رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت هفتاد و هشتم با تعجب نگاش کردم و پرسیدم: ـ منظورت چیه؟! مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی! والت گفت: ـ وقتی من تعقیبشون کردم و رسیدم پیش دریاچه، دیدم اتفاقا حال پرنسس کنار آرنولد خیلی خوب بود و انگار که از کنارش بودن راضی بود! دیگه نتونستم اعصابم و کنترل کنم، یقشو چسبیدم و گفتم: ـ ببینم تو می‌فهمی چی داری میگی؟! والت ترسیده بود اما حرف خودشو ادامه داد و گفت: ـ سرورم من هرچی که دیدم و دارم بهتون میگم! خیلی صمیمی بودن! حتی وقتی رو به پرنسس گفتم که من والتم و می‌خوام که تورو از دست آرنولد نجات بدم، خیلی ناراحت شد و تهدیدم کرد که همه چیو به آرنولد میگه! اما منم گفتم اگه اینکارو کنه، شما آرنولد و زنده نمیذارین و تونستم کاری کنم تا سکوت کنه. اصلا حرفای والت و نمی‌تونستم هضم کنم! چطور امکان داشت جسیکا مقابل پدرش وایسته؟! رفتم و روی صندلی و نشستم و سکوت کردم، والت دوباره گفت: ـ پرنسس خیلی عوض شده سرورم! نمی‌دونم این آرنولد باهاش چیکار کرده اما دیگه اون آدم سابق نیست!
  2. پارت هفتاد و هفتم بعدش پوزخندی زدم و رو بهش گفتم: ـ گردنبندش کجاست؟! والت از تو جیب شنلش، گردنبند آرنولد و داد دستم و همون لحظه انداختم پایین و شکستمش...هزار تیکه شد و بعد از شکستنش، تمام نورهای داخلش از بین رفت. خیالم راحت نشد و چندبار رفتم روش و با پاهام لهش کردم. همین لحظه نگهبانا درو باز کردن و آرنولد رو که بیهوش شده بود آوردن و داخل و ولش کردم رو زمین. با دستم بهشون علامت دادم که برن بیرون...قدم زنان رفتم کنارش وایستادم و با پاهام صورتشو برگردوندم سمت خودم...بهش زل زدم و گفتم: ـ ببینم حالا کی میخواد تو رو از دست من نجات بده؟ بعدش رو کردم سمت والت و گفتم: ـ دخترم کجاست؟! دیدم والت رفته تو خودش! فهمیدم که یه مشکلی هست. رفتم کنارش وایستادم و گفتم: ـ بگو؛ چیشده؟ بدون اینکه نگام کنه گفت: ـ سرورم...راستش...پرنسس یکم... ـ بگو دیگه...پرنسس چی؟! گفت: ـ پرنسس خیلی سعی کرد چوب لا چرخ کارم بذاره اما به هر نحوی که بود، مانعش شدم تا نذاره آرنولد چیزی بفهمه!
  3. پارت هفتاد و ششم ( ویچر‌ ) بالاخره کاری که باید انجام شد و می‌تونم یه نفس راحت بکشم...گریس از پنجره اتاقم اومد داخل و صدام زد تا برم پشت پنجره وایستم...دود دم در و فرا گرفته بود و نور قرمز پخش شده بود...خیلی خوشحال بودم....بالاخره تونستم اون گردنبند جادویی رو از دور گردنش دربیارم! حالا دیگه نسبت به طلسم ما ضعیف میشه و میتونیم خیلی راحت طلسمش کنیم...بعد از چند دقیقه چهره اون دختری که تحت عنوان دختر سرزمین ابرا پیشش فرستاده بودم تغییر کرد و جای اون والت سوار بر جاروی دستیش شد و اومد بالا. با شادی گردنبند آرنولد و داد دستم و گفتم: ـ آفرین، کارو تمیز انجام دادی! والت ذوق زده از تعریفی که ازش کردم گفت: ـ اگه جلوی در مخفیگاهشون زمین نمی‌خورد و یکی از سربازامون نمی‌دید، عمرا نمی‌تونستم پیداش کنم! پرسیدم: ـ الان کجاست؟ والت گفت: ـ نگهبانا دارن میارنش بالا! با حرص گفتم: ـ جوری زندانیش کنم، که حتی اسم فرار هم از ذهنش بره بیرون...
  4. پارت هفتاد و چهارم بنابراین واسه اولین بار روی دلم درپوش گذاشتم و بدون اینکه به جسیکا بگم، با آناستازیا راه افتادیم سمت قلعه ویچر‌. هوا بی‌نهایت سرد شده بود و بارون تندی هم میزد! آناستازیا مدام‌ زیر گوشم می‌گفت: ـ آرنولد، با شما راه رفتن زیر بارون خیلی سخته! بیا و به حرفم گوش بده و این‌بارم از طریق طرح بال جادویی روی دستم بریم سمت قلعه. وگرنه تا خوده صبح هم راه بریم نمی‌رسیم...توروخدا سر و وضعمون و نگاه! وایستادم و با کلافگی گفتم: ـ وای که چقدر غُر میزنی آناستازیا!! خیلی خب! سریعتر انجامش بده، نباید وقتمون رو تلف کنیم. آناستازیا با سر حرفم و تایید کرد و آستین لباسشو زد بالا و دستم و گذاشتم روی طرح بال پرندش و بعد چند ثانیه، جلوی در قلعه ویچر‌ ظاهر شدیم...نگهبانا طبق معمول دم در وایستادن بودن. پشت مجسمه های سنگیش وایستادیم و شروع کردیم به دید زدن قلعه... جغد ویچر‌ در حال پرسه زدن در دور‌تا دور قلعه بود...به آناستازیا نگاهی کردم و گفتم: ـ الان وقتشه! آناستازیا با تیزی که تن پاش بسته بود، اون تیکه از موهاش و زد و دستشو سمتم دراز کرد تا گردنبندمو بهش بدم. اولش یکم مردد بودم ته دلم میلرزید، بخاطر اینکه هیچ وقت این گردنبند و از دور گردنم درنیوردم.
  5. پارت هفتاد و سوم آناستازیا با حالت شاکی پرید وسط حرفم و گفت: ـ ولکن توروخدا آرنولد! اونو کجا بیاریم؟؟ فقط جلوی دست و پاهامونو میگیره...بعدشم شاید اونجا پدرشو تو اون حال ببینه و یهو حس دلتنگیش گل می‌کنه و همه چیو خراب می‌کنه! نگاش کردم و گفتم: ـ تو چرا اینقدر نسبت بهش گارد داری؟! با اخم بهم نگاه کرد و گفت: ـ من نمی‌فهمم که تو چرا اینقدر به دختر این جادوگر اعتماد داری!!! گفتم: ـ چون ذاتش بد نیست آناستازیا! از رو کلافگی گفت: ـ هووف! از اینکه اینقدر ازش دفاع می‌کردم خسته شده بود و رو بهم گفت: ـ من دارم میرم بالا آرنولد، اگه میای، لطفا شنل نامرئی کننده یادت نره! و بعدش بدون اینکه حرفی منو بشنوه، رفت بالا. نمی‌دونم شاید حق با آناستازیا بود...شاید نباید سر این موضوع یعنی پدرش که نقطه ضعفش هم بود اینقدر بهش اعتماد می‌کردم!
  6. پارت هفتاد و دوم و گفت: ـ اگه این تیکه از موهامو با گردنبندت چفت کنم، با اون ورد معروف باعث میشه که کل جادوگرای قلعه و حتی خوده ویچر‌برای نصف روز به خوابی عمیق فرو برن و بعدش ما میتونیم بریم داخل قلعه و از اول همه جا رو بگردیم تا بتونیم اون معجون احساسات رو پیدا کنیم. حرفش بنظرم منطقی اومد اما بازم پرسیدم: ـ بنظرت اون تیکه مو اونقدر قدرت داره که بتونه رو گردنبندم کار کنه؟! لبخندی بهم زد و گفت: ـ اصلا بهش شک نکن! به حرفش اعتماد کردم و با خیالی راحت گفتم: ـ خوبه، پس بنظرم همین امشب شروع کنیم و وقتو تلف نکنیم! آناستازیا هم گفت: ـ من موافقم. دستی روی گوشی گذاشتم و وضعیت قلعه و فضای بیرون از مخفیگاه و کنترل کردم. نگهبانای توی آسمون کمتر شده بود اما همه تو قلعه ویچر‌ مشغول به کارهای خودشون بودن. رو به آناستازیا گفتم: ـ الآنم بنظرم اوضاع بیرون مساعده. آناستازیا از جاش بلند شد و گفت: ـ خب من آمادم! منم رو بهش گفتم: ـ منم برم جسیکا رو صدا بزنم تا...
  7. پارت هفتاد و یکم اما بازم چیزی نگفتم چون کنجکاو بودم که راه حلشو بشنوم...رو بهش گفتم: ـ بیا بریم پایین تو اتاق کار من! بعدش راهنماییش کردم تا بریم پایین. آناستازیا با تعجب به تک تک جاهای خونه نگاه می‌کرد و انگار هنوز باورش نمی‌شد که با قدرتم همچین جایی ساختم! وقتی وارد اتاق شدیم یه عکس العملی نشون داد که بی نهایت تعجب کردم. نوری که از گوی روی میزم پخش می‌شد توی اتاق، باعث شد تا با دستش چشماشو بپوشونه تا اون نور اذیتش نکنه. با تعجب پرسیدم: ـ از کی تا حالا نور سفید گوی اذیتت میکنه؟! خندید و دستشو آورد پایین و گفت: ـ نه بابا! یهویی که اومدم داخل، نور باعث شد واکنش نشون بدم. به ظاهر خواست منو بپیچونه و منم به ظاهر حرفشو قبول کردم اما راستش ته ذهنم خیلی درگیر شد. یه جادوگری که دنبال خوبی و امید باشه، نسبت به نور طلایی و سفید نباید اصلا یه چنین واکنشی نشون بده اما بازم نخواستم زیاد به این موضوع فکر کنم و ترجیح دادم که به حرفش اعتماد کنم. بعد از این موضوع خیلی سریع اومد روبروی من نشست و رو بهش گفتم: ـ خب بگو می‌شنوم! موهاشو از پشت سرش آورد جلو و تیکه از موهاش که رنگ آبی بود و بهم نشون داد.
  8. خیلی قشنگ بود و درکش کردم🫂👌☹️ آفرین بهت🙌
  9. پارت هفتاد با اطمینان و تحکم گفتم: ـ اصلا حرفتو قبول ندارم! آناستازیا که دید به هیچ صراطی مستقیم نیستم گفت: ـ خب ولش کن! الان اینو بهم بگو که برای گرفتن اون معجون چه فکری توی سرت هست؟! گفتم: ـ میخواستم با کمک جسیکا پیداش کنم اما فهمیدم که اونم خبر نداره. بعدش خواستم از طریق دزدیدنش از ویچر، کفریش کنم تا مجبور بشه جای معجون احساسات و بهم بگه اما الان تقریبا ده روز گذشته و با اینکه فهمیده دخترش پیش منه، هیچ خبری ازش نیست. آناستازیا یکم فکر کرد و گفت: ـ من راستش یه فکر دیگه‌ایی دارم که نمی‌دونم تو قبول می‌کنی یا نه! با تعجب بهش نگاه کردم اما قبل از اینکه چیزی بهم بگه، به اتاقی که جسیکا داخلش بود و نگاه کرد و آروم رو بهم گفت: ـ بیا بریم پایین تا باهات درمیون بذارم! نمی‌دونم چرا نمی‌تونست به جسیکا اعتماد کنه، در صورتی که قدرت جادوگری تا ته قلب آذما رو میفهمه و مثل یه حس ششم عمل می‌کنه! اونم جادوگری مثل آناستازیا که تو این کار خیلی خبره هست.
  10. پارت دویست و شصت و نهم همینجور که هق هق می‌کرد، رو به سنگ قبر فرهاد گفت: ـ خیالت راحت؛ هم من و هم کوروش از این به بعد این خانواده خط قرمزمونه و کسی نمی‌تونه ما رو زمین بزنه! تازه بابا امیر هم کمکمون می‌کنه...حق با بابا بود من خیلی قضاوتت کردم... یکم مکث کرد و دستی به سنگ قبر کشید و گفت: ـ بابا! بالاخره فرهاد هم قبول کرد و دلش نسبت به پدرش پاک شد و یه بار دیگه به من ثابت شد که همه چیز با اذن خدا رو میشه و هر کس به سزای عملش میرسه... ( عشقِ از دست رفته هنوز عشق است ، فقط شکلش عوض می‌شود. نمی‌توانی لبخندِ او را ببینی یا برایش غذا بیاوری یا مویش را نوازش کنی یا او را دورِ زمین رقص بگردانی … ولی وقتی آن حس‌ها ضعیف می‌شود ، حسِ دیگری قوی می‌شود : خاطره ! خاطره شریکِ تو می‌شود ، آن را می‌پرورانی‌ ، آن را می‌گیری و با آن می‌رقصی ، زندگی باید تمام شود … عشق نه !) تاریخ اتمام رمان : 1404/8/18
  11. پارت دویست و شصت و هشتم با دستمال توی دستم آروم اشک گوشه چشممو پاک کردم. موقعی که رسیدیم، دست امیر و گرفتم و همزمان باهمه رفتیم پیش سنگ قبرش...کوروش قبل از اینکه ما برسیم، دسته گل سفارش داده بود و سپرده بود تا قبرش و بشورن. اینقدر صدا و چهرش تو ذهنم زندست که واقعا باورم نمیشه بالای پونزده ساله که مرده! ارمغان تا رسید، نشست کنار سنگ قبرش و فاتحه خوند و بعدش گفت: ـ سلام آقا فرهاد، بالاخره خانوادت و برات آوردم! می‌دونم که از اون بالا بالاها داری میبینی و بالاخره روحت شاد شده! دیگه از این لحظه به بعد تو آرامش بخواب! منم نشستم کنار سنگ قبرش و دولا شدم و با تموم این دلتنگی و انتظار، سنگ قبرش و بوسیدم و آروم زمزمه کردم و گفتم: ـ اصلا خبر داری چقدر دلتنگتم بی معرفت! بعدش نشستم و به فرهاد نگاه کردم و با لبخند نگاش کردم و گفتم: ـ بیا پسرم! فرهاد اومد کنارم نشست و تا سنگ قبر و دید طاقت نیاورد و زد زیر گریه! به پشتش دستی کشیدم که گفت: ـ فکر نمی‌کردم، اینقدر گریه‌ام بگیره! گفتم: ـ اشکال نداره عزیزم، گریه کن تا سبک بشی!
  12. پارت دویست و شصت و هفتم فرهاد لبخندی به امیر زد و محکم پدرش و در آغوش گرفت و گفت: ـ چشم بابا، این‌بارم هرچی تو بگی! امیر گفت: ـ خودت هم راضی شدی دیگه؟ فرهاد گفت: ـ دیگه بابا این حرفایی که زدی، هر کس دیگه‌ایی هم بود و منطقی فکر می‌کرد راضی می‌شد... یکم مکث کرد و ادامه داد: ـ بابام ناخواسته تو رو بعنوان بهترین آدمی که من توی زندگیم شناختم، به من هدیه داد و تو شدی تنها قهرمان قصه‌ی من! صرفا بابت همین موضوع می‌بخشمش و بهش حق میدم. امیر سر فرهاد و بوسید و گفت: ـ خب پس حله دیگه! فردا غروب که تینا و ملودی از دانشگاه برگشتن، با همدیگه میریم سرخاکش. *** ساعت تقریبا دو بعدازظهر با دوتا ماشین راه افتادیم سمت بهشت زهرا...دل تو دلم نبود که فرهاد و ببینم و باهاش حرف بزنم. بگم که با بچه‌هاش اومدم سرخاکش...بگم که جوری که اون میخواست این قضیه رو تموم کنه و نتونست، پسرش کوروش پیگیری کرد و مادرش به سزای عملش رسید و الان کنار هم خوشحال و خوشبخت داریم زندگی می‌کنیم و جای اون پیش ما خالیه...
  13. پارت دویست و شصت و ششم بعد از من امیر گفت: ـ فرهاد، می‌دونی که تو رو حتی از خودمم بیشتر دوست دارم. حتی منم فردا می‌خوام برم بهشت زهرا و ازش تشکر کنم که باعث شد بابای همچین پسری باشم و یکی مثل تو بهم بگه بابا...اون آدم هرکاری هم کرده باشه، بازم پدرته! کدوممون هیچوقت تو زندگیم اشتباه نکردیم؟! هممون داریم یبار زندگی می‌کنیم و از قبل تمام تصمیمات و آدم های زندگیمون توی تقدیرمون نوشته شده، حتی اگه پدرت هم اشتباه کرده باشه، صلاح و حکمت تو این بوده... بعدش امیر رفت نزدیک فرهاد و بهش لبخند زد و گفت: ـ صلاحش این بود که تو پسر من شدی! بهترین خانواده دنیا نصیب من شد. بعدش با عشق به من نگاه کرد و گفت: ـ کنار بهترین زن دنیا، روزامو گذروندم! بعدش دوباره به فرهاد نگاه کرد و گفت: ـ پس بهتره دلخوریا رو کنار بذاری! من مطمئنم که خودتم دوست داری باهاش حرف بزنی و ببینیش! دست مرده از دنیا کوتاهه! اون خدابیامرز هم ضربه بدی از مادرش خورد...بذار روحش در آرامش باشه و اون سمت دنیا، ضربه دیگشو از طعنه و قضاوت های پسرش نخوره! خدایی از حرفای امیر حظ کردم...بار دیگه تو دلم خداروشکر کردم که مثل یه فرشته نجات تو زندگیه من بود...تنها کسی که می‌تونست فرهاد یه دنده رو قانع کنه، امیر بود.
  14. پارت دویست و شصت و پنجم پیشونیم و بوسید و گفت: ـ مرسی عزیزم! کوروش یهو رفت تو خودش و با تردید گفت: ـ راستش حالا که همتون هستین، من میخواستم یه چیز دیگه هم بگم؟! با نگرانی پرسیدم: ـ اتفاق بدی... حرفم و قطع کرد و گفت: ـ نه مامان...راستش فردا تولد بابائه، من میخواستم بگم حالا که هممون پیش همیم، بریم سرخاکش و ما رو از اون بالا ببینه و یکم روحش در آرامش باشه. اتفاقا این موضوع تو ذهن خودمم بود اما گفتم حالا که همه خوشحالن، راجب این موضوع حرفی نزنم و اوقات تلخی به بار نیاد و قرار بود فردا به ارمغان بگم و باهم بریم سرخاکش...حتی دلم برای سنگ قبرش هم تنگ شده بود! هممون بعد از گفتم این حرف کوروش، برگشتیم و به فرهاد نگاه کردیم. فرهاد به من نگاه کرد و پرسید: ـ نظرت چیه مامان؟! گفتم: ـ پسرم اگه هممون باهم بریم، واقعا روح فرهاد هم به آرامش میرسه. من مطمئنم خیلی خوشحال میشه که شما دوتا برادر و کنار هم ببینه عزیزم...کوروش راست میگه!
  15. پارت دویست و شصت و چهارم فرهاد با نارضایتی گفت: ـ آ آ، چرا اول کوروش بعد من؟ خندیدم که کوروش جای من گفت: ـ چون من یک دقیقه زودتر از تو بدنیا اومدم. ارمغان که همینجور از بحثهای این دو برادر می‌خندید، گفت: ـ خیلی خب این بحثها اضافیه، شب قرعه کشی می‌کنیم ببینیم اول برای کدومتون بریم خواستگاری. با این حرفش همچون خندیدیم. یهو صدای امیر از اون سمت حیاط اومد: ـ آهای اهالی، من اومدم. برگشتم و دیدم چهرش خوشحاله و دستش به بسته شیرینیه. فرهاد گفت: ـ بابا واحد و گرفتی؟! امیر گفت: ـ آره پسرم، قرارداد بستیم و قراره فردا کارگرا بارو از کرمانشاه بیارن تهران. ارمغان گفت: ـ خب پس خداروشکر اینم حل شد، تبریک میگم آقا امیر. امیر: ـ دست شما درد نکنه! رفتم سمتش و با شادی گفتم: ـ خیلی خوشحال شدم امیر، برات خیر و برکت بیاره این مغازه جدید.
  16. پارت شصت و نهم با ذوق گفتم: ـ جدی؟ وای آخجون! بعدش جسیکا بلند شد و با تعجب پرسیدم: ـ کجا؟! بدون اینکه برگرده سمتم گفت: ـ خسته‌ام؛ می‌خوام استراحت کنم! زیرلب آروم زمزمه کردم و گفتم: ـ خدایِ من، این دختر چش شده؟! آناستازیا خیلی عادی گفت: ـ ولش کن آرنولد؛ زیادی بهش رو دادی! اینو هیچوقت یادت نره که هر چی باشه! اون دختر همون جادوگر بدذات ویچره. اما من اینو قبول نداشتم چون روشناییه توی دل جسیکا رو دیده بودم. گفتم: ـ نه اون با پدرش خیلی متفاوته، اوایل به ظلم و تاریکی عادت کرده بود اما من تو وجودش و و چشماش دیدم که دلش میخواست عوض بشه. آناستازیا شونه‌ایی بالا انداخت و گفت: ـ اتفاقا من دقیقا برعکس تو فکر میکنم. خیلی موذی و آب زیر کاه بنظر میاد.
  17. پارت شصت و هشتم دستم و گذاشتم روی زانوهایش که یهو برگشت و بهم نگاه کرد و از فکر خارج شد. با خوشرویی بخش گفتم: ـ نگفتی که چی اینقدر ذهنت و به خودش مشغول کرده؟! بازم چشماش کلی حرف داشت...تا رفت دهنش و باز کنه و حرف بزنه، آناستازیا یهو با هیجان گفت: ـ وای آرنولد، خدایی فکرشو نمی‌کردم که تو تنه‌ی درخت یه همچین جایی درست کرده باشی. ایول به این فکر واقعا! ویچر‌ تا سالیان سال بگرده، نمی‌تونه مخفیگاهتو پیدا کنه! از هیجانش خندم گرفت و گفتم: ـ چرا فکرشو نمی‌کردی؟! ما که تو دنیای جادوگری، کلی از این کارا انجام میدیم. گفت: ـ اما قدرت تو بخاطر باوری که داری، یه مقدار بیشتر از جادوگرای دیگست...الان اگه به من میگفتن اینکارو کنم تا ته قدرتمم استفاده میکردم نمی‌تونستم یه همچین شاهکاری خلق کنم! با حالت مسخره کردن گفتم: ـ یکم بیشتر اغراق کن! با حالت جدی گفت: ـ دارم جدی میگم! گفتم: ـ تهش یه چندتا ورده مخصوصه که بهت یاد میدم، نگران نباش.
  18. پارت دویست و شصت و سوم منو محکم میشوند تو بغلش و گفت: ـ خیلی دوستت دارم مامان. بالاخره نیمه دیگه قلبم بعد اینهمه مدت آروم شد چون کلمه دوستت دارم و از زبون پسری که مدتها پیشم نبود و شنیده بودم. خدا رو شکر کردم که بالاخره بعد از اینهمه وقت، کنار کسایی که دوسشون داشتم بودم. فرهاد ارمغان رو توی آغوشش گرفت و یه چیزی زیر گوشش گفت. ارمغان خندید...کوروش رو به فرهاد گفت: ـ چی میگی تو؟! جای فرهاد، ارمغان رو به من با همون لحن خنده گفت: ـ خب یلدا ، کی قراره بریم خواستگاری؟! منم برای اینکه اذیتشون کنم، خندیدم و گفتم: ـ برای کدومشون؟! ارمغان هم چشمکی بهم زد و گفت: ـ برای فرهاد دیگه... کوروش با حالت شاکی رو به ارمغان گفت: ـ دستت درد نکنه مامان خانوم، نو که اومد به بازار، کهنه میشه دل آزار؟! من ریز ریز می‌خندیدم...کوروش واقعا موضوع و جدی گرفته بود. ارمغان رفت سمتش و بغلش کرد و گفت: ـ شوخی کردم پسرم! برای جفتتون... گفتم: ـ هفته بعد یه روز و تعیین میکنیم، اول برای کوروش میریم خواستگاری و بعدشم برای فرهاد.
  19. پارت دویست و شصت و دوم بعدش کوروش یه نگاهی به من کرد و رو به ارمغان گفت: ـ مامان با اجازت می‌خوام این تاج گل و من رو سر مامان یلدا بذارم... ارمغان گفت: ـ اون مادرته پسرم، واسش هر کاری که دلت میخواد انجام بده، اصلنم لازم نیست که بابتش از من اجازه بگیری! کوروش بهش لبخند عمیقی زد و صورتش و بوسید. فرهاد هم گفت: ـ پس منم با افتخار این تاج گل و روی سر ارمغان چشم قشنگم می‌ذارم! ارمغان با هر حرف فرهاد، جوری می‌خندید که از چشماش اشک میومد...همینجور که قهقهه میزد گفت: ـ خدا نکشتت پسر؛ آخرین باری که اینجوری خندیدم فکر کنم چندین سال پیش بوده! بعدشم سرشو برد جلو تا فرهاد تاج گل و روی سرش بذاره. همین حین هم کوروش اومد نزدیکم من و پیشونیم و بوسید و تاج گل و گذاشت روی سرم و گفت: ـ امیدوارم دوسش داشته باشی! از شوق زیاد، اشک شادی توی چشمام حلقه زد و دست راستش و بوسیدم و گفتم: ـ مگه میشه از چیزی که تو با دست خودت برام درست کردی و دوست نداشته باشم پسرم؟! عاشقشم...خیلیم برام با ارزشه.
  20. پارت شصت و هفتم با نگرانی نگام کرد و گفت: ـ سوتی موتی که ندادین؟! خندیدم و گفتم: ـ نه خیالت راحت! بعدشم به جفتشون گفتم: ـ بچها برید عقب تا درو وا کنم! بعد با گردنبند جادوییم، ورد مخصوص قفل مخفیگاه رو خوندم و هر سه تامون وارد شدیم. شنل‌ها رو درآوردیم و آناستازیا گفت: ـ وای خدایا! چقدر اینجا بانمکه! در و دیواراشو نگاه... بعدشم مشغول به قدم زدن تو خونه شد و با کنجکاوی به همه جای خونه سرم کشید...جسیکا همون اول که اومدیم بدون هیچ حرفی رفت ساکت یه گوشه نشست و چیزی نگفت. یعنی این دختر چش شده بود؟! هرچی فکر کردم به نتیجه‌ایی نرسیدم...اون دختری که تا دو ساعت پیش اینقدر خوشحال بود و از شادی چشماش برق می‌زد و دنبال امید میدویید و بادبادک هوا می‌کرد، حالا با کوهی از ناراحتی و چهره غمبار یه گوشه نشسته و به یه نقطه خیره شده. همینجور که آناستازیا مشغول قدم زدن تو خونه بود، رفتم کنارش نشستم و به چهرش که مشغول فکر کردن بود، خیره شدم اما اینقدر تو فکر بود که اصلا متوجه حضور من کنارش نشد!
  21. پارت دویست و شصت و یک از طرز حرف زدن فرهاد هم خندم می‌گرفت و هم خجالتم میومد اما ارمغان حسابی خوشش اومده بود از فرهاد...یهو کوروش رو به فرهاد گفت: ـ همزمان باهم نشون بدیم تا واکنشها رو ببینیم فرهاد هم با ادعا گفت: ـ قبوله، هرکی باخت امشب به کل خانواده کباب میده. کوروش هم قبول کرد و یهو جفتشون دستاشون و آوردن جلو از با گل‌های داوودی زرد و ارغوانی که تو حیاط جلوییشون داشت، یه تاج گل درست کرده بودن و فرهاد لابلای اون گلها یکم گل میخک هم گذاشته بود. منو ارمغان جفتمون شگفت زده شدیم و باهم گفتیم: ـ چقدر قشنگه! کوروش به فرهاد نگاه کرد و گفت: ـ مثل اینکه جفتمون بُردیم! چشمای جفتشون اکلیلی شد. اون تاج گل قشنگ که همیشه یه یادگاری خوب گوشه قلبم بود این بار توسط پسرام برای منو ارمغان درست شده بود...اشک تو چشمای جفتمون جمع شده بود. فرهاد گفت: ـ توروخدا اوضاع رو درام نکنین دیگه! برای اینکه روحیتون خوب شه و خوشحال بشین اینکارو کردیم. ارمغان با شادی رو بهش گفت: ـ خیلی کار قشنگی کردین، پسرم! بی‌نهایت برامون با ارزشه. مگه نه یلدا؟! تایید کردم و گفتم: ـ صد در صد!
  22. پارت دویست و شصتم تا ارمغان رفت حرفی بزنه، یهو صدای کوروش و فرهاد با همدیگه اومد: ـ مامان...مامان! جفتمون برگشتیم سمتشون...مثل بچها میدوییدن سمت ما‌‌‌...فرهاد رو به من گفت: ـ مامان یه چیزی برای شما درست کردیم! منو ارمغان با خنده به این حالتشون با تعجب و کنجکاوی نگاشون کردیم و ارمغان پرسید: ـ چی درست کردی پسر شیطون؟؟ فرهاد خندید و گفت: ـ یه چیزی که جفتتون عاشقش میشین ارمغان چشم قشنگ. با خجالت گفتم: ـ فرهاد این چه طرز حرف زدن با بزرگترته؟! حالا ارمغان با صدای بلند می‌خندید و می‌گفت: ـ واقعا ملودی راست می‌گفت که شخصیت خیلی بامزه‌ایی داره، راحت باش پسرم...هر جوری دوست داری صدا بزن. کوروش یهو بهش گفت: ـ هوی آقا فرهاد، من روی مامانم غیرت دارمااا، حواستو جمع کن. فرهاد به کوروش پوزخندی زد و گفت: ـ خب حالا از پشتت اون و دربیار و نشون بده، گرچه بعید می‌دونم ارمغان چشم قشنگ خوشش بیاد.
  23. پارت دویست و پنجاه و نهم ارمغان گفت: ـ ولی اگه خاتون نبود... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ گذشته‌ها گذشته...شاید منو فرهاد هیچوقت توی تقدیر هم نبودیم ولی به زور خواستیم مال هم باشیم، نمی‌دونم... ارمغان گفت: ـ یلدا یکی از زمین هایی که فرهاد برای بچش خریده بود، سمت ونک خالیه و کوروش پارسال کلی کارگر آورد و الان نزدیکه ساخته بشه...خیلی هم جاش قشنگه. نگاش کردم و گفتم: ـ مرسی ازت اما یادت باشه ارمغان جا مهم نیست آدما اگه تو یه انباری هم کنار کسایی باشن که دوسشون دارن، بازم خوشبختن. ارمغان با سر حرفم و تایید کرد و گفت: ـ به منم سر میزنی دیگه مگه نه؟! دستی به شونه‌اش کشیدم و گفتم: ـ حتماً! خیلی هم ازت ممنونم که پسرم و مثل یه مرد واقعی بزرگ کردی ارمغان. ارمغان خندید و گفت: ـ کی بریم براش خواستگاری؟! ازم قول گرفت برای تولد سوگل براش یه نقاشی بکشم! خندیدم و گفتم: ـ یه روز و مشخص میکنیم و با خانوادشون قرار می‌ذاریم.
  24. پارت دویست و پنجاه و هشتم گفت بچه هام دخترای مورد علاقشونو پیدا کردن و بهمون معرفی کردن و کوروش هم گفت که قراره بره اداره آگاهی و در کنار سوگل کارشو اونجا ادامه بده. قضیه ملودی و فرهاد هم که مشخص شده بود و خداروشکر خانوادش هم با این وصلت موافق بودن و به علاقه دخترشون احترام گذاشتن...بعد اینهمه مدت رفتم سمت ته باغ، پیش همون درخت معروف و جایی که منو فرهاد دور از چشم بقیه قرار می‌ذاشتیم اما دیدم که اون درخت معروف قطع شده و اون قسمت زمین خالی شده. یاد اون روزا افتادم و تو گذشته غرق شدم که با صدای ارمغان به خودم اومدم: ـ سه ماه بعد از ازدواجمون، فرهاد گفت قطعش کنن. لبخند تلخی زدم و بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم که ادامه داد و گفت: ـ اونقدر عاشقت بود که هرشب وقتی پشت بالکن اتاق سیگار میکشید، به این درخت خیره می‌شد...یه روز دیگه طاقت نیاورد و گفت که قطعش کنن. بعد از اون دیگه سمت بالکن نرفت. گفتم: ـ اشتباه نکن! فرهاد بنظرم چون عاشق تو شده بود و دوستت داشت، اون درخت و قطع کرد تا هر چیزی از این خونه که منو یادش مینداخت و از بین ببره و نتونه حتی تو فکرش هم به تو خیانت کنه. لبخندی زد و چشمای سبزش برقی زد و گفت: ـ هیچوقت اینجوری بهش فکر نکرده بودم! همیشه حس کردم که زمانی که فرهاد با من ازدواج هم کرد چشمش دنبال اون دختری بود که دوسش داشت یعنی تو. ـ ارمغان، من برای فرهاد همون روزی که اومد خونمون و اون همه تحقیرم کرد، تموم شدم و منو توی دلش کشت فقط نتونست به همین راحتی منو بندازه دور اما بخاطر تو خیلی راحت از من دست کشید... مطمئن باش چون خیلی دوستت داشت، اینکارو کرد.
  25. پارت دویست و پنجاه و هفتم ( یلدا ) بالاخره عدالت جای خودش و پیدا کرد و با کمک پسرم کوروش، خاتون راهی زندان شد و یکم دلم آروم شد. ارمغان و بعد بیست و خوردی سال دیدم و هنوزم همون زن دل رحم و مهربونیت بود که چهلم فرهاد دیده بودمش. از بس کوروش و دوست داشت، دلش نمی‌خواست ازش دور بشه و به ما پیشنهاد داد که برای همیشه اثاث کشی کنیم به تهران و دیگه از همدیگه جدا نباشیم. با اینکه برام سخت بود اما منم دلم می‌خواست کنار دوتا بچه‌هام باشم و دلم نمی‌خواست که ارمغان رو از کوروش دور کنم چون بهرحال اونم حق مادری به گردنش داشت. امیر انگار خیلی راضی نبود و فکر می‌کرد که چون من به پسرام رسیدم، دیگه به اون احتیاجی ندارم اما یه چیز و اشتباه فهمیده بود که من در کنارش بی‌نهایت خوشحال بودم و دلم نمی‌خواست از دستش بدم! اون هرچی بود، پدر دخترم تینا و پسرم فرهاد بود. تمام این مدت که تنها بودم و کسی پشتم نبود، امیر بود که هر لحظه پا به پای درد و دلام نشست و بهم امیدواری داد... همیشه تشویقم کرد و یه پناهگاه امن برای قلبم شد. من شاید هیچوقت نتونستم بهش بگم اما خیلی دوسش داشتم و دارم و واقعا از اینجای زندگیم نمی‌تونم بدون وجود امیر به زندگیم ادامه بدم. بالاخره از ترس نبودنش، امشب جلوی جمع اعتراف کردم که چقدر دوسش دارم و شرط موندنم تو تهران اینه که امیر هم پیشم باشه. علاوه بر من، اگه امیر نمیموند، اینقدر فرهاد بهش وابستگی داشت که اونم همراهش می‌رفت کرمانشاه و پیشم نمی‌موند. خداروشکر که امیر قبول کرد پیشمون بمونه...قرار شد واحد بالای گالری نقاشی ارمغان و برای مغازه چرم فروشی امیر اجاره کنیم و فرهاد بره بالا سر کارخونه برنج فروشی اصلانی و اعتبار کارخونه‌ایی که خاتون با قاچاق اسلحه و پول حروم خرابش کرده بود و دوباره برگردونه و اونو درستش کنه.
×
×
  • اضافه کردن...