-
تعداد ارسال ها
2,022 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
35
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت هشتاد و دوم اون نمایشگاهی که میگفت فقط به ظاهر ماشین خرید و فروش میشد اما در اصل اونجا داشت هروئین بسته بندی میکرد و خورد ملت میداد. حتی جلوی خود ما وقتی بهش زنگ میزدی، تو رو میپیچوند و میگفت که نمایشگاهه و کار داره. همش دروغ بود باوان. لطفاً چشماتو باز کن! صورتش بدون هیچ عکس العملی و حتی گریه مونده بود. این حالتش بیشتر از اشک ریختنش منو میترسوند. دیگه تصمیم گرفتم ادامه ندم. همینجور که بهش نگاه میکردم با تردید پرسیدم: ـ حالت خوبه؟! بدون اینکه جوابمو بده، رفت سمت مبل و کیفشو گرفت و داشت از کنارم رد میشد که یهو غش کرد و اگه تو لحظه از پشت نمیگرفتمش، سرش میخورد به میز عسلی. مجبور شدم رو کاناپه درازش کنم و به صورتش آب بپاشم تا به خودش بیاد. خیلی کار احمقانهایی کردم. شاید واقعا نمیتونست هضم کنه اما منم نمیخواستم ببینم که واسه یه عوضی اینقدر داره اشک میریزه و ناراحتی میکنه! برای خودمم خیلی عجیب بود که چقدر مشتاق بودم تا بهش ثابت کنم که آرون آدم عوضی هست...چرا اینقدر حرکتاش برام مهم بود و نمیتونستم نسبت بهش بیتفاوت باشم. واقعا برای خودمم عجیب بود اما برای اینکه به سوال مغزم جواب ندم، همش ازش فرار میکردم. بعد از اینکه بهوش اومد، انتظار داشتم که گریه کنه و خونه رو روی سرش بذاره اما خیلی آروم دوباره از جاش بلند شد. رو بهش گفتم: ـ اگه حالت خوب نیست، میخوای یکم استراحت کنی؟! ـ نه، بریم! دستشو محکم گرفتم و از خونه رفتیم بیرون. از اینکه چیزی نمیگفت، واقعا نگران بودم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت هشتاد و یکم با یه لحن مظلومی گفت: ـ اما...اما اون مهربون بود! با حرص گفتم: ـ دختره احمق؛ اون مهربون نبود. تو رو گول زد! اون یه بیشرفه و بیشرفا چیزی از عشق نمیدونن باوان میفهمی؟! نمیدونن. اومد یک میلیمیتریم وایستاد و گفت: ـ تو چی؟! نکنه تو از عشق میدونی؟! یه آدم با نگاه مغرور و یه تیکه سنگ توی سینهاش از عشق میفهمه؟! تو آخرین نفری هستی تو این دنیا که بخواد راجب عشق نظر بده! حرفاش ناراحتم میکرد اما بازم سعی کردم که غمش و به جون بخرم...از تو کتم عکسایی که شاهین موقع تعقیب کردن آرون ازش گرفته بود و با دخترای دیگه میپلکید و دادم دستش و گفتم: ـ نگاه کن! حقیقت و با چشمای خودت ببین. همزمان که با تو بود، با هزار نفر دیگه هم میپلکید! با دقت شروع کرد به نگاه کردن عکسا و منم همینجور تند تند حرف میزدم. از اول همه چیز و براش توضیح دادم...اینکه چطور اون روز اومد و اصرار داشت وارد بازی قمار بشه و بخاطر پول بیشتر با ما کار کنه و اینکه اون زنی که به باوان بعنوان مادرش معرفی کرده بود، در اصل عمش بود که از تمام کثافت کاریاش خبر داشت. از اینکه بعد یه تایمی بهش شک کردم اما بازم با زرنگیش ما رو پیچوند و از اعتمادم سواستفاده کرد و باعث شد اینجوری منو رکب بزنه و من پیش عمو مازیار سرم پایین باشه. تا بحال هیچوقت تو زندگیم اینقدر از عمو سرکوفت نشنیده بودم چون همیشه کارمو به درستی انجام داده بودم. اما اون آرون با اون چهره مظلومش حتی منم گول زد و نشد که من چهره واقعیش و ببینم و تهش ازمون دزدی کرد. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت هشتاد فهمیدم که اونم با خودش برده، بیشرف! اومدم تو سالن و دیدم که همینجور قاب عکس و گرفته دستش و همینجور داره گریه میکنه. از اینکه واسه یه آدم بی ارزش اینجور داشت اشک میریخت، واقعا اعصابم خورد میکرد. اما بازم سعی کردم به روی خودم نیارم و گفتم: ـ جایی از خونتون گاوصندوق دارین؟ یهو انگار تازه متوجه حضور من شده باشه، اشکاشو پاک کرد و با ( ناچ ) گفتن، جوابمو داد. دیگه نتونستم طاقت بیارم و یکم تن صدامو بردم بالا و گفتم: ـ میشه دیگه اینقدر بخاطر اون آشغال گریه نکنی؟! بخدا که اگه تو یذره براش اهمیت داشته باشی.. یهو با عصبانیت از جاش بلند شد و با گریه و داد گفت: ـ آرون منو دوست داشت...خیلیم... این بار رفتم مقابلش وایستادم و تصمیم گرفتم که اونو از دنیای خیالیه خودش خارج کنم و بذارم تا حقیقت و بفهمه! تو چشماش زل زدم و قاب عکس و از دستش برداشتم و پرت کردم رو زمین؛ با صدای بلندتر از خودش فریاد زدم: ـ چشماتو باز کن باوان! اون هیچوقت تو رو دوست نداشت، براش یه سرگرمی بودی و سعی میکرد با گفتن جملات قشنگ تو رو هندل کنه! اگه دوستت داشت، چرا روز عروسی غیبش زد؟! چرا بهت یه توضیح نداد؟! حتی بهت زنگ هم نزد! یک هفته است که پیش مایی، نگرانت هم نشد. این اسمش دوست داشتنه؟! اون میدونست که اگه خودش بره گم و گور شه، بعدش ما قطعا میایم سراغ تو...اما براش مهم نبود، میفهمی؟! باز دوباره چشماش پر اشک شد، واقعا ناراحت میشدم که این مدلی میدیدمش اما باید حقیقت و میفهمید. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت هفتاد و نهم اشکشو پاک کرد و گفت: ـ نه! وقتی دیدم داره اینجور گریه میکنه، ترجیح دادم چیزی نگم. راه افتادم سمت خونشون و وقتی جلوی در خونه ترمز زدم با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: ـ من که گفتم کلید پیشم نیست، پس چرا اومدیم اینجا؟! از ماشین پیاده شدم و گفتم: ـ یدور من بگردم، شاید یه جایی تو خونتون پنهون کرده! پیاده شو. از ماشین پیاده شد و گفت: ـ خب درو چجوری میخوای باز کنی؟! کنار موهاش یه سنجاق مشکی بود. موهاش و گذاشتم پشت گوشش که حس کردم یکم معذب شد و گفت: ـ چیکار میکنی؟! آروم سنجاق و درآوردم و گفتم: ـ با این باز میکنم. بعد رفتم سمت در و بعد از یه مدت سر و کله زدن، بالاخره در باز شد و با همدیگه رفتیم بالا... در اتاق هم باز کردم . دیدم همینجوری مات وایستاده. بهش گفتم: ـ برو تو دیگه! بعدش از فکر خارج شد و رفت داخل. انگار خیلی سختش بود که وارد اون خونه شده. تمام حرکاتش و زیر نظر داشتم...همون اول رفت سراغ میز عسلی سالن که عکس خودش و آرون اونجا بود. منم از فرصت استفاده کردم و رفتم هرجایی که امکان داشت اون طلاها رو گذاشته باشه رو گشتم...زیر تخت، تو سیفون دستشویی، توی کمد، آشپزخونه...اما نبود که نبود. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت هفتاد و هشتم بعدشم دست باوان و گرفتم و به سرعت از مغازه خارج شدم. مونده بودم که به عمو چی باید بگم؟! داشتم سوییچ ماشین و روشن میکردم که باوان با ناباوری گفت: ـ من...من فکر میکردم که اونارو ...اونارو برای من گرفته! نگاش کردم و گفتم: ـ مگه بهت داده؟! گفت: ـ نه، اون روزی که اومده بودم حلقمونو تحویل بگیرم، خانوم کمالی عکسشو بهم نشون داده بود! زیر لب زمزمه کردم: حرومزاده. با سرعت از جلو در مغازه ویراژ دادم و رفتیم. تو مسیر از باوان پرسیدم: ـ ببینم، تو مطمئنی که اون گردنبند و تو خونتون ندیدی؟! همینجور که اشک میریخت، سرشو تکون داد. با عصبانیت گفتم: ـ جواب منو بده اونم با همون صدای بغض آلود بلند داد زد و گفت: ـ ندیدم. باید با چشم خودم اون خونه رو میگشتم! اینجوری نمیشد...ازش پرسیدم: ـ کلیدای خونتون دست توئه؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت هفتاد و هفتم با لکنت گفت: ـ خو..خوش اومدین! مجبور بودم حرفی نزنم. عینکم گذاشتم بالای سرم و گفتم: ـ خانوم کمالی، سفارشهای عمو آماده شده؟ اومدم اونا رو ببرم. خانوم کمالی یه نگاهی به من کرد و یه نگاهی به من و گفت: ـ سفارشات که هفته پیش رسیده بود ولی... با استرس گفتم: ـ ولی چی؟! به باوان نگاه کرد و گفت: ـ هفته پیش به باوان خانوم هم گفتم. آقا آرون گفته بود برای عروسیشون، قراره سوپرایزشون کنه و اونو ازمون گرفت...بهمون هم گفت که با شما هماهنگ کرده. با عصبانیت تمام کف دستام و زدم رو میز و گفتم: ـ بعدشم شما بدون اینکه از من بپرسین، اونارو دادین بهش درسته؟! خانوم کمالی که ترسیده بود، با نگرانی گفت: ـ آخه همیشه همراهتون بود آقا پوریا! من واقعا فکرشو نکرده بودم... نگاش کردم و با همون عصبانیت گفتم: ـ واقعا خاک تو سر ما که بهتون اعتماد کردیم! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت هفتاد و ششم به مغازه نگاه کرد و همین طور با نگاه متعجب گفت: ـ ما...یعنی آرون و من حلقه نامزدیمونو از همینجا گرفتیم. از خانوم کمالی... با گفتن این حرف گوشام سوت کشید. سریع پرسیدم: ـ مطمئنی فقط حلقه بوده؟!! چیز دیگهایی نگرفت؟؟ ـ مثل چی؟؟ یه هوفی کردم و گفتم: ـ پیاده شو! دستشو گرفتم و قبل از اینکه وارد مغازه بشیم، رو بهش گفتم: ـ یه کلمه چیزی نمیگی! اینقدر تو فکر بود که اصلا متوجه حرف من نشد. دستشو که تو دستام بود، یکم فشار دادم و گفتم: ـ باوان؟ شنیدی چی گفتم! بعد به خودش اومد و سریع گفت: ـ آره آره! انگار اونم منتظر بود تا ببینه موضوع چیه! هنوزم درست نفهمیده بود که اون آرون عوضی چیکار کرده. رفتیم داخل و خانوم کمالی با دیدن من و باوان کنار هم یهو لبخند رو صورتش خشک شد. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت هفتاد و پنجم بعدشم با عصبانیت، خودم مشغول بستن کمربندش شدم. صدای نفساشو میشنیدم اما سعی میکردم به روی خودم نیارم. دوباره راه افتادم و ازم پرسید: ـ ببینم تو تا حالا با یه دختر برخورد داشتی؟! ـ این دیگه چه سوالیه! ـ آخه اصلا آداب معاشرت و حرف زدن با یه دختر و بلد نیستی! لبخند مصنوعی زدم و گفتم: ـ نه نداشتم! احتیاجیم ندارم بهش. بازم زیرلب یه چیزی گفت که نفهمیدم اما پرسیدم: ـ چی زیرلب میگی؟! ـ مهم نیست! اما فقط اینو بهت بگم با این برخوردت دخترا فقط ازت فرار میکنن تا که بخوام بهت نزدیک بشن. با اعتماد بنفس کامل گفتم: ـ گفتم که احتیاجی ندارم. تو زندگیه من فقط کارمه که مهمه برام و اولویتمه! با خنده گفت: ـ منظورت خلافهاییه که میکنی دیگه ؟! با چشم غره بهش نگاه کردم که خندشو قطع کرد...رسیدیم سمت طلافروشی و باوان با تعجب گفت: ـ تو...تو مگه اینجارو میشناسی؟! این بار من با علامت سوال نگاش کردم و گفتم: ـ منظورت چیه؟! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت هفتاد و چهارم چیزی نگفتم اما توی دلم بهش حق میدادم. شانس آوردم که زود بهش رسیدم و مانع از این شدم تا بخاطر اون آرون حرومزاده اتفاقی براش بیفته...دستشو برد سمت ضبط ماشین و من گفتم: ـ من آهنگ گوش نمیدم! با تعجب نگام کرد و گفت: ـ وا!! مگه میشه؟؟!حوصلت سر نمیره؟ گفتم: ـ نه، اصلا! یه چیزی زیرلب زمزمه کرد که نفهمیدم! بعدش روش و کرد سمت پنجره ماشین و شیشه رو کشید پایین...سریع شیشه رو دادم بالا...بهم نگاه کرد و گفت: ـ از قصد اذیتم میکنی؟؟! میخوام یکم نفس بکشم. اینم برام قدغنه؟! بازم خیلی عادی گفتم: ـ فعلا سرما داری! تو این وضعیت، برات قدغنه. دیگه چیزی نگفت و بازم با اخم و دست به سینه نشست. گفتم: ـ کمربندتم بلند لطفاً! ـ نمیخوام! ـ گفتم کمربندتو ببند! ـ منم گفتم نمیخوام! لجبازیاش واقعا رو مخم بود. سریع زدم بغل و با اخم بهش نگاه کردم...با حالت عصبانی گفت: ـ چیه؟! چرا اینجوری نگام میکنی؟! منم با لحن خودش گفتم: ـ چونکه زیادی حرکاتت بچگانست و رو مخم راه میری. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت هفتاد و سوم مثل طلبکارا گفت: ـ من نمیخوام اونجا بمونم؟! با اخم گفتم: ـ یعنی چی؟! گفت: ـ میترسم...از اون خونه میترسم! یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم: ـ منظورت اینه که کنار من نمیترسی؟! سریع گفت: ـ نخیرم! ولی...ولی حداقلش میدونم که تو بهم آسیبی نمی سونی! ـ از کجا اینقدر مطمئنی؟! زل زد تو چشمام! چشمای واقعا خوشگلی داشت...گفت: ـ چونکه فرصتشو داشتی؛ اگه میخواستی، زودتر از اینا اینکارو میکردی! چیزی نگفتم و سرمو برگردوندم سمت فرمون که گفت: ـ اون مرده واقعا ترسناکه! شبا کابوسشو میبینم. خصوصا وقتی که توی اون سرما و تاریکی منو اونجا حبس کردن. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت هفتاد و دوم دیگه منتظر نموندم تا حرفی بزنه، در اتاقشو بستم و رفتم پایین، باید هرچی سریعتر میرفتم طلافروشی و اون قطعه هایی که عمو سفارش داده بود و میگرفتم. وقتی رسیدم به سالن، بلند عفت خانوم و صدا زدم و اونم مثل همیشه سریع اومد پیشم: ـ جانم پوریا؟ ـ عفت خانوم لطفاً چهار چشمی مواظب باوان باشین، دقیقه به دقیقه بهش سر بزنین...داروهاشو به موقع بخوره. غذاشم یادتون نره! عفت خانوم لبخند ریزی زد و گفت: ـ چشم پسرم. داشتم میرفتم که دوباره برگشتم سمتش و گفتم: ـ اگه اتفاقی افتاد، اول از همه من خبردار بشم لطفا! ـ چشم. اومدم بیرون و شاهین با دیدن من، سریع از جاش بلند شد و گفت: ـ داداش جایی میریم؟! گفتم: ـ خودم میرم شاهین، تو اینجا بمون...حواستو خوب جمع کن! ـ چشم! سوار ماشین شدم و از در ویلا که خارج شدم، یهو قبض روح شدم...باوان از صندلی پشت یهو بلند شد....سریع ترمز زدم و گفتم: ـ تو...تو اینجا چیکار میکنی؟! چجوری اومدی تو ماشین؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت هفتاد و یکم با ناراحتی اومد کنارم وایستاد و همینجوری که به جعبه قرصها نگاه میکردم، گفتم: ـ اینو باید ساعت پنج بخوری، اون یکی قرصه هم ناشتا... یهو پرید وسط حرفم و گفت: ـ نمیذاری از اینجا برم؟! نگاش کردم و گفتم: ـ نه فعلا باید بمونی اینجا! چیزی نگفت، رفتم نزدیکش و با جدیت گفتم: ـ لطفا هم کارای احمقانه نکن؛ چون اینبار دیگه حتی منم نمیتونم نجاتت بدم! دست به سینه وایستاد و با اخم گفت: ـ کاش میذاشتی بمیرم، سنگدل... پوزخندی زدم اما چیزی نگفتم. یه لیوان آب ریختم و براش گذاشتم کنار تختش و گفتم: ـ اومدم قرصها و غذاهاتو باید خورده باشی! داشتم میرفتم سمت در که با همون لحن دلخوریش گفت: ـ داری کجا میری؟؟ متعجب نگاش کردم و گفتم: ـ قرار نیست که بهت جواب پس بدم! حد خودتو بدون خانوم کوچولو. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت هفتادم حرفشو قطع کردم و یه مقدار تن صدامو بردم بالا . گفتم: ـ بخاطر اینکارت، نزدیک بود بمیری! ارزششو داشت؟! یهو زد زیر گریه و گفت: ـ خب میداشتی میمردم! از وضعیتی که الان توش هستم خیلی بهتر بود! هیچکسم اینجا حرف منو قبول نمیکنه و همه فکر میکنن که دارم دروغ میگم. رفتم روبروش وایستادم. قدش تا قفسه سینهام بود. برای اولین بار اینجور واضح به تک تک جزییات صورتش نگاه کردم و گفتم: ـ من باور میکنم. یهو انگار یه چیزی ته نگاهش برق زد و گفت: ـ جدی میگی؟؟!! گفتم: ـ آره، اگه باور نمیکردم مطمئن باش نجاتت نمیدادم.( اینو داشتم الکی میگفتم که پیش خودش فکر نکنه خبریه!) اشکاشو پاک کرد و گفت: ـ چجوری فهمیدی که راست میگم! رفتم کنار تختش و شروع کردم به درآوردن قرصها و گفتم: ـ اونش بماند! بیا اینجا... -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت شصت و نهم یهو دستم و گرفت و نگاش کردم. پرسیدم: ـ چیزی شده؟! تو چهرهاش انگار شرمندگی میدیدم. نمیدونم یه حسی عجیب و غریب ته چشماش دیده میشد. گفت: ـ من...من... خیلی کنجکاو بودم که میخواد چی بگه اما انگار گفتنش براش سخت بود. چشماشو بست و سریع گفت: ـ من متاسفم! پرسیدم: ـ چرا؟! بدون اینکه بهم نگاه کنه، شروع کرد با ناخناش بازی کردن و گفت: ـ نباید اسلحتو میگرفتم! بعد چشمشو چرخوند به سمت همون قسمتی که تیر خورده بود و گفت: ـ دردش بهتر شده؟! از کنارش رد شدم و از حمام بیرون اومدم و گفتم: ـ بهتر میشه! اگه یاد بگیری دیگه از این کارای احمقانه نکنی! اونم اومد بیرون و با لحن مظلومانهایی گفت: ـ من...من...من فقط خواستم... -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت شصت و هشتم آروم گفت: ـ هوم؟! ـ پاشو بریم یه آب سرد به تنت بخوره، این قدر تبی هم که داری از تنت بره بیرون. یهو سرشو بلند کرد و رو بهم نگاه کرد و بعد شروع کرد به خندیدن. از خندش، منم خندم گرفت و گفتم: ـ چرا میخندی؟! گفت: ـ آخه حتی تو رویامم نمیدیدم که مرد یخچالی بیاد ازم و مراقبت کنه! چجوری منو پیدا کردی؟! خندیدم و گفتم: ـ مرد یخچالی ؟!! گفت: ـ مگه نیستی؟! در جوابش سکوت کردم و بلند شدم و دستشو گرفتم. آروم بردمش سمت حمام و شیر آب و باز کردم و سرشو بردن پایین و آب و با فشار دستم ریختم توی صورتش. مشخص بود که حالش از یک ساعت پیش خیلی بهتر شده بود...شیر آب و بستم و گفتم: ـ برو رو تخت دراز بکش، بیام داروهاتو بهت بدم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت شصت و هفتم یقه لباسم و محکم گرفت تو دستش و به حالت لرز گفت: ـ دارم...یخ...یخ میزنم! برای اولین بار تو زندگیم، اون حصار سنگی دور قلبم و شکوندم! نمیتونستم نسبت به این حالتش بیتفاوت باشم. محکم گرفتمش تو بغلم و آروم گفتم: ـ میگذره! طاقت بیار! بعد از چند دقیقه بهش گفتم: ـ نباید اینقدر پتو رو دورت بپیچی! تبت میره بالا. پاهات و بذار تو این آب سرد. با گریه و همینجور که چشماش بسته بود، گفت: ـ بخدا...دارم یخ میزنم! نمیتونم آرون! با گفتن این اسم، دود از کلهام بلند شد! اما بازم به روی خودم نیوردم چون که تب داشت و هزیون میگفت. به سختی پتو رو از تنش کنار کشیدم و کمکش کردم تا پاهاشو بذاره تو آب...خیلی مقاومت میکرد اما مجبورش کردم که این کار و انجام بده...باید تبش پایین میومد! یکم که گذشت، دستمو روی پیشونیم گذاشتم...از یه ربع قبلش یکم گرمای سرش بهتر شده بود! حالا اگه یه دور دیگه صورت و تنش هم آب سرد میخورد به کل تبش قطع میشد. سرش روی شونه هام بود و دستامو هم محکم توی دستاش گرفته بود. آروم صداش زدم: ـ باوان؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت شصت و ششم بعد از اینکه دکتر بانداژ منو بست، سریع رفتم کنارش نشستم...تردید داشتم که دستشو لمس کنم یا نه! بنابراین صداش زدم: ـ باوان، صدای منو میشنوی؟ قبل اینکه چشماشو باز کنه، لرزید و آروم گفت: ـ س...سردمه! این حالتش ناراحتم میکرد. سریع پتو رو تا گلوش بالا کشیدم. پیشونیشو دست زدم. رو به دکتر گفتم: ـ تب داره! دکتر گفت: ـ میتونی بهش کمک کنی؟! یا خودم دست بکار بشم؟! از حرفش یه کوچولو خندم گرفت و گفتم: ـ نه خودم انجامش میدم. دکتر هم با لبخند گفت: ـ خیلی به دستت فشار نیار پوریا! سرمو به حالت مثبت تکون دادم و باهاش خداحافظی کردم. رفتم داخل حمام و یه کاسه آب سرد و با یه حوله آوردم و گذاشتم پیش تخت. سرمش تموم شده بود و آروم از دستش درآوردم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت شصت و پنجم نمیخواستم کسی از احساس درونیم بویی ببره! بنابراین سریع خودمو جمع کردم و گفتم: ـ برای این پرسیدم که خودم تختم و برای استراحت کردن لازم دارم! دکتر این بار با صدای بلندتری خندید و گفت: ـ تو که راست میگی! دیگه چیزی نگفتم و دکتر یهو گفت: ـ راستی بیا اینجا بشین ببینم با بخیهات چیکار کردی! رفتم نشستم و آروم لباسمو باز کردم و دکتر گفت: ـ اوه اوه! پسر خوب اینجوری مراقبت میکنی؟! زخمت عفونتی میشه. یکم آروم بگیر پوریا! گفتم: ـ باشه؛ سعیم و میکنم. وقتی دکتر داشت پانسمان و عوض میکرد، سوزش زخمم باعث شد که یه جیغ بلندی بکشم. خیلی دردم گرفته بود. همین لحظه باوان یه تکون ریزی خورد...پلکشو آروم بهم زد و باز کرد. گفتم: ـ داره بهوش میاد! دکتر گفت: ـ با این دادی که تو زدی، یه مرده هم اینجا بود، زنده میشد! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت شصت و چهارم بعدشم با عصبانیت از کنارم رد شد و رفت داخل ویلا. حتی اگه پای جون من وسط بود هم نمیذارم واسه باوان اتفاقی بیفته! تو قانون من کشتن یه زن وجود نداشت، خصوصا اینکه بیگناه هم بوده باشه. اما منم با این حرفش موافقم و بنظرم نباید از اینجا و از جلوی چشم ما، دورتر بشه. همین لحظه بارون ریزی شروع به باریدن کرد. دلم پیشش بود... رفتم بالا تا ببینم دکتر کارشو انجام داد و باوان بهوش اومد یا نه! از دو جهت خیلی بهم شبیه بودیم. جفتمون خیلی لجباز بودیم و جفتمون هم یتیم بودیم. چند تقه به در اتاق زدم و دکتر گفت: ـ بیا تو! رفتم داخل و دیدم که دکتر روی صورتش اکسیژن گذاشته و سرمش و وصل کرده. سریع پرسیدم: ـ حالش چطوره؟! دکتر همونجوری که داشت کیفشو جمع میکرد گفت: ـ داروها و ساعتشو روش نوشتم و گذاشتم رو میز. سرمش و میتونی بعد اینکه تموم شد، دربیاری؟! ـ آره. ـ خب پس حله دیگه؛ فقط اینکه بدنش خیلی ضعیف شده! باید استراحت کنه و داروهاشو به موقع بخوره! همینجور که نگاهم بهش بود، پرسیدم: ـ کی بهوش میاد دکتر؟! دکتر خندید و گفت: ـ نگران نباش، کم کم بهوش میاد. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت شصت و سوم وقتی برگشتم، عمو دوباره جلوم سبز شد و همینجوری نگام میکرد. هم به خودم و هم به نایلون داروها تو دستم. نمیتونستم بیشتر از این وقتمو تلف کنم...عفت خانوم و صدا زدم و نایلون داروها رو دادم بهش و ازش خواستم تا ببره بده به دکتر و رفتم نزدیک عمو وایسادم و گفتم: ـ جانم عمو؟! میشنوم. عمو گفت: ـ از کی تا حالا حرف من دیگه برات حتی پشیزی ارزش نداره؟ سرمو انداختم پایین و گفتم: ـ استغفرالله عمو! این چه حرفیه! یهو با صدای بلند فریاد زد و گفت: ـ پس برای چی رفتی اون دختر و از اونجا نجات دادی پوریا؟! دیگه طاقت نیاوردم و تو چشماش نگاه کردم و منم با عصبانیت گفتم: ـ چون که اون دختر بیگناهه عمو! اون از هیچ چیزی خبر نداره! با همون تن صدای بلند گفت: ـ پسرهی احمق! اون بهت شلیک کرد. مطمئن باش، بهوش بیاد بازم اینکارو میکنه! گفتم: ـ عمو اون یه اتفاق بود! عمو که دید من در هر صورت رو حرف خودم وایسادم، با مشتش آروم زد به قفسه سینه ام و گفت: ـ پوریا اون دختر توی این چند روزی که اینجاست خیلی چیزا از ما دیده، حتی اگه واقعا هم چیزی ندونه، من نمیتونم اجازه بدم از اینجا بره. یا باید اینجا زندونی بشه یا بمیره! این حرف آخرمه. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت شصت و دوم دکتر اومد داخل اتاق و با دیدن دست من گفت: ـ آارین پوریا، خیلی خوب حرفم و گوش میدی و استراحت میکنی! گفتم: ـ دکتر منو بیخیال! بیا معاینهاش من، بگو چی لازمه من برم بگیرم! دکتر خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت: ـ خیرباشه! آشناست؟! پیشونیم و خاروندم و واسه اینکه سوال بیشتر نپرسه، گفتم: ـ یجورایی.. دکتر رفت کنار تختش و دستشو گذاشت جلوی بینیش و گفت: ـ خیلی سخت نفس میکشه! بعد فشارش و گرفت و گفت: ـ اوه، اوه، فشارشم خیلی پایینه! با استرس گفتم: ـ خب دکتر یه کاری بکن! دکتر گفت: ـ یسری دارو برات مینویسم، همین الان برو بگیر...زودترم برگرد. کجا بوده که اینقدر دست و صورتش یخ زده؟! بدون اینکه جوابشو بدم، نسخه رو ازش گرفتم و با سرعت زدم از خونه بیرون و اولین داروخانه نگه داشتم و سریع داروها رو گرفتم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت شصت و یکم بعد اینکه تو ماشین نشستیم، دیدم که تمام آستین لباسم خونی شده و بخیهام باز شده اما واقعا برام مهم نبود. به صورتش دست میزدم، خیلی سرد بود! ترسیده بودم. واقعا دلیلش چی بود؟! چرا برای کسی که ازم متنفر بود، اینقدر استرس داشتم؟! نباید طوریش میشد! اون گناهی نداشت. فقط بدشانسیش این بود عاشق آدم اشتباهی شده بود و نمیتونست هضم کنه، طرف بهش دروغ گفته...شاهین بهم گفت: ـ داداش، بیمارستان میریم؟! گفتم: ـ نه بیمارستان نمیشه! داستان میشه برامون. بریم خونه. برای دکتر کیارش زنگ بزن و بگو فورا بیاد ویلا. شاهین سری تکون داد و گوشیش و درآورد تا به دکتر زنگ بزنه...الان مشکل اصلی عمو بود. اگه میفهمید بدون اجازه اش، باوان و از سورتینگ درآوردم حتما خیلی عصبانی میشد. اما قانعش میکردم. باید میفهمید که این دختر دروغ نمیگه و واقعا از چیزی خبر نداره...بعد یه زمان طولانی رسیدیم ویلا و دوباره بغلش کردم و داشتم میرفتم داخل که عمو منو از تو حیاط دید...با عصبانیت اومد سمتم و گفت: ـ پوریا، هیچ معلومه داری چیکار میکنی؟ کی بهت گفته بدون اینکه از من بپرسی این دختر و از اونجا خارجی کنی! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ عمو بذار ببرمش تو اتاق، میام و بهتون توضیح میدم. بعدش منتظر حرفش نموندم و بردمش تو اتاق خودم و گذاشتمش رو تخت...دکتر همزمان با ما رسیده بود و بهش گفتم بره بالا و باوان و معاینه کنه. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت شصتم دیگه نتونستم منتظر بمونم، بغلش کردم تا ببرمش بیمارستان. شاهین بهم گفت: ـ داداش...از زخمت داره خون میاد! درد داشتم اما واقعا برام مهم نبود. رو به شاهین گفتم: ـ سریعتر ماشینو آمادهکن! شاهین گفت: ـ داداش اگه آقا مازیار بفهمه... با عصبانیت رو بهش گفتم: ـ شاهین، کاری که بهت گفتم و بکن! شاهین دیگه چیزی نپرسید و با حالت فرار رفت سمت در سورتینگ. مش قربون با تعجب نزدیک در به من و باوان که تو بغلم بود نگاه می کرد. بعد اومد جلومو گرفت و گفت: ـ ببخشید آقا ولی نمیتونم بذارم برید! رییس بهم گفت تا زمانی که خودشون بیان، این دختر باید اینجا باشه. فریاد زدم و گفتم: ـ برو کنار مش قربون! کاری نکن اینجارو روی سرت خراب کنم. مش قربون که از فریاد من خیلی ترسید، چیزی نگفت و رفت کنار. شاهین با سرعت با ماشین اومد و جلوی پاهام ترمز زد. باوان و آروم روی صندلی عقب گذاشتم و خودمم نشستم کنارش و سرشو گذاشتم رو پاهام. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت پنجاه و نهم مش قربون که گیج شده بود، یه نگاهی به من کرد و یه نگاه به شاهین و بعدش رفت درو باز کرد. فضا خیلی بزرگ بود و باید دنبالش میگشتم! از همون اول با صدای بلند صداش زدم: ـ باوان، باوان! صدای منو میشنوی؟ صدام اکو میشد و به جز صدای خودم، هیچی نمیشنیدم. یهو با صدای شاهین به خودم اومدم: ـ داداش پوریا، اینجاست! رفتم تو اون نقطه کوری که پوریا وایستاده بود، دقیقا پشت جعبهها. از استرس، قلبم تند میزد و نفسم بالا نمیاد. درد زخم خودم رو فراموش کرده بودم و فقط به فکر باوان بودم. تا رسیدم بهش، دیدم روی صندلی که افتاده پایین، دست و پاهاش بسته شده و روی دهنش هم چسب زده. معلوم نیست چقدر جیغ و داد کرده بود و کسی هم به دادش نرسیده! از اینکه توی اون وضعیت دیدمش، واقعا دلم درد گرفت. نوک بینیش و گونههاش از سرما قرمز شده بود. رفتم کنارش نشستم و چسب رو از روی دهنش باز کردم، اما هیچ عکس العملی نشون نداد. رو به شاهین گفتم: ـ چرا وایستادی؟! دستاشو وا کن! شاهین هم همزمان با من، مشغول باز کردن طناب دور دست و پاهاش شد. چند دور زدم به صورتش و با استرس صداش زدم: ـ باوان، باوان... چشماتو وا کن! فایدهای نداشت، اصلا تو حال خودش نبود. سریع نبضش رو گرفتم. شاهین پرسید: ـ زندست؟ گفتم: ـ آره، ولی نبضش ضعیف میزنه! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت پنجاه و هشتم شاهین گفت: ـ پس یعنی ولش میکنیم؟! گفتم: ـ نه، نمیتونیم ولش کنیم؛ چون هنوز امکانش هست بره پیش پلیس و برامون دردسر درست کنه! اما این یه مدرکه تا به عمو ثابت کنم این دختر از هیچی خبر نداره. یکم خیالم راحت شده بود. این حس عذاب وجدانی که نسبت بهش داشتم، داشت خفهام میکرد! البته نمیدونم اسم این حس عذاب وجدان بود یا چیزه دیگه! اما هر چی که بود، خودمو در قبالش خیلی مسئول احساس میکردم. حدود نیم ساعتی توی راه بودیم تا برسیم به سورتینگ. وسایل غیر نیاز شرکت و چیزایی که سفارش میدادیم رو اونجا نگهداری میکردیم و حتی توی اوج تابستون و گرما هم اونجا سرد بود، چه برسه به الان! وقتی پیاده شدیم، از شاهین خواستم تا سریعتر دزدگیرو بزنه و اونم گفت: ـ داداش دزدگیر من دست مش قربونه! آقا ازش خواست تا مراقبش باشه! با صدای بلند صداش زدم: ـ مش قربون... مش قربون، کجایی؟! با شلنگ توی دستش از پشت باغ اومد بیرون و با لهجه محلی گیلانی گفت: ـ اِ! آقا شما اومدین؟! رییس نگفت که شما قراره.. حرفش رو قطع کردم و گفتم: ـ سریعتر در سورتینگو باز کن!