-
تعداد ارسال ها
2,021 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
35
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و بیست و هشتم لبخندی زد و گفت: ـ قول میدم. بعدشم تا من اینجام، هیچکس حق اینو نداره که اذیتت کنه باوان! اینو قبلاً هم بهت گفتم....اگه کسی حرفی بهت زده یا اذیتت کرد، همشو بهم میگی، باشه؟! ـ باشه! بعدش سریع رفتم سمت در و بازش کردم...اینور و اونور و گشتم. هنوز کسی نبود. آروم بهش گفتم: ـ فعلا سالیوان! خندید و برام دست تکون داد و منم با تپش قلب بالا رفتم سمت اتاقم! خودمو پرت کردم رو تخت و با شادی به دیشب فکر کردم. بعد مدتها این اولین باری بود که اینقدر حس خوب و قشنگی داشتم. دیشب دیگه مطمئن شدم که احساساتم قاطی نشده و واقعا دفتر آرون برای همیشه تو ذهنم تموم شده و بجاش پوریا جاشو خیلی محکم باز کرده. دیگه حتی از دستش عصبانی هم نبودم و واقعا اگه یه روز قسمت میشد و میدیدمش، ازش تشکر میکردم که با رفتنش باعث شد با همچین آدمی تو زندگیم آشنا بشم! آدمی که یجورایی قهرمانان بود، جا نمیزنه، بخاطر من تو روی همه وایمیسته! ازم محافظت میکنه! با اینکه این چیزا رو خیلی بلد نیست اما بخاطر خوشحال کردن من هرکاری میکنه! شاید حسش به من، مثل حسی که من بهش دارم نباشه اما همینکه با من مثل قبل سرد برخورد نمیکنه، برام یه دنیا ارزش داره...دفتر روزمرگیم و باز کردم و توش از تک تک احساساتم به پوریا نوشتم...و حرفایی که نمیتونستم تو روش بهش بگم و توی دفتر براش نوشتم...از اینکه چقدر کنارش حس امنیت دارم و کاش اونو همون حسی که من بهش دارم و بهم داشته باشه! همش نگاهاشو ازم میدزده! نمیدونم شاید حس میکنه من از احساساتم مطمئن نیستم اما پوریا رو میخواستم واقعا...آدم اشتباهی بود! اگه باوان قبلی بودم، هیچوقت فکر نمیکردم با همچین آدمی حتی بتونم هم کلام بشم چه برسه به اینکه بهش اعتماد کنم و بخوام برم تو اتاقش بخوابم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و بیست و هفتم با حالت مظلومی دستامو توی هم گره زدم و گفتم: ـ میشه منم باهات بیام؟ پوریا با خنده زد به پیشونیش و گفت: ـ دختر تو دیوونه شدی؟! جاهایی که من میرم اصلا مناسب تو نیست. ـ لطفا، قول میدم که اصلا از ماشین پیاده نشم! خواهش میکنم. به ساعتش نگاه کرد و گفت: ـ نه باوان! گفتم اونجا، جای تو نیست... تا رفتم مخالفت کنم، از جاش بلند شد و گفت: ـ بدو برو تو اتاقت، الانه که شاهین میاد... ناراحت شدم...نه بخاطر اینکه قبول نمیکرد باهاش برم بلکه بخاطر اینکه وقتی تو این خونه نبود واقعا از اینجا میترسیدم. از اون مرده مازیار میترسیدم...با ناراحتی بلند شدم و داشتم میرفتم تو اتاقم که گفت: ـ به عفت خانوم میگم مدام بهت سر بزنه، نگران نباش...تنهات نمیذاره. با بغض گفتم: ـ وقتی تو نیستی، من اینجا میترسم پوریا! من از اون مرده، از چشماش واقعا میترسم... صورتمو گرفت بین دستاش و با اطمینان خاطر گفت: ـ نگران نباش! عمو اصلا این ساعتها خونه نیست...میره شرکت. تا قبل از اینکه اون بیاد، من برمیگردم. گفتم: ـ قول میدی؟! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و بیست و ششم از روی تخت اومدم پایین و چشمامو بهم مالیدم و گفتم: ـ باشه! رفتم تو روشویی اتاق و چند دور صورتمو شستم و بعدش اومدم بیرون...رو بهش گفتم: ـ تو کجا میری پوریا؟! پوریا با خنده و لحن متعجبی گفت: ـ بسم الله!! دختر من مگه هرجا میرم باید به تو جواب پس بدم؟! خندیدم و گفتم: ـ نه خب؛ ولی وقتی بدونم کجایی خیالم یکم راحت تره! لبخندی زد و گفت: ـ دارم میرم برای بازی تو کافه! ـ قمار؟! خیلی عادی گفت: ـ آره دیگه! ـ آها...بعد کی برمیگردی؟! دستمو گرفت و منو نشوند رو تخت و شروع کرد به لقمه درست کردن برام و گفت: ـ بخور دختر، اینقدر سوال نپرس! از لحنش خندم گرفت! کاملا مشخص بود که از دستم کلافه شده اما میریزه تو خودش تا به من چیزی نگه! همینطور که لقمه های رو میداد به دستم گفتم: ـ پوریا؟ ـ بله؟! ـ یه چیزی بگم نه نمیگی؟! نگام کرد و گفت: ـ بستگی داره چی باشه! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و بیست و پنجم با تعجب نگاش کردم که با خنده شیطونی گفت: ـ چرا اینجوری نگام میکنی؟! مگه معنی اسمت همین نیست؟! با ذوق گفتم: ـ چرا ولی....ولی هیچکس تابحال منو اینجوری صدا نزده بود! فکر نمیکردم معنی اسممو بدونی. ـ میدونم دختر خوب! حالا دیگه بخواب...شبت بخیر. ـ شب بخیر سالیوان! با خنده رفت سمت کاناپه و روی خودش پتو کشید...بارون بند اومده بود...اون شب ارتباط منو پوریا یه مرحله جلوتر رفته بود و با من خیلی بهتر از قبل شده بود...و من خوشحال ترین بودم که همه جوره پشتش منه و حواسش به من هست. چقدر رفتارش به دلم نشسته بود. جالب اینجا بود که مدام توی دلم دعا میکردم که پیشش بمونم و اون آرون هیچوقت سر و کلهاش پیدا نشه...با فکر کردن به پوریا خوابم برد... *** صبح با صدای پوریا از خواب بیدار شدم: ـ باوان؟ کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: ـ سلام! لبخندی زد و گفت: ـ صبح بخیر... بعدش ادامه داد و گفت: ـ بیا، صبحونه بخوریم و بعدش تا کسی ندیده برو تو اتاقت، نمیخوام بابت این مسئله به کسی جواب پس بدم! راست میگفت اگه عموش میفهمید که من دیشب تو اتاقش خوابیدم، با من که نمیتونستم کاری داشته باشه اما احتمالا پوست پوریا رو میکند. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و بیست و چهارم هیولاها از بچههای آدمیزاد میترسیدن، چون فکر میکردن اونها خطرناکن. اما وقتی سالی با بو آشنا میشه، میفهمه که تصوراتش کاملاً اشتباه بوده. بو یه دختر کوچولوی بامزه و مهربونه. این بهم یاد داد که نباید کسی رو از روی ظاهر عصبی و هستش قضاوت کنم یا از چیزی بترسم که نمیشناسم. گاهی اوقات چیزهایی که به نظرم ترسناک میاد... سرمو انداختم پایین و شروع کردم به بازی کردن با ناخنام و گفتم: ـ در واقع خیلی مهربون و خوب هستن. صورتمو با دستاش آروم نوازش کرد و گفت: ـ پس یعنی دیگه از من نمیترسی؟! بهش نگاه کردم...قلبم داشت از جاش درمیومد! گفتم: ـ نه سالیوان! یهو با صدای بلند زد زیر خنده و گفت: ـ خب فقط سالیوان نشده بودم که اونم به لطف تو شدم! منم همزمان باهاش خندیدم اما دیگه داشت خوابم میگرفت...خمیازه کشیدم و گفتم: ـ پوریا من دیگه داره خوابم میبره! پوریا به ساعت مچیش نگاه کرد و گفت: ـ خب خداروشکر! ساعت چهار شد. بعدش از رو تخت پایین اومد و من رفتم سرجاش دراز کشیدم و پتو رو تا گردنم کشیدم بالا و با چشمک رو بهم گفت: ـ خیلی داستان قشنگی بود! هیچوقت فراموشش نمیکنم جیگرگوشه! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و بیست و سوم حالا سالیوان یه مشکل خیلی بزرگ داره. اگه کسی بفهمه که بو توی دنیای هیولاهاست، جفتشون به خاطر میفتن! پس تصمیم میگیره بود رو پنهان کنه و در اولین فرصت اونو به خونه برگردونه اما اینکار سخت تر از اون چیزیه که تصور میکرده. بو یه بچه خیلی خاصه. اون از هیولاها نمیترسه، برعکس! با سالی میشه و حتی با اون بازی میکنه. بو یه عالمه انرژی مثبت داره و باعث میشه سالی چیزای جدیدی رو یاد بگیره. سالی که همیشه فکر میکرد کارش اینه که آدمها رو بترسونه، حالا میفهمه که بو اصلا ترسناک نیست و اتفاقا خیلی هم مهربونه. سالیوان یه هیولای ترسونندهست، اما شجاعت واقعی اون تو نجات دادن بو و محافظت از اونه. این داستان به ما یاد میده که شجاعت واقعی این نیست که از چیزی نترسیم یا فقط دیگران رو بترسونیم، بلکه شجاعت اینه که وقتی کسی نیاز به کمک داره، از اون محافظت کنیم و کارهای درست رو انجام بدیم، حتی اگه سخت باشه. سالی برای نجات بو، خودش رو به خطر میندازه و از همه توانش استفاده میکنه... به اینجا که رسیدم مکث کردم...پوریا چشماش و با لبخند باز کرد و گفت: ـ چقدر داستانش برام آشناست... لبخندی بهش زدم و حرفشو تایید کردم و خیلی رک گفتم: ـ توی دنیای هیولاها، تو مثل سالیوانی برام پوریا! از میمیک صورتش، متوجه شدم که چقدر از شنیدن این جمله از طرف من خوشحال شده! تو جاش نیم خیز شد و گفت: ـ واقعا؟! سرمو تکون دادم و گفتم: ـ میدونی من انیمیشن خیلی نگاه میکنم. این جزو انیمیشنای مورد علاقمه. این داستان و وقتی این اواخر تو ذهنم مرور میکردم به این نتیجه رسیدم که نباید آدما رو از رو ظاهر قضاوت کرد. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و بیست و دوم با عشق و مهربونی نگاش کردم و گفتم: ـ نه پوریا، دارم جدی میگم. مطمئنم که از قصههای من خواست میاد. خندید و گفت: ـ ادعا داری تو این زمینه پس؟! منم متقابلا خندیدم و گفتم: ـ چه جورم!! بعد به چارچوب تخت تکیه داد و دستاشو پشت سرش قلاب کرد و بهم نگاه کرد و گفت: ـ خب شروع کن. منم روبروش، پاهامو رو تخت جمع کردم و با ذوق گفتم: ـ خب، چشماتو ببند! چشماشو بست و منم شروع کردم به تعریف کردن. من کلا دنیای انیمیشن ها رو از بچگی دوست داشتم و دنبالشون میکردم و واقعیت این بود که وقتی پوریا و حرکاتش و دبدم، به اولین چیزی که تونستم تشبیهش کنم، سالیوان دنیای هیولاها بود. گفتم: ـ خب، یکی بود...یکی نبود...توی دنیای هیولاها، یه قهرمان وجود داره به اسم سالیوان...سالیوان توی کارخونه هیولاها وظیفش اینه که آدمارو بترسونه تا از فریاد اون آدما، انرژی کارخونه هیولاها تامین بشه. و توی دنیای هیولاها، یه قانون خیلی مهم وجود داره و اونم اینه که هیچ هیولایی نباید با بچههای آدمیزاد تماس داشته باشه! اگه یه بچه وارد دنیای هیولاها بشه، ممکنه یه عالمه مشکل پیش بیاد و حتی یه جور بیماری خطرناک به هیولاها منتقل کنه! به خاطر همین، همه هیولاها از بچههای آدمیزاد میترسن و ازشون دوری میکنن. اما یه شب، وقتی سالی داره کارش رو انجام میده، یه اتفاق عجیب میفته. یکی از درهای جادویی اتاق خواب آدمها باز میمونه و یه دختر کوچولوی بامزه و چشمدرشت به اسم “بو” وارد دنیای هیولاها میشه!! سالی اولش خیلی میترسه و نمیدونه چیکار کنه. اون سعی میکنه بو رو برگردونه به دنیای خودش، اما بو یه دختر کوچولوی شیطون و باهوشه که به راحتی تسلیم نمیشه. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و بیست و یکم با اخم بهش نگاه کردم که اونم با خنده عصبی رو به من گفت: ـ نه مثل اینکه خیلی جدی هستی! با ناراحتی گفتم: ـ مگه چی میشه؟! نکنه اگه برای من قصه بگی، مافیا بودنت زیر سوال میره؟! یه هوفی کرد و پتو رو از تنش زد کنار و چیزی نگفت. منم با اینکه از حرکاتش و عصبی شدنش از ته دلم خنده ام میگرفت اما سعی کردم اصلا به روی خودم نیارم و نقشمو به درستی بازی کنم. با حالت قهر از تخت رفتم پایین و دست به سینه زیر پنجره نشستم و به روبروم خیره شدم. پوریا اومد نزدیکم و گفت: ـ یعنی واقعا از اینکه ساعت دو نصفه شب برات قصه نمیگم، باهام قهر کردی؟؟! با اخم نگاش کردم و گفتم: ـ آره! ـ الان داری جدی میگی اینارو؟! ـ خیلیم جدیم...حالا که برام قصه نمیگی تا صبحم نمیخوابم! خندید و گفت: ـ دختر خوب کاش این چیزایی که دوست داری و من بلد بودم! من تو عمرم کسی برام قصه نگفته، که من بخوام یاد بگیرم. خیلی این حرفش برام دردناک بود. درسته که با خنده داشت این حرفو میزد اما ته چشماش با گفتن این حرف، غم عمیقی پنهان شده بود. دیگه نمیتونستم بیتفاوت باشم! مسخره بازی رو کنار گذاشتم و رفتم کنارش رو تخت نشستم و رو بهش گفتم: ـ میخوای من برات قصه بگم؟! پوزخندی زد و گفت: ـ داری مسخرم میکنی نه؟! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و بیستم گفت: ـ پتو رو بکش بالاتر! سردت میشه. تو دلم کیلو کیلو قند آب میشد از اینکه اینقدر بهم توجه میکرد. بدون هیچ حرفی پتو رو تا گردنم کشیدم بالا. ولی کرم درونم فعال شده بود...دلم نمیخواست حالا که پیششم اینقدر زود بخوابم! بنابراین صداش زدم: ـ پوریا؟ با صدای گرفتهایی گفت: ـ بله؟ گفتم: ـ من خوابم نمیاد! یهو نیم خیز شد و گفت: ـ یعنی چی؟! منم از زیر پتو اومدم بیرون و گفتم: ـ یعنی چی چیه؟! خب خوابم پرید! خوابم نمیبره! تو جاش یکم جابجا شد و گفت: ـ خب میگی الان چیکار کنم؟! یکم مکث کرد و بعد با حالت پوزخند گفت: ـ نکنه باید برات قصه بگم تا بخوابی؟! بعدش منم که از درون داشتم به اذیت کردنش، میخندیدم. از جام بلند شدم و با خوشحالی گفتم: ـ آره!! میشه برام قصه بگی؟؟ لطفااااا... پوریا هم نیم خیز شد با چشمای نیمه باز بهم نگاه کرد و گفت: ـ باوان زده به سرت نصفه شبی؟! الان داری شوخی میکنی یا جدیه قضیه؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و نوزدهم ولی بازم یه سرفه ریزی کردم و گفتم: ـ اگه تو مشکل نداشته باشی! سریع حرفمو قطع کرد و رفت تختش و مرتب کرد و لباساشو از رو تخت برداشت و گفت: ـ نه، من مشکلی ندارم. بعدش به تختش اشاره کرد و گفت: ـ تو امشب اینجا بخواب، منم رو کاناپه میخوابم. سریع گفتم: ـ نه اصلا نمیشه. امشب مزاحمت شدم، من رو کاناپه میخوابم و تو روی تخت خودت بخواب! خندید و گفت: ـ مزاحمم نشدی، نگران نباش. بعدشم من به جاهای سفت عادت دارم! و ضمنا هم اینقدر با من یکی به دو نکن! با حالت لوسی گفتم: ـ باشه پس! چراغ مطالعشو خاموش کرد و رو بهم گفت: ـ ببینم قرصهاتو سر وقت خوردی دیگه؟ ـ اوهوم! رفتم رو تختش دراز کشیدم. بالشتش کاملا بوی خودش و میداد. از پنجره اتاقش، فقط آسمون بود که دیده میشد! و دونه های درشت بارون که مستقیم به پنجره میخورد. همینجور خیره به پنجره بودم اما زیر چشمی حواسم به حرکات پوریا هم بود...لباسش و درآورد و پتو رو کشید رو خودش. یهو انگار چشمش به من خورد و گفت: ـ باوان، خوابیدی؟؟؟ نگاش کردم و گفتم: ـ نه هنوز...چی شده؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و هجدهم حرفشو قطع کردم و سریع گفتم: ـ نه کسی کاری نکرده فقط...فقط من تو اتاقم نمیتونم بخوابم. به من زل زده بود...با یکم مکث پرسید: ـ چرا؟! جات راحت نیست؟؟ گفتم: ـ نه، جام خوبه ولی صدای بارون و رعد و برق و صدای راه رفتن محافظا، نمیذاره بخوابم. دستی به پیشونیش کشید و در حال فکر کردن شد. مشخص بود که اصلا تو این وادیا نیست و منم خجالت میکشیدم که مستقیم بخوام بهش بگم. بنابراین راهمو به سمت در اتاقش کج کردم و گفتم: ـ شرمنده که مزاحمت شدم، داشتی کار هم انجام میدادی! گفت: ـ نه خیلی چیزه مهمی نبود، ورقههای امور مالیه شرکته. منتظر ادامه جملم بودم اما چیزی نگفت...نمیدونم چرا یهو بغض گلوم و فشرد! برای اینکه اشک تو چشمم حلقه نزنه، لبخند مصنوعی زدم و بدون هیچ حرفی دستگیره درو باز کردم که صدام زد: ـ باوان؟ با شور و اشتیاق برگشتم سمتش که گفت: ـ نمیدونم اینجا احساس راحتی میکنی یا نه ولی اگه خودت بخوای میتونی امشب اینجا پیش من بمونی! تو دلم هزارتا فحش به مغزش دادم که چجوری نفهمیده که من بخاطر همین اومدم پیشش! تازه وقتی هم داشت اینو بیان میکرد، از خجالت سرخ شده بود! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و هفدهم عفت خانوم دوباره چشمکی بهم زد و گفت: ـ نگران نباش دخترم! با خوشحالی بهش لبخند زدم و ازش تشکر کردم. اونم شب بخیری گفت و از اتاق رفت بیرون...دلم برای پوریا تنگ شده بود و بازم دلم میخواست ببینمش اما همش با دلم کلنجار میرفتم که اینقدر ضایع بازی درنیارم! ولی دلم به هیچ عنوان نمیفهمید. بعد قضیه آرون اعتماد کردن برام خیلی سخت شده بود اما قلبم فقط پوریا رو صدا میزد و به این چیزا هیچ توجهی نداشت. موقع خواب بارون شدتش خیلی زیاد شده بود و به سرعت به پنجره اتاق میخورد و رعد و برق زیادی هم میزد. دورتادور خونه هم درخت و باغ بود و فضا رو واقعا ترسناکتر کرده بود. پتو رو تا سرم کشیدم بالا و از ترس داشتم سکته میکردم. از بیرونم صدای راه رفتن نگهبانا، فضا رو برام ترسناکتر کرده بود. کاش الان پوریا اینجا بود. اگه اون پیشم یود، بدون اینکه بترسم، خیلی راحت میخوابیدم. بنابراین تصمیم خودمو گرفتم. بالشتمو گرفتم تو بغلم و آروم در اتاق و باز کردم. هیچکس تو راهرو نبود و برقا خاموش بود بجز برق اتاق پوریا. پاهامو آروم روی پارکتا گذاشتم که توجه نگهبانا رو به خودم جلب نکنم...سلانه سلانه راه افتادم سمت اتاقش. آروم در زدم...سریع اومد درو باز کرد! داشت تیشرتش رو میپوشید و نگم که چقدر سیکس پکاش جذاب بود...واقعا وقتی نگاش میکردم اینقدر محوش میشدم که باید منو صدا میزدند تا به دنیای واقعی برگردم...پوریا هم با بشکن همین کارو کرد که سریع به خودم اومدم و آروم گفتم: ـ چی میگی؟! پوریا هم مثل من آروم گفت: ـ بابا دو ساعته دارم ازت میپرسم چیزی شده؟! چرا بر و بر به من زل زدی؟! دستپاچه شدم و سریع رفتم داخل اتاق! پوریا با تعجب به حرکات من نگاه میکرد. با استرس و تته پته گفتم: ـ پوریا...من...اممم...من.. اومد نزدیکم وایستاد و بوی عطرش داشت دیوونم میکرد! به زمین خیره شدم...سریع گفت: ـ تو چی؟! ـ من خیلی میترسم! دوباره با لحن تندی گفت: ـ نکنه کسی اذیتت کرده؟! اگه کسی کاری کرده حتما... -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و شانزدهم خیلی ذوق میکردم که این حرفا رو میشنیدم اما بازم سعی کردم عادی باشم. عفت خانوم دوباره گفت: ـ حتی بخاطر تو رو به روی عموش وایستاد...میدونی که همه ما در هر صورت از دستورات آقا مازیار اطاعت میکنیم اما پوریا تنها کسی بود با اینکه حال خودش وخیم بود و هنوز زخمش خوب نشده بود، اومد دنبالت تا نجاتت بده. پرسیدم: ـ چرا اینقدر سرده؟ رفتاراش، حرف زدنش، خیلی جدی و خشنه. عفت خانوم گفت: ـ چون که عشق ندیده دخترم! تنها چیزی که این پسر تو کل زندگیش دیده، تنفر و کشت و کشتار و زورگیری و باجگیری بوده. نمیدونه که باید چجوری برخورد کنه. حرفاش منو به فکر فرو برد... حق با عفت خانوم بود...اومد سینی رو از جلوم گرفت و با چشمک رو بهم گفت: ـ اما شاید تو اون کسی باشی که بتونی یادش بدی! میدونی دخترم من همیشه فکر میکنم هیچ چیزی توی این دنیا تصادفی نیست و تو هم تصادفی وارد این ویلا نشدی! با تعجب پرسیدم: ـ منظورتون چیه؟! گفت: ـ بنظر من خدا تو رو وارد زندگی پوریا کرد که اونو تغییرش بدی! عشق و علاقه و محبت و بهش یاد بدی...بهش نشون بدی که میشه با دید مثبت هم به دنیا نگاه کرد. از چشمات مشخصه که تو هم نسبت بهش بیحس نیستی! وای!!! فهمیده بود...حالا باید چیکار میکردم؟!! سریع دستشو گرفتم و با حالت التماس گفتم: ـ لطفاً.. لطفاً این موضوع بین خودمون بمونه! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و پانزدهم قرصهامو خوردم و یکم با کتابهایی که توی کتابخونه بود ور رفتم که در اتاقم زده شد و گفتم: ـ بفرمایید تو! در باز شد و دیدم که عفت خانوم با یه سینی از غذا و روی خوش وارد اتاق شده. با خوشرویی سینی رو ازش گرفتم و گفتم: ـ چرا زحمت کشیدین؟! ـ چه زحمتی دخترم؟! باید جون بگیری. بعدش نگاهش به در بالکن خورد که باز بود و سریع رفت در و بست و گفت: ـ دخترجون، سرمات بدتر میشه...پوریا بهم گفت چهار چشمی حواسم بهت باشه. باز اگه حالت بدتر بشه از چشم من میبینه! با یه لبخندی گفتم: ـ پوریا بهتون گفته؟! عفت خانوم متوجه ذوق چشمام شد و اونم با شیطنت گفت: ـ میبینم که وقتی راجب پوریا حرف میزنی، دیگه عصبانی نمیشی!! سریع خودمو جمع کردم و گفتم: ـ وا!! این حرفا چیه عفت خانوم؟! اصلنم اینجوری نیست...من فقط... حرفمو قطع کرد و گفت: ـ خیلی خب! نمیخواد توضیح بدی دخترم. ولی من از همون اولشم بهت گفتم که پوریا اونجوری که بنظر میاد نیست و پشت اون چهره، یه قلبی از طلا داره. فکر کنم میتونستم از زیرزبون عفت خانوم حرف بکشم چون واقعا راجب شخصیتش کنجکاو بودم. یه قاشق از غذامو خوردم و گفتم: ـ راستی عفت خانوم، این آقا پوریای شما کسی تو زندگیش نیست؟! چمیدونم دوست دختری، نامزدی... عفت خانوم بازم با شیطنت لبخند زد اما سریع خودشو جمع کرد و گفت: ـ نه والا، من پوریا رو از نوجوونی میشناسم و تا به امروز تو اولین دختری هستی که دیدم اینقدر براش مهمه و بهش اهمیت میده -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهاردهم پوریا با اینکه میدونست عموش بابت اینکار کلی سرزنشش میکنه اما جلوش درومد و دوبار منو از مرگ نجات داد...تنها کسی بود که حرفمو باور کرد و نذاشت من توی توهماتم باقی بمونم و حقیقت و بهم گفت...برای خوشحالیم تلاش میکرد و حتی حواسش بیشتر از خودم به من بود. شاید بهش نمیومد اما واقعا با چشم دیدم که قلبش چقدر مهربونه و تمام اینکارا رو از صمیم قلبش انجام میده ولی اون یه مافیا بود. تو کار خلاف بود...چجوری میتونستم عاشق آدمی باشم که توی اینکاره؟! این حس اشتباهه اما حتی نمیتونستم اینو به دلم بقبولونم و اصلا چشمم این موضوع رو نمیدید...دفترمو باز کردم و شروع کردم به نوشتن: اول از همه باید با اون آرون آشغال خداحافظی میکردم و برای همیشه از شر اون و خاطراتش خلاص میشدم. نوشتم: دیگه حتی ازت متنفر هم نیستم...تو فقط برای من یه تجربه بد بودی! بهم کمک کردی تا چشممو بیشتر روی حقیقت باز کنم. که بفهمم هر آدمی که فقط حرف میزنه، عاشقم نیست و آدما از روی عمل نشون میدن که چقدر یکیو دوست دارن و براش ارزش قائلن و بخاطرش رو به همه وایمیستن. جالبه اما از کسی خوشم اومده که منو بعنوان یه اسیر گرفت و تو یه ویلا محکوم کرده تا بقیه زندگیم و اینجا بگذرونم...باورم نمیشه که اینو مینویسم اما الان واقعا خوشحالم که اون روز باهات عروسی نکردم و قالم گذاشتی و باعث شد تا با پوریا آشنا بشم. اگه یه هفته قبل ازم میپرسیدن قطعا نظرم چیزه دیگهایی بود و میخواستم هرجوری که بود از اینجا فرار کنم اما الان امیدوارم دیگه سر و کلهات پیدا نشه تا من اینجا پیش پوریا بمونم... دفتر و بستم...هر چیزی که حس کردم و نوشتم و این نوشته ها حتی برای خودمم جالب و عجیب بود! اما دیگه سردرگم نبودم. پوریا بدجوری توی ذهن و قلبم جا باز کرده بود و حرکاتش با وجود سرد بودنش به دلم نشسته بود. تو سخت ترین لحظات و زمان ناراحتیم، تنها کسی که کنارم بود و منو تو آغوشش فشرد، پوریا بود...با اینکه بهش به اشتباه شلیک کردم منو مقصر نکرد و بازم مثل یه ناجی اومد دنبالم که نجاتم بده. اینا برام خیلی با ارزش بود. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و سیزدهم بعدش رو به من با جدیت گفت: ـ وقتی یه چیزی بهت میگم به حرفام گوش بده دختر که این اتفاقا نیفته. کم مونده بود تصادف کنیم! چیزی نگفتم و محوش شده بودم. حس میکنم اونم متوجه شد اما اصلا به روی خودش نیورد. اصلا نفهمیدم که چجوری یه آدمی که اینقدر رو مخم بود و ازش متنفر بودم، تو دلم جا باز کرده بود...اما هر چی که بود آرون و توی ذهنم خیلی کمرنگ کرده بود. بعد نیم ساعت رسیدیم ویلا و رو بهش گفتم: ـ ممنونم بابت امروز! خیلی بهم خوش گذشت. لبخند ریزی زد و گفت: ـ خواهش میکنم. بعدش از ماشین پیاده شدیم و از پنجره بالا دیدم که عموش با چشمایی پر از خشم و عصبانیت داره بهمون نگاه میکنه...همون قدر که به پوریا اعتماد داشتم از این مرده چندشم میشد و واقعا ازش میترسیدم. آدمی بود که بدون هیچ درنگی میتونست خیلی راحت یکیو بکشه و ککش هم نگزه و واقعا آدم خطرناکی بود. پوریا هم عموش رو از بالای پنجره دید و رو به من گفت: ـ برو تو اتاقت...ده دقیقه دیگه هم باید قرصهاتو بخوری. از اینکه اینقدر حواسش بهم بود، دلم غنج میرفت...اما مجبور بودم که عادی رفتار کنم چون از پوریا اصلا مطمئن نبودم. رفتم داخل اتاقم و دفتری که آرزو بهم داده بود و از توی کیفم درآوردم...به امروز فکر کردم. باید با احساساتم مواجه میشدم! یعنی واقعا من از پوریا خوشم اومده بود؟! یا فقط دنبال این بودم که بعد آرون، توی دلم یه جایگزین پیدا کنم که تنها نباشم و یجوری بخوام با اینکار ازش انتقام بگیرم...رفتم تو بالکن اتاق وایستادم و به منظره روبرو خیره شدم.. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و دوازدهم ولی پوریا سریع گفت: ـ شیشه رو بکش بالا باوان! سرمات بیشتر میشه. ـ نه نمیشه! زیر لب طوری که من بشنوم گفت: ـ لجباز! منم همونجوری که روم سمت خیابون بود، گفتم: ـ خودتی! گفت: ـ حیف که مریضی، وگرنه میدونستم باهات چیکار کنم! منم از قصد صورتم و بردم نزدیک صورتش و زیر گوشش گفتم: ـ چیکار میکردی؟! یهو محو نگاهم شد که یه موتوری با سرعت از کنارمون رد شد که یهو فرمون از کنترل پوریا خارج شد و باعث شد که پرت شم تو بغلش...سریع زد کنار و رو به من با نگرانی گفت: ـ خوبی؟! چشمام و آروم باز و بسته کردم و گفتم: ـ آره یکم شونهام درد گرفت. بعدش کمکم کرد که دوباره روی صندلی پستی بدم و کمربند و خودش برام بست...اولین بار که اینقدر نزدیک داشتم جزییات صورتش و میدیدم. موهای خرمایی کوتاه...صورتش ته ریش کمی داشت و به جذابیت قیافش اضافه میکرد. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و یازدهم خودشم انگار یهو متوجه این موضوع شد که وسط حرف زدنش، یه لیوان آب خورد و سریع گفت: ـ که متأسفانه زندگی ما رو سمت دیگهایی برد! پرسیدم: ـ یعنی اگه دست خودت بود، هیچوقت این راهو انتخاب نمیکردی؟! یکم مکث کرد و بعدش سریع گفت: ـ زیادی سوال پرسیدی! اگه سیر شدی، بهتره که بریم...هوا ابری شده! احتمال اینکه بارون بیاد زیاده، تو هم سرما داری، بیشتر مریض میشی. نخواست جواب سوالمو بده اما من حدسم این بود که اگه دست خودش بود، قطعا وارد این راه نمیشد. همینجور که بلند میشدیم رو بهش گفتم: ـ میشه یه روز به منم یاد بدی؟! چندتا اسکناس درآورد و لای منو گذاشت و پرسید: ـ چیو؟! ـ همین که بلدی با چوب وسیله درست کنی؟! با تعجب نگام کرد و پرسید: ـ واقعا دوست داری؟! با ذوق گفتم: ـ آره دلم میخواد تجربش کنم! دوست داشتم تجربه کنم اما راستشو بخواین بیشترین هدفم این بود که با پوریا وقت بگذرونم...بعدش سریع سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت ویلا، همونجوری که پوریا گفته بود، بارون نم نم شروع به باریدن کرد. شیشه رو یکم آوردم پایین تا دونههاش به صورتم بخوره...از بچگی این عادت و داشتم و واقعا بهم حس خیلی خوبی میداد. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و دهم خندید و گفت: ـ چرا خیلی بزرگتر نشون میدم؟! گفتم: ـ نه اتفاقا برعکس، خیلی کوچیکتر نشون میدی! یهو بهم خیره شد و گفت: ـ نظر لطفته! ـ خب بیشتر بگو، مثلا تو دانشگاه چی خوندی؟! از کی وارد کار... به اینجا که رسیدم یکم مکث کردم که خودش گفت: ـ وارد کار مافیا شدم؟! سرمو تکون دادم که گفت: ـ راستش من اینقدر کارام زیاده که وقت نکردم اصلا دانشگاه برم و اگه میخوای بدونی که دوست داشتم چیکاره بشم، همیشه دلم میخواست نجار باشم. با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ نجار!! گفت: ـ آره، از بچگی جزو سرگرمی های مورد علاقم بود. حتی اگه وقت کنم بعضاً یه چیزایی درست میکنم. با ذوق گفتم: ـ جدی میگی؟! از ذوقم خندید و گفت: ـ آره، مثلا اون قفسه کتاب و چوب تختت و قبلا درست کرده بودم. باورم نمیشد که یه مافیا، دلش میخواست سادهترین کار و انجام بده. اینقدر از صمیم قلبش بابت این موضوع حرف میزد، که دلم براش سوخت از اینکه چیزایی که داره تعریف میکنه...نصفش واقعی نیست و فقط دوست داره که اتفاق بیفته! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و نهم از خنده خودش، منم خندم گرفت...اولین بار بود صورتشو وقتی اینقدر عمیق میخنده میدیدم! و راستشو خیلی خیلی خوشم اومده بود. دوتا دستامو گذاشتم زیر چونه ام و گفتم: ـ یعنی از این به بعد بیشتر میایم اینجا؟! پوریا هم کباب کوبیده رو از تن سیخ درآورد و گفت: ـ چرا که نه! اونم مشغول غذا خوردن شد که ازش پرسیدم: ـ تو چند سالته؟! بهم نگاه کرد و دوباره با خنده گفت: ـ چطور از بحث کباب رسیدی به سن من؟! خندیدم و گفتم: ـ نه آخه من هیچی از تو نمیدونم؛ دلم میخواد بیشتر راجب تو بفهمم و بیشتر بشناسمت. بعد ساکت شدم و دوباره گفتم: ـ حداقل تا زمانی که پس شمام و هنوز نمردم! با اطمینان خاطر بهم نگاه کرد و گفت: ـ باوان تا زمانی که من زندهام هیچکس جرئت اینو نداره که به تو آسیب بزنه! گفتم: ـ اما عموت.. حرفم و قطع کرد و گفت: ـ عموم هم شامل حرفم میشه؛ باهاش صحبت کردم. اصلا نگران این موضوع نباش! اینجور حرف زدنش دلمو خیلی قرص میکرد و خوشم میومد...گفتم: ـ خب نگفتی! لقمهایی که دستش بود و داد بهم و گفت: ـ سی و دو! با تعجب گفتم: ـ جدی میگیی؟!! چقدر بهت نمیخوره!! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و هشتم با گفتن اسم ملیکا یهو گوشم سوت کشید. این دیگه کی بود؟! سعی کردم خیلی خودمو کنجکاو نشون ندم...به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم: ـ ملیکا کیه؟! تا رفت جواب بده، یکی از کارکنان ترشی و ظرفا رو آورد و رو به پوریا گفت: ـ چند دقیقه دیگه غذا آماده میشه! پوریا سری تکون داد و پسره رفت...دوباره پرسیدم: ـ داشتی میگفتی! پوریا سر بطری آب و باز کرد و گفت: ـ دختر عمو مازیاره که الان پیش مادرشه اما چند وقت دیگه برمیگرده! نمیدونم چرا حس خوبی حتی از اسم اون دختر هم نگرفتم شاید چون از پدرش هم بدم میومد، ناخودآگاه همون حس و به دخترش داشتم و چیزی که برای خودمم عجیب بود این بود که دلم نمیخواست که پوریا بجز اسم من، اسم دیگه ایی رو بگه...واقعا دلم قاطی کرده بود! نباید میذاشتم که بیشتر از این از پوریا خوشش بیاد چون در هر صورت هیچ ربطی بهم نداشتیم و من یجورایی پیششون اسیر بودم و هر چقدر هم که بهم اهمیت میداد، در هر صورت اون یه مافیا بود. و هیچ چیزی این ماجرا رو عوض نمیکرد...کبابها رو بعد ده دقیقه آوردن و اینقدر گرسنهام بود که سریع شروع کردم به غذا خوردن و لقمههای رو دوتا یکی میچپوندم تو دهنم که یهو حس کردم که پوریا با یه لبخند ریزی داره نگام میکنه. لقمهامو قورت دادم و باعث شد سرفهام بگیره و پوریا دیگه نتونست خودشو کنترل کنه...خودشو آورد جلو و گفت: ـ نوش، نوش...آروم باش دختر! همش مال خودته. با خجالت همونحور که مشت میزدم به قفسه سینه ام تا سرفهام بند بیاد گفتم: ـ آخه خیلی گرسنهام بود! پوریا بازم خندید و گفت: ـ نوش جونت، نمیدونستم اینقدر کباب دوست داری! وگرنه زودتر میوردمت اینجا. -
اتمام🤞
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و هفتم مردی که بیرون پیش منقل وایستاده بود، وقتی پوریا رو دید با شادی اومد سمتش و گفت: ـ سلام پسرم، خیلی خوش اومدین! پوریا دستشو به گرمی فشرد و گفت: ـ ممنونم عمو حسین! طبق معمول هم که شلوغه! مرده با ذوق گفت: ـ اختیار داری! برای شما همیشه جا هست! بعد رو به شاگردش گفت: ـ علی، طبقه بالا رو برای آقا پوریا و مهمونش ردیف کن! بعدش از پوریا پرسید: ـ تو قسمت رووف میشینین؟! پوریا به من نگاه کرد و پرسید: ـ کجا دوست داری بشینی؟! آروم زیر گوشش گفتم: ـ همون فضای باز بهتره! بعد پوریا رو به حسین گفت: ـ آره عمو، همون قسمت رووف و ردیف کنن منتها اینکه مشتری میاد بالا! مرده دستشو به حالت اطاعت گذاشت رو چشمش و گفت: ـ به روی چشم، بفرمایید. بعدش با همدیگه از پلهها رفتیم بالا و از سالن اصلی که رد شدیم، پوریا در بالکنش و باز کرد و اول خواست تا من برم...هوا باد خنکی میزد و نشستن توی اون هوا بهم حس خیلی خوبی میداد. رفتم و روی صندلی نشستم و رو به پوریا گفتم: ـ اینجا زیاد میای؟! گفت: ـ قبلاً با ملیکا و یسری از بچههای شرکت خیلی میومدیم، دیگه بعدش نیومدم تا امروز! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و ششم دیگه به این مدل حرف زدنش عادت کرده بودم! و شخصیت پوریا رو اینجوری شناختم. از بس به همه امر و نهی کرده بود و تو یه فضای خارج از عشق و محبت بوده، نمیتونست رمانتیک باشه یا صحبت کنه...از ماشین پیاده شدم و از بس خجالت میکشیدم، نمیتونستم بهش نگاه کنم! اومد کنارم وایستاد و با خنده گفت: ـ چقدر سر به زیر شدی!! خیلی مظلومانه گفتم: ـ آخه من اصلا منظورم این نبود! بهم نگاه کرد و گفت: ـ اشکالش چیه دختر؟!! خب گرسنت شده بود دیگه! نمیفهمم چرا اینقدر سخته میکنی! با خنده گفتم: ـ آخه تو مگه تو مغز منی؟! چجوری من هیچی نگفته، فهمیدی که دلم کباب میخواد. در ماشین و قفل کرد و همزمان گفت: ـ از طرز نگاهت! تو دلم گفتم: وای خدایا این چقدر باهوشه!! اگه نگاهام و ازش پنهون نکنم، مطمئنا خیلی زود میفهمه که توجه کردناش و محبت کردناش و خیلی دوست دارم و امکانش هست پیشش ضایع بشم...بنابراین منم یه نفس عمیق کشیدم و با جدیت رو بهش گفتم: ـ چقدر جالب! با همدیگه وارد همون کبابی شدیم که تقریبا بزرگ بود و سالن اصلیش پر از مشتری بود. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و پنجم تو ماشین همش منتظر این بودم ازم بپرسه که طرف بهم چی گفت و بازم مثل قبل سین جیمم کنه اما هیچی نپرسید...تا اینکه دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و گفتم: ـ خب نمیخوای بپرسی؟! یه لحظه نگام کرد و گفت: ـ چی؟! ـ نمیخوای بپرسی که با آرزو راجب چیا حرف زدیم؟! راهنما ماشین و زد و گفت: ـ نه؛ اونا احساسات شخصی و حرفای شخصیه خودته که پیش تو و آرزو جاش امنه! لازم نیست که من راجبش بدونم. با تعجب پرسیدم: ـ یعنی اصلا راجبش کنجکاو نیستی؟! لبخند ریزی زد و گفت: ـ حالا اگه خودت دوست داری، میتونی برام تعریف کنی. خندیدم و گفتم: ـ نه نمیخوام. بعدش شیشه ماشین و کشیدم پایین...بوی کباب به مشامم خورد و واقعا هم خیلی گرسنهام بود اما خجالت میکشیدم که بهش بگم...شاید ته دلش فکر میکرد خیلی پرروئم و دلم نمیخواست راجبم اینجوری فکر کنه...فکر کنم که اینقدر به اون کبابی که داشتیم از کنارش رد میشدیم نگاه کردم که خودش متوجه شد و ماشین و کنار پارک کرد...گفتم: ـ بازم قراره جایی بریم؟! گفت: ـ اینجور که مشخصه خیلی کباب دوست داری! این چند روزی اصلا درست و حسابی غذا نخوردی! با خجالت گفتم: ـ نه...نه واقعا اشتباه متوجه شدی! من فقط... بازم با جدیت حرفمو قطع کرد و گفت: ـ پیاده شو!