رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,022
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت صد و هشتاد و هشتم ( باوان ) دیشب یه کابوس خیلی بدی دیدم...اونقدر بد بود و تپش قلب گرفتم که تا صبح خوابم نبرد. خواب دیدم تو یه جنگل خیلی بزرگ با استرس دارم میدوئم و یکسره پوریا رو صدا میزنم اما هیچکس نیست که به دادم برسه. وقتی به اعماق جنگل رسیدم، یکی از پشت محکم دستشو می‌ذاره جلوی دهنم و بعدش هم من با ترس از خواب پریدم. کلی توی دلم خداروشکر کردم که این فقط یه خواب بود...این خواب و توی دفتر روزمرگیهام نوشتم که یادم باشه هفته بعد رفتم پیش آرزو بابتش باهاش صحبت کنم تا بهم بگه این چه ترومایی که باعث شده چنین کابوسی ببینم. سالیوانی که پوریا برام خریده بود و گرفتم توی دستم و بهش نگاه کردم. خنده ام گرفت...واقعا منو یاد پوریا مینداخت! هیولایی بزرگ اما با قلبی مهربون و جسور که پای کسایی که براش باارزشن، وایمیسته. این روزا بیشتر از هر چیزی دلم می‌خواست از احساساتم با پوریا صحبت کنم. نمی‌خواستم تو این بلاتکلیفی احساسی بمونم و روز و شب رفتار پوریا رو برای خودم تحلیل کنم و با علامت سوال های بیشتر جواب احساساتم و بدم! همش حرف آرزو توی ذهنم می‌پیچید که بهم می‌گفت که باید با احساساتم خیلی شجاعانه رودر رو بشم و ازشون نترسم! شاید پوریا هم منتظر این باشه که من حرفی بزنم و پیش خودش فکر کنه که من هنوز اون احساسی که باید و بهش ندارم. بخاطر همینم بابت این موضوع پیش قدم نشده و باهام بابت این موضوع حرفی نمیزنه. شاید فکر کنه که احساسش یکطرفه است و اگه با من بابت این موضوع صحبت کنه، جواب رد می‌شنوه و غرورش له میشه و دچار سرخوردگیه عاطفی میشه. بهرحال اون یه مافیا بود و به قول خودش تو زندگی مافیا جایی برای عشق و عاشقی نبود و به آدم عادی که سرش تو زندگی خودشه، قبول نمی‌کنن که با همچین آدمی تو یه رابطه باشه و هر لحظه تو زندگیش ترس و تجربه کنه منم باهاش تا یه زمانی موافق بودم اما از یجایی به بعد نتونستم اختیار قلبم و تو دستم بگیرم و رفتارش و حرکاتش باعث شد که از صمیم قلبم عاشقش بشم! درسته که تو کار خلاف بود اما در عین حال هم آدم روراستی بود و کسی بود که سر قولش وایمیستاد. بخاطر اینکه بتونه کسایی که دوست داره رو خوشحال کنه تلاش می‌کرد
  2. پارت صد و هشتاد و هفتم بعد از اینکه آرون و قانع کردیم و منو پدر برگشتیم تو ماشین که بریم سمت ویلا...تو راه از پدر پرسیدم: ـ پدر امشب به هیچ عنوان شاهین و پوریا نباید خونه باشن! پدر با تعجب پرسید: ـ شاهین چرا؟! گفتم: ـ چون که اونم نوچه‌ی پوریاست...این اواخر متوجه شدم که هر اتفاقی توی خونه میفته رو به پوریا گزارش میده. پدر گفت: ـ امشب انتقال بار داریم به شرکت بالستیک اصفهان. میفرستمشون که سر کار باشن و حواسشون به اوضاع باشه! ـ پوریا شک نکنه پدر!! پدر گفت: ـ بعد از قضیه آرون، می‌دونه که من اعتمادم نسبت به همه‌ی آدمای دور و برم کم شده. چیزی نمیگه، نگران نباش! ذهنم خیلی درگیر بود و همش دلم میخواست هرچی سریع‌تر بگذره و وقتی چشمامو باز کردم، اون دختر برای همیشه از خونمون رفته باشه و وضعیت خونمون مثل قبل بشه و بجز خودم دیگه هیچکس و کنار پوریا نبینم. امیدوار بودم که امشب آرون گند نزنه و بدون اینکه کسی از این ماجرا بویی ببره، همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه.
  3. پارت صد و هشتاد و ششم بعدش من گفتم: ـ اینکه خوبه پدر! کل روزشون با هم میگذره...پوریا از ترس اینکه مبادا پدر به اون دختر آسیب برسونه، از جلوی چشمش اونو دور نمی‌کنه...هرجا بره، اونم همراه خودش می‌بره. این‌بار عصبانیتی و حس حسادتی که مدنظرم بود تو چشم آرون، جا باز کرد. مشخص بود که ترسیده و حرفای ما روش اثر گذاشته....سریعا گفت: ـ من نمی‌ذارم اینجوری بشه! باوان فقط مال منه. ازش پرسیدم: ـ امشب بعد از ساعت دو، بیا ببرش...آدرسو برات می‌نویسم. هر چی سریع‌تر برگرد همون قبرستونی که بودی! چون این‌بار اگه پوریا پیدات کنه، حتی منم نمیتونم تو رو از دستش نجات بدم. بعد رو کردم سمت محمد و پسری که مقابلش وایستاده بودن و گفتم: ـ بازش کنین. اونا در حال باز کردن طناب دور آرون بودن که آرون گفت: ـ باید براش پاسپورت تقلبی جور کنم تا بعدش از طریق دریا بتونیم برگردیم قبرس! اینکارم حدود یه هفته زمان می‌بره. اینجا هم فعلا جایی ندارم. به پدر نگاه کردم و گفتم: ـ اگه ببرتش، یکی از مکان‌های ما کسی شک نمی‌کنه نه؟! پدر یکم فکر کرد و گفت: ـ کلید انباری کرج و بهش بده! اونجا کسی پیداشون نمی‌کنه! آرون از روی صندلی بلند شد. از قیافش مشخص بود که ذهنش خیلی درگیر شده...لباسش و درست کرد و خون کنار بینیش و پاک کرد و رو به من گفت: ـ پس تا ساعت دو باید منتظر بمونم؟! گفتم: ـ آره. بعدش یه سیم کارت از تو کیفم درآوردم و دادم دستش و گفتم: ـ اینو نگه دار! زمانش که رسید! بهت اطلاع میدم. بدون خبر من هیچ کاری نکن! ـ باشه. بهش گفتم تا زمانی که ساعتش برسه، توی دفتر محمد بمونه و آروم به محمد هم سپردم تا حواسش به رفتارهای آرون باشه. اون برای من هنوزم قابل اعتماد نبود اما برای فرستادن اون دختر از خونمون مجبور بودم، سمتش دست دوستی دراز کنم.
  4. پارت صد و هشتاد و پنجم پدر بعد این حرفم رو بهش گفت: ـ تو که دست و بالت بسته‌است، هفت تیرم که دست منه، چرا باید عذابت بدیم؟؟ اگه دوست داری میتونیم با شلیک همینجا خلاصت کنیم. دوباره من گفتم: ـ پوریا عین تو ترسو و بزدل نیست! اگه یه نفر و دوست داشته باشه پاش وایمیسته! مطمئناً بخاطره همینه که دل باوان خانوم و برده. آرون از حرفای ما دیوونه شده بود. فریاد می‌زد و می‌گفت: ـ نمی‌ذارم، اون دختر هنوز نامزد منه...هنوز عاشق منه! بخاطر لجش با من داره اینکارا رو می‌کنه. چه خوش خیال بود! برای اینکه حرصش و بیشتر دربیارم گفتم: ـ بهرحال که اگه نیای و از اینجا نبریش، از دستش میدی! از من گفتن... داشتم می‌رفتم سمت پدر که آرون گفت: ـ چرا اینارو به من میگی؟ بردن باوان از خونه شما چه فرقی به حال تو می‌کنه؟! گفتم: ـ چون که نمی‌خوام پوریا دست اون دختره عوضی بیفته! پوریا بخاطر اون بدون اینکه خودش متوجه باشه داره از ما دور و دورتر میشه! آرون پوزخندی زد و گفت: ـ پوریا اصلا می‌دونه دوست داشتن چه شکلی نوشته میشه؟! بجز خشم و عصبانیت تو وجود اون پسر چیزه دیگه‌‌ایی نیست. بجای من این‌بار پدر گفت: ـ پس باید بودی و می‌دیدی هر بار که خواستم اون دختر و بکشم، چجوری تو روی من وایستاد و مانع این قضیه شد. و اون دختر و نجات داد...
  5. پارت صد و هشتاد و چهارم با ناراحتی سرشو انداخت پایین و آروم گفت: ـ من...من نمی‌خواستم باهاش اینکارو بکنم. اون اصلا لایق این رفتار نبود! نگاهش کردم و گفتم: ـ پس چرا وسط راه ولش کردی؟؟ هان؟؟ تو می‌دونستی در نبود تو پوریا میاد سراغ باوان. اشک تو چشماش جمع شد و این‌بار اون با عصبانیت گفت: ـ وقت نبود! نمی‌تونستم بیام دنبالش...اون از هیچ چیزی خبر نداشت! اگه براش توضیح نمی‌دادم عمرا همراهم نمیومد چون که من... به اینجا حرفش که رسید سرشو انداخت پایین و سکوت کرد. پرسیدم: ـ چون که تو چی؟ با گریه گفت: ـ چون که من کل زندگیم و بهش دروغ گفتم. حالا با چه رویی برگردم پیشش و بگم که همراه من بیا! به اندازه کافی ازم متنفر هست. پوزخندی بهش زدم و گفتم: ـ پس باید منتظر بمونیم که خبر عروسی باوان و پوریا رو یه مدت دیگه بهت برسونم! با تعجب هرچی تمام بهم نگاه کرد و گفت: ـ منظورت چیه؟! صورتم و بردم نزدیکش و زل زدم تو چشماش و گفتم: ـ همین که شنیدی! سعی کرد خودشو از روی صندلی باز کنه و با عصبانیت و فریاد بهم گفت: ـ داری دروغ میگی! بخاطر اینکه عذابم بدی داری این حرفا رو میزنی! باوان فقط منو دوست داره. با صدای بلند از این حرفش خندیدم و بعد گفتم: ـ خودتون خیلی مهم فرض کردی آقا آرون!! نگران نباش اصلا برامون مهم نیستی که ما بخواهیم به عذاب دادنت فکر کنیم.
  6. پارت صد و هشتاد و سوم پدر اسلحه رو از روی شقیقه‌اش برداشت و با کشیدن موهاش، صندلی رو از روی زمین بلند کرد..از دماغش کلی خون میومد و با ترس و لرز به من و پدر نگاه می‌کرد. رفتم جلوش وایستادم و گفتم: ـ پس برای اینکه جونتو در مقابل این خیانتت ببخشیم، باید کاری که بهت میگم انجام بدی! با تته پته گفت: ـ چیکار باید بکنم؟! گفتم: ـ باوان. با تعجب نگام کرد و پرسید: ـ باوان؟! باید...باید...باهاش چیکار کنم؟! گفتم: ـ میای دست اون دختره احمق و میگیری و می‌بری جایی که دست هیچکس بهتون نرسه! یکم فکر کرد و گفت: ـ اما...اما اون دیگه همراه من نمیاد! مگه متوجه کار من نشده؟! از اینکه خودشو به احمق بودن میزد، واقعا حرص می خوردم و با عصبانیت گفتم: ـ معلومه که می‌دونه احمق! منم منظورم این نبود که با زبون خوش بیای دنبالش! حتی اگه شده بیهوشش کن و اون و از ویلای ما ببر!
  7. پارت صد و هشتاد و دوم رفتم سمتش و پارچه روی چشماش و کشیدم پایین و با عصبانیت گفتم: ـ فکر نکردی که پیدات میکنم نه؟! با تعجب به من و بعدش به پشت سر من یعنی پدر نگاه کرد. پدر براش دست تکون داد...انگار لال شده بود و لباشو بهم منگنه کرده بودن! اصلا منتظر نبود که منو پدر و اینجا ببینه. با تته پته گفت: ـ آقا مازیار...من...اممم...من... پدر با عصبانیت بلند شد و اومد سمتش و محکم کوبید به صورتش و گفت: ـ ای عوضی! اینه جواب اون همه اعتماد من؟! اینجوری جبران کردی؟! با دزدیدن از امانتی های من؟؟! بازم طاقت نیاورد و چند دور دیگه کتکش زد، طوری که صندلی افتاد رو زمین...پدر با کفش رفت رو یه طرف صورتش، خواستم برم جلوی پدر رو بگیرم که پدر دستشو برد بالا که مجبور شدم سرجام وایستم...آرون فریاد می‌زد و از پدر میخواست تا بس کنه: ـ آقا لطفاً...خواهش می‌کنم رحم کنین! من نمی‌خوام بمیرم! معذرت می‌خوام....طمع کردم! لطفاً اینکارو نکنیم... با این وجود بازم پدر اسلحه از پشت کمرش و درآورد! هر آن می‌ترسیدم که عصبانیت به پدر غلبه کنه و نقشه‌امون یادش بره...اسلحه رو گذاشت رو شقیقه آرون که گفتم: ـ پدر یه راه دیگه هم وجود داره! شاید آرون بخواد بهمون کمک کنه! آرون تا این جمله رو از زبون من شنیدم با بی‌چارگی گفت: ـ قول میدم...هرکاری بخواین براتون انجام میدم! فقط بهم رحم کنین.
  8. پارت صد و هشتاد و یکم رسیدیم جلوی در شرکت و همزمان به خانوم ظفری گفتم: ـ لطفا به آقای مهندس اطلاع بدین که من پایین منتظرشون هستم. ـ چشم حتماً! قطع کردم و منتظر پدر شدم تا بیاد و به خدمت آرون خان برسیم. پدر بعد ده دقیقه اومد و سوار ماشین شد و با همدیگه رفتیم سمت دفتر محمد. ماشین و سمت کوچه پشتی پارک کردم و با پدر راه افتادیم. پدر تو راه پله ازم پرسید: ـ به پوریا که چیزی نگفتی؟! با تعجب به پدر نگاه کردم و گفتم: ـ بچه شدی پدر؟!!! معلومه که نه! ـ شک نکرد؟! ـ نه خیلی عادی صحبت کردم. اصلا مشکوک نشد، به خانوم ظفری هم سپردم اگه پوریا زنگ زد، حواسش جمع باشه! ـ خوبه! در زدیم و یه پسره در و باز کرد، رو بهش گفتم: ـ محمد کجاست؟! نگام کرد و گفت: ـ شما ملیکا خانوم هستین؟! ـ بله خودمم! ـ با آسانسور برین زیرزمین! اونجا منتظر شمان. دوباره رفتیم سوار آسانسور شدیم و رسیدیم به زیرزمین...صدای فریاد آرون میومد: ـ کمک...کسی اینجا نیست؟؟ آهای...برای کی کار می‌کنی تو؟؟! کمک....کسی صدای منو نمیشنوه! روی یه صندلی بسته شده بود و چشماشم بسته بودن...محمد که با دو سه تا نگهبان بالا سرش وایستادن بودن، به منو پدر سلام کردن و ما هم با سر جوابشونو دادیم. یکی از اون نگهبانا یه صندلی برای پدر آورد و پدر هم مقابل آرون نشست...آرون که متوجه صدای پاها شده بود، گفت: ـ کسی اومده؟! شما کی هستین؟! از جون من چی میخواین؟!
  9. پارت صد و هشتادم خندید و گفت: ـ استغفرالله!! تو حد من نیست خانوم وکیل! منم خندیدم و گفتم: ـ پس چی میگی؟! گفت: ـ میگم اگه مشکلی هست، منم باهات بیام و با همدیگه... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ چشم قربان! برم ببینم...اگه احیانا نتونستم حلش کنم، بهت خبر میدم! بعدش سوار ماشین شدم و درو برام بست...با خنده رو بهش گفتم: ـ جنتلمن شدیا!! اونم با خنده گفت: ـ بودم! بهش چشمکی زدم و گاز ماشین و گرفتم و رفتم...از تو آینه جلو نگاش کردم و با خودم گفتم: ـ تو که بالاخره مال خودم میشی! حالا هی مقاومت کن. بعدش گوشیم و از تو کیفم درآوردم و سریع زنگ زدم به منشی شرکت که یه موقع سوتی نده. خانوم ظفری گوشی و برداشت: ـ بفرمایید ـ سلام خانوم ظفری! ـ ملیکا خانوم شمایین؟ ـ بله خودم هستم! خواستم بگم که اگه آقا پوریا با شرکت تماس گرفتن و سراغ منو آقای مهندس و گرفتن، بهشون بگین که تو یه جلسه فوری بابت بحث حسابداری شرکت هستیم. به هیچ عنوان نذارید که سمت شرکت بیاد! ـ چشم خانوم! نگران نباشید. ـ مطمئن باشید که این خوبیتون بی‌جواب نمی‌مونه! با خوشحالی که توی صداش موج میزد گفت: ـ خیلی ممنونم ملیکا خانوم!
  10. پارت صد و هفتاد و نهم حالا که رضایت پدر هم گرفته بودم، کارا خیلی آسون تر شده بود. روز بعدش ساعت سه و نیم بعدازظهر محمد به گوشیم زنگ زد که آرون آورده دفترش و منتظر مائه! سریع به پدر زنگ زدم و پدر بعد دو بوق برداشت: ـ جانم ملیکا؟! ـ پدر، آرون الان دفتر محمده! ـ جدی؟! خب پس، بیا شرکت دنبالم که از این طرف باهم بریم... سریعا لباسمو پوشیدم و داشتم از راهرو میومدم پایین که پیش بالکن دوباره اون دختره باوان و دیدم که با لیوان توی دستش به منظره روبروش خیره شده...پوزخندی بهش زدم و توی دلم گفتم: ـ خوب به اون منظره نگاه کن که این روزای آخرت تو این ویلا محسوب میشه! با صدای پاهام برگشت سمتم و نگاهم کرد! متوجه بودم که اونم همون قدر که من ازش خوشم نمیاد، اونم ازم خوشش نمیاد ولی بهرحال دیگه داشتیم از دست هم خلاص می‌شدیم و بالاخره پوریا رو از دستای این شیطان صفت نجات میدادم...لبخند مصنوعی بهش زدم و از کنارش رد شدم و رفتم پایین. یکی از کارکنا، ماشینم و برام آورد تو پارکینگ و با عجله داشتم سوار می‌شدم که پوریا صدام زد: ـ ملیکا! اه، خیلی بد موقع منو دید! اما اشکال نداره، با خونسردی تمام سعی می‌کردم که از سرم وا کنمش! با لبخند برگشتم سمتش و گفتم: ـ بله! اومد نزدیکم و با تعجب بهم گفت: ـ کجا با این عجله؟! سریع گفتم: ـ پدر تو شرکت باهام کار داره و گفت که برم پیشش! زیر چشمی نگام کرد و دستاشو کرد تو جیب شلوارش و گفت: ـ عجیبه! چون من همین نیم ساعت پیش از شرکت اومدم و عمو چیزی بهم نگفت! جلسه‌ایی هم بابت بخش حسابداری نبود. وای خدایا باید چی میگفتم؟! پوریا هم وقتی به یه چیزی گیر میداد، ولکن ماجرا نبود...بهش نگاه کردم و با آرامش گفتم: ـ الان داری ازم حساب میپرسی؟!
  11. پارت صد و هفتاد و هشتم این‌بار نشستم روبروش و با آرامش نقشه‌امو براش توضیح دادم: ـ ببین پدر، من میگم که وقتی آرون و فردا کَت بسته آوردن دفتر محمد، منم تو باهم بریم سر وقتش... مطمئنا هم بابت نجات جونش، بهت التماس می‌کنه و تو هم میگی جونشو در صورتی می‌بخشی که یجوری نامحسوس بیاد این دختره باوان و برداره و از این شهر بره جایی که هیچکس نتونه ردشونو بزنه! پدر پرسید: ـ سکه ها و شمش‌هام چی؟! گفتم: ـ شمش‌هاتو که محمد نجات داده و اگه هم به مقدار از سکه‌هاتو خرج کرده، چاره‌ایی نیست جز اینکه ضرر و زیانش و به شرکات پرداخت کنی! پدر یه پوفی کرد و دوباره پرسید: ـ پوریا چی؟! فکر می‌کنی بعد رفتن اون دختره، دیگه به سرش نمیزنه که دنبالش بگرده؟! با اعتماد بنفس و لبخند مرموزی رو به پدر گفتم: ـ منم یجوری می‌چینم که انگار اون دختره با خواست خودش همراه آرون رفته و تمام چیزایی که تابحال برای پوریا تعریف کرده، جز نقش بازی کردن چیزه دیگه ایی نبوده! بعدش... یکم مکث کردم و دوباره گفتم: ـ بعدشم احتمالا پوریا بابت اینکه بازم از جانب اون دختر رکب خورده، دچار ناراحتی شدید میشه و وظیفه منم بعنوان دوستش اینه که تو این روزای سخت کنارش باشم و بهش نزدیک‌تر بشم! پدر این‌بار لبخندی پر از حس رضایت بهم زد و با افتخار گفت: ـ الحق که دختر خودمی! چه خوب شد که برگشتی! با این نقشه‌ایی که گفتی دوباره پوریا برمیگرده به زمین اصلیه خودش و بالاخره از سر اون دختره باوان و اون آرون برای همیشه خلاص میشیم! سرمو با تایید تکون دادم و گفتم: ـ همینطوره!
  12. پارت صد و هفتاد و هفتم ـ کی میرسه ایران؟! با لبخند رضایت از اینکه بالاخره پدر و راضی کردم، گفتم: ـ فردا میرسه پدر! پدر هنوز اونقدر مطمئن نبود، اینو از چشماش هم می‌تونستم بفهمم. گفت: ـ ببینم دختر یعنی تو نتونستی خودتو توی دل پوریا جا کنی که من... با ناراحتی حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ تا زمانی که اون دختره هست، نمیشه پدر! پدر زد روی میز و گفت: ـ بخاطر همین بهت گفتم هم اونو هم آرون و بکشیم تا از جفتشون خلاص بشیم! بلند شدم و این‌بار من با عصبانیت گفتم: ـ چرا متوجه نمیشی پدر؟! منم عاشق و دلباخته اون دختره و آرون نیستم اما می‌دونم با اینکار، جفتمون از چشم پوریا میفتیم و باعث میشه بیشتر باهامون لج کنه و به کل از دستش میدیم! مگه خودت نگفتی که پوریا برای من یه مهره‌ی مهمه؟! مگه نگفتی که چندبار خواستی دختره رو بکشی و اون نذاشت و این کارت فقط باعث شد میونتون شکراب بشه؟! مگه اینارو خودت بهم نگفتی؟! پدر که عصبانیت منو دید، آروم شد...منم یه نفس عمیق کشیدم و بعد کلی قدم زدن تو اتاق رو بهش گفتم: ـ ببین پدر؛ تو ازم کمک خواستی! پس به مغز من اعتماد کن! تو همون لحظه رو داری میبینی و من دارم ده متر اونور تر و میبینم. الان از عصبانیت مغزت قفل شده و فقط به انتقام فکر می‌کنی اما کسی برندست که عاقلانه بازی کنه! پدر با دقت بهم نگاه کرد و گفت: ـ می‌خوای چیکار کنی ملیکا؟!
  13. پارت صد و هفتاد و ششم محمد لیوان قهوه‌اشو برداشت و یه لب ازش خورد و با لبخند پر از اطمینان گفت: ـ نگران نباش! منم لیوان قهوه‌امو گرفتم و با شادی از خبری که شنیدم، مشغول نوشیدن شدم...بالاخره بعد مدتها گشتن، پیداش کرده بودم...باید قبل از اینکه کاری کنم، با پدر مشورت می‌کردم. پوریا از هر گنج و طلای دیگه‌ایی با ارزش تر بود. باید با اون آرون یه معامله درست حسابی می‌کردم! امیدوارم که پدر هم به این مسئله روی خوبی نشون میداد. ( دو ساعت بعد ) با ناراحتی گفتم: ـ آخه چرا پدر؟! پدر با عصبانیت گفت: ـ ملیکا یبار گفتم نمیشه؛ اینقدر اصرار نکن! اون عوضی ازم دزدی کرده و باید تاوانشون پس بده! حقش مرگه! سعی داشتم پدر و قانع کنم و گفتم: ـ آخه با کشتن اون که کاری درست نمیشه؛ فقط همه چی بدتر میشه! پوریا خیلی مهم تر از اون سالهاست پدر.. پدر بهم چشم غره‌ایی داد اما ساکت شد... مشخص شد که داره به این موضوع فکر می‌کنه! منم تا این فرصت دیدم، ادامه دادم: ـ ببین پدر؛ شمش‌ها رو که محمد از طریق رابطاش پس میگیره! جونش و اون طلاها رو بهش ببخش و در ازاش ازش بخواه این دختره شیطان صفت و با خودش ببره جایی که دست پوریا بهش نرسه! این دختره پوریا رو ازمون دور می‌کنه پدر! بیا و به حرفم گوش کن! پدر بهم نگاهی کرد و گفت: ـ ببینم تو مطمئنی که این قضیه جواب میده؟! گفتم: ـ باید جلوی پوریا یجوری وانمود کنیم که دختره با خواست خودش همراه آرون رفته! که دیگه دنبالش نگرده! پدر پرسید: ـ امروز که این یارو اومد، پوریا... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ نگران نباش، همراه شاهین رفته بودن شرکت. اصلا خونه نبود!
  14. پارت صد و هفتاد و پنجم با دقت به حرفاش گوش میدادم که ادامه داد: ـ عکس اون شمشی که برام فرستادید و من همه جا پخش کردم! یکی از عتیقه فروش‌های توی قبرس با یکی از زیردستام تماس گرفت که شب قبلش یه جوون اینو برای فروش آورده اینجا...منم راستشو بخواین سریع پیگیری کردم و دیدم که... حرفشو قطع کردم و سریع گفتم: ـ آرون بود؟! گفت: ـ آره منتها یکم تغییر قیافه داده، مدل ریش و موهاشو تغییر داد...عکسش توی پوشه روبروتون هست! با شادی نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ خیلی خوبه! محمد پاشو روی پاش گذاشت و گفت: ـ خب دستور چیه ملیکا خانوم؟! تا رفتم حرفی بزنم، عفت با سینی قهوه اومد داخل و بعد رو به من گفت: ـ با من امری ندارین خانوم؟! ـ نه میتونی بری سرکارت! بعد اینکه از رفتنش اطمینان پیدا کردم، رو به محمد گفتم: ـ من اون آدم و سالم می‌خوام محمد. الان کجاست؟! محمد گفت: ـ افراد من جاشو تثبیت کردن! اگه بخواین میتونم بگم تا فردا با پرواز همراه افراد مم، بفرستنش ایران.. گفتم: ـ آره دقیقا همین کارو بکن! بعد اینکه رسید ببرش دفتر خودت، نمی‌خوام از این ماجرا، پوریا بویی ببره! قبلش باید بابت یه موضوعی با پدرم صحبت کنم و بعدش بهت خبر میدم! ـ چشم! ـ فقط اینکه به افرادی بگو چهار چشمی حواسشون بهش باشه؛ بی‌نهایت بچه زیرکیه و امکان در رفتنش زیاده!
  15. پارت صد و هفتاد و چهارم محمد گفت: ـ نزدیکم خانوم! منتظرش شدم تا برسه و ببینم بعد این همه مدت، بالاخره خبری از اون آرون عوضی پیدا کرده تا زن عوضی تر از خودشم بسپرم دستش که برای همیشه گورشونو از زندگی منو پوریا بکشن بیرون....پوریا هر چقدرم که نخواد قبول کنه و غرورش اجازه نده اما وقتی باوان و میبینه، چشماش برق میزنه و لبخند از صورتش کنار نمیره! من از بچگی می‌شناسمش! تابحال ندیده بودم مقابل یه دختر این مدلی برخورد کنه! پدر حق داشت اما کشتن این دختر به کارمون نمیومد، فقط و فقط باعث می‌شد که پوریا باهامون لج کنه و ازمون روز به روز دورتر بشه! پدر کارایی که پوریا برای این دختره انجام داده بود و تعریف کرد...با اینکه من نزدیک ترین رفیق پوریا بودم اما تابحال همچین کارایی رو حتی برای منم انجام نداد...منم راستش همیشه اونجوری که پوریا نشون میداد، از رفتارش مطمئن شدم که عاشق نمیشه و به قول خودش عشق برای اون ساخته نشده اما همیشه اونجوری که انتظارش و داریم پیش نمیره! الان باوان هم برای من و هم برای پدر، یه خطر جدی محسوب می‌شد و به هر نحوی که بود، باید سرش کم می‌شد! دیشب هم تا دیروقت باهاش بیرون بود و این وضعیت اصلا به مزاجم خوش نمیومد! تو همین فکرا بودم که از پنجره اتاقم دیدم پوریا و شاهین سوار ماشین شدن و رفتن. بهتر شده بود، به هیچ عنوان نباید پوریا از این موضوع با خبر می‌شد...نیم ساعت بعد عفت در اتاقم و زد و گفتم: ـ بفرمایید ـ خانوم، یه آقایی به اسم محمد اومدن...میگن که با شما کار دارن. رفتم پشت میزم نشستم و گفتم: ـ راهنماییشون کن داخل... داشت می‌رفت بیرون که صداش زدم: ـ عفت لطفاً، دو تا قهوه ساده هم برامون بیار! ـ چشم خانوم! رفت بیرون و چند لحظه بعد محمد وارد اتاق شد و بهم دست داد...سریع پرسیدم: ـ خب بگو ببینم! خبری از اون عوضی هست؟! محمد چندتا پوشه از کیف کارش درآورد و گرفت سمت من و گفت: ـ خیلی سخت بود ملیکا خانوم! همه جا رو از طریق رابطامون گشتیم! ولی سرنخایی که بهمون دادید، خداروشکر به دردمون خورد...
  16. پارت صد و هفتاد و سوم با کنجکاوی نگاش کردم و گفتم: ـ چه فرقی می‌کرد؟! نفس عمیقی کشید دیگه چیزی نگفت...با اصرار گفتم: ـ خب بگو دیگه! گفت: ـ یه روزی میگم! همش عین معما حرف میزد و نمی‌تونستم بفهمم که هدفش چیه! تقریبا نصفه شب رسیدیم خونه و من اون شب تمام حرکات پوریا در نظرم میومد! و اصلا خوابم نمی‌برد...چرا حسشو نمی‌فهمیدم؟! چرا نمی‌گفت که به من چه احساسی داره؟! حتی اگه خودشم میخواست اون عمو مازیار و دختر عفریته‌اش اصلا اجازه به این رابطه نمی‌دادن...من مطمئنم که اومدن دخترش هم به اون ویلا ، زیر سر پدرش بود...اون دختر هر جوری که بود می‌خواست پوریا رو ازم دور کنه اما من نمی‌ذارم. اگه فقط بدونم که چه حسی بهم داره، به هیچ عنوان ازش نمی‌گذرم چون پوریا ارزش جنگیدن و داشت...همون‌جوری که اون بخاطر من از خیلی چیزا گذشت و تو روی عموش وایستاد و من و از مرگ نجات داد... ( ملیکا ) گوشی رو برداشتم و بعد یه بوق برداشت...با عصبانیت گفتم: ـ محمد کجایی تو؟؟! محمد سراسیمه گفت: ـ ببخشید خانوم، تازه دیدم...خبرهای خوبی براتون دارم! به صندلی پشت سرم تکیه دادم و یکم آروم شدم و گفتم: ـ خوبه! کی میرسی؟!
  17. پارت صد و هفتاد و دوم این بار پوریا بدون اینکه چیزی بگه رو بهش گفت: ـ کلشو بهم بده! بعدش کل دسته‌گل های رز و از دستش گرفت و داد دستم و رو بهم گفت: ـ اینم برای این خانوم خوشگل! با ذوق نگاش کردم و گفتم: ـ مرسی، خیلی قشنگن! بعدش چندتا اسکناس به زنه داد و گفت: ـ بقیش مال خودت! چراغ سبز شد و ماشین حرکت کرد...گلها رو بو کردم و گفتم: ـ مرسی ازت پوریا! نگام کرد و گفت: ـ قابلتو نداشت! مرسی که امشب همراهیم کردی! ـ این محیط منو یاد دوران بچگیم انداخت! فقط برای خودم یکم دلم سوخت! پرسید: ـ چرا؟! همون‌جوری که با گل‌های توی دستم رو می‌رفتم گفتم: ـ چون که اون موقع عمو پوریای نبود بیاد خوشحالم کنه و موقع تولدم سوپرایزم کنه! پوریا نگام کرد و گفت: ـ اگه اون موقع می‌شناختمت، همه چیز فرق می‌کرد!
  18. پارت صد و هفتاد و یکم و بعدش من میموندم قلبی که شکسته بود و انتظاری که تهش بی‌نتیجه موند! اما وقتی امشب چشمهای المیرا رو دیدم، از اینکه امیدش، ناامید نشده بود واقعا خوشحال بودم و توی دلم به پوریا افتخار کردم که اینقدر به این بچها اهمیت می‌داد و حال اونا و خوشحال کردنشون، براش مهم بود! تا نیمه‌های شب نشستیم تا المیرا بغل پوریا خوابش برد و بعدش با خانوم یحیی زاده خداحافظی کردیم و از اونجا اومدیم بیرون...چقدر کاری که انجام داد به دلم نشسته بود و بیشتر دوسش داشتم...با چشمایی پر از برق بهش نگاه می‌کردم...پوریا همون‌جوری که ماشین و روشن می‌کرد رو به من گفت: ـ چرا اینجوری نگام می‌کنی دختر؟! خندیدم و گفتم: ـ با اینکه بعضی اوقات خیلی رو مخی، ولی کار امشبت خیلی قشنگ بود! خندید و گفت: ـ الان ازم تعریف کردی یا تخریبم کردی؟! منم خندیدم و گفتم: ـ واقعا بهت افتخار کردم پوریا! می‌دونی بچهایی که تو پرورشگاهن، انتظار براشون خیلی کلمه عجیبیه! برای همینه که رو قول آدما حساسن...تو امشب کاری کردی که اون دختر از صمیم قلبش خوشحال بشه، شاید اگه نمی‌رفتی، بازم ناامید می‌شد و حتی امشب خوابش نمی‌برد! پوریا با لبخند رو بهم گفت: ـ پس خوشبحالم! تو ازم تعریف کردی، بنظرم افتخار از این بالاتر نمی‌تونه برام باشه! زیر چشمی نگاش کردم و گفتم: ـ زبون باز! پشت چراغ راهنما وایستادیم! همین لحظه یه خانومی که کل می‌فروخت، اومد سمت ماشین پوریا و چند دور زد به شیشه، پوریا شیشه رو داد پایین و زنه گفت: ـ آقای خوشتیپ، برای خانوم خوشگلت گل نمیخری؟!
  19. پارت صد و هفتادم ـ نه عزیزم! بعدش به من اشاره کرد و گفت: ـ ایشون یکی از دوستای من هستن! المیرا دوباره با ناراحتی پرسید: ـ یعنی زنت نمیشه! این‌بار من خندیدم و سعی کردم بحث و عوض کنم و باکس عروسک و از دست پوریا گرفتم و گفتم: ـ ببینم نمی‌خوای کادویی که پوریا برات گرفته رو باز کنی؟؟! با ذوق باکس و ازم گرفت و گفت: ـ چرا می‌خوام! بعدش تند تند شروع به پاره کردن جعبه کرد و عروسک باربی رو از داخلش درآورد و رو به ما گفت: ـ چقدر خوشگله! محکم رفت بغل پوریا و آروم بهش گفت: ـ مرسی که به قولت عمل کردی و اومدی! پوریا موهاشو نوازش کرد و گفت: ـ قربونت برم من؛ پس الان وقتشه که بگیم خانوم یحیی زاده کیکتو بیاره و کنار دوستات، شمع تولدتو فوت کنی! با خوشحالی دستاشو بهم زد و گفت: ـ باشه! خانوم یحیی زاده رفت و بعد چند دقیقه با کیک تولدی که روش شمع تولد و فشفشه تزیین شده بود، برگشت. کیک و مقابل المیرا قرار داد و از دوستای دیگه‌اش هم خواست تا به این جمع بپیوندن. با اینکه از دستش عصبانی بودم اما اینکارش باعث شد که دوباره دلخوریم نسبت بهش یادم بره! از اونجایی که خودم تو پرورشگاه بزرگ شده بودم، کاملا معنای انتظار و درک می‌کردم. همیشه دلم میخواست وقتی یکی بهم قول میده سر قولش بمونه تا ناامید نشم...بارها پیش اومده بود که خانواده‌ها میخواستن سرپرستیمو قبول کنن، منم با کلی امیدواری چمدونم و جمع می‌کردم و کنار دیوار سفید از صبح تا شب منتظر می‌نشستم اما نمیومدن!
  20. پارت صد و شصت و نهم رفتیم دم در اتاق و دیدم که یه دختر با موی بور بلند و یه پیراهن قرمز پست میز نشسته. پوریا رفت سمتش و سرش و بوسید و گفت: ـ چیکار می‌کنی المیرای من؟! دختره با ناراحتی نگاش کرد و گفت: ـ پس چرا اینقدر دیر اومدی عمو؟؟ من گفتم برام تولد نگیرن تا تو برسی! موهاشو گذاشتم پشت گوشش و گفت: ـ دیدی که بخاطر تو رسیدم عزیزم! چی کشیدی ببینم؟ ورقه نقاشیشو نشون داد و با ذوق گفت: ـ این منم ، اینم تویی عمو! پوریا گفت: ـ وای چقدر خوشگله! آفرین عزیزم... یهو با خجالت به من نگاه کرد و زیر گوشش پوریا یه چیزی گفت که من رفتم جلو و صورتش و نوازش کردم و گفتم: ـ چی پچ پو می‌کنی کوچولوی خوشگل؟! گفت: ـ نمی‌دونستم که عمو پوریا زنش هم میاره وگرنه تو نقاشیم میکشیدمش! منو پوریا جفتمون خندیدیم و پوریا گفت:
  21. پارت صد و شصت و هشتم وای ذوق بچه دیدنی بود! چند دقیقه بود راهرو پر شده بود از بچه‌های قد و نیم قد که سمت پوریا میدوییدن. همشون محکم پوریا رو در آغوش کشیدن و بهش می‌گفتن که چقدر دلشون برای اون تنگ شده...پوریا تک به تک اسباب بازیای توی دستش و بین بچها پخش کرد...و باهمشون مشغول حرف زدن شد. رو به اون خانوم مسئول گفتم: ـ چقدر بچها دوسش دارن! اصلا فکر نمی‌کردم پوریا ارتباطش با بچها اینقدر خوب باشه! زنه لبخندی بهم زد و گفت: ـ آدما رو اصلا نباید از رو قیافشون قضاوت کنیم! آقا پوریا جزو یکی از خیریای بزرگ مجموعمون هستن! همه‌ی بچها رو هم از نزدیک می‌شناسه و ارتباطش باهاشون خوبه... تو دلم گفتم: مافیای خَیِر!! چه جالب!! همون‌طور که بچها مشغول بازی با اسباب بازیاشون شدند، پوریا اومد سمت ما و از اون خانوم مسئول پرسید: ـ خانوم یحیی زاده، المیرا رو بین جمعیت ندیدم! براش تولد گرفتین؟! خانوم یحیی زاده گفت: ـ والا میدونین چقدر رو قول آدما حساسه! صبح براش یه کیک گرفتیم اما گفت تا زمانی که عمو پوریا نیاد، جشن تولد نمی‌خوام. منم راستش بخاطر همین بهتون زنگ زدم! پوریا دستی به پیشونیش کشید و گفت: ـ الان کجاست؟!خوابیده؟ خانوم یحیی زاده ما رو به سمت اتاقی راهنمایی کرد و گفت: ـ داشت نقاشی می‌کشید! بعید می‌دونم خوابیده باشه...
  22. پارت صد و شصت و هفتم بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم و پوریا زنگ در و فشار داد...از کانکس کناری نگهبان سرشو آورد بیرون و با شادی گفت: ـ پوریا خودتی پسرم؟! پوریا اون دستش که آزاد بود، رو تکون داد و گفت: ـ خودمم عمو! در و باز می‌کنی! مرده با هیجان گفت: ـ ای به چشم! چقدر بچها خوشحال میشن ببیننت... جالب بود! با اینکه آدم تخس و عصبی بود ولی عموما همه خیلی دوسش داشتن؛ جایی نبود بریم و اونجا با پوریا بد رفتار کنن! از همه مهم تر، پوریا اومده بود اینجا که به بچه‌ای پرورشگاه سر بزنه؟! از حرفاش با اون نگهبانم متوجه شدم مثل اینکه اصولا اینجا میاد! هیچوقت فکرشو نمی‌کردم که پوریا به بچه‌ای پرورشگاه بخواد اهمیت بده و این موقع شب از خونش پاشه بیاد اینجا تا ببینتشون! همینجور که از پله‌ها می‌رفتیم بالا، یه خانومی که انگار مسئول اونجا بود، اومد سمتمون و با ذوق گفت: ـ آقا پوریا زحمتتون زیاد شد نصفه شب! بخدا خیلی عذاب وجدان گرفتم که بهتون زنگ زدم! پوریا گفت: ـ اتفاقا کار خوبی کردین که زنگ زدین! من بخاطر مشغله زیاد کاریم، فراموش کرده بودم! خوب شد که بهم یادآوری کردین! تا زنه رفت حرفی بزنه، یه پسر بچه از پشت سرش ما رو دید و چند بار چشماشو مالوند و با صدای بلند گفت: ـ بچها بلند شین! عمو پوریا اومده!
  23. پارت صد و شصت و ششم همیشه وقتی می‌خواست یه کاری انجام بده، تا همون لحظه نمی‌رسید به من نمی‌گفت که چه خبره! بعد یک ساعت رانندگی کردن، دیدم که دم در یه عروسک فروشی وایستاد و رو به من گفت: ـ پیاده شو! با خنده گفتم: ـ جدیدا زیادی به عروسک فروشی علاقمند شدیا! اونم خندید و گفت: ـ برای خودم نمی‌خوام! با تعجب نگاش کردم و که بهم گفت: ـ بنظرت یه دختر هشت ساله از کدوم اینا بیشتر خوشش میاد؟! داشت راجب کی حرف میزد؟؟! واقعا خیلی کنجکاو بودم...به عروسکای پشت ویترین نگاه کردم. همشون بی‌نهایت خوشگل بودن و به دل هر بچه‌ایی می‌نشست. سریع گفتم: ـ اینا همشون خوشگلن، ولی شاید از این عروسک پرنسسیا خیلی بهتر باشه و خوشش میاد! داری راجب کی صحبت می‌کنی پوریا؟! بازم بدون توجه به حرف من، عروسکی که گفتم و نشون داد و گفت: ـ میگی از این خوشش میاد؟! پس بخرمش. رفتیم داخل عروسک فروشی و خانوم فروشنده با گشاده رویی اون عروسک و چندتا از عروسک های ریز دیگه که خوده پوریا انتخاب کرده بود و بسته بندی کرد و داد دستش...واقعا نمی‌تونستم درک کنم که این همه عروسک و برای چی خریده و چی پشت تلفن شنیده که این موقع شب اومده عروسک فروشی! راستش هیچ حدسیم راجع بهش نداشتم. نیم ساعت بعد دم در یه پرورشگاه معروف نگه داشت و گفت: ـ خب بالاخره رسیدیم! با خودم گفتم لابد یکی از آشناهاش اینجاست و با خرید عروسک اومده که بهشون سر بزنه.
  24. پارت صد و شصت و پنجم چیزی نگفتم که گفت: ـ تا عروسکش و دیدم یاد تو افتادم! گفتم: ـ خوشحالم که توی ذهنت موندگار شده! همین لحظه گوشیش زنگ خورد...بعد از اینکه صحبت کرد با کلافگی رو به من گفت: ـ وای یادم رفت! پرسیدم: ـ چیشده؟! گفت: ـ امروز تولد یکی از بچها بود، بهش قول داده بودم که برم ولی یادم رفت! با تعجب گفتم: ـ کی!! با ساعتش نگاه کرد و پرسید: ـ خسته که نیستی؟! گفتم: ـ نه، کجا قراره بریم؟ بازم دستم و گرفت و گفت: ـ رسیدیم متوجه میشی! همون‌جوری که داشتیم می‌رفتیم پایین گفتم: ـ پوریا از دست اینکارای پر رمز و رازت خسته شدم! خب بگو قراره کجا بریم دیگه! مثل معما میمونی! نگام کرد و گفت: ـ خیلی حرف میزنی دختر!
  25. پارت صد و شصت و چهارم دستم و از دستش کشیدم بیرون و گفتم: ـ پوریا؛ دستم درد گرفت...چیکار می‌کنی! رفتیم بالا پشت بوم خونه؛ گفت: ـ پس باید بهم بگی چه خبر شده! سریع گفتم: ـ از وجود این دختر ناراضیم. نگام کرد و گفت: ـ یعنی چی؟! دست به سینه وایستادم و بدون اینکه به چشماش نگاه کنم گفتم: ـ یعنی اینکه اذیتم می‌کنه، مدام بهم طعنه میزنه...قبلا هم بهت گفتم، اصلا ازش خوشم نمیاد! اومد نزدیکم و گفت: ـ ولی باوان اون تنها رفیق منه! من هنوزم حس می‌کنم تو زیادی نسبت بهش حساسی! یه هوفی کردم و چیزی نگفتم...زیاد از حد به اون دختر اعتماد داشت. گفت: ـ امشب برام از اون قصه‌های قشنگت رو نمی‌گی؟؟ وقتی مظلوم می‌شد، خیلی دوست داشتنی می‌شد و دلم می‌خواست بپرسم و محکم از گونه‌هاش ببوسمش اما حیف که دست و بالم بسته بود! سعی کردم خندم و قورت بدم و گفتم: ـ نه امشب، حوصله قصه تعریف کردن ندارم! نگاهی به روبروش کرد و گفت: ـ چه حیف! اون قصه سالیوان و بو زیادی روی ذهنم تاثیر گذاشت و مدام دلم میخواد بشنومش.
×
×
  • اضافه کردن...