-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و هشتم آروم گفت: ـ هوم؟! ـ پاشو بریم یه آب سرد به تنت بخوره، این قدر تبی هم که داری از تنت بره بیرون. یهو سرشو بلند کرد و رو بهم نگاه کرد و بعد شروع کرد به خندیدن، از خندش، منم خندم گرفت و گفتم: ـ چرا میخندی؟! گفت: ـ آخه حتی تو رویامم نمیدیدم که مرد یخچالی بیاد ازم و مراقبت کنه! چجوری منو پیدا کردی؟! خندیدم و گفتم: ـ مرد یخچالی ؟!! گفت: ـ مگه نیستی؟! در جوابش سکوت کردم و بلند شدم و دستشو گرفتم. آروم بردمش سمت حمام و شیر آب و باز کردم و سرشو بردن پایین و آب و با فشار دستم ریختم توی صورتش، مشخص بود که حالش از یک ساعت پیش خیلی بهتر شده بود... شیر آب و بستم و گفتم: ـ برو روی تخت دراز بکش، بیام داروهاتو بهت بدم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و هفتم یقه لباسم و محکم گرفت تو دستش و به حالت لرز گفت: ـ دارم... یخ... یخ میزنم! برای اولینبار تو زندگیم، اون حصار سنگی دور قلبم و شکوندم! نمیتونستم نسبت به این حالتش بیتفاوت باشم، محکم گرفتمش تو بغلم و آروم گفتم: ـ میگذره! طاقت بیار! بعد از چند دقیقه بهش گفتم: ـ نباید اینقدر پتو رو دورت بپیچی! تبت میره بالا. پاهات و بذار تو این آب سرد. با گریه و همینجور که چشماش بسته بود، گفت: ـ بهخدا...دارم یخ میزنم! نمیتونم آرون! با گفتن این اسم، دود از کلهام بلند شد! اما بازم بهروی خودم نیوردم چون که تب داشت و هزیون میگفت. بهسختی پتو رو از تنش کنار کشیدم و کمکش کردم تا پاهاشو بذاره تو آب... خیلی مقاومت میکرد اما مجبورش کردم که این کار و انجام بده... باید تبش پایین میومد! یکم که گذشت، دستمو روی پیشونیم گذاشتم... از یه ربع قبلش یکم گرمای سرش بهتر شده بود! حالا اگه یه دور دیگه صورت و تنش هم آب سرد میخورد به کل تبش قطع میشد. سرش روی شونه هام بود و دستامو هم محکم توی دستاش گرفته بود. آروم صداش زدم: ـ باوان؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و ششم بعد از اینکه دکتر بانداژ منو بست، سریع رفتم کنارش نشستم... تردید داشتم که دستشو لمس کنم یا نه! بنابراین صداش زدم: ـ باوان، صدای منو میشنوی؟ قبل اینکه چشماشو باز کنه، لرزید و آروم گفت: ـ س... سردمه! این حالتش ناراحتم میکرد، سریع پتو رو تا گلوش بالا کشیدم. پیشونیشو دست زدم، روبه دکتر گفتم: ـ تب داره! دکتر گفت: ـ میتونی بهش کمک کنی؟! یا خودم دست بکار بشم؟! از حرفش یه کوچولو خندم گرفت و گفتم: ـ نه خودم انجامش میدم. دکتر هم با لبخند گفت: ـ خیلی به دستت فشار نیار پوریا! سرمو به حالت مثبت تکون دادم و باهاش خداحافظی کردم. رفتم داخل حمام و یه کاسه آب سرد و با یه حوله آوردم و گذاشتم پیش تخت، سرمش تموم شده بود و آروم از دستش درآوردم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و پنجم نمیخواستم کسی از احساس درونیم بویی ببره! بنابراین سریع خودمو جمع کردم و گفتم: ـ برای این پرسیدم که خودم تختم و برای استراحت کردن لازم دارم! دکتر اینبار با صدای بلندتری خندید و گفت: ـ تو که راست میگی! دیگه چیزی نگفتم و دکتر یهو گفت: ـ راستی بیا اینجا بشین ببینم با بخیهات چیکار کردی! رفتم نشستم و آروم لباسمو باز کردم و دکتر گفت: ـ اوه- اوه! پسر خوب اینجوری مراقبت میکنی؟! زخمت عفونتی میشه، یکم آروم بگیر پوریا! گفتم: ـ باشه، سعیم و میکنم. وقتی دکتر داشت پانسمان و عوض میکرد، سوزش زخمم باعث شد که یه جیغ بلندی بکشم. خیلی دردم گرفته بود، همین لحظه باوان یه تکون ریزی خورد... پلکش رو آروم بهم زد و باز کرد، گفتم: ـ داره بهوش میاد! دکتر گفت: ـ با این دادی که تو زدی، یه مرده هم اینجا بود، زنده میشد! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و چهارم بعدشم با عصبانیت از کنارم رد شد و رفت داخل ویلا، حتی اگه پای جون من وسط بود هم نمیذارم واسه باوان اتفاقی بیفته! تو قانون من کشتن یه زن وجود نداشت، خصوصاً اینکه بیگناه هم بوده باشه. اما منم با این حرفش موافقم و بهنظرم نباید از اینجا و از جلوی چشم ما، دورتر بشه. همین لحظه بارون شروع به باریدن کرد؛ دلم پیشش بود... رفتم بالا تا ببینم دکتر کارشو انجام داد و باوان بهوش اومد یا نه! از دو جهت خیلی بهم شبیه بودیم. جفتمون خیلی لجباز بودیم و جفتمون هم یتیم بودیم. چند تقه به در اتاق زدم و دکتر گفت: ـ بیا تو! رفتم داخل و دیدم که دکتر روی صورتش اکسیژن گذاشته و سرمش و وصل کرده، سریع پرسیدم: ـ حالش چطوره؟! دکتر همونجوری که داشت کیفش رو جمع میکرد گفت: ـ داروها و ساعتش رو روش نوشتم و گذاشتم روی میز، سرمش و میتونی بعد اینکه تموم شد، دربیاری؟! ـ آره. ـ خب پس حله دیگه، فقط اینکه بدنش خیلی ضعیف شده! باید استراحت کنه و داروهاش رو بهموقع بخوره! همینجور که نگاهم بهش بود، پرسیدم: ـ کی بهوش میاد دکتر؟! دکتر خندید و گفت: ـ نگران نباش، کم- کم بهوش میاد. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و سوم وقتی برگشتم، عمو دوباره جلوم سبز شد و همینجوری نگام میکرد، هم به خودم و هم به نایلون داروها تو دستم. نمیتونستم بیشتر از این وقتمو تلف کنم... عفت خانوم و صدا زدم و نایلون داروها رو دادم بهش و ازش خواستم تا ببره بده به دکتر و رفتم نزدیک عمو وایسادم و گفتم: ـ جانم عمو؟! میشنوم. عمو گفت: ـ از کی تا حالا حرف من دیگه برات حتی پشیزی ارزش نداره؟ سرمو انداختم پایین و گفتم: ـ استغفرالله عمو! این چه حرفیه! یهو با صدای بلند فریاد زد و گفت: ـ پس برای چی رفتی اون دختر و از اونجا نجات دادی پوریا؟! دیگه طاقت نیاوردم و تو چشماش نگاه کردم و منم با عصبانیت گفتم: ـ چون که اون دختر بیگناهه عمو! اون از هیچچیزی خبر نداره! با همون تن صدای بلند گفت: ـ پسرهی احمق! اون بهت شلیک کرد، مطمئن باش، بهوش بیاد بازم اینکارو میکنه! گفتم: ـ عمو اون یه اتفاق بود! عمو که دید من در هر صورت رو حرف خودم وایسادم، با مشتش آروم زد به قفسه سینهام و گفت: ـ پوریا اون دختر توی این چند روزی که اینجاست خیلی چیزا از ما دیده، حتی اگه واقعا هم چیزی ندونه، من نمیتونم اجازه بدم از اینجا بره، یا باید اینجا زندونی بشه یا بمیره! این حرف آخرمه. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و دوم دکتر اومد داخل اتاق و با دیدن دست من گفت: ـ آفرین پوریا، خیلی خوب حرفم و گوش میدی و استراحت میکنی! گفتم: ـ دکتر منو بیخیال! بیا معاینهاش کن، بگو چی لازمه من برم بگیرم. دکتر خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت: ـ خیرباشه، آشناست؟! پیشونیم رو خاروندم و واسه اینکه سوال بیشتر نپرسه، گفتم: ـ یه جورایی. دکتر رفت کنار تختش و دستشو گذاشت جلوی بینیش و گفت: ـ خیلی سخت نفس میکشه. بعد فشارش و گرفت و گفت: ـ اوه، اوه، فشارشم خیلی پایینه! با استرس گفتم: ـ خب دکتر یه کاری بکن! دکتر گفت: ـ یه سری دارو برات مینویسم، همین الان برو بگیر...زودترم برگرد. کجا بوده که اینقدر دست و صورتش یخ زده؟ بدون اینکه جوابشو بدم، نسخه رو ازش گرفتم و با سرعت زدم از خونه بیرون و اولین داروخانه نگه داشتم و سریع داروها رو گرفتم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و یکم بعد اینکه تو ماشین نشستیم، دیدم که تمام آستین لباسم خونی شده و بخیهام باز شده اما واقعا برام مهم نبود. به صورتش دست میزدم، خیلی سرد بود! ترسیده بودم. واقعا دلیلش چی بود؟! چرا برای کسی که ازم متنفر بود، اینقدر استرس داشتم؟! نباید طوریش میشد! اون گناهی نداشت. فقط بدشانسیش این بود عاشق آدم اشتباهی شده بود و نمیتونست هضم کنه، طرف بهش دروغ گفته... شاهین بهم گفت: ـ داداش، بیمارستان میریم؟! گفتم: ـ نه بیمارستان نمیشه! داستان میشه برامون. بریم خونه، برای دکتر کیارش زنگ بزن و بگو فورا بیاد ویلا. شاهین سری تکون داد و گوشیش و درآورد تا به دکتر زنگ بزنه... الان مشکل اصلی عمو بود. اگه میفهمید بدون اجازه اش، باوان و از سورتینگ درآوردم حتما خیلی عصبانی میشد، اما قانعش میکردم. باید میفهمید که این دختر دروغ نمیگه و واقعا از چیزی خبر نداره... بعد یه زمان طولانی رسیدیم ویلا و دوباره بغلش کردم و داشتم میرفتم داخل که عمو منو از تو حیاط دید... با عصبانیت اومد سمتم و گفت: ـ پوریا، هیچ معلومه داری چیکار میکنی؟ کی بهت گفته بدون اینکه از من بپرسی این دختر و از اونجا خارجی کنی! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ عمو بذار ببرمش تو اتاق، میام و بهتون توضیح میدم. بعدش منتظر حرفش نموندم و بردمش تو اتاق خودم و گذاشتمش رو تخت... دکتر همزمان با ما رسیده بود و بهش گفتم بره بالا و باوان و معاینه کنه. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصتم دیگه نتونستم منتظر بمونم، بغلش کردم تا ببرمش بیمارستان. شاهین بهم گفت: ـ داداش...از زخمت داره خون میاد! درد داشتم اما واقعا برام مهم نبود، روبه شاهین گفتم: ـ سریعتر ماشینو آمادهکن! شاهین گفت: ـ داداش اگه آقا مازیار بفهمه... با عصبانیت رو بهش گفتم: ـ شاهین، کاری که بهت گفتم و بکن! شاهین دیگه چیزی نپرسید و با حالت فرار رفت سمت در سورتینگ. مش قربون با تعجب نزدیک در به من و باوان که تو بغلم بود نگاه می کرد. بعد اومد جلومو گرفت و گفت: ـ ببخشید آقا ولی نمیتونم بذارم برید! رییس بهم گفت تا زمانی که خودشون بیان، این دختر باید اینجا باشه. فریاد زدم و گفتم: ـ برو کنار مش قربون! کاری نکن اینجا رو روی سرت خراب کنم. مش قربون که از فریاد من خیلی ترسید، چیزی نگفت و رفت کنار، شاهین با سرعت با ماشین اومد و جلوی پاهام ترمز زد، باوان و آروم روی صندلی عقب گذاشتم و خودمم نشستم کنارش و سرشو گذاشتم رو پاهام. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و نهم مش قربون که گیج شده بود، یه نگاهی به من کرد و یه نگاه به شاهین و بعدش رفت درو باز کرد. فضا خیلی بزرگ بود و باید دنبالش میگشتم! از همون اول با صدای بلند صداش زدم: ـ باوان، باوان! صدای منو میشنوی؟ صدام اکو میشد و به جز صدای خودم، هیچی نمیشنیدم. یهو با صدای شاهین به خودم اومدم: ـ داداش پوریا، اینجاست! رفتم تو اون نقطه کوری که پوریا وایستاده بود، دقیقا پشت جعبهها. از استرس، قلبم تند میزد و نفسم بالا نمیاد، درد زخم خودم رو فراموش کرده بودم و فقط به فکر باوان بودم. تا رسیدم بهش، دیدم روی صندلی که افتاده پایین، دست و پاهاش بسته شده و روی دهنش هم چسب زده. معلوم نیست چقدر جیغ و داد کرده بود و کسی هم به دادش نرسیده! از اینکه توی اون وضعیت دیدمش، واقعا دلم درد گرفت. نوک بینیش و گونههاش از سرما قرمز شده بود. رفتم کنارش نشستم و چسب رو از روی دهنش باز کردم، اما هیچ عکسالعملی نشون نداد. روبه شاهین گفتم: ـ چرا وایستادی؟! دستاشو وا کن! شاهین هم همزمان با من، مشغول باز کردن طناب دور دست و پاهاش شد. چند دور زدم به صورتش و با استرس صداش زدم: ـ باوان، باوان... چشماتو وا کن! فایدهای نداشت، اصلا تو حال خودش نبود، سریع نبضش رو گرفتم، شاهین پرسید: ـ زندست؟ گفتم: ـ آره، ولی نبضش ضعیف میزنه! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هشتم شاهین گفت: ـ پس یعنی ولش میکنیم؟! گفتم: ـ نه، نمیتونیم ولش کنیم؛ چون هنوز امکانش هست بره پیش پلیس و برامون دردسر درست کنه! اما این یه مدرکه تا به عمو ثابت کنم این دختر از هیچی خبر نداره. یکم خیالم راحت شده بود. این حس عذاب وجدانی که نسبت بهش داشتم، داشت خفهام میکرد! البته نمیدونم اسم این حس عذاب وجدان بود یا چیزه دیگه! اما هر چی که بود، خودمو در قبالش خیلی مسئول احساس میکردم. حدود نیم ساعتی توی راه بودیم تا برسیم به سورتینگ. وسایل غیر نیاز شرکت و چیزایی که سفارش میدادیم رو اونجا نگهداری میکردیم و حتی توی اوج تابستون و گرما هم اونجا سرد بود، چه برسه به الان! وقتی پیاده شدیم، از شاهین خواستم تا سریعتر دزدگیرو بزنه و اونم گفت: ـ داداش دزدگیر من دست مش قربونه! آقا ازش خواست تا مراقبش باشه! با صدای بلند صداش زدم: ـ مش قربون... مش قربون، کجایی؟! با شلنگ توی دستش از پشت باغ اومد بیرون و با لهجه محلی گیلانی گفت: ـ اِ! آقا شما اومدین؟! رییس نگفت که شما قراره... حرفش رو قطع کردم و گفتم: ـ سریعتر در سورتینگو باز کن! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هفتم داشبورد و باز کردم و عکسا رو دیدم! چقدر تو عکسا چشماش خندون بود و از ته دل شاد بود اما کاش میفهمید درگیر دوست داشتن چه حرومزادهای شده و وقتی باهاش بود، همزمان با دخترای دیگه هم لاس میزد. نمیدونم چرا از دیدن عکساشون، ناراحت میشدم! از اینکه تو عکسا آرون بغلش کرده، اعصابم خورد میشد! عکسا رو پرت کردم جلوی ماشین و دفترچه خاطرات و برداشتم. نمیدونم چقدر کارم درست بود! خوندن نوشتههای حریم شخصی دیگران اصلا در شأن من نبود اما بهخاطر اینکه یه سرنخی پیدا کنم تا بیگناهیش رو پیش عمو ثابت کنم، چاره دیگهای نداشتم. صفحه اولش رو باز کردم، نوشته بود: ـ خدایا ممنونم که مرد به این خوبی رو تو مسیر زندگیم قرار دادی! یه زندگی با دلخوشیهای کوچیک داریم که بینهایت بهمون احساس خوشبختی میده. اونقدر مهربونه که جای محبت پدر و مادری که هیچوقت نداشتم و برام پُر میکنه! فقط... فقط ای کاش مادرش هم منو بهعنوان عروسشون قبول کنه تا بالاخره خوشبختیمون تکمیل بشه. امروز آرون مدیر فروش نمایشگاه خودرو شده بود و قراره با همدیگه بریم و این مراسم رو جشن بگیریم و بعدش بریم خونه مورد علاقمونو بخریم. امیدوارم آقای فراموشکار اینم مثل خیلی چیزای دیگه فراموش نکنه! گفتم: ـ این دختر... داره راست میگه! شاهین گفت: ـ چی داداش؟! گفتم: ـ باوان واقعا از چیزی خبر نداره! اونم گول زده، به تاریخ این نوشته نگاه کن! مال یک سال پیشه! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و ششم بعد از بیرون رفتن از در ویلا، شاهین بهم گفت: ـ داداش نمیدونم گفتن این موضوع چقدر درست باشه... نگاش کردم و گفتم: ـ باز چیشده؟! نکنه آرون پیدا شده؟! گفت: ـ نه داداش، خیلی دنبالش گشتیم اما فکر میکنم با پاسپورت جعلی به احتمال خیلی زیاد از کشور خارج شده! با عصبانیت زدم به داشبورد ماشین و گفتم: ـ گندش بزنن! اما شما بازم بگردین شاید یک درصد تو یه سوراخ موش قایم شده باشه! ـ چشم داداش، اما چیزی که من میخوام بگم راجب اون دخترست! گوشام تیز شد و رو بهش گفتم: ـ چیشده؟! گفت: ـ راستش زمانی که تو بیهوش بودی؛ من یه سر رفتم خونهایی که با آرون توش زندگی میکردن، نامزد نقش یه شوهر خوب و براش بازی میکرد و هیچچیز مشکوکی پیدا نکردم، جز یه دفترچه خاطرات که مال دخترست! و اینکه... گفتم: ـ چی؟! گفت: ـ داشتم میومدم بیرون، پست یه بسته بیرون واحدشون گذاشته بود، باز کردم... دیدم عکسای دونفرشونه! ـ عکسا رو گرفتی؟ ـ تو داشبورده، هم دفترچه و هم عکسا! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و پنجم تو راه پایین اومدن از پلهها، شاهین با تعجب نگام کرد و اومد کنارم و گفت: ـ داداش داری چیکار میکنی؟! تازه بهوش اومدی، هنوز زخمت خوب نشده! با اون دستم که سالم بود، با عصبانیت یقه لباسشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم و با حرص گفتم: ـ مگه قرار نبود از هر اتفاقی که تو این خونه میفته، من باخبر بشم؟! شاهین سرشو انداخت پایین و گفت: ـ اما داداش، آقا گفته بودن که... یقه لباسشو محکمتر کشیدم و دندونام و با حرص روی هم ساییدم و گفتم: ـ ببینم تو رفیق منی یا آدم عمو؟! شاهین گفت: ـ شرمنده داداش، ببخشید... دیگه تکرار نمیشه! مچ دستم و که ازش بس فشار داده بودم، خون مرده شده بود و باز کردم و یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: ـ زود باش ماشینو بیار، باید بریم سمت سورتینگ! شاهین با تعجب نگام کرد و گفت: ـ داداش با این دستت میخوای رانندگی کنی؟! گفتم: ـ نه تو رانندگی میکنی! بعدش راه افتادیم و رفتیم سمت حیاط و منتظر شدم تا شاهین ماشین و بیاره و بعد سوار شدم. راستش حالم خیلی خوب نبود و عرق سرد روی پیشونیم نشسته بود، باید بیشتر استراحت میکردم اما الان حال باوان برام مهمتر از حال خودم بود. با اینکه اون میخواست بهم شلیک کنه اما من اصلا دلم نمیخواست حتی یه مو از سرش کم بشه! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و چهارم برق از کلهام پرید...با استرس پرسیدم: ـ چی؟؟! سورتینگ کارخونه؟؟! اونم تو این سرما؟؟! عفت خانوم زد به پشت دستش و سعی کرد بغضشو قورت بده و گفت: ـ آره پسرم، تو این یکی دو روزی که بیهوش بودی، اون دختر همونجاست. آروم زیر لب گفتم: ـ عمو دیگه عقلشو از دست داده! آدم زنده رو دو روز میذارن تو اون یخبندون؟! بعدشم چطور بدون اینکه واقعیت ماجرا رو از من بپرسه، اینکارو کرد؟! وقتی به این چیزا فکر کردم، بیشتر از قبل عصبانی میشدم. خیلی براش نگران بودم... از اینکه اتفاقی براش نیفته! چشمای پر از ترسش، از جلوی صورتم کنار نمیرفت. سریع پتو رو از تنم زدم کنار و به سختی از جام بلند شدم. عفت خانوم سراسیمه جلوم وایستاد و گفت: ـ پوریا داری چیکار میکنی؟! گفتم: ـ نمیتونم بیشتر از این وقت تلف کنم! سریع از اتاق زدم بیرون و پالتوم و برداشتم و انداختم رو دوشم... از ته قلبم در حال دعا کردن براش بودم که سالم باشه! دو روز براش بدون غذا و آب و توی سرما گذشت... آخ عمو، من بهت چی بگم!!! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و سوم لیوان آب پرتقال و گرفت سمتم و گفت: ـ بخور پسرم تا یکم جون بگیری! با لبخند آب پرتقال و از دستش گرفتم و گذاشتم رو میز و گفتم: ـ میخورم عفت خانوم، فقط قبلش میخوام یهچیزی ازتون بپرسم! عفت خانوم با کنجکاوی نگام کرد و منم گفتم: ـ میخوام بدونم، عمو با باوان چیکار کرده؟ عفت خانوم گفت: ـ راستش... پوریا، اگه آقا مازیار بفهمه که من... برای اینکه خیالش و راحت منم، دستم و گذاشتم رو دستاش و حرفش رو قطع کردم و گفتم: ـ اصلا نگران نباش، نمیفهمه که تو به من چیزی گفتی! عفت خانوم که انگار از حرف و قول من خیالش راحت شده بود، با استرس گفت: ـ پسرم، اصلا جاش خوب نیست! منم نگران شدم و دوباره پرسیدم: ـ چرا؟! عفت خانوم گفت: ـ بعد اینکه نگهبانا رو صدا زد، تا بیان و تو رو ببرن... یکی از بچها اینو گرفت و برد پیش آقا مازیار. یکم مکث کرد و ادامه داد: ـ بعدش نمیدونم تو اتاق بهش چی گفت که دختره به التماس افتاده بود، شاهین چند نفر دیگه رو مجبور کرد، دستاشو ببندن و دهنشو چسب بزنن، بعدشم اونو برد سورتینگ کارخونه. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و دوم نمیدونم چرا از اینکه منو ول نکرد و نرفت، خوشحال شده بودم! اما سعی کردم جلوی عمو، خیلی بهروی خودم نیارم. روبه عمو گفتم: ـ دیدی عمو؟! اگه میخواست فرار کنه که دوباره نمیومد سمتم! بعد اینکه من بیهوش شدم، میتونست بره. عمو زل زد به چشمای من و میتونستم حدس بزنم که با حرفام، قانع نشده...ولی بلند شد و گفت: ـ فعلا یکم حالت بهتر بشه! بعدش راجبش حرف میزنیم! اما من استرس اینو داشتم که یه موقع عمو بترسونتش یا بلایی سرش بیاره! الآنم معلوم نبود که کجاست و وقتی یاد چهره ماتم زده عفت خانوم افتادم، مشخص بود... جای خوبی نیست. این کار و باید خودم حل میکردم، الان اصلا وقت استراحت کردن نبود. بعد اینکه عمو رفت بیرون، از تلفن رو میزی عسلی استفاده کردم و شماره آشپزخونه رو گرفتم... عفت خانوم خیلی سریع جواب داد: ـ جانم پوریا جان؟! چیزی میخوای؟ گفتم: ـ عفت خانوم، میشه بیزحمت یه لحظه بیاین اتاقم؟! ـ حتما، الان میام! بعد دو سه دقیقه عفت خانوم با یه سینی آب پرتقال اومد داخل اتاق، ازش خواستم تا بهم کمک کنه، بتونم رو تخت بشینم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و یکم عمو مازیار یهو جدی شد و دستاش و تو هم قفل کرد و گفت: ـ چرا داری دروغ میگی پوریا؟! هدفت چیه؟! خیلی عادی نگاش کردم و گفتم: ـ چه هدفی عمو؟! تو چشمای عمو، عصبانیت نشست و گفت: ـ تو داری بیخود و بیجهت از اون دختر دفاع میکنی و بازم مغلوب قلبت میشی! چرا؟! حرفایی عمو برام خیلی سنگین بود چون من داشتم واقعیت و میگفتم اما ته دلمم اصلا نمیخواست اتفاقی براش بیفته. عمو بیش از حد داشت سر این قضیه اسلحه اغراق میکرد... گفتم: ـ عمو من مغلوب قلبم نشدم! واقعیت و بهتون گفتم، اون اسلحه اتفاقی شلیک شد. خودشم انتظارش و نداشت و داشت فرار میکرد که تو باغ پشتی پیداش کردم. عمو گفت: ـ فیلمای دوربین مدار بسته باغ و دیدم! بازم خواست فرار کنه... به اینجا که رسید، ساکت شد و پرسیدم: ـ بچها گرفتنش، درسته؟! عمو گفت: ـ نه اتفاقا؛ خودش بعد از اینکه تو افتادی رو زمین، خواست فرار کنه اما نمیدونم چی شد که دوباره برگشت سمتت و با صدای بلند کمک خواست. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاهم عفت خانوم یهو حالت چهرش تغییر کرد و آب دهنش و قورت داد... رد نگاهش و که دنبال کردم، رسیدم به عمو مازیار. عمو گفت: ـ فعلا به این چیزا فکر نکن پوریا! اون دختر جاش امنه! اما خیالم راحت نبود! یه چیزی درونم، آزارم میداد. با اینکه میدونم از قصد بهم شلیک نکرد اما همینکه قصدشو داشت، ناراحتم میکرد ولی بازم دوست نداشتم، هیچ اتفاقی برایش بیفته و کسی اینجا اذیتش کنه! با اینکه برام سخت بود، یکم نیمخیز شدم و رو به عمو گفتم: ـ میخوام...میخوام باهاتون تنها صحبت کنم! عمو یه اشاره به بقیه کرد تا از اتاق برن بیرون. وقتی که رفتن بیرون، رو بهش گفتم: ـ عمو... اون... اون اینکارو با من نکرد! اسلحه... اتفاقی شلیک شد. عمو پوزخندی زد و رو بهم گفت: ـ ببینم نکنه هنوزم تحت تاثیر داروهای بیهوشی هستی پوریا؟! داری هزیون میگی! با جدیت گفتم: ـ نه عمو! دارم راستشو میگم. اسلحه رو از دور کمرم برداشت تا خواستم از دستش بردارم، انگشتم خورد به ماشه و شلیک شد! عمو گفت: ـ شلیک تصادفی؟! اونم از یه تیرانداز ماهر مثل تو واقعا بعیده! آروم خندیدم و گفتم: ـ عمو بالاخره آدمای ماهر هم اشتباه میکنند! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و نهم عفت خانوم رو به عمو گفت: ـ آقا بهتر نیست ببریمش بیمارستان؟! عمو کنار تختم نشست و گفت: ـ دکتر کیارش کارشو خوب بلده! بعدشم بیمارستان اصلا نمیشه! چون گلوله خورده، کادر بیمارستان توجهش جلب میشه و پلیس خبر میکنن و از اونور باید ازش اظهارات بگیرن! بیمارستان نمیشه! عفت خانوم که بهنظر قانع شده بود، دیگه چیزی نگفت، عمو رو به دکتر گفت: ـ دکتر از پسر ما خیلی خوب مراقبت کن! هر چی لازمه بگو، بگم بچها بگیرن! پوریا تا دو روز دیگه باید سرپا بشه! دکتر عینکش و داد بالا و یه نگاهی به ورقههای تو دستش کرد و گفت: ـ فعلا چیز خاصی بهجز مسکن و یسری ویتامین ها احتیاج نداره! تا سه روزم نباید بره حمام! هر شیش ساعت هم باید پانسمانش عوض بشه! عفت خانوم دستی به سرم کشید و با مهربونی گفت: ـ خودم با جون و دل برای پسرم انجام میدم! لبخندی بهش زدم و آروم گفتم: ـ اون... اون کجاست؟! عفت خانوم گوشش و نزدیک به دهنم کرد و گفت: ـ چی گفتی پسرم؟! با زبونم یکم لبم تر کردم و گفتم: ـ دختره... کجاست؟! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و هشتم دیگه وسطای باغ بود که ناامید شدم و یجورایی حس کردم، زمین زیرپاهام داره خالی میشه... رو زانوهام هم شدم و برای یه لحظه چشمام و بستم. همین لحظه صدای خش خش برگ رو حس کردم و سریع برگشتم عقب... کسی رو ندیدم! کفشم و درآوردم و از سمت راست آروم آروم به درختا نزدیک شدم.... بالاخره پیداش کردم؛ پشت بوتههایی که به درخت چنار وصل بود، مخفی شده بود و با استرس به روبهروش نگاه میکرد! نزدیکش که شدم، قبل از اینکه بخواد بجنبه... خودمو پرت کردم روش تا نتونه فرار کنه! با صدای بلند گفت: ـ تو... تو چطوری تونستی؟!... چجوری تونستی بیای منو پیدا کنی؟! دیگه نمیتونستم چشمام و باز نگه دارم! تا خواستم حرفی بزنم... چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم. *** انگار بعد مدتها از به خواب عمیق بیدار شده بودم. سرم خیلی درد میکرد و تا رفتم خودمو تکون بدم، شونه ام بدجوری تیر کشید و یه آخ بلندی گفتم. کم- کم چشمام باز شد و صداهای اطراف و شنیدم، عفت خانوم بالای سرم اسپند دود کرد و میگفت: ـ خداروشکر! آقا مازیار، بهوش اومد! همین لحظه عمو و دکتر کیارش که دکتر خانوادگیمون بود و بالای سر خودم دیدم. دکتر داخل چشمام با یه قلم نوری، اشعه زد و ازم پرسید: ـ پوریا حالت چطوره؟! آب دهنم و قورت دادم و آروم گفتم: ـ خوبم! خوبم... فقط... فقط سرم درد میکنه! دکتر همینجور که آمپول تو سرمم میزد، گفت: ـ اون بخاطر اثر داروهای بیهوشیه! کم- کم خوب میشی! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و هفتم سریع دوییدیم و از پله ها رفتم پایین... یکی دو جا زمین هم خوردم! به نگهبانای دم در گفتم: ـ کجا رفت؟! اونا هم از خدا بیخبر، سریع بهم نگاه کردن و گفتن: ـ کی آقا؟! فهمیدم اصلا از در اصلی خارج نشده! سریع برگشتم داخل و عفت خانوم و صدا زدم و تا اومد پیشم؛ زد تو صورتش و گفت: ـ ای وای! خاک به سرم! چه اتفاقی برات افتاده پسرم؟! به زور سرپا وایستاده بودم و گفتم: ـ عفت خانوم؛ باوان... باوان از کجا رفت بیرون؟! تا عفت خانوم رفتم جواب بده، دیدم که در بالکن سالن اصلی نیمه بازه و فهمیدم از پشت باغ رفته بیرون! سریع از اونجا رفتم بیرون و صدای عفت خانوم و که نگرانم بود و داشت ازم میپرسید چی شده رو بیجواب گذاشتم. نمیتونست خیلی از اینجا دور شده باشه! باید هرچه زودتر پیداش میکردم! از دستش خیلی عصبانی بودم اما نمیتونستم بذارم این موضوع باعث عصبانیت بیشتر عمو بشه و اوضاع از اینی که هست خرابتر بشه. بعلاوه اینکه هنوزم به این دختر اعتماد نداشتم و حتی اگه یه درصد هم ولش میکردیم، خیلی امکان داشت بره و همه چیزو به پلیس لو بده! کاش میفهمید که عاشق آدم اشتباهی شده و اون آرون عوضی فقط قصدش، سواستفاده کردن از احساسات اون و سرگرم کردن ما بوده! همه جا رو گشتم و با صدای بلند صداش میزدم. بهجز صدای پای خودم هیچ صدای دیگهایی نمیشنیدم! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و ششم وقتی افتادم، صداشو شنیدم که جیغ کشید و دستشو گذاشت قسمت چپ شونهام که تیر خورد! اما بازم خودشو عقب کشید! خیلی مردد بود بین ول کردن من و رفتن... همونجوری که نفسم داشت میرفت، رو بهش گفتم: ـ بیا اینجا! تا دید میتونم صحبت کنم، تصمیم گرفت فرار کنه! طولی نکشید که بچها اومدن بالا و یکیشون با دیدن من هُل شد و گفت: ـ داداش چیشده؟! یا ابوالفضل!!! کی باهات اینکارو کرده! با چشمم بهش اشاره کردم تا کمکم کنه بلند شم! نصف قالی روی زمین خونی شده بود... پسره مدام سوال جوابم میکرد اما من تنها دغدغه ام این بود باوان و پیدا کنم و نذارم فرار کنه، تا اوضاع از اینی که هست بدتر بشه! عرق از سر و روم میبارید! بدون کوچیکترین ریعکشنی، کراوات دور گردن نگهبان و باز کردم و رو بهش گفتم: ـ سریع زخمم... زخممو ببند! پسره از ترس اینکه من طوریم بشه، سراسیمه گفت: ـ آقا اجازه بدین اول ببرمتون...! با همون قدر نیرویی که تو بدنم باقی مونده بود، حرفشو قطع کردم و یقه لباسشو کشیدم سمتم و گفتم: ـ کاری که بهت گفتم و بکن! بجنب. از منم خیلی حساب میبرد و نمیتونست مخالفت کنه! سریع با کراواتش زخمم و بست که بیشتر از این خونریزی نکنم. -
درخواست طراحی کاور رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عالی شد😍🤌- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و پنجم بعد یه سکوت طولانی و تموم شدن حرفاش، جواب اون چشمای منتظرش و دادم و گفتم: ـ من یکبار به اون پسره احمق اعتماد کردم و پیگیر شکی که بهش کردم نشدم و الان اینجور رکب خوردم، دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم... شرمنده. بعدش داشتم میرفتم از اتاقش بیرون و همینکه از کنارش رد شدم، تو یه حرکت، اسلحه رو از پشت کمرم درآورد و با همون لرزش دست گرفت سمتم و گفت: ـ جلو نیا! مشخص بود اصلا اینکاره نیست! بنابراین آرامش خودمو حفظ کردم و همینجور رفتم جلو گفتم: ـ بزن دیگه! دختر خوب اینو بفهم... نمیتونی از اینجا خلاص بشی... الآنم منتظر چی هستی!! بزن دیگه همینجور میرفت عقب و اشک میریخت و با صدای بلند گفت: ـ بهت میگم جلوتر نیا! بهخدا میزنم... دیگه طاقت نیاوردم و رفتم سمتش و با اصرار خواستم تا اسلحه رو ازش بگیرم... اونم با تمام قوا جلوی من وایستاد و مقاومت میکرد و تو همین گیر و دار یهو اسلحه شلیک شد! برای یه لحظه نگاهمون تو هم قفل شد. تمام وجودم میسوخت و چشمام داشت سیاهی میرفت... نتونستم طاقت بیارم و افتادم رو زمین.