رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت نود و یکم قیچی رو از دستش گرفتم و گفتم: ـ خیلی خب، دیگه بهش فکر نکن! با ناراحتی بهم نگاه کرد و گفت: ـ فکر می‌کنی آسونه؟ موهاشو گذاشتم پشت گوشش و گفتم: ـ می‌دونم آسون نیست ولی تو خیلی قوی تر از این حرفایی! بهم لبخند زد... انگار که حرفم خیلی به دلش نشسته بود... سریع بهش گفتم: ـ تازه، موهای کوتاه هم خیلی بهتر میاد! پرسید: ـ یعنی زشت نشدم؟! گفتم: ـ اصلا... بعد بهش سینی غذا رو نشون دادم و گفتم: ـ غذاتو نمی‌خوری اصلا، خیلی ضعیف شدی! بیا یکم غذا بخور، بعدش باید قرص‌هاتو بخوری! با اصرار گفت: ـ نمی‌خوام، اصلا اشتها ندارم! با جدیت گفتم: ـ نمیشه، این‌جوری پیش بری مریض میشی دختر! بیا اینجا.
  2. پارت نودم تو فکرم بود که یه روانشناس بیارم تا باهاش حرف بزنه و بتونه آروم بشه، نمی‌تونستم نسبت به حسش بی‌تفاوت باشم. عفت خانوم و صدا زدم و سریع اومد پیشم. ازش پرسیدم: ـ عفت خانوم غذای باوان و بردین براش؟! عفت خانوم با ناراحتی گفت: ـ بردم پسرم ولی بعید می‌دونم چیزی خورده باشه! خودمم بهش اصرار کردم تا بهش غذا بدم اما متأسفانه اصلا قبول نکرد. یه اوفی کردم و گفتم: ـ اشکالی نداره، بدین من خودم براش میبرم! عفت خانوم زیر پوستی خوشحال شد و گفت: ـ حتما پسرم، الان میرم میارم. یکی دو دقیقه بعد سینی غذا رو برام آورد و منم بردم تو اتاق باوان. درو که باز کردم با صحنه عجیبی مواجه شدم... کلی مو روی زمین ریخته بود و جلوی آینه اتاق نشسته بود و داشت موهاشو قیچی می‌کرد و تقریبا نصف موهاشو زده بود، سینی رو گذاشتم رو تختش و با تعجب به زمین نگاه کردم و گفتم: ـ باوان داری چیکار می‌کنی؟ بازم همون‌جوری که اشک می‌ریخت، گفت: ـ بهم می‌گفت که عاشق موهای بلندمه! موهامو میبینم یاد حرفاش میفتم! می‌خوام از ذهنم بره بیرون!
  3. پارت هشتاد و نهم عمو رفت پشت میزش نشسته و گفت: ـ فقط حواست باشه که این دختر هم زندگیتو به باد نده! پوریا تو زندگی ما، جایی برای عشق و عاشقی نیست. با اینکه درون قلبم چیزایی شده بود که اصلا نمی‌دونستم اسم این احساسم و چی بذارم ولی سینه‌امو دادم جلو و با اعتماد بنفس گفتم: ـ من عاشق نمیشم عمو! خیالت راحت... عمو پرونده ها رو از تو کشوش درآورد و رو بهم گفت: ـ خیالم که راحت نیست ولی جوری باشه که خودت میگی! ـ پس من میرم شرکت! ـ جلسه‌های این هفته رو کنسل کن تا ببینم باید چه خاکی به سرم بریزم! ـ نگران نباش عمو، لازم باشه خودم با تک- تک شرکا حرف می‌زنم و ازشون می‌خوام بهمون وقت بیشتری بدن! این‌قدر اعتبار که پیششون داریم. ـ اگه قانع نشدن، همین کارو می‌کنم. بلند شدم و گفتم: ـ با اجازه! از اتاقش اومدم بیرون و به ساعتم نگاه کردم، وقت داروهاش رسیده بود و موقع حرف زدن با عمو، همش ذهنم پیشش بود. راستش حرفای عمو ذهنمو درگیر کرد و خودمم از این موضوع می‌ترسیدم که نکنه یه وقت بیفتم تو مسیر عاشقی! اما نه... حسم فقط بهش یه حس شرمندگی و عذاب وجدان بود بابت غلطی که کردم.
  4. پارت هشتاد و هشتم عمو چشماشو ریز کرد و من رفتم جلو و واسه اولین بار با جسارت مقابلش وایستادم و گفتم: ـ لطفا دیگه بدون هماهنگی کردن، با من به اون دختر کاری نداشته باشین! اگه یکم دیرتر می‌رسیدم به سورتینگ شاید مرده بود، شما هم متوجه شدین که بی‌گناهه، از این به بعدش و به من بسپارین لطفا! عمو با تعجب رو بهم گفت: ـ ببینم پوریا، تو داری منو تهدید میکنی؟! گفتم: ـ تهدید نمی‌کنم! هشدار میدم فقط، بعدشم الان که من بالا سرشم، نگران نباشین، پیش پلیس نمیره و لو نمیده! عمو این‌بار اومد نزدیکم تر و رو بهم گفت: ـ نکنه عاشقش شدی!؟ پوزخندی زدم و گفتم: ـ چه ربطی داره؟! ـ اولین باره که میبینم بابت یه دختر جلوی من وایمیستی! گفتم: ـ چون می‌دونم اون بی‌گناهه و شما اصرار دارین که یه بی‌گناه و بکشیم! من فقط... فقط حوصله عذاب وجدان بعد از اینکار رو ندارم، همین!
  5. پارت هشتاد و هفتم عمو با حرص دندوناش و رو هم سایید و گفت: ـ کار خوبی می‌کنی، وگرنه اصلا بهت رحم نمی‌کنم پوریا! یه اشتباهت گند زده به کل کارمون! ـ حق با شماست عمو! معذرت می‌خوام! عمو از پشت میزش رفت سمت میز کنار پنجره و به لیوان نوشیدنی برای خودش ریخت و گفت: ـ چرا نجاتش دادی پوریا؟ با تعجب گفتم: ـ متوجه نشدم! یه قلپ از لیوانش نوشید و برگشت سمت من و گفت: ـ اون دختره رو چرا دوباره نجات دادی؟! حالا که خودش می‌خواست خودشو بکشه، چرا جلوش رو گرفتی؟! این‌بار من تن صدامو بردم بالا و گفتم: ـ عمو، من جون هیچ بی‌گناهی رو نمی‌گیرم و به اون آدمم اجازه نمیدم که زندگیش و حروم کنه! عمو پوزخندی زد و گفت: ـ یجوری حرف میزنی که انگار تابحال آدم نکشتی! گفتم: ـ اون آدمایی که کشتم حقشون بوده عمو! یه قدم رفتم نزدیکش و تو چشماش زل زدم و گفتم: ـ اما راجب باوان.
  6. پارت هشتاد و ششم دستم رو محکم گرفته بود و آروم اشک می‌ریخت. روانش واقعا بهم ریخته بود، از یه طرف این‌که پیش کسایی مونده بود که هر لحظه امکان داشت بکشنش و از طرف دیگه مردی که دوستش داشت، ولش کرده بود و فهمید که زندگیش بر مبنای دروغ بوده. هر کس دیگه‌ایی بود کم میورد، همین‌جور محو چهرش بودم که کم- کم خوابش برد. آروم از اتاقش اومدم بیرون که همین لحظه یکی از بچه‌ها اومد بالا و گفت: ـ آقا پوریا، آقا مازیار کارتون داره! خب باید آماده جواب پس دادن می‌شدم، رفتم تو اتاق کار عمو و در زدم. عمو گفت: ـ بیا داخل! رفتم داخل و عمو ازم پرسید: ـ چیشد پوریا؟! سفارش‌ها رو گرفتی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ عمو آرون... عمو یهو بلند شد و با ترس گفت: ـ نکنه اونا رو هم اون عوضی برداشته؟! با ناراحتی سرمو تکون دادم که محکم دستاشو کوبید رو میز و با عصبانیت گفت: ـ پس تو این همه مدت، تو چه غلطی می‌کردی پوریا؟! کاملا حق داشت، با حالت ناراحتی گفتم: ـ خیلی متاسفم عمو، ولی مطمئن باش هر سوراخ موشی که رفته باشه بالاخره پیداش می‌کنم.
  7. پارت هشتاد و پنجم آروم موهاشو بوسیدم و گفتم: ـ همش تقصیر من بود، ببخشید! اونم محکم منو بغل کرده بود و گریه می‌کرد، بارون نم- نم شروع به باریدن کرد، گذاشتمش رو زمین و گفتم: ـ بریم داخل، الانه که بارون شدید بشه. کنارش رو تخت نشستم و اشکاشو پاک کردم، با خستگی بهم نگاه کرد و گفت: ـ دومین باره... ـ چی؟ ـ دومین باره که نجاتم دادی! چرا اینکار رو کردی؟! خب می‌ذاشتی بمیرم که هم من راحت بشم و هم تو. ـ نمی‌تونم بذارم به‌خاطر یه عوضی از جون خودت بگذری دختر خوب! تو لیاقتت خیلی بیشتر از این آدمای دوزاریه! خیلی عمیق تو چشمام خیره شد، یهو گفت: ـ تو، تو اون‌قدری هم که فکر می‌کردم بی‌احساس نیستی! یه کم لبخند زدم و پتو رو از تخت دادم کنار و کمکش کردم تا دراز بکشه و گفتم: ـ سعی کن بخوابی! یهو دستم و گرفت و گفت: ـ میشه نری؟! خوشحال شدم که حداقل یه مقدار دیدش نسبت بهم عوض شده اما به روی خودم نیاوردم! کنارش نشستم و گفتم: ـ آره، می‌مونم تا بخوابی.
  8. پارت هشتاد و چهارم همین‌جور یه قدم عقب‌تر می‌رفت... داشتم سکته می‌کردم... بازم گفت: ـ کل زندگیه من با اون گذشته، الان باید چیکار کنم؟! چجوری باید بگذرونم؟! آروم- آروم می‌رفتم سمتش و گفتم: ـ باوان، لطفاً آروم باش، با هم‌دیگه این روزا رو پشت سر می‌ذاریم، من بهت گوش میدم! نگاه کن یه لحظه بهم. ولی اصلا گوش نمی‌داد و یسره گریه می‌کرد، گفت: ـ تو که می‌خواستی منو بکشی! حالا دارم کارتو راحت‌تر می‌کنم، اصلا زنده بودنم دیگه چه معنایی داره؟! اگه قرار باشه که تا آخر عمرم پیش آدمای مافیا، محکوم به زندگی باشم، ترجیحم اینه که بمیرم. به آسمون نگاه کرد و گفت: ـ هیچ‌کسم ندارم که نگرانم بشه! حداقل درد درونیم آروم میشه! به سرعت بهش نزدیک شدن و تا این حالت منو دید، دستاشو آورد جلو و گفت: ـ جلو نیا! اما پاچه شلوارش رفت زیر پاهاش و داشت از پشت سر میفتاد که به موقع رسیدم و محکم تو آغوش کشیدمش، مثل یه پرنده زخمی تو آغوشم می‌لرزید و گریه می‌کرد، همش تقصیر من بود! نباید این‌جوری واقعیت و توی صورتش می‌کوبیدم! دیگه با دیدن این حالتش بغض مجالم نداد.
  9. پارت هشتاد و سوم شاهین همینجور که نفس- نفس میزد، گفت: ـ داداش این دختره... این دختره! یهو مغزم قفل شد! سریع گفتم: ـ چی شده شاهین؟ حرف بزن! ـ داداش... داداش داره خودشو از بالکن پرت می‌کنه پایین؟ خون تو رگام خشک شد! با استرس پرسیدم: ـ چی! بعدش دیگه منتظر حرفش نشدم، با سرعت دویدم سمت ویلا و با ترس خودمو رسوندم به دم در اتاقش... عفت خانوم و یکی دوتا از خدمتکارا دم اتاقش با نگرانی وایستاده بودن، عفت خانوم با دیدن من گفت: ـ پوریا، پسرم... هرچی در می‌زنیم، درو باز نمی‌کنه! هیچ صداییم ازش در نمیاد! رو بهشون گفتم: ـ برین عقب! بعدش با یه لگد محکم درو شکوندم، رفته بود بالای بالکن دستاشو باز کرده بود و وایستاده بود، با دیدن این صحنه، قلبم اومد تو دهنم، دست و پامو گم کرده بودم اما تنها چیزی که ازش مطمئن بودم این بود که نمی‌خواستم از دستش بدم و اتفاقی براش بیفته! آروم آروم رفتم سمت بالکن و صداش زدم: ـ باوان... با دیدن من برگشت سمتم و سریع گفت: ـ جلوتر نیا! با ترس گفتم: ـ مواظب باش... خیلی خب آروم باش! به من گوش بده! شروع کرد به گریه کردن و با صدای بلند گفت: ـ مگه... مگه من باهاش چیکار کردم؟! چیکار کردم جز دوست داشتنش؟!
  10. پارت هشتاد و چهارم وسایل و از دستم گرفت اما تا مسیر رسیدن به خونه، لب به هیچ کدومشون نزد. از ماشین که داشت پیاده می‌شد، صداش زدم: ـ باوان؟ برگشت سمتم و با لبخندی که پر از درد بود نگام کرد، خیلی شرمندش بودم. سرمو انداختم پایین و گفتم: ـ من... من معذرت می‌خوام! شاید... شاید نباید اون حرفا رو بهت می‌زدم. بازم آروم گفت: ـ ایرادی نداره! بعدش رفت داخل خونه، از دست خودم خیلی عصبانی بودم! از این‌که نتونستم مثل همیشه خودمو کنترل کنم و باعث شدم که یه دختر به این حال و روز بیفته! امروز فهمیدم کسی که فکر می‌کرد قهرمان زندگیشه به طرز خیلی بدی بهش دروغ گفت و ازش استفاده کرده بود. تحملش برای هر کسی سخت بود، کسی هم کنارش نبود تا دلداریش بده و یجورایی تو دست ما اجیر شده بود. تصمیم گرفتم از امروز به بعد بیشتر حواسم بهش باشه، اون حقش این‌همه سختی نبود. رفتم سمت باغ تا یکم راه برم بلکه حواسم رو از امروز و اتفاقات پرت کنم و خودمو آماده کنم تا جواب عمو رو بدم. نمی‌دونم چند دقیقه از راه رفتنم توی باغ و فکر کردنم به این چند روز اخیر گذشته بود که یهو با صدای شاهین به خودم اومدم: ـ داداش پوریا... داداش پوریا! سراسیمه برگشتم سمتش و گفتم: ـ چی شده شاهین؟!
  11. پارت هشتاد و سوم تو ماشین عین یه جنازه متحرک تکیه داده بود به صندلی و به بیرون خیره شده بود، توی دلم هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا این چیزا رو یهویی تو صورتش کوبیدم!! باید خشمم رو کنترل می‌کردم اما واقعا دلم راضی نمی‌شد که اجازه بدم تو توهمات خودش باقی بمونه و بی‌خودی منتظر اون عوضی بمونه و دوسش داشته باشه، نزدیک خونه ازش پرسیدم: ـ چیزی می‌خوری؟! فقط سرشو به نشونه نه تکون داد اما من قانع نشدم، صبح تا حالا یه لقمه هم نخورده بود. نزدیک سوپری وایستادم و رفتم براش یه آبمیوه و کیک خریدم. اومدم تو ماشین نشستم و براش بازی کردم و گفتم: ـ بیا یه لقمه بخور! حتی بهم نگاه هم نمی‌کرد. چونه‌اشو گرفتم تو دستم و آروم صورتشو برگردوندم سمت خودم و گفتم: ـ میشه این‌جوری نکنی باوان؟ برخلاف تصورم، خیلی آروم گفت: ـ باشه. دلم داشت برای این حالتش کباب می‌شد اما نمی‌تونستم کاری کنم دلم می‌خواست اون لحظه محکم بغلش کنم و بگم که می‌گذره تا غصه نخوره اما نمی‌شد!
  12. پارت هشتاد و دوم اون نمایشگاهی که می‌گفت فقط به ظاهر ماشین خرید و فروش می‌شد اما در اصل اونجا داشت هروئین بسته‌بندی می‌کرد و خورد ملت می‌داد، حتی جلوی خود ما وقتی بهش زنگ می‌زدی، تو رو می‌پیچوند و می‌گفت که نمایشگاهه و کار داره، همش دروغ بود باوان، لطفاً چشماتو باز کن! صورتش بدون هیچ عکس‌العملی و حتی گریه مونده بود، این حالتش بیشتر از اشک ریختنش منو می‌ترسوند، دیگه تصمیم گرفتم ادامه ندم، همین‌جور که بهش نگاه می‌کردم با تردید پرسیدم: ـ حالت خوبه؟! بدون این‌که جوابمو بده، رفت سمت مبل و کیفش رو گرفت و داشت از کنارم رد می‌شد که یهو غش کرد و اگه تو لحظه از پشت نمی‌گرفتمش، سرش می‌خورد به میز عسلی، مجبور شدم رو کاناپه درازش کنم و به صورتش آب بپاشم تا به خودش بیاد، خیلی کار احمقانه‌ایی کردم، شاید واقعا نمی‌تونست هضم کنه اما منم نمی‌خواستم ببینم که واسه یه عوضی این‌قدر داره اشک میریزه و ناراحتی می‌کنه! برای خودمم خیلی عجیب بود که چقدر مشتاق بودم تا بهش ثابت کنم که آرون آدم عوضی هست! چرا این‌قدر حرکتاش برام مهم بود و نمی‌تونستم نسبت بهش بی‌تفاوت باشم. واقعا برای خودمم عجیب بود اما برای این‌که به سوال مغزم جواب ندم، همش ازش فرار می‌کردم. بعد از این‌که بهوش اومد، انتظار داشتم که گریه کنه و خونه رو روی سرش بذاره اما خیلی آروم دوباره از جاش بلند شد، رو بهش گفتم: ـ اگه حالت خوب نیست، می‌خوای یکم استراحت کنی؟! ـ نه، بریم! دستش رو محکم گرفتم و از خونه رفتیم بیرون، از این‌که چیزی نمی‌گفت، واقعا نگران بودم.
  13. پارت هشتاد و یکم با یه لحن مظلومی گفت: ـ اما... اما اون مهربون بود! با حرص گفتم: ـ دختره احمق، اون مهربون نبود، تو رو گول زد! اون یه بیشرفه و بیشرفا چیزی از عشق نمی‌دونن باوان می‌فهمی؟! نمی‌دونن. اومد یک میلیمیتریم وایستاد و گفت: ـ تو چی؟! نکنه تو از عشق میدونی؟! یه آدم با نگاه مغرور و یه تیکه سنگ توی سینه‌اش از عشق می‌فهمه؟! تو آخرین نفری هستی تو این دنیا که بخواد راجب عشق نظر بده! حرفاش ناراحتم می‌کرد اما بازم سعی کردم که غمش و به جون بخرم، از تو کتم عکسایی که شاهین موقع تعقیب کردن آرون ازش گرفته بود و با دخترای دیگه می‌پلکید و دادم دستش و گفتم: ـ نگاه کن! حقیقت و با چشمای خودت ببین، هم‌زمان که با تو بود، با هزار نفر دیگه هم می‌پلکید! با دقت شروع کرد به نگاه کردن عکسا و منم همین‌جور تند- تند حرف میزدم. از اول همه‌چیز و براش توضیح دادم... این‌که چطور اون روز اومد و اصرار داشت وارد بازی قمار بشه و بخاطر پول بیشتر با ما کار کنه و اینکه اون زنی که به باوان بعنوان مادرش معرفی کرده بود، در اصل عمش بود که از تمام کثافت کاریاش خبر داشت. از اینکه بعد یه تایمی بهش شک کردم اما بازم با زرنگیش ما رو پیچوند و از اعتمادم سواستفاده کرد و باعث شد اینجوری منو رکب بزنه و من پیش عمو مازیار سرم پایین باشه. تا بحال هیچوقت تو زندگیم اینقدر از عمو سرکوفت نشنیده بودم چون همیشه کارمو به درستی انجام داده بودم. اما اون آرون با اون چهره مظلومش حتی منم گول زد و نشد که من چهره واقعیش و ببینم و تهش ازمون دزدی کرد.
  14. پارت هشتاد فهمیدم که اونم با خودش برده، بیشرف! اومدم تو سالن و دیدم که همین‌جور قاب عکس و گرفته دستش و همین‌جور داره گریه می‌کنه، از این‌که واسه یه آدم بی‌ارزش این‌جور داشت اشک می‌ریخت، واقعا اعصابم خورد می‌کرد. اما بازم سعی کردم به‌روی خودم نیارم و گفتم: ـ جایی از خونتون گاوصندوق دارین؟ یهو انگار تازه متوجه حضور من شده باشه، اشکاشو پاک کرد و با ( ناچ ) گفتن، جوابمو داد، دیگه نتونستم طاقت بیارم و یکم تن صدامو بردم بالا و گفتم: ـ میشه دیگه اینقدر به‌خاطر اون آشغال گریه نکنی؟! به‌خدا که اگه تو یذره براش اهمیت داشته باشی... یهو با عصبانیت از جاش بلند شد و با گریه و داد گفت: ـ آرون منو دوست داشت... خیلیم... این بار رفتم مقابلش وایستادم و تصمیم گرفتم که اونو از دنیای خیالیه خودش خارج کنم و بذارم تا حقیقت و بفهمه! تو چشماش زل زدم و قاب عکس و از دستش برداشتم و پرت کردم رو زمین، با صدای بلندتر از خودش فریاد زدم: ـ چشماتو باز کن باوان! اون هیچ‌وقت تو رو دوست نداشت، براش یه سرگرمی بودی و سعی می‌کرد با گفتن جملات قشنگ تو رو هندل کنه! اگه دوستت داشت، چرا روز عروسی غیبش زد؟! چرا بهت یه توضیح نداد؟! حتی بهت زنگ هم نزد! یک هفته است که پیش مایی، نگرانت هم نشد. این اسمش دوست داشتنه؟! اون می‌دونست که اگه خودش بره گم و گور شه، بعدش ما قطعا میایم سراغ تو، اما براش مهم نبود، می‌فهمی؟! باز دوباره چشماش پُر اشک شد، واقعا ناراحت می‌شدم که این مدلی میدیدمش اما باید حقیقت رو می‌فهمید.
  15. پارت هفتاد و نهم اشکشو پاک کرد و گفت: ـ نه! وقتی دیدم داره این‌جور گریه می‌کنه، ترجیح دادم چیزی نگم. راه افتادم سمت خونشون و وقتی جلوی در خونه ترمز زدم با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: ـ من که گفتم کلید پیشم نیست، پس چرا اومدیم اینجا؟! از ماشین پیاده شدم و گفتم: ـ یدور من بگردم، شاید یه جایی تو خونتون پنهون کرده! پیاده شو. از ماشین پیاده شد و گفت: ـ خب درو چجوری می‌خوای باز کنی؟! کنار موهاش یه سنجاق مشکی بود. موهاش و گذاشتم پشت گوشش که حس کردم یکم معذب شد و گفت: ـ چیکار میکنی؟! آروم سنجاق و درآوردم و گفتم: ـ با این باز می‌کنم. بعد رفتم سمت در و بعد از یه مدت سر و کله زدن، بالاخره در باز شد و با هم‌دیگه رفتیم بالا، در اتاق هم باز کردم، دیدم همینجوری مات وایستاده، بهش گفتم: ـ برو تو دیگه! بعدش از فکر خارج شد و رفت داخل، انگار خیلی سختش بود که وارد اون خونه شده، تمام حرکاتش و زیر نظر داشتم، همون اول رفت سراغ میز عسلی سالن که عکس خودش و آرون اونجا بود، منم از فرصت استفاده کردم و رفتم هر جایی که امکان داشت اون طلاها رو گذاشته باشه رو گشتم... زیر تخت، تو سیفون دستشویی، توی کمد، آشپزخونه...اما نبود که نبود.
  16. پارت هفتاد و هشتم بعدشم دست باوان و گرفتم و به سرعت از مغازه خارج شدم، مونده بودم که به عمو چی باید بگم؟! داشتم سوییچ ماشین و روشن می‌کردم که باوان با ناباوری گفت: ـ من... من فکر می‌کردم که اونارو ... اونارو برای من گرفته! نگاش کردم و گفتم: ـ مگه بهت داده؟! گفت: ـ نه، اون روزی که اومده بودم حلقمونو تحویل بگیرم، خانوم کمالی عکسشو بهم نشون داده بود! زیر لب زمزمه کردم: -حرومزاده! با سرعت از جلو در مغازه ویراژ دادم و رفتیم، تو مسیر از باوان پرسیدم: ـ ببینم، تو مطمئنی که اون گردنبند و تو خونتون ندیدی؟! همین‌جور که اشک می‌ریخت، سرشو تکون داد، با عصبانیت گفتم: ـ جواب منو بده اونم با همون صدای بغض آلود بلند داد زد و گفت: ـ ندیدم. باید با چشم خودم اون خونه رو می‌گشتم! این‌جوری نمی‌شد، ازش پرسیدم: ـ کلیدای خونتون دست توئه؟
  17. پارت هفتاد و هفتم با لکنت گفت: ـ خو..خوش اومدین! مجبور بودم حرفی نزنم، عینکم گذاشتم بالای سرم و گفتم: ـ خانوم کمالی، سفارش‌های عمو آماده شده؟ اومدم اونا رو ببرم. خانوم کمالی یه نگاهی به من کرد و یه نگاهی به من و گفت: ـ سفارشات که هفته پیش رسیده بود ولی... با استرس گفتم: ـ ولی چی؟! به باوان نگاه کرد و گفت: ـ هفته پیش به باوان خانوم هم گفتم، آقا آرون گفته بود برای عروسیشون، قراره سوپرایزشون کنه و اونو ازمون گرفت... بهمون هم گفت که با شما هماهنگ کرده. با عصبانیت تمام کف دستام و زدم رو میز و گفتم: ـ بعدشم شما بدون این‌که از من بپرسین، اونا رو دادین بهش درسته؟! خانوم کمالی که ترسیده بود، با نگرانی گفت: ـ آخه همیشه همراهتون بود آقا پوریا! من واقعا فکرشو نکرده بودم... نگاش کردم و با همون عصبانیت گفتم: ـ واقعا خاک تو سر ما که بهتون اعتماد کردیم!
  18. پارت هفتاد و ششم به مغازه نگاه کرد و همین‌طور با نگاه متعجب گفت: ـ ما... یعنی آرون و من حلقه نامزدیمونو از همین‌جا گرفتیم، از خانوم کمالی... با گفتن این حرف گوشام سوت کشید، سریع پرسیدم: ـ مطمئنی فقط حلقه بوده؟!! چیز دیگه‌ایی نگرفت؟؟ ـ مثل چی؟؟ یه هوفی کردم و گفتم: ـ پیاده شو! دستشو گرفتم و قبل از اینکه وارد مغازه بشیم، رو بهش گفتم: ـ یه کلمه چیزی نمیگی! این‌قدر تو فکر بود که اصلا متوجه حرف من نشد. دستشو که تو دستام بود، یکم فشار دادم و گفتم: ـ باوان؟ شنیدی چی گفتم! بعد به خودش اومد و سریع گفت: ـ آره- آره! انگار اونم منتظر بود تا ببینه موضوع چیه! هنوزم درست نفهمیده بود که اون آرون عوضی چیکار کرده. رفتیم داخل و خانوم کمالی با دیدن من و باوان کنار هم یهو لبخند رو صورتش خشک شد.
  19. پارت هفتاد و پنجم بعدشم با عصبانیت، خودم مشغول بستن کمربندش شدم. صدای نفس‌هاشو می‌شنیدم اما سعی می‌کردم به روی خودم نیارم، دوباره راه افتادم و ازم پرسید: ـ ببینم تو تا حالا با یه دختر برخورد داشتی؟! ـ این دیگه چه سوالیه! ـ آخه اصلا آداب معاشرت و حرف زدن با یه دختر و بلد نیستی! لبخند مصنوعی زدم و گفتم: ـ نه نداشتم! احتیاجیم ندارم بهش. بازم زیرلب یه چیزی گفت که نفهمیدم اما پرسیدم: ـ چی زیرلب میگی؟! ـ مهم نیست! اما فقط اینو بهت بگم با این برخوردت دخترا فقط ازت فرار میکنن تا که بخوان بهت نزدیک بشن. با اعتماد بنفس کامل گفتم: ـ گفتم که احتیاجی ندارم. تو زندگیه من فقط کارمه که مهمه برام و اولویتمه! با خنده گفت: ـ منظورت خلاف‌هاییه که می‌کنی دیگه؟! با چشم غره بهش نگاه کردم که خندشو قطع کرد، رسیدیم سمت طلافروشی و باوان با تعجب گفت: ـ تو... تو مگه اینجارو میشناسی؟! این‌بار من با علامت سوال نگاش کردم و گفتم: ـ منظورت چیه؟!
  20. پارت هفتاد و چهارم چیزی نگفتم اما توی دلم بهش حق می‌دادم، شانس آوردم که زود بهش رسیدم و مانع از این شدم تا به‌خاطر اون آرون حرومزاده اتفاقی براش بیفته... دستشو برد سمت ضبط ماشین و من گفتم: ـ من آهنگ گوش نمی‌دم! با تعجب نگام کرد و گفت: ـ وا!! مگه میشه؟؟! حوصلت سر نمیره؟ گفتم: ـ نه، اصلا! یه چیزی زیرلب زمزمه کرد که نفهمیدم! بعدش روش و کرد سمت پنجره ماشین و شیشه رو کشید پایین، سریع شیشه رو دادم بالا، بهم نگاه کرد و گفت: ـ از قصد اذیتم می‌کنی؟؟! می‌خوام یکم نفس بکشم، اینم برام قدغنه؟! بازم خیلی عادی گفتم: ـ فعلا سرما داری! تو این وضعیت، برات قدغنه. دیگه چیزی نگفت و بازم با اخم و دست به سینه نشست. گفتم: ـ کمربندتم بلند لطفاً! ـ نمی‌خوام! ـ گفتم کمربندتو ببند! ـ منم گفتم نمی‌خوام! لجبازیاش واقعا رو مخم بود. سریع زدم بغل و با اخم بهش نگاه کردم، با حالت عصبانی گفت: ـ چیه؟! چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟! منم با لحن خودش گفتم: ـ چون‌که زیادی حرکاتت بچگانست و رو مخم راه میری.
  21. پارت هفتاد و سوم مثل طلبکارا گفت: ـ من نمی‌خوام اونجا بمونم؟! با اخم گفتم: ـ یعنی چی؟! گفت: ـ میترسم... از اون خونه میترسم! یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم: ـ منظورت اینه که کنار من نمی‌ترسی؟! سریع گفت: ـ نخیرم! ولی... ولی حداقلش می‌دونم که تو بهم آسیبی نمی سونی! ـ از کجا اینقدر مطمئنی؟! زُل زد تو چشمام! چشمای واقعا خوشگلی داشت... گفت: ـ چون‌که فرصتشو داشتی، اگه میخواستی، زودتر از اینا این‌کارو می‌کردی! چیزی نگفتم و سرمو برگردوندم سمت فرمون که گفت: ـ اون مرده واقعا ترسناکه! شبا کابوسشو میبینم. خصوصا وقتی که توی اون سرما و تاریکی منو اونجا حبس کردن.
  22. پارت هفتاد و دوم دیگه منتظر نموندم تا حرفی بزنه، در اتاقشو بستم و رفتم پایین، باید هرچی سریع‌تر می‌رفتم طلافروشی و اون قطعه‌هایی که عمو سفارش داده بود و می‌گرفتم. وقتی رسیدم به سالن، بلند عفت خانوم و صدا زدم و اونم مثل همیشه سریع اومد پیشم: ـ جانم پوریا؟ ـ عفت خانوم لطفاً چهار چشمی مواظب باوان باشین، دقیقه به دقیقه بهش سر بزنین... داروهاشو به‌موقع بخوره، غذاش هم یادتون نره! عفت خانوم لبخند ریزی زد و گفت: ـ چشم پسرم. داشتم می‌رفتم که دوباره برگشتم سمتش و گفتم: ـ اگه اتفاقی افتاد، اول از همه من خبردار بشم لطفا! ـ چشم. اومدم بیرون و شاهین با دیدن من، سریع از جاش بلند شد و گفت: ـ داداش جایی میریم؟! گفتم: ـ خودم میرم شاهین، تو اینجا بمون... حواستو خوب جمع کن! ـ چشم! سوار ماشین شدم و از در ویلا که خارج شدم، یهو قبض روح شدم... باوان از صندلی پشت یهو بلند شد.... سریع ترمز زدم و گفتم: ـ تو... تو اینجا چیکار می‌کنی؟! چجوری اومدی تو ماشین؟
  23. پارت هفتاد و یکم با ناراحتی اومد کنارم وایستاد و همین‌جوری که به جعبه قرص‌ها نگاه می‌کردم، گفتم: ـ اینو باید ساعت پنج بخوری، اون یکی قرصه هم ناشتا... یهو پرید وسط حرفم و گفت: ـ نمی‌ذاری از اینجا برم؟! نگاش کردم و گفتم: ـ نه فعلا باید بمونی اینجا! چیزی نگفت، رفتم نزدیکش و با جدیت گفتم: ـ لطفا هم کارای احمقانه نکن، چون این‌بار دیگه حتی منم نمی‌تونم نجاتت بدم! دست به سینه وایستاد و با اخم گفت: ـ کاش می‌ذاشتی بمیرم، سنگدل... پوزخندی زدم اما چیزی نگفتم، یه لیوان آب ریختم و براش گذاشتم کنار تختش و گفتم: ـ اومدم قرص‌ها و غذاهات رو باید خورده باشی! داشتم می‌رفتم سمت در که با همون لحن دلخوریش گفت: ـ داری کجا میری؟؟ متعجب نگاش کردم و گفتم: ـ قرار نیست که بهت جواب پس بدم! حد خودتو بدون خانوم کوچولو.
  24. پارت هفتادم حرفشو قطع کردم و یه مقدار تن صدامو بردم بالا . گفتم: ـ به‌خاطر اینکارت، نزدیک بود بمیری! ارزشش رو داشت؟! یهو زد زیر گریه و گفت: ـ خب می‌داشتی میمردم! از وضعیتی که الان توش هستم خیلی بهتر بود! هیچ‌کس هم اینجا حرف منو قبول نمی‌کنه و همه فکر می‌کنن که دارم دروغ میگم. رفتم روبه‌ روش وایستادم. قدش تا قفسه سینه‌ام بو،. برای اولین بار اینجور واضح به تک- تک جزییات صورتش نگاه کردم و گفتم: ـ من باور می‌کنم. یهو انگار یه چیزی ته نگاهش برق زد و گفت: ـ جدی میگی؟؟!! گفتم: ـ آره، اگه باور نمی‌کردم مطمئن باش نجاتت نمی‌دادم (اینو داشتم الکی می‌گفتم که پیش خودش فکر نکنه خبریه!) اشکاشو پاک کرد و گفت: ـ چجوری فهمیدی که راست میگم! رفتم کنار تختش و شروع کردم به درآوردن قرص‌ها و گفتم: ـ اونش بماند! بیا اینجا.
  25. پارت شصت و نهم یهو دستم و گرفت و نگاش کردم، پرسیدم: ـ چیزی شده؟! تو چهره‌اش انگار شرمندگی می‌دیدم، نمی‌دونم یه حسی عجیب و غریب ته چشماش دیده می‌شد، گفت: ـ من... من... خیلی کنجکاو بودم که می‌خواد چی بگه اما انگار گفتنش براش سخت بود، چشماش رو بست و سریع گفت: ـ من متاسفم! پرسیدم: ـ چرا؟! بدون اینکه بهم نگاه کنه، شروع کرد با ناخناش بازی کردن و گفت: ـ نباید اسلحتو می‌گرفتم! بعد چشمشو چرخوند به سمت همون قسمتی که تیر خورده بود و گفت: ـ دردش بهتر شده؟! از کنارش رد شدم و از حمام بیرون اومدم و گفتم: ـ بهتر میشه! اگه یاد بگیری دیگه از این کارای احمقانه نکنی! اونم اومد بیرون و با لحن مظلومانه‌ایی گفت: ـ من... من... من فقط خواستم...
×
×
  • اضافه کردن...