رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #پانصد و سی و دومین متن نیمه‌شب از نظر روابط اجتماعی ترجیحم همیشه بر این هست که به گربه‌ها سلام کنم فقط. 12:12 بیست و پنجم مرداد
  2. پارت سی و هشتم پادشاه ترایتن در حال خوردن لیموناد با طعم جلبک دریایی بود و با دیدن سباستین گفت: ـ بالاخره پیدات شد سباستین! سباستین با ترس و لرز نزدیک صندلی پادشاه شد و با تته پته گفت: ـ قربان، من... پادشاه یه قلوپ از نوشیدنیش رو خورد و گفت: ـ چند ساعتی می‌شد که فرستادم دنبالت تا بیای و امور دریا رو توضیح بدی! بعدش نگاهی به سباستین کرد و گفت: ـ می‌دونی که روی آن‌تایم بودن خیلی حساسم. سباستین با ترس پادشاه و نگاه کرد و لبخند میزد...لبخندی که پشتش ترس از دروغی که داشت می‌گفت، نشأت می‌گرفت...پادشاه نگاهی عمیق به سرتا پای سباستین کرد و گفت: ـ ببینم اتفاقی افتاده؟! سباستین پاهاشو که از شدت ترس می‌لرزید رو روی دسته صندلی گذاشت و عرق پیشونیش و پاک کرد و گفت: ـ نه قربان، چه اتفاقی... یهو پادشاه سرشو نزدیک سباستین برد و شروع به بو کشیدن کرد! اخماش کم کم رفت تو هم و گفت: ـ بوی شن و خشکی حس میکنم ازت...سباستین تو...تو از اقیانوس خارج شدی؟؟! هر جمله‌ایی که می‌گفت سباستین بیشتر استرس می‌گرفت!! بهرحال باتجربه بود و سباستین سالیان سال براش کار می‌کرد، هر جوری که بود می‌فهمید داره دروغ میگه...سباستین هم تو تنها چیزی که بد بود، پنهان کاری و دروغ گفتن بود!!
  3. #پانصد و سی و یکمین متن نیمه‌شب فکر میکنم غم زیاد منتهی میشه به خستگی، مثلا من الان نه ناراحتم، نه افسرده‌ام، فقط خسته‌ام از همه چی. و شونه هام بی‌نهایت درد می‌کنه:((( 23:23 بیست و چهارم مرداد
  4. پارت سی و هفتم بعدش دوباره پرنس اریک مشغول فلوت زدنش شد و اسکاتل و آریل هم با شادی کنارش آواز می‌خوندن و با همدیگه می‌رقصیدند و سباستین و فلاندر هم از داخل آب، خیره به این صحنه بودند. سباستین توی ذهنش با خودش کلنجار می‌رفت....از طرفی پادشاه به اون اعتماد کرده بود و سباستین نمی‌خواست اعتماد اونو خدشه‌دار کنه و از طرفی هم دلش نمی‌خواست دل آریل و بشکونه و برق نگاهش و خاموش کنه! این دختر تو بچگیش، فضای بیرون اقیانوس و همراه پدر و مادرش میدید و روحیه بلند پروازی داشت! اما با میله‌هایی که پادشاه دستور داد دور آتلانتیس بکشن، آریل واقعا خیلی ناراحت شده بود و اینجور که مشخصه بود، نتونست طاقت بیاره و به هر نحوی بازم سمت خشکی فرار کرد. بعد از کلی فکر کردن تصمیم خودشو گرفته بود و ترجیح داد از اینجا به بعد حرفی به پادشاه نزنه تا خودشون یه راه حلی پیدا کنن...حتی شاید تونست آریل و راضی کنه تا دیگه اون پرنس و نبینه! و قبل اینکه پادشاه دوباره خشمگین و عصبانی بشه، این قضیه ختم به خیر می‌شد! اما سباستین فراموش کرده بود که عشق بین آریل و اریک خیلی قوی شده بود و به همین راحتیا نمی‌تونستن از همدیگه دل بکنن. با اصرار سباستین، زودتر از غروب آفتاب برگشتن. آریل به سباستین اعتماد کرد و بر این باور بود که چیزی به پدرش نمیگه! تو مسیر برگشت، سباستین از خطرات وقت گذروندن ماهی‌ها کنار آدما می‌گفت و می‌گفت که شاید اون پرنس نقشه دیگه‌ایی داشته باشه اما آریل گوشش به این حرفا اصلا بدهکار نبود! وقتی برگشتن، خاویار سیاه اومد پیش سباستین و گفت: ـ سباستین، پادشاه برای خبرات از امور آتلانتیس، صدات میزنه!! سباستین آب دهنش رو قورت داد و آریل همون‌طور که موهاشو شونه می‌کرد گفت: ـ می‌دونم که قولت و فراموش نمیکنی سباستین! سباستین به سمت اتاق پادشاه راه افتاد. تمام سعیشو کرد تا خودشو و قیافشو عادی نشون بده.
  5. #پانصد و سی‌امین متن نیمه‌شب اون دخترایی که باباهای مهربون ندارن و نازشون و نمی‌کشن، تو یه مرحله دیگه از جنگیدن و دوام آوردن قرار دارن... فکر کن مدام تو خونه فحش و تحقیر بشنوی زیرحرفاش له بشی؛ بعد بیای تو اتاقت بشینی خودتو بغل کنی و به خودت دلگرمی بدی و هزاران حرف خوب به خودت بزنی که دلتو بغل کنی و نذاری این حرفا تو عمقش بشینه و اعتماد بنفست خدشه‌دار بشه... 19:19 بیست و چهارم مرداد
  6. پارت سی و ششم سباستین گفت: ـ آدما قاتل ماهی‌ها و موجودات دریان! پرنس اریک که داشت با زخم دستش رو می‌رفت، گفت: ـ همه‌ی آدما اینجور نیستن...مثلا خوده من واقعا از این پری دریایی زیبا خوشم اومده! آریل هم با عشق نگاش کرد که سباستین گفت: ـ یا خدا!! بدبخت شدیم!!! من چجوری این موضوع رو هضم کنم...پری دریایی و یه انسان؟؟ اصلا مگه میشه؟؟! آریل سباستین و پایین گذاشت و فلاندر رو بهش گفت: ـ میبینی که شده!! آریل دوباره ملتمسانه رو بهش گفت: ـ قول بده که بهش نمی‌گی سباستین! اگه یذره دوسم داری و برام ارزش قائلی... سباستین حرفش و قطع کرد و گفت: ـ معلومه که دوستت دارم! اصلا بخاطر دوست داشتنت دارم میگم کارت اشتباهه آریل... یه موقع اگه پادشاه بویی ببره.. اسکاتل همین لحظه پرواز کنان بالای صخره نشست و گفت: ـ اگه تو سوتی ندی، کسی چیزی نمی‌فهمه سباستین! سباستین سرشو توی دستاش گرفت و گفت: ـ وای نه!! بازم این خرمگس معرکه پیداش شد! اسکاتل بالشو روی شونه پرنس اریک گذاشت و گفت: ـ خدایی سباستین به این چشما و جذبه میاد بخواد به آریل آسیب بزنه؟؟ از چشماش فقط عشق می‌باره! سباستین زیرلب فقط گفت: ـ امیدوارم سلاخی دست پادشاه ترایتن نشه این با جذبه!!
  7. پارت سی و پنجم تو همین فکرا بود که سرش و از آب بیرون آورد و با دیدن منظره روبروش، دهنش باز موند...کمی جلوتر فلاندر هم به آریل و مرد جوانی که در کنارش نشسته بود، خیره شد!! آریل و مرد جوان عاشقانه در حال نگاه کردن بهم بودن! سباستین نمی‌تونست صحنه‌ایی رو که داشت میدید رو باور کنه! چندبار پلک زد اما این صحنه واقعی بود! یهو با صدای بلند فریاد زد: ـ آریل! آریل و فلاندر جفتشون به سمت صدا برگشتن!فلاندر چیزی که همش ازش میترسید، بالاخره اتفاق افتاد. سباستین فهمیده بود!!! فلاندر سریع گفت: ـ سباستین اونجوری که فکر می‌کنی... سباستین با عصبانیت حرفشو قطع کرد و گفت: ـ تو ساکت باش!! بعدش شنا کرد و خودشو به آریل رسوند و آریل با تته پته گفت: ـ سباستین...تو...تو اینجا چیکار می‌کنی؟؟..راستش ...راستش من... سباستین با ناراحتی و عصبانیت گفت: ـ آریل این سوالا رو من باید ازت بپرسم!! تو اینجا چیکار می‌کنی؟؟! تو خوب می‌دونی ملاقات پری دریایی با انسانها مطلقا ممنوعه! اگه پدرت بفهمه که تو... آریل سریع اونو تو دستاش گرفت و با التماس رو بهش گفت: ـ تو بهش نمی‌گی مگه نه؟؟! پرنس اریک که از همه جا بی‌خبر بود، با حالت خنده گفت: ـ چه خرچنگ بامزه‌ایی! و داشت اونو از دست آریل می‌گرفت که سباستین با چنگکاش دستشو محکم گرفت. پرنس اریک داد بلندی زد و آریل رو به سباستین که با اخم به پرنس اریک نگاه می‌کرد گفت: ـ سباستین اون واقعا بی‌آزاره...کلی چیز بهم راجب دنیای بیرون از آب یاد داده و من واقعا...
  8. پارت سی و چهارم آریل گفت: ـ من بهش قول دادم فلاندر، زیر قولمم نمی‌زنم. و بعدش از کنار فلاندر با سرعت رد شد و به سمت خشکی شنا کرد. فلاندر زیر لب گفت: ـ خدا آخر و عاقبت ما رو بخیر کنه! بعدش پشت سر آریل شنا کرد تا از دور مراقب رفیقش باشه. آریل سر از آب بیرون آورد و دید پرنس اریک مشغول ور رفتن با وسایلیه که آریل از کشتی غرق شده پیدا کرده بود! انگار داشت چیزی درست می‌کرد...آریل با لبخند بهش نگاه کرد و گفت: ـ من اومدم! پرنس اریک دست از کار کشید و رفت سمتش...دستش و بوسید و گفت: ـ منتظرت بودم! آریل گونه‌هاش از خجالت سرخ شد و سریع پرسید: ـ داشتی چیکار می‌کردی؟ پرنس اریک گفت: ـ بیا بهت نشون بدم! پرنس اریک داشت قلاب ماهیگیری رو که در اثر غرق شدن کشتی، باز شده بود رو درست می‌کرد... همین لحظه سباستین که مخفی‌گاه آریل و پیدا کرده بود و مشغول تعقیب کردنشون بود، به خشکی رسید و هر لحظه بیشتر استرس می‌گرفت و با خودش می‌گفت: ـ خدای من، این دوتا اینجا چیکار میکنن؟؟ اگه یه آدم ببینتشون چی؟؟...واقعا دلم نمی‌خواد اتفاقی که برای ملکه الیزابت افتاده، برای آریل هم بیفته! دلم نمی‌خواد بار دیگه پادشاه ترایتن غمگین باشه و چیزی که برای محافظت ازش خیلی تلاش کرده بود رو از دست بده!
  9. #پانصد و بیست و نهمین متن نیمه‌شب من نمی‌فهمم واقعا! مگه هر کسی مجرده، بدبخته؟؟! چرا تو عروسیا میگن ایشالا قسمت تو، ایشالا تو هم خوشبخت بشی؟! انگاری ازدواج یه چیز عجیبیه و نصیب هر کسی نمیشه! و اینایی که عروسی گرفتن خیلی کار مهمی انجام دادن. 13:13 بیست و چهارم مرداد
  10. پارت سی و سوم بنابراین آریل با کلافگی دستش روی گوشاش گذاشت و گفت: ـ نمیدونم فلاندر! فقط امیدوارم نفهمیده باشه! فلاندر گفت: ـ بهترین کار اینه من یه راست برم خونش و ازش بخوام سوتی نده؛ نه؟؟ آریل گفت: ـ مطمئن باش برای حق السکوت یه چیز ازم میخواد! یکم مکث کرد و دوباره گفت: ـ هرچی میخواد، بگو بهش میدم...فقط کافیه که حرفی نزنه و یجوری وانمود کنه که انگار من بعدازظهر رفتم پیشش! فلاندر باشه‌ایی گفت و سمت خونه آرایشگر قصر رفت...آنیتا پری دریایی وراجی بود و همه خیلی خوب اونو می‌شناختند! قبول کرد تا به شرط گرفتن لباس تولد آریل، حرفی نزنه...بنابراین آریل اون شب و با خیال یکم راحت سرشو روی بالشت گذاشت و به آنها عشق زندگیش فکر کرد...موهای بافته شدش و توی دستاش می‌گرفت و به صدای پرنس اریک و فلوت زدنش فکر می‌کرد!! انگار این آدم داشت کنار گوشش براش آهنگ می‌خوند، اینقدر که تصویر و خیالش توی ذهن آریل زنده بود...بی‌نهایت به پرنس اریک وابسته شده بود و نمیتونست زندگی بدون اونو تصور کنه... فردای اون روز، طبق معمول آریل با شادی از جاش بلند شد و یکم به خودش رسید و داشت از اقیانوس خارج می‌شد که فلاندر راهشو سد کرد!! فلاندر با تعجب بهش نگاه کرد و بعد اطراف خودشون و دید زد و با عصبانیت گفت: ـ آریل دیوونه شدی؟؟! آریل گفت: ـ چی داری میگی فلاندر؟! فلاندر گفت: ـ من چی دارم میگم؟؟ مثل اینکه یادت رفت سباستین دیروز چقدر بهمون شک کرد!! توروخدا امروز و بیا نریم و بذاریم به زمانی که آبا از آسیاب بیفته.
  11. پارت سی و دوم آریل و فلاندر یهویی باهم دست و پاشونو گم کردن اما آریل سعی کرد خونسردی خودشو حفظ کنه و آتو دست سباستین نده!! بنابراین یه نفس راحتی کشید و گفت: ـ این لابلا یکم حوصلم سر رفته بود! رفتم پیش آنیتا آرایشگر...هم با هم یه کوچولو غیبت کردیم و هم موهامو بافت! سباستین دست به سینه ایستاده بود و او چشمای آریل زل زده بود!! از اینکه احمق فرض بشه، اصلا خوشش نمیومد اما بخاطر اینکه سر از کاراشون دربیاره باید تحمل می‌کرد. باید می‌فهمید دارن چیکار میکنند! سباستین از کنار آریل رد شد و گفت: ـ خوبه به آنیتا امیدوار شدم پس! آریل گفت: ـ چطور مگه؟! سباستین گفت: ـ همین که در عین وراجی و خاله‌زنک بازیای بین موجودات دریا، کار هم انجام میده جای امیدواری داره دیگه! آریل لبخند تصنعی زد و گفت: ـ آها، آره همینطوره! بعدشم درو بست و از اتاق رفت بیرون...آریل از پنجره اتاقش نگاه کرد تا مطمئن بشه سباستین اونجا رو ترک کرده! بعد اینکه از کنار پنجره اومد روی تخت نشست، فلاندر گفت: ـ وای بدبخت شدیم!! اگه فهمیده باشه چی آریل؟؟ اگه بفهمه دروغ گفتی و پیش آنیتا نرفتی... آریل هم استرس داشت! سباستین موجود پیچیده‌ایی بود و واقعا نمی‌شد از کاراش سر درآورد!!
  12. #پانصد و بیست و هشتمین متن نیمه‌شب من اگه آدمی مثل خودم تو زندگیم بود، امامزاده به امامزاده براش شما روشن می‌کردم ادعایی نیست ولی هر کسی ذات خودشو خیلی خوب می‌شناسه:) 22:22 بیست و سوم مرداد
  13. #پانصد و بیست و هفتمین متن نیمه‌شب گاهی اوقات اینجوریه که طرف واقعا دوست نداره. فقط می‌دونه که تو آدم خوبی هستی، و نمی‌خواد ببینه اون عشقی که بهش دادی رو به کسِ دیگه‌ای بدی؛ همین. 17:17 بیست و سوم مرداد
  14. پارت سی و یکم فلاندر روی میز و نگاه کرد و گفت: ـ آریل این موقع نباید شامتو میوردن؟! آریل یکمی فکر کرد و گفت: ـ حق با توئه؛ بذار الان ازشون میپرسم. در اتاقشو باز کرد و از سرباز دم در پرسید: ـ خسته نباشین! ببخشید شام منو امشب نیورده کسی؟؟ تا سربازه رفت حرف بزنه، سباستین با سینی اومد سمت اتاق و گفت: ـ من اومدم. آریل با تعجب بهش نگاه کرد و گفت: ـ وا سباستین!!! تو چرا شام و آوردی؟؟ بقیه کجان؟ سباستین خیلی عادی خندید و گفت: ـ بقیه یکم سرشون شلوغه بوده، من شام امشبتو آوردم! نکنه ناراحت شدی از اینکه من آوردم؟! آریل در اتاقش و کامل باز کرد تا سباستین وارد اتاق بشه و گفت: ـ نه فقط یکم تعجب کردم! سباستین سینی رو روی میز آریل گذاشت و وقتی از کنار آریل رد شد، حس کرد که بوی شن خشکی رو میده...اما بازم به روی خودش نیورد و گفت: ـ خب، امروز چیکارا کردین؟؟! آریل به فلاندر نگاه کرد و گفت: ـ هیچی ، یکم استراحت کردیم! سباستین به موهای آریل نگاه کرد و گفت: ـ لابد زمان استراحتت هم فلاندر موهاتو اینجوری بافته؟!؟
  15. پارت سی‌ام آریل با سرعت شنا کرد و با استرس به فلاندر گفت: ـ چرا زودتر صدام نکردی؟؟! وای خدا اگه شام و آورده باشن و منو تو اتاق ندیده باشند چی؟؟ الان لابد بابا تمام اقیانوس و بسیج کرده...خدایا لطفا کمک کن کسی چیزی نفهمه!! همینجور که شنا می‌کردن، فلاندر گفت: ـ خیلی فرق تو احساستتون بودی آریل، کلی صدات زدم اما اصلا حواست بهم نبود. بالاخره به آتلانتیس رسیدن اما برخلاف انتظارشان، مثل همیشه ساکت و آروم بود! آریل چندتا نفس عمیق کشید و گفت: ـ وای؛ خداروشکر... مطمئنا کسی چیزی نفهمید...شانس آوردیم! فلاندر گفت: ـ آریل این دو روز چیزی نفهمیدن، بالاخره یه روز یکی میبینه و متوجه میشه! اون موقع میخوای چیکار کنی؟؟! خودت خوب می‌دونی که تا ابد نمی‌تونی بری سمت خشکی و پرنس و ببینی...اگه پادشاه بفهمه... آریل حرفشو با نگرانی قطع کرد و گفت: ـ نمی‌دونم فلاندر!! تنها چیزی که می‌دونم اینه نمیتونم از اریک دور باشم...یه چیزی تو وجودم منو به سمتش میکشونه! فلاندر آهی از روی ناراحتی کشید و چیزی نگفت...قسمت بیرونی و کنار زد و از طریق سوراخ وان وارد اتاق شدن...آریل از توی آینه اتاقش یهو نگاهش به خودش افتاد...دستی به موهاش کشید و با ذوق گفت: ـ اریک چقدر موهامو قشنگ بافته!! عاشق موهام شدم. اما فلاندر فقط لبخند تلخی زد و چیزی نگفت.
  16. پارت بیست و نهم جلوی در، سربازا با تعجب به سینی غذای دست نخورده، نگاه می‌کردن! سباستین به جفتشون نگاه کرد و گفت: ـ راجب این اتفاقی که پیش اومد، با هیچکسی حرف نمی‌زنین؛ مفهومه؟! دوتا سرباز جلوی در، سرشون و به نشونه تأیید تکون دادن. سباستین سمت راهرو وایستاد تا از پنجره اتاق آریل بفهمه که اینا کی میرسن! مصمم بود تا هر جوری که هست، قبل از اینکه یه خرابی به بار بیاد، سر از کار آریل و فلاندر دربیاره! اما آریل در آنسوی اقیانوس غرق در احساسات و رویایش با پرنس اریک بود و فلاندر از استرس از سمت شمال تا جنوب را فقط شنا می‌کرد و به آخر این قصه فکر می‌کرد. همشون می‌دونستن که ته این قضیه نمیتونه به خیر و خوشی تموم بشه مگه اینکه معجزه اتفاق بیفته! قطعا یه پری دریایی و یه انسان نمیتونن با همدیگه باشند!! به جفتشون نگاه کرد...از نظر فلاندر خیلی بهم میومدن فقط ای کاش تو یه زمان و یا شرایط دیگه باهم آشنا می‌شدن. یا حداقلش اینکه پرنس اریک هم یه پری دریایی از اعماق آتلانتیس بود، اون موقع برای بهم رسیدنشون هیچ مانعی وجود نداشت!! هوا تقریبا تاریک شده بود و فلاندر دیگه نمی‌تونستم بیشتر از این صبر کنه... به سمت خشکی شنا کرد...آریل سرشو روی پاهای پرنس اریک گذاشته بود و پرنس هم مشغول بافتن موهای آریل شد و آریل هم با لبخند چشماشو بسته بود!! انگار خیال نداشت برگرده اینقدر که غرق توی رویاش شده بود!! فلاندر با استرس گفت: ـ آریل هوا تاریک شده!! باید بریم زودباش... یهو آریل چشماشو باز کرد و مثل فشنگ از جاش پرید و گفت: ـ چی؟!! اصلا حواسم نبود...چرا زودتر بهم نگفته بودی!! به پرنس اریک نگاه کرد و با عجله گونشو بوسید و گفت: ـ فردا میبینمت... پرنس اریک براش دست تکون داد و با خوشحالی گفت: ـ منتظرت میمونم!!
  17. #پانصد و بیست و ششمین متن نیمه‌شب معمولا به کسایی که دوستشون داری بیشتر از یک بار فرصت میدی، این حس که هنوز انگار نمیخوای از دستشون بدی با اینکه میدونی لیاقتشو ندارن؛ این غمگین کننده‌ترین ضعف یه آدمه. 13:13 بیست و سوم مرداد
  18. #پانصد و بیست و پنجمین متن نیمه‌شب واقعا بدترین کاری که می‌تونید با من بکنید اینه که ناامیدم کنید؛ عصبانی و ناراحت نه، ناامید. وقتی از کسی ناامید می‌شم یه چراغی که تو دلم واسه‌ش روشن کردم خاموش می‌شه و یه بخشی از قلب منم تاریک می‌شه. 19:19 بیست و دوم مرداد
  19. #پانصد و بیست و چهارمین متن نیمه‌شب بعضی آدما از قصه بیرون میرن‌ ولی از دلش نه سالها میگذره...همه چیز عوض میشه... اما بعضی احساسات، همون جایی میمونن که از اول بودن... مثل جایی که دامبلدور به سِوِروس اسنیپ گفت: ـ after all this time اسنیپ هم گفت: ـ always 16:16 بیست و دوم مرداد
  20. پارت بیست و هشتم سباستین وارد اتاق شد و اتاق رو توی سکوت کامل دید. به چپ و راست خودش نگاه کرد اما خبری از آریل و فلاندر نبود! سینی غذا رو روی تختش گذاشت و شروع به صدا زدن آریل کرد: ـ آریل کجایی؟ تو حمومی؟ تقه‌ای به در حمام زد و بعدش گفت: ـ دارم میام داخل... درو باز کرد اما خبری نبود. با خودش فکر کرد که اینا کجا میتونن رفته باشند؟! نگهبانا هم جلوی در بیست و چهار ساعته کشیک میدن! اما حدسش به واقعیت تبدیل شده بود و فهمید که این دوتا یه ریگی به کفششون هست و از آتلانتیس بیرون میرن‌. ذاتا همون روزی که با آریل برای گشت داخل آتلانتیس رفته بودن، به انتهای دم آریل، خزه نیداکوآ که فقط تو قسمت ابتدای اقیانوس پیدا میشه، چسبیده بود. داشت در حمام رو می‌بست که تا قبل از اینکه پادشاه متوجه نبود آریل بشه، فکر کنه که اونا کجا میتونن رفته باشند که یهو چیزی داخل حمام نظرش رو جلب کرد! در نیمه‌باز و سریع باز کرد و به وان حمام نزدیک شد...از قسمت سوراخ وان، حباب بیرون میومد...سباستین سرشو نزدیک سوراخ برد و چیز عجیبی دید و زیرلب گفت: ـ اینا اینجا رو باز کردن! خدای بزرگ، پشت این سوراخ به کجا ختم میشه؟! بعدش سوراخ و باز کرد و اونم مثل آریل از اونجا خارج شد تا ببینه اونا دقیقا کجا میرن که کسی نمی‌بینتشون! سریع از اونجا خارج شد و دید که دقیقا از وسط اقیانوس سر درآورده، اینجا دقیقا جایی بود که هیچ موجودی رفت و آمد نمی‌کرد و تو همه ساعتها تقریبا خلوت بود!! سباستین با خودش گفت: ـ پس بگو چرا هیچ کس متوجه نشدم که اینا کحا میرن! حالا باید چه جوری پیداشون کنم. یکم ساکت شد و گفت: ـ صبر می‌کنم تا بیان و بعدش تعقیبشون میکنم...اینجوری می‌فهمم که کجا میرن. بعدش از همون راهی که اومده بود، وارد اتاق آریل شد و سینی غذا رو هم برداشت و از اتاق بیرون رفت.
  21. #پانصد و بیست و سومین متن نیمه‌شب آدما توی حرف خیلی خوبن... ببین کی مراقب قلبته! 13:13 بیست و دوم مرداد
×
×
  • اضافه کردن...