رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت هفتاد و نهم ارسال که از واکنش آریل حسابی عصبانی شده بود سیلی به آریل زد و با دستای در قدرتش گلوی آریل رو گرفت و گفت: ـ با من نمی‌تونی طرف شی! همین لحظه صدای ترایتن باعث شد تا ارسال دستشو از روی گلوی آریل برداره. سباستین وقتی فلاندر رو کنار پادشاه ترایتن دید، متوجه شد که همه چیز و به پادشاه گفته و انگار خیالش راحت شد. ترایتن داشت با عصبانیت سمت ارسال میومد، فکر می‌کرد با نیروی قدرتمندش می‌تونه ارسال رو شکست بده اما ارسال قرارداد که با آریل داشت رو جلوش گرفت و مثل یه دیوار بین ترایتن و اون قرار گرفت...ترایتن خیلی تعجب کرد!! اما ارسال خندید و گفت: ـ میبینی که اگه قرارداد منطقی باشه هیچی اونو از بین نمیبره حتی قدرت تو ترایتن! دخترت با آگاهی اونو امضا کرده!! بعدش انگشت اشارشو گرفت سمت آریل و آریل تو پیجش به نور کوچیک و کوچیکتر می‌شد. بعدش دور ترایتن چرخید و گفت: ـ می‌دونم چقدر بده که دختر پادشاهی کرم باشه! خب ...ممکنه یه راه دیگه جلوی این اتفاق رو بگیره... ترایتن گفت: ـ منظورت چیه؟ ارسال به ترایتن اشاره کرد و گفت: ـ بدم نمیاد جای پادشاه اقیانوس رو بگیرم! میتونی تو جای دخترت تبدیل به کرم بشی و دخترت زندانیم بشه! ترایتن در حال فکر کردن بود که سباستین سریع گفت: ـ نه قربان شما نباید تسلیم بشین! بعدش ارسال با قدرت جادوییش دهن سباستین رو بست! ارسال دوباره گفت: ـ بنظرم که بعد از الیزابت نمی‌خوای که آریل رو هم از دست بدی! اونم زمانی که جلوی چشمات داره تبدیل به کرم میشه و تو کاری از دستت برمیاد که انجام بدی.
  2. پارت هفتاد و هشتم ترایتن دیگه منتظر نبود و به سمت خشکی شنا کرد. برای اون فقط آریل اهمیت داشت نه اشتباهی که کرده بود. ذاتا عصبانیت و خشم و گوش ندادن ترایتن منجر به این اشتباه شده بود! خورشید غروب کرد و آریل روی کشتی درد خیلی بدی رو توی پاهاش احساس می‌کرد. سباستین پرسید: ـ چه اتفاقی داره میفته؟؟ آریل فقط از درد، جیغ میزد...یهو دور آریل یه نور زرد تشکیل شد و بعد از چند لحظه دوباره تبدیل به پری دریایی شد و همون لحظه ارسال اونو از روی کشتی گرفت و به داخل آب برد...ارسال با خنده گفت: ـ خب پرنسس، میبینم نتونستی با عشقت ازدواج کنی!! مهلتی که بهت دادم تمام شد! یهو ارسال دستشو گذاشت روی پیشونی آریل و سباستین پرسید: ـ چیکار میخوای بکنی؟! ارسال گفت: ـ پرنسس اقیانوس طبق قراری که باهم گذاشتیم تبدیل به کرم میشه و تاجش به من میرسه! آریل با بغض گفت: ـ اریک؟؟ می‌خوام برای آخرین بار ببینمش. ارسال قهقهه کنان کف دستش و به آریل نشون داد...تصویر پرنس اریک بود که چشماش بسته بود! انگار به خواب عمیق فرو رفته بود! ارسال گفت: ـ دیگه نمیتونی پرنس و ببینی چون تو مشت منه! آریل با حرص رفت سمتش و گفت: ـ با اون چیکار کردی؟؟!
  3. #پانصد و شصت و سومین متن نیمه‌شب من آدمایی رو از زندگیم حذف کردم که می‌ترسیدم یه روز نتونم بدون اونا زندگی کنم... منم از چی میترسونی؟؟ 20:20 چهارم شهریور
  4. پارت هفتاد و هفتم آریل فریاد می‌زد و می‌گفت: ـ اریک خواهش میکنم بهم گوش کن! از نظر سباستین، حق با آریل بود! پرنس اریک دقیقا شبیه یک مجسمه متحرک شده بود و از اون ذوق و شوقش هیچ خبری نبود. تا آریا دست پرنس اریک رو به زور برای یه لحظه تو دستش گرفت، انگار به پرنس اریک برق وصل شد!! یه لحظه داشت از اون حال و هواش بیرون میومد که دوباره اون ایزابلا سر و کله‌اش پیدا شد و پرنس اریک رو کشید سمت خودش! ایزابلا با فریاد رو به نگهبانان گفت: ـ اونو با کشتی به یه جای دور بفرستین، دیگه حتی نمی‌خوام تو این کشور باشه! نگهبانا اطاعت کردم و آریل رو به زور از اونجا دور کردن. سباستین هم خودشو به آریل رسوند! اونم حس کرده بود که انگار این قضیه کاسه‌ایی زیر نیم کاسه باشه! آریل رو به زور وارد یه کشتی کردن و بعد مدتها گریه کردن، آریل وقتی آب رو دید، انگار آروم شد!! سباستین گفت: ـ الان اگه دم ماهیت بود، می‌تونستی راحت به خونه برگردی! خورشید در حال غروب کردن بود! آریل گفت: ـ دیگه همه‌چیز تموم شد! سباستین نمی‌فهمید آریل داره راجب چی حرف میزنه و چجوری اینقدر راحت تسلیم شد!! از اون سمت هم فلاندر بالاخره بعد از کلی دست و پا زدن، خورد به میخ که تو دیوار بود و بالاخره تونست خودشو باز کنه...بعدش سریع به خودش اومد و گفت: ـ بهتره سریع‌تر برم به پادشاه خبر بدم! شاید سباستین فعلا نتونه کاری کنه! بنابراین سریع شنا کرد و خودشو به آتلانتیس رسوند و پادشاه در اوج ناراحتی وقتی اون حالت فلاندر رو دید، متوجه شد که یه اتفاقی افتاده...فلاندر هر چیزی رو که سباستین بهش گفته بود و بهش توضیح داد و گفت که خونه ارسال گیر افتاده بود و ارسال قراره چه بلایی سر آریل بیاره.
  5. پارت هفتاد و ششم مادام صافار به بقیه کارکنان اشاره کرد و از سرایداری بیرون رفتن. سباستین از پنجره سالن وارد شد و دید که آریل دراز کشیده و مثل ابر بهاری داره گریه می‌کنه...اومد و کنار بالشتش نشست و گفت: ـ دیدی گفتم، دنیای بیرون از آب برامون مناسب نیست آریل؟؟ آدما همشون بدن، همشون به فکر آسیب زدنن... آریل نگاش کرد و گفت: ـ اما اریک...اریک انگار جادو شده، حتی بهم نگاه هم نمیکنه! کسی که تا دیروز اینقدر عاشقانه بهم نگاه می‌کرد و باهام حرف میزد، حالا چه اتفاقی افتاده؟؟؟ بعدشم سریع سرجاش نشست و گفت: ـ وقتمم داره تموم میشه! سباستین متوجه شد این جمله‌ایی که آریل گفته مربوط به طلسمشه...سریع از فرصت استفاده کرد و گفت: ـ چه فرصتی آریل؟؟ چی داری میگی؟؟ آریل مثل دیوونه‌ها قدم میزد و می‌گفت: ـ باید یه کاری کنم اما چیزی به فکرم نمی‌رسه!!حالمم واقعا خیلی بده. سباستین متوجه شد که آریل حالش خوب نیست اما فکر می‌کرد این موضوع مربوط به همون جادوی انسان بودنش باشه و چون داره از بین می‌ره، به این حال افتاده. سباستین دوباره گفت: ـ آریل خواهش میکنم بگو! من...من فلاندر و فرستاده بودم تا سر از کارای ارسال دربیاره اما مثل اینکه گیر افتاد و نتونست بهم خبری بده! بگو بذار بهت کمک کنم. تا آریل خواست حرف بزنه، پرنس اریک رو از سمت پنجره دید که داره از حیاط قصر رد میشه، سریع صداش زد: ـ اریک! و پشت بندش از سرایداری رفت بیرون...سباستین هم این صحنه رو از پنجره نگاه می‌کرد. تا آریل خواست به اریک نزدیک بشه، نگهبانا جلوشو گرفتن.
  6. #پانصد و شصت و دومین متن نیمه‌شب بخاطر بلاتکلیفی خودت، از احساساتِ بچه مردم استفاده نکن! آدم‌ها قرار نیست بهایِ زخمی را بدهند که خودشان به تو نزده‌اند 11:11 چهارم شهریور
  7. پارت هفتاد و پنجم پادشاه میخواست آریل رو از هیوبرد دور کنه! اما آریل نمی‌خواست، بنابراین رفت سمت پادشاه و به پاش افتاد و گفت: ـ لطفاً منو از اریک دور نکنین! خواهش میکنم. اما پادشاه بهش توجهی نکرد و به مادام صافار اشاره کرد و گفت که از اتاق ببرنش بیرون! تو همین حین که مادام صافار داشت آریل رو سمت اتاق سرایداری می‌برد یهو حال آریل وسط حیاط قصر بهم خورد...مادام صافار اومد سمت آریل و گفت: ـ عزیزم، چت شد یهو؟؟ آریل دست روی معدش گذاشت..سرگیجه بدی داشت و حالش اصلا خوب نبود!! گفت: ـ نمی‌دونم!! واقعا حالم... نتونست جملشو تموم کنه و تو حیاط قصر غش کرد. مادام صافار به کمک چندتا از کارکنا اونو بردن شما سرایداری...تا وقتی آریل چشماشو باز کنه، مادام صافار بالای سرش نشست و برای یه دم نوش بابونه درست کرد. آریل انگار از خواب عمیق بیدار شده بود و گفت: ـ من چم شده؟؟ مادام صافار لیوان و دستش داد و گفت: ـ تو حیاط حالت بهم خورد! احتمالا از ناراحتیه زیاده.‌‌.. آریل اصلا میل به هیچی نداشت! اگه جلوی اریک رو نمی‌گرفت اون با ایزابلا ازدواج می‌کرد و همه چیز تموم میشد!! تمام فکر و ذکرش پیش اریک بود، به اینکه چطور قانعش کنه! اما نمیدونست که ایزابلا در واقع همون ارساله که چشمای پرنس اریک رو طلسم کرده تا بجز جلد همون دختر کس دیگری رو نبینه! اصلا به حرفای مادام صافار گوش نمی‌داد و یهو رو بهش گفت: ـ می‌خوام تنها باشم.
  8. پارت هفتاد و چهارم بعد اینکه اریک و ایزابلا رفتن، پادشاه هیوبرد با تحکم صداش رو بهش گفت: ـ با من بیا! بعد رفت سمت اتاقش و رو به آریل گفت: ـ درو ببند! آریل اشکاشو پاک کرد و در و بست. پادشاه رو بهش گفت: ـ ببین دخترم، تو دختر خوبی هستی اما من دنبال یه پرنسس برای پسرم میگردم. اما آریل نمی‌تونست به پادشاه بگه اونم یه پرنسسه چون اگه ازش می‌پرسید از کدوم سرزمین و اون می‌گفت سرزمین اقیانوسها، راز پری دریایی بودنش لو می‌رفت و همه چی خراب می‌شد! که البته الانشم تا خراب شدنش، وقت زیادی نمونده بود. آریل با حالت التماس رو به هیوبرد گفت: ـ اما من اریک رو خیلی دوست دارم! هیوبرد گفت: ـ متاسفم اما دوست داشتن کافی نیست و بعلاوه اینکه اریک هم ایزابلا رو دوست داره و طی سه روز آینده باهاش ازدواج می‌کنه! آریل چیزی نگفت ولی قلبش بی‌نهایت شکست. پس ته این قصه عاشقانه به خوبی تموم نشد! هیوبرد یهو مادام صافار رو صدا زد...مادام صافار اومد سمت اتاق هیوبرد و گفت: ـ چیزی شده قربان؟؟! هیوبرد به آریل اشاره کرد و گفت: ـ حالا که اریک تصمیم به ازدواج با ایزابلا رو گرفته، درست نیست آریل تو قصر بمونه! بعد کمی مکث دوباره گفت: ـ ببرش سمت سرایداری!
  9. #پانصد و شصت و یکمین متن نیمه‌شب دلم میخواد برم انبار اداره پست، بسته ها رو یکی یکی باز کنم هرچی خوشم اومد بردارم 17:17 سوم شهریور
  10. پارت هفتاد و سوم اما پرنس اریک انگار ته چشماش هیچی نبود! از احساس خالی شده بود! گفت: ـ اون دختر سرزمین آفتابه، ایزابلا...می‌خوام باهاش ازدواج کنم! آریل تمام وجودش از این حرف پرنس اریک یخ زده شد!! پرنس اریک رو تکون میداد و با گریه می‌گفت: ـ اریک تو چی داری میگی؟؟! منو نگاه کن!!... پرنس اریک انگار جادو شده بود و اصلا بهش حتی نگاه هم نمی‌کرد!! همین لحظه ایزابلا اومد و بازوی اریک رو گرفت و رو به آریل گفت: ـ شما دیگه کی هستی؟! همین لحظه پادشاه هیوبرد هم با خنده اومد سمت آریل و گفت: ـ کس خاصی نیستن، از آشناهای منن... آریل فقط میخواست اون محیط رو ترک کنه و بره تو اتاقش و گریه کنه!! دیگه نمی‌تونستم اونجا و تحمل کنه. همه چیز داشت خراب می‌شد. قبل اون روز انگار تو یه رویا بود که یکی به زور بیدارش کرده بود! داشت می‌رفت بالا که پادشاه هیوبرد دستشو گرفت و با چشماش بهش اشاره کرد تا وایسته. بعدشم رو به پرنس اریک و ایزابلا گفت: ـ برید پسرم! برید یکم بگردین شهر رو به ایزابلا جان نشون بده! پرنس اریک سریع تکون داد و رفت. اصلا باورش نمیشد این همون آدم با احساسیه که عاشقش شده بود. اصلا نمی‌شناختش و براش غریبه بود.
  11. #پانصد و شصتمین متن نیمه‌شب به عنوان یه دوست من هیچ‌ وقت از شنیدن غر غرات خسته نمی‌شم، من از این جمله "من نمی‌خوام با داستان‌های تکراری زندگیم حوصله‌ات رو سر ببرم." متنفرم، اگه چیزی ناراحتت کرده حتی اگه تکراریه، با من حرف بزن، بهم زنگ بزن، پیام بده، هر موقع از روز من پیشتم. هواتو دارم. همیشه روم حساب کن. 14:14 سوم شهریور
  12. پارت هفتاد و دوم اسکاتل یهو جلوی دهنش و گرفت و گفت: ـ وای، مثل اینکه سوتی دادم... آریل با ذوق مادام صافار رو صدا زد و گفت: ـ لطفاً سریعتر بیاین اتاقم... مادام صافار سریع رسید دم اتاقش و گفت: ـ چیزی شده خانوم؟! ـ می‌خوام یه لباس مجلسی قشنگ برام انتخاب کنی! مادام صافار بهش نگاهی کرد و گفت: ـ نکنه خبریه؟! آریل با خوشحالی گفت: ـ آره همین زودیا می‌شنوید! مادام صافار هم با لبخند از اتاق آریل بیرون رفت...آریل با خوشحالی روی تختش دراز کشید و گفت: ـ بالاخره همه چیز داره حل میشه!!! سباستین که نزدیک پنجره ایستاده بود یهو گفت: ـ خیلیم مطمئن نباش پرنسس! آریل بهش نگاهی کرد و گفت: ـ منظورت چیه؟! سباستین گفت: ـ بیا ببین! آریل سریع رفت لب پنجره و دید که اریک با یه دختر شهری خیلی زیبا دست در دست هم دارن به سمت قصر میان! آریل چیزی که با چشمش میدید رو نمی‌تونستم باور کنه! چطور یه چنین چیزی امکان داشت؟؟ اون و اریک عاشق هم بودند! وقتی اومدم داخل قصر، آریل سریع رفت سمتش و با دلخوری ازش پرسید: ـ اریک داری چیکار می‌کنی؟! اون دختر کیه؟؟
  13. #پانصد و پنجاه و نهمین متن نیمه‌شب امشب و ویژه از خدا ممنونم... خیلی بهم خوش گذشت و به یکی از چیزایی که توی دلم بود رسیدم و یکمم که شده حسش کردم... خدایا دمت گرم، خیلی مشتی هستی:) 1:01 دوم شهریور
  14. پارت هفتاد و یکم بعدش فلاندر از همونجا دیدش که ارسال با ریختن معجون رو خودش، تبدیل به یه دختر زیبا شد و از حالت هشت پا بودن،که به حالت انسان بودن تبدیل شد...و بعدش از شقایق دریایی محو شد!! متوجه شد که میخواد بره روی خشکی و فلاندر بی‌نهایت عصبی بود و تقلا می‌کرد تا بتونه خودش و باز کنه و سباستین رو از این ماجرا باخبر کنه اما متأسفانه نمی‌تونست... به مدت زمانی که ارسال به آریل داده بود، خیلی کم مونده بود..‌اما آریل میدونست که همین روزا با پرنس اریک ازدواج می‌کنه و مال اون میشه...بعد از اون قصد داشت تا سباستین رو بفرسته پیش پدرش و موضوع رو بهش اطلاع بده و بگه که بجای پرنسس اقیانوس بودن، عشقشو انتخاب کرده...آریل داشت موهاشو روبروی آینه درست می‌کرد...از پنجره صدای باد و موج دریا واقعا حس خوبی به آریل میداد...همین لحظه اسکاتل پرواز کنان دم پنجره اومد و گفت: ـ شاهزاده خانوم و ببین! ماشاالله هر روز زیباتر از روز قبل... آریل خندید و گفت: ـ ممنونم اسکاتل! سباستین اما کل اتاق رو رژه میرفت و زیرلب غرغر می‌کرد. اسکاتل رو بهش گفت: ـ باز نگران چی هستی تو خرچنگ پیر؟؟ سباستین گفت: ـ من واقعا استرس دارم...هیوبرد اصلا تو صورت آریل نگاه هم نمیکنه! اسکاتل با اطمینان گفت: ـ به درک!! مهم اینه که پرنس اریک رو من امروز توی دفتر خونه دیدم!! آریل با ذوق برگشت و به اسکاتل گفت: ـ جدی میگی؟؟ یعنی رفته برای ازدواجمون وقت بگیره؟؟!
  15. #پانصد و پنجاه و هشتمین متن نیمه‌شب ‏ناراحت میشم وقتی مجبورم بگم «باشه اوکیه» درحالی که دلم میخواد صندلی رو پرت کنم سمتشون. 17:17 دوم شهریور
  16. پارت هفتاد اون شب تا تونستن خوش گذروندن...نیمه‌های شب برگشتن به قصر و اون شب بیشتر از هر زمان دیگه‌ایی بهم نزدیک شدن...نور ماه از لای پنجره به صورت جفتشون میخورد و فضای واقعا رمانتیکی به وجود اومده بود! برای آریل و اریک فقط اون لحظه وجود داشت!! اون شب یکبار دیگه متوجه شدم که دیگه بدون هم نمیتونن زندگی کنن... تا دو هفته به همین منوال گذشت و زمانی که ارسال به آریل داده بود روز به روز کمتر می‌شد! هر روز پادشاه هیوبرد به پرنس اریک گوشزد می‌کرد تا آریل رو بفرسته از همون جایی که اومده اما پرنس اریک به هیچ عنوان گوشش بدهکار نبود و بر این عقیده بود که یواشکی با آریل ازدواج کنه و وقتی اون زمان به پدرش بگه، اونم چاره‌ایی جز قبول کردن این موضوع نداره...از طرفی سباستین هم هرجور می‌رفت نزدیک ساحل و از صدف و لاک پشتهای دریایی خبر فلاندر رو می‌گرفت اما هیچکس از اون خبری نداشت! سباستین مطمئن شد که گیر افتاده و دیگه نمیشه کاری کرد! ترایتن هم روز به روز از نبود فرزندش شکسته‌تر شد و اونقدری دلش برای آریل تنگ شده بود که هر روز به خودش لعنت می‌فرستاد که چرا باهاش اینجوری رفتار کرده! هر روز همراه سربازاش کل اقیانوس رو میگشت تا بتونه سرنخی از آریل پیدا کنه! کم کم داشت به این باور می‌رسید که سر آریل و سباستین بلای خیلی بدی اومده. از اونطرف ارسال وقتی دید پرنس اریک وقت ازدواج برای خودشون گرفته و قراره آریل رو با این موضوع سورپرایز کنه، ترسید...با عصبانیت رفت سمت کمد معجون‌هاش و گفت: ـ خیلی کم مونده! آه...موجود کوچولو...اون خیلی زرنگ تر از اونیه که فکر میکردم! خب اینجور که داره پیش می‌ره تا قبل از زمانی که بهش دادم پرنس باهاش ازدواج می‌کنه... یکسری معجون‌هاش و باهم قاطی کرد و کرد و گفت: ـ ارسال الان دیگه وقتشه همه‌چیز و تحت کنترلت در بیاری... رفت جلوی آینه‌اش و معجون رو روی سر خودش ریخت و گفت: ـ اون دختر باید برای من بشه تا مثل یه کرم زیرپاهای من بیفته!
  17. پارت شصت و نهم سباستین مدت طولانی توی ساحل منتظر فلاندر شده بود و وقتی دید خبری ازش نیست، یه اوفی کرد و به سمت قصر راه افتاد و توی دلش گفت بازم میام...شاید هنوز کارش تموم نشده...توروخدا بفهم چه خبره فلاندر... پرنس اریک و آریل با کالسکه سلطنتی سمت میدون شهر رفتن و از اوستای معروف اونجا که کوفته کباب درست می‌کرد، خوردن...آریل خیلی از اونجا خوشش اومده بود چون همه آدما با شادی کنار هم بودن و به گروه موسیقی نگاه می‌کردن. برخلاف قصر پرنس اریک و آتلانتیس، اون قسمت شهر واقعا زنده بود و برای مدتی هم باشه، حال آریل رو خوب کرده بود. آریل با ولع ساندویچش و میخورد و پرنس اریک با دیدن این صحنه گفت: ـ مثل اینکه خیلی خوشت اومده! آریل همون‌طور که ساندویچ رو گاز میزد گفت: ـ واقعا خیلی خوشمزست؛ بعدشم این گروه موسیقی واقعا عالین! پرنس اریک تایید کرد و گفت: ـ منم خیلی اینجا رو دوست دارم. تازه نیمه شب مردم محلی میان اینجا و همه باهم میرقصن! آریل سریع گفت: ـ لطفاً ببینیم. پرنس اریک خندید و گفت: ـ باشه! بعد از مرگ ملکه الیزابت دیگه خیلی وقت بود تو آتلانتیس صدای رقص و شادی و موسیقی شنیده نمیشد و آربل واقعا دلش برای چنین فضایی تنگ شده بود.
  18. #پانصد و پنجاه و هفتمین متن نیمه‌شب موسیقی واقعا چیز عجیبیه... نه باهات حرف میزنه، نه بغلت می‌کنه! نه دستتو میگیره... اما گاهی اوقات بیشتر از هر کسی آرومت می‌کنه. 12:12 دوم شهریور
  19. پارت شصت و هشتم فلاندر به سمت شقایق دریایی شما کرد و هرچی نزدیکتر می‌شد، استرس و ترسش بیشتر از قبل می‌شد...از اونجا دود عجیب و غریب و صداهای وحشتناک دیده میشد...وقتی به اونجا رسید، نزدیک بود از ترس پشیمون بشه و برگرده اما بخاطر بهترین دوستش، پا روی ترسش گذاشت و آروم رفت داخل...فلاندر به این فکر کرد که آریل چطور تنهایی توانست وارد همچین مکان وحشتناکی بشه و ریسک کنه!! فلاندر از ترس تمام وجودش می‌لرزید!! از پشت شاخک های گیاه‌های پژمرده‌ایی که توی خونه ارسال آویزون بود گذر کرد و پشت یکی از بلندتریناش وایستاد تا دیده نشه...ارسال روبروی جام جادوییش ام داده بود و داشت صدف های دریایی کوچک و زنده رو می‌خورد! فلاندر با دیدن این صحنه نزدیک بود بالا بیاره...ارسال داشت صحنه هایی از زندگی روی خشکی رو نگاه می‌کرد...در واقع آریل و پرنس اریک رو به صورت کامل زیرنظر داشت...فلاندر زیرلب آروم گفت: ـ چی تو ذهنته جادوگر خبیث؟؟! یهو ارسال گفت: ـ بیا تو عزیزم، دم در بده! خانوادت بهت یاد ندادن دزدکی اومدن تو خونه یکی کار خیلی زشتیه. فلاندر از ترس حتی نمی‌تونستم نفس بکشه! ارسال انگار پشتش چشم داشت! فلاندر اصلا نمیتونست بفهمه که اون چجوری متوجه حضورش شده بود!!! ارسال سریع روش برگردوند و با یه حرکت دم فلاندر رو محکم توی دستاش گرفت...اونو به صورتش نزدیک کرد و بعد قهقهه‌ایی زد و گفت: ـ پس پرنسس تو رو فرستاده تا بفهمی من دارم چیکار میکنم هان؟؟ فلاندر با لکنت گفت: ـ نه...نه...بخدا...من...همینجوری...اومدم... ارسال فلاندر و محکم با دمش به همون گیاه های پژمرده به صورت برعکس بست و گفت: ـ حالا همینجا منتظر میمونی تا ببینی اون پرنسس هم مثل یه کرم زیر پاهای من میفته! فلاندر التماس کرد و تا اونو باز کنه اما فایده‌ایی نداشت! فهمید که آریل کل زندگیش و برای رسیدن به پرنس اریک قمار کرده و تمام اینا یه نقشست. حالا اینا رو چجوری باید به سباستین می‌گفت؟!! خودشم که اینجا گیر افتاد و دیگه نمی‌شد کاری کرد!
  20. پارت شصت و هفتم اریک موهای آریل و پشت گوشش گذاشت و گفت: ـ مهم اینه که من دوستت دارم و از این موضوع کوتاه نمیام. پرنس اریک مصمم صحبت می‌کرد و دل آریل هم به این موضوع خوش بود. اون شب پرنس اریک به آریل پیشنهاد داد تا باهم برن سمت میدون شهر و اجرای گروه راک مورد علاقه پرنس اریک رو ببینن و همونجا هم یه چیزی بخورن. آریل هم قبول کرد... اما تو دنیای آب، قیامت بپا شده بود...فلاندر از سوراخ سنبه های اقیانوس، مشغول دید زدن آتلانتیس شد...اینطور که بوش میومد، پادشاه متوجه نبودن سباستین و آریل شده بود و همه دیوانه‌وار دنبال آریل و سباستین می‌گشتن...حتی خوده پادشاه...ترایتن زیرلب با خودش می‌گفت: ـ نباید ناراحتش می‌کردم. بخاطر لجش با من معلوم نیست الان کجا رفته!! کاش با عصبانیت رفتار نمی‌کردم. همین لحظه یکی از نگهبانان اومد سمتش...ترایتن سریع بهش گفت: ـ خبری ازشون نیست؟! نگهبان با ناراحتی سرش و انداخته پایین و گفت: ـ قربان ما همه جا رو گشتیم اما اثری از پرنسس و سباستین نیست! پادشاه این‌بار با عصبانیت گفت: ـ با تعداد بیشتری به گشتم ادامه بدین! می‌خوام تمام اقیانوس رو بگردین! نگهبانه اطاعت کرد و رفت و فلاندر زیر لب با خودش می‌گفت: ـ اگه بدونه رفته پیش ارسال... بعد لبش و گاز گرفت و گفت: ـ وای نه، نمی‌خوام اصلا بهش فکر کنم...بهتره برم سمت شقایق دریایی و ببینم این زن بدجنس باز چی تو مغزشه!
  21. #پانصد و پنجاه و ششمین متن نیمه‌شب وقتی یه سریال رو تموم می‌کنم عمیقا ناراحت میشم. انگار با کلی آدم دوست شدی باهاشون زندگی کردی گفتی خندیدی ناراحت شدی اشک ریختی از تموم لحظه های زندگیشون خبر داشتی و یهو باید با همشون خدافظی کنی اونم برای همیشه. و این خیلی بده. 1:01 یکم شهریور
  22. پارت شصت و ششم داشت از سر میز بلند میشد که هیوبرد با تحکم گفت: ـ بشین! تا غذاتو نخوردی از سر این میز بلند نشو! نکنه باید بعد اینهمه سال به تو هم یاد بدم اریک؟؟ پرنس اریک دیگه نتونست زورگویی‌های پدرش رو تحمل کنه و برخلاف همیشه که کوتاه میومد از جاش بلند شد و گفت: ـ سیر شدم، نوش جون شما... بعدش رفتم پیش آریل...آریل صورتش و با حوله خشک کرد و به این فکر کرد شاید پدرش راست می‌گفت خشکی برای موجودات دریا واقعا مناسب نیست! باهاشون متفاوت بود اما عشقش به اریک؟؟ هنوز هم اریک رو مثل روز اولی که دیده بودش، دوست داشت!! اما پدر اریک هم مثل پدر خودش، موافق نبود از چشم‌ها و رفتارش کاملا مشخص بود!! پرنس اریک در دستشویی رو باز کرد و با ترس گفت: ـ حالت خوبه عزیزم؟؟ آریل با گریه گفت: ـ متاسفم اریک، باعث شدم آبروت پیش‌‌... اما پرنس اریک حرفش و قطع کرد و گفت : ـ به هیچ وجه این حرفو نزن! تقصیر من بود! باید به سرآشپز میگفتم که غذای دریایی درست نکنه! آریل نگاش کرد و گفت: ـ خب تا کی؟؟ بالاخره که واسه پدرت یا بقیه سوال میشه که چرا نباید غذای دریایی تو قصر درست بشه! پرنس اریک با نگاه گرمش بهش نگاهی کرد و گفت: ـ اگه لازم باشه، هیچوقت... آریل لبخندی زد و دلش از این حرف پرنس اریک گرم شد...اریک دستاش و گرفت و گفت: ـ بیا ببرمت تو اتاقت... آریل ازش پرسید: ـ اون از من خوشش نیومده مگه نه؟؟ پرنس اریک سکوت کرد...آریل دوباره پرسید: ـ نمی‌خوای جواب بدی اریک؟
  23. #پانصد و پنجاه و پنجمین متن نیمه‌شب وقتی داری از رها کردنش پشیمون میشی، یکم فکر کن... می‌تونست یه دسته گل بگیره و بیاد عذرخواهی کنه اما...سکوت و ترجیح داد. پس تو هم رهاش کن! آدمی که جرئت جبران ندارن، مطمئن باش ارزش موندن هم نداره. 20:20 یکم شهریور
  24. پارت شصت و پنجم پادشاه هیوبرد بدون اینکه به آریل نگاه کنه فقط لبخندی زد و گفت: ـ خوشبختم! آریل ولی با ذوق سرشو تکون داد و گفت: ـ منم همینطور! بعدش پادشاه یه بشکن زد و رو به موریس گفت: ـ میتونی سرویس غذا رو آماده کنی! موریس هم با یه میز چرخدار که روش بشقاب‌های در بسته بود وارد سالن شد و جلوی هر کدومشون قرار داد. اریک پرسید: ـ امروز چی برامون درست کردی؟! موریس پاپیون دور گردنش رو سفت کرد و گفت: ـ عارضم خدمتتون که خوراک خرچنگ که خیلی دوست دارین و... یهو از زیر میز یه بشقاب گنده رو درآورد و سرشو برداشت و گفت: ـ برای غذای اصلی هم ماهی تازه براتون درست کردم. وقتی سر غذاها باز شد و آریل خرچنگ و ماهی رو بعنوان غذا دید، معدش درد گرفت و نزدیک بود سر سفره بالا بیاره! قبل از اینکه پادشاه و اریک شروع به غذا خوردن کنن، آریل خیلی سریع از پشت میز بلند شد و دستاشو گرفت جلوی دهنش و به دستشویی پناه برد. پادشاه و موریس از این حرکت خیلی شوکه شدن اما اریک حدس زد که آریل برای چی حالش بد شد!! داشت از جاش بلند میشد دنبال آریل بره که پادشاه بازوشو گرفت و با جدیت گفت: ـ وقتی نجیب زاده نباشی نتیجه میشه که سر سفره نشستن رو هم بلد نیستی! تحویل بگیر پسرم... ولی اریک نمی‌تونستم به پدرش بگه که اون یه پری دریایی بوده و دیدن غذاهای دریایی ممکنه حالشو بد کنه!! اصلا چرا اریک قبلا به این موضوع فکر نکرده بود!! مدام تو ذهنش خودشو سرزنش می‌کرد.
  25. پارت شصت و چهارم فلاندر قول داد که با احتیاط کامل تاتوی ماجرا رو در بیاره که نه ارسال متوجهش بشه و نه ترایتن بویی ببره که سباستین و آریل کجا رفتن!! مادام صافار موقع شام رفت سمت اتاق آریل تا صداش بزنه! آریل از آداب و رسوم لباس پوشیدن در قصر آگاه بود و اینارو از سباستین و مادرش یاد گرفته بود! از تو کمد یه پیراهن عروسکی به رنگ قرمز پوشید و مادام صافار با دیدنش واقعا دهنش از این حجم زیبایی باز موند و گفت: ـ دختر تو واقعا خیلی زیبایی! آریل لبخندی همراه با خجالت زده و گفت: ـ ممنونم! ـ بفرمایید شام حاضره! پادشاه هیوبرد و پرنس اریک تو سالن، منتظر شما هستن! آریل اولین بارش بود که میخواست پدر پرنس اریک رو ببینه و واقعا هیجان و استرس داشت! دلش میخواست یدونه نظرش راجب عروس آیندش چیه! امیدوارم بود اونم مثل اریک تو همون نگاه اول ازش خوشش میومد و اونو به چشم عروس نگاه می‌کرد! آریل با اون کفشای پاشنه بلند بعد از کلی تمرین کردن و راه رفتن موقع ظهر، بالاخره تونستم درست رو پای خودش وایسته و با اعتماد بنفس بره پایین! مادام صافار از دیدن اینکه آریل واقعا عین شاهزاده‌ها برخورد می‌کرد و منش اونا رو داشت، تعجب کرده بود! باورش نمیشد این همون دختره عجیب غریبیه که موقع صبح پا برهنه و با کلی شن چسبیده به بدنش همراه پرنس اریک وارد قصر شده بود!! آریل وارد سالن شد و پرنس اریک با دیدن زیبایی اون چشمهاش برق زد، از جاش بلند شد و صندلی رو براش عقب کشید! آریل از کنار میز رد شد تا صورت پادشاه هیوبرد رو از نزدیک ببینه اما پادشاه با عصبانیت به بشقابش خیره شده بود و به آریل حتی یه نیم نگاه هم نکرد. آریل به اینجاش فکر نکرده بود و واقعا ته دلش غمگین شد اما به روی خودش نیورد! روی صندلی کنار اریک نشست. اریک سرفه‌ایی کرد تا این سکوت رو بشکونه و با صمیمیت به آریل اشاره کرد و گفت: ـ پدر؛ ایشون هم آریل هستن! همون دختری که راجبش باهاتون حرف زده بودم!
×
×
  • اضافه کردن...