-
تعداد ارسال ها
2,833 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
65
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
پارت صد و شصت و نهم عینکش و درآورد و گفت: ـ حقیقتش اینه که من اصلا این موضوع رو نمیدونستم وگرنه حتما جوابشونو میدادم. والا منم نمیخوام معلمی مثل شما رو از دست بدم! گفتم: ـ این نظر لطف شماست! هر جوری که به صلاح خودتون و مدرسه هست، عمل کنید! فعلا هم من کنارهگیری میکنم تا بعد نتیجه رو بهم اعلام کنین. خانوم بابازاده گفت: ـ آخر این هفته جلسه داریم و حتما من این موضوع رو مطرح میکنم و ممنون از اینکه درک میکنید. انشالا همه چیز طوری پیش بره که نه شما ناراحت بشید و نه ما! گفتم: ـ نه بابا! اختیار دارین. چه ناراحتی!! انشالا که همهچیز خوب پیش میره...فعلا روزتون بخیر ـ روز شما هم بخیر. میخواستم دم در منتظر بمونم تا آهو تعطیل بشه و با همدیگه برگردیم خونه چون فعلا از کارمم بیکار شده بودم و میتونستم تمام وقتمو برای آهو بذارم اما اتفاق خیلی عجیبی افتاد. از در دفتر که اومدم بیرون، گوشیم زنگ خورد...آرش بود: ـ جانم؟! ـ بردیا خوبی؟؟! با تعجب گفتم: ـ خوبم، چیزی شده؟؟! آرش سریع گفت: ـ میتونی فورا بیای کلانتری؟ گفتم: ـ دیگه دارم میترسم آرش! میگی چی شده یا نه؟! ـ تو فقط سریعتر بیا لطفاً! خیلی مهمه.
- 203 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و سی و ششمین متن نیمهشب قلبم : ولی اون آدم بدی نیستا، فقط خودش هم زخمیه! مغزم: درسته اونم زخمیه اما آیا زخمهای اون این حق و بهش میده که تو رو هم زخمی کنه؟! 21:21 شانزدهم تیر
-
پارت صد و شصت و هشتم گفتم: ـ آهو واسه اینکه ضایع بازی نشه، فردا دیگه باید برگردیم خونه. نفس عمیقی کشید و گفت: ـ باشه! گفتم: ـ طاقت بیار عزیزم؛ مشخص بشه این قضیه و بعد من جواب تک تکشونو میدم. اینو بدون اگه مشخص بشه که تو تقصیری نداشتی، مامان هم تو رو به چشم دیگهایی میبینه. ـ چمیدونم! ببینیم و تعریف کنیم. *** ـ خانوم بابازاده، من میدونم که کاملا حق با شماست! ولی وقتی اینجور غش کرده بود کف سالن که من نمیتونستم نسبت بهش بیتفاوت باشم! خانوم بابازاده که سعی میکرد با احترام کامل صحبت کنه و جو و محترمانه نگه داره گفت: ـ درسته آقای معیری، منم این حرکت انسان دوستانه شما رو کاملا میفهمم اما چجوری باید اینو به منطقه توضیح بدم؟؟! چیزی که از بیرون دیده میشه اینه که یه معلم مرد، دانش آموز دخترشون بغل کرده و از مدرسه برده بیرون. دیدم چارهایی نیست و بحث داره به جاهای باریک میکشه، مجبور شدم که حقیقت و بگم و اجازه بدم تا خانوم بابازاده بر اساس همین موضوع تصمیم بگیره: ـ خانوم بابازاده البته من نمیخوام اصلا موضوعات شخصیه زندگیم و برای شما باز کنم اما...اما من و خانوم عمادی محرم همدیگه هستیم و به زودی باهم ازدواج میکنیم. خانوم بابازاده که چشماش چهارتا شده بود، از تعجب دهنش وا موند و چیزی نگفت. لیست بچههای کلاس و گذاشتم رو میزش و گفتم: ـ من اصلا اصراری نمیکنم و هر جور خودتون دوست داشته باشید میتونین تصمیم بگیرین! بهرحال اینجا مدرسه شماست. فقط لازم دیدم این حرکتم و براتون توضیح بدم که شخصا راجب من یه موقع فکر بدی نکنید. تو دلتون یه ذره هم نسبت به من شکی باقی نمونه. وگرنه من اصولا عادت ندارم کارامو برای دیگران توضیح بدم. داشتم بلند میشدم که خانوم بابازاده با تته پته گفت: ـ والا!! آقای معیری، من اصلا موندم چی بگم!!
- 203 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و سی و پنجمین متن نیمهشب من بسیار لذت میبرم؛ از کافئین ،ورزش زیاد ،مشغول بودن به کار و راحت کنار گذاشتن آدمایی که ناراحتم میکنن! 12:12 شانزدهم تیر
-
پارت صد و شصت و هفتم آهو با ترس گفت: ـ خب منو تو که بهم محرمیم. خندیدم و گفتم: ـ میترسی منو سر کلاس نبینی ها؟! پس هنوزم اونقدر از چشمت نیفتادم. بعد اینکه این جملم و شنید، تکیه داد به صندلی و خواست بحث و جمع کنه: ـ چه ربطی داره؟! من دارم بخاطر خودت میگم! ...آخه کارتو خیلی دوست داری...بعد...بخاطر همون... لپشو کشیدم و گفتم: ـ آره بابا میدونم، قطعا بخاطر همینا گفتی! آروم خندید و گفت: ـ بردیا!!! منم خندیدم و گفتم: ـ باشه دیگه چیزی نمیگم. امشبم خودم پانسمانتو عوض میکنم، لازم نیست تنهایی اینکارو کنی! ـ اینطوری راحتترم. نگاش کردم و گفتم: ـ آخه من اینجوری ناراحتم عزیزم. از امشب به بعد تا آخرین روز عمرم هم از کنار من جُم نمیخوری! ـ اینقدر به من امر و نهی نکن بردیا! حتی عصبانیتشم برام قشنگ بود. گفتم: ـ چون تو مال خودمی! اینقدر از صمیم قلبم این حرف و زدم که به دلش نشست و با همون لبخندی که من همیشه دوست داشتم، بهم نگاه کرد. حتی اگه چیزی هم نگفت، نگاهاش گویای همه چیز بود.
- 203 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و سی و چهارمین متن نیمهشب بگذار سقوط كنی ؛ آنچه بايد فرو بريزد، خود تو نيستی توهمى است كه به آن چنگ زده اى. 1:01 پانزدهم تیر
-
پارت صد و شصت و ششم با شیطنت گفتم: ـ اصلا میخوام همینجا داد بزنم و بگم که من عاشق این دخترم! با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد. بلند شدم...اصلا ازم انتظار اینکارو نداشت و سریع گفت: ـ بردیا!! با صدای بلند گفتم: ـ خانوما ، آقایون... همه سر میزاشون ساکت شدن و بهمون خیره شدن. ادامه دادم: ـ این دختر تنها عشق زندگیه منه. بعدش همه شروع کردم به دست زدن و کل کشیدن. آهو از خجالت سرخ شده بود اما لبخند رضایت بخشش برام از همه چیز با ارزش تر بود. از اون خندههای عمیق که مدتها منتظرش بودم که چال گونشو مشخص کنه. قطعا امشب جزو بهترین خاطرات زندگیمون ثبت میشه... ( یک ساعت بعد) با پرسیدم سوال از سمت آهو از فکر اومدم بیرون: ـ داری به چی فکر میکنی بردیا؟! گفتم: ـ فردا شاید آخرین روز تدریسم تو مدرسه باشه! یهو آهو با ترس پرسید: ـ چرا؟! گفتم: ـ اون روزی که جلو چشم همه بغلت کردم و گذاشتمت تو ماشین، یجورایی به گوش منطقه رسیده و قطعا برای مدرسه امتیاز منفی لحاظ میشه. خانوم بابازاده بهم گفت برم باهاش صحبت کنم اما وقت نشد، فردا باید باهاش حرف بزنم.
- 203 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت صد و شصت و پنجم نگام نکرد اما دستش و هم از دستام بیرون نکشید. پس همینشم جای امیدواری داشت...گفتم: ـ نظر تو چیه؟ ـ راجب چی؟؟ ـ اینکه قاتل اصلی کیان کی میتونه باشه؟! آهو یه نفس عمیق کشید و گفت: ـ من نمیدونم اما هر کسی که هست، احتمالا پریسا خیلی خوب میشناستش. ـ موافقم. ـ ولی بردیا یادت باشه که آرش چی گفت! بذار پرونده تو سکوت روند خودشو طی کنه. با عصبانیت همه چیزو خراب نکن. لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ تو کنارم باش و منو کنترل کن. متوجه شدم که یه ریز خندیدم اما نخواست به روی خودش بیاره و سریع خودشو جمع کرد. ماشین و پارک کردم و رفتیم و مشغول قدم زدن شدیم. بخاطر اینکه آهو تازه عمل شده بود یه غذای سبک خوردیم تا خیلی اذیت نشه. اون شب، فوق العاده بود و بعد مدتها بینهایت بهم خوش گذشت چون کنارم دختری نشسته بود که همهی دنیام بود. موقع غذا خوردن یکسره بهش خیره شده بودم که یهو خندید و گفت: ـ چرا اینجوری نگام میکنی بردیا؟! ـ اینقدر چشات خوشگله که نمیتونم چشم ازت بردارم! یکم خجالت کشید و با دستمال آروم لبشو پاک کرد و گفت: ـ بردیا الان جای اینحرفاست؟!!
- 203 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و سی و سومین متن نیمهشب جورى حرف میزنى كه انگار نمیخواى ازدستم بدى، ولى طورى رفتار میکنی انگار نمیخواى نگهم دارى. 18:18 پانزدهم تیر
-
پارت صد و شصت و چهارم با ناراحتی بهم نگاه کرد و گفت: ـ مگه دیگه حرفی هم باقی مونده بردیا؟! با اطمینان رو بهش ایستادم و گفتم: ـ میدونی که من ازت دست نمیکشم آهو، مگه نه؟! شونهایی بالا انداخت و گفت: ـ چه فایدهایی داره؟! من ازت خیلی دلخورم. لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ از دلت درش میارم. بریم؟ بدون هیچ حرفی رفت و شال و کیفشو برداشت و رفتیم تو ماشین. میخواستم بریم سمت دربند و یکم از این حال و هوا بیایم بیرون و بعد مدتها حال خودمون رو خوب کنیم. تو ماشین طبق معمول ساکت بود اما من ترجیح دادم که حرف خودمو شروع کنم: ـ آهو من میدونم که ازم دلگیری؛ تا به ابد هم حق داری ولی من تحت تأثیر چیزایی که دیدم و شنیدم بودم. آره حق با توئه باید حرف تو رو باور میکردم...اما آهو من همیشه یه گوشه قلبم به این موضوع باور داشتم که تو نمیتونی قاتل باشی! فکر میکنی بخاطر چی رضایت دادم تا از زندان آزاد بشی و باهات صیغه کردن و مادرم و پیچوندم؟؟! آهو اینبار گفت: ـ بخاطر اینکه بیشتر بسوزونیم و... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ نمیخواستم تا زمانی که چیزی هنوز مشخص نشده بهت بگم اما بخاطر این رضایت دادم چون ته دلم هنوزم با وجود عصبانیتی که از دستت داشتم، بازم دوستت داشتم و نمیخواستم تو زندان باشی، دلم میخواست کنار خودم بمونی. حتی اگه تو نبودی، هم من دلم نمیخواست پریسا پیشم باشه. فقط اینکه بخاطر رسم و رسومات اتفاقی براش نیفته و امانت کیان پیش ما بود، مجبور شدم باهاش عقد کنم وگرنه من هنوزم... به اینجا که رسیدم دستشو محکم گرفتم تو دستام و آروم بوسیدم و گفتم: ـ هنوزم تو رو دوست دارم آهو!
- 203 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و سی و دومین متن نیمهشب نمیدونم میتونم منظورمو برسونم یا نه؛ ولی من اصلا حد وسط ندارم، یا یکیو انقد دوست دارم که رو کوچک ترین کارش حساسم؛ یا اصلا زنده مرده طرف برام اهمیتی نداره. 13:13 پانزدهم تیر
-
پارت صد و شصت و سوم آهو گفت: ـ این آدم از همون اولشم چشم نداشت منو ببینه! واقعا نمیدونم چرا اما حسم همش میگفت که این... به اینجا که رسید مکث کرد و با تردید بهم نگاه کرد. گفتم: ـ خب؟! حست بهت چی میگفت؟! موهاشو گذاشت پشت گوشش و گفت: ـ حسم بهم میگفت که واقعا از بردیا خوشش میاد! جالب اینجا بود که آهو هم همون حسی رو داشت که من از وقتی پریسا وارد خونمون شده بود، حتی با وجود اینکه کیان زنده بود، داشتم. اما به روی خودم نیاوردم و گفتم: ـ مهم اینه که من از کی خوشم میاد! آهو دست به سینه مقابلم وایستاد و گفت: ـ چه زود رفتارات و باهام فراموش کردی!! حق داشت!! حرفی نداشتم که بزنم. آرش کیفش و برداشت و رو بهمون گفت: ـ پس بچها، همون طوری که باهم دیگه حرف زدیم...به هیچ عنوان به روی خودتون نمیارین و طوری وانمود میکنین که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده! تا ببینیم نتیجه تحقیقات چجوری پیش میره و چه اتفاقاتی میفته. منو آهو جفتمون با سر حرفش و تایید کردیم و منم به آرش قول دادم که عجولانه رفتار نکنم و با پریسا دعوا نکنم و زیر زیرکی کاراشو بفهمم. فقط از این طریق بود که میتونستم بفهمم داره چیکار میکنه و چرا از زیر هر سنگی اسم پریسا درمیاد!! آرش باهامون خداحافظی کرد و رفت و منم رو به آهو گفتم: ـ حوصلشو داری بریم بیرون؟؟ آهو با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: ـ این وقت شب؟! گفتم: ـ آره، هم بریم بیرون و هم یکم حرف بزنیم.
- 203 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و سی و یکمین متن نیمهشب تو هیچوقت نمیتونی بگی من کنارت نبودم، چون من پیشت موندم حتی وقتی که میدونستم باید برم. 10:10 پانزدهم تیر
-
پارت صد و شصت و دوم آرش گفت: ـ همه چیزو میفهمیم. اما ازتون خواهش میکنم فعلا خونسردی خودتونو حفظ کنیم تا آروم آروم جلو بریم...بفهمیم که قضیه از چی قرار بوده؟! عکس خودم و کیان از تو جیبم درآوردم و رو به عکس گفتم: ـ پیداش میکنم داداش! نمیذارم خونت رو زمین بمونه. آرش گفت: ـ عکس بچگیتونه؟ تایید کردم و بعدش براش این موضوع رو باز کردم. گفتم که بین فخری خانوم و پریسا چه اتفاقی افتاده. آرش پرسید: ـ خب چیزی هم پیدا کردی؟ گفتم: ـ نه؛ چیز خاصی نبود. آرش گفت: ـ بردیا پای زنداداشت بنظرم یه سمت این ماجراست. اینبار با اطمینان حرفشو تایید کردم. و اگه اینطور باشه یه بلایی سرش میارم که مرغای آسمون به حالش گریه کنن. هم بخاطر کیان و هم بخاطر اینکه باعث شد آهو این مدت حالش اینقدر بد بشه و اینهمه رفتارهای بد منو مامان و تحمل کنه. بخاطر آهو هم که شده، اون قاتل هر کسی که بود باید تقاص پس میداد!! خانوم رئوفی اون مبلغ پولی رو که پریسا بهش داده بود و برگردوند و آرش ازش خواست تا فردا بره دفترش که ازش اظهارات بگیره. وقتی به مقدار پولا نگاه کردم، یه ناچ ناچی کردم که آرش گفت: ـ برای اینکه آهو رو مقصر جلوه بده، کلی هم هزینه کرده. گفتم: ـ همش پول شرکته!
- 203 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت صد و شصت و یکم وقتی که آرش اومد تمام قضایا رو برای توضیح دادم...آرش هم طبیعتاً ریعکشنش مثل ما بود و یجورایی انگار بهش برق دویست ولتی وصل کردن. نتونستم خودمو کنترل کنم و گفتم: ـ همین الان باید برم با پریسا حرف بزنم و بپرسم که چرا اینکارو کرده؟ چرا ازشون خواسته شهادت دروغ بدن و آهو رو متهم جلوه بده؟؟! آرش سریع دستم و گرفت و گفت: ـ لطفا بردیا!! باز مثل اون دفعه عجولانه رفتار نکن و همه چیز و خراب نکن! بذار بفهمیم تا قضیه چی بوده؟! نگاش کردم و گفتم: ـ آخه چجوری؟؟ آرش نگاهی به آهو انداخت و گفت: ـ اینجور که مشخصه برای آهو پاپوش دوختن! اما نتیجه پزشکی قانونی این بود که کیان به قتل رسیده. با این حساب اگه آهو قاتل نیست پس... به اینجا که رسید یکم مکث کرد و من گفتم: ـ قاتل به نفر دیگست! آرش حرفم و تایید کرد و گفت: ـ جواب تمام این سوالا هم بنظرم پیش پریساست. اما باید هوشمندانه جلو بریم... آهو از آرش پرسید: ـ یعنی الان چه اتفاقی میفته؟! آرش بهش لبخندی زد و گفت: ـ این پرونده با رضایت بردیا و مادرش دوباره باز میشه تا قاتل واقعی پیدا بشه! اما تو از شر اتهامات خلاص شدی! آهو این بار با تحکم گفت: ـ ولی اون آدم هر کسی که هست، به منم باید تقاص پس بده! باعث شد من دوماه اتهامایی که حقم نبود رو بشنوم.
- 203 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و سیامین متن نیمهشب آدمی که من براش مهم باشم، بهم احترام میذاره. آدمی که من براش مهم باشم، بهم حس امنیت میده. آدمی که من براش مهم باشم، ازم چیزیو مخفی نمیکنه. آدمی که من براش مهم باشم، نمیتونه راحت از دستم بده. آدمی که من براش مهم باشم،هرکاری میکنه تا خوشحالم کنه. آدمی که من براش مهم باشم، اگه ناراحتم کنه هرکاری میکنه تا از دلم دراره. آدمی که من براش مهم باشم، نمیتونه از حالم برای مدت طولانی بی خبر باشه. ”آدمی که من براش مهم باشم با کاراش بهم نشون میده که برام ارزش قائله،نه حرفاش“. 20:20 چهاردهم تیر
-
پارت صد و شصتم آهو هم این بار با تن صدای بلند گفت: ـ به آدما فرصت بده بردیا! اشتباه کرد اما اینقدر شهامتش و داشت که بگه و پشیمونه. نگاش کردم و گفتم: ـ سر همین دروغ گفتن، باعث شد من با عزیزترین آدم زندگیم به بدترین شکل ممکن رفتار کنم و حرفاشو باور نکنم. آهو اینبار آروم شد و چیزی نگفت. خانوم رئوفی گفت: ـ بخدا اگه تهدیدم نمیکرد، اصلا اینکارو نمیکردم. نمیخواستم از اینجا برم اما مجبور شدم. گفتم: ـ به همین راحتی نیست! اینجا بمونین تا به آرش زنگ بزنم بیاد! باید بفهمم پشت سرم داره چیا میگذره! آهو گفت: ـ بجای عصبانیت از دست این بنده خدا، از دست اون زن عزیزت عصبانی باش که چرا اینکارو کرده و مردم و مجبور کرده تا شهادت دروغ بدن. همینجور که شماره آرش و میگرفتم با چشم غره رو بهش گفتم: ـ آهو اون دختر زن من نیست! خودتم اینو میدونی، پس لطفاً با این حرفا بهم زخم زبون نزن! آهو دست به سینه نشست و چیزی نگفت. منم به آرش زنگ زدم و منتظرش وایستادم تا بیاد! تنها چیزی که امشب مطمئن شده بودم اینکه یه ریگی به کفش پریسا بود و امیدوارم پشت قضیه آرمان و زنش هم پریسا درنیاد!! خانوم رئوفی پیش آهو نشست و تو این مدتی که اینجا بود، مدام در حال عذرخواهی کردن بود و آهو هم با اینکه خیلی از دستش دلخور بود، اما ترجیحش انگار این بود که عذرشو قبول کنه و بقول خودش یه فرصت بهش بده.
- 203 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت صد و پنجاه و نهم خانوم رئوفی گفت: ـ من هنوز که هنوزه نمیتونم شبا راحت بخوابم. بچم تب داره هر شب و میدونم کارمای کارمه...خواهش میکنم منو ببخش آهو خانوم. آهو با ناراحتی گفت: ـ پس بالاخره دلتون به رحم اومده! خانوم رئوفی به من نگاه کرد و گفت: ـ چیزی که ایشون گفته بود راست بود. به من گفته بودن که اگه شما بهش زنگ زدین بگم که یه تلفن بهشون شد و شارژ گوشیش تموم شده. از حرفش کمی گُر گرفتم. از اینکه آهو راست گفته بود و من باورش نکردم، بیشتر عصبانی شدم. رو بهش گفتم: ـ پس چرا اون روز تو دادگاه همچین حرفی زدین؟؟ چرا شهادت دروغ دادین؟ گفت: ـ پریسا خانوم ده دقیقه بعد رفتن آهو اومد مزون و گفت که این دختر میخواد زندگیشو بهم بریزه...تهدیدم کرد و پول خیلی زیادی بهم داد تا اگه اتفاقی افتاد، همه تقصیرات و گردن آهو بندازم...آقای معیری من نمیدونم اون خانوم دنبال چیه و چه مشکلی با آهو داره ولی اینو بدونین که من بخاطر اینکه تهدید شدم، مجبور شدم اون حرفا رو بزنم...امشبم...امشبم اومدم دم در خونه که تمام پولایی که بهم داده بود و بهش پس بدم که شما منو دیدین! پرسیدم: ـ چرا از اینجا رفتین؟ ـ اونم همین خانوم ازم خواست! نمیخواستم اما بخاطر دروغی که گفته بودم، چاره دیگهایی نداشتم. ولی عذاب وجدانم نذاشت واقعا. بچم داره از دستم میره!! خواهش میکنم منو ببخشین. آهو سکوت کرد و چیزی نگفت. گفتم: ـ چرا اینو قبلاً بهم نگفته بودین؟؟ خانوم رئوفی من فکر میکردم شما به عدالت و انصاف خیلی اهمیت میدین! واقعا متاسفم براتون. آهو قبل خانوم رئوفیگفت: ـ خیلی خب بردیا! مهم اینه که الان حقیقت و گفته! با عصبانیت گفتم: ـ بعد از اینکه من اشتباهی دیدمش و اصرار کردم بهم بگه چه خبره!
- 203 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و بیست و نهمین متن نیمهشب شبی که مجبور شدی اون تصمیم رو بگیری، فقط خودت میدونی که چی بهت گذشت. 13:13 چهاردهم تیر
-
#چهارصد و بیست و هشتمین متن نیمهشب شما لايق كسی نيستين كه برگرده، لايق كسی هستين كه هیچوقت نره... 12:12 چهاردهم تیر
-
پارت صد و پنجاه و هشتم با خودم بردمش ویلا! خانوم رئوفی رو دورادور میشناختم. آدم اهل انصاف و مهربونی بود و مطمئنم اگه چیزی میدونست، میتونستم از زیر زبونش بکشم بیرون. تو ماشین یه کلمه حرف نمیزد و فقط گریه میکرد...منم ترجیح دادم تا زمانی که برسیم حرفی نزنم. بعد یه ربع بالاخره رسیدیم، کلید انداختم و درو باز کردم. آهو با دیدن من نیم خیز شد و وقتی خانوم رئوفی رو پشت سرم دید، با تعجب هر چه تمامتر بهمون خیره شد. یکهو خانوم رئوفی با با دیدن آهو خودشو سمتش انداخت و با هق هق گفت: ـ توروخدا منو ببخش!! ازت خواهش میکنم. نمیخواستم اینجوری بشه...مجبور شدم و خدا تنبیهیم کرد! اینبار منم مثل آهو با تعجب به خانوم رئوفی خیره شدم. آهو دست خانوم رئوفی رو گرفت و با همون چهره متعجب پرسید: ـ خانوم رئوفی چه اتفاقی افتاده؟؟! من اصلا نمیفهمم. اینجا چیکار میکنین؟ رفتم و رو مبل روبروی خانوم رئوفی نشستم و گفتم: ـ خانوم رئوفی هر اتفاقی که افتاده باشه، مطمئن باشید میتونین با من درمیون بذارین! بین خودمون میمونه...بعدشم...میتونم به حرکت سالهایی که شما رو میشناختم، بهتون کمک کنم. خانوم رئوفی همینطور که گریه میکرد با لبخند نگام کرد و گفت: ـ خواهش میکنم بیشتر از این خجالتم ندین! عصبانیتم از دست خودمه... پرسیدم: ـ چه اتفاقی افتاده؟؟ چرا مزون و واگذار کردین؟ خانوم رئوفی سفره دلشو باز کرد: ـ آقای معیری من نمیدونم تو خونه شما چی داره میگذره اما اون خانوم یعنی پریسا اصلا آدم قابل اعتمادی نیست...اصلا! یهو گوشام سوت کشید! بازم پریسا؟! با تعجب پرسیدم: ـ منظورتون چیه؟!
- 203 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت صد و پنجاه و هفتم با کنجکاوی نگاه کردم و رفتم تا ته کوچه و پرسیدم: ـ کسی اونجاست؟؟...کی هستی؟؟ از رو سایهاش فهمیدم که پشت سطل زباله سر کوچه پنهون شده. از پشت سر سریع رفتم و راه فرارش و بستم و با دیدنش، سرجام خشکم زد!!! خانوم رئوفی بود...مشخص هم بود که گریه کرده چون چشماش و گونهاش حسابی سرخ شده بود. با تعجب ازش پرسیدم: ـ خانوم رئوفی اتفاقی افتاده؟؟ این وقت شب اینجا چیکار دارین؟ اما مشخص بود که میخواد منو بپیچونه و نمیخواد حرفی بزنه و سریع گفت: ـ نه آقای معیری کار خاصی نداشتم...پشیمون شدم! داشت میرفت که دسته کیفشو کشیدم. برگشت نگام کرد. گفتم: ـ وکیلم گفته بود که از این شهر رفتید! سرشو انداخت پایین و گفت: ـ درسته؛ رفته بودم. ـ دم در خونه ما چیکار داشتین؟؟ حس کرد متهمش کردم و با ترس گفت: ـ بخدا...من فقط با پریسا خانوم یه کار کوچیک داشتم همین! قضیه داشت جالب میشد! امروز این دومین باری بود که اسم پریسا رو میشنیدم یبار از زبون فخری خانوم و اینبار از زبون خانوم رئوفی. کاملا مشخص بود که داره یه چیزی و ازم پنهون میکنه و من گیرش انداختم. نباید میذاشتم از دستم در بره! باید میفهمیدم که قضیه چیه و چرا یهو تصمیم گرفت مزونشو واگذار کنه و از این شهر بره. سریع بهش گفتم: ـ خانوم رئوفی سوار ماشین شو لطفاً! ـ اما آقای معیری! حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ سوار شید! چارهایی نداشت و مجبور شد که سوار بشه.
- 203 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و بیست و هفتمین متن نیمهشب هر چی سنت بالاتر میره تازه میفهمی در برابر مشکلات دیگه، شکست عشقی پیش پا افتاده ترین مسئلهایه که میتونی تو زندگیت بابتش ناراحت باشی 19:19 سیزدهم تیر
-
پارت صد و پنجاه و ششم فخری خانوم دوباره با چشمایی پر از ترس گفت: ـ اما پریسا خانوم... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ جواب پریسا رو اگه لازم بود، خودم میدم. لطفاً کلید و بیار! و بعد از اینکه فخری خانوم رفت، زیرلب با خودم زمزمه کردم: باید بفهمم تو خونهام چه خبره!! فخری خانوم بعد چند دقیقه اومد بالا و من سریع کلید و ازش گرفتم و درو باز کردم. و بجز چندتا اسباب بازی بچگیای منو کیان، چیز دیگهایی پیدا نکردم. منم با دیدن اون اسباب بازی، یاد خاطراتمون افتادم و ناخودآگاه بغض گلومو فشرد. یه عکس قدیمی منو کیان هم که مامان تو حیاط ازمون گرفته بود، هم پیدا کردم. چقدر دلم میخواست به اون زمان برگردیم. اون زمان که همه چیز سادهتر بود...فخری خانوم مدام میگفت: ـ پسرم اگه کارت تموم شد، در کمد و قفل کن. باز دوباره دلخوری پیش نیاد. دماغمو کشیدم بالا و بعد قفل کردن در کمد اتاق پریسا رو به فخری خانوم گفتم: ـ این کلید پیش من میمونه فخری خانوم. ـ هر جور خودت صلاح میدونی پسرم. ته دل خودم هنوزم به پریسا اعتماد نداشتم و وقتی دیدم بابا یه چیز به این سادگی اینقدر عصبانی شده، پس مطمئنا یه چیزی و داشت پنهون میکرد اما از شانس خوبش من چیزی اون بالا پیدا نکردم. موقع رفتن فخری خانوم گفت: ـ حتما به آهو خانوم سلام منو برسون پسرم. لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ چشم. خیلی آهو رو دوست داشت و آهو هم با تنها کسی که تو خونه کنار میومد، فخری خانوم بود. یجورایی تنها کسی بود که میتونستم آهو رو بهش امانت بدم. همونطور که عکس بچگیامون و نگاه میکردم، سوار ماشین شدم که حس کردم از ته کوچه به سایه دیدم.
- 203 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و بیست و ششمین متن نیمهشب عزیزِ من؛ تو زنی هستی که چشمانی دلربا، قلبی سرشار از عشق و روحی لطیف و زیبا داری… تو هرگز برای اینهمه رنج ساخته نشده بودی؛ اما افسوس که اهلِ خاورمیانه بودنت، آن دخترِ کوچکِ دورنت را که پر از شوقِ زیستن بود، خسته و فرسوده کرده است. 14:14 سیزدهم تیر