رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت شصت و ششم جسیکا همینجور وایستاده بود و بهمون نگاه می‌کرد. گفتم: ـ بیا دیگه پرنسس! به چی نگاه میکنی؟! جسیکا بدون هیچ حرفی نزدیکمون شد و دستشو گذاشت روی دست من. این دختر بعد دیدم آناستازیا یه چیزیش شده بود! حالا اینکه موضوع چی بود و من واقعا نمی‌فهمیدم...حسادت بود؟ عصبانیت بود؟! ناراحتی بود؟! نمی‌دونم واقعا اما باید می‌فهمیدم....بعد از اینکه دستشو گذاشت روی طرح بال پرنده، آناستازیا گفت: ـ خب آماده‌این؟! بعدش دستشو گذاشت روی دستای ما و چشماشو بست و رو به من گفت: ـ آرنولد، جایی که باید فرود بیایم و توی ذهنت تصور کن... گفتم: ـ باشه. بعدش یه وردی خوندم و با سرعت زیاد، از روی زمین بلند شدیم و بعد چند دقیقه جلوی در مخفیگاه فرود اومدیم. بعدش خندیدیم و گفتم: ـ آخیش خیلی خوب شد! واقعا خیلی راه طولانی بود و احتمالا نصفه شب می‌رسیدیم خونه. آناستازیا یهو به آسمون بالای سرمون خیره شد و با ترس گفت: ـ آرنولد!! اینجا چه خبره؟!!! چقدر نگهبان تو آسمون هست!!!! عادی پوزخند زدم و گفتم: ـ اونارو ویچر‌ فرستاده تا بخوان مخفیگاه منو پیدا کنن.
  2. پارت شصت و پنجم بعد یهو قیافش رفت تو هم و خیلی ناراحت شد...پرسیدم: ـ اما؟! چشماش پر از اشک شد و گفت: ـ اما دو سال پیش، یه از خدا بی‌خبر که داشت تیراندازی می‌کرد، یه تیرش میخوره به یه بال پرنده‌ام...خیلی سعی کردم ترمیمش کنم...از تموم قدرتم کمک گرفتم از بابام خواستم کاری بکنه تا خوب بشه ولی نشد...چون ذات پرنده رهایی و پروازه...و اینکه خوب نشدن بالش، حس و حال درونیش و خراب کرد و بعد چند وقت از دنیا رفت. بعد از اینکه وینی رو از دست دادم، اون بال‌ پرنده‌ام که زخمی شده بود رو با قدرتی که داشتم و یه ورد مخصوص روی بازوم حک کردم. هر موقع دستم رو این قسمت بازوم بذارم، مثل یه پرنده پرواز میکنم و جایی که می‌خوام، فرود میام... با ناراحتی گفتم: ـ برای پرندت واقعا متاسفم ولی تو پرواز می‌کنی و میری، ما چی؟! با لبخند به ما نگاه کرد و گفت: ـ وقتی هم که شما دستتون و بذارین روی دست من، به قدرت من وصل میشین و با همدیگه به پرواز در میایم. گفتم: ـ خب دیگه! حله پس...چون قدرت پرواز منم توی اُدیل( اسبمه ) که اونو از اصطبل نیوردم...اینجوری مجبور هم نمیشیم که تا پناهگاه پیاده بریم. اونم تایید کرد و بازوشو آورد جلو و من دستم و گذاشتم روی اون طرح پرنده.
  3. پارت دویست و پنجاه و ششم بعدشم پرید بین یلدا و فرهاد...از صمیمیت بینشون کیف می‌کردم. از اینکه اینقدر امیر مرد درست و خوبی بود که خانوادش بدون اون حاضر نبودن حتی یه لحظه تو یه جای غریب بمونن....نمی‌دونم چقدر بهشون خیره مونده بودم که آقا امیر رو بهم گفت: ـ چرا اینجوری نگاه می‌کنی پسر؟! بدون بیا اینجا ببینم... با کلی ذوق منم رفتم تو آغوشش و حس اینکه منم عضو خانوادشونم و با عمق وجودم حس کردم و لذت بردم. همین لحظه ملودی بلند شد و گفت: ـ صبر کنین که این لحظه قشنگ و ثبت‌ کنیم... بعد گوشیشو درآورد و همین لحظه یلدا رو به ارمغان و خاله آتوسا و عمو آرمان گفت: ـ لطفاً شما هم بیاین، یادگاری میمونه! همه هم با ذوق وارد این قاب قشنگ شدن و سوگل رو به ملودی گفت: ـ عزیزم تو هم برو وایستا...من عکس میگیرم. گفتم: ـ سلفی بگیر که خودتم بیفتی! خندید و گفت: ـ چشم عزیزم! بعدش گفت: ـ سه، دو، یک...
  4. پارت دویست و پنجاه و پنجم آقا امیر خیلی از واکنش مامان جا خورد! حس کردم اصلا انتظار اینو نداشت مامان بخاطرش اینقدر ناراحت بشه....رفت نزدیکش و اشکاشو پاک کرد و گفت: ـ چرا اینجوری گریه می‌کنی عزیزم؟! قلبت درد میاد یلدا جان...منو ببین! مامان یلدا رو بهش گفت: ـ امیر من عاشق فرهاد بودم اما تو برای من حکم یه عزیزی که همیشه پشتمه، همیشه تشویقم می‌کنه و بهم اعتماد داره..همیشه مثل یه پدر برام تکیه گاهه و برام امنه و به درد دلام گوش میده، بودی...من تو رو خیلی دوست دارم امیر! دنیا فرهاد و ازم گرفت اما نمی‌خوام که تنها تکیه گاهمو ازم بگیره...من بدون تو نمی‌خوام اینجا بمونم امیر! تو هرجا باشی منم همون جام. بعدش فرهاد بلند شد و گفت: ـ بابا اگه فکر کردی که منم بدون تو اینجا میمونم، سخت در اشتباهی! حتی اگه کوروش هم ازم بخواد، در صورتی اینجا میمونم که تو کنارم باشی... بعدش خندید و گفت: ـ بعدشم من از مدیریت و کارخونه چی میفهمم؟! تو باید باشی که راهنماییم کنی دیگه! آقا امیر که مشخص بود تابحال این اعتراف و از یلدا نشنیده و شوکه شده، با بغض خوشحالی هم فرهاد و هم یلدا رو در آغوش گرفت و گفت: ـ قربون جفتتون بشم من! چشم، اگه شما اینجوری میخواین باشه! بعدش تینا بلند شد و گفت: ـ ا؟؟ بابا پس من چی؟؟
  5. پارت دویست و پنجاه و چهارم آقا امیر لبخندی بهش زد و گفت: ـ عزیزم، هرجایی که حال دلت خوشه همونجا باش! اینجوری منم خیلی خوشحال ترم و واقعا از خدا ممنونم که بعد اینهمه سال بالاخره پیش کوروش و فرهاد، دلت آروم گرفت... فرهاد یکم تو جاش جابجا شد و با نگرانی پرسید: ـ بابا چرا مثل خداحافظی داری باهامون حرف میزنی؟! آقا امیر لبخندی زد و گفت: ـ پسرم من کار و بار و تمام زندگیم کرمانشاهه! حالا ارمغان خانوم دستشون درد نکنه خیلی بهم لطف داشتن اما من... همین لحظه مامان یلدا با نگرانی حرفشو قطع کرد و گفت: ـ نمی‌شه... همه یهو چشم دوختیم به مامان یلدا! با استرس گفت: ـ من بدون تو نمیتونم. آقا امیر بازم بهش لبخندی زد و گفت: ـ می‌تونی عزیزم! همه عزیزات اینجان، دورت بگردم...الآنم همه چیز رو شده و دیگه نیاز نیست از کسی بترسی، منم هر از گاهی میام و بهتون سر میزنم چون دختر و پسر خودمم اینجان و بی‌نهایت دلم براشون تنگ میشه! مامان یلدا یهو اشکش درومد و با گریه گفت: ـ یعنی...یعنی میخوای منو ول کنی و بری؟
  6. پارت شصت و چهارم اصلا انتظار نداشتم چنین چیزی و بگه...همزمان منو آناستازیا خندیدیم و من گفتم: ـ دیوونه شدی دختر؟! آناستازیا گفت: ـ منو باش فکر می‌کردم چه چیز مهمی قراره بگه! رفتم نزدیکش و موهای کوتاهش و گذاشتم پشت گوشش و گفتم: ـ میخوای بغلت کنم؟! سریعا چشماشو دزدید و گفت: ـ نه...اصلا...منظورم و بد فهمیدی! منظورم این بود که فقط یکم استراحت کنیم. به آسمون نگاه کردم و گفتم: ـ آخه داره شب میشه و موقع شب خیابونا خلوته و امکانش هست از صدای پاهامون متوجه ما بشن. تا جسیکا رفت حرفی بزنه، آناستازیا گفت: ـ صبر کن آرنولد! من یه فکر بهتری دارم! با تعجب بهش نگاه کردم...اومد نزدیکم و آستین لباسشو زد بالا...روی قسمت بازوی چپش عکس یه بال پرنده طراحی شده بود. با دیدنش گفتم: ـ چقدر قشنگه! حرفمو تایید کرد و گفت: ـ قبلا یه پرنده نامه رسون به اسم وینی داشتم، پدرم توی تولد پنج سالگیم اونو بهم هدیه داد و چینی شد تنها دوست و رفیق تنهاییام اما...
  7. پارت دویست و پنجاه و سوم همه ساکت شدن و خودمم کنجکاو بودم که مامان چی میخواد بگه...مامان نگاهی به من کرد و گفت: ـ راستش...راستش میدونین که کوروش حتی اگه پسر واقعی من نباشه اما تنها دارایی و تکیه گاه من تو این زندگیه. می‌دونم که بودن خانوادش، برادرش کنارش خیلی بهش قوت قلب میده...برای همین میخواستم اگه براتون ممکنه، شما هم بیاین تهران و همه کنار هم دیگه باشیم... چه فکر خوبی کرده بود! یبار دیگه به وجود همچین آدمی تو زندگیم افتخار کردم. با رضایت خاطر، رفتم کنارش نشستم و دستش و گذاشتم تو دستام و گفتم: ـ خیلی فکر خوبی کردی مامان! اینم اضافه کنم که وقتش رسیده فرهاد بره بالا سر کارخونه و یه دستی به سر و روی پرونده ها بکشه! من به عدالتی ایمان دارم. فرهاد گفت: ـ تو خودت کجایی که من باید برم بالاسر کارخونه؟! گفتم: ـ من کارم تو اداره آگاهیه ! الآنم که دیگه هیچ اجباری رو سرم نیست، می‌خوام با سوگل تو شغل مورد علاقم کارمو ادامه بدم... مامان ارمغان گفت: ـ راستی از کوروش شنیدم که آقا امیر تو کار چرم سازی هستن...طبقه بالای گالری نقاشی من یه واحدش خالیه؛ میتونیم اونجا رو براتون بگیریم. همشون ساکت بودن...من رو به مامان یلدا گفتم: ـ مامان نظرت چیه؟! مامان یه نگاهی به آقا امیر کرد و آقا امیر لبخندی بهش زد و گفت: ـ نمی‌دونم والا...حالا بخوابم الان دنبال خونه بگردیم، شاید سخت بشه اما هرچی که فرهاد و امیر گفتن...منم به همون راضیم.
  8. پارت شصت و سوم جسیکا با بی‌رمقی بدون اینکه نگاش کنه، گفت: ـ نمیدونم، پدرم اصلا کاراشو با من مشورت نمی‌کرد. آناستازیا پوزخندی زد و گفت: ـ اینجوری میخوای کمک کنی؟! مداخله کردم و رو به آناستازیا گفتم: ـ من به جسیکا اعتماد دارم! اگه چیزی بدونه، مطمئنم که بهم میگه... یهو وایستاد...همزمان منم وایستادم! فکر کردم چیزی دیده...با ترس پرسیدم: ـ چی شده پرنسس؟! تو چشماش غم جمع شده بود، میخواست چیزی و فریاد بزنه اما انگار جلوی خودشو می‌گرفت...همینجور بهش نگاه کردم و گفتم: ـ بگو دیگه؟؟ چیزی دیدی؟! یهو انگار مصمم شد و گفت: ـ آرنولد...اون...یعنی...یعنی من... کنجکاو بودم تا حرفشو تموم کنه، چشم دوختم به دهنش اما انگار پشیمون شد...شروع کرد به بازی کردن با دستاش و گفت: ـ هیچی...راستش...میخواستم بگم که من خیلی خسته شدم!
  9. پارت دویست و پنجاه و دوم بعدش اومد با من و روبوسی کرد و آروم زیر گوشم گفت: ـ پسر پس من چی؟! منم خندیدم و آروم گفتم: ـ حالا که همه جمعن، بگو دیگه...الان وقتشه. پرسید: ـ مطمئنی ؟! چشمکی همراه با تایید بهش زدم و که گفت: ـ در ادامه حرف کوروش اضافه کنم که منم دختر رویاهام، کسی که فکر میکنم تو این مسیر میتونم خوشبختی کنم و پیدا کردم...الآنم با اجازه پدرشون آقا آرمان و آتوسا خانوم، ملودی جان و خواستگاری میکنم. مامان یلدا خندید و رو به خاله آتوسا گفت: ـ البته وقتی بودن خونمون، بله رو به ما داده! عمو آرمانم پاشو انداخت رو پاش و گفت: ـ دادمش رفت، یکمم مخ شما رو بخوره! همه با این حرفش خندیدن و ملودی با حالت شاکی رو به پدرش گفت: ـ اِاا!!! بابااا!!! اینقدر از دست من خسته شدین؟! عمو آرمان هم ملودی رو تو آغوش کشید و سرشو بوسید و گفت: ـ ما خسته نشدیم، همیشه جات رو سر مائه، اما تو این دو روز از بس فرهاد فرهاد کردی، مغزمون آفساید شد. دوباره همه با هم خندیدیم...مامان ارمغان گفت: ـ چقدر خوبه که دوباره تو این خونه، صدای خنده پیچیده... بعد رو به مامان یلدا گفت: ـ راستش من یه پیشنهادی دارم که هنوز به کوروش هم نگفتم و خواستم تو جمع مطرح کنم.
  10. پارت دویست و پنجاه و یکم خواست با دستای دستبند زده، دست منو بگیره اما خودم کشیدم کنار و با بغض گفتم: ـ همه باورای منو خراب کردی! اما خوشحالم که در نهایت تقدیر ما رو متوجه نقشه‌هات کرد و اجازه نداد که زندگی کنم مثل پدرم خراب کنی. بعد دست سوگل و محکم گرفتم تو دستام و گفتم: ـ قراره با دختر مورد علاقم ازدواج کنم... مادربزرگ دیگه چیزی نگفت و از خونه بردنش بیرون و سوار ماشین پلیس کردنش...سرهنگ عبادی ازم پرسید: ـ کوروش براش وکیل خصوصی هم میگیرین؟! نگاهی به سرهنگ انداختم و گفتم: ـ من دیگه قدمی واسه این زن برنمیدارم! هرچی که بوده، تموم شد... سرهنگ عبادی چیزی نگفت و با ماشین پلیس از خونه رفتم بیرون اما قبلش من خواهش کردم که سوگل بمونه تا با خانوادم آشناش کنم و اونم قبول کرد. بعد از بردن مادربزرگ، این پرونده هم بسته شد و یه نفس راحت کشیدم. رفتم داخل خونه و رو به خدمه ها گفتم: ـ لطفا اینجارو جمع و جور کنین. بدون هیچ حرفی مشغول شدن...دست سوگل و محکم گرفتم و رو به خانوادم گفتم: ـ دختری که می‌خوام باهاش ازدواج کنم! یهو فرهاد بلند شد و با ذوق دست زد و گفت: ـ مبارکه! بزن کف قشنگه رو! همه با حرکتش خندیدن و دست زدن...
  11. پارت دویست و پنجاهم فرهاد رو به مادربزرگ با پوزخند گفت: ـ خیلی خوشحالم که هیچوقت نشناختمت...تو حتی زنی نیستی که بخوام باهاش سلام علیک کنم، چه برسه به اینکه مادربزرگم باشی! برخلاف بقیه من فکر میکنم پسرت هم مثل خودت بار آوردی! مادربزرگ رو بهش گفت: ـ راجب پدرت... فرهاد با عصبانیت حرفشو قطع کرد و گفت: ـ پدر من کسیه که الان مقابلت وایستاده نه مردی که ترجیح داد یه زن تنها رو بدون هیچ حرفی وسط راه با دوتا بچه توی شکمش ول کنه و بره... مادربزرگ جرئت نداشت رو حرف فرهاد حرفی بزنه، چون میدونست اگه چیزی بگه همه حرف های بیشتری دارند که قراره بهش بزنن...فرهاد ادامه داد و گفت: ـ باز خوبه که پسرت زنده نیست تا ببینه کارخونشو به چه وضعی رسوندی و با پول حروم و قاچاق، خرج این خانواده کردی... همین لحظه صدای آژیر ماشین پلیس اومد و سرهنگ عبادی و سوگل و چندتا از همکارا وارد خونه شدن...سرهنگ عبادی رو به مادربزرگ گفت: ـ خانوم خاتون اصلانی به جرم قاچاق اسلحه و ربودن کودک در سال ۱۳۷۵ طبق ماده ۶۲۱ قانون اساسی و با دستور دادستانی، بازداشتید... بعد رو کرد سمت سوگل و گفت: ـ لطفا دستبند بزنین! سوگل یه نگاهی بهم کرد و وقتی تاییدش کردم اومد سمتش و به دستای مادربزرگ دستبند زد....مادربزرگ با چشمای پر از اشک رو به من گفت: ـ پسرم من هر کاری کردم برای خوشبختی زندگی تو و مادرت بوده!
  12. پارت شصت و دوم آناستازیا گفت: ـ راستش بابام بهم گفت که از طریق پیر بابا سرزمین شما بهش خبر رسیده تو واسه انجام این مأموریت به این سرزمین اومدی و دست تنهایی...پدرم گفت که دو نفر با همفکری هم میتونن نیروی بدی مثل ویچر‌ و شکست بدن تا یک نفر... به جسیکا که تا اون لحظه ساکت بود نگاهی کردم و گفتم: ـ البته که ما سه نفریم... آناستازیا گفت: ـ آره البته... بعد رو به جسیکا پرسید: ـ خب پرنسس، نظر تو چیه؟! جسیکا همینجور که نگاهش و به زمین دوخته بود گفت: ـ راجب چی؟! آناستازیا با تعجب بهش نگاه کرد و گفت: ـ گوش نمیدی به حرفامون؟! جسیکا همون‌جوری که توی فکر بود گفت: ـ ببخشید حواسم پرت شد...موضوع چی بود؟! آناستازیا پرسید؛ ـ بنظرت ویچر‌ معجون احساسات و کجا ممکنه گذاشته باشه؟
  13. پارت شصت و یکم اینو می‌تونستم از تو چشماش بخونم...آناستازیا اومد پیشم و گفت: ـ من آماده‌ام آرنولد...میتونیم بریم! یه نگاه به جسیکا کردم و بعد رو به آنتستازیا گفتم: ـ چیزی شده؟! آناستازیا متوجه شد که من منظورم به جسیکاست...سریع گفت: ـ نه چیز خاصی نشده! جسیکا بهم گفت که کارای باباشو تایید نمیکنه و اینجاست تا به تو کمک کنه و منم تصمیم گرفتم گاردم و پایین بیارم! بنظر من که قضیه چیز دیگه‌ایی بود اما تصمیم گرفتم حرفشو قبول کنم...جسیکا هم کلا سکوت کرده بود و چیزی نمی‌گفت. رو به جفتشون گفتم: ـ خب بریم؟! جسیکا گفت: ـ یه لحظه صبر کن! نگاش کردم...دوید و رفت نزدیک دریاچه و بادبادک و گرفت...بعدش گفت: ـ می‌خوام اینو همراه خودم داشته باشم! منو یاد چیزای خوبی میندازه! لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ هرجور که دوست داری پرنسس! هم مسیر شدیم تا برسیم به مخفیگاه. از آناستازیا پرسیدم: ـ خب چطور شد که اومدی اینجا و تصمیم گرفتی بهم کمک کنی؟!
  14. پارت دویست و چهل و نهم این‌بار جای من ارمغان حرفشو قطع کرد و گفت: ـ برای خوبی فرهاد نه همه کارا رو برای خواسته های خودت کردی. می‌دونستی اون روز فرهاد متوجه دروغات شد و میخواست بره پیش یلدا اما اجل بهش مهلت نداد؟!! وگرنه تا الان این راز طول نمی‌کشید... مادربزرگ چیزی نگفت و مامان ارمغان با عصبانیت گفت: ـ چطور تونستی با مادر نوه‌هات اینکارو کنی؟! چجوری تونستی بچشو ازش جدا کنی؟! این کاری تو کردی و حتی شمر هم نمی‌کرد... مادربزرگم با عصبانیت گفت: ـ بخاطر اینکه زندگی تو پسرم پابرجا بمونه و حسرت مادری تو دلت نمونه... مامان یه لیوان و برداشت و شکوندم و با صدای بلندتری فریاد زد و گفت: ـ اینجوری؟ اینجوری میخواستی تو دلم نمونه؟! با جدا کردن یه بچه از مادرش؟! کاش دیگه اینقدر بهونه نیاری‌‌... مامان یلدا اومد جلو و ارمغان و بغل کرد و گفت: ـ آروم باش عزیزم؛ شاید تنها کار خوبی که در حق من کرد یکیش این بود که بچمو به تو سپرده و یکی دیگه اینکه امیر و وارد زندگیم کرد! اما دیگه آخرشه...تقاصشو پس میده. همون جوری که منو از این خونه انداخت بیرون، الان خودش می‌ره بیرون...دنیا دار مکافاته...
  15. پارت دویست و چهل و هشتم تا مادربزرگ خواست حرفی بزنه، مامان رفت سمتش و واسه اولین بار با لحن تندی گفت: ـ اصلا...اصلا امتحان نکن که باز بخوای کاراتو توجیه کنی! این بچهارو میبینی؟؟ اینا هیچ کدومشون فرهاد نیستن که بخوای زندگیشون و خراب کنی... انگار دهن مادربزرگ و منگنه زده بودن! هیچ حرفی نمی‌زد. مامان رفت روبروی یلدا وایستاد و گفت: ـ من اینقدر در مقابلت شرمندم که نمی‌دونم چی باید بگم!! اما اگه یه درصد می‌دونستم که پسرتو به زور از بغلت جدا کرده تا بذاره تو بغل من، عمرا اگه قبول می‌کردم! مامان یلدا با دستاش، اشکای ارمغان و پاک کرد و گفت: ـ تقصیر تو نیست! این زن خوده شیطانه. برای رسیدن به خواسته‌های خودش هرکاری می‌کنه. دیدین که حتی به بچه خودشم رحم نکرد! اگه میدونست پسرم فرهاد زندست، اونم با خودش میورد اینجا... بعدش با عصبانیت رفت پیش مادربزرگ وایستاد و گفت: ـ چطور تونستی اینقدر بد باشی؟! چرا لال شدی؟؟ الآنم حرف بزن دیگه...بازم تهدید کن! مادربزرگ با عصبانیت خواست دست روش بلند کنه که قبل من فرهاد با قدرت دستشو گرفت و گفت: ـ مگه اینکه از رو جنازه من رد بشی بخوای یبار دیگه رو مادرم دست بلند کنی! پوزخندی زدم و گفتم: ـ نگران نباش، وقت زیادی براش نمونده! مادربزرگ با حالت گریون اومد سمتم و گفت: ـ یعنی...یعنی تو این همه مدت داشتی...داشتی پشت مادربزرگت نقشه می‌کشیدی؟؟ تو چشماش زل زدم و گفتم: ـ تمام کاراتو رو کردم! بعد از این حرفاتو توی دادگاه میزنی. امیدوارم که از امشب به بعد روح پدرم در آرامش... با عصبانیت حرفمو قطع کرد و گفت: ـ فرهاد میدونست که من برای خوبیش...
  16. پارت دویست و چهل و هفتم مامان بزرگ هم از همه جا بی‌خبر با لبخند گفت: ـ بگو پسرم... بهش نگاه کردم...دیگه تو صورتش اون زن دوست داشتنی و نمی‌دیدم...بجاش فقط بدی و تاریکی و ظلم می‌دیدم...کسی که بخاطر منفعت خودش، حاضره هر آدمی رو له کنه و دست به هرکاری میزنه...مامان بزرگ با تعجب نگام کرد و گفت: ـ چیزی شده کوروش جان؟! به مامان نگاه کردم و بعدش گفتم: ـ می‌دونی مامان بزرگ امشب یه عده مهمونای خاص داریم... همزمان هم با گوشیم به فرهاد زنگ زدم...مادربزرگ پرسید: ـ خب چرا دعوتشون نکردی بیان؟ از همکاراتن؟ بدون هیچ احساسی به چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ نه، اتفاقا کسایین که شما اونارو خیلی خوب می‌شناسی! مادربزرگ شونه‌ایی بالا انداخت و به لیوان آب برای خودش ریخت...همین لحظه در باز شد و فرهاد و تینا و آقا امیر و سرآخر یلدا وارد خونه شدن... اون لحظه قیافه مادربزرگ دیدنی بود! شوکه شده بود و لیوان آب از دستش افتاد پایین و شکست. انتظار داشت هر کسی و ببینه جز یلدا...مامان اومد جلو و مامان بزرگ با حالت لرزون و تته پته گفت: ـ یلدا!!...تو...چطوری ممکنه؟! سکوت عمیقی بین جمع حکم فرما بود...بعدشم با ناراحتی اومد سمتم و با همون‌جوری که اشک می‌ریخت گفت: ـ پسرم گوش کن... عصبانیتی که تا اون زمان تو خودم خورده بودمش و آزاد کردم و با یه حرکت دستم کل میز و بهم ریختم و با صدای بلند طوری رگای گردنم زده بود بیرون گفتم: ـ نه تو گوش کن، همیشه به من میگفتی که دنیا پر از تاریکی و ظلمه ولی الان دارم میبینم تاریکی و ظلم، آدمایی مثل توئن.
  17. پارت دویست و چهل و ششم منم اون سمت بازوشو گرفتم و گفتم: ـ منم موافقم! آقا امیر گفت: ـ پس حرکت کنیم! سوار ونی که از سمت شرکت ردیفش کرده بودم شدیم و راه افتادیم سمت ماجرایی که مادربزرگ فکر می‌کرد بسته شده و دیگه قرار نیست که باز بشه...مامان بی‌نهایت استرس داشت و این از توی چشما و چهرشم مشخص بود....مواجه شدن با زنی که اون همه بدی در حقش کرده، اصلا آسون نبود اما تو این مدت امیر مثل یه عاشق واقعی بهش لبخند زد و دستاشو محکم تو دستای خودش گرفته بود و مامان هم به شونه‌هاش تکیه داد. به سرهنگ عبادی و سوگل پیام دادم که حدود دو ساعت دیگه میتونن بیان و دستگیرش کنن‌...وقتی که رسیدیم بهشون گفتم: ـ اول من میرم که یکم اوضاع رو توضیح بدم... بعد رو به فرهاد گفتم: ـ هر وقت بهت زنگ زدم، بیاین. فرهاد سرشو به نشونه مثبت تکون داد و من از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل خونه. همه سر میز شام نشسته بودن و منتظر من بودن...خاله آتوسا، عمو آرمان، ملودی، مامان و مادربزرگ... مادربزرگ با دیدن من با لبخند گفت: ـ کوروش جان بیا بشین، غذا سرد میشه... طبق معمول رفتم و پشت صندلی خودم نشستم. همه ساکت بودن و میدونستن که قراره چه اتفاقی بیفته جز مادربزرگ...مادربزرگ رو به الفت و خدمه های دیگه گفت: ـ میتونین سرویس شام و شروع کنین! سرفه‌ایی کردم و گفتم: ـ قبل از اینکه شام و شروع کنیم، من باید یه چیزی بگم مامان بزرگ...
  18. پارت دویست چهل و پنجم فرهاد ساعت هشت و نیم بهم زنگ زده بود و گفتن که رسیده و منم به تینا زنگ زدم و گفتم آماده باشه تا باهم بریم دنبالشون...منتظر بودیم تا اتوبوس پارک کنه و پیاده شن. تینا ازم پرسید: ـ هیجان داری؟! سرمو تکون دادم و گفتم: ـ بی صبرانه منتظر امشب و واکنش مادربزرگم. تینا گفت: ـ منم همینطور! ـ از ملودی خبر داری؟! ـ آره امروز کلاس آخرمون باهم بود. گفتش که همراه مادرش اینا میان خونه شما... ـ خوبه! همین لحظه صدای فرهاد بلند شد: ـ خانوم دکتر! تینا با ذوق خوشحالی دوید سمت فرهاد و اونم محکم بغلش کرد...منم رفتم سمتشون و باهاشون سلام احوالپرسی کردم و بهشون خوشآمد گفتم. مامان کمی مضطرب بنظر می‌رسید...رو بهش گفتم: ـ مامان آروم باش! دیگه لازم نیست از کسی بترسی. آقا امیر زد به شونه‌امو با لبخند گفت: ـ میبینی که پسرات دیگه مثل شیر پشتتن یلدا جان. حق با کوروشه... مامان اشکاشو پاک کرد و گفت: ـ از تهران هیچوقت خاطره خوبی نداشتم! الآنم که پیاده شدم، دوباره اون خاطرات تو ذهنم زنده شد. نمی‌دونم آمادگی اینو دارم با خاتون مواجه بشم یا نه... فرهاد اومد سمتمون و بازوی مامان و گرفت و گفت: ـ مامان حتی اگه تو نخوای، من باید حق این زن و کارایی که در حق تو کرد و بگیرم...
  19. پارت شصت جسیکا دست به سینه وایستاد و گفت: ـ اما من دلم نمی‌خواد این باهاشون بیاد مخفیگاه! خندم گرفت و گفتم: ـ داری حسودی میکنی؟! با چشم غره بهم گفت: ـ چه ربطی داره؟! اصلا ازش خوشم نیومد... گفتم: ـ باز داری زود قضاوت میکنی! تو که هنوز نمی‌شناسیش... شونه‌ایی بالا انداخت و چیزی نگفت. آناستازیا که رفته بود اون طرف تر تا اون شنل و تنش کنه ، یهو با صدای بلند گفت: ـ بچها من نمی‌تونم اینو درست بذارم روی سرم... گفتم: ـ خب؛ صبر کن. الان میام کمکت... جسیکا با اخم نگام کرد و با تشر گفت: ـ لازم نکرده تو بری! خودم میرم. از حرکاتش خندم می‌گرفت...زیادی روی آناستازیا حساس شده بود. با عصبانیت رفت سمت آناستازیا و با همدیگه مشغول حرف زدن شدن...تو این بین هم جسیکا بهش کمک کرد تا شنل و قشنگ و کامل بذاره روی سرش تا چیزیش مشخص نشه اما یه چیزی این وسط عجیب بود، چهره جسیکا زمانی که رفت به آناستازیا کمک کنه تا زمانی که برگرده، صد و هشتاد درجه فرق کرده بود.
  20. پارت پنجاه و نهم یهو با گفتن اسمش، قیافه آناستازیا رفت تو هم و رو به من با لحن جدی گفت: ـ اون...اون دختر همون جادوگرست که مردم و به این حال و روز انداخته؟! چیزی نگفتم و فقط سرمو به نشونه مثبت تکون دادم...آناستازیا بدون اینکه به جسیکا نگاه کنه گفت: ـ اما جای این دختر پیش تو نیست آرنولد. با اطمینان خاطر رو بهش گفتم: ـ اشتباه میکنی! جسیکا به من کمک می‌کنه تا معجون احساسات و پیدا کنم...اون می‌دونه که پدرش داره راه اشتباهی و می‌ره. جسیکا هم با لحن کمی تندی رو به آناستازیا گفت: ـ در ضمن لزومی نداره که یه تازه وارد در مورد من بخواد نظر بده. آناستازیا پوزخندی زد و گفت: ـ ماشالا زبون خوبی هم داره... منم در جوابش فقط لبخند زدم. آناستازیا رو به من گفت: ـ دیگه از این شنل های نامرئی کننده نداری؟؟ گفتم: ـ چرا دارم... بعدش با گردنبندم یکی براش ظاهر کردم. جسیکا رو به من آروم گفت: ـ این میخواد با ما بیاد مخفیگاه؟! گفتم: ـ آره، من پادشاه سرزمین ابرا رو میشناسم...نماد خیر و خوبیه دخترش می‌تونه بهمون کمک کنه.
  21. پارت دویست و چهل و چهارم از حرفش خندم گرفت...ازش پرسیدم: ـ مامان، اون نقاشی سورئال از خنده آدما که کشیده بودی؟ مامان لبخندی زد و گفت: ـ خب؟! ـ میشه اونو بهم بدی؟ می‌خوام به سوگل هدیه بدم...موقع نمایشگاهت که اومده بود، خیلی دلش پیش اون نقاشی گیر کرد اما روش نشد بهت بگه! مامان گفت: ـ پسرم، کاش بهم زودتر میگفتی! زمانی که رفته بودی کرمانشاه، یه مرده اومد و برای تولد دخترش اونو خرید. ولی میتونم شبیه اون یکی براش بکشم.. گفتم: ـ ای بابا؛ تا هفته دیگه تموم میشه؟؟اخه هفته بعد تولدشه... مامان بهم چشمکی زد و گفت: ـ سعیم و می‌کنم! بعدش بلند شد و کیفش و برداشت و گفت: ـ الآنم اینقدر منو به حرف نگیر! بیا باهم بریم بازار، کلی وسیله برای امشب لازم دارم. خندیدم و گفتم: ـ چشم مامان هنرمند! شما فقط امر کن! بعدش با همدیگه رفتیم بازار و با مامان کلی وقت گذروندیم...آخرین باری که باهاش اینجوری بیرون رفته بودم، قبل از این بود که دانشکده افسریه قبول بشم اما واقعا وقت گذروندیم باهاش بهم کیف میداد و حالم خیلی خوب شد.
  22. پارت دویست و چهل و سوم مامان مقابلم نشست و منتظر ادامه جملم شد و گفتم: ـ می‌ره زندان! مامان سرشو به سمت چپ و راست تکون داد و گفت: ـ بهرحال باید تقاص گناهاشو پس بده دیگه! الان می‌خوان بیان ببرنش؟ گفتم: ـ نه، از سرهنگ عبادی مهلت خواستم...دلم میخواد فرهاد و مامان یلدا هم اینجا باشن و بفهمه زنی که با اون وضعیت بیرونش کرده، با دوتا پسرش همه نقشه‌هاشو رو کردن. مامان لبخندی زد و گفت: ـ فکر خوبی کردی پسرم! قراره کی بیان؟ گفتم: ـ اونا امشب میرسن...میخواستم بگم که تهیه و تدارک... مامان حرفمو قطع کرد و گفت: ـ نگران نباش پسرم، من زود میرم خونه. لبخندی زدم و گفتم: ـ مرسی مامان! مامان همینجور زیر زیرکی نگام میکرد که خندم گرفت و گفتم: ـ چیشده؟! مامان دستشو گذاشت زیر چونش و گفت: ـ پس کی قراره منو با عروسم آشنا کنی؟ خندیدم و گفتم: ـ نگران نباش، امشب تو و مامان یلدا میبینینش... مامان گفت: ـ پس تا زمانی که یلدا اینجاست، دست بجنبونیم، دوتا داداش دوقلو رو به عشقاشون برسونیم.
  23. پارت دویست و چهل و دوم گفتم: ـ پس من تا شب منتظرتونم! ـ باشه پسرم. بعد از اینکه قطع کردم، فرمون و چرخوندم و رفتم سمت گالری مامان...تو مسیر براش یه دسته گل کوچیک نرگس که عاشق بوش بود از دستفروش سر چهارراه خریدم تا خوشحال بشه...وقتی وارد گالری شدم، رو به منشیش گفتم: ـ مامانم مساعده؟! دختره گفت: ـ بله آقا کوروش، مشتریشون همین الان رفتن. تقه‌ایی به در اتاق زدم که گفت: ـ بفرمایید داخل! پشت به من روبروی بوم نقاشی نشسته بود...یهو گفت: ـ وای بوی گل نرگس... بعد برگشت سمت در و تا منو دید، با شادی بلند شد و گفت: ـ وای اینجارو نگاه! پسرم اومده... لبخندی زدم و گل دادم دستش و گفتم: ـ این گلها تقدیم به شما خانوم هنرمند... مامان دسته گل و بو کرد و بعد گذاشت توی گلدون روی میزش و گفت: ـ واقعا عاشق عطرشم! خب آقا کوروش...چیشد که سر صبحی اومدی به مادرت سر بزنی؟! روی صندلی نشستم و گفتم: ـ مامان حکم مادربزرگ از دادستانی اومد...
  24. پارت پنجاه و هشتم بعد با ذوق رو به من گفت: ـ آرنولد ببین! بالاخره شد...رفت بالا! ببین.. خندیدم و گفتم: ـ آره پرنسس، آفرین...دیدی گفتم میتونی! با سرعت اومد سمتم و محکم بغلم کرد که دستام تو هوا معلق موند...گفت: ـ مرسی از اینکه باورم کردی! خیلی خوشحالم که تونستم... همین لحظه یه صدایی به گوشم خورد: ـ چقدر دلم برای دیدن این صحنه ها کنار دریاچه تنگ شده بود! منو جسیکا با تعجب برگشتیم سمتش صدا و دیدیم که یه‌دخترست...رفتم نزدیکش و گفتم: ـ تو کی هستی؟ دختره سرشونه لباسش و یکم کشید پایین و طرح ابر و روی شونه اش دیدم...گفت: ـ من دختر پادشاه ابرا هستم...برای منم دعوت نامه رسیده که تو این مسیر یار و همراه تو باشم آرنولد عزیز. با شادی دستمو سمتش دراز کردم که دستمو به گرمی فشرد...گفتم: ـ خوشحالم از آشنایی باهات...ببخشید من هنوز اسمتو نمی‌دونم! خندید و گفت: ـ اسم من آناستازیاست...منم از آشنایی باهات خوشبختم. یهو جسیکا از پشت سر اومد دستم و محکم گرفت. لبخندی زدم و گفتم: ـ ایشونم پرنسس جسیکاست.
  25. پارت پنجاه و هفتم گفتم: ـ خورشید داره غروب می‌کنه، بیا این بادبادک و هوا کنیم... اومد سمتم و گفت: ـ اگه نتونم چی؟! گفتم: ـ من مطمئنم که میتونی پرنسس و بعدش نه بادبادک و دور دستاش پیچیدم و گفتم خب حالا این نخ و بکش و تا میتونی بدو تا این بادبادک بره سمت هوا...جسیکا خیلی ذوق داشت اما مردد بود، بهم نگاه کرد و گفت: ـ میشه کمکم کنی؟! نمی‌تونستم بهش نه بگم...رفتم و پشت سرش وایستادم و دستاش و گرفتم تو دستام و زیر گوشش گفتم: ـ خب آماده‌ایی؟؟ سرشو به نشونه مثبت نشون داد و گفتم: ـ خب پس بزن بریم... و جفتمون شروع کردیم به دویدن...بادی که سمت دریاچه میزد، باعث شد که بادبادکی بره سمت بالا اما وقتی سرعتمون میومد پایین اونم میومد پایین...جسیکا همش می‌گفت: ـ وای آرنولد، نگاه کن...داره می‌ره بالا! وای خدای من...داره میوفته...بدو بیا سرعتمون و زیاد کنیم تا نیاد پایین. دیدم که قلقش دستش اومده و داره یاد میگیره. خودمو کشیدم کنار و بهش اجازه دادم تا این حس و خودش تجربه کنه. دیدن خوشحالیم برای من خیلی لذت بخش بود...اولین بار بود که در این حد خوشحال میدیدمش.
×
×
  • اضافه کردن...