رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت صد و هفتاد و چهارم محمد گفت: ـ نزدیکم خانوم منتظرش شدم تا برسه و ببینم بعد این همه مدت، بالاخره خبری از اون آرون عوضی پیدا کرده تا زن عوضی‌تر از خودش رو بسپرم دستش تا برای همیشه گورشون رو از زندگی من و پوریا بیرون بکشن. پوریا هر چقدرم که نخواد قبول کنه و غرورش اجازه نده، اما وقتی باوان رو می‌بینه، چشم‌هاش برق می‌زنه و لبخند از صورتش کنار نمیره. من از بچگی می‌شناسمش؛ تا به حال ندیده بودم مقابل یه دختر این مدلی برخورد کنه! پدر حق داشت اما کشتن این دختر به کارمون نمی‌اومد، فقط و فقط باعث می‌شد که پوریا باهامون لج کنه و روز به روز از ما دورتر بشه. پدر کارهایی که پوریا برای این دختره انجام داده بود رو برام تعریف کرد. با اینکه من نزدیک‌ترین رفیق پوریا بودم، اما تا به حال همچین کارهایی رو حتی برای من هم انجام نداده بود. همیشه طوری وانمود می‌کرد که مطمئن بشم هیچ‌وقت عاشق نمیشه و به قول خودش، عشق برای اون ساخته نشده؛ اما همیشه اونجوری که انتظارش رو داریم پیش نمیره. الان باوان، هم برای من و هم برای پدر، یه خطر جدی محسوب می‌شد و به هر نحوی که بود، باید شرش کم می‌شد. دیشب هم تا دیروقت باهاش بیرون بود و این وضعیت، اصلا به مزاجم خوش نمی‌اومد. توی همین فکرها بودم که از پنجره اتاقم دیدم پوریا و شاهین، سوار ماشین شدن و رفتن. بهتر شد، به هیچ عنوان نباید پوریا از این موضوع با خبر می‌شد. نیم ساعت بعد، عفت در اتاقم رو زد. گفتم: ـ بفرمایید. ـ خانم، یه آقایی به اسم محمد اومدن. میگن که با شما کار دارن. پشت میزم نشستم و گفتم: ـ راهنماییشون کن داخل. داشت می‌رفت بیرون که صداش زدم: ـ عفت لطفاً دو تا قهوه ساده هم برامون بیار! ـ چشم خانوم. رفت بیرون و چند لحظه بعد، محمد وارد اتاق شد و بهم دست داد. سریع پرسیدم: ـ خب بگو ببینم! خبری از اون عوضی هست؟ محمد چندتا پوشه از کیف کارش درآورد، به سمت من گرفت و گفت: ـ خیلی سخت بود ملیکا خانوم! همه جا رو از طریق رابطامون گشتیم، ولی اون سرنخ‌هایی که بهمون دادید، خداروشکر به دردمون خورد...
  2. پارت صد و هفتاد و سوم با کنجکاوی نگاهش کردم و گفتم: ـ چه فرقی می‌کرد؟ نفس عمیقی کشید و دیگه چیزی نگفت. با اصرار گفتم: ـ خب بگو دیگه! گفت: ـ یه روزی میگم. همیشه شبیه معما حرف می‌زد و نمی‌تونستم بفهمم که هدفش چیه. تقریبا نصفه شب بود که به خونه رسیدیم. اون شب، تمام حرکات پوریا بارها به یادم می‌اومد و اصلا خوابم نمی‌برد. چرا حسش رو نمی‌فهمیدم؟ چرا نمی‌گفت که به من چه احساسی داره؟ حتی اگه خودش هم می‌خواست، اون عمو مازیار و دختر عفریته‌ش نمی‌ذاشتن این اتفاق بیوفته. من مطمئنم که اومدن دخترش هم به اون ویلا، زیر سر پدرش بود. اون دختر هر جوری که بود، می‌خواست پوریا رو ازم دور کنه؛ اما من نمی‌ذارم. اگه فقط بدونم که چه حسی بهم داره، به هیچ عنوان ازش نمی‌گذرم؛ چون پوریا ارزش جنگیدن رو داشت. همون‌جوری که اون به خاطر من از خیلی چیزها گذشت و تو روی عموش وایستاد و من رو از مرگ نجات داد... ( ملیکا ) گوشی رو برداشتم که بعد از یه بوق، جواب داد. با عصبانیت گفتم: ـ محمد کجایی تو؟ محمد سراسیمه گفت: ـ ببخشید خانم، تازه دیدم. خبرهای خوبی براتون دارم. به صندلی پشت سرم تکیه دادم و یکم آروم شدم. گفتم: ـ خوبه. کی می‌رسی؟
  3. پارت صد و هفتاد و دوم این بار پوریا بدون اینکه چیزی بگه، رو بهش گفت: ـ همه رو بهم بده! بعدش کل دسته‌ گل رز رو ازش گرفت و به دست من داد. بعد رو بهم گفت: ـ اینم برای این خانم خوشگل! با ذوق نگاهش کردم و گفتم: ـ مرسی، خیلی قشنگن! بعدش چندتا اسکناس به زنه داد و گفت: ـ بقیش مال خودت. چراغ سبز شد و ماشین حرکت کرد. گل‌ها رو بو کردم و گفتم: ـ مرسی ازت پوریا! نگاهم کرد و گفت: ـ قابلتو نداشت، مرسی که امشب همراهیم کردی. ـ این محیط منو یاد دوران بچگیم انداخت. فقط برای خودم یکم دلم سوخت! پرسید: ـ چرا؟ همون‌جوری که با گل‌های توی دستم ور می‌رفتم گفتم: ـ اون موقع عمو پوریایی نبود که بیاد و خوشحالم کنه، یا موقع تولدم سوپرایزم کنه. پوریا نگاهم کرد و گفت: ـ اگه اون موقع می‌شناختمت، همه چیز فرق می‌کرد.
  4. پارت صد و هفتاد و یکم بعدش من می‌موندم با قلبی که شکسته و انتظاری که بی‌نتیجه موند! اما وقتی امشب چشم‌های المیرا رو دیدم، از اینکه امیدش، ناامید نشده بود، واقعا خوشحال بودم و توی دلم به پوریا افتخار کردم که اینقدر به این بچه‌ها اهمیت می‌داد و حال اون‌ها و خوشحال کردنشون، براش مهم بود. تا نیمه‌های شب نشستیم تا المیرا توی بغل پوریا خوابش برد و بعدش با خانوم یحیی‌زاده خداحافظی کردیم و از اونجا اومدیم بیرون. چقدر کاری که انجام داد، به دلم نشسته بود و حالا انگار بیشتر از قبل دوستش داشتم. با چشم‌هایی پر از برق بهش نگاه می‌کردم. پوریا همون‌جوری که ماشین رو روشن می‌کرد، رو به من گفت: ـ چرا اینجوری نگام می‌کنی دختر؟ خندیدم و گفتم: ـ با اینکه بعضی اوقات خیلی رو مخی، ولی کار امشبت خیلی قشنگ بود! خندید و گفت: ـ الان ازم تعریف کردی یا تخریبم کردی؟ من هم خندیدم و گفتم: ـ واقعا بهت افتخار کردم پوریا! می‌دونی بچه‌هایی که تو پرورشگاهن، انتظار براشون خیلی کلمه عجیبیه؛ برای همینه که روی قول آدما حساسن... تو امشب کاری کردی که اون دختر از صمیم قلبش خوشحال بشه. شاید اگه نمی‌رفتی، بازم ناامید می‌شد و حتی امشب خوابش نمی‌برد. پوریا با لبخند رو بهم گفت: ـ پس خوش به حالم! تو ازم تعریف کردی، به نظرم افتخاری از این بالاتر نمی‌تونه وجودداشته باشه. زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم: ـ زبون باز! پشت چراغ راهنما وایستادیم. همون لحظه خانومی که گل می‌فروخت، به سمت ماشین پوریا اومد و چند بار به شیشه زد. پوریا شیشه رو پایین داد و زنه گفت: ـ آقای خوشتیپ، برای خانوم خوشگلت گل نمی‌خری؟
  5. پارت صد و هفتادم ـ نه عزیزم. بعدش به من اشاره کرد و گفت: ـ ایشون یکی از دوستای من هستن. المیرا دوباره با ناراحتی پرسید: ـ یعنی زنت نمیشه؟ این‌بار من خندیدم و سعی کردم بحث رو عوض کنم. باکس عروسک رو از دست پوریا گرفتم و گفتم: ـ ببینم نمی‌خوای کادویی که پوریا برات گرفته رو باز کنی؟ با ذوق باکس رو ازم گرفت و گفت: ـ چرا... می‌خوام. بعدش تند تند شروع به پاره کردن جعبه کرد و عروسک باربی رو از داخلش درآورد. چشم‌هاش برق افتاد و رو به ما گفت: ـ چقدر خوشگله! محکم پوریا رو بغل کرد و آروم بهش گفت: ـ مرسی که به قولت عمل کردی و اومدی. پوریا موهاش رو نوازش کرد و گفت: ـ قربونت برم من! پس الان وقتشه که بگیم خانم یحیی‌زاده کیکتو بیاره و کنار دوستات، شمع تولدتو فوت کنی. با خوشحالی دست‌هاش رو به‌هم زد و گفت: ـ باشه. خانوم یحیی زاده رفت و بعد از چند دقیقه، با کیک تولدی که با شمع تولد و فشفشه تزئین شده بود، برگشت. کیک رو مقابل المیرا قرار داد و از دوست‌های دیگه‌اش هم خواست تا به جمعمون بپیوندن. با اینکه از دستش عصبانی بودم، اما این کارش باعث شد که دوباره دلخوریم رو یادم بره. از اونجایی که خودم توی پرورشگاه بزرگ شده بودم، کاملا معنای انتظار رو درک می‌کردم. همیشه دلم می‌خواست وقتی یکی بهم قول میده، سر قولش بمونه تا ناامید نشم. بارها پیش اومده بود که خانواده‌ها می‌خواستن سرپرستیم رو قبول کنن، منم با کلی امیدواری چمدونم رو جمع می‌کردم و کنار دیوار سفید، از صبح تا شب منتظر می‌نشستم؛ اما نمی‌اومدن.
  6. پارت صد و شصت و نهم رفتیم دم در اتاق و دیدم یه دختر با موی بور بلند و یه پیراهن قرمز پشت میز نشسته. پوریا به سمتش رفت، سرش رو بوسید و گفت: ـ چی‌کار می‌کنی المیرای من؟ دختر با ناراحتی نگاهش کرد و گفت: ـ پس چرا اینقدر دیر اومدی عمو؟ من گفتم برام تولد نگیرن تا تو برسی. موهاش رو گذاشت پشت گوشش و گفت: ـ دیدی که به خاطر تو رسیدم عزیزم. چی کشیدی؟ ببینم. ورقه نقاشیش رو نشون داد و با ذوق گفت: ـ این منم، اینم تویی عمو. پوریا گفت: ـ وای چقدر خوشگله! آفرین عزیزم. یهو با خجالت به من نگاه کرد و زیر گوش پوریا یه چیزی گفت که من جلو رفتم‌. صورتش رو نوازش کردم و گفتم: ـ چی پچ‌پچ می‌کنی کوچولوی خوشگل؟ گفت: ـ نمی‌دونستم عمو پوریا زنشو هم میاره، وگرنه توی نقاشیم می‌کشیدمش. من و پوریا جفتمون خندیدیم و پوریا گفت:
  7. پارت صد و شصت و هشتم وای! ذوق بچه دیدنی بود. چند دقیقه بود راهرو پر شده بود از بچه‌های قد و نیم قد که سمت پوریا می‌دویدن. همشون محکم پوریا رو در آغوش کشیدن و بهش می‌گفتن که چقدر دلشون برای اون تنگ شده. پوریا تک به تک اسباب بازی‌های توی دستش رو بین بچه‌ها پخش کرد و با همشون مشغول حرف زدن شد. رو به اون خانم مسئول گفتم: ـ چقدر بچه‌ها دوسش دارن! اصلا فکر نمی‌کردم پوریا ارتباطش با بچه‌ها اینقدر خوب باشه. زن لبخندی بهم زد و گفت: ـ آدما رو اصلا نباید از روی قیافشون قضاوت کنیم. آقا پوریا یکی از خیرین بزرگ مجموعمون هستن. همه‌ی بچه‌ها رو هم از نزدیک می‌شناسه و ارتباطش باهاشون خوبه. تو دلم گفتم: "مافیای خَیِر! چه جالب!" همون‌طور که بچه‌ها مشغول بازی با اسباب بازی‌هاشون شدن، پوریا به سمت ما اومد و از اون خانم پرسید: ـ خانم یحیی‌زاده، المیرا رو بین بچه‌ها ندیدم. براش تولد گرفتین؟ خانم یحیی زاده گفت: ـ والا می‌دونین که چقدر روی قول آدما حساسه. صبح براش یه کیک گرفتیم، اما گفت تا زمانی که عمو پوریا نیاد، جشن تولد نمی‌خوام. منم راستش به خاطر همین، بهتون زنگ زدم. پوریا دستی به پیشونیش کشید و گفت: ـ الان کجاست؟ خوابیده؟ خانوم یحیی‌زاده ما رو به سمت اتاقی راهنمایی کرد و گفت: ـ آخرین باری که بهش سر زدم، داشت نقاشی می‌کشید؛ بعید می‌دونم خوابیده باشه.
  8. پارت صد و شصت و هفتم بدون هیچ حرفی، از ماشین پیاده شدم و پوریا زنگ در رو برام فشار داد. از کانکس کناری، نگهبان سرش رو بیرون آورد و با شادی گفت: ـ پوریا خودتی پسرم؟ پوریا اون دستش که آزاد بود رو تکون داد و گفت: ـ خودمم عمو... درو باز می‌کنی؟ مرده با هیجان گفت: ـ ای به چشم! چقدر بچه‌ها خوشحال می‌شن ببیننت. جالب بود! با اینکه آدم تخس و عصبی بود، ولی عموماً همه خیلی دوسش داشتن. جایی نبود که بریم و اونجا با پوریا بد رفتار کنن. از همه مهم‌تر، پوریا اومده بود اینجا که به بچه‌های پرورشگاه سر بزنه؟ از حرف‌هاش با نگهبان هم متوجه شدم که زیاد اینجا میاد. هیچ وقت فکرش رو نمی‌کردم که پوریا به بچه‌های پرورشگاهی اهمیت بده و این موقع شب، بلند بشه و بیاد اینجا تا ببینتشون. همینجور که از پله‌ها بالا می‌رفتیم، یه خانوم که انگار مسئول اونجا بود، به سمتمون اومد و با ذوق گفت: ـ آقا پوریا زحمتتون زیاد شد نصفه شب. به خدا خیلی عذاب وجدان گرفتم که بهتون زنگ زدم. پوریا گفت: ـ اتفاقا کار خوبی کردین که زنگ زدین. من به خاطر مشغله زیاد کاریم، فراموش کرده بودم. خوب شد که بهم یادآوری کردین! تا زن خواست حرفی بزنه، یه پسر بچه از پشت سرش، ما رو دید و چند بار چشم‌هاش رو مالوند. بعد با صدای بلند گفت: ـ بچه‌ها بلند شین! عمو پوریا اومده.
  9. پارت صد و شصت و ششم همیشه وقتی می‌خواست یه کاری انجام بده، تا وقتش نمی‌رسید، به من نمی‌گفت که چه خبره. بعد از یک ساعت رانندگی، دیدم که دم در یه عروسک فروشی وایستاد و رو به من گفت: ـ پیاده شو! با خنده گفتم: ـ جدیدا زیادی به عروسک فروشی علاقمند شدی ها! اون هم خندید و گفت: ـ برای خودم نمی‌خوام. با تعجب نگاهش کردم که بهم گفت: ـ به نظرت یه دختر هشت ساله، از کدوم اینا بیشتر خوشش میاد؟ داشت راجع به کی حرف می‌زد؟ واقعا خیلی کنجکاو بودم! به عروسک‌های پشت ویترین نگاه کردم. همه‌شون بی‌نهایت خوشگل بودن و به دل هر بچه‌ای می‌نشست. سریع گفتم: ـ اینا همشون خوشگلن، ولی شاید این عروسک پرنسسی‌ها خیلی بهتر باشه و بیشتر هم خوشش بیاد. داری راجع به کی صحبت می‌کنی پوریا؟ باز هم بدون توجه به حرف من، عروسکی که گفتم رو نشون داد و گفت: ـ میگی از این خوشش میاد؟ پس بخرمش. رفتیم داخل عروسک‌فروشی و خانوم فروشنده، با گشاده‌رویی اون عروسک و چندتا از عروسک‌های ریز دیگه که خود پوریا انتخاب کرده بود رو بسته‌بندی کرد و به دستش داد. واقعا نمی‌تونستم درک کنم که این‌همه عروسک رو برای چی خریده و چی پشت تلفن شنید که این موقع شب، اومده عروسک‌فروشی! راستش هیچ حدسی هم راجع بهش نداشتم. نیم‌ساعت بعد، دم در یه پرورشگاه معروف نگه داشت و گفت: ـ خب، بالاخره رسیدیم. با خودم گفتم لابد یکی از آشناهاش اینجاست و با خرید عروسک، اومده که بهشون سر بزنه.
  10. پارت صد و شصت و پنجم چیزی نگفتم که گفت: ـ تا عروسکشو دیدم، یاد تو افتادم. گفتم: ـ خوشحالم که توی ذهنت، موندگار شده! همون لحظه، گوشیش زنگ خورد. بعد از اینکه صحبت کرد، با کلافگی رو به من گفت: ـ وای یادم رفت! پرسیدم: ـ چی شده؟ گفت: ـ امروز تولد یکی از بچه‌ها بود، بهش قول داده بودم که برم؛ ولی یادم رفت. با تعجب گفتم: ـ کی؟! به ساعتش نگاه کرد و پرسید: ـ خسته که نیستی؟ گفتم: ـ نه، کجا قراره بریم؟ باز هم دستم رو گرفت و گفت: ـ وقتی رسیدیم، متوجه میشی. همون‌جوری که داشتیم پایین می‌رفتیم، گفتم: ـ پوریا از دست این کارای پر رمز و رازت خسته شدم! خب بگو قراره کجا بریم دیگه! مثل معما می‌مونی. نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت: ـ خیلی حرف می‌زنی دختر!
  11. پارت صد و شصت و چهارم دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم: ـ پوریا دستم درد گرفت! داری چی کار می‌کنی؟ رفتیم بالای پشت بوم خونه. بهم گفت: ـ باید بهم بگی چه خبر شده! سریع گفتم: ـ از وجود این دختر ناراضی‌ام. نگاهم کرد و گفت: ـ یعنی چی؟ دست به سینه وایستادم و بدون اینکه به چشم‌هاش نگاه کنم، گفتم: ـ یعنی اینکه اذیتم می‌کنه، مدام بهم طعنه می‌زنه. قبلا هم بهت گفتم، اصلا ازش خوشم نمیاد! بهم نزدیک شد و گفت: ـ ولی باوان، اون تنها رفیق منه. من هنوزم حس می‌کنم تو زیادی نسبت بهش حساسی! هوفی کشیدم و چیزی نگفتم. زیاد از حد، به اون دختر اعتماد داشت. گفت: ـ امشب برام از اون قصه‌های قشنگت نمی‌گی؟ وقتی مظلوم می‌شد، خیلی دوست داشتنی به نظر می‌رسید! دلم می‌خواست بپرم و محکم از گونه‌هاش ببوسمش، اما حیف که دست و بالم بسته بود! سعی کردم خندم رو قورت بدم و گفتم: ـ نه، امشب حوصله قصه تعریف کردن ندارم. نگاهی به روبروش کرد و گفت: ـ چه حیف! قصه سالیوان و بو زیادی روی ذهنم تاثیر گذاشت و مدام دلم می‌خواد بشنومش.
  12. پارت صد و شصت و سوم گفتم: ـ نه، لازم نیست. موهام رو پشت گوشم گذاشت و گفت: ـ آخه چرا؟ تو که خوب بودی. کسی حرفی بهت زده؟ نگاهش کردم و گفتم: ـ نه پوریا، گیر نده لطفاً! بعدش اون عروسک سالیوان رو به دستش دادم و گفتم: ـ این دیگه چیه؟ لبخندی زد و گفت: ـ اینم همون داستان قشنگیه که برام تعریف کردی. امروز تا دیدمش، یاد تو افتادم. لبخند مصنوعی زدم و بدون اینکه بهش نگاه کنم، گفتم: ـ مرسی. پوریا از رفتار من خیلی تعجب کرده بود، از قیافش کاملا مشخص بود. هر طور که شده، می‌خواست بفهمه من چم شده و چرا اینجوری رفتار می‌کنم. دستم رو گرفت و گفتم: ـ پوریا داری چی کار می‌کنی؟ همین جور که من رو دنبال خودش می‌کشید، گفت: ـ باید بهم بگی چه خبر شده! وای! حالا باید چی کار می‌کردم؟ وقتی اون حسی بهم نداشت، من هم نمی‌تونستم احساسم رو بهش اعتراف کنم. واقعا خیلی ضایع بود!
  13. پارت صد و شصت و دوم پوریا کمی مکث کرد و بعد گفت: ـ دیگه داری چرت و پرت میگی ملیکا! چه ربطی داره؟ دیگه واینستادم، راستش هیچ کدوم از حرف‌های بعدش هم نشنیدم. یعنی پوریا نسبت بهم هیچ حسی نداشت؟ خیلی ناراحت شدم! انگار چیزی توی وجودم شکست. انتظار داشتم همونطوری که پشتم بوده و دست‌هام رو ول نکرده، مثل من، چیزی حس کرده باشه؛ اما گویا این‌ها فقط توهمات من بود. با ناراحتی تمام، به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم. تا می‌تونستم گریه کردم. دیگه کم‌کم داشت خوابم می‌برد که به یک‌باره در اتاقم باز شد و یکی با عروسک سالیوان وارد اتاقم شد. چشم‌هام رو چند دور باز و بسته کردم و دیدم که پوریاست. بدون کوچیک‌ترین ری‌اکشنی، پتو رو کشیدم روی سرم. پوریا اومد سمت تختم و گفت: ـ باوان، ملیکا گفته بود برای شام بیای پایین؛ چرا نیومدی؟ جوابش رو ندادم. گوشه تختم نشست و پتو رو از سرم کشید. سالیوان رو گذاشت بغل گوشم و من هم دوباره، بدون اعتنا بهش، پتو رو کشیدم روی سرم. پوریا با تعجب گفت: ـ دختر تو چت شده؟ گریه کردی؟! با این حرفش، دوباره بغضم سر وا کرد. چی می‌گفتم؟ می‌گفتم از اینکه نسبت بهم هیچ حسی نداری، دلخورم و دارم گریه می‌کنم؟ یا از اینکه نمی‌تونی تو چشم‌های بقیه نگاه کنی و بگی این دختر برام متفاوته و دوسش دارم، گریه می‌کنم؟ با این فکرها شدت گریه‌ام بیشتر شد. پوریا به زور من رو از زیر پتو بیرون کشید، اشک‌هام رو پاک کرد و با ترس پرسید: ـ باوان بهم بگو چی‌ شده! نگاهش کردم... برای چند ثانیه، فقط نگاهش کردم. اگه هیچ حسی نداشت، پس اون نگرانی توی چشمش چی بود؟ آروم دستش رو پس زدم و گفتم: ـ چیزی نیست، یکم دلم گرفته. ـ می‌خوای حرف بزنیم؟
  14. پارت صد و شصت و یکم گفت: ـ این دختره تا کی قراره اینجا بمونه؟ پوریا گفت: ـ لطفا ملیکا... عمو ول کرده، تو رو خدا تو دیگه شروع نکن! ـ آخه واقعا برام سواله که چرا این دختر اینقدر برات مهمه؟ دختری که تا الان مثل هر کس دیگه‌ای می‌رفت پی زندگی خودش، چرا هنوز توی زندگی ماست؟ پوریا با جدیت گفت: ـ چون من قصد ندارم جون یه بی‌گناه رو بگیرم ملیکا. ـ خیلی خب، منم نگفتم بکشیمش... بفرستیمش یه‌جای دیگه. از اون ورم ترسی نیست که پیش پلیس میره و راپورتمون رو میده یا نه. پوریا آروم زیر لب گفت: ـ اون همچین دختری نیست. ملیکا خندید و گفت: ـ یه جوری حرف می‌زنی که انگار چند ساله دختره رو می‌شناسی. این دختر، زن همون پست فطرته و باهاش هیچ فرقی نداره پوریا. الآن هم فقط به خاطر ترسشه که مدام پیش توئه، نه چیز دیگه. پوریا گفت: ـ ملیکا من آدم شناس نیستم. تا این سن، به جز تو با دخترهای دیگه اصلا هم‌کلام هم نشدم؛ اما چشم‌های آدما دروغ نمیگن. باوان فهمیده که آرون چه آشغالی بوده و مطمئن باش که اگه چیزی ازش می‌دونست، تا الان بهمون می‌گفت. ملیکا گفت: ـ اگه نمی‌شناختمت، فکر می‌کردم ازش خوشت اومده پوریا. اینجا گوش‌هام رو تیز کردم تا ببینم پوریا چی میگه. حرفی که می‌زد، برام خیلی مهم بود.
  15. پارت صد و شصتم واسه اینکه حرصم رو دربیاره، یه نگاه از بالا تا پایین بهم انداخت و گفت: ـ باشه بابا، نمی‌خواد اینقدر عصبانی بشی! چیزی نگفتم. داشت می‌رفت بیرون که رو بهم گفت: ـ برای شام حتما بیا پایین! می‌خوام از این به بعد، توی جمعمون بیشتر ببینمت. دختره آشغال! دلم می‌خواست خفش کنم. باز هم لبخند مصنوعی بهش زدم و بعدش از اتاقم، بیرون رفت. بعد از بیرون رفتنش، بالشتم رو به سمت در پرت کردم و گفتم: ـ رو مخ! این حتی از پدرش هم بدتره! فقط می‌خواد خودشو جلوی پوریا خوب جلوه بده. سعی کردم زیاد بهش بها ندم و خودم رو درگیر نکنم. موقع شام، رفتم به پوریا سر بزنم تا ببینم اومده یا نه. داشتم می‌رفتم توی اتاقش که صدای پا شنیدم. توی یکی از اتاق‌ها پنهون شدم و دیدم که ملیکا با یه سینی شربت و کیک، داره به سمت اتاق پوریا میره. بعد از اینکه رفت، من هم سلانه سلانه قدم برداشتم، پشت در ایستادم تا ببینم چی میگن. خیلی کنجکاو بودم که این دختره، هدفش چیه و می‌خواد چی‌کار کنه! شنیدم که پوریا بهش گفت: ـ چرا زحمت کشیدی؟ خودم می‌اومدم پایین. با ناز و عشوه گفت: ـ چه زحمتی عزیزم؟ از صبح تو آشپزخونه بودم، یه شربت درست کردن جای دوری نمی‌رفت. پوریا چیزی نگفت و بینشون سکوت حکم‌فرما شد، تا اینکه ملیکا پرسید: ـ خب، چه خبر از شرکت؟ پوریا: ـ مثل همیشه. ـ پوریا می‌خواستم یه چیزی بهت بگم. پوریا سریع پرسید: ـ چی شده؟
  16. پارت صد و پنجاه و نهم ( باوان ) یک‌سره توی اتاقم راه می‌رفتم و به حرکات این دختره فکر می‌کردم. خیلی عجیب بود، اما داشتم از حسودی می‌مُردم! دلم نمی‌خواست اینقدر خودش رو پیش پوریا لوس کنه و پوریا هم به جز من، با کس دیگه‌ای خوب باشه؛ اما من مصمم بودم و اگه اسم من باوان بود، به هیچ عنوان اجازه نمی‌دادم تا این دختره منو له کنه و کنار پوریا قرار بگیره. من یه دخترم و نگاه یه دختر دیگه رو از صد فرسخی متوجه میشم. این دختر اون جوری که پوریا می‌گفت، مثل یه رفیق بهش نگاه نمی‌کرد و مشخص بود که پوریا رو از صمیم قلبش دوست داره، حتی به خاطر اینکه من کنار پوریا ایستادم، دلش می‌خواد سکته کنه و یه گلوله توی مغزم شلیک کنه. نمی‌خواستم پوریا رو باهاش تنها بذارم، اما راستش، سختم هم بود. به هرحال پوریا اونقدری بهم امیدواری نداده بود که جلوی این‌ها سرم رو بلند کنم و دست توی دستش راه برم و از کسی نترسم. صدای دختره همین جور توی خونه پیچیده بود و مدام در حال دستور دادن به این و اون بود تا به مناسبت رسیدنش، امشب دور هم شام بخورن. من هم با دفتر روزمرگی‌هام مشغول شدم که بعد از یک ساعت، بدون در زدن، به یک‌باره پرید توی اتاقم. سراسیمه فقط تونستم دفترم رو زیر پتو مخفی کنم. با یه لبخند مصنوعی به من نگاه کرد و گفت: ـ چرا این بالا تنها نشستی؟ بیا پایین دیگه! به سمت بالکن نگاه کردم و خیلی عادی گفتم: ـ مرسی، همین جا راحتم. قدم برداشت، توی زاویه دیدم ایستاد و گفت: ـ ببینم... نکنه سختته که توی جمع ما قرار بگیری؟ یا اینکه تو رو زن یه دزد خطاب کنن، شرمنده میشی؟ از همین لحظه، حرف‌های نیش دارش رو نسبت بهم شروع کرد، من هم اصلا آدمی نیستم که ساکت بمونم. سریع از روی تخت پایین اومدم، مقابلش ایستادم و با سینه‌ای سپر شده گفتم: ـ من کاری نکردم که خجالت بکشم، مواظب حرف زدنت باش! دوری اطرافم زد و پرسید: ـ مگه تو نامزد اون آرون دزد نیستی؟ نکنه اشتباه بهم گفتن؟! من هم مثل خودش، مصنوعی خندیدم و گفتم: ـ نه، راجع به اون، درست به عرضت رسوندن؛ اما من دیگه هیچ صنمی با اون آدم ندارم.
  17. پارت صد و پنجاه و هشتم بابا گفت: ـ مشخصه که دختره روش تاثیر جدی داره. باید هر چی سریع‌تر شر این دختره رو از خونه کم کنیم. حواست باشه بدون درنظر گرفتنِ جون دختره... حرف بابا رو قطع کردم، به پشتی مبل لم دادم و گفتم: ـ بابا من هیچ‌وقت خودمو درگیر جون آدما نمی‌کنم، اون کار شماست. یه کاری می‌کنم که خودش دمش رو بذاره روی کولش و بره. یه سوال بابا.‌.. تو راجع به پوریا جدی بودی دیگه، مگه نه؟ بابا نگاهی بهم انداخت و گفت: ـ معلومه که جدی بودم. تو دختر منی؛ معلومه که ترجیح میدم با تو باشه، تا با هفت پشت غریبه. لبخندی زدم و گفتم: ـ خب پس... از این به بعدش آسونه. فقط اینکه تو یه ورق، تمام مشخصات این پسره، آرون رو برام بنویس! بابا نگاهی کرد و گفت: ـ دخترم این‌همه وقت ما نتونستیم اون آشغالو پیداش کنیم، تو چه جوری می‌خوای پیداش کنی؟ گفتم: ـ به هرحال ما هم یه‌ چیزایی بلدیم بابا... نگران نباش! بعدش از جام بلند شدم. رفتم، کنار پنجره اتاقش ایستادم و خیره به روبرو گفتم: ـ دیگه برگشتم. کسی نمی‌تونه جای منو پیش پوریا بگیره، من این اجازه رو نمی‌دم. بابا هم از پشت سرم گفتم: ـ از دختر من، کمتر از اینم انتظار نمیره. گفتم: ـ بعد اینکه آرون رو پیدا کردم، زنشو می‌فرستم پیشش. دیگه حتی اگه پوریا بخواد هم نمی‌تونه پیداشون کنه. بابا گفت: ـ قبلش باید امانتی‌های منو ازش بگیریم. ـ نگران نباش بابا! درستش می‌کنم.
  18. پارت صد و پنجاه و هفتم بابا آهی کشید و گفت: ـ اون آرون حروم‌زاده رو یادته؟ کمی فکر کردم و گفتم: ـ همون‌که مدام دنبال پوریا بود؟ ـ آره، خودشه. ـ خب؟ ـ این دختره باوان، نامزدشه. بعد از اینکه اومد، همه کیسه‌های شمش و طلای منو بالا کشید و منو جلوی شریکام شرمنده کرد. پوریا دختره رو گروگان گرفت، تا بلکه جای آرون رو لو بده و بتونیم هر چه سریع‌تر پیداش کنیم، اما این دختره، خودش از همه جا بی‌خبر بوده و از کسی خبر نداشته... حتی نمی‌دونسته که آرون هم داشته اونو روی انگشتش می‌چرخونده و بازیش می‌داده. با تعجب به بابا نگاه کردم و گفتم: ـ وا بابا! مگه اولین بارتونه همچین آدمایی رو گروگان می‌گیرین؟ چرا هنوز زندست؟ تا الان صدتا از این مدل آدما که از چیزی خبر ندارن رو بابت کارهاتون گروگان گرفتین و بعدش هم کشتینشون! این دختره... بابا با کلافگی حرفم رو قطع کرد و گفت: ـ فکر کردی امتحان نکردم دخترم؟ هزارتا کار کردم، اما بالاخره از یه جایی، پوریا سر و کله‌ش پیداش شد و نجاتش داد. امکان نداشت! از کی تا حالا یه دختر اینقدر برای پوریا با اهمیت شده بود؟ مثل اینکه واقعا اوضاع وخیم بود که حتی بابا هم ترسید و ازم کمک خواست. با تته پته گفتم: ـ یعنی... یعنی پوریا... پوریا از این دختره خوشش اومده؟ بابا نگاهی کرد و چیزی نگفت. دوباره گفتم: ـ آخه پوریا، هیچ وقت بابت یه دختر خودش رو پیش تو خراب نمی‌کنه و جلوی تو واینمیسته، پوریا از بچگی خیلی غد و یه دنده بوده بابا.
  19. پارت صد و پنجاه و ششم با چشم‌غره بهش گفتم: ـ معلومه که نه. اومد کنارم، مثل من تکیه داد به ماشین و به حالت دست به سینه گفت: ـ ولی به نظر من که داری اشتباه می‌کنی. وقتی زمان بگذره، خودت متوجه میشی. نگاش کردم و گفتم: ـ اگه تو اشتباه کرده باشی، چی؟ ـ بعید می‌دونم باوان، من از بچگی ملیکا رو می‌شناسم. خیلی آدم شوخ طبعیه، مطمئن باش نظرت عوض میشه. یه هوفی کشیدم، دیگه چیزی نگفتم و رفتم بالا. اصلا حوصله مراسم تشریفاتی این خانوم رو نداشتم. ( ملیکا ) پدر رو محکم بغل کردم و گفتم: ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود بابا! بابا سرم رو بوسید و گفت: ـ منم همینطور جوجه! ببینم پروازت چطور بود؟ کیفم رو روی کاناپه پرت کردم، روش لم دادم و گفتم: ـ مثل همیشه، خسته و کسل کننده. بابا: ـ پوریا به موقع اومد دنبالت؟ گفتم: ـ اوهوم، منتها اون دختره هم همراهش بود. این کیه بابا؟ چه جوری سر و کله‌اش اینجا پیدا شده؟
  20. پارت صد و پنجاه و پنجم پوریا من رو بهش نشون داد و گفت: ـ ایشونم باوانه، چند وقتیه که با ما زندگی می‌کنه. ملیکا یه تای ابروش رو بالا داد و با تعجب به پوریا نگاه کرد. پرسید: ـ آشناته؟! پوریا هم خیلی مصمم فقط گفت: ـ آره. ملیکا برای اینکه جو رو عوض کنه، با سردی دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت: ـ خوشبختم، منم ملیکام. منم دقیقا عین خودش، باهاش احوالپرسی کردم و بعدش سریع گفت: ـ وای پوریا، سریع‌تر بریم ویلا. دلم خیلی برای اونجا و بابام تنگ شده! بعدش هم از کنارم رد شد و روی صندلی جلو نشست. خیلی دختر پررویی بود و واقعا از همون لحظه ورودش، حرکاتش بی‌نهایت رو مغزم بود؛ ولی مجبور بودم حرفی نزنم. توی ماشین یک‌سره از خاطرات دانشگاه و غربت، بدون اینکه لحظه‌ای ساکت بشه، برای پوریا تعریف می‌کرد و پوریا هم با دقت به حرف‌هاش گوش می‌داد. اصلا دلم نمی‌خواست اینقدر بهش بچسبه، ولی انگار هدف از اومدن این دختر همین بود. انگار اومده بود تا پوریا رو ازم دور کنه. پوریا هم که اصلا نمی‌ذاشت حرفی به این خانوم بزنم، خیلی بهش اعتماد داشت و می‌گفت که با پدرش خیلی متفاوته. وقتی به ویلا رسیدیم، مازیار به گرمی از دخترش استقبال کرد، اون رو توی آغوشش گرفت و با خودش برد بالا. پوریا با خنده رو به من گفت: ـ خب، نظرت عوض نشد؟
  21. پارت صد و پنجاه و چهارم پوریا پوزخندی زد و گفت: ـ اولین باره که می‌بینم اینجور ساکتی، چیزی شده؟ با بی‌میلی گفتم: ـ نه، خب این خانوم پرنسس کی قراره برسه؟ چند ساعت دیگه باید منتظرش باشیم؟ پوریا نگاهم کرد و گفت: ـ چرا اینقدر نسبت بهش گارد داری باوان؟ تو که نمی‌شناسیش. باور کن اون مثل پدرش نیست، خیلی دختر منطقیه. رفتار اجتماعیشم خیلی خوبه و من مطمئنم که می‌تونه دوست خوبی برات باشه. پوریا نسبت بهش حس خوبی داشت و این رو از چشم‌هاش می‌شد فهمید، اما انرژی آدم‌ها بهم دروغ نمی‌گفت و من مطمئن بودم که ازش خوشم نمیاد. جدای از اون، منم دلم نمی‌خواست پوریا به جز من، با هیچ دختر دیگه‌ای اینقدر صمیمی و مهربون برخورد کنه. مدام توی دلم به خودم می‌گفتم که شاید واقعا دختر خوبی باشه و مثل پدرش نباشه، شاید این‌بارم حق با پوریا باشه؛ اما بازم نمی‌تونستم دل خودم رو قانع کنم. بعد از یک ساعت و نیم منتظر بودن جلوی در فرودگاه، بالاخره یه دختر مو فرفری قهوه‌ای رنگ، با چشم‌های سبز دیدم که از دور با شادی داشت به سمت پوریا می‌اومد. چمدونش رو وسط راه ول کرد و با سرعت به سمت پوریا پرید و محکم بغلش کرد. پوریا هم متقابلاً همین کار رو انجام داد. دختر بانمکی بود اما طبق همون چیزی که گفتم، با اینکه دیدمش هم، بازم ازش خوشم نیومد. اینقدر به پوریا نگاه می‌کرد و چشم‌هاش برق می‌زد که دلم می‌خواست چشم‌هاش رو از کاسه دربیارم! پوریا رو بهش گفت: ـ دکترای وکالتت رو گرفتی بالاخره؟ خندید و گفت: ـ بالاخره موفق شدم پوریا. پوریا خندید و گفت: ـ آفرین، خیلی خوب شد که برگشتی. توی یک‌سری از کارای شرکت واقعا به حضور وکیل شرکتمون احتیاج داشتیم. تا کمر خم شد و با لحن شوخی گفت: ـ اختیار دارین سرورم! پوریا از لحنش خندید. به یک‌باره نگاهش به من افتاد که داشتم با یه لبخند مصنوعی بهشون نگاه می‌کنم.
  22. پارت صد و پنجاه و سوم بعدش رو به من گفت: ـ هنوزم از احساساتت می‌نویسی دیگه؟ گفتم: ـ آره، اوایل فکر می‌کردم خیلی مسخرست، اما واقعا باعث میشه آدم با احساساتی که بعضا توی دل خودش خفه کرده، راحت تر مواجه بشه. با لبخند گفت: ـ خوشحالم که به این نتیجه رسیدی، پس به نوشتن ادامه بده باوان، تا جلسه بعدی، بیشتر بابتش صحبت می‌کنیم. بلند شدم و باهاش دست دادم. از اتاقش بیرون رفتم. پوریا طبق معمول، بیرون منتظرم نشسته بود. با دیدن من، مثل همیشه پرسید: ـ چطور گذشت؟ گفتم: ـ امروزم یکم دیگه حرف زدم و سبک‌تر شدم. لبخندی بهم زد و گفت: ـ خداروشکر. داشتیم می‌رفتیم پایین که تلفنش زنگ خورد و از اون روز، دوباره زندگیم دچار تلاطم و شک شد. از حرف‌هاش چیز زیادی نفهمیدم، اما چندبار اسم ملیکا رو شنیدم. با اینکه ندیده بودمش، اما حتی از اسمش هم انرژی خوبی دریافت نمی‌کردم و حس خوبی بهش نداشتم. وقتی پوریا قطع کرد، رو بهش گفتم: ـ چی شده پوریا؟ کی بود؟ پوریا گفت: ـ دخترِ عمو مازیار برگشته و الان فرودگاهه، باید بریم دنبالش! به یک‌باره تمام انرژیم ریخت و همین هم باعث شد که برخلاف همیشه، توی کل مسیر ساکت باشم.
  23. پارت صد و پنجاه و دوم آرزو دست از نوشتن توی دفترش کشید و از پشت عینکش، نگاهی بهم انداخت و گفت: ـ ولی چی؟ با ناراحتی گفتم: ـ ولی این فقط احساسات منه؛ یعنی اصلا از حس پوریا به خودم مطمئن نیستم. وقتی حرف از احساسم میشه، حس میکنم چشماشو می‌دزده، یا سعی می‌کنه از بحث‌ فرار کنه. آرزو گفت: ـ شاید برای اونم سخت باشه باوان، با این دید به این قضیه نگاه کردی؟ یکم فکر کردم و چیزی نگفتم. آرزو گفت: ـ پوریا آدم خیلی سختیه باوان. از نوجونی می‌شناسمش... به ندرت درِ قلبشو برای کسی باز می‌کنه. اگه برای تو این کار و کرده و حتی یکمم که شده، از رفتار حس کردی که برات ارزش قائله، به هیچ عنوان به احساساتش شک نکن! برای اونم مطمئنا این احساسات خیلی جدیده و تازه داره باهاش مواجه میشه. هر وقت که بتونه به خودش اعتراف کنه، مطمئن باش که به تو هم اعتراف می‌کنه. با ذوق گفتم: ـ به نظر شما هم اون... اون عاشقمه؟! آرزو گفت: ـ من نمی‌تونم راجع به احساسات یه آدم دیگه اینجا صحبت کنم و بهت امیدواری بدم باوان، اما اینو می‌تونم بهت بگم که رفتارهای پوریا رو نسبت به تو فقط یه رفتار دوستانه نمی‌بینم؛ چون تا به حال ندیدم پوریا نسبت به دختری، اینقدر احساس مسئولیت کنه. حرف‌های آرزوف دلم رو خوش کرده بود و انگار به همین چند کلمه احتیاج داشتم تا امیدواری درونم رو بیشتر کنم. گفتم: ـ به نظرت من باید چی کار کنم تا متوجه حسش بشم؟ آرزو گفت: ـ اونو تو گذر زمان باید بفهمیم عزیزم، صبور باش!
  24. پارت صد و پنجاه و یکم چشمی گفت و بعدش گوشی رو قطع کرد. خب، خداروشکر که این موضوعم به خوبی بسته میشه. من به هوش دخترم ایمان دارم و می‌دونم که تهش پوریا رو دوباره به مسیر خودمون برمی‌گردونه. دیگه نباید با اون دختره یکی به دو کنم، چون این قضیه باعث میشه پوریا نسبت بهم لجبازی کنه و ازم دورتر بشه. به هیچ عنوان نمی‌تونم پوریا رو از دست بدم! ( یک ماه و نیم بعد ) ( باوان ) امروز چهارمین جلسه‌ام با آرزو جون بود و خدایی از وقتی که می‌اومدم پیشش، خیلی سبک‌تر شده بودم. با احساساتم، بدون ترس مواجه می‌شدم و به جای پاک کردن صورت مسئله، ترجیح می‌دادم که حلشون کنم. توی این مدت هم پوریا چشم ازم برنداشت و هرجا که می‌رفت، من رو هم با خودش می‌برد، اصلا نمی‌ذاشت توی خونه تنها باشم. من هم از این وضعیت واقعا راضی بودم. آرزو ازم پرسید: ـ خب باوان جون، می‌بینم که این‌روزا خیلی خوشحال‌تری. با لبخند، دستم رو زیر چونه‌ام گذاشتم و این‌بار بدون فرار کردن، صادقانه اعتراف کردم: ـ فقط یه دلیل داره آرزو جون... پوریا! آرزو خندید و گفت: ـ پس پوریا کاری کرده که حال دلت حسابی خوب بشه، آره؟ گفتم: ـ خیلی! می‌دونی، من این روزا مدام دارم به این فکر می‌کنم که شاید زمانی که با آرون بودم، فقط فکر می‌کردم دوسش دارم و می‌خواستم به خودم بقبولونم که اونم دوستم داره، هیچ وقت نخواستم کم و کاستیشو ببینم؛ اما وقتی پوریا رو دیدم... لبخندم عمیق‌تر شد و ادامه دادم: - وقتی توجه و نگاهش رو دیدم، نفهمیدم چه جوری، ولی واقعا عاشقش شدم! می‌دونم این آدم، مافیاست و هزارتا خلاف ازش سر زده، اما نمی‌تونم دوسش نداشته باشم. توی تمام لحظات سخت، اون کنارم بوده ولی... ولی...
  25. پارت صد و پنجاهم گفتم: ـ سریع‌تر درس و مشقت رو تموم کن و برگرد پیش بابا که خیلی بهت احتیاج دارم. یکم مکث کرد و گفت: ـ نمی‌تونم بابا! می‌دونستم برای چی میگه نه و برای همین گفتم: ـ دخترم همین اول کاری نگو نمی‌تونم. مطمئنم که اگه حرفای منو بشنوی، زودتر از اینا دلت می‌خواد برگردی. ـ بابا خودت می‌دونی که وقتی پوریا رو می‌بینم، تمام تمرکزم به‌هم می‌ریزه. تو هم که آخرین بار بهم گفتی دیگه حق ندارم راجع بهش یه کلمه هم حرف... می‌دونستم ادامه جملش چیه؛ بنابراین، حرفش رو قطع کردم و گفتم: ـ اگه بهت بگم از حرفی که زدم، پشیمونم چی؟ سکوت کرد و تا چند ثانیه، هیچ چیزی نگفت. خندیدم و گفتم: ـ چی شد پس؟! با تعجب گفت: ـ امکان نداره. شما هیچ وقت از حرفی که می‌زنین، پشیمون نمی‌شین. ـ اما الان پشیمونم ملیکا. قضیش هم خیلی مفصله، باید برگردی ایران تا سر فرصت باهات صحبت کنم. فقط اینو بدون که من نه تنها مخالف ارتباطت با پوریا نیستم، بلکه می‌تونم... یعنی می‌تونی تو این زمینه روی کمک من هم حساب باز کنی. خندید و گفت: ـ وای بابا! اگه تا صد سال فکر می‌کردم، هیچ وقت به ذهنم نمی‌رسید که تو بخوای تو این زمینه‌ها بهم کمک کنی. واقعا کنجکاوم بدونم چی شده که آقا مازیار بزرگ، دست به دامن دخترش شده. ـ خیلی خب حالا! کاری نکن نظرم عوض شه، زودتر برگرد ملیکا!
×
×
  • اضافه کردن...