه، میخواد بشنوه بمون درستش میکنیم، پشت هر خداحافظی یه «به امید دیدار» وجود داره، واسه همینه که رفتنای واقعی بی خداحافظیان عزیزم. 14:14 ششم تیر
-
پارت صد و سی و نهم ( بردیا ) امروز متوجه بودم که آهو رنگ به رو نداره و خیلی به خودش میپیچه. حقیقت ماجرا این بود که نگرانش بودم اما سر کلاس نمیتونستم به روی خودم بیارم!! هر از گاهی زیر چشمی بخش نگاه میکردم اما متوجه نمیشد اینقدر که به خودش میپیچید. تا اینکه یهو گفت میتونم برم بیرون و منم اجازه دادم و با وضع بدی از کلاس خارج شد....کل ذهنم رفته بود سمتش و بینهایت نگرانش شده بودم. بچها منتظر سوالات امتحانی بودن و من هنوز ورقهها رو پخش نکرده بودم. به ساعت نگاه کردم حدود بیست دقیقه بود که رفتنش بیرون. سریعا بغل دستش و صدا زدم: ـ خانوم فرهنگ فر؟ ـ بله استاد؟ ـ لطفا اگه امکانش هست، ببینین خانوم عمادی کجان؟! بگید بیان من باید ورقهها رو پخش کنم. دختره با تردید بلند شد و گفت: ـ چشم. پشت میز نشستم و به حالتش فکر کردم. سرما هم داشت و هنوز اونقدر خوب نشده بود و این زمانا هم خیلی بهش داشت سخت میگذشت و مامان اینا هم واقعا باهاش بد تا میکردن. بعضا به این فکر میکردم که ببرمش خونه ویلایی تا اونجا باشه و از این هیاهو به دور باشه. خودمم نمیدونستم دلیل اینهمه اهمیتم بهش چیه. اما دلم نمیخواست این حالاتش و ببینم. واقعا برق چشماش خاموش شده بود. تو همین فکرا بودم که دوباره در کلاس باز شد و لاله با نگرانی دم در وایستاده..نگاش کردم و گفتم: ـ چیزی شده؟؟! با انگشتای دستش بازی میکرد و گفت: ـ استاد...میشه یه لحظه بیاین. رو به بچها گفتم: ـ بچها لطفا مسئله صفحه ۳۶ رو حل کنید تا برگردم. رفتم دم در و گفتم: ـ چی شده؟ آهو کجاست؟؟ به سمت راهرو اشاره کرد و گفت: ـ استاد خیلی حالش بده...نمیدونم چجوری بگم!! خودتون باید ببینین.
- 201 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و دهمین متن نیمهشب آدمیزاد مجبوره هر اتفاقی رو هم تجربه کنه؛ فرداش باز تیکههای خودش رو کنار هم قرار بده و دوباره خودشو به زندگی گره بزنه. مجبوره چشمهاش رو روی خیلی چیزها ببنده؛ نه اینکه مهم نباشن، فقط چون زورش بهشون نمیرسه. 11:11 ششم تیر
-
پارت صد و سی و هشتم ( آهو ) طبق معمول سر کلاس نشسته بودم و منتظر بودم تا بردیا ورقههای امتحانی رو پخش کنه. از اون تایمی که اومد سر خاک دنبالم، یکم نسبت بهم نرمتر شده و باهام مثل قبلاً برخورد نمیکنه. اما هنوزم یه دلخوری ته قلبش هست، اینو من کاملا میتونستم حس کنم. دلم براش پَر میزد اما یکمم دل خودمم باهاش صاف نمیشد! چون که منو باور نکرد!! جدیدا رفتارش با حرفاش خیلی تناقض داشت!! درسته مدام منو مقصر میکرد اما بعضاً از بالا میشنیدم که جلوی مادرش و زنداداشش ازم دفاع میکنه. یا بخاطر من با اون پسره دعوا افتاد و اگه جلوشو نمی گرفتم، لت و پارش میکرد. منم میخواستم مثل فخری خانوم باور کنم که هنوزم یه جایی از ته قلبش دوسم داره اما بعضاً یجوری نگام میکرد یا نادیدم میگرفت که تمام امیدم نااُمید میشد. یجورایی دیگه بیخیال شده بودم و سپرده بودم به زمان! این وسط فقط دلم برای خونهایی که کنار مامانم بزرگ شده بودم، تنگ میشد!! آرمان و حانیه اونجا رو فروخته بودن...رفته بودم تا از حانیه حساب پس بگیرم و بپرسم که چرا باهام اینکارو کرد و دروغ گفت؟؟ مگه من چه بدی در حقش کرده بودم اما با چیزی که روی در دیدم، خشکم زد و یه جور دیگه قلبم شکست. سر خاک مامان، از همشون گله کردم حتی بردیا...تو این شرایط هیچکس کنارم نبود تا سرم و بهش تکیه بدم و دلداریم بده و این موضوع واقعا درونم رو پاشیده بود. حالت تهوع داشتم و شکمم واقعا درد میکرد! اصلا هم حس خوبی نداشتم...بردیا رو یجورایی تار میدیدم. لاله زد به بازوم و گفت: ـ آهو حالت خوبه؟؟ سرمو به نشونه منفی تکون دادم. لاله دوباره گفت: ـ میخوای بری سرویس؟؟ با حرفش موافق بودم. نمیتونستم بیشتر از این سر کلاس بشینم. سریع دستمو بردم بالا و بردیا توجهش بهم جلب شد: ـ چی شده خانوم عمادی؟ همینجور که بریده بریده نفس میکشیدم گفتم: ـ ببخشید، میتونم برم بیرون؟؟ بردیا از چهرش مشخص بود، خوف کرده ولی بازم سر کلاس ترجیح داد به روی خودش نیاره و گفت: ـ بله بفرمایید! سریعتر برگردین که میخوام ورقهها رو پخش کنم. نتونستم جوابش و بدم و خودمو کشون کشون تا سرویس بهداشتی رسوندم و به محض رسیدن پخش زمین شدم و از درد به خودم پیچیدم. حالم خیلی بد بود و صدای نالههام کل مدرسه رو پُر کرده بود.
- 201 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و نهمین متن نیمهشب چنان عزیز بود که سقوطش از چشم من، بیش از هر چیزی قلب خودم را ویران کرد. 12:12 پنجم تیر
-
پارت صد و سی و هفتم سریعا گفتم: ـ اون موقع که پولا رو میگرفتی، فکر عذاب وجدانت و نکردی!! الان عذاب وجدانت گُل کرده؟! ـ تو تهدیدم کرده بودی. مجبور بودم...نمیخوام از اینجا... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ باید از این شهر بری وگرنه اگه بردیا پیدات کنه، پای جفتمون گیره. یکم مکث کرد و با استرس گفت: ـ میدونستم که ماه همیشه پشت ابر نمیمونه. الان باید چه خاکی تو سرم بریزم، هان؟؟ همین لحظه در اتاق زده شد. دوباره آروم گفتم: ـ کاری که بهت گفتم و بکن!! از اینجا برو. هر چه سریعتر... بعدش با یکم مکث گفتم: ـ هر چقدر هم پول لازم داشته باشم، بهت میدم. بعدشم سریع گوشیو قطع کردم و در اتاق و باز کردم. فخری بود...با عصبانیت رو بهش گفتم: ـ چی میخوای؟ فخری با ترس گفت: ـ خانوم گفتن بهتون بگم، ناهار آمادست. ـ خیلی خب، تو برو منم میام. و دوباره در و محکمتر از قبل بستم. امیدوارم که این قضیه به خیر و خوشی و بدون اینکه بردیا و اعظم خانوم چیزی بفهمن، تموم بشه!! خوب شد که حانیه بهم زنگ زد و خبر داد وگرنه به هیچ عنوان متوجه نمیشدم که بردیا و آرش چیکار کردن!! اما الان خیالم راحت بود چون اگه پرس و جو هم میکردن متوجه میشدن که حانیه داره راست میگه و این زنه هم با بچش در اسرع وقت از اینجا میرفت و دیگه نمیتونستن بهش دسترسی داشته باشند!
- 201 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و هشتمین متن نیمهشب از بعضی اتفاقا که عبور کنی، دیگه هیچ چیز نه اون قدر سخته، نه اون قدر قشنگ. 11:11 پنجم تیر
-
#چهارصد و هفتمین متن نیمهشب بازم دم پسرخاله ده سالم گرم که روز دختر و یادش بود و با پول تو جیبیش منو سورپرایز کرد! همین که خواست خوشحالم کنه برام یه دنیا ارزش داشت... کاش همه ازش یاد بگیرن:)) 1:01 چهارم تیر
-
پارت صد و سی و ششم حق با حانیه بود. بردیا که شک کرده بود قطعا با آرش میگشتن و تاتوی این قضیه رو در میآوردن که من نباید میذاشتم اینطور بشه! سریع گفتم: ـ کد ملی خودت و اسم محلتون و برام بفرست. حانیه یکم مکث کرد و گفت: ـ برای چی میخوای؟ با عصبانیت از سوالای بیش از حدش گفتم: ـ اگه نمیخوای که گیر بیفتیم کاری که بهت گفتم و بکن! میخواستم به نام خودش از طریق یه واسطه دوتا زمین در حال فروش از محلشون رو بخرم که اگه بردیا این ماجرا رو کنکاش کرد، دیگه بیشتر از این پیاشو نگیره و اینو بفهمه که حانیه راست گفته. حالا که همه چیز و بدون کوچیکترین شکی حل کرده بودم، نباید میذاشتم این چیزای جزئی نقشهامو خراب کنه. بردیا مال من بود...باید مال من میشد. اون دختره آهو بالاخره از اینجا میرفت و تهش این من بودم که کنار بردیا میموندم و اونم چه بخواد چه نخواهد، مجبور بود این ماجرا رو قبول کنه! اینطور که پیدا بود اعظم خانوم هم تو این قضیه کنار من بود و بردیا برای اینکه مادر و خونشو از دست نده، مجبور بود کنار ما وایسته. بعد پیامک کردن حانیه سریعا به یکی از آدمام تو شرکت زنگ زدم: ـ الو عباسی؟ ـ جانم خانوم؟؟ بفرمایید! ـ خوب گوش کن ببین چی میگم! سریعا میری به این آدرسی که برات میفرستم و به اسم اون کد ملی دوتا زمین میخری. سندشم میبری به آدرسی که برات میفرستم. ـ چشم خانوم. بعد قطع کردن، دلم طاقت نیورد...اگه بردیا سراغ اون زنه مزون دار هم میرفت چی؟؟!! نباید ریسک میکردم. سریعا با خط دومم شمارشو گرفتم. درجا جواب داد: ـ سلام...چیزی شده؟ ـ سلام، گوش کن ببین چی میگم! دوبرابر پول بهت میدم، هرچی سریعتر این شهر و ترک کن! با ناراحتی و ناچاری گفت: ـ تو هر کاری که خواستی کردم!مزون و واگذار کردم. حتی شهادت دروغ دادم...قیافه اون دختر معصوم از جلو چشمام نمیره!! بچم از اون روز تب کرده و تبش قطع نمیشه! خدا داره تقاصش و از بچم پس میگیره. دیگه چی از جونم میخوای؟؟!
- 201 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت صد و سی و پنجم به محض اینکه رفت، وقتی شماره رو دیدم دوباره خونم به جوش اومد: ـ ببینم مگه بهت نگفتم دیگه به شماره من زنگ نزن! این موقع چرا بهم زنگ میزنی؟؟ صدای عصبیه حانیه پیچید تو گوشم و گفت: ـ تو گفتی برای ما دردسر درست نمیشه! بهمون قول دادی. ببین اگه پای من و آرمان دوباره بیاد وسط این ماجرا، مطمئن باشم هر چی که میدونم و میگم پریسا. سریع گفتم: ـ آروم باش بابا؛ چی شده؟؟ حانیه بازم با عصبانیت گفت: ـ هیچی اون شوهر احمقت با وکیلش دیروز اومدن کافه و شروع کردن به تهدید کردن من! با شنیدن این جمله یهو پاهام سست شد!! سریع رفتم در اتاق و محکم بستم و با صدای آروم و پر از استرس گفتم: ـ چرا چرا و پرت میگی؟؟ مگه شما از اون خونه نرفتین؟؟ چجوری آدرس کافه رو پیدا کرد؟؟ ـ اونو دیگه بیزحمت از خودش بپرس. فقط اینو بهت بگم که این بردیا پی این ماجرا رو ول نمیکنه پریسا خانوم. ـ ببینم تو که سوتی ندادی؟؟ ـ بچم مگه؟؟ گفتم یکسری زمین و ارث پدری رو فروختیم و اومدیم اینجا. اگه اون وکیله جلوشو نمیگرفت با اون بنزین توی دستش، کافه رو به آتیش میکشید. قلبم مثل سیر و سرکه تو سینهام میکوبید. بردیا به هیچ عنوان نباید متوجه این موضوع میشد! اگه این ماجرا لو میرفت فاتحه من خونده بود. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: ـ خیلی خب آروم باش!! چیزی نمیشه. به شوهرت هم بگو حواسشو خیلی جمع کنه. ـ تو بجای اینکه نگران ما باشی، به فکر بردیا باش.
- 201 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و سومین متن نیمهشب من نمیتونم به مغزم بقبولونم چیزی غیر از صدُ بخواد!!! صفرُ ترجیح میدم حتی به نود و نه! 13:13 سوم تیر
-
# پارت صد و سی و چهارم اعظم خانوم ادامه داد و گفت: ـ میدونی که موندن اون دختر اینجا موقته. نگاش کردم و گفتم: ـ اومد و این تا سال آینده هم باردار نشد. اون وقت تکلیف چیه؟؟ بردیا هم که برامون خط و نشون کشید که بدون اجازش کاری انجام ندیم. چطور میتونه کیان و زیرپا بذاره و شب کنار اون دختر باشه؟؟ من واقعا عقلم قبول نمیکنه. اعظم خانوم یکم فکر کرد و گفت: ـ کاملا درست میگی! منم تا سال آینده صبر نمیکنم دخترم. تا ماه آینده اگه این دختر باردار نشد، خودم از این خونه پرتش میکنم بیرون! خیلی جدی بنظر میرسید. پرسیدم: ـ اما بردیا... حرفم و قطع کرد و گفت: ـ اگه قرار باشه پشت اون قاتل وایسته و چشمشو رو خانوادش ببنده، اونم همراه این دختر از این خونه میره. اولین بار بود که اعظم خانوم و اینقدر مصمم میدیدم و دلم راستش یکم راحت شد. لبخندی زدم و بغلش کردم و گفتم: ـ ممنون از اینکه کنارمی مامان. سرمو بوسید و گفت: ـ تو امانت کیان برای منی دخترم معلومه که کنارتم! بعدشم ادامه داد و گفت: ـ یادت باشه پریسا، برای اینکه به چشم بردیا بیای، باید از قدرت استفاده کنی. اینقدر نباید جیغ و هورا راه بندازی. اینارو خودت بهتر از من میدونی دیگه...میدونی که بردیا آدم سرسختیه، باید تمام تلاشتو بکنی تا قلبشو بدست بیاری، اگه واقعا میخوای باهاش یه آشیونه بسازی. با ذوق گفتم: ـ دلم میخواد! ـ پس بجای قهر کردن و سر میز نیومدن، سعی کن مثل یه خانوم مستقل و پر قدرت همیشه کنارش باشی! مطمئنم که اینجوری توجهش بهت جلب میشه! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ امیدوارم. همین لحظه گوشیم زنگ خورد و اعظم خانوم گفت: ـ تلفنتو جواب بده عزیزم. من برم پایین به فخری کمک کنم ناهار امروز و آماده کنه. با لبخند گفتم: ـ چشم.
- 201 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت صد و سی و سوم از وقتی اون دختر و آورد تو خونه شاید میخواست جلوی ما وانمود کنه که بخاطر عذاب کشیدنش اونو آورد اما هنوزم از چشماش معلوم بود که چقدر دوسش داره. همه جا حواسش بهش بود! سر شام...موقعی که دختره میرفت تو حیاط...تو هر شرایطی پیشش بود. بعضی اوقات شبانه که در اتاق نیمهباز بود، میدیدم که بردیا چطور کنار تخت میشینه و بهش نگاه میکنه یا روشو میپوشونه. برای اینکه اعظم خانوم شک نکنه اونو میپیچوند و میگفت که حسی بهش نداره. بیشترین توجهش هم همون شبی بود که بخاطرش با علی پسر خان طاهر دعوا افتاد و صورت پسره رو لت و پار کرد! اگه این توجه کردن نبود پس چی بود؟؟! مدام هم بهم زنداداش میگفت تا بیشتر حرصم و دربیاره و بگه که نسبت بهم هیچ حس خاصی نداره و فقط بخاطر داداش خدابیامرزش نسبت بهم احساس دین میکنه و نمیخواد تا بلایی سرم بیاد! اصلا بود و نبود من تو این خونه براش فرق نمیکنه و یجورایی اصلا منو نمیبینه. کنارش میشینم و سعی میکنم به بهترین شکل ممکن بهش توجه کنم! طوری که به بردیا توجه میکنم هیچوقت به کیان توجه نکردم اما اصلا انگار نه انگار. حتی سعی کردم طرز پوششم رو مثل اون دختره قاتل کنم تا بلکه منو ببینه اما فایدهایی نداشت و هر وقت که بهش نزدیک میشدم، اون از من دورتر میشد! امروز برای صبحانه پایین نرفته بودم و به فخری گفته بودم تا قهوهامو بیارن تو اتاقم...مشغول تماشاگران حیاط خونه از پشت پنجره بودم که تقهایی به در اتاقم خورد: ـ بفرمایید؟؟ دیدم که طبق معمول اعظم خانومه که با لبخند وارد شد: ـ دخترم؟؟ صبحت بخیر...چرا برای صبحانه نیومدی پایین؟ لبخند مصنوعی زدم و گفتم: ـ اشتها نداشتم. اعظم خانوم دلیل ناراحتیمو فهمید و اومد کنارم نشست و گفت: ـ اینقدر خودتو ناراحت نکن پریسا؛ بهت گفتم همه چیز درست میشه! با بغض گفتم: ـ پس کی؟؟ منم غرور دارم...بردیا اصلا منو نمیبینه! یکماه و خوردی شده هنوزم بهم زنداداش میگه...از قبل هم بیشتر باهام غریبه شده. اعظم خانوم هم میدونست حرفم درسته اما برای دلداری دادن من گفت: ـ دخترم برای اونم هضم این اتفاقات سخته بعلاوه اینکه وجود اون دختره... حرفش و با عصبانیت قطع کردم و گفتم: ـ کاش بجای کیان، اون دختره میمرد تا از شرش خلاص میشدم. ـ پریسا خواهش میکنم خودتو کنترل کن! این رفتارای عجولانهات باعث میشه که هیچوقت به چشم بردیا نیای!
- 201 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت صد و سی و دوم نفسی از رو کلافگی کشیدم و با سر حرفشو تایید کردم. اما فقط خودم ته دلم میدونستم بخاطر آهو دنیا رو به آتیش میکشیدم و دختر دیگهایی برام مهم نبود. مامان هم مشخص بود که باور نکرده اما چیز دیگهایی نگفت که دعوا نشه! پریسا اومد نزدیکم و با بغض گفت: ـ بردیا تکلیف منو لطفاً مشخص کن! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ تکلیف چیو؟؟ ـ بالاخره تو شناسنامه من زنتم ولی تو جلوی دیگران از یه رفیق هم بهم غریبهتری! حتی نمیتونی نقشتو درست بازی کنی. حالا من همش سعی میکنم کنارت باشم و بهت احترام بذارم. خیلی عادی گفتم: ـ از دست من همینقدر برمیاد زنداداش! اگه فکر میکنی سختته جلوی دیگران کنار من باشی، اصلا بهت اصرار نمیکنم. مامان سریع گفت: ـ بردیا این چه حرفیه که میزنی؟! پریسا عین ناموس تو میمونه... گفتم: ـ ولی من بهش قوای بابت آینده ندادم. این چیزی هم که بینمون هست، کاملا فرمالیته است برای اینکه کسی بلایی سرش نیاره یا به چشم بد نگاش نکنن. بعدش به خوده پریسا نگاه کردم و گفتم: ـ بخاطر همینم لطفاً بیشتر از این ازم انتظار نداشته باش! و سریعا رفتم بالا. ( پریسا ) همش خیال باطل بود. این پسر هیچ جوره بهم نگاه نمیکرد و عاشقم نمیشد. حتی من یه خیال ساده هم گوشه ذهنش نبودم. مرگ کیان متاثرم کرد اما به امید رسیدن به بردیا واقعا خوشحال بودم. چون میدونستم اعظم خانوم نمیذاره که من از خونشون برم یا بخاطر رسم و رسوم بلایی سرم بیاد! این شد که با هزار امید اینکه بردیا عاشقم بشه باهاش عقد کردم اما اعظم خانوم چون فقط بردیا مونده بود، دنبال ادامه نسلش بود و از من نوه میخواست. منم نمیتونستم باردار بشم و بدبختیم از جایی شروع شد که قرار بود پنهانی یه زن براش صیغه کنن تا بچه بدنیا بیاره و بدش به من تا بزرگش کنم. عصبانیت و حرصم از جایی بیشتر شد که بردیا پنهانی رضایت داد و اون دختره مرموز و از زندان آزاد کرد و خواست تا با اون صیغه کنه. حتی با اینکه میدونست قاتل کیانه بازم خواست کنار اون باشه و از اون بچهدار بشه.
- 201 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت صد و سی و یکم کنارم روی تخت نشست و گفت: ـ خیلی جالبه! نگاش کردم و پرسیدم: ـ چی جالبه؟ با بغض نگام کرد و گفت: ـ اینکه عصبانی شدی از اینکه حقیقت چیزه دیگهایی بود و پدر و مادر اون طرف به ناحق قضاوتت کردن. متوجه شدم که منظورش چیه!! دوباره گفت: ـ تو نتونستی تحمل کنی و توی اون جمع وایستی اما من دارم تو جمعی که بهم تهمت زدن زندگی میکنم. چشم غرهایی بهش دادم و گفتم: ـ آهو دوباره شروع نکن! دوتا قضیهاییه که کاملا با همدیگه متفاوته. گفت: ـ آره شاید موضوعش متفاوت باشه اما نتیجش یکیه! اینکه بدون اینکه بهت گوش بدن، مقصر جلوهات بدن. از کنارش بلند شدم و رفتم نزدیک بالکن ایستادم و چیزی نگفتم. یدونه سیگار از پاکت درآوردم و روشنش کردم. موقعی که داشت بلند میشد و بره پشت میز بشینه گفت: ـ سکوت کن و چیزی نگو! اما تهش میفهمی که حق با من بوده. نمیخواستم حق و بهش بدم. حداقل جلوی روش نمیخواستم اینکارو کنم. از اتاق اومدم بیرون و از پایین دیگه صدایی نشنیدم. حدس زدم که بالاخره رفتن...مامان طبق معمول عصبانی بود و با دیدن من بیشتر گُر گرفت. اومد سمتم و گفت: ـ بردیا تو هیچ میفهمی چیکار داری میکنی؟؟ پریسا هم پیاز داغ ماجرا رو زیاد کرد و گفت: ـ همینم مونده بود که بخاطر یه قاتل، غیرتی بشی! با عصبانیت گفتم: ـ من دم در آشپزخونه بودم و حرفای اون نکبت و شنیدم پریسا! بیخود راجب چیزی که نمیدونی نظر نده. اینبار مامان گفت: ـ به فرضم که علی اذیتش کرده باشه، تو باید اونجوری بیفتی به جون پسر مردم و کتکش بزنی؟؟ مشخص بود که میخوان به رفتارای من یه چیزی و نسبت بدن! سریع گفتم: ـ اگه جای آهو هر دختر دیگهایی هم بود، اینکارو میکردم. مامان یه تای ابروشو داد بالا و گفت: ـ آها یعنی اگه پریسا هم جای آهو بود و علی اذیتش میکرد، اینکارو میکردی؟!
- 201 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و یکمین متن نیمهشب کم دوست داشتن را بلد نیستم. تمام زخمهای من، از دوست داشتنهای زیاد من است. 10:10 دوم تیر
-
پارت صد و سیام قبل اینکه من چیزی بگم، مامان برای اینکه بحث و جمع کنه پیش دستی کرد و گفت: ـ اممم...چیزی نیست...این...این دختره... آخرشم فخری خانوم به دادش رسید و گفت: ـ خواهرزاده کنه، از شهرستان اومده. یه مدت اینجاست... به آهو اشاره کردم تا سریعتر بره بالا. خان طاهر دوباره با خشم نگام کرد و گفت: ـ خب این عصبانیت برای چیه بردیا؟! همینجور که نفسام به شماره افتاده بود، رفتم نزدیکش و گفتم: ـ از اون پسره الدنگت بپرس که به بهونه شستن دستش، مزاحم دختر مردم شده. خانوم خان طاهر زد به پشت دستش و با ناراحتی گفت: ـ امکان نداره. پسر من اصلا اینکارو نمیکنه. پوزخندی زدم و زیرلب گفتم: ـ آره چون پسرت بچه پیغمبره! خان طاهر که انگار دیگه حوصلش سر رفته بود گفت: ـ داری بیاحترامی میکنی دیگه آقا بردیا! بعدشم رو به مامان گفت: ـ احترام به بزرگتر هم دیگه تو این خونه مشخصه دیگه حکمی نداره! بدون اینکه حرفی بزنم راه افتادم سمت پلهها که مامان گفت: ـ بردیا کجا داری میری؟! برگشتم سمتشون و نگاهشون کردم و بعد به مکث گفتم: ـ تو جمعی که اصرار دارن رو اشتباهشون و ندونسته فکر میکنن کار من غلط بوده، واینمیستم. دوباره خان طاهر مشغول غرغر کردن سر مامان شد و مش قربون هم به علی کمک کرد تا صورتش و بشوره. برام مهم نبود که دیگه تو این جمع فضول باشم!! رفتم سمت اتاق و دیدم آهو نگران در حال قدم زدن تو اتاقه. با دیدن من سریع گفت: ـ بردیا من...من واقعا متاسفم. فقط خواستم برم آب... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ تقصیر تو نیست.
- 201 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصدمین متن نیمهشب بشین رو به روم از چیزایی که فکر میکنی واسه هیچکس مهم نیست و هیچکس نمیفهمه برام بگو واسه من مهمه من میفهمم درک میکنم و از حرف زدن با تو حتی حرف هایی که فکر میکنی احمقانه اس لذت میبرم. 1:01 یکم تیر