-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت اول ـ بابا من دارم میرم. بابا که داشت کفشهاش رو تمیز میکرد، گفت: ـ به سلامت پسرم. مثل همیشه، به طرف مکتبخونه به راه افتادم. تو مسیر بعضی از دوستها و همسایهها رو میدیدم؛ از روی ادب، با همشون سلام و علیک میکردم. گوشه ذهنم، حرف سمیرا خانوم( نامادریم) بود که همش بهم میگفت موقع برگشتن از مکتبخونه، نون بگیرم؛ چون شب دوستهای بابام خونه بودن و میخواست برای شام، آبگوشت بار بذاره. زن بدی نبود اما یکم زیادی توی هر چیزی وسواس داشت. تا الان که بدی ازش ندیده بودم، اما به هیچ عنوان نمیتونست جای مادر خودم رو توی قلبم بگیره. مادری که به جز عکسش، هیچوقت ندیده بودمش اما همیشه گوشه قلبم، مهرش رو احساس میکردم. یه عکس سه در چهار کوچیک ازش داشتم که هر وقت ناراحت میشدم، به اون عکس نگاه میکردم و تمام غصه هام یادم میرفت. پنج شنبهها حتی اگه سرم هم شلوغ بود، باز هم باید یه وقتی برای خودم جدا میکردم تا برم سرخاکش رو بشورم و باهاش از روزهام حرف بزنم. بعد از حرف زدن باهاش، واقعا احساس سبکی میکردم. بعضی اوقات هم پدر همراهیم میکرد، اما مدام بهم گوشزد میکرد که پیش سمیرا خانوم حرفی نزنم، تا یه موقع دلخوری توی خونه پیش نیاد و بینشون اوقات تلخی نشه. من هم از اونجایی که دنبال دردسر نبودم، چیزی نمیگفتم. تقریبا رسیده بودم دم در مکتب خونه که باز هم دیدمش. دختری که تقریبا یک هفته پیش، به کلاس ما اومده بود. همیشه وقتی که داشت کفشهاش رو درمیآورد، من میرسیدم دم در مکتبخونه. مثل همیشه نقابش رو داد بالای سرش و با لبخند رو بهم گفت: ـ سلام. من هم مثل همیشه، هول کردم! سه ساعت طول میکشید تا عقلم سرجاش بیاد که بخوام جواب سلامش رو بدم. نمیتونستم نگاه ازش بردارم؛ چشمهای سرمه کشیده و لبخند زیباش، واقعا ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود.- 111 پاسخ
-
- 6
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های تکمیل شده
بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: طالب و زهره نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه ویراستار: هانیه پروین و سارا حسنپور خلاصه: در روزگاران قدیم در شهر آمل، طالب و زهره در یک نگاه عاشق هم شدند و تلاش کردند تا برای هم باشند؛ اما دست روزگار برای آنها، داستانهایی رقم زد... مقدمه: نمیتوان از تو گذشت، به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست، بگذار تو را ببینم، تا آخرین لحظه، تا آخرین حد نفسهایم. نمیگویم که مرا تنها نگذار، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم. نمیگویم همیشه بمان! تا زمانی که هستی؛ من نیز میمانم. اگر روزی بروی، دنیا را زیر پا میگذارم. نمیگویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آن گاه که تو همان قلبمی… قلبی که تنها تپشهایش برای تو است. زنده ماندن من، به شرط تپشهای این قلب نیست، به عشق بودن تو است. چشمهایم از این انتظار خسته نمیشود. میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار... تا تو بیایی. تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم.- 111 پاسخ
-
- 9
-
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت آخر رسیدیم مزرعه و همونطور که ماشین و پارک میکردم گفتم: ـ خب باوان خانوم، دوست داری ماه عسل کجا بریم؟ باوان چشماشو ریز کرد و یکم فکر کرد و گفت: ـ میشه بریم رامسر؟ دلم برای آب و هوای اونجا خیلی تنگ شده! و اینکه دوست دارم شمالو کنار تو تجربه کنم. بهش کمک کردم تا کمربندش رو باز کنه و گفتم: ـ حتما عزیزدلم! همینطور که پیاده میشدیم، عفت خانوم اسپند دودکنان و شاهین هم آهنگ (بادا بادا مبارک باد) و با گوشیش پلی کرد و به حالت رقص، سمتمون اومدن و من و باوان اینبار برای همیشه دست در دست هم به سمت زندگی پر از عشق، قدم برداشتیم. « قبل از اینکه همه چیز درست بشه، حسابی به هم میریزه و طوفانی میشه تا پازلها سرجای درست خود قرار بگیرند. مقاومت نکن و به چینش خدا اعتماد کن!» پایان 1404/11/17 -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و پنجاه و یکم بازوی سمت راستم و محکم بغل کرد و گفت: ـ هیچوقت فکرشو نمیکردم دیوونهوار عاشق و دلباختهی گروگانگیرم بشم! خندیدم و گفتم: ـ آره، زندگی واقعا عجیبه! منم هیچوقت فکر نمیکردم که عشق بهم جسارت اینو بده، زندگی که باهاش بزرگ شدم و در عرض چند ثانیه بذارمش کنار. باوان نفس عمیقی کشید و گفت: ـ خداروشکر که تهش ما برای همدیگه شدیم و خوشحالم که توی اون ویلا محکوم به عشق تو شدم. سرشو بوسیدم و گفتم: ـ منم همینطور زیباترین دختر دنیا. باوان گفت: ـ فردا بریم پیش آرزو جون، میخوام رو در رو این خبر خوب و بهش بدم! بهش نگاه کردم و گفتم: ـ تو جلسات درمانی راجب من حرف میزدین؟ خندهای شیطونی کرد که دلم براش ضعف رفت و گفت: ـ این یک ماه آخر که عاشقت شدم، آره. ته دلم کلی خوشحال شدم، پس زندگی با عشق اینقدر قشنگ بود و واقعا معنای زندگی میداد. چیزی که همیشه توی زندگیم کم بود و آرزوش رو داشتم! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و پنجاهم پوزخندی زدم و گفتم: ـ چیشد؟ زبونت بند اومد؟! عمو بعدش به باوان اشاره کرد و گفت: ـ یعنی تو به خاطر یه دختر... حرفش و قطع کردم و دست باوان محکم گرفتم و رو بهش گفتم: ـ من بهخاطر این دختر، همه کار میکنم، برام از هر چیزی تو این دنیا با ارزشتره. عمو که خون خونش رو میخورد گفت: ـ چی میخوای که دهنتو بسته نگهداری؟! گفتم: ـ پاتونو از زندگیه من میکشید بیرون! دیگه نه میخوام اسمتونو بشنوم و نه قیافتونو ببینم، کار من با اسلحه و زورگویی دیگه تموم شده. بعدش روبه باوان گفتم: ـ بریم عزیزم. رفتیم سمت ماشین و نشستیم و برای همیشه اون ویلا و آدمای خائن داخلش رو ترک کردم و به سمت زندگی پر از عشق راه افتادم. باوان داخل ماشین با چشمای پُر شده از ذوق بهم نگاه میکرد و با خنده پرسیدم: ـ چرا اینجوری نگام میکنی دختر؟ -
# سی و یکمین متن نیمه شب تو کاری کردی که خودم را مستحق دوست داشتن ندانم، و این بیرحمانهترین کاری است که میتوان در حق کسی کرد. 12:12 هفدهم بهمن
-
#سیامین متن نیمهشب هر وقت بابت موضوعی، مضطرب شدین به آرومی، به خودتون یادآوری کنین که همه چیز همون جوری که قرار بوده، رخ میده و هیچ چیز تصادفی نیست! و نمیتونستین حتی سر سوزنی، تغییرش بدین! فقط میتونستین ازش درس بگیرین. همه ما دقیقا همون جایی قرار داریم که باید باشیم و مشغول انجام کاری هستیم که باید باشیم. این دید باعث میشه فشار قضاوت از نگاه خودتون به خودتون، از بین بره و دیگه خودتون و سرزنش نکنید. 11:11 هفدهم بهمن
-
# بیست و نهمین متن نیمهشب دیگه واسه آرزوهام اصرار نمیکنم... چون وقتی خدا برآوردشون کرد، دیدم اون چیزی نبوده که میخواستم... و آرزوم فقط از دور...خیلی خیلی دور...قشنگ بوده. از من به شما نصیحت: بسپارین به خودش تا براتون بچینه! 22:22 شانزدهم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و چهل و نهم برگشتم و نگاش کردم، رفتم مقابلش وایستادم و بدون هیچ حرفی، اسلحه رو گرفتم مقابلش، باوان و ملیکا جفتشون با جیغ داشتن میاومدن سمتم و قبل از اینکه محافظا بهم برسن، تفنگ رو انداختم پیش پاش. همه از این حرکت جا خوردن! بدون هیچ احساسی، توی چشماش زل زدم و گفتم: ـ برای من تا همین جا بود آقا مازیار! دیگه نیستم. داشتم میرفتم سمت باوان که بازوم رو گرفت و گفت: ـ به همین راحتیه؟! پوزخندی زدم و گفتم: ـ دقیقا! فکر نکنم مخالفتی داشته باشی! عمو با عصبانیت گفت: ـ پوریا میدونی اگه بخوام، میتونم جلوی چشمت داغ این دخترو به دلت بذارم. مصمم برگشتم نگاش کردم و گفتم: ـ تو این کارو نمیکنی! عمو یه تای ابروش رو بالا داد و با تعجب بهم نگاه کرد، باوان آروم از پشت سر بهم نزدیک میشد، متوجه بودم که چقدر از این حرف عمو ترسیده، ولی میدونستم بعد این حرفم، عمو از ناچاریش هم شده باشه، کاری نمیکنه. از توی جیبم، گوشیم رو درآوردم و عکس پاشیده شده جسد آرون رو بهش نشون دادم، پشت بندش گفتم: ـ بهنظرت اگه شرکای خارجیت، بفهمن که تو اون دزد رو پیدا کردی و بدون اینکه سکه و شمشها رو ازش بگیری، بخشیدیش و اضافهتر بهش پول دادی تا بخواد یه دختر بیگناه و رو بدزده، با تو یا حتی با دخترت چی کار میکنن؟ عمو که حرفم رو شنید، زرد شد. آب دهنش رو قورت داد. چون میدونستم رگ خواب شرکاش دست منه، بهخاطر حرف من، اونا بهش مهلت داده بودن و کله گنده مافیا هم بودن و عمو ازشون خیلی حساب میبرد. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و چهل و هشتم باوان دستام رو گرفت تا آروم باشم اما من وقتی به کاری که باهام کرد فکر میکردم، اصلا نمیتونستم آروم باشم! با عصبانیت گفتم: ـ تو چه جوری؟ با چه جرئتی پست سر من کار انجام دادی ملیکا؟ اونم با دختری که میدونستی برام مهم و با ارزشه! ملیکا همین جور که دستش روی یه طرف صورتش بود، از روی زمین بلند شد و با گریه رو بهم گفت: ـ پوریا من دوستت داشتم، هنوزم دارم! نمیخوام تو رو از دست بدم! نگاش کردم و گفتم: ـ تو همبازی بچگیای من بودی، تنها همراز و رفیق من که همیشه باهاش درد و دل میکردم و کنارم بود. منم دوستت داشتم، عین یه دوست و یه خواهر! اما تو چیکار کردی؟ تو میدونستی که من هیچوقت خیانت رو نمیبخشم ملیکا! با گریه و عصبانیت فریاد زد: ـ من تو رو هیچوقت به عنوان برادر دوست نداشتم پوریا! نتونستم طاقت بیارم که از اینجا رفتم. میفهمی؟ اما وقتی پدر گفت که این دختره قراره تو رو از ما بگیره، وقتی به نبودنت فکر کردم، نتونستم طاقت بیارم و برگشتم. ـ مگه دوست داشتن زوریه ملیکا؟ من هیچوقت بهت امید ندادم. چه باوان تو زندگی من بود و چه نبود، تو برای من جایگاه یه رفیقو داشتی. اما با این کارت، همه چیزو خراب کردی! دیگه حتی نمیخوام... یهو عمو از پشت سرم با صدای بلندتری گفت: ـ فکر کردی اینجا صاحاب نداره، صداتو انداختی تو گلوت پوریا؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و چهل و هفتم شاهین و عفت خانوم پیاده شدن و منم یه راست رفتم تا ویلا. وقتی دم در پارک کردم، از توی داشبورد ماشین، اسلحه رو برداشتم که باوان پرسید: ـ پوریا احتیاجی به این هست؟! گفتم: ـ کار از محکم کاری عیب نمیکنه! همینجور که داشت از ماشین پیاده میشد رو بهش گفتم: ـ به خودت فشار نیار! بذار کمکت کنم. رفتم سمتش و زیر بازوش و گرفتم و گفتم: ـ بهنظرت تا الان فهمیدن؟ گفتم: ـ با توجه به اینکه ملیکا ششصد بار به گوشیم زنگ زد، به احتمال نود درصد آره. باوان دستشو محکم گذاشت تو دستم و اینبار منم بدون ترس و شجاعت، دستشو گرفتم و وارد حیاط ویلا شدیم، با صدای بلند فریاد زدم: ـ مازیار خان...ملیکا...بیاین بیرون! نگهبانا مردد بودن که بیان و جلوم وایستن! بهرحال هنوزم ازم حساب میبردن! ملیکا سریع در و باز کرد و با دیدن دست منو باوان، رنگ از رخسارش پرید...به حالت پشیمونی و بغض کرده داشت میومد سمتم و همزمان میگفت: ـ پوریا...باور کن من... طاقت نیوردم و یدونه خوابوندم تو گوشش! پخش زمین شد. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و چهل و ششم با اینکه از چهرش میشد خوند که استرس داره ولی با این حرف من دلگرم شد، شاهین گفت: ـ داداش منو عفت خانوم و سر این خیابون پیاده من که با هم بریم خونه جدید و یکم سر و سامون بدیم تا شما بیاین. همه با هم خندیدیم و گفتم: ـ عفت خانوم واسه امشب میخوای چی درست کنی؟ عفت خانوم با خوشحالی گفت: ـ هر چی عروس و داماد بخوان، براشون درست میکنم. به باوان نگاه کردم و گفتم: ـ هرچی که زنم بگه، من همون و میگم. باوان بهم نگاهی شیطنت آمیزی کرد که خندیدم و گفتم: ـ خب مثل اینکه چیزی که عروس خانوم میخواد و فقط آقای داماد میتونه درست کنه! عفت خانوم با تعجب نگام کرد که گفتم: ـ البته که شما استادی عفت خانوم ولی عروس خانوم عاشق کباب و جیگر دنبهاس! عفت خانوم خندید و گفت: ـ جدی؟! سرمو به نشونه تایید تکون دادم که باوان گفت: ـ یبارم خانوما راحت بشینن، آقایون غذا درست کنن. مگه نه عفت خانوم؟! عفت خانوم گفت: ـ حق با توئه مادر! ببینم آقا پوریا امشب برامون چیکار میکنه! شاهین گفت: ـ پوریا تو کار منقل و کباب حرفهایه! گفتم: ـ خب پس لفتش ندین! برین و منتظر ما باشید تا بیایم. -
#بیست و هشتمین متن نیمه شب میدونی چرا اتفاقات ناخوشایند با آدمای مختلف مدام برات تکرار میشه؟ چون هنوز یاد نگرفتی از اون اتفاق، خودتو پیدا کنی! و تا زمانی که این موضوع رو نفهمی، طبیعت هر دفعه، این اتفاق و برات تکرار میکنه. 14:14 شانزدهم بهمن
-
#بیست و هفتمین متن نیمه شب من از بچگی تا الان اون قسمتی که سالیوان از بو خداحافظی میکنه و بغلش میکنه و بعدش میره رو میبینم، بغضی میشم و گریهام میگیره... همش به این فکر میکنم که لحظات خوب با آدمای دوست داشتنی چرا اینقدر زود تموم میشه! 13:13 شانزدهم بهمن
-
# بیست و ششمین متن نیمهشب جالبه که میگن آدمایی که زود عصبانی میشن، زود پشیمون میشن از حرفاشون... اما من همیشه از این پشیمون میشم که چرا بیشتر از این حرفامو تو صورت طرف نکوبیدم و خودمو خالی نکردم؟! 22:22 پانزدهم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و چهل و پنجم زد رو دستم و گفت: ـ نخیرم، اونا جزو حریم خصوصیه منه! نباید بخونیش... با لبخند شیطونی نگاش کردم و گفتم: ـ اتفاقا خیلی خوشم میاد تو نوشتههات اینجور قربون صدقم میری! با چشم غره نگام کرد و گفت: ـ خیلی بدی! خندیدم و گفتم: ـ به شرطی بقیشو نمیخونم که از این به بعد عین همونا رو همیشه بهم بگی! اونم با خنده من خندید و گفت: ـ باشه! اون شب باوان توی بخش کلا تحت نظر بود و منو عفت خانوم چشم ازش برنمیداشتیم... دکترش گفته بود که اگه تا فردا براش مشکلی پیش نیاد، میتونه مرخص بشه...و فردا روزی بود که قرار بود دست عشقم و بگیرم و برای همیشه با اون آدمای خائن و اون ویلا خداحافظی کنم. *** دست باوان و گرفتم و گفتم: ـ باز که دستات یخ کرده! باوان نگام کرد و گفت: ـ ازشون میترسم پوریا! یکم استرس دارم. مصمم نگاش کردم و گفتم: ـ به من اعتماد کن عزیزم! هیچ اتفاقی نمیفته! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و چهل و چهارم همین لحظه تقهایی به در خورد و پرستار وارد شد و گفت: ـ ببخشید وقت پانسمانه! بلند شدم و گفتم: ـ خودم براش عوض میکنم. از دست پرستار گرفتم و رفت از اونجا بیرون. رفتم کنار تخت نشستم و پیراهنش و دادم بالا تا باندش و باز کنم که پرسید: ـ پوریا، آرون... سریع گفتم: ـ نگران نباش عزیزم! دیگه نمیتونه بهمون آسیبی برسونه! به سزای عملش رسید. با ترس نگام کرد و گفت: ـ پوریا ملیکا آرون و... نگاش کردم و گفتم: ـ همهچیزو میدونم عزیز دلم...اونا هم نمیتونن کاری از پیش ببرند. یه مدرک بزرگ تو دستمه... عمو برای اینکه گیر نیفته، کاری نمیکنه. گفت: ـ خب تو بگو، چجوری اونجا پیدام کردی؟؟ لبخندی زدم و گفتم: ـ از صدقه سریه دفترچه روزمرت! نیم خیز شد و گفت: ـ همشو خوندی! گفتم: ـ دختر یجا بشین! زخمت درد میگیره! نه همش وقت نکردم ولی میخونمش حتما. -
سلام بچها من این چیزی که الان دارم اینجا مینویسم و توی بیست و پنجمین پارت دلنوشتم هم نوشتم و واقعا بعد مدتها فکر کردن، هنوز به نتیجهایی نرسیدم...شما بچههای نویسنده راجبش چه فکری میکنین؟؟ ( من هنوزم نمیدونم چجوری دلم آروم میشد؟! اگه خدا آرزومو برآورده نمیکرد، مطمئنم تا سالیان سال و تا زمانی که زنده بودم، حسرت این آرزو توی دلم میموند... و وقتی خدا با اصرار من، آرزومو برآورده کرد، زخمی رو تجربه کردم که با خودم گفتم که ای کاش تجربش نمیکردم!! چون جای زخمها با گذشت زمان شاید کمرنگ بشه اما ردش همیشه میمونه و درد میکنه. و هنوز نفهمیدم پس چجوری دلم باید آروم میشد!؟ چون هر دو گزینه یجوری بد بود...حسرت به دل مونده آرزویی که خیلی دوست داری و تجربه زخم برآورده شدن اون آرزو...) شما باشین، کدوم گزینه رو انتخاب میکنین؟ بنظرتون کدومش دردش برای دل و عقل کمتره؟
- 6 پاسخ
-
- 4
-
-
#بیست و پنجمین متن نیمهشب راستش و بخواین، من هنوزم نمیدونم چجوری دلم آروم میشد؟! اگه خدا آرزومو برآورده نمیکرد، مطمئنم تا سالیان سال و تا زمانی که زنده بودم، حسرت این آرزو توی دلم میموند... و وقتی خدا با اصرار من، آرزومو برآورده کرد، زخمی رو تجربه کردم که با خودم گفتم که ای کاش تجربش نمیکردم!! چون جای زخمها با گذشت زمان شاید کمرنگ بشه اما ردش همیشه میمونه و درد میکنه. و هنوز نفهمیدم پس چجوری دلم باید آروم میشد!؟ چون هر دو گزینه یجوری بد بود...حسرت به دل مونده آرزویی که خیلی دوست داری و تجربه زخم برآورده شدن اون آرزو... 12:12 پانزدهم بهمن.
-
#بیست و چهارمین متن نیمهشب فقط خواستم بهت بگم منی که تنها بودم و تنهاتر کردی. وقتی اِسمتو میارن، ساکت میشم! اگه اسم منو پیش تو بیارن، میری تو لاکت... منو دیگه حتی تو خوابت هم نمیبینی... بعد من هیچی، خوشحالت نمیکنه! حالا نوبت توئه که از اینجا به بعد برام گریه کنی. 11:11 پانزدهم بهمن
-
#بیست و سومین متن نیمهشب تهش هممون میرسیم به حرف تتلو که گفت: ـ بچگی کردم؛ نباید میفهمیدی دوستت دارم، بچگی کردم! 10:10 پانزدهم بهمن
-
# بیست و دومین متن نیمهشب چقدر رویا رو دوست دارم... تنها جاییه که هر چیزی میخوایم، صرف نظر از خوب بودن یا بد بودن، اتفاق میفته و واقعیه! اونجا از صمیم قلب خوشحالی چون کنار کسایی هستی که دوستت دارن...زندگی داری که همیشه دوست داشتی...کار مورد علاقت و داری! شاید باورتون نشه ولی حتی نوشتن راجب رویا، باعث میشه احساس ذوق و شادی کنم 21:21 چهاردهم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و چهل و سوم از حالتش خندم گرفت و گفت: ـ آروم باش دختر! الان بخیههات باز میشه... گفت: ـ آخه نمیدونم گوشام درست شنیدن یا نه؟! پوریا... پوکرفیسترین پوریا به من میخواست بگه دوستم داره؟! چشمام و ریز کردم و نگاش کردم و گفتم: ـ دستت درد نکنه! الان پوکرفیس هم شدم؟! خندید و با عشق نگاش کردم و گفتم: ـ من میمیرم برای این خندهها... از این به بعد حتی یه لحظه هم تنهات نمیذارم جیگر گوشهی من. با ذوق نگام کرد و گفت: ـ چقدر جملاتی که میگی قشنگه! خندیدم و گفتم: ـ از کنار تو بودن اینارو یاد گرفتم... کسی که باعث شد من حصار دور قلبم و بشکنم و عشق و باور کنم تو بودی باوان! گفت: ـ یعنی الان برای همیشه کنار همیم پوریا؟؟! گفتم: ـ برای همیشه! من، تو، عفت خانوم... یه خونه نقلی خوشگل سمت همون مزرعهایی که یبار رفتیم گرفتم. بعد از مرخص شدنت، هممون میریم اونجا. گفت: ـ سمت خونه حاج بابا؟؟ تاب و... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ آره همه چی داره! عین بچهها ذوق میکرد و من برای ذوقش جون میدادم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و چهل و دوم دو ساعت منو عفت خانوم بالای سرش منتظر موندیم تا بالاخره چشماشو باز کرد، عفت خانوم پیشونیشو بوسید و گفت: ـ خدا رو صد هزار مرتبه شکر دخترم! خدا دوباره تو رو به ما بخشید. باوان که مشخص بود کاملا تو حالت نیمه بیهوشیه گفت: ـ پور... پوریا... من... سریعا بلند شدم و دستش و محکم گرفتم توی دستم و گفتم: ـ اینجام عزیزدلم! لبخندی زد و گفت: ـ اینبارم جونمو نجات دادی! گفتم: ـ نه، اینبار تو جون منو نجات دادی! چقدر خوشحالم که دوباره چشماتو باز کردی. همین لحظه عفت خانوم از جاش بلند شد و گفت: ـ من بیرون میشینم بچهها...باز بهت سر میزنم عزیزم. باوان کمی توی جاش، جابهجا شد و گفت: ـ ممنونم، عفت خانوم! بعد اینکه عفت خانوم رفتم بیرون... باوان شروع به خندیدن کرد و گفتم: ـ چرا میخندی؟! گفت: ـ آخه گفتن این جملات از تو یکم بعیده! تعجب کردم راستش... دستش و بوسیدم و گفتم: ـ تا خواستم بهت بگم دوستت دارم، چشماتو بستی و جون به لبم کردی دختر! نیمخیز شد و گفت: ـ چی! چی گفتی؟! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و چهل و دوم شاهین گفت: ـ داداش چیزایی که میگی خیلی قشنگه اما یه چیز و فراموش کردی! بعد یکم مکث گفت: ـ آقا مازیار! یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: ـ میدونم باهاشون چیکار کنم! نگران نباش، دیگه نمیذارم به من کسایی که دوستشون دارم، نزدیک بشن. شاهین پرسید: ـ راستی اون... اون پسره آرون... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ شلیک کردم بهش! شاهین گفت: ـ زودتر از اینا حقش بود که بمیره! پسرهی احمق. رو به شاهین گفتم: ـ من شارژ گوشیم تموم شده، بیزحمت یه پاور بانک برام بیار. ـ باشه داداش! ـ و اینکه اون آشغال و یهجای دور دفنش کن و قبل دفن کردن، با گوشیت چندتا عکس ازش بگیر. شاهین سرشو تکون داد و رفت تو ماشین تا پاور و بیاره و منم رفتم تو بخش و منتظر شدم تا باوانم و بیارن. خبر نداشت ولی تو همون مزرعه دوست داشتنی که یبار با همدیگه رفته بودیم، یه خونه خریدم به این امید اینکه شاید یه روز با همدیگه بریم اونجا زندگیمونو از نو شروع کنیم و قسمت واسه این روزا بوده. بعد اینکه دفتر زندگیم و با مازیار و دخترش بستم، واسه همیشه میرم سراغ قلب و زندگی خودم.