رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,830
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت صد و هشتاد و سوم وقتی اومدم تو اتاقم، سریعا گلدون رو میز و پرت کردم روی زمین و هزار تیکه شد!! داشتم از حسادت میترکیدم. دلم نمی‌خواست اون دختر عوضی کنار بردیا بشینه و بهش توجه کنه اما کجای کار بودم؟؟! اون الان ازش باردار بود. دیگه قطعا بردیا منو نمی‌دید...تو حال خودم بودم و تو اتاقم در حال حرص خوردن بودم که یهو گوشیم زنگ خورد. یه شماره ناآشنا بود. اولش که اصلا جواب ندادم...اما دیدم بازم زنگ میزنه، با اعضای خورد شده جواب دادم و با لحن بدی گفتم: ـ بله؟؟ یه صدای ناآشنا تو گوشم پیچید: ـ پریسا خودتی؟! یکم فکر کردم...اصلا صداش برام آشنا نبود. گفتم: ـ بجا نیوردم. پوزخندی زد و گفت: ـ ولی من خوب تو رو بجا آوردم قاتل سریالی. خوب از پس این قضیه قسر در رفتی! با شنیدن این جمله برای یه لحظه تمام دغدغه‌های خودمو فراموش کردم. با ترس و لرز بلند شدم و رفتم در اتاقم و قفل کردم و با ترس گفتم: ـ تو کی هستی؟؟! اصلا نمیفهمم راجب چی داری حرف میزنی! خیلی مطمئن گفت: ـ خوب هم میفهمی! راجب شوهر بیچاره‌ات که کشتیش و همه چی هم انداختی سر اون دختره بیچاره. برای یه لحظه همه چی درونم فرو ریخت. این کی بود که از همه چی اطلاع دقیق داشت؟! نکنه بازم از طرف حانیه و شوهرش زنگ زدن و بازم می‌خوان تیغم بزنن؟! سعی کردم به روی خودم نیارم و سریع گفتم: ـ من نمی دانم تو اصلا کی هستی و راجب چی داری حرف میزنی؟! دیگه هم به این شماره زنگ نزن.
  2. #چهارصد و چهل و چهارمین متن نیمه‌شب الان دیگه خوشگل و خوشتیپ زیاد شده مهربون و امن باشید لطفا 12:12 بیست و یکم تیر
  3. #چهارصد و چهل و سومین متن نیمه‌شب معمولا اگه تونستی با تمام وجودت دوسش داشته باشی؛ می‌تونی بعد از پایانش هم دوباره خودتو جمع و جور کنی و از نو شروع کنی. 1:01 بیستم تیر
  4. پارت صد و هشتاد و دوم همینجور که زیر چشمی بهش نگاه می‌کردم. واسه اینکه حرصش بدم، رو به آهو گفتم: ـ بذار پشتت کوسن بذارم یکم راحتتر بشینی! آهو با تعجب به حرکات من نگاه می‌کرد اما جلوی مامان چیزی نمی‌تونستم بگم. کمکش کردم تا قشنگ بشینه! مامان همین لحظه رو به پریسا گفت: ـ وا دخترم!! چرا اونجا وایستادی؟؟ بیا بشین دیگه! همینجور که از عصبانیت می‌لرزید، گفت: ـ نه مامان؛ سرم درد گرفته! میرم تو اتاقم استراحت کنم. آروم زیر لب گفتم: ـ به زودی کلا تو زندگیت استراحت می‌کنی. آهو دستم و فشار داد و آروم زیر لب با چشم غره بهم گفت: ـ بردیا!! دیگه چیزی نگفتم و اونم با قدمای محکم رفت بالا تو اتاقش... *** ( پریسا ) چند روز بود که نه از بردیا خبری بود و نه اون دختره...دلم برای بردیا تنگ شده بود اما همین که اون دختره رو نمی‌دیدم واقعا خداروشکر می‌کردم. از مامان شنیده بودم که می‌گفت مثل اینکه آپاندیسشو عمل کرده و بخاطر راحتیه اون، با بردیا تو ویلا میمونن. از اینکه تحت هیچ شرایطی ازش دست نمی‌کشید و از اون دختر حمایت می‌کرد واقعا عصبانی می‌شدم. حتی من گوشه‌ی ذهنش هم نبودم!! نمی‌دونستم دیگه چیکار باید می‌کردم تا به چشمش بیام. کلی تغییر تو صورتم ایجاد کردم اما اصلا انگار نه انگار!!! حتی مرگ برادرش و مظنون بودن اون دختر به قتل داداشش هم نتونست اونو از چشمش بندازه! اما من تسلیم نمی‌شدم و هر وقت که برگشت تمام سعیم و می‌کردم تا بردیا رو مال خودم کنم. اون فقط مال من بود!! بعد چند روز دست تو دست هم وارد خونه شدن. انگار بودنش کنار هم صمیمی ترشون کرده بود. اعظم خانوم قبل من کلی بهشون تشر زد اما بردیا اصلا عین خیالش هم نبود تا اینکه دختره گفت که بارداره! انگار یه آب یخ رو سرم خالی کردن. یعنی بهم نزدیک شدن؟؟ اون الان بچه بردیا تو شکمش بود؟؟ حالا دیگه بیشتر از قبل هم بردیا و هم اعظم خانوم بهش اهمیت میدادن. باید این بچه رو هر جوری که بود حذف میکردم. نمی‌تونستم ببینم بردیا هر روز بیشتر از قبل بهش توجه می‌کنه. من تمام توجهات بردیا رو فقط برای خودم میخواستم.
  5. پارت صد و هشتاد و یکم با این جنبش پریسا و مامان سر جاشون خشکشون زد و منم بیشتر از اونا از این حرفش تعجب کردم!! سه‌تامون بهش خیره شدیم که گفت: ـ یعنی...اینکه بردیا دستم و داشت. بخاطر این بود که من...من باردارم. مطمئن بودم داره الکی میگه! پرید وسط حرف من که خدایی نکرده از رو عصبانیت سوتی ندم تا پریسا متوجه موضوع بشه! مامان رفت نزدیک آهو و به سرتا پاش نگاه کرد و گفت: ـ چه بارداری؟؟ مگه تو آپاندیستو عمل نکرده بودی؟ این دیگه از کجا درومد؟ آهو با خجالت گفت: ـ تو بیمارستان ازم آزمایش گرفتن و متوجه شدن. بخاطر همینه که بردیا یکم...یکم هوامو داره چون دکترا گفتن که حاملگیم خیلی پر ریسکه و باید مراقب باشم. پریسا با حرص گفت: ـ چطور یه چنین چیزی ممکنه؟ منم از قصد رفتم نزدیکش و واسه اینکه بیشتر حرصش بدم گفتم: ـ مگه صیغه‌اش نکردم؟! چرا اینقدر تعجب کردی؟! از چشمای پریسا خون می‌بارید. مشخص بود که اصلا انتظار این موضوع رو نداشت. رفتم روی مبل نشستم و گفتم: ـ آهو بیا اینجا بشین! دکتر گفت خیلی نباید سرپا وایستی. مامانم با اینکه مشخص بود خیلی سختشه بدون اینکه نگاش کنه گفت: ـ حالا الان که نوه‌امو بارداری، نمی‌خوام بهت سخت بگیرم. فقط و فقط بخاطر نوه‌امه نه تو! برو بشین اونجا و کاری نکن تا به اون بچه آسیب برسه! آهو بدون هیچ حرفی اومد کنارم نشست و همین لحظه به گوشیم پیامک اومد. آرش بود: ـ بردیا رسیدین؟ نوشتم: ـ آره. میتونی نقشه رو اجرا کنی. مامان هم داشت میومد کنارم بشینه اما پریسا با حرص تمام بهمون نگاه می‌کرد. از نگاهش مشخص بود که دلش میخواد آهو رو هم تیکه تیکه کنه اما کور خونده و این‌بار اصلا بهش این اجازه رو نمی‌دادم. باید از رو نعش من رد میشد!
  6. پارت صد و هشتاد مش قربون مدام می‌گفت: ـ آقا خانوم مدام سراغتون و می‌گرفتن! چه خوب شد برگشتین. یاد خوابم افتادم. یاد صورت خوشحال کیان افتادم. نباید همه چیز و خراب می‌کردم. الان وقتش نبود! مش قربون رو به آهو گفت: ـ دخترم تو خوبی؟؟ از فخری خانوم شنیدم ناخوش احوال بودی. آهو خنده عمیقی کرد و گفت: ـ قربونت برم مش قربون. آره بهترم، مرسی از اینکه پرسیدی. بعدشم آروم بهم گفت: ـ بریم؟ دستشو گرفتم و رفتیم داخل. همین لحظه چشمم اول خورد به پریسا که روی مبل نشسته بود و با خیال راحت داشت قهوه می‌خورد! همون جلوی در از این حجم از وقاحتش خشکم زد! آهو بازوم و مدام می‌کشید و زیر لب می‌گفت: ـ بردیا ازت خواهش میکنم. برو داخل. همین لحظه مامان اومد دم در و با دیدن اینکه منو آهو دست همو گرفتیم، لبخند رو صورتش خشک شد و با عصبانیت بهم گفت: ـ این الان مدل جدید ورودتونه؟؟ بردیا دستش و گذاشت پشتم و با مهربونی گفت: ـ آهو برو بالا وسایلتو جابجا کن. مامان عصبانی تر شد و گفت: ـ بردیا ازت سوال پرسیدم. نکنه این چند روزی که رفته بودی ویلا، بازم این دختره چشم سفید شستشوی مغزیت داده؟؟! بازم چیزی نگفتم و رفتم داخل و دیدم پریسا هم اومد کنارم مامان وایستاد و با زیاد کردن پیاز داغ ماجرا گفت: ـ وای مامان جان کجای کاری؟! بردیا خان خیلی وقته یادش رفته که این دختر قاتل برادرشه، خیلی وقته که کیان و فراموش کرده! کم مونده بود بزنم زیر گوشش با این حرفایی که میزد و هنوزم با وقاحت دروغ می‌گفت. با خشم دهنم و باز کردم و رو بهش گفتم: ـ نه، یادم نرفته...یادم نرفته که اون دختر هیچ... یهو آهو از بالای پله‌ها پرید وسط حرفم و حرفم و قطع کرد و گفت: ـ چون که من باردارم!
  7. #چهارصد و چهل و دومین متن نیمه‌شب ولی بنظرم من همون آدمی که جرئت کرد عاشق بشه و دلش و وسط بذاره؛ جرئت رها کردن رو هم داره. 19:19 بیستم تیر
  8. پارت صد و هفتاد و نهم گفتم: ـ از اینکه حتی یک روزم اون دختره آشغال و باید ببینم و صورتش و تحمل کنم، واقعا خونم به جوش میاد! ـ بردیا برای اینکه به سزای عملش برسه، مجبوریم اینکارو کنیم. باید آرامش خودمونو حفظ کنیم. حرفش و تایید کردم و گفتم: ـ اجازه هست دوباره رو پاهات دراز بکشم؟ با شیطنت خندید و گفت: ـ خوشت اومده‌ها!!! لپشو کشیدم و گفتم: ـ خیلی! دوباره رو پاهاش دراز کشیدم و به آینده‌ی قشنگم با آهو فکر کردم و خیلی خوشحال شدم از اینکه بازم تو این مسیر دستام و گرفته و کنارم مونده. *** روبروی در خونه وایستاده بودم، چند لحظه بعد باید طوری وانمود می‌کردم که انگار همه چی عادیه و هیچ اتفاقی نیفتاده و تو صورت قاتل واقعی نگاه می‌کرد. آهو دستم و گرفت و گفت: ـ بردیا، بریم دیگه! گفتم: ـ آهو من حس میکنم واقعا آمادگیشو ندارم. گفت: ـ بردیا حالا که همه‌چیز مشخص شده، لطفا خرابش نکن. دستتو بده به من و آروم باش...چندتا نفس عمیق بکش! به نفس عمیق کشیدم و بعدش گفتم: ـ اگه بازم عصبی شدم چی؟؟ آهو بهم نگاه کرد و گفت: ـ فقط به من نگاه کن. همین لحظه مش قربون در خونه رو باز کرد و رفتم داخل و ماشین و پارک کردم.
  9. پارت صد و هفتاد و هشتم محکم تر بغلش کردم و گفتم: ـ فکر کردم مُردی و دیگه نمی‌بینمت! خداروشکر که برگشتی. به قلبم اشاره کرد و گفت: ـ من همیشه اینجام بردیا! بالاخره امروز تصمیم گرفتی صدای قلبتو گوش بدی و منو نجات بدی! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ منظورت چیه؟ به داخل خونه نگاه کرد و گفت: ـ برو داخل آهو منتظرته... بعدش ازم دور شد...دنبالش دویدم و کلی صداش زدم: ـ کیان کجایی؟؟ کیان منظورت چیه بود؟؟؟ تورو خدا دوباره تنهام نذار کیان. با صدای آهو به خودم اومدم و از جام پریدم...نفس نفس میزدم. خیلی واقعی بود! انگار واقعا همین چند لحظه پیش کیان رو از نزدیک دیده بودم. آهو با استرس برق و روشن کرد و پرسید: ـ بردیا؟؟ خوبی؟؟ خواب بد دیدی؟؟ همینجور که نفس نفس میزدم گفتم: ـ آهو برای اولین بار بعد این همه مدت خوابش و دیدم. خیلی خوشحال بود! آهو با بغض گفت: ـ چیزی یادته؟؟ یکم فکر کردم! همه چیزا یادم نبود اما یکسری جملاتش انگار تو ذهنم مونده بود. گفتم: - می‌گفت بالاخره من به قلبم نگاه کردم و اون آزاد شده! به داخل خونه اشاره کرد و گفت برو داخل آهو منتظرته. آهو گفت: ـ فکر کنم اونم از اون بالا خوشحاله که بالاخره برادرش، قاتل واقعی رو پیدا کرده. پرسیدم: ـ اینجوری فکر می‌کنی؟ دستم و گرفت و گفت: ـ مطمئنم بردیا!
  10. #چهارصد و چهل و یکمین متن نیمه‌شب ببین بذار یه اعترافی بهت بکنم... من بعضی اوقات عمدا درو می‌بندم و اگه تو بخاطر من اون درو نشکونی، آدم من نیستی:) 13:13 بیستم تیر
  11. پارت صد و هفتاد و هفتم بعد رفتن آرش، آهو ازم پرسید: ـ بردیا از صبح تا حالا چیزی نخوردی، بذار برات یه چیزی درست کنم. داشت بلند میشد که مچ دستش و گرفتم. بهم نگاه کرد و رو بهش گفتم: ـ من فقط تو رو می‌خوام! میشه امشب کنارم باشی؟؟ بهت خیلی احتیاج دارم. امشب یبار دیگه این درد خورد تو صورتم. دختری که برام مثل خواهر بود و سالها کنارمون بود، برادرم و کشته! به این موضوع فکر میکنم نفسم بند میاد. آهو کنارم نشست و گفت: ـ میخوای سرتو بذاری رو پاهام؟ می‌دونم سخته برات و واقعا هم شوک بزرگیه اما سعی کن به چیزی فکر نکنی و فقط چشماتو ببندی! پیشنهادش و دوست داشتم و بنابراین بدون چون و چرا این موضوع رو قبول کردم و سرمو آروم رو پاهاش گذاشتم. چقدر حس خوبی بود. اتفاق بی‌نهایت ناراحت کننده‌ایی بود اما حداقلش این بود که آهو کنارم بود و این بار مطمئن بودم اون کاری نکرده. آهو آروم موهام و نوازش می‌کرد که باعث شد آروم آروم خوابم ببره. *** انگار تو حیاط خونمون بودم و نمی‌تونستم چیزی که می‌دیدم و باور کنم!! کیان بود...برادرم برگشته بود!!! نکنه داشتم خواب می‌دیدم؟؟! داشت کفشاشو درمیورد که بره تو خونه. با ذوق صداش زدم: ـ کیان! برگشت سمتم! با لبخند عمیق نگام کرد...دویدم سمتش و محکم بغلش کردم. از صمیم قلبم گفتم: ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود داداشی! خیلی وقت بود که ندیدمت و واقعا بهت احتیاج داشتم. چرا زودتر نیومدی؟ همینطور که با لبخند بهم نگاه می‌کرد گفت: ـ چون بالاخره امروز روحم آزاد شد بردیا! یه چیزی دست و بالم و بسته بود که نمی‌ذاشت وارد این خونه بشم! اما تو امروز منو نجات دادی!
  12. پارت صد و هفتاد و ششم آرش گفت: ـ آروم باش آهو، بهت میگم. آروم رفتیم داخل...آهو سریع رفت برام یه لیوان آب آورد و کنارم نشست و با نگرانی نگام می‌کرد!! بعد از آرش پرسید: ـ خب، نمیخواین بگین؟؟ آرش هم به طور خلاصه‌وار همه چیز و براش تعریف کرد و هر لحظه آهو هم عین من بیشتر متعجب می‌شد!! اینو از صورتش می‌تونستم بخونم. آهو بعد از شنیدن، به مبل تکیه داد و با تته پته گفت: ـ من...من...اصلا نمیتونم باور کنم! آرش گفت: ـ آره ولی حقیقت داره! آهو بهم نگاه کرد و گفت: ـ ولی من...من فکر نکنم در این حد پیش رفته باشه که شوهرش و بکشه! بغضم و قورت دادم و گفتم: ـ دلایل که اینو نشون میده آهو. یکبار من موقع مرگ کیان مُردم‌ و یکبار هم امروز با شنیدن این خبر. آهو هم بغض کرد و گفت: ـ چطور تونست اینکارو بکنه؟؟! وای خدایا من اصلا نمیتونم همچین چیزیو قبول کنم. چقدر آدما بد ذات و بد شدن. آرش و من هم با سر حرفش و تایید کردیم. دستش و گرفتم تو دستام و با پشیمونی گفتم: ـ آهو من خیلی ازت معذرت می‌خوام. خیلی قضاوتت کردم، خواهش میکنم منو ببخش. آهو اشکمو پاک کرد و گفت: ـ هیس! گریه نکن...میگذره بردیا، من کنارتم. دستش و آروم بوسیدم. آرش سریع باهامون خداحافظی کرد و بهمون تاکید کرد که فردا رفتیم خونه به هیچ عنوان به روی کسی نیاریم تا یه موقع پریسا شک کنه! با اینکه خیلی سخت بود، من و آهو جفتمون قبول کردیم.
  13. #چهارصد و چهلمین متن نیمه‌شب چیزی که با تلاش کردنت درست نشد رو با رها کردن، تمومش کن! 13:13 نوزدهم تیر
  14. پارت صد و هفتاد و پنجم با حرص گفتم: ـ می‌دونم باهاش چیکار کنم! آرش گفت: ـ باید بذاریم خودش تو تله خودش بیفته بردیا! گفتم: ـ منظورت چیه؟! آرش به سرگرد احمدی نگاه کرد و گفت: ـ باید اونو تو مخمصه خودش بندازیم تا بتونیم دستگیرش کنیم. بعدش با کنجکاوی بهش نگاه کردم که ادامه داد و گفت: ـ ببین باید این آقا هم باهامون همکاری کنه و صداشو ضبط کنیم و وقتی رفتم سر صحنه جرم همونجا گیرش بندازیم! یکم فکر کردم و گفتم: ـ خیلی فکر خوبیه! چون واقعا دیگه تحمل ندارم حتی ریختشم ببینم ولی این وسط دلم برای مامان میسوزه هم پسرش و از دست داد و هم عروسش و که عین دخترش بود. اینم براش یه شوک بزرگه. آرش گفت: ـ متاسفانه درسته اما کاریش نمیشه کرد! بیچاره کیان! با شنیدن اسم کیان دوره بغض گلومو گرفت اما کاریش نمی‌شد کرد و برادرم رفته بود. تنها کاری که می‌تونستم بکنم اینه که انتقامش و از قاتل اصلی بگیرم و نذارم خونش رو زمین بمونه. *** آرش منو با حال خیلی خیلی بد رسوند ویلا و آهو با دیدن من سریع اومد سمتم و زیر بازوم و گرفت و از آرش با استرس پرسید: ـ چی شده؟ چه بلایی سرش اومده آرش؟؟ چرا گوشیش الان سه ساعت که خاموشه؟!
  15. #چهارصد و سی و نهمین متن نیمه‌شب اگه شبی که بهت نیاز داشتم؛ بدون تو صبح شد!! می‌خوام که صبحش گورتو گم کرده باشی:) 13:13 هجدهم تیر
  16. پارت صد و هفتاد و چهارم چیزی نگفتم و فقط سرمو بین دستام گرفتم. سرگرد گفت: ـ آقای معیری تمام این دلایل تصادفی نمیتونه باشه! به احتمال خیلی زیاد هم قصد داشتم با حذف کردن همسر خودشون، شما رو به خودش نزدیک کنه. میدونستن که بعد مرگ همسرش، خانواده پشتش و خالی نمی‌کنه. آرش گفت: ـ نمی‌شه همینجوری دستگیرش کرد؟! سرگرد گفت: ـ درسته دلایل لازم و داریم اما کافی نیست و چون از زمان مرگ مقتول خیلی گذشته، به همین راحتی نمیشه ثابت کرد! آرش گفت: ـ پس باید یه کاری کنم که دوباره بره صحنه جرم و سر صحنه جرم دستگیر بشه! سرگرد احمدی تایید کرد و گفت: ـ درسته! آرش مقابلم روی صندلی نشست و گفت: ـ بردیا آروم باش! بالاخره قاتل پیدا شده و خون کیان رو زمین نمی‌مونه. بهت قول میدم که دستگیر میشه و به سزای عملش میرسه. نگاش کردم و با ناچاری و ناراحتی گفتم: ـ چقدر راحت راجب این موضوع صحبت می‌کنی آرش؟؟ اون دختر سالیان سال با ما تو یه خونه زندگی کرده، سر یه سفره باهاشون غذا خورده؛ الان فهمیدم که برادرم و کشته و به من چشم داشته!! اینو چجوری من برای مامان توضیح بدم؟؟! چجوری بهش بگم که عروسش که اونو مثل دخترش میدید، باعث قتل پسرش شده؟! آرش گفت: ـ می‌دونم بردیا خیلی سخته! اما اتفاقیه که افتاده! ما نباید تحت هر شرایطی بذاریم پریسا یک درصد از این موضوع بویی ببره که به سرش بزنه یهو فرار کنه. باید رو خودت کنترل داشته باشی بردیا. حق با آرش بود. حالا که قاتل خودش بود، باید خونسردیمو حفظ می‌کردم و با نقشه جلو می‌رفتیم تا تحویل قانون میدادیمش. آرش گفت: ـ مطمئنم که قضیه آرمان و حانیه هم زیر سر اینه بردیا! اون پول هم پریسا بهشون داده.
  17. #چهارصد و سی و هشتمین متن نیمه‌شب امروز از کنار یه غریبه رد شدم ، اسمشو ، تاریخ تولدشو ، غذای مورد علاقشو ، رازها و ترساشو میدونستم ، حتی دوسشم داشتم . جالب بود . 18:18 هفدهم تیر
  18. پارت صد و هفتاد و سوم آرش گفت: ـ متاسفم که اینجور فهمیدی اما حقیقت داشته، احتمالا... حرفشو نگفت...نگاش کردم و گفتم: ـ احتمالا چی؟!! آرش با ناراحتی گفت: ـ احتمالا که کیان هم همون روز این موضوع رو فهمیده. اشک امونم رو بریده بود. با عصبانیت همینجور که از جام بلند میشدم گفتم: ـ می‌دونم باید باهاش چیکار کنم؟! دختره روانی!! هم برادرم و داغون کرد و هم باعث شد تا دیدم نسبت به آهو بد بشه! آرش سریع دستم و گرفت و گفت: ـ بازم داری عجولانه رفتار می‌کنی بردیا!! آروم باش لطفاً. با عصبانیت دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم: ـ آروم باشم؟؟! این موضوع رو فهمیدم و آروم باشم؟؟! باید بهم بگه قاتل برادرم کی بوده! یهو دیدم آرش بهم نگاه می‌کنه و سرگرد احمدی هم سرشو انداخته پایین. با استرس پرسیدم: ـ چرا...چرا اینجوری بهم نگاه می‌کنین؟؟ آرش دستی به سر و روش کشیدم و چیزی نگفت اما سرگرد احمدی گفت: ـ آقای معیری با توجه به شواهد جدیدی که وکیلتون ارائه دادن و حرفای شاهد جدید، بنظر میاد که قاتل خود همین خانوم باشن! این دیگه زیادی بود!! دنیا داشت دور سرم می‌چرخید و اگه آرش دستام و نمی‌گرفت احتمالا زمین می‌خوردم؛ همینجور که فکم می‌لرزید گفتم: ـ امکان نداره!! نمیتونه در این حد پیش رفته باشه. آرش کنارم نشست و گفت: ـ بردیا تمام موضوعات یه سرش به پریسا میخوره. باید می‌دیدی که تو اون دفتر چیا نوشته! همشون و نخوندی. اینکه برای رسیدن به تو حاضره چه کارایی انجام بده!! منم با سرگرد موافقم که به احتمال نود و نه درصد قتل کار خودش بوده.
  19. پارت صد و هفتاد و دوم سرگرد گفت: ـ بله اینجاست ولی برای دلیل پرونده فرستادمش بایگانی. آرش گفت: ـ میشه بگین بیارن تا بردیا هم ببینه؟! سرگرد گفت: ـ بله یه چند لحظه... گوشیش و برداشت و گفت: ـ اکبری، مدارک پرونده کیان معیری رو بیار اتاقم. بعدش سرگرد از پیرمرده پرسید: ـ پس چرا بعد از دو ماه اومدی و این موضوع رو گفتی؟؟ چرا همون موقع نیومدی؟! پیرمرده گفت: ـ والا سرگرد من اصلا دنبال دردسر نبودم. نبایدم اینقدر کنجکاوی می‌کردم اما وقتی خبرش تو اینترنت درومد که گفتن قراره قصاص بشه و پسرم عکس دختره رو بهم نشون داد فهمیدم که کی بوده! خانومم گفت که چیزایی که دیدم و بیام بگم ولی مردد بودم تا امروز! نمی‌تونستم با وجدانم کنار بیام. الان هم سرگرد من نمی‌دونم اون خانوم کی بودن و چرا مخفی کاری داشتن؟! تنها چیزی که می‌دونم اینه که اون دختر اون مرد رو نکشته. چون وقتی من پیادش کردم اون مرده تو همون حال اونجا افتاده بود. همین لحظه در اتاق سرگرد زده شد و یه دفتر که نایلون پیچیده شده بود و آوردن. پیرمرده گفت: ـ همین دفتر بود که پیداش کردم. دفتر و باز کردم. و وقتی ورق زدم باورم نمی‌شد!! پریسا تماما از احساساتش و عشقش نسبت به من نوشته بود! عکسهایی از من رو دفتر چسبونده بود و اینکه هیچوقت کیان و به اندازه من دوست نداشت!! آرش گفت: ـ بردیا من فکر میکنم قبل از آهو، پریسا رفته اونجا و کیان هم این دفتر و خونده، با توجه به اینکه گفتی وقتی کیان کلید یدک و از فخری خانوم گرفته، پریسا خیلی عصبانی شده. با بغض حرفاش و تایید کردم. گفتم: ـ یعنی برادر بیچاره‌ام چه فکری راجب من کرده؟؟! من حتی روحمم از این چیزا خبر نداشته! درسته همیشه شک داشتم اما هیچوقت نخواستم باور کنم که حقیقت بوده
  20. پارت صد و هفتاد و یکم پیرمرده شروع کرد به تعریف کردن: ـ من اون روز یه دختر خانوم و بردم اون سمت و دختره خیلی هم عجله داشت که زود برسه! مشخص بود که نگران چیزیه و راستش منم چون کنجکاو شدم حتی وقتی که اونجا پیادش هم کردم، موندم تا ببینم چه خبره! دیدم که دختره بعد کلی گشتن رفت بالا سر یه آدم وایستاد اما وضعیت آدمه رو از داخل ماشین نمی‌تونستم ببینم و تشخیص بدم... ولی یهو چیزی که از آینه جلوی ماشینم دیدم، نظرم و جلب کرد. یه خانوم دیگه تو فاصله ده متر عقب‌تر داشت یه چیزی مینداخت تو سطل آشغال و بعد کلی کلنجار رفتن هم پشت همون سطل آشغال منتظر شد و به همون صحنه‌ایی که من داشتم نگاه می‌کردم، نگاه می‌کرد. چی داشت می‌گفت؟! از کی داشت حرف میزد؟؟! سرگرد احمدی پرونده جلوی خودش و باز کرد و بعد از ورق زدن، رو یه صفحه وایستاد و ازش پرسید: ـ چهره خانومه رو یادته دیگه! این بود؟! پیرمرده نگاش کرد و گفت: ـ آره فکر کنم خودش بود. به عکسی که سرگرد بهش نشون داد، نگاه کردم. عکس پریسا بود!!! یعنی پریسا قبل از اینکه آهو برسه اونجا، پیش کیان بوده؟؟! اصلا نمی‌تونستم باور کنم. پیرمرده منو نشون داد و ادامه داد: ـ بعد اینکه این آقا اومدن، یکم بعد همین خانوم هم وارد صحنه شدند و شروع کردم به جیغ و هوار کردن. در صورتی که قبلش دیدم پشت سطل آشغال چجوری ساکت نشسته بود و فقط داشت نگاه می‌کرد. دستام از استرس و عصبانیت از انتهای این ماجرا می‌لرزید و دائم در حال فکر کردن بودم. پیرمرده گفت: ـ بعد از اینکه از پشت سطل آشغال اومد بیرون، منم نظرم جلب شد که ببینم چی انداخته تو سطل آشغال و رفتم کنارش پارک کردم و دیدم یه مانتو و شالی که تقریبا خونی شده و یه دفتر انداخته شده بود!!! به آرش نگاه کردم. آرش گفت: ـ سرگرد اون دفتر اینجاست؟؟
  21. #چهارصد و سی و هفتمین متن نیمه‌شب یکی زنگ زد گفت «خانوم یه عرضی داشتم»، ترسیدم گفتم «بفرمایید» گفت «راننده اسنپم، شما دو روز قبل سوار ماشین من شدید درسته؟» گفتم حتما عاشقم شده، گفتم «بله امرتون؟» گفت «پنج ستاره دادید دیگه؟» و اون لحظه فقط قیافه‌ام:/// 12:12 هفدهم تیر
  22. پارت صد و هفتاد خیلی ترسیدم که نکنه بازم اتفاقی افتاده باشه! بنابراین با سرعت هر چی تمام‌تر راه افتادم سمت کلانتری. وقتی رسیدم، آرش همراه با سرگرد احمدی( سرگرد پرونده قتل کیان ) از اتاق خارج شد و وقتی منو دید، آرش گفت: ـ بردیا بالاخره اومدی! بنظرم باید اینو حتما ببینی! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ آرش میشه مثل معما باهام صحبت نکنی؟! بگو موضوع چیه؟! دستم و گرفت و برد داخل اتاق سرگرد احمدی و دیدم که پشت میز یه مرد میانسال معمولی نشسته که اصلا هم برام آشنا نبود! هم به سرگرد احمدی و هم به آرش نگاه کردم و با گیجی پرسیدم: ـ میشه بگین اینجا چه خبره؟! این آقا کین؟! سرگرد احمدی گفت: ـ ایشون راننده تاکسی هستن که آهو خانوم و سوار کردن تا اون جنگلی که برادرتون اونجا به قتل رسیده، بردن! گوشام تیر کشید!!! سریع رو صندلی نشستم و به پیرمرده نگاه کردم و گفتم: ـ خب!! سرگرد احمدی رو به پیرمرده گفت: ـ لطفاً همه اون چیزایی که دیدین و یکبار دیگه برای آقای معیری هم تعریف کنین! قبل از اینکه تعریف کنه، آرش دست گذاشت رو شونه‌ام و با ناراحتی گفت: ـ داداش می‌دونم سخته ولی سعی کن طاقت شنیدنشو داشته باشی! آرش که اینطوری گفت من بیشتر ترسیدم. انگار دلم نمی‌خواست پیرمرده حرفی بزنه! چون قطعا چیزای خوبی قرار نبود بگه. سرگرد احمدی مقابلش نشست و گفت: ـ خب گوش میدیم!
  23. پارت صد و شصت و نهم عینکش و درآورد و گفت: ـ حقیقتش اینه که من اصلا این موضوع رو نمی‌دونستم وگرنه حتما جوابشونو میدادم. والا منم نمی‌خوام معلمی مثل شما رو از دست بدم! گفتم: ـ این نظر لطف شماست! هر جوری که به صلاح خودتون و مدرسه هست، عمل کنید! فعلا هم من کناره‌گیری میکنم تا بعد نتیجه رو بهم اعلام کنین‌. خانوم بابازاده گفت: ـ آخر این هفته جلسه داریم و حتما من این موضوع رو مطرح میکنم و ممنون از اینکه درک می‌کنید. انشالا همه چیز طوری پیش بره که نه شما ناراحت بشید و نه ما! گفتم: ـ نه بابا! اختیار دارین. چه ناراحتی!! انشالا که همه‌چیز خوب پیش می‌ره...فعلا روزتون بخیر ـ روز شما هم بخیر. میخواستم دم در منتظر بمونم تا آهو تعطیل بشه و با همدیگه برگردیم خونه چون فعلا از کارمم بیکار شده بودم و می‌تونستم تمام وقتمو برای آهو بذارم اما اتفاق خیلی عجیبی افتاد. از در دفتر که اومدم بیرون، گوشیم زنگ خورد...آرش بود: ـ جانم؟! ـ بردیا خوبی؟؟! با تعجب گفتم: ـ خوبم، چیزی شده؟؟! آرش سریع گفت: ـ میتونی فورا بیای کلانتری؟ گفتم: ـ دیگه دارم میترسم آرش! میگی چی شده یا نه؟! ـ تو فقط سریع‌تر بیا لطفاً! خیلی مهمه.
  24. #چهارصد و سی و ششمین متن نیمه‌شب قلبم : ولی اون آدم بدی نیستا، فقط خودش هم زخمیه! مغزم: درسته اونم زخمیه اما آیا زخم‌های اون این حق و بهش میده که تو رو هم زخمی کنه؟! 21:21 شانزدهم تیر
  25. پارت صد و شصت و هشتم گفتم: ـ آهو واسه اینکه ضایع بازی نشه، فردا دیگه باید برگردیم خونه. نفس عمیقی کشید و گفت: ـ باشه! گفتم: ـ طاقت بیار عزیزم؛ مشخص بشه این قضیه و بعد من جواب تک تکشونو میدم. اینو بدون اگه مشخص بشه که تو تقصیری نداشتی، مامان هم تو رو به چشم دیگه‌ایی میبینه. ـ چمیدونم! ببینیم و تعریف کنیم. *** ـ خانوم بابازاده، من می‌دونم که کاملا حق با شماست! ولی وقتی اینجور غش کرده بود کف سالن که من نمی‌تونستم نسبت بهش بی‌تفاوت باشم! خانوم بابازاده که سعی می‌کرد با احترام کامل صحبت کنه و جو و محترمانه نگه داره گفت: ـ درسته آقای معیری، منم این حرکت انسان دوستانه شما رو کاملا میفهمم اما چجوری باید اینو به منطقه توضیح بدم؟؟! چیزی که از بیرون دیده میشه اینه که یه معلم مرد، دانش آموز دخترشون بغل کرده و از مدرسه برده بیرون. دیدم چاره‌ایی نیست و بحث داره به جاهای باریک می‌کشه، مجبور شدم که حقیقت و بگم و اجازه بدم تا خانوم بابازاده بر اساس همین موضوع تصمیم بگیره: ـ خانوم بابازاده البته من نمی‌خوام اصلا موضوعات شخصیه زندگیم و برای شما باز کنم اما...اما من و خانوم عمادی محرم همدیگه هستیم و به زودی باهم ازدواج می‌کنیم. خانوم بابازاده که چشماش چهارتا شده بود، از تعجب دهنش وا موند و چیزی نگفت. لیست بچه‌های کلاس و گذاشتم رو میزش و گفتم: ـ من اصلا اصراری نمی‌کنم و هر جور خودتون دوست داشته باشید میتونین تصمیم بگیرین! بهرحال اینجا مدرسه شماست. فقط لازم دیدم این حرکتم و براتون توضیح بدم که شخصا راجب من یه موقع فکر بدی نکنید. تو دلتون یه ذره هم نسبت به من شکی باقی نمونه. وگرنه من اصولا عادت ندارم کارامو برای دیگران توضیح بدم. داشتم بلند میشدم که خانوم بابازاده با تته پته گفت: ـ والا!! آقای معیری، من اصلا موندم چی بگم!!
×
×
  • اضافه کردن...