رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت صد و نود و دوم خندیدم و گفتم: ـ داشتم میگفتم با این حالت زیادی خشک بودنت هیچکی گردنت نمیگیره! حیف قیافه من که رو صورت توعه! با این حرف من همه شروع کردیم به خندیدن! فهمیدم که جنبه کوروش هم بالاست و میشه باهاش شوخی کرد...بعد تقریبا بیست دقیقه رسیدیم دم در خونه و وقتی از ماشین پیاده شدیم، بابا رو به منو کوروش گفت: ـ خب بچها شما دوتا جفتتون باهم برید داخل تا یلدا از صمیم قلبش خوشحال بشه! بعدش سریع من گفتم: ـ بابا قبلش من یه شرطی دارم! بابا بهم نگاهی کرد و با خنده گفت: ـ اگه واسه من شرط نمیذاشتی، تعجب می‌کردم کره خر! بگو... با بغض گفتم: ـ بهم قول بده، که منو مامان و هیچوقت تو زندگیم ول نمی‌کنی و نمیری! مهم نیست حقیقت چیه! مهم اینه که تو همیشه بابای من بودی و میمونی! من مردونگی و معرفت و حتی زندگی درست رو از تو یاد گرفتم...ولی من.. بابا با اینکه با حرفای من خیلی ذوق زده شد اما با ناراحتی گفت: ـ فرهاد یادته همیشه بلندپرواز بودی و از آرزوهات میگفتی! اونا تو سرنوشتت بوده و برات مقدر شده چون تو مال این زندگی نیستی پسرم! اون زندگی که همیشه میخواستی و حقته توی تهران منتظر... اشکم ریخت و حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ من بدون تو اون زندگیو نمی‌خوام بابا! حتی اگه مامانم عاشق تو نباشه، من خیلی دوستت دارم... بابا اشک ریخت و منو محکم گرفت تو بغلش و گفت: ـ قسم خوردی که این لحظه هم اشک منو دربیاری نه؟؟ چی بهت بگم من پسرم! اگه بدونی که من از همون لحظه که گرفتمت تو بغلم تا به همین الان چقدر دوستت دارم!
  2. پارت سی و یکم با ناخناش چنگی به دستم زد که باعث عصبانیتم شد! به زور بغلش کردم و گذاشتمش رو کولم و هر چقدر تقلا می‌کرد تا بذارمش پایین، اصلا بهش گوش ندادم...اینقدر داد و بیداد می‌کرد که می‌ترسیدم یکی بشنوه و بره به ویچر خبر بده! بنابراین مجبورم با اتر بیهوشش کردم و گذاشتمش رو ادیل و با شنل نامرئی که روی سرش کشیدم به راهم ادامه دادم...این دختر باید پیش من میموند! خیلی ناراحت شدم از اینکه اینقدر واکنش بدی بهم نشون داد اما حق باهاش بود و یجورایی برای اینکه از اون قلعه بکشونمش بیرون، باهاش بازی کرده بودم ولی ته دلم، اصلا دوست نداشتم که اینقدر ازم ناراحت و متنفر بشه...باید احساسش و نسبت به خودم از بین می‌بردم و بهش یاد میدادم که تو این دنیا فقط ظلم و ستم و ناامیدی و چیزایی که پدرش بهش یاد داد، نیستن و حس های خیلی قشنگ هم وجود دارند و باید بهشون توجه کنه. ( ویچر‌ ) وقتی والت وارد اتاقم شد تا غذامو بیاره با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: ـ مگه تو جسیکا رو نبردی تو شهر بگردونی؟! والت هم متعجب تر از من بهم خیره شد و سینی رو گذاشت رو زمین و گفت: ـ نه سرورم؛ کسی به من چیزی نگفت! با عصبانیت سینی غذا رو از رو میز پرت کردم پایین و راه افتادم سمت اتاق جسیکا و به نگهبان دستور دادم تا در اتاقشو باز کنه! وقتی در باز شد و رفتم داخل، دیدم که پنجره اتاقش بازه و جسیکا تو اتاقش نیست...داشتم دیوونه می‌شدم! یعنی این دختر سرخود کجا رفته بود! یقه والت و که پشت سرم وایستاده بود و با عصبانیت گرفتم و گفتم: ـ دخترم و پیداش کن! وای به حالتون اگه یه مو از سرش کم بشه! والت با ترس گفت: ـ نه سرورم نگران نباشین اما پرنسس قدرت چندانی هم ندارن، چطور تونستن از اینجا بیرون برن؟!
  3. پارت صد و نود و یکم کوروش بهم لبخندی زد و چیزی نگفت! آدم جدی و باسیاستی بنظر می‌رسید! اما ته چهرش بهش میخورد خوش قلب باشه...تو ماشین گوشیم و روشن کردم که بازم زنگ خورد و مجبور شدم سایلنتش کنم...چرا فری ولکن ماجرا نبود؟! بعد فکری به ذهنم رسید! اگه این ماجرا رو به کوروش میگفتم شاید می‌تونست منو از دستشون نجات بده، من هرچی بودم، خلاف کار نبودم...فقط بابت شهریه‌ی دانشگاه خواهرم مجبور شدم که پول نزول بگیرم...تو همین فکرا بودم که ملودی رو بهم گفت: ـ آقا فرهاد، رفتین تو فکر! سرمو از گوشی بلند کردم و رو بهش با لبخند گفتم: ـ چیز مهمی نیست... بازم بهم خیره شدیم که طاقت نیاوردم و گفتم: ـ تینا نگفته بود بهم که دوستش اینقدر چشمای خوشگلی داره! گونه‌هاش سرخ شد و گفت: ـ خجالت کشیدم یهو! خندیدم و گفتم: ـ همه جوره خوشگلی، حتی با خجالت! گفت: ـ چقدر رفتارا شما و کوروش باهم متفاوتین! خندیدم و گفتم: ـ اون زیادی خشک و جدیه نه؟! با خنده حرفم و تایید کرد که ادامه دادم و گفتم: ـ و فکر می‌کنه که اینجوری خیلی جذاب تره! یهو با صدای بلند خندید که توجه بقیه بهمون جلب شد...کوروش نگاهش و از منظره بیرون دزدید و گرفت و رو به منم ملودی گفت: ـ خدا محبتتونو زیاد کنه!
  4. پارت صد و نودم تو ماشین کوروش ازم پرسید: ـ خب فرهاد، چیکارا میکنی؟! درست تموم شده؟! خندیدم و گفتم: ـ مگه مصاحبه کاری اومدی؟! پشت بند من، ملودی هم خندید که کوروش گفت: ـ نه فقط می‌خوام با برادرم بیشتر آشنا بشم! گفتم: ـ من بعد دیپلم، رفتم کنار بابا و مشغول کار کردن شدم! پرسید: ـ همون مغازه چرم فروشی؟! گفتم: ـ آره. بعدش رو به بابا گفت: ـ خیلی دلم میخواد کاراتون و ببینم! بابا هم با لبخند بهش گفت: ـ خیلی خوشحال میشیم پسرم! بعدش من ازش پرسیدم: ـ خب حالا شما از مادربزرگ ظالمت یکم برای من تعریف کن! بابا با کفش زد به پام که از نگاه کوروش دور نموند و کوروش هم گفت: ـ نه اشکالی نداره، بهرحال داره درست میگه! بعدش رو به من گفت: ـ برای من عدالت مهم ترین چیزه و مطمئن باش حتی اگه مادربزرگمم باشه، براش پارتی پارتی بازی نمی‌کنم! خندیدم و گفتم: ـ خوبه پس پلیس خوبی هستی!
  5. پارت صد و هشتاد و نهم همین لحظه تینا اومد سمتم و گفت: ـ فرهاد نمی‌ریم خونه؟! مامان تنهاست و من واقعا دلم پیششه! خیلی که ناراحتش نکردی؟! سرمو انداختم پایین و با لحن جدی گفتم: ـ تو جای من بودی چیکار میکردی خانوم دکتر؟! تینا گفت: ـ سعی می‌کردم که بدون قضاوت کردن، گوش بدم و بعد تصمیم بگیرم... یه هوفی کردم که بابا کوروش و ملودی رو صدا زد و گفت: ـ بچها می‌خوام ماشین بگیرم، بریم خونمون... کوروش به نشونه تایید سرشو تکون داد..‌بازم نگاه های ملودی روی من بود...زیر گوش تینا گفتم: ـ هعی، دختر! این دوستت نسبت به کوروش... تینا حرفم و قطع کرد و گفت: ـ نه هیچ حسی نداره جز حس برادری! بعدش یهویی انگار متوجه چیزی شده باشه با تعجب رو به من گفت: ـ البته تو خیر باشه؟! زیادی داری با چشمات ملودی رو میخوری...خبریه آقا فرهاد؟! خندیدم و گفتم: ـ خیلی خوشگله و خوش انرژی! تینا خندید و گفت: ـ فرهاد بعد اینهمه وقت برادر دوقلوت و دیدی، بعد داری با چشمات دخترخاله طرفو میخوری؟! خندیدم و گفتم: ـ آخه یکی شکل خودم چه جذابیتی می‌تونه برام داشته باشه تینا؟! تینا با صدای بلند شروع کرد به خندیدن...همین لحظه ماشین اومد و هممون سوار شدیم و راه افتادیم سمت خونمون که مامان بچهاشو کنار هم ببینه.
  6. پارت صد و هشتاد و هشتم خندیدم و گفتم: ـ خب بابا، شوکه شدیم...انتظار داری چی بگیم بهم؟! با این حرفم همه خندیدن...پیش تینا اون رفیقش که فکر کنم ملودی بود، خیلی نظرمو جلب کرده بود حتی بیشتر از برادر دوقلوم! دورادور با نگاهاش بهم لبخند هم میزد...کوروش متوجه نگاه های من شد و گفت: ـ دخترخالمو بهت معرفی کنم، ملودی! بعدش ملودی با یه قیافه خوشحال و گونه‌های گل انداخته اومد جلو و دستشو دراز کرد و گفت: ـ خیلی خوشبختم از آشنایی با شما! کوروش به ملودی نگاه کرد و با خنده گفت: ـ دخترخالم یکم زیادی با آدما احساس راحتی می‌کنه! منم همون‌جوری که روی ملودی زوم بودم، دستشو به گرمی فشردم و خطاب به کوروش گفتم: ـ هیچ اشکالی نداره! خوبه اتفاقا...مشخصه ارتباط اجتماعی بالایی داره... نمیدونم چقدر دستم تو دستاش مونده بود که با نیشگون بابا به خودم اومدم که بهم گفت: ـ فرهاد، اینقدر چشم چون نباش پسرم! آروم خندیدم و گفتم: ـ زیادی قشنگ نیست بابا؟! بابا هم آروم خندید و گفت: ـ چرا خیلی زیباست منتها که مادربزرگت بازم سعی داره این دوتا رو بهم دیگه قالب کنه! با ناراحتی گفتم: ـ چی؟!
  7. پارت سی‌ام جسیکا با عصبانیت یه قدم رفت عقب و گفت: ـ کاش هیچوقت بهت اعتماد نمی‌کردم! بعدش روش ازم برگردوند و با سرعت داشت فرار می‌کرد که گفتم: ـ جسیکا هنوز نفهمیدی که نمیتونی در مقابل قدرت من وایستی؟! کل قدرت تو توی موهات بود که من از بین بردمش، بنابراین کاری نکن که به زور متوسل شم... اما به حرفم گوش نمی‌کرد و با سرعت هرچی بیشتر به دویدن خودش ادامه داد که گردنبندم و گرفتم توی دستم و با یه ورد مانع از فرار کردنش شدم و پرتاب شد تو بغلم...به زور میخواست که از بغلم بیاد پایین و با گریه می‌گفت: ـ ولم کن! تو که حتی از پدر منم بدتری! داری منو گروگان میگیری...من نمی‌خوام پیشت باشم آرنولد، لطفا ولم کن برم... گفتم: ـ خیلی متاسفم اما واسه نجات مردم و این سرزمین از شر بابات یه مدت طولانی مهمون من هستی! جسیکا همون‌جوری که اشک می‌ریخت گفت: ـ ازت متنفرم...حق با پدرم بود! اون میدونست دنیای بیرون از قلعه برام مناسب نیست! کاش به حرفش گوش کرده بودم! کاش... بدون توجه به حرفاش و با لبخند رو بهش گفتم: ـ بیا بریم...هنوز مخفیگاهم و بهت نشون ندادم!
  8. پارت بیست و نهم با ناراحتی گفت: ـ واقعا متاسفم که کاری از دستم بر نمیاد! چیزی نگفتم اما حقیقت ماجرا این بود که وجودش کنار من باعث میشد که کار زیادی در راستای نجات این سرزمین انجام بشه...یکم که گذشت جسیکا گفت: ـ خیلی روحیه‌ام عوض شد اما من دیگه واقعا باید برگردم به قلعه. گفتم: ـ نمی‌شه! با تعجب نگام کرد و گفت: - من متوجه منظورت نمیشم... رفتم نزدیکش و گفتم: ـ یعنی اینکه نمی‌تونی بری و باید پیش من بمونی... یهو احساس خطر کرد و موهاشو که خیلیم بلند بود گرفت ما بین دستاشو داشت ورد مخصوص خودشو میخوند که من متوجه حیله‌اش شدم و با جادویی که توی چشمام بود و با یه حرکت، موهاشو کوتاه کردم و روی زمین ریخت...با ناراحتی و صدای بلند بهم گفت: ـ چیکار کردی؟! با لبخند گفتم: ـ بهت گفتم که حالا حالاها باید پیش من بمونی پرنسس... با ترس گفت: ـ تو...تو..تو میخوای منو بدزدی؟! گفتم: ـ اگه دختر حرف گوش کنی باشی نه اما اگه مجبور بشم آره میدزدمت...بعدشم اینکه هیچکس نمی‌دونه که تو الان پیش‌منی
  9. پارت صد و هشتاد و هفتم الان اصلا حوصله چرت و پرتاش و اون قضیه قاچاق اسلحه رو نداشتم! گوشیو خاموش کردم و سرمو گذاشتم روی زانوم که یهو دستی روی شونه ام قرار گرفت و صدای بابا امیر و شنیدم که گفت: ـ مهمون نمی‌خوای پسرم؟! با شنیدن صداش، سریع سرمو بلند کردم و محکم بغلش کردم که خندید و گفت: ـ یواش پسر! اندازه خرس شدی. لهم کردی! با بغض گفتم: ـ بابا فکر کردم رفتی و... سریع حرفمو قطع کرد و صورتم و گرفت بین دوتا دستاشو گفت: ـ منو نگاه کن! بنظرت من خانوادمو ول میکنم فرهاد؟! نگران نباش، تا آخر عمر بیخ ریشتم... خندیدم و اشکامو با دستاش پاک کرد و گفتم: ـ خدا کنه! بعد با لبخند بهم گفت: ـ ببین کیو برات آوردم! یهو رفت کنار و دیدم تینا و یه دختره دیگه و یه پسر کپی خودم دارن میان سمتم...از تعجب این همه شباهت انگار بهم برق دویست و بیست ولتی وصل کردن. اونم مثل من کلی تعجب کرده بود و برای چند ثانیه بهم خیره شدیم! بابا کنار گوشم گفت: ـ کوروش برادرته پسرم! من همینجور تو سکوت بهش خیره بودم که اومد نزدیکم و دستشو دراز کرد و با لبخند گفت: ـ سلام! بهتر بود هرچی سریع‌تر از این شوک دربیام وگرنه بابا کله‌امو می‌کند...دستشو با لبخند فشردم و گفتم: ـ سلام! بابا سریع گفت: ـ همین؟! دوتا برادر دوقلو بعد این همه وقت همو دیدین و تنها چیزی که بهم میگین سلامه ؟!
  10. پارت صد و هشتاد و ششم واقعا خداروشکر که امیر و توی زندگیم داشتم! اگه اون نبود، تا الان خیلی جاها تسلیم می‌شدم و کم می‌آوردم. امیر قوت قلب روزهای ناامیدی برای من بود و دقیقا مثل یه پدر همیشه پشتم وایستاد و دستام و گرفت و بدون قضاوت بهم گوش داد...همیشه حمایتم کرد و بهم امیدواری داد تا حتی در بدترین شرایط هم نیمه پر لیوان و ببینم و ناامید نباشم...دلم پیش فرهاد بود! اصلا دوست نداشتم که پسر پر انرژی و شوخی طبع خودمو تو اون حالت می‌دیدم...نگاهای پر از خشمش بهم از جلوی چشمام اصلا کنار نمی‌رفت! امیدوارم وقتی برادرش و دید، یکم دیدش به این موضوع عوض بشه و بتونه درک کنه که تو این ماجرا همه قربانی بازی مادربزرگش شدن.... ( فرهاد ) همیشه که دلم می‌گرفت و ناراحت می‌شدم، میومدم سمت سران نیلوفر و به اون دریاچه زل می‌زدم و سعی می‌کردم اتفاقات و توی وجود خودم حل کنم...از بچگی پاتوق ناراحتیام اینجا بود و جز بابا هیچکس نمی‌دونست...آخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود! حتی با اینکه فهمیدم پدرم کس دیگه‌ایی بوده اما بازم حسم و نسبت بهش عوض نکرده و بجاش بیشتر حسرت میخورم و دلتنگش میشم! به کل کل هامون فکر کردم، به بازیهامون، به بحثایی که باهم تو مغازه می‌کردیم، به فوتبال دیدنامون! وقتی به اون روزا فکر می‌کردم اشک همینجور از چشام می‌ریخت...من زندگی پر از زرق و برق و پولداری و بدون بابا امیرم نمی‌خوام...واقعا دلم نمی‌خواد که به زندگی بدون تینا و بابا امیر فکر کنم...سرمو گذاشتم رو زانوهام و داشتم گریه می‌کردم که گوشیم زنگ خورد...فری بود!
  11. پارت صد و هشتاد و پنجم قلبم واقعا درد گرفته بود و تنهایی تو خونه بیشتر به اعصابم فشار میورد...رفتم تو تراس خونه نشستم و سعی کردم نفس بکشم...با بغض گفتم کاش اینقدر زود نمی‌رفتی فرهاد! میموندی و بچهاتو می‌دیدی! کاری که مادرت در حق زندگی ما کرد رو می‌دیدی، واقعا جات خیلی پیش ما خالیه! و هر روز بیشتر از قبل دلتنگتم...البته می‌دونم که تو از اون بالا بالاها خیلی بیشتر حواست به ماها هست...تو همین فکرا بودم و به آسمون خیره شده بودم کمه گوشیم زنگ خورد...امیر بود! برداشتم و خیلی سریع گفتم: ـ امیر باهاش حرف زدی؟! امیر خندید و گفت: ـ آره عزیزم نگران نباش! الان داریم با همدیگه میایم کرمانشاه و کوروش میخواد که برادر و مادر واقعیشو ببینه! خیلی ذوق کردم...سریع گفتم: ـ یعنی اصلا از دستم ناراحت نشد؟! امیر گفت: ـ نه یلدا؛ خیلی منطقی تر از فرهاد برخورد کرد! حتی لباس پوشیدنشم عین فرهاد خدا بیامرزه...حالا تو بگو که فرهاد چجوری برخورد کرد؟! با ناراحتی گفتم: ـ خیلی بد امیر! پسرم خیلی دلش شکست...تهش با سکوت از خونه رفت بیرون! امیر هم با ناراحتی گفت: ـ حدس میزدم! تینا هم بهش زنگ میزنه، جواب نمیده ولی تو نگران نباش، من می‌دونم زمانهایی که ناراحت میشه کجا میره، وقتی رسیدیم کرمانشاه با هر دوتا پسرت میام پیشت...
  12. پارت سوم نخواه به زور دری رو باز کنی که مال تو نیست چون بعداً که بهش برسی اون زخمی که توی قلبت میمونه باعث میشه بیشترین غم و غصه رو تجربه کنی و خیلی باید قوی باشی که اون غم و غصه زمینت نزنه و با قدرت از جات بلند شی...آثار زخم قلب، جبران ناپذیرن. اونم مثل خیلیای دیگه سپردم به دستای خودت! همونجور که قلب منو تیکه تیکه کرد و از روش رد شد، دوبرابر بدترشو تجربه کنه تا بفهمه چه دردی به قلب من داده! دیگه فقط می‌خوام تو دنیای کوچیک و خوشحالیای کوچیک خودم زندگی کنم و شادی های روزمرمو تجربه کنم. لطفاً! خواهشاً ! خدایا منو از هرچی آدمیزاده بی‌رحمه دور کن و بذار تا مدتها تنها باشم اما اجازه نده اونا وارد زندگیم بشن و بهم زخم بزنن... بازم دمت گرم که حواست بهم هست.
  13. پارت دوم بنظرت آدما عذاب وجدان میگیرن؟! هرچقدرم که خودمو گذاشتم جاش و خواستم بهش حق بدم، دیدم که بیشتر از این رفتار خجالت کشیدم، اگه من بودم واقعا خجالت می‌کشیدم و شبا خوابم نمی‌برد... نفراتی هستند تو زندگیم که حتی اگه بخوامم، نمیتونم ببخشمشون! چون اونجوری احساس می‌کنم که در حق دل خودم ظلم کردم....رها میکنم و دور میشم اما نمی‌بخشم چون قلبمو تو مسیرشون قرار دادم و اونا بی‌اهمیت شمردن و ویرونش کردن و واقعا احساس می‌کنم که اینجوری احساسم بهتره چون انگار بالاخره بعد مدتها برای احساس و قلب و خودم ارزش قائل شدن و تونستم بپذیرم. هضم کردنش واقعا سخت بود اما قبول کردم. خدایا امیدوارم کلی چسب زخم بزنی به قلبم و بازم ازش محافظت کنید تا خوب بشه اما من بازم چشمام به معجزه و مهربونیای توئه و می‌کشم کنار. این‌بار یقین پیدا کردم که سرنوشت وجود داره و تمام آدما و موضوعات و کارهای ما از قبل مثل یه فیلمنامه تو این دنیا نوشته شده و ما آدما هم مثل بازیگرا به دنیا اومدیم تا اونارو بازی کنیم...چیزی که قرار باشه به تو برسه، از کنارت رد نمی‌شه، به هیچ عنوان...پس نفس عمیق بکش و چشماتو بلند و بسپار به دستای خدا...
  14. خدایا هنوزم سعی می‌کنم اُمیدوار باشم و مثل قبل به زندگی با دید مثبت نگاه کنم دیگه برای هیچ آرزویی التماس نمی‌کنم و بهت زور نمی‌کنم تا اون در رو برام باز کنی چون قطعا تو حرفایی رو شنیده بودی که می‌دونستی قلبمو زخمی می‌کنه اما من بازم طبق معمول بهت گوش نکردم...:) اما این‌بار واقعا می‌سپارم به دستای خودت. از یه طرف خیالم راحت شد چون این آرزو یه سال بود که توی مغزم رژه می‌رفت و فهمیدم که آدما حتی دیگه از دورم قشنگ نیستن چه برسه از نزدیک! و تجربه شد اما از طرفی دیگه هم این تجربه و درس گرفتن تا تَهِ مغز استخون منو سوزوند مثل آدمای دیگه. می‌دونی چرا؟ چون بی منت سعی کردم خوب باشم و در مقابل تمام بی‌رحمی‌ها و بی احساسیا بهش انرژی مثبت و آرزوهای خوب منتقل کردم و سعی کردم از خودم تو ذهنش یه خاطره خوب بسازم اما اون چیکار کرد؟! جز حس ناکافی بودن و له کردن احساساتم، کار دیگه‌ایی نکرد و من تا جایی که تونستم فرصت دادم تا نااُمید و دلشکستم کنه که لحظه حذف کردن، هیچ شکی تو دلم باقی نمونه!
  15. پارت صد و هشتاد و چهارم مادربزرگ خبر نداشت که قراره چه اتفاقی بیفته و اون شب ما اجازه دادیم که هرچقدر میخواد بابت اتفاقات توی ذهنش شادی کنه! خبر نداشت که مادر واقعیم و برادر دوقلوم که فکر می‌کرد مرده، برگردن همونجایی که اون با بی‌رحمی تموم بیرونش کرده بود. منو مامان موقع شام حتی یه لقمه هم از گلومون پایین نرفت و مشغول بازی کردن با غذامون بودیم. بجاش ملودی در حال حرف زدن راجب موضوعات مختلف با مادربزرگ بود و اونم با جون دل بهش گوش میداد و حواسش به من و مامان نبود وگرنه کلی سوال پیچمون می‌کرد که چرا تو فکریم؟! قرار شد بعد از پیام دادن تینا به من، با همدیگه راهی کرمانشاه بشیم و من برم تا با خانواده اصلی خودم، با مادرم که عشق اول پدرم بود و برادر دوقلوم فرهاد آشنا بشم... ( یلدا ) فرهاد با وضعیت خیلی ناراحت و داغونی از خونه رفت بیرون، می‌دونستم که با این قضیه خوب برخورد نمیکنه چون بی‌نهایت آدم احساسی بود اما انتظار یه چنین برخوردی هم واقعا نداشتم! دلم می‌خواست که بفهمه منو امیر اون زمان بخاطر اینکه دستمون به جایی بند نبود، مجبور شدیم در مقابل تهدیدهای خاتون سر هم کنیم! بعدم که من چهلم فرهاد، ارمغان و دیدم، حس مادری رو ازش گرفتم و خیالم راحت شد که می‌تونم بچمو دستش بسپارم...بعد از بابا احمدم و این همه سال انگار به چشم انتظار بودن و نبودنش عادت کرده بودم و نخواستم زندگیشو خراب کنم اما تو این مورد حق با فرهاد بود...این بچها دیگه بزرگ شده بودن و می‌تونستن حق زندگیشون و از خاتون بگیرن
  16. پارت بیست و هشتم تایید کردم و گفتم: ـ همینطوره! همینجور خیره به دریاچه و غروب آفتاب نگاه می‌کرد! چند سنگ برداشتم و انداختم توی دریاچه و گفتم: ـ قبلنا که مردم هنوز احساسشون توسط ویچر‌ گرفته نشده بود، هر غروب میومدن اینجا و مراسم شکرگزاری راه مینداختن! اصلا این سرزمین بابت همین موضوعش بین جاهای دیگه معروف شده بود! جسیکا یکم ناراحت شد اما بعدش گفت: ـ حالا برای همه مردم که این اتفاق نیفتاد، بقیشون چرا دیگه نمیان اینجا؟! گفتم: ـ چون این مراسم، یه مراسم دسته جمعی بود که همه مردم از پیر و جوون کنار هم دست به دست هم میدادن و سپاسگزاری می‌کردن! اگه هم یکی از اونا نمیومد یا دیر می‌کرد تا قبل از غروب آفتاب منتظرش می‌موندن تا برسه! اما حالا دیگه کسی دل و دماغ اینو نداره که بیاد اینجا و اینجوری شد که از درخشش این دریاچه روز به روز کمتر شد. پرسید: ـ یعنی اون درخشش وسط دریاچه... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ اون فقط نیمی از درخشش این دریاچست! قبلا کل این دریاچه برق می‌زد...خصوصا بعد مراسمی که مردم اینجا اجرا می‌کردن.
  17. پارت بیست و هفتم با لبخند پر از اطمینان بهش گفتم: ـ نگران نباش! هر چی که بود، باید اونو می‌بردم به مخفیگاهم و بعد از اون اگه میخواست هم نمی‌تونست بیرون بیاد! با لبخند نگاهم کرد و گفت: ـ بهت اعتماد دارم آرنولد! نه، نباید دلم براش می‌سوخت! هرچی بود، اونم بچه همون پدر بود... گفتم: ـ میخوای بریم دریاچه رو ببینیم؟! سرشو تکون داد و با خوشحالی گفت: ـ آره، خیلی دوست دارم! دستشو گرفتم و گفتم: ـ پس بزن بریم! وقتی رسیدیم به ته بازارچه، شنلامون و از سرمون برداشتیم و سوار ادیل شدیم و ازش خواستم تا ما رو ببره سمت دریاچه...والت و نگهباناش هم ولکن ماجرا نبودن و همینجور خونه به خونه دنبال جسیکا می‌گشتن! عمرا اگه میدونستن که دخترشونو من دزدیم و وقتی که اونو می‌بردم سمت مخفیگاهم، دیگه دست کسی بهش نمی‌رسید و صد در صد ویچر‌ دیوونه تر می‌شد! ادیل بر فراز آسمونا پرواز کرد و موقع غروب خورشید، رسیدیم کنار دریاچه...جسیکا با شادی به دریاچه و اشعه غروب خورشید که توش افتاده بود، نگاه می‌کرد و گفت: ـ وای آرنولد، واقعا اینجا خیلی رویایی و قشنگه!
  18. پارت صد و هشتاد و سوم ملودی واقعا به بازیگر حرفه‌ایی بود، دقیقا عین قبل باهاش رفتار می‌کرد و رفت بغل مامان بزرگ نشست و مادربزرگ ازش پرسید: ـ دخترم اون چمدون چیه؟! ملودی گفت: ـ والا خاتون خانوم یکی از دوستای دانشگام، منو خونشون دعوت کرده، منم گفتم که با کوروش باهم یه دو روزی بریم اونجا تا حال و هوامون عوض بشه! مادربزرگ با شادی از جملاتی که توسط ملودی می‌شنید، نگاهی با ذوق به من کرد و گفت: ـ راست میگه کوروش؟! با لبخند مصنوعی سرم و تکون دادم که جفتمون و بغل کرد و گفت: ـ الهی شکر! باشه عزیزای دلم برید، کار خوبی می‌کنین اتفاقا...یکم روحیتون عوض میشه! بعد کمی مکث کرد و پرسید: ـ من این رفیقتو میشناسم ملودی؟! ملودی گفت: ـ نه ترم بالاییه منه و خوابگاهیه اینجا! مامان بزرگ خواست سوال بعدی و بپرسه که مامان از پله ها اومد پایین...مامان بزرگ رو به مامان گفت: ـ به به، دختر قشنگم! خیلی کم پیدایی این روزا...یکم بیا پیش من بشین باهم گپ بزنیم! مامان سینی چایی که تو دستش بود و برد سمت آشپزخونه و گفت: ـ ببخشید مامان، این روزا یکم سرم درد می‌کنه و باید استراحت کنم! مامان بزرگ گفت: ـ از بس که به اون رنگا و تابلوهای نقاشی نگاه می‌کنی چشمات خسته میشه! یکم استراحت کن دیگه دخترم...بعدشم خبر و شنیدی؟! به ما اشاره کرد و مامان هم مثل من با لبخند زورکی گفت: ـ آره، کوروش امروز بهم گفت! مامان بزرگ نفس راحتی کشید و گفت: ـ خوشحالم که بالاخره این بچها دارن راهشونو پیدا میکنن!
  19. پارت صد و هشتاد و دوم با خوشحالی گفتم: ـ عالی میشه مامان! فقط مراقب باش که مامان بزرگ چیزی نفهمه! بعد از اینکه مشخص شد قراره هممون چیکار کنیم، اونجا برای خودمون ناهار سفارش دادیم و قبل از اینکه مادربزرگ از شرکت بیاد و به چیزی شک کنه، از مامان اینا خواستم برگردن خونه! منم ملودی رو بردم خونشون تا به چمدون ظاهری درست کنه برای مسافرتی که قرار بود بریم که همه چیز در نظر مادربزرگ عادی باشه.... ساعت نه شب بود که منو ملودی رسیدیم خونه و مادربزرگ جلوی تلویزیون نشسته بود و طبق معمول مشغول تماشای فاکتورها بود...وقتی به قیافش نگاه می‌کردم، واقعا باورم نمی‌شد اون همه بدی و ظلم این آدم در حق مادرم کرده و حتی پسر خودش کرده باشه و بعد از مرگ پسرش بدون هیچ عذاب وجدانی خیلی عادی به زندگی خودش ادامه داده...با دیدن من از پشت عینک لبخندی زد و گفت: ـ خوش اومدی پسرم، چرا دم در خشکت زده؟! بعد من ملودی اومد داخل و دستم و نیشگون گرفتن و زیرلب گفت: ـ کوروش لطفاً عادی رفتار کن! اما حق با مامان بود، واقعا نمی‌شد در مقابل این همه چیزایی که فهمیدیم یجوری رفتار کنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده اما برای اینکه دستشو رو کنم، مجبور بودم...بنابراین لبخند زورکی زدم و رفتم سمتش...ورقه های توی دستش و گذاشت کنار و گفت: ـ به شرکت سر نمی‌زنی کوروش جان! بدون اینکه به چشماش نگاه کنم گفتم: ـ این روزا تو آکادمی یکم سرم شلوغه مامان بزرگ. ملودی با شادی اومد داخل و گفت: ـ من اومدم! مادربزرگ با خنده رو بهش گفت: ـ خوش اومدی دختر پر انرژی من!
  20. پارت صد و هشتاد و یکم بعد رو کردم سمت مامان و خاله آتوسا گفتم: ـ توروخدا شما هم تو این مدت ضایع بازی درنیارین! مامان با چشم غره گفت: ـ بخدا الان حتی چشم تو چشم شدن باهاش آزارم میده اما بخاطر تو تحمل میکنم پسرم! با لبخند سرشو بوسیدم و آقا امیر گفت: ـ پس من امروز میرم سراغ بلیط! بعد رو کرد سمت تینا و ملودی و گفت: ـ شما که کلاسهاتون به مشکل نمیخوره؟! تینا گفت: ـ نه آخر هفته ما اصلا کلاس نداریم، الآنم تازه اول ترمه هنوز کلاسها درست و حسابی تشکیل نشده! همین لحظه به گوشیم به پیامک اومد، سوگل بود... نوشته بود که : کوروش برای مدرک جمع کردن به شاهد احتیاج داریم، اگه میتونی راننده قبلی مادربزرگت، عباس و پیدا کن! مامان وقتی دید رفتم تو فکر ازم پرسید: ـ پسرم چیزی شده؟! گفتم: ـ مامان تو خبر داری، اون راننده مامان بزرگ که اسمش عباس بود و از کجا میتونم پیدا کنم؟! مامان گفت: ـ والا اون زمان که تازه رفته بودی راهنمایی، بابت وخیم شدن رماتیسم دخترش، از مادربزرگت خداحافظی کرد و از پیشمون رفت...دیگه هم خبری ازش نشد! گفتم: ـ این بد شد! مطمئنم خیلی از جوابها رو اونم می‌دونه! بعد یهو مامان گفت: ـ البته پسرعموش تو شرکتمون کار میکنه، اگه بخوای میتونیم از طریق اون برات آمار بگیرم
  21. پارت صد و هشتاد آقا امیر با شادی بهم نگاه کرد و گفت: ـ واقعا اینکارو می‌کنی؟ گفتم: ـ معلومه که اره، هر چی باشه اون برادرمه. آقا امیر اومد سمتم و منو محکم تو بغلش فشرد و گفت: ـ خیلی ممنونم پسرم...پس با من بیاین که با هم بریم کرمانشاه... یهو مامان گفت: ـ منم میام. سریع گفتم: ـ نه مامان، اگه تو هم بیای، مامان بزرگ شک می‌کنه... منو سوگل داریم رو این پرونده کار می‌کنیم و احتیاج به مدرک داریم! اگه اون بفهمه امکانش هست بخواد تمام اونا رو از بین ببره...بنابراین از امروز هم تو و هم بقیه تو برخورد با مامان بزرگ عین قبل ادامه میدین، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده...یادتون بمونه که نباید به چیزی شک کنه! خاله آتوسا گفت: ـ با اینکه برام خیلی سخته ولی باشه! ملودی گفت: ـ باز خداروشکر که دیگه منو به کوروش وصل نمی‌کنه و از این نقش بازی کردن خلاص میشیم! خندیدم و گفتم: ـ ولی تا به مدت مجبوریم به نقش بازی کردن ادامه بدیم دخترخاله! آقا امیر با تعجب پرسید: ـ وصل کردن تو به کوروش؟! بجای من، ملودی گفت: ـ آره عمو، همون کاری که با عمو فرهاد کرد و میخواست رو سر کوروش هم پیاده کنه و به زور میخواست که منو کوروش باهم ازدواج کنیم و از بچگی ما رو برای هم نشون کرده بود! آقا امیر با یه حالت افسوس خوردن گفت: ـ این زن درست بشو نیست! تینا رو به من گفت: ـ الان اگه تو یهویی بخوای بیای کرمانشاه، مادربزرگت شک نمی‌کنه؟! گفتم: ـ نه، منو ملودی میریم پیشش و میگیم که می‌خوایم بریم خونه دوست ملودی آب و هوا عوض کنیم...اون همین که بفهمه منو ملودی می‌خوایم کنار هم وقت بگذرونیم از ذوقش دیگه پیگیر ماجرا نمیشه!
  22. پارت بیست و ششم دور بچه با چوب جادوییش یه حلقه فرضی کشید و هرچی تلاش کردم با قدرتی که گردنبندم بهم داده بود، اون نیرو رو بشکونم، فایده‌ایی نداشت. مادره از گریه هلاک شده بود و پدره هم فقط اسم بچشو فریاد می‌زد اما والت ظالم با همراهانش بدون توجه به اونا سوار جارو دستیشون شدن و به سمت آسمون پرواز کردن...جسیکا با ناراحتی ازم پرسید: ـ چه بلایی سر اون بچه میارن؟! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ به احتمال قوی، یکی از احساساتش و ویچر‌ میگیره تا خانوادش مجبور بشن و برن دنبال تو بگردن یا اگه سرنخی دارن، بیان به قلعش و بهش بگن. جسیکا سریع گفت: ـ آرنولد من در مقابل گریه های اون بچه نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم، خواهش می‌کنم منو به قلعه ببر تا بلایی سر اون بچه نیارن! هنوز واسه بردن جسیکا به اون قلعه زود بود و باید ویچر‌ رو به زانو در میوردم تا بتونم تمام مردم و نجات بدم، اگه الان جسیکا رو به قلعه می‌بردم...فقط اون بچه نجات پیدا می‌کرد و ویچر‌ هم برای محافظت از دخترش یا اونو تبدیل به یه اشیا می‌کرد تا کسی نتونه بهش دسترسی پیدا کنه یا اونو تو جای مبهمی که به فکر هیچکس نمی‌رسه، با جادو زندانی می‌کرد! بنابراین الان بدترین حالت این بود که تسلیم بشم و جسیکا رو به قلعه برگردونم. با لبخند رو بهش گفتم: ـ نیرویی که دارم، اجازه نمیدم اتفاقی برای اون بچه بیفته نترس! جسیکا گفت: ـ اما اینجا که بود، قدرتت کافی نبود و نتونستی کاری کنی.
  23. پارت بیست و پنجم گردنبندم و گرفتم توی دستم و یه وردی زیر لب خوندم که چوب جادوییه والت تو هوا معلق موند! اونا هم متوجه شدن که اطرافشون یه خبریه، درسته که ما از دید اونا نامرئی شده بودیم و نمی‌تونستن ما رو ببینن! همین لحظه همشون با تعجب یه نگاهی به اطرافشون کردن و یکی از نگهبانا گفت: ـ اینجا یه جادویی داره به کار می‌ره! والت گفت: ـ نکنه تو خونشون باشه! یکی دیگه از نگهبانا گفت: ـ ممکن نیست! از همین بیرون داره کار خودشو انجام میده. بعد انگار وجود ما رو حس کرده بود و راه افتاد سمت جایی که ما وایستاده بودیم. منو جسیکا دست در دست هم عقب می‌رفتیم تا جایی که به دیوار پشت سرمون برخورد کردیم که دیگه نمی‌تونستم بیشتر از این جادو رو ادامه بدم چون متوجه حضور ما می‌شدن و با خوندن یه ورد کوتاه چوب جادوییش و رها کردم که با صدای افتادنش روی زمین، والت به سمت صدا برگشت. رفت و از روی زمین چوب جادوییش و گرفت و رو به مرد و خانوادش گفت: ـ هنوز کار من با شما تموم نشده! فقط برین دعا کنین که پرنسس جسیکا پیدا بشه! بعدش با نگاهش یه اشاره‌ایی به یکی از نگهباناش کرد که اونم با خشم رفت سراغ بچه اون مرده و با زور اونو از بغل مادرش کشید بیرون...
  24. پارت صد و هفتادم از حرفا و اشک اون چشمای سبزش دلم ریش ریش می‌شد! بعد گفتم حرفاش کیفش و گرفت و داشت می‌رفت که صداش زدم و گفتم: ـ مامان؟ یهو کفش نپوشیده وایستاد! بلند شدم و گفتم: ـ پس میخوای بیخیال من بشی و بری؟؟ برگشت سمتم و با گریه دوید بغلم و محکم منو تو آغوشش گرفت...با دیدن این صحنه همه اشکشون درومد و مامان گفت: ـ مگه میشه که من تو رو ولت کنم پسرم؟! من فقط فکر کردم شاید دیگه نمی‌خوای... حرفشو قطع کردم و اشکاشو پاک کردم و گفتم: ـ هر اتفاقی هم که افتاده باشه، حتی اگه تو مادر واقعی من نباشی، من زندگی و حس مادر داشتن و از تو گرفتم...اولین روز مدرسه تو اومدی دنبالم، شبا تو برای من لالایی خوندی، وقتی ناراحت بودم، تو به دادم رسیدی...بخاطر من خیلی جاها از خودت گذشتی مامان! اینو یادت نره که تو هم همیشه مادر من میمونی. مامان با ذوق بهم نگاه می‌کرد...ملودی سریع گفت: ـ خب بسته دیگه! این ماجرا به اندازه کافی درام هست، شما لطفاً بیشتر از این پیاز داغ ماجرا رو زیاد نکنین! از حرفش، هممون از مود ناراحتی بیرون اومدیم و شروع کردیم به خندیدن...بعدش من رو به تینا و آقا امیر گفتم: ـ راستش من خیلی کنجکاوم که برادر دوقلوم و ببینم! بهش راجب من گفتین؟! آقا امیر گفت: ـ اونو سپرده بودم به یلدا، قرار بود امروز بهش همه چیو بگه! ولی... گفتم: ـ ولی چی؟! آقا امیر یه نگاهی به تینا کرد و گفت: ـ ولی فکر نکنم اونم به اندازه تو آروم و منطقی با این قضیه برخورد کنه، یه مقدار کله‌اش بوی قورمه سبزی میده... خندیدم و گفتم: ـ آره، تینا بهم گفته بود! تینا رو به باباش گفت: ـ یادته وقتی فهمید من مادرم یکی دیگست، چه قشقرقی بپا کرد؟! آقا امیر تایید کرد و گفت: ـ خدا می‌دونه که الان چجوری با این موضوع برخورد می‌کنه! گفتم: ـ من میتونم باهاش حرف بزنم اگه بخواین!
  25. پارت صد و شصت و نهم این‌بار خاله آتوسا گفت: ـ پس با این حساب، اون روز زایمان یلدا هم به احتمال خیلی قوی فرهاد از وجود بچهاش باخبر شد و خواست بره کرمانشاه پیش یلدا اما متأسفانه اجل بهش مهلت نداد! بعدش ملودی گفت: ـ و باعث شد که این راز این همه سال سربسته بمونه! مطمئنا اگه عمو فرهاد متوجه این می‌شد مادرش بهش دروغ گفته، الان وضعیت فرق داشت. آقا امیر بعد حرف ملودی گفت: ـ اما یه چیز و فراموش نکن دخترم! عمو فرهادت تو زندگیش یه اشتباه بزرگ کرد و اون این بود که از رو عصبانیت قضاوت کرد و از روی لجبازی زندگیشو برد جلو؛ حتی پیگیر زنی که ادعا می‌کرد عاشقشه، نشد! حتی واسش سوال نشد که چرا سرایداری خونشون یهویی رفتن و دختری که تا دیروز عاشقش بود، اون روز زن مردی پونزده سال بزرگتر از خودش شده بود! سکوت کرده بودم! حق با آقا امیر بود، بعد شنیدم این داستان غم انگیز بنظرم بابا زمانی متوجه همه چی شد که دیگه دیر شده بود و ترجیح داد چشم بسته به حرفای مادرش اعتماد کنه... آقا امیر بعدش با لبخند رو بهم گفت: ـ البته اینم بگم که بابات از این جهت تصمیم درستی گرفت که رفت خواستگاری ارمغان خانوم. پرسیدم: ـ چطور؟! آقا امیر نگاهی به مامان انداخت و گفت: ـ چون اگه ایشون نبود و تو فقط زیر دست خاتون بزرگ می‌شدی، منو یلدا تو کرمانشاه هر روز از غصه دق می‌کردیم...میدونستم که داری زیر دست یه زن باوجدان بزرگ میشی! مامان زیر لب با ناراحتی یه تشکری کرد و گفت: ـ آقا امیر...من...من واقعا نمی‌دونم چجوری باید عذرخواهی کنم! هرکاری هم که انجام بدم، نمی‌تونم سالهای از دست رفته یلدا و بچهاشو برگردونم اما لطفاً منو ببخشین. بعد رو کرد سمت منو با بغض گفت: ـ تو هم همینطور پسرم...باور کن که من همیشه تو رو عین پدرت و حتی بیشتر دوستت داشتم و دارم. درسته که مادر واقعیت نیستم اما تو همیشه یه گوشه از قلبم من باقی میمونی...بهت حق میدم که از دستم دلخور باشی و دیگه حتی نخواهی منو ببینی! منم جای تو بودم، همین کارو می‌کردم.
×
×
  • اضافه کردن...