-
تعداد ارسال ها
2,833 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
65
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
#سیصد و هشتاد و هشتمین متن نیمهشب من سختگیر نیستم، ارزش قائلم. برای روانم، برای زندگیم، برای انرژیم و از همه مهمتر برای وقتم. 2:02 بیست و هشتم خرداد
-
#سیصد و هشتاد و هفتمین متن نیمهشب فکر میکنم معنی دوست داشتن همین باشد، تو را ترک نکنند حتی وقتی که خودت هم پشت خودت نماندی. 21:21 بیست و هشتم خرداد
-
پارت صد و هجدهم گوشی و قطع کردم و رفتم سمت قبرستون. این دختر چش شده بود؟؟ اگه اونجا هم نباشه دیگه میرم اداره پلیس و تا صبحم خودم دنبالش میگردم تا پیداش کنم. ماشینو پارک کردم سمت قبرستون و پیاده شدم و صدای ناله زنی به گوشم خورد! صداشو شناختم...خودش بود. خودشو روی قبر رها کرده بود و داشت اشک میریخت! از صدای پاهام متوجه شد و برگشت سمتم و نگاهم کرد. دماغشو کشید بالا و با هق هق گفت: ـ تو اینجا چیکار...چیکار میکنی؟؟ خیلی دلم به حالش سوخت. نمیتونستم الان بهش اونقدر سخت بگیرم. کتمو انداختم رو شونش و آروم گفتم: ـ بلند شو!! سرما میخوری... دوباره خودشو ول کرد روی قبر و گفت: ـ نمیخوام! میخوام امشب پیش مامانم باشم! خسته شدم از این دنیا...از آدماش... کنارش نشستم و هیچی نگفتم. سعی کردم تو آغوش بگیرمش...اونم دیگه مقاومت نکرد و شروع کرد به گریه کردن و گفت: ـ چرا اومدی دنبالم؟؟ نمیخوام دیگه به اون جهنم برگردم! ـ پاشو آهو؛ سرما میخوری... ـ نمیخوام بردیا، برو...خونه مادریم و برای فروش گذاشتن! اونجا کلی خاطره دارم. آرمان چطور تونستن اینکارو کنه؟؟! ـ الان نمیخواد به این چیزا فکر کنی! اصلا رمقی برای بلند شدن نداشت. آروم گرفتمش تو بغلم و بردمش سمت ماشین! دستاش و صورتش یخ کرده بود. دستش و آروم گرفتم بین دستاش و گفتم: ـ گرسنته؟ اما جوابمو نداد. دوباره پرسیدم: ـ این موقع شب چرا اومدی اینجا آهو؟؟ آب دهنش و قورت داد و گفت: ـ اومده بودم از حانیه بپرسم که چرا تو دادگاه دروغ گفته!! اما دیدم خونه رو برای فروش گذاشتن. شماره منم بلاک کرده.
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت صد و هفدهم این خونه با تمام امکانات داخل به فروش میرسد. یعنی آرمان و زنش از اینجا رفته بودن؟؟ خیلی برام عجیب بود!! سریع زنگ زدم به آرش! آرش که مشخص بود خوابیده بود، با صدای خواب آلودگی گفت: ـ چی شده بردیا؟؟ سریع گفتم: ـ اونا از اینجا رفتن آرش! آرش یکم مکث کرد و دوباره پرسید: ـ چی میگی بردیا؟؟ کیا؟؟ ـ آرمان و زنش، خونه رو برای فروش گذاشتن و از اینجا رفتن! آرش گفت: ـ خب به سلامتی! برای اینم مگه باید غصه بخوریم؟! همینطور که سوار ماشین میشدم گفتم: ـ آرش من بوی خوبی از این قضیه به مشامم نمیرسه! لطفاً تحقیق کن ببین کجا رفتن؟ آدرسشونو میخوام. آرش با کلافگی گفتم: ـ ببینم تو این ساعت شب، دم در خونه اینا چیکار داری؟؟! ـ آهو گم شده! گفتم شاید اومده باشه اینجا...دارم دیوونه میشم. نمیدونم کجارو باید بگردم دیگه! آرش یکم فکر کرد و گفت: ـ نکنه رفته باشه سر خاک مادرش؟؟! راست میگفت! به مادرش خیلی وابسته بود اما آخه این موقع شب، قبرستون چیکار داشت؟!! آرش سریع گفت: ـ البته که این موقع شب نمیره قبرستون! زیرلب با زمزمه گفتم: ـ خیلی بهش فشار اومده! آرش که متوجه نشده بود، گفت: ـ صدات نیومد بردیا! چی گفتی؟ ـ هیچی بابا! ببین خبری گرفتی ازشون هر ساعتی که شد، حتما بهم زنگ بزن! آرش گفت: ـ چشم آقا معلم.
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هشتاد و ششمین متن نیمهشب زندگیست دیگر، تکه تکهات میکند و در انتها میان تکههایت نوری از امید میتاباند. 14:14 بیست و هشتم خرداد
-
پارت صد و شانزدهم اینقدر صدام بلند بود که فخری خانوم و مامان هم خودشونو به اتاق پریسا رسوندن. مامان با تعجب گفت: ـ چی شده پسرم؟؟ این سروصداها برای چیه؟ دستی به پیشونیم کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم و گفتم: ـ مامان، آهو کجاست ؟؟! مامان یهتای ابروشو داد بالا و گفت: ـ از کی تا حالا راجب اون قاتل از اعضای خانوادهات حساب پس میگیری بردیا؟؟! دوباره با فریاد گفتم: ـ مامان تا زمانی که اون تو خونه ماست، مسئولیتش با منه. بهم بگو کجاست؟؟ مامان یه نگاه ریزی به پریسا کرد که پریسا با بغض گفت: ـ مامان بخدا من نمیدونم کجاست؟؟ از ترس اینکه نبینمش تا اعصابم خورد نشه، اصلا از اتاقم بیرون نمیام. فخری خانوم که تا اون لحظه ساکت بود، گفت: ـ نزدیکای غروب گفته بود که میره یکم قدم بزنه و هوا بخوره...بهش زنگ زدم اما جواب نداد. مامان زیرلب گفت: ـ بره برنگرده ایشالا! سریع از اتاقشون اومدم بیرون و خودمو به ماشین رسوندم!! یعنی کجا رفته بود؟؟ خیلی ترسیده بودم!! اما واقعا برای خودمم عجیب بود که چرا برای دختری که قاتل برادرم بود، اینقدر نگران بودم!! اصلا نمیدونستم از کجا باید شروع به گشتن کنم! اول از همه گفتم برم سمت خونشون، شاید اونجا باشه و برگشته باشه پیش برادر آشغالش...اما وقتی که رفتم با اعلامیهایی که تن در خونه زده بود، خیلی تعجب کرده بودم.
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هشتاد و پنجمین متن نیمهشب من تظاهر کردم که درد نداره. اما دردش تمام استخوانهای سینمرو شکست. 12:12 بیست و هشتم خرداد
-
پارت صد و شانزدهم آرش سریع گفت: ـ ما که نمیدونیم قبلش پریسا چی بهش گفته؟! شاید واقعا تحریکش کرده باشه! گفتم: ـ یعنی اون زنه مزون دار و زنداداشش هم داشتن شهادت دروغ میدادن؟؟! آرش یکم فکر کرد و گفت: ـ چیزی که با عقل منم جور درنمیاد، شهادت این دوتا آدمه...آخه چرا باید راجب یه چنین مسئلهایی دروغ بگن؟؟! آه بلندی کشیدم و گفتم: ـ نمیدونم والا؛ عقل منم به جایی قد نمیده! آرش مدام از همون روز ازم میپرسید! حتی منم دنبال یه راهی برای تبرئه کردنش بودم اما نبود. میگفت که کیان باهاش تماس گرفته اما وقتی گوشیش بررسی شد، هیچ رنگی از میان تو گوشیش نبود! نزدیکای ده شب بود که به خونه برگشتم. همه خوابیده بودن و منم آروم رفتم سمت اتاق اما در کمال تعجب وقتی درو باز کردم، دیدم کسی تو اتاق نیست!! برق و روشن کردم و رفتم سمت سرویس بهداشتی و چند تقه به در زدم: ـ آهو؟؟ اونجایی؟؟ اما وقتی صدایی نشنیدم، درو باز کردم و دیدم کسی اونجا نیست!! یعنی کجا رفته بود؟؟ نکنه بازم پریسا بلایی سرش آورده باشه!! با توپ پر رفتم تو اتاق پریسا و با عصبانیت در اتاقش و باز کردم. ده متر از رو تختش پرید: ـ بردیا؟؟ چیشده؟؟ همینجوری که از عصبانیت نفس نفس میزدم، گفتم: ـ آهو کجاست؟؟ پریسا هم با بیتفاوتی گفت: ـ چمیدونم؛ مگه من نگهبانشم؟؟! با فریاد بلندتری گفتم: ـ جواب منو مثل آدم بده!! اون دختر کجاست؟؟
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت صد و پانزدهم همش ته ذهنم میچرخید و نمیدونم باید به صدای قلبم گوش میدادم یا صدای عقلم!! از اینکه باهاش این مدلی رفتار میکردم، بیشتر از اون عذاب میکشیدم! اما مجبور بودم واقع بینانه رفتار کنم. به آرش زنگ زدم و رفتم دفترش پیشش! تقریبا همه اتفاقات این ماه رو براش تعریف کردم. آرش بعد از کمی مکث و ور رفتن با ساعت شنی روی میزش، گفت: ـ بردیا والا منم حس میکنم در حقش داری بی انصافی میکنی. نمیدونم چرا نمیتونم باور کنم این دختر قاتل باشه! گفتم: ـ همه چیز بر علیهشه آرش. آرش گفت: ـ بنظرم نگه داشتنش تو اون خونه اصلا فکر خوبی نیست! اصلا امنیت جانی نداره. تایید کردم که آرش گفت: ـ بردیا این چیزایی که از پریسا گفتی بنظرم که واقعا عاشقت شده! خودت میگی بخاطر تو، به آهو حمله کرده. حتی من حس میکنم... به اینجا که رسید یکم مکث کرد که پرسیدم: ـ چی حس میکنی؟! آرش نگاهم کرد و گفت: ـ حس میکنم حتی تایمی که کیان زنده بود هم تو رو دوست داشت! آه عمیقی کشیدم و گفتم: ـ نمیدونم آرش! وضعیت روانم واقعا بهم ریخته. از آب شدن آهو بیشتر آب میشم. نمیدونم چرا بعد هر رفتارم باهاش عذاب وجدان میگیرم!! آرش لبخندی زد و گفت: ـ نمیخوای قبول کنی اما تو هنوزم به گوشه قلبت اون دختر و دوست داری بردیا! گفتم: ـ اون دختر قاتل... حرفامو قطع کرد و گفت: ـ داری با این حرفا خودتو گول میزنی بردیا! بنظر منم اون دختر قاتل نیست. چرا باید کیان و حذف کنه؟؟ به چی برسه ؟؟ گفتم: ـ اون صدای ضبط شدهایی که پریسا داد گوش کردیم...
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هشتاد و چهارمین متن نیمهشب من بلدم چطوری یکیو دوست داشته باشم اما.... نمیدونم چطوری باور کنم که یکی واقعا دوسم داره!! 12:12 بیست و هفتم خرداد
-
پارت صد و چهاردهم پریسا دوباره با عصبانیت گفت: ـ وجودش آزارم میده بردیا، چرا اینو نمیفهمی؟؟ بردیا هم با عصبانیت گفت: ـ اون اینجا میمونه پریسا! بهتره با این موضوع کنار بیای. بعدشم با چاقو رفتی سمتش، میخواستی بکشیش؟؟ از کی تا حالا تو خونه با چاقو میگردی؟؟ سوالای بردیا، سوالات منم بود و راستش نه دلم یذره خوشحال شدم که بهم اهمیت میده! اما دلیل کارشو نمیدونستم. اعظم خانوم سریع لاپوشانی کرد و گفت: ـ دست خودش نبود بردیا! ادامه نده. بردیا هم گفت: ـ حواستون به کارایی که تو خونه انجام میدین باشه، تصمیمات منو زیر سوال نبرید. بعدش با عصبانیت از خونه رفت بیرون. ( بردیا ) مامان اینا شک کرده بودم و میخواستن آهو رو ببرن دکتر و من نمیخواستم بهشون چنین اجازهایی بدم! چون اصلا منو آهو کنار هم نمیموندیم و اگه اینا این موضوع رو میفهمیدن دیگه نمیذاشتن آهو تو خونه بمونه! عصبانیت بیشتری از جایی شروع شد که فهمیدم با چاقو بهش حمله کرده! پریسا از کی این مدلی شده بوذ؟! آخه مگه چاقو دست گرفتن به همین راحتی بود؟؟! تو سرم هزارتا سوال میچرخید. هر روز میدیدم که میره حیاط و برای پرنده و گربهها غذا میبره و باهاشون سرگرم میشه و سوال من این بود کسی که اینقدر مهربونه چطور میتونه آدم کشته باشه؟!
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هشتاد و سومین متن نیمهشب بنظر من که باید قلب آدم درد بگیره تا بالاخره مغزش یاد بگیره! 00:00 بیست و ششم خرداد
-
پارت صد و سیزدهم بردیا پرسید: ـ کی اینو بهت گفت؟ گفتم: ـ امروز پریسا با چاقو اومده بود تو اتاق نزدیک بود بهم حمله کنه که مادرت جلوشو گرفت! یهو با صدای بلند گفت: ـ چی؟! نگاش کردم!! ته نگاهش اون نگرانی رو دیدم اما سریع خودشو جمع کرد و گفت: ـ البته طبیعیه! بهرحال هنوز نتونسته با قاتل شوهرش تو خونه کنار بیاد! گفتم: ـ الان چی میشه؟؟؟ عادی گفت: ـ بدون اجازه من نمیتونن اینکارو کنن! دیگه چیزی نگفتم! به این فکر میکردم که بعضاً بردیا بابت یکسری رفتارایی که باهام میکردن یجوری واکنش نشون میداد که انگار هنوز من براش مهمم! اما حس میکنم با این حرفا دارم خودمو گول میزنم!! گرچه فخری خانوم هم بر این باوره که بردیا هنوزم عاشق کنه و جلوی خودشو میگیره اما من اصلا این موضوع رو قبول نداشتم و حس میکردم بردیا دیگه هیچوقت نمیتونه مثل سابق دوسم داشته باشه!! حداقل تا زمانی که من ثابت نکنم که قاتل برادرش نیستم، نمیتونه دوسم داشته باشه!! وقتی که رفت پایین یکم سرو صدا به گوشم رسید که ناخودآگاه کنجکاو شدم و آروم درو باز کردم و همون بالا وایستادم تا ببینم چی میگن...بردیا با عصبانیت رو به اعظم خانوم گفت: ـ از کی اجازه گرفتی مامان؟؟ وقتش که برسه اون دختر باردار میشه! هنوز غم برادرم برام تازگی داره...نمیتونم به همین راحتی این موضوع رو هضم کنم. پریسا با داد و بیداد گفت: ـ منم نمیتونم این موضوع رو هضم کنم که این قاتل و مدام جلوی چشمم ببینم بردیا! بردیا هم با عصبانیت گفت: ـ تا جایی که من میدونم از اتاقش اونقدری بیرون نمیاد که شما بخواین ببینینش!
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هشتاد و دومین متن نیمهشب من تظاهر کردم که درد نداره. اما دردش تمام استخوانهای سینمرو شکست. 19:19 بیست و ششم خرداد
-
#سیصد و هشتاد و یکمین متن نیمهشب امیدوارم روزی که نجات پیدا کردی، زندگی چیزهای مورد علاقهات رو ازت نگرفته باشه عزیزم. 16:16 بیست و ششم خرداد
-
پارت صد و دوازدهم از اینکه پریسا مادرشوهری داشت که اینقدر دوسش داشت، واقعا به حالش غبطه میخوردم اما باید این مسئله رو خیلی سریع با بردیا درمیون بذارم. اگه منو ببرن دکتر، متوجه میشن که با بردیا هیچ رابطهایی نداشتم و خیلی بد میشه! بعد آروم کردنش، پریسا رو از اتاق من برد بیرون و رو بهم گفت: ـ امروز به هیچ عنوان از این اتاق بیرون نمیای! نمیخوام پریسا با دیدن تو حالش بدتر بشه! چیزی نگفتم و فقط بغض کردم. بردیا از اون روزی که رفتم رو بالکن، درشو قفل کرده بود و نمیتونستم درشو باز کنم و عملا اینجا توی این اتاق زندانی شده بودم. نزدیکای ظهر بود که بالاخره بردیا اومد بالا و بدون سلام رفت سمت کمد لباساش تا لباسشو عوض کنه، نمیدونستم دقیقا باید از کجا شروع کنم و این مسئله رو بهش بگم!! تو این یکماهی که اینجا بودم، بجز چند کلمه بیشتر باهام حرف نزده بود و هر روز از این حرف مردنش بیشتر میسوختم. فقط بعضی اوقات که خوابیده بود، به یاد قدیم میرفتم کنار کاناپه روی زمین مینشستم و بهش خیره میشدم. از اینکه چقدر راحت از عشقمون گذشت و منو باور نکرد! عشقمون و خاکستر کرد! متوجه شد که دو ساعته بهش زل زدم، تیشرتش و پوشید و با چشمانی بیتفاوت رو بهم گفت: ـ باز چیه؟؟ چی میخوای؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفت: ـ بردیا...اممم...راستش...نمیدونم از کجا باید شروع کنم! بردیا با بیحوصلگی گفت: ـ اگه بازم میخوای حرفای تکراری بزنی و بگی که تو کیان و... حرفشو قطع کردم و یکسره گفتم: ـ بردیا مامانت و پریسا میخوان منو ببرن دکتر! یهو انگار گوشاش تیر کشید! برگشت سمتم و با تعجب نگام کرد و گفت: ـ دکتر؟!! این دیگه از کجا درومد؟؟! گفتم: ـ میخوان ببینن اصلا...اصلا میتونم باردار بشم یا نه!
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هشتادمین متن نیمهشب هر کسی تو رو در بین اقیانوس رها کرد دیگه حق نداره بدونه کوسهها باهات چیکار کردن!! یا اینکه تو چجوری خودتو به ساحل رسوندی! 13:13 بیست و ششم خرداد
-
پارت صد و یازدهم بهم گفته بود بمیرمم به قاتل برادرم دست نمیزنم و همش این سوال تو ذهن من بود پس چرا منو از قصاص نجات داد؟! امروزم طبق معمول تو اتاق بردیا مشغول درس خوندن بودم که بازم اون پریسای دیوونه وارد اتاق شد! دستاشو پشتش قاسم کرده بود و با حرص نگاهم میکرد!! یه هوفی کردم و گفتم: ـ برای چی اومدی؟! همینجور که از حرص دندوناش بهم میخورد گفت: ـ تو حقته که بمیری!! حق من اینه که اینجا پیش بردیا باشم نه تو!! از چشماش خون میبارید!! این همه علاقشو به بردیا اصلا درک نمیکردم! واقعا انگار منتظر بود شوهرش بمیره تا بپره تو بغل بردیا! حالا درسته بردیا نگاه نمیکرد اما به پریسا هم اصلا نگاه نمیکرد و مشخص بود که به اون هنوزم به چشم زنداداشش نگاه میکنه اما پریسا واقعا انگار دید دیگهایی به بردیا داشت. از پشت میز بلند شدم و گفتم: ـ چرا نمیفهمی؟؟ حتی اگه من نباشم هم بردیا به تو به چشم زنش نگاه نمیکنه. اینو بارها بهت فهمونده من نمیدونم چه اصراری داری واسه نفهمیدن این موضوع؟؟ بازم با حرص نگاهم کرد که گفتم: ـ مطمئن باش خودمو از چشم بردیا تبرئه میکنم. همتون میفهمید که من قاتل نیستم. یهو دستش و از پشتش آورد بیرون و دیدم که با چاقو داره میاد سمتم که شانس آوردم اعظم خانوم اومد داخل و کنترلش کرد. و با عصبانیت رو بهش گفت: ـ پریسا به خودت بیا!! به محض اینکه نوهامو بهت تحویل داد...میره گورشو گم میکنه پریسا با گریه گفت: ـ آخه کی؟؟ الان یکماه شده که این قاتل تو خونمونه...اگه بچهدار نشه چی؟؟ اعظم خانوم یهو رفت تو فکر و گفت: ـ اصلا به اینش فکر نکرده بودم! در اسرع وقت میبرمش دکتر، ببینم اگه مشکلی داره میفرستمش بیرون پریسا جان! اینقدر غصه نخور عزیزم... پریسا رو بغل کرد و گفت: ـ تهش تو برای بردیا میمونی! یادت باشه که زن اون توی شناسنامه تویی پریسا!
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هفتاد و نهمین متن نیمهشب تو دلت برام تنگ نشد؟ صبحا وقتی بیدار شدی، شبا موقع خواب، نگاه نکردی ببینی من چی گفتم؟ هیچی نگفتنم دلتنگت نکرد؟ دلت نخواست آهنگایی که گوش کردی رو برام بفرستی؟ دوست نداشتی چیزایی که میبینی رو نشونم بدی؟ یعنی هیچ اتفاقی نیفتاد که دلت بخواد دربارهش باهام صحبت کنی؟ غذای موردعلاقهم رو نخوردی که یادم بیفتی؟ تو اصلا نگران حالم نشدی؟ دوست نداشتی بدونی دارم چیکار میکنم؟ اطرافم چی میگذره و اصلا کجام؟ تو دلت تنگ نشد؟ تو نگران نشدی؟ تو مثل من هرشب فکر نکردی به شبایی که باهم صبحشون میکردیم؟ تو نخواستی بدونی چی شده؟ نخواستی بگی؟ نخواستی بشنوی؟ جدی جدی دل تو تنگ نشد؟ 17:17 بیست و پنجم خرداد
-
پارت صد و دهم قبل از اینکه پریسا چیزی بگه، با دستمال لبمو پاک کردم و خیلی عادی بهش نگاه کردم و گفتم: ـ که البته اگه آهو هم نبود، تو برای من همون زنداداشمی پریسا! ازدواجمون فرمالیته است و بخاطر رسم و رسوماته تا خونی ریخته نشه! لطفاً این موضوع رو فراموش نکن! بعدش بدون اینکه ببینم واکنشش چیه از روی میز بلند شدم و رفتم تو حیاط تا برنامه فردا رو اوکی کنم که صیغه بین منو آهو خونده بشه! ( یک ماه بعد ) « آهو » با اینکه کنارم اما هر روز ازم دورتر میشه! باورم نمیشه این آدم همون بردیایی باشه که روز اول اینقدر با محبت باهام رفتار میکرد و عاشقش شده بودم. حالا منو از زندان نجات داده تا به شیوه خودش مجازاتم کنه و منو بعنوان هوو آورده تو خانوادش تا مثلا در ازای خونی که ریختم بهشون یه بچه بدم و منو از اینجا بندازن بیرون...تا به امروز اینقدر احساس تنهایی نکرده بودم! نه خانوادهام پشتم بود و نه بردیا! بجز فخری خانوم که بعضاً باهام حرف میزد و بهم امیدوارم میداد که بردیا هنوزم دلش پیش منه و بخاطر همین این توجهات ریز ریز و میکنه، کس دیگهایی رو نداشتم. هر از گاهی هم میرفتم تو باغ خونشون و خاطرات مش قربون و گوش میدادم. فکر میکنم تنها کسایی که هیچوقت باور نکردن که من کیان و کشتم، این دو نفر بودن. دیگه تو کلاس هم بهم نگاهی نمیکرد و برای اینکه بیشتر عذابم بده، با تک تک بچها خوب بود و بهشون توجه میکرد الا من...جامو با یکی دیگه از شاگردا عوض کرد و منو گذاشت ته کلاس تا چشمش بهم نیفته! به افسردگی بدی تو این یکماه دچار شده بودم و همش به این فکر میکردم که اگه تو زندان بودم، اینقدر عذاب نمی کشیدم!! اما هر طوری بود بهش ثابت میکردم که من برادرش و نکشتم! واقعا متعجبم که حانیه و اون خانومه مزون دار چطور تونستن اینقدر راحت شهادت دروغ بدن؟؟! اصلا حانیه از کجا متوجه این موضوع شد؟؟! اینا سوالاتی بودن که هر روز از خودم میپرسیدم. باید تو خونشون یجوری راه میرفتم که چشم اعظم خانوم و پریسا بهم نخوره وگرنه بدجور پاچهامو میگرفتن! بردیا هم که مثال بخاطر اینکه ازم بچهدار بشه چون زنداداشش بچه دار نمیشد باهام صیغه کرده بود اما حتی بهم نگاهم نمیکرد چه برسه که نزدیکم بشه!
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هفتاد و هشتمین متن نیمهشب حق با تو بود عزیزم؛ گاهی درست شدن یه چیزی، همون تموم شدنشه. 13:13 بیست و پنجم خرداد
-
پارت صد و نهم پاشو هر لحظه میبرد عقبتر! نمیخواستم اتفاقی براش بیفته...تو یه آن دویدم سمتش و و از پاهاش گرفتم و کشوندمش تو بغلم...اصلا از تو بغلم جُم نخورد و سرشو گذاشت رو قفسه سینهام و از ته دل گریه میکرد. اشکاش قلبمو میسوزوند اما مجبور بودم منطقی باشم! هلش دادم عقب و بهش نگاه کردم و گفتم: ـ حق نداری دیگه پاتو تو بالکن بذاری! بعدش دستشو گرفتم و بردمش تو اتاق و در بالکن و قفل کردم و کلیدش و گذاشتم تو جیبم. همین لحظه در اتاق زده شد...فخری خانوم اومد داخل و رو بهم گفت: ـ پسرم شام حاضره... ـ الان میام... نمیتونستم به آهو بگم تا بیاد سر سفره بشینه اما دلمم راضی نمیشد که گرسنه بمونه! بدون هیچ حرفی خزید تو تخت و پتو رو کشید رو خودش...وقتی رفتم بیرون، فخری خانوم و صدا زدم و گفتم: ـ فخری خانوم یه لحظه میاین؟ فخری خانوم سریع برگشت و از پلهها اومد بالا و گفت: ـ جانم؟ ـ لطفاً به سینی غذا براش درست کنین ببرین تو اتاق! فقط...فقط پریسا و مامان نبینن. من چون اونقدر ظالم نیستم که بذارم یه قاتل هم گشنه بمونه! فخری خانوم لبخند معناداری زد که نفهمیدم و فقط سرشو تکون داد و گفت: ـ باشه پسرم، نگران نباش! رفتم پایین و دیدم که پریسا با غضب داره نگام میکنه! اما من خیلی عادی صندلی رو کشیدم عقب و مقابلش نشستم. مشغول غذا خوردن شدیم که مامان گفت: ـ فردا ببرش یه صیغه محرمیت باهاش بخون. سریعتر نوهامو بدنیا بیاره و گورشو از این خونه گم کنه! حتی فکر اینکه قاتل پسرم زیر سقف خونمونه ، اذیتم میکنه! ـ باشه! پریسا با عصبانیت گفت: ـ چرا اون باید با بردیا تو یه اتاق باشه؟؟! مگه من زن عقد کرده بردیا نیستم مامان؟؟! مامان با آرامش دستشو گرفتم و گفت: ـ موقتیه دخترم، بالاخره از اینجا میره. باید جزای کارشو پس بده.
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هفتاد و هفتمین متن نیمهشب دروغ میگید! نه تنها برگرده قبولش میکنین اگه زخمی هم باشه، تیمارش میکنین! خیلی چیزا دست خودتون نیست، دست دلتونه! 22:22 بیست و پنجم خرداد
-
پارت صد و هشتم اومد کنارم کاناپه وایستاد و گفت: ـ یه روز بهت ثابت میشه که من مقصر نیستم و امیدوارم که اون روز دیر نشده باشه بردیا! بازم حرفی نزدم! دوباره گفت: ـ قراره دیگه باهم حرفی نزنیم؟؟ اینجوری میخوای مجازاتم کنی؟؟ با کلافگی گفتم: ـ آهو لطفاً ساکت باش! دارم استراحت میکنم. یهو گفت: ـ بجای تحمل اینکارا و اینکه تو باورم نمیکنی، ترجیح میدم نباشم... چشمام و باز کردم! چرا این حرفش ته دلمو لرزوند؟؟ یعنی واقعا ته قلبم عشق بهش هنوز مونده؟؟ دیدم رفته سمت بالکن و از روی نرده رفته بالا! قلبم ریخت اما سعی کردم تو رفتارم اینو نشون ندم...خیلی عادی گفتم: ـ داری چیکار میکنی؟؟ بیا پایین مسخره بازی درنیار! با گریه گفت: ـ اگه قراره اینجوری شکنجهام کنی، ترجیح میدم که نباشم. فکر کردم باورت شده که من مقصر نیستم نگو که خواستی منو بعنوان هوو بیاری تو این خونه و شکنجهام کنی... رفتم نزدیکش...های میرفت عقبتر و من کم کم داشتم میترسیدم. گفت: ـ کاش ولم میکردی تا توی همون زندان عذاب خودمو بکشم. این رفتارت منو شکنجه میکنه بردیا! بهش نگاه کردم و گفتم: ـ آهو اینکارو نکن! ـ برو عقب بردیا! من اگه همه دنیا باهام بد بشن مهم نیست برام!! اما نمیتونم تحمل کنم که تو باهام اینجوری باشی!
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت صد و هفتم منم داشتم میرفتم بالا که مامان بازومو گرفت و آروم زیر گوشم گفت: ـ حواستو جمع کن بردیا! نگاش کردم و گفتم: ـ برای چی؟؟ گفت: ـ عشق خاکستر شدهات به این دختر یهو دوباره شعلهور نشه! گفتم: ـ مامان اون دختر قاتل کیانه! ازش... یکم مکث کردم و دوباره گفتم: ـ ازش متنفرم! مامان پوزخندی زد و گفت: ـ مراقب باش که نفرتت یهو تبدیل به عشق نشه! چیزی نگفتم و رفتم بالا...فخری خانوم از اتاقم اومد بیرون و منم طبق معمول با عصبانیت رفتم داخل و دیدم که مثل یه گل پژمرده خودشو روی تخت رها کرده. بدون هیچ حرفی بالشت و پتومو از رو تخت برداشتم و رو کاناپه کنار اتاقم گذاشتم. یهو دیدم با صدای بغض کرده میگه: ـ پس منو آوردی اینجا که هووی زنت بشم؟؟ که براتون بچه بیارم و بعدش از اینجا بندازینم بیرون؟؟ چرا باور نمیکنی که من کاری نکردم!! چرا باید کیان و بکشم ؟؟؟ مگه دیوونهام که یه روز قبل عقدم اینکارو کنم؟؟ روی کاناپه دراز کشیدم و بدون اینکه جوابش و بدم آروم چشمامو بستم.
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :