رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت صد و شصت و هشتم اما خبر نداشت که بعد رفتنش اون قل با نفس‌ها و گریه های مادرش زنده میشه و تو یه گوشه ایی از این دنیا با مادرش زندگی می‌کنه...از ناراحتی قلبی مادرم که بعد از فوت بابام گریبان گیرش شد و انتظاری که برای دیدن من کشید، تعریف کرد! از اینکه هیچکس نمی‌دونست که چرا اون روزی که بابام فرهاد باید می‌رفت پیش ارمغان تو راه کرمانشاه بود...تو تمام این چیزایی که آقا امیر داشت تعریف می‌کرد فقط داشتم به این فکر می‌کردم که یه زن چقدر می‌تونه بدجنس و بد ذات باشه که بخاطر جاه طلبی و منفعت خودش، زندگی پسرش و یه دختر بی‌گناه و قربانی کنه!؟ و در ادامه هم برای اینکه بازیش لو نره با سرنوشت نوه‌ایی که آورد پیش خودش و عروسش بازی کنه و بهشون دروغ بگه! واقعا عقلم در مقابل این همه ظلم و بدی آچمز شده بود! خیلی دلم میخواست این مادر عاشق و ببینم... کنجکاو بودم که ببینم چه شکلیه؟! تو دلم نسبت بهش خیلی حس خوبی داشتم اما مامان ارمغان چی؟! با اینکه از دستش عصبانی بودم اما اونم بازی خورده دست مامان بزرگ بود و از چیزی خبر نداشت! بعلاوه اینکه من این همه سال پیش اون بزرگ شدم و اونو بعنوان مادر خودم دونستم و الان که فهمیدم مادر واقعیم نیست ، نمیتونم حسمو بهش عوض کنم چون واقعا در حد یه مادر برای من دلسوزی کرد و دوسم داشت... بعد از کلی سکوت کردن من، رو به آقا امیر پرسیدم: ـ یلدا...یعنی مادرم هیچوقت عاشق شما... آقا امیر خنده تلخی کرد و حرفمو قطع کرد و گفت: ـ اون همیشه عاشق فرهاد بود پسرم، حتی همین الانشم؛ ما تمام این مدت مثل یه همخونه باهم زندگی کردیم و به هیچ عنوان اجازه ندادیم که تینا و فرهاد چیزی بفهمن! روزی که من دیدمش خیلی بچه بود، یه دختر کوچیک بی پناه که هم از خاتون می‌ترسید و هم از پدرش...تو دل من از همون اول جا باز کرد و تنها خوبی که خاتون تو حق من کرد این بود که منو با یلدا آشنا کرد، چون دختر من اون موقع خیلی کوچیک بود و به مادر احتیاج داشت و واقعا یلدا از مادری برای تینا کم نذاشت! مثل دختر خودش بزرگش کرد.
  2. پارت صد و شصت و هفتم بعدش سکوت کرد و گفت: ـ اگه تینا دیروز حقیقتا رو نمی‌گفت، فکر می‌کردم ارمغان خانوم هم با خاتون دستشون تو یه کاسه هست... مامان همون‌طور که اشک می‌ریخت گفت: ـ آقا امیر من روحمم از این ماجرا خبر نداشت، بخدا اگه میدونستم عمرا اجازه میدادم همچین کاری کنه؛ روزی که اومدن خواستگاریم خدای بالای سر شاهده که هم فرهاد و هم مادرش گفتن که تمام ارتباطا تموم شده و اون دختر به گدا گشنه پول پرست بوده...اما واقعیت ماجرا این بود. که فرهاد هم از رو لجبازی با من ازدواج کرد و هیچوقت اونجوری که باید عاشق من نشد، من یه زنم. این چیزا رو حس می‌کردم اما به جون کوروش که عزیزترین آدمه تو دنیام که نمیدونستم پشت این قضیه همچین داستانی پنهون شده! آقا امیر با سر حرفشو تایید کرد و گفت: ـ ما هم همون روزی که شما رو سر خاک دیدیم حس کردیم آدم اهل داستانی نیستین و قراره کوروش و عین بچه خودتون بزرگ کنین، یلدا به حس مادری شما اعتماد کرد و بچه رو سپرد به شما! بعد از مرگ احمد آقا من به شخصه خیلی میخواستم پیگیری کنم تا کوروش و یلدا و فرهاد همدیگه رو ببینن و این قضیه رو بشه اما یلدا گفت که پسرش یه زندگی خوب کنار ارمغان داره و خرابش نکنیم اما نمیدونست که قرار نیست همیشه ماه پشت ابر بمونه! حتی اگه هیچکدوم از ما نخوایم، دنیا از طریق کسای دیگه این دوقلوها رو باهم آشنا می‌کنه! اون روز آقا امیر همه چیزو تعریف کرد! از اینکه چطور مامان بزرگ با وجود بارداری یلدا سکوت کرد و نذاشت بابام چیزی بفهمه و به مامان ارمغان هم دروغ گفته که منو از پرورشگاه آورده، از اینکه منو بدون اینکه بذاره مادرم بغلم کنه، به زور از آغوشش جدا کرد و وقتی فهمید یکی از قل‌ها موقع زایمان فوت شده، رفت...
  3. پارت صد و شصت و ششم بعدش سکوت کرد و رفت کنار تینا نشست و سرشو و بوسید...جو سنگینی حاکم بود؛ آقا امیر هر از گاهی فقط به من نگاه می‌کرد...سکوت رو شکستم و گفتم: ـ آقا امیر، راستش من به تینا گفتم به شما بگه بیاین چون هم من و هم مادرم می‌خوایم حقیقت رو بفهمیم! بهرحال سرنوشت از طریق ملودی و تینا به ما فهموند که کل زندگیمون غلط بوده و من یدونه برادر دوقلو دارم، چرا شما نمی‌خواستین که مامان بزرگم حقیقت و بفهمه؟! آقا امیر دستاشو تو هم قفل کرد و گفت: ـ پسرم همه چیز زیر سر مادربزرگته؛ تمام این ماجرا...حتی به پسر و عروس خودشم رحم نکرد... بعد رو کرد سمت مامان ارمغان و گفت: ـ حتی برای شما هم داستان سر هم کرد ارمغان خانوم! مامان سرشو انداخت پایین و آقا امیر ادامه داد و گفت: ـ چهلم فرهاد که منو یلدا اومدیم سرخاک و شمارو دیدیم حدس زدیم که شما هم از چیزی خبر ندارین و خاتون حتی شما هم بازی داده! زن شیطان صفتی که از نقطه ضعفش عروسش برای زندگی مشترک و بچه دار نشدن استفاده می‌کنه و یکی از قل ها رو از بغل یلدا می‌کشه بیرون و به بهونه گرفتن از پرورشگاه میده تو بغل شما... این جمله رو که گفت، مامان یهو زد به زانوش و گفت: ـ منظورتون چیه؟! آقا امیر گفت: ـ کوروش و برادر دوقلوش فرهاد، جفتشون بچه‌های فرهاد و یلدان...و خاتون با وجود اینکه میدونست اون دختر از پسرش بارداره صرف اینکه دختر سرایدار خونشون بود و در سطحشون نبود، از خونشون اونارو بیرون کرد. اصلنم این بچه ها براشون مهم نبود...فقط وقتی فهمید که ارمغان باردار نمیشه بعد یه مدت اومد سراغ یلدا و ما رو تهدید کرد که باید گفت بچها رو از یلدا بگیره وگرنه همه حقیقتا و به احمد آقا ( بابای یلدا ) میگه...خیلی سعی کردم جلوشو بگیرم اما منم با اون نوچه زورگوتر از خودش، تینا رو تهدید کرد.
  4. پارت صد و شصت و پنجم ( کوروش ) تو رستوران بابا رحیم تو یکی از آلاچیقا منو تینا و مامانم و خاله آتوسا منتظر بابای تینا نشسته بودیم تا بیاد...من این بین با یکی از همکارام و سوگل مشورت کردم و ازشون خواستم تو این ماموریت به من کمک کنن. چون الان هم قضیه مرگ بابام مجهول بود و هم داستان من و برادرم و مادر واقعیم! مشخص هم شد که مادربزرگ به مامان ارمغان هم دروغ گفته که منو از پرورشگاه آورده...بهرحال امروز بابای تینا اومده بود تا حقیقت ها رو برامون رو کنه...تو سکوت نشسته بودیم که یهو تینا گفت: ـ اع، بابام اومد... براش دست تکون داد و دیدم که یه مرد تقریبا میانسال با لبخند داره میاد سمتمون! بنظر میومد که از یلدا خیلی بزرگتر باشه ولی بازم مطمئن نبودم...آقا امیر وقتی وارد آلاچیق شد، همه به احترامش بلند شدیم و وقتی منو دید روم زوم شد و رو به تینا گفت: ـ عین خوده فرهاده؛ میتونم بغلت کنم پسرم؟! من پلیس بودم و آدمای زیادی رو توی زندگیم شناختم! چشمای آدما همه چیو لو میدادن! آقا امیر مشخص بود که یه مرد عاشق خانواده و اهل کاریه و اصلا ازش وایب بدی نگرفتم! با لبخند رفتم سمتش و بغلش کردم...محکم منو تو آغوشش فشرد و بعد با دستاش چشمای اشکیش و پاک کرد و گفت: ـ خیلی دلم میخواست یه روز ببینمت، خداروشکر که قسمت شد! حال یلدا رو که اصلا نمی‌تونم تصور کنم وقتی بخواد ببینتت... خندیدم و گفتم: ـ چرا؟! گفت: ـ چون کپی برابر اصل پدرتی! بعدش رو کرد سمت خاله آتوسا و ملودی و باهاشون سلام کرد و وقتی رسید به مامان، مامان رو بهش گفت: ـ از آخرین باری که سرخاک فرهاد دیدمتون، خیلی شکستین! آقا امیر آهی کشید و گفت: ـ فشار زندگی و سختیایی که زنم کشید و مادرشوهر تون باعثش شد...
  5. پارت بیست و چهارم مشخص بود که هر چقدر هم بخواد انکار کنه، ته وجودش یه مقدار احساس باقی مونده...اما نباید میذاشتم که بره..دستشو گرفتم و گفتم: ـ نگران نباش، اگه بخوان زیاده روی کنن تو همین حالا نامرئی بودنم، جلوشونو میگیرم. چیزی نگفت...گفتم: ـ میخوای ببینی که دقیقا با مردم چیکار میکنن؟ سرشو به نشونه تایید تکون داد و با همون شنل نامرئی کننده دنبال نگهبانای ویچر‌ راه افتادیم. اولش با لگد وارد خونه یه کارگر شدن و مرده با ترس جلوی زن و بچش وایستاد تا کسی بهشون آسیب نزنه! والت با عصبانیت رو به مرده گفت: ـ باید خونه رو بگردیم! مرده با ترس گفت: ـ بخدا پرنسس اینجا نیست! والت به یکی از نگهبانا اشاره کرد و دوتا از نگهبانا رفتن سمتشون و شروع به کنم زدنشون کردن و بعدشم والت چوب جادوییش و درآورد و مرده التماس کرد و گفت: - خواهش می‌کنم، اینکار و نکن! بخدا پرنسس اینجا نیست. جسیکا با ترس از زیر شنل دستمو گرفت و گفت: ـ آرنولد یه کاری بکن!
  6. پارت بیست و سوم نگهبانای ویچر‌ اومده بودن و عصبانی دنبال یه نفر می‌گشتن...با چوب های جادویی مردم رو تهدید می‌کردن، سردسته نگهبانا( والت ) رو به مردم با صدای بلند گفت: ـ پرنسس جسیکا گم شده، کی جرئت کرده بیاد قلعه و اونو فراری بده؟! مردم همه سکوت کرده بودن و با ترس به اونا زل زده بودند. جسیکا با ترس بهم نگاه کرد و گفت: ـ وای، گفتم که می‌فهمن...توروخدا منو برگردون! الان وقتش نبود که اون دختر برگرده به قصر! ویچر‌ باید از نبودنش ناامید می‌شد و کاملا به من محتاج می‌شد...سریع گفتم: ـ نمی‌خوای پیش من بمونی و با این شهر آشنا بشی؟! اگه برگردی دیگه نمی‌تونم بیام دنبالت! یکم مکث کرد و به نگهبانای قلعه نگاه کرد که مردم و اذیت می‌کردن...گفت: ـ اما مردم... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ بنظرم ببین و با ظلم و ستم های پدرت آشنا شو...این مردم به این شیوه‌ها مدتهاست عادت کردن! نگهبانا یسری از مردم و دستگیر کرده بودن و اونا رو داشتن می‌بردن که جسیکا گفت: ـ آخه نمی‌تونم بخاطر آزادی خودم، اینو به جون بخرم که مردم آزار ببینن...
  7. پارت صد و شصت و چهارم درسته که همیشه دلم می‌خواست پولدار بودم و خانوادم ثروتمند بودن اما نه به این قیمت که پدر واقعیم بابا امیر نباشه و یه مرد ترسویی باشه که بجای اینکه تو روی مادرش وایسته و پشت کسی که دوسش داره رو بگیره و یه زن و بدون پشتوانه با بچهای تو شکمش تنها گذاشت و بدون اینکه بخواد واقعیت و بفهمه از روی لجبازی رفت زن گرفت اما بابا امیرم دم غیرتش گرم که با اینکه از روی ناچاری وارد بازی اون مادربزرگ ظالم شده بود اما پشت زنی که می‌دونست هیچوقت عاشقش نمیشه وایستاد و دوسش داشت و پسرشو با اینکه میدونست بچه واقعیش نیست اما یه روز بین اونو دخترش فرق نذاشت‌‌‌ و بهش عشق ورزید و دوست داشتنو معرفت و بهش یاد داد! تمام این واقعیت باعث این نمیشه که من قبول کنم این مرد پدر واقعیمه، درسته اسم اونو روی من گذاشتن اما آسمون زمین بیاد، بابا امیر پدر منه حتی اگه خون اون توی رگای من نباشه؛ یا اون مادربزرگ با اینکه میدونست پسرش عاشق دختر سرایدار خونشون شده این همه مامان و بابا رو تهدید کرد و کلی بازی راه انداخت و به زور یکی از بچهاشو ازش جدا کرد! سرنوشت این همه آدمو عوض کرد! بارون خیس خیسم کرده بود...یهو یاد بغض تینا افتادم اون روز که قضیه رو فهمید فکر می‌کرد که قراره از پیششون میرم اما واقعیت ماجرا اینه که من همین پدر و همین خانواده رو به صدتای خانواده اصلانی ترجیح میدم! اما برادر دوقلوم!! اون چی؟؟ وقتی قضیه رو فهمید چه حسی پیدا کرد؟! اونم مثل من فهمید که زندگی که توش بوده، دروغی بیش نبوده...خنده دارم بود! بعد بیست و خوردی سال بفهمی یکی شکل خودت یجای دیگه این کره زمین داشت زندگی می‌کرد! برادری که پلیس شده بود و ابهت و استایلش مثل پدرش فرهاد بود! هرچقدر این خیابونا رو بدم میزدم، نمی‌تونستم صداها و افکار توی ذهنمو آروم کنم! هر چی بود، مامان نباید از من پنهون می‌کرد و باید حقیقت و به من می‌گفت! حالا که نه پدرجون بود که بخواد ازش بترسه نه خاتون میدونست یکی از قل‌ها زنده هست که باز بخواد از قبل نقشه بریزه...
  8. پارت صد و شصت و سوم و با هق هق همه چیو برام گفت! حس می‌کردم وسط یه فیلم سینمایی هستم! اصلا فکرشو نمی کردم که که مادرم همچین گذشته تلخی رو سپری کرده باشه! دلیل اینکه تو سن جوونی اینقدر زود پیر شد و ناراحتی قلبی گرفت قطعا همین تجربه هاش بود...از نرسیدن به عشقش تا اینکه یکی از بچهاشو بدون اینکه حتی تو بغلش بدن، به زور حدود بیست و خوردی سال ازش جداش کردن و اون منتظر روزی بود تا یه بخش دیگه از وجودش و ببینه! برای من قبول کردن این که تینا خواهر واقعیم نبود یه زمانی خیلی سخت بود اما بهرحال قبولش کردم و نگو از اولش کل زندگیم دروغ بوده! بابا امیر که عاشقش بودم و واقعا همیشه برای من نماد قدرت و تکیه گاه بودن بود، پدر واقعیم نبود و علاوه بر اون یه برادر دوقلو داشتم که تهران زندگی می‌کرد و سرنوشت از طریق آشنا شدن تینا با دخترخاله برادرم، دو خانواده رو بعد مدتها کنار هم آورد! واقعا باور کردنش برام سخت بود و در مقابل چیزایی که شنیدم زبونم بند اومده بود و حتی نمی‌تونستم فکر کنم...تنها چیزی که نمی‌خواستم قبول کنم این بود که پدر واقعی من بابا امیرم بود و یه مرد ترسو که نتونست جلوی حرف مادر زورگوش وایسته و از رو لجش رفت زن برد، پدر من نبود... مامان که سکوت منو دید با ترس ازم پرسید: ـ پسرم؟! نمی‌خوای چیزی بگی؟! از کنارش بلند شدم و بدون حرف رفتم سمت در که با بغض گفت: ـ توروخدا سکوت نکن فرهاد! خواهش میکنم پسرم...نرو؛ بمون پیش من با همدیگه حرف بزنیم! عصبانیتم فروکش کرده بود. و جاشو به دلخوری داد...درو باز کردم و گفتم: ـ می‌خوام تنها باشم! و مامان و با ناراحتی و گریه‌هاش تنها گذاشتم...بارون شروع کرده بود به باریدن! تمام این حرفهایی که شنیدم برام مثل یه خواب بود! نمی‌خواستم باور کنم که کل زندگیم دروغ بوده...
  9. پارت صد و شصت و دوم مامان با گریه صورتم و گرفت و گفت: ـ پسرم حقیقت... با فریاد دستاشو پس زدم و گفتم: ـ ولم کن؛ به من دست نزن...من یدونه بابا دارم اونم بابا امیرمه. ببینم نکنه بابت این موضوع رو فهمید و ولت کرد هان؟! همینجور که اشک می‌ریخت گفت: ـ فرهاد امیر از اول همه چی رو میدونست، توروخدا بهم گوش بده پسرم! با فریاد گفتم: ـ به من نگو پسرم! بعدش سوییشرتم و برداشتم و داشتم از در خونه میرفتم بیرون که اومد جلوی در وایستاد و در و قفل کرد و گفت: ـ نمی‌ذارم بری فرهاد؛ باید به حرفای من گوش بدی! اینقدر عصبانی بودم که حتی توی صورتش نمی‌تونستم نگاه کنم...گوشام از عصبانیت گزگز می‌کرد...چشمام و بستم و سعی کردم بغضم و قورت بدم و گفتم: ـ برو کنار، می‌خوام برم.. یهو جلوی پاهام نشست و گفت: ـ پسرم، توروخدا با من اینجوری نکن...بخدا قلبم طاقتشو نداره...گوش کن بهم! التماس میکنم بهم گوش بده! با اینکه از دستش عصبانی بودم اما واقعا دلم نمی‌خواست توی اون وضعیت ببینمش و همینجور با لحن تندی گفتم: ـ بلند شو! اینکارو نکن... ـ بگو که بهم گوش میدی پسرم! بدون هیچ حرفی رفتم رو مبل خونه نشستم و سرمو گرفتم ما بین دستام...مامان اومد کنارم نشست و داشت موهامو نوازش می‌کرد که بدون اینکه نگاش کنم گفتم: ـ بهم دست نزن! تعریف کن...
  10. پارت صد و شصت و یکم چشمام و ریز کردم و با دقت به دهن مامان چشم دوختم...سرشو انداخت پایین و گفت: ـ یادته چند سال پیش که داشتیم باهم آلبومای قدیمی رو می‌دیدیم، یه عکس دسته جمعی دیدی که ازم پرسیدی آدمای تو اون عکس کی هستن؟! یکم فکر کردم که یادم افتاد کدوم عکسه رو میگه و گفتم: ـ همون که مثل پیشخدمتا تو و پدرجون لباس پوشیده بودین و تو یه ویلا سال تحویل عکس گرفته بودین؟! مامان سرشو تکون داد و گفت: ـ آره پسرم، همون میگم... نمی‌دونم مامان میخواست با اون عکس به کجا برسه و بوی خوبی از حرفاش استشمام نمی‌کردم! دوباره نگاش کردم که گفت: ـ فرهاد گذشته تو و من به اون خانواده ربط داره! با تعجب بیشتر گفتم: ـ مامان نمی‌فهمم چی میگی! تو که گفتی یه مدت براشون... حرفمو قطع کرد و گفت: ـ اون موقع مجبور بودم بهت این مدلی بگم که پیگیر این موضوع مشی فرهاد... گفتم: ـ منظورت چیه؟! مامان رفت سمت کمد هال خونه و از تو کیفش اون عکس و درآورد و گذاشت رو میز...انگشت اشارشو گذاشت رو مردی که کنارش تو عکس وایستاده بود و با صدایی لرزون گفت: ـ این...این آدم...این آدم پدرته پسرم! یهو انگار نفسم برید! مامان چی داشت می‌گفت؟! با عصبانیت صندلی رو کشیدم کنار و با عصبانیت گفتم: ـ مامان تو می‌فهمی چی داری میگی؟! حالت خوبه اصلا؟
  11. پارت صد و شصتم مامان آب دهنش و قورت داد و گفت: ـ امیر رفته تهران فرهاد! تا اسم تهران و از زبون مامان شنیدم، فکرم رفت پیش تینا...ذاتا چند روز قبلم زنگ زده بود بهم و حرفای عجیب و غریب میزد! از ترس اینکه اتفاقی برایش افتاده باشه داشتم سکته می‌کردم، سریع از جام بلند شدم و با استرس گفتم: ـ مامان راستشو بهم بگو...تینا که چیزیش نشده؟! مامان از حرکتم جا خورد و اونم بلند شد و گفت: ـ نه پسرم، آروم باش...تینا خوبه... ـ مامان چند روز پیش زنگ زد بهم حرفای عجیب و غریب میزد، خواستم برم پیشش منو پیچوند! چه خبر شده؟! بابا که همینجوری الکی پا نمیشه بره تهران! مامان از عجول بودنم یکم عصبانی شد و گفت: ـ فرهاد بابات بخاطر یه قضیه که به تو مربوطه رفته تهران! از تعجب دهنم وا موند! گفتم: ـ چی؟! مامان عرق رو‌ پیشونیش و پاک کرد و رفت گاز و خاموش کرد و گفت: ـ نمیذاری که حرفمو بزنم پسرم! چرا اینقدر عجله می‌کنی! منم با عصبانیت گفتم: ـ موضوع اگه خانوادم باشن، من نمیتونم آروم باشم مامان... مامان غذا رو توی بشقاب ریخت و گذاشت جلوم و با لبخند بهم نگاه کرد...دستی به صورتم کشید و گفت: ـ می‌دونم عزیزدلم؛ می‌دونم...اما گفتنش واقعا راحت نیست. باید بهت بگم اما بهم قول بده تا آخرش بهم گوش بدیم فرهاد...این...این تنها اتفاق گذشته زندگی من بود که ناچارا هم من و هم امیر مجبور شدیم قبول کنیم...
  12. پارت بیست و دوم دستشو با گرمی گرفتم و به چشماش زل زدم و اونم بهم خیره شد! بازم انتظار همچین برخوردی رو از من نداشت...گفت: ـ اگه بخوای میتونیم باهم تغییرش بدیم؟! یکم مکث کرد و بعد دستش و از لابلای دستام کشید بیرون و گفت: ـ خیلی دیر کردم، بابام شک می‌کنه! این دختر همینجوری راضی نمی‌شد! مجبور بودم به راه های دیگه متوسل بشم! داشت می‌رفت که بازوشو و کشیدم و گفتم: ـ میخوای بریم سمت دریاچه یکم قدم بزنیم؟! یهو با ذوق برگشت سمتم و گفت: ـ راجبش شنیدم اما تابحال هیچوقت نتونستم برم کنارش و ببینمش... با لبخندی بهش گفتم: ـ خب میتونیم الان بریم باهم...غروبش دیدنیه! اومد نزدیکم و یه تیکه از موهاشو گذاشت پشت گوشش و گفت: ـ برای چی داری بهم کمک می‌کنی؟! تو با بابام اعلام دشمنی کردی ولی الان داری به دختر دشمنت کمک می‌کنی...چرا؟ سرمو انداختم پایین و یکم سکوت کردم...تا خواستم حرفی بزنم که یهو سروصدا از وسط شهر بلند شد...مردم مثل دیوونه ها از ترس فرار می‌کردن...جسیکا سریع پرسید: ـ چه خبر شده؟!! دستشو گرفتم و کنار کشیدمش و گفتم: ـ صبر داشته باش؛ الان می‌فهمیم... و رفتیم یه گوشه وایستادیم و منتظر شدیم تا ببینیم چه خبر شده!
  13. پارت صد و پنجاه و نهم کفشامو که درآوردم یهو مامان از خونه اومدم بیرون و گفت: ـ فرهاد اومدی پسرم؟ ـ آره مامان، بابا هنوز نیومده خونه؟! یکم مکث کرد و گفت: ـ حالا بیا بالا... از پله ها رفتم بالا...زمانی که تو چشمام نگاه نمی‌کرد، مشخص بود که یه اتفاقی افتاده! پرسیدم: ـ مامان چیزی شده؟! تینا... سریع حرفم و قطع کرد و گفت: ـ نه عزیزم، همه خوبن...چیزی خوردی؟! با تعجب نگاش کردم و سوییشرتم و درآوردم و گفتم: ـ بسم الله! مامان مهربون شدی!! مامان چشم غره‌ایی بهم داد و در یخچال و باز کرد و گفت: ـ من همیشه حواسم بهت هست فرهاد، چقدر تو بی معرفتی! کلا عادتم این بود که سر به سر کسایی میذاشتم که دوسشون داشتم...با اینکه ذهنم درگیره اون قضیه قاچاق اسلحه بود اما دلم نمی‌خواست به هیچ عنوان که مامان بویی از قضیه ببره! خندیدم و گفتم: ـ شوخی کردم بخدا! قصدم ناراحت کردنت نبود! غذا رو گذاشت رو گاز و گفت: ـ بیا بشین! صندلی میز ناهارخوری و کشیدم عقب و نشستم و خودشم نشست مقابلم...دستاش می‌لرزید. دستاشو گرفتم و گفتم: ـ مامان داری منو میترسونی! چی شده؟؟ بازم سکوت کرده بود...گفتم: ـ نکنه آقای مرندی باز اجاره مغازه رو برده بالا؟ همینه مگه نه؟ از اونجایی که بابا هم تا الان خونه نیومده...
  14. پارت صد و پنجاه و هشتم فری حرفم و قطع کرد و گفت: ـ اگه ضایع بازی درنیاری و به خودت مسلط باشید هیچکس نمی‌فهمه! بعلاوه اینکه محافظای همه جوره حواسشون بهت هست... چیزی نگفتم که یه پوشه از تو کشوش درآورد و گذاشت جلوم و بعدش خودکار و داد دستم و گفت: ـ همکاری جدیدمون و امضاش کن! خودکار و با چشم غره از دستش کشیدم و امضا کردم که همین حین گفت: ـ نگران نباش، شود این کار اینقدر بالاست که بعد از اینکه بدهیتو دادی، برای پول خوبش بازم ادامش میدی! پوزخندی زدم و خودکار و پرت کردم روی پوشه و گفتم: ـ منو با خودت مقایسه نکن! از سر ناچاری قبول کردم... خندید و گفت: ـ بگم بچها برسوننت فرهاد جون؟! موتورت هم که فروختی! گفتم: ـ لازم نکرده! گفت: ـ ساعت و روز دقیق و بهت پیامک میکنم. بدون خداحافظی از در اتاقش اومدم بیرون...اصلا دلم راضی به اینکار نبود! اگه بابا و مامان می‌فهمیدن ، واقعا کله‌امو می‌کندن! اما وضعیت بابا که مشخص بود، تینا هم که اینقدر عاشق درس و دانشگاشه و واقعا خاطرش برام عزیزه که نمی‌تونستم ناراحتیش و ببینم و مجبور شدم از نزول خور شهر پول بگیرم که الان مثل باتلاق تو گل گیر کردم...رسماً قراره قاچاق اسلحه انجام بدم! به پلیس هم نمی‌تونم چیزی بگم چون ازم سفته داشت! واقعا اونقدر اعصابم خورد بود و تو فکر بودم که نمی‌دونم چجوری اون مسیر طولانی رو از گاراج به سمت خونه طی کردم! داشتم از رو پله ها می‌رفتم بالا که نگاهم به عکس پدربزرگم که روی تراس وصل بود، خورد و با خنده مصنوعی گفتم: ـ کاش حداقل یه مال و منالی داشتی پدرجون که بعد از مرگت اینقدر به پیسی نمی‌خوردیم!
  15. پارت صد و پنجاه و هفت: با شادی گفتم: ـ داداش قربونت برم من، چه کاری؟! هر کاری بگی، برات انجام میدم... دستاشو تو هم قفل کرد و گفت: ـ برای اون قسمت از بدهیت به من، باید یه مدت برای من کار کنی! با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: ـ چه کاری هست؟! با جدیت گفت: ـ دیگه پسرجون هر کاری هست، مجبوری برام انجامش بدی! می‌دونستم این نزول خور کار خوبی بهم پیشنهاد نمی‌ده اما چاره‌ای دیگه ایی نداشتم... فکر نمی‌کردم موتورمم اینقدر کم فروش بره؛ گفتم: ـ می‌شنوم! گفت: ـ این هفته از اونور مرز اسلحه های قاچاق میرسه و با ماشینی که محمد بهت میده باید بری اسلحه ها رو بگیری و با کمک بچها تو انبار من لابلای کیسه های برنج جاساز کنی! با تعجب گفتم: ـ قاچاق اسلحه لابلای کیسه های برنج؟ ببین فری تو زده به سرت؟ اینکار جرمه! صندلیش و آورد نزدیکم و گفت: ـ اون زمان که داشتی ازم پول میگرفتی، باید فکر اینجاهاشو می‌کردی آقا فرهاد! چاره‌ایی نداشتم...هیچوقت کار خلاف انجام نداده بودم اما نمی‌تونستم غم و ناراحتی تو چهره تینا رو تحمل کنم! بلند شدم و ورقه‌ایی که بهم داد و امضا کردم و رو بهش گفتم: ـ فقط تا زمانی که بدهیم باهات صاف بشه، اگه گیر بیفتم...
  16. پارت صد و پنجاه و ششم امیر مثل همیشه با امیدواری گفت: ـ بد به دلت راه نده! اون موقع نوجوون بود الان دیگه مردی شده برای خودش! نفسمو با استرس دادم بیرون و گفتم: ـ خدا کنه! امیر دوباره گفت: ـ بعدشم اگه این قضیه رو کامل بشنوه متوجه میشه که ما اون زمان در مقابل قدرت و قلدری اون زن، چاره دیگه ایی نداشتیم! سرمو به نشونه تایید تکون دادم که امیر گفت: ـ این روزا خیلی دیر میاد خونه؛ میخواست به من تو مغازه کمک کنه اما مغازه هم نمیاد یلدا...جریان چیه؟! اینقدر ذهنم درگیر کوروش و مسائلی بود که امیر بهم گفته بود که در جواب امیر فقط شونه‌ایی بالا انداختم و چیزی نگفتم...تمام ذهنم حول محور این موضوع می‌چرخید که چجوری این مسئله رو به فرهاد بگم و چجوری با پسرم کوروش مواجه بشم و وقتی منو ببینه چه عکس العملی نشون میده...امیدوارم کوروش هم وقتی قضیه رو فهمید؛ بفهمه که من و امیر اون زمان چاره‌ایی نداشتیم و من زمانی که فهمیدم ارمغان مثل چشماش از بچم مراقبت می‌کنه یکم خیالم راحت شد...حتی عروس خودشم گول زد، واقعا این زن چه موجودی بود! اما بالاخره وقت تقاص پس دادنش رسیده بود! درسته یکم دیر شده بود اما خوشحال بودم که بالاخره وقتی همه چهره واقعیشو دیدن، به سزای عملش میرسه! ( فرهاد ) ـ خب داداش میگی الان چیکار کنم؟! موتورمم که فروختم.‌.نمی‌تونم بقیشو تو این تایمی که بهم دادی، جور کنم... مرده سیبیل کلفت به صندلیش تکیه داد و تسبیح و دور دستش می‌چرخوند و گفت: ـ بهرحال وقتت تموم شده جوون، گفتم بهت که اگه تا امروز پول و حاضر نکنی باید بهره‌اشو بدی! دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم: ـ برای شهریه دانشگاه خواهرم میخواستم، الان من دوبرابرشو از کجا بیارم؟! موتورمم که فروختم...تنها دارایی زندگیم بود! اشاره‌ایی به نوچه‌اش کرد و اومد زیر گوشش یه چیزی گفت و بعدش رو به من گفت: ـ البته یه راه دیگه داری!
  17. پارت بیست و یکم آروم دستاشو گرفتم و گفتم: ـ از این به بعد بیشتر می‌برمت بیرون که زیبایی های این سرزمین و خلقت خدا رو ببینی! بازم با لبخند بهم خیره شد و نگاهش برق زد...ادیل به سمت زمین فرود اومد که باعث شد شنل جسیکا از روی موهاش بیفته دور سرشونش‌..سریع شنل و گذاشتم رو سرش و و شنل خودمم تنم کردم...جسیکا طوری به اطراف خودش نگاه می‌کرد که انگار اولین بارش بود آدم میدید...گفتم: ـ خب نظرت چیه؟! همینجوری که به اطراف نگاه می‌کرد، گفت: ـ چقدر آدم تو این سرزمین زندگی می‌کنه! الان ما دقیقا کجاییم؟! گفتم: ـ ما الان دقیقا وسط میدون شهریم...نگاه به قیافه مردم بکن...ببین که چقدر بی‌رمق و بی احساس مشغول کار کردنن! چیزی نگفت...دوباره با دستم به بچه‌های سرکوچه اشاره کردم و گفتم: ـ یا این بچها رو نگاه کن! بجای بازی کردن، فقط تو سکوت کنار هم نشستن... بازم فقط نگاه کرد...از کنارم مردی با زن و بچش رد شد که مرد یه چشمش کور بود و یه پاش قطع شده بود و با عصا راه می‌رفت...بهش اشاره کردم و گفتم: ـ این مرد هم بخاطر اینکه کنار خانوادش بمونه و بتونه زندگی کنه، مجبور شد یکی از پاها و چشمشو به پدرت بده... این‌بار جسیکا گفت: ـ اما دنیایی که ما داریم داخلش زندگی می‌کنیم بر اساس همینه آرنولد! مثل قلعه ما! اینا هیچکدومش برای من تازگی نداره...
  18. پارت بیستم با اطمینان گفت: ـ امکان نداره، من اگه پامو با تو از این قلعه بذارم بیرون، همزمان با نوچه های پدرم، پدرم هم می‌فهمه... از خورجین ادیل یه شنل درآوردم و گفتم: ـ تا وقتی اینو بذاری روی سرت هیچکس نمی‌فهمه با منی! گفت: ـ این شنل نامرئی کنندست؟! گفتم: ـ آره، اگه میخوای با من بیای و کسی نفهمه اینو بذار رو سرت... با شادی شنل و گذاشت روی سرش و گفت: ـ خب من آمادم! بریم... داشتم کمکش می‌کردم تا سوار ادیل بشه که یهو گفت: ـ بذار من در اتاقمو قفل کنم! بعدش دستمو گرفت و کمکش کردم تا سوار ادیل بشه، چشماش یه رنگ سبزآبی بود که آدمو به سمت خودش جذب می‌کرد اما من میدونستم که ته وجودش همون تاریکی و ظلم پدرش هست و اونو ازش به ارث برده...باید هر جوری که می‌شد اعتمادش و جلب می‌کردم و یجوری جریان اون معجون و از زیر زبونش بیرون می‌کشیدم...هرچی که بود با اون همه تاریکی بازم اون یه دختر بود و نمی‌تونستم در مقابل یسری احساسات طاقت بیاره و چون اولین بار بود که تو عمرش به چنین حرفایی رو می‌شنید، صد در صد نظرش و جلب می‌کرد... سوار ادیل شدیم و بر فراز آسمونا ادیان پرواز کرد و جسیکا خوشحال تر از همیشه به آسمون و ابرها نگاه می‌کرد و می‌گفت: ـ باورت میشه که اولین باره دارم از این قلعه و اتاقم خارج میشم؟!
  19. پارت صد و پنجاه و پنجم گفتم: ـ بیچاره پسرم فکر می‌کنه که من گذاشتمش پرورشگاه و نمیدونه که مادربزرگ بی همه چیزش به زور اونو از بغلم گرفته! امیر گفت: ـ نگران نباش، فردا همه چیزو بهشون توضیح میدم یلدا...پسرتو میارم که ببینیش! ماشالا با فرهاد مو نمیزنه... با ذوق همینجور که اشک می‌ریختم گفتم: ـ عکسشو بهم نشون بده لطفا! امیر گوشیش و از جیبش درآورد و یه عکس دسته جمعی بهم نشون داد که تو اون عکس فقط ارمغان زن فرهاد و شناختم! همینجور مثل قبل زیبا بود و بازوی کوروش و بغل کرده بود...کوروش هم کپی برابر اصل باباش بود، برخلاف پسرم فرهاد لباسای رسمی تنش بود... زیر لب گفتم: ـ الهی قربونش بشم...این دختره که کنار دستش وایستاده کیه؟! امیر گفت: ـ خواهرزاده ارمغانه...همون که توی دانشگاه با تینا آشنا شده! گفتم: ـ امیر بنظرت فرهاد چجوری با این موضوع برخورد میکنه؟! امیر گفت: ـ سعی کن با آرامش همه چیو براش توضیح بدی گفتم: ـ میترسم مثل اون قضیه که وقتی فهمید تینا خواهر واقعیش نیست، دوباره قاطی کنه!
  20. پارت صد و پنجاه و چهارم شروع کردم به گریه کردن، باورم نمی‌شد که بالاخره دنیا دست به دست هم داد تا بعد بیست و هفت سال مَنِ دیگه خودمو که حتی تو بچگی مادربزرگش نذاشت بغلش کنم رو ببینم‌‌‌‌...امیر بهم دستمال تعارف کرد و گفت: ـ اینجوری نکن یلدا جان، باید قوی باشی که بتونی برای فرهاد هم توضیح بدی! سرمو به نشونه تایید تکون دادم و با هق هق گفتم: ـ تو دیدیش؟! امیر لبخند زد و گفت: ـ عکسشو تینا برام فرستاد اما فردا دارم میرم تهران که برای کوروش و ارمغان قضیه اصلی رو توضیح بدم! گفتم: ـ ارمغان چرا؟! امیر آهی کشید و گفت: ـ شاید باورت نشه یلدا ولی خاتون حتی به ارمغان هم دروغ گفته، اون دختر اصلا نمی‌دونسته که کوروش بچه توعه، به اونم گفته که بچه رو از پرورشگاه آورده و واسه اینکه زندگی فرهاد با ارمغان بهم نخوره و بابای دختره از کمک به شرکتش کم نکنه، خواسته نه ماه نقش زن باردار رو بازی کنه! باورم نمیشد...گفتم: ـ واقعا این زن خوده شیطانه! چطور تونست با زندگی همه ما بازی کنه؟! باور کن امیر بنظرم فرهاد اون روز متوجه بازی مادرش شد و میخواست بیاد اینجا تا حقیقت از زبون ما بشنوه! امیر یکم فکر کرد و گفت: ـ اتفاقا منم تو مسیر که داشتم میومدم به این موضوع فکر کردم! دلیل دیگه ایی نمی‌تونست داشته باشه که روزی که فکر می‌کرد قراره پدر بشه، بجای اینکه بره پیش ارمغان، بیاد سمت کرمانشاه... اشکم دوباره سرازیر شد و زدم به زانوم و گفتم: ـ بمیرم براش که عمرش کفاف نداد تا حقیقت و رو کنه! امیر با لبخند گفت: ـ بجاش پسرت پلیس شده تا حقیقت و برای همیشه فاش کنه و انشالا که قسمت ما بشه بعد این همه سال اون زن بدجنس و ظالم و پشت میله های زندان ببینم!
  21. پارت صد و پنجاه و سوم امیر سریع دستامو توی دستای گرمش فشرد و گفت: ـ نه عزیزم، هم تینا هم فرهاد حالشون خوبه؟! با ترس پرسیدم: ـ پس چرا صورتت اینجوریه؟! نفس عمیقی کشید و گفت: ـ فرهاد خونه نیست که؟! گفتم: ـ نه با دوستاش رفته بیرون! یکم مکث کرد که گفتم: ـ امیر بگو دیگه، جون به لبم کردی! امیر گفت: ـ بالاخره سرنوشت داره تو رو به اون یکی پسرمون می‌رسونه! انگار گوشام سوت می‌کشید...همینجور خیره شده بودم به دهن امیر...امیر که حالم دید، بلند شد تا بره برام آب بیاره اما دستاشو گرفتم و گفتم: ـ امیر، من حالم خوبه! چطور...چطور این اتفاق افتاد؟! نکنه فرهاد... حرفمو قطع کرد و گفت: ـ نه به فرهاد ربطی نداره، اونم هنوز چیزی نمیدونه! تینا توی ترم جدید با یه دختره آشنا شده که اون دختره از قضا خواهرزاده ارمغان از آب درومد! گفتم: ـ ارمغان، زن فرهاد؟ امیر سرشو تکون داد و گفت: ـ مثل اینکه کوروش...راستی اسمشو کوروش گذاشتن، اومده بود دانشگاه دنبال دخترخالش، تینا میبینتش و عکس فرهاد و بهش نشون میده...اونم شک کرده و افتاده دنبال قضیه! دست گذاشتم رو قلبم و بلند شدم و دور اتاق می‌چرخیدم....امیر گفت: ـ یلدا توروخدا آروم باش، قرصاتو خوردی؟! بی توجه به حرفش گفتم: ـ اگه اون خاتون کار صفت بفهمه... امیر حرفم و قطع کرد و گفت: ـ نگران نباش، به تینا تاکید کردم که بهشون بگه...بعدشم پسرت برخلاف فرهاد آدم زرنگیه..‌تینا می‌گفت خود کوروش گفته به مادربزرگم چیزی نگین تا خودم حقیقت و بفهمم!
  22. پارت صد و پنجاه و دوم نگاش کردم و گفتم: ـ بابام....بابام همه چیو می‌دونه! یهو لیوان آب از دستش افتاد پایین و شکست...ملودی اومد سمتم و گفت: ـ یعنی چی؟! گفتم: ـ یعنی کوروش قُل فرهاده، بچه مامان یلدا! آقا آرمان( بابای ملودی) سر جاش با حالت شوکه شدن نشست و گفت: ـ ولی...ولی آخه این چطور ممکنه؟! گفتم: ـ بابام گفت فردا میرسه تهران و همه چیز و توضیح میده...امشب قراره به مادرم بگه! فقط اینکه اونم مثل کوروش خواهش کرد که مادربزرگش از هیچ چی باخبر نشه! ملودی با حالت گیجی پرسید: ـ یعنی پدرت حتی خاتون خانوم هم میشناسه؟! سرمو به نشونه تایید تکون دادم و چیزی نگفتم...روی مبل نشستم، همه تو سکوت مشغول فکر کردن بودن. خاله آتوسا آروم هم شد و مشغول جمع کردن تکه شیشه ها شد و زیر لب آروم می‌گفت: ـ بیچاره خواهرم! بیچاره ارمغان... ( یلدا ) داشتم یکی از سریال های تلویزیونی مورد علاقمو می‌دیدم که همین لحظه در خونه باز شد و امیر اومد داخل...باهاش احوالپرسی کردم و بلند شدم تا برم غذاشو گرم کنم و بیارم که بازوم و گرفت و گفت: ـ یلدا جان، بشین عزیزم! با تعجب نگاش کردم! صورتش یکم بهم ریخته بود و عرق کرده بود! با ترس نشستم روبروش و گفتم: ـ تینا...تینا چیزیش شده؟!
  23. پارت نوزدهم گفتم: ـ حرفات با ویچر خیلی منو تحت تاثیر قرار داد و واقعا دلم نمی‌خواد اینقدر ناراحت ببینمت! اومد نزدیکم و تو چشمام نگام کرد و گفت: ـ چرا ناراحتیه من برات مهمه؟! گفتم: ـ چون برخلاف شما من هنوز تو وجودم احساس دارم و نمی‌تونم بهش بی‌توجه باشم، حتی اگه اون ناراحتی، ناراحتیه دختره دشمنم باشه! جسیکا از حرف من متعجب شد، انگار اولین بار بود که می‌دید یه نفر به احساساتش اهمیت میده اما واقعیت ماجرا این بود که من مجبور بودم...برای پیروز شدن مقابل ویچر‌ باید این دختر یجوری بهم کمک می‌کرد....باید دیدش و نسبت به زندگی عوض می‌کردم! بعدش رفتم کنار پنجره وایستادم و رو بهش گفتم: ـ خب نمیای؟! جسیکا که هنوز تو شوک حرف من بود، با تعجب نگام کرد و گفت: ـ کجا؟! با مهربونی رو بهش گفتم: ـ مگه نمی‌خواستی توی شهر قدم بزنی و آدما رو از نزدیک ببینی؟! با خوشحالی گفت: ـ چرا ولی... گفتم: ـ ولی چی؟! سرشو انداخت پایین و با ناراحتی گفت: ـ بابام اگه بفهمه... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ بابات هیچ چیزی نمی‌فهمه!
  24. پارت هجدهم تو دلم یه هوفی کردم و گفتم: ـ من حالا حالاها باید روی این دختر کار کنم، اینجوری نمیشه! بعد که دید سکوت کردم و حرفی نمیزنم، اومد مقابلم گفت: ـ جوابمو نمیدی؟! سعی کردم بحث و عوض کنم و با لبخند رو بهش گفتم: ـ من آرنولدم، گرچه از پدرت خوشم نمیاد اما از آشنایی با تو خوشبختم! دستش و دراز کرد و گفت: ـ منم جسیکام، از آشنایی باهات خوشبختم! دستشو فشردم و ناخنای بلندش یکی از انگشتامو زخم کرد‌‌‌...خودش متوجه شد و گفت: ـ ببخشید! خندیدم و گفتم: ـ این ناخنارو کوتاهم کنی، اتفاق خاصی نمیفته‌ها! زیر چشمی نگاهم کرد و گفت: ـ مثل اینکه یادت رفته که من یه جادوگرم! چیزی نگفتم که رفت روی تختش نشست و گفت: ـ خب آرنولد، نمی‌خوای بگی؟! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ چی رو؟! گفت: ـ اینکه چرا میخواستی باهام ملاقات کنید و اون پَر روی بهم دادی؟
  25. پارت صد و پنجاه و یکم گفتم: ـ نه بابا نگران نباش، اتفاقا کوروش هم معتقد بود تا زمانی که خودش نفهمید قضیه از چی قراره، کسی حرفی به مادربزرگش نزنه! بابا خنده تلخی کرد و گفت: ـ بازم جای شکرش باقیه پس! ـ بابا اصلا نمی‌فهمم منظورت چیه! بابا گفت: ـ فردا همه چیو براتون توضیح میدم دخترم، نگران نباش! با ترس پرسیدم: ـ بابا اتفاقی برای مامان یلدا و فرهاد نمی افته که؟! بابا گفت: ـ ایندفعه اتفاقی نمی‌افته چون دوتا پسر داره که مثل شیر پشتشن و بعد اونا هم من پشتش هستم! روی تخت ولو شدم و گفتم: ـ پس حقیقت داره! کوروش قُل دیگه‌ی فرهاده؟! بابا گفت: ـ آره تینا، جفتشون بچه‌های یلدا هستن! با بغض گفتم: ـ اما...اما مامان چطور تونست کوروش و بذاره پرورشگاه؟ تو چجوری بهش این اجازه رو دادی بابا؟! بابا فورا گفت: ـ تینا زود قضاوت نکن، هیچ چیز اونجوری نیست که بنظر میاد! اول کل قضیه رو بشنو و بعد قضاوت کن! چیزی نگفتم و بی صبرانه منتظر این بودم تا بابا فردا برسه و این ماجرا رو برامون تعریف کنه تا ببینم قضیه چیه؟! بعد از قطع کردن به کوروش پیامک دادم که بابام قراره فردا بیاد تهران و این قضیه رو برامون تعریف کنه...بعدش از اتاق رفتم بیرون...پدر ملودی با دیدن من بلند شد و اونم با گرمی از من استقبال کرد...خاله آتوسا گفت: ـ دخترم چیزی شده؟!
×
×
  • اضافه کردن...