رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,022
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت سی و ششم نشستم و مهلا شالشو گذاشت پشت گوشش و گفت: ـ خب غزل جون ببین، من دیشب با صاحب رستوران میرمهنا صحبت کردم. اونجا مشتریاش زیاده و سمت ساحل مرجان هم هست که لوکیشنش عالیه برای عکاسی. بیست متر مونده به رستوران میتونین تمتونو درست کنین، حتی منم میام کمکتون... لبخندی از روی رضایت زدم و گفتم: ـ دستتون درد نکنه واقعا نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم خانومه؟ مهلا لبخندی زد و گفت: ـ راحت باش، مهلا بعد چهارتامون خندیدیم. آقای پناهی گفت: ـ این دختر برونگرا ترین آدمیه که توی زندگیت دیدی مهلا با اخم به داییش نگاه کرد و گفت: ـ ااا...دایی!! بزار بچها خودشون منو بشناسن آقای پناهی دستشو به حالت تسلیم برد بالا و بلند شد و گفت: ـ پس بقیه موضوعات هم خودت توضیح بده...منم به کارم برسم. و با عجله با هممون خداحافظی کرد. مهلا ادامه داد و گفت: ـ خب کجا بودیم؟ آه. الانم رفتیم اونجا، من طرز استفاده از دوربین و بهتون میگم و یه موضوع آخر اینکه یه پیج برای عکاسی تو جزیره باید بزنین که ریتینگ کارتون بره بالا و مردم که میان اینجا بیشتر شما رو بشناسن، بهتره آیدیش عکاسی ساحل مرجان باشه. منو مهسان جفتمون سرمونو تکون دادیم که مهلا از کنار مبل یه ساک بزرگ و داد دستم و گفت: ـ اینم دوربین شما. با تشکر ازش گرفتم و گفتم: ـ فقط قبل از اینکه بریم من یه چیز بپرسم گفت: ـ آره حتما. ـ برای اجاره و درصدی کار چیزی نگفتی. دختره با خنده گفت: ـ خب حالا غزل اینقدر سخت نگیر. بزار مشتریات زیاد بشه، با منم حساب میکنی، نترس در نمی‌رم. منو مهسان جفتمون خندیدیم و مهسان گفت: ـ خب پس میتونیم بریم شروع کنیم. مهلا: ـ آره حتما. فقط من برم سوییچ ماشینمو از رسپشن بگیرم، میام.
  2. پارت سی و پنجم که یهو با صدای سلام یه نفر از پشتم مواجه شدم. برگشتم سمتش، پیمان بود. اینجا چیکار می‌کرد؟ مغزم قفل شده بود تا دیدمش دوباره قلبم تند تند میزد اما انگار یه نفر حرفای کوهیار و مثل میخ تو سرم میکوبید. لباس مشکی و شلوار مشکی پاش بود و خواستنی ترش کرده بود . با لبخند عمیق نگام کرد و گفت: ـ حالت خوبه غزال خوشگله؟ داشت دستش و میبرد سمت صورتم که یه قدم رفتم عقب و نگاهمو ازش گرفتم. پیمان متعجب از این حرکتم رو به مهسان با خنده گفت: ـ ببینم این ریزه میزه دیشب نخوابید؟ مهسان با لبخند مرموزانه گفت: ـ نمیدونم خیلی دیر وقت اومد. من برم داخل، آقای پناهی منتظرمونه... پیمان که از این حرکات ما مشخص بود که هم گیج شده و هم کلافه، دوباره اومد سمتم و گفت: ـ غزل بگو چیشده؟؟ با من حرف بزن لطفا، کسی اذیتت کرده؟ از این سوال احمقانش حرصم دراومده بود، خدایا آدما چجوری یهو اینقدر پررو می‌شن!!؛گفتم: ـ آره یه نفر که اصلا فکرشم نمیکردم اذیتم کرده، اونم خیلی بد اذیتم کرده. با نگاهی پر از سوال بهم نگاه کرد. چشم غره‌ای بهش دادم و وارد هتل شایان شدم. مهسان و آقای پناهی و یه دختره سمت چپ لابی نشسته بودن. من که رفتم پیششون، آقای پناهی بلند شد و خواهرزادشو معرفی کرد و گفت که اسمش مهلاعه و رو به من گفت: ـ مهلا جان، ایشونم همون خانوم گردشگر که بهت گفته بودم. دختره با خوشرویی دستشو سمتم دراز کرد و با لبخند گفت: ـ خیلی خوشبختم عزیزم منم با لبخند جواب دادم: ـ منم همینطور.
  3. پارت سی و چهارم قلبم طاقت اینکه حرف دیگه ای رو بشنوم، نداشت. تا سوار تاکسی شدیم، پول راننده رو حساب کردم و گفتم: ـ بریم هتل شایان لطفا. مهسان مدام میگفت: ـ غزل بگو چیشده؟ چی بهت گفت؟ بغضی که تا اون لحظه خورده بودم، بالاخره سر ریز شد و گفتم: ـ مهسا، پیمان زن داره. مهسا که چشماش از حدقه زده بود بیرون پرسید: ـ چی؟ یه دقیقه وایستا ببینم، یعنی چی زن داره؟ دختر تو زده به سرت؟ کسی که زن داشته باشه اینجوری رفتار میکنه؟ با هق هق و آروم گفتم: ـ لابد دیگه. مهسان که هنوزم متعجب بود پرسید: ـ نکنه اینم بازیه کوهیار باشه؟ شاید داره چرت میگه غزل. گفتم: ـ نه فکر نکنم. دلیل اینکه گوشی هم نداره و استفاده نمیکنه همینه. جلوی در هتل پیاده شدیم و قبل اینکه بریم داخل، مهسان مچ دستم و گرفت و گفت: ـ وایستا، صورتتو بشور. اینجوری میخوای بری داخل؟ آب معدنی کوچیک و داد دستم و صورتمو شستم. مهسان پرسید: ـ الان چی میشه غزل؟ دماغمو کشیدم بالا و عادی گفتم: ـ هیچی. یجوری زندگی میکنم که انگار هیچوقت دیشب تجربه نشده. همین لحظه مهسان یه نگاهی به پشت سرم انداخت و آروم گفت: ـ آره البته اگه بتونی... با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ منظورت چیه؟
  4. پارت سی و سوم بدون اینکه بزارم حرفی بزنه، داشتم برمیگشتم تو هتل که یهو یه چیزی گفت که تو قدمهام، میخکوب شدم: ـ غزل اون زن داره. انگار دنیا دور سرم می‌چرخید. چی داشت میگفت؟ با عصبانیت دوباره برگشتم سمتش و گفتم: ـ بسته دیگه اینقدر دروغ نگو. گفت: ـ چرا باید دروغ بگم؟ میخوای رفتی پیشش که همه چیزو بگی اینم ازش بپرس. بریده بریده گفتم: ـ اما...اما...من دستشو دیدم، حلقه ای چیزی نبود. گفت: ـ چه ربطی داره؟ مگه همه اونایی که زن دارن حلقه میزارن؟ طرف واسه اینکه زنش پیداش نکنه ده سال پیش اومد جزیره، تازه گوشی هم نداره که یوقت نه خانوادش پیداش کنن و نه زنش. گوشام سوت میکشید، نمی‌تونستم چیزایی که میشنوم و باور کنم. چطور امکان داشت اون چشمها اون لحن حرف زدن همش دروغ باشه؟ سرم گیج میرفت. نشستم لبه بلوار. کوهیار کنارم نشست و با کمی استرس پرسید: ـ غزل خوبی؟ ببینمت. ببین متاسفم که یهو اینجوری واقعیت صاف کوبیدم تو صورتت اما نمیشه، داری خودتو تباه میکنی بخاطر اینکه لج منو دربیاری داری زندگیتو نابود میکنی، اون آدم، آدمی نیست که تو ذهنه توعه... حالم ازش بهم می‌خورد، از اینکه تو همچین شرایطی بازم به فکر خودش بود. با تنفر بهش نگاه کردم و بدون اینکه چیزی بگم از کنارش بلند شدم. مهسان داشت میومد سمتم اما تا قیافه منو دید، سرعتشو بیشتر کرد، کوهیارم کنارم مدام ازم عذرخواهی میکرد، هلش دادم عقب و فریاد زدم: ـ بسته دیگه. نمی‌خوام چیزی بشنوم. مهسان همزمان با من رو به کوهیار گفت: ـ باز چی گفتی؟ قبل اینکه کوهیار حرف بزنه، گفتم: ـ مهسان بیا سریعتر سوار تاکسی بشیم.
  5. پارت سی و دوم رفتم سمت در هتل و دیدم تکیه داده به موتورشو به این سمت نگاه میکنه...از اینکه این ابله وسط زندگیم اومده بود، ازش متنفر شدم، با توپ پر رفتم سمتش و زدم به سینش و گفتم: ـ تو چته؟ ها؟ چرا دست از سر من برنمیداری؟ ولم کن. دیگه نمیخوام ببینمت واقعا. از زندگیم برو بیرون. دستمو که مشت کرده بودم و میکوبیدم تو سینش و محکم گرفت و اینبار اینم با عصبانیت گفت: ـ آها پس بخاطر همین دیشب از تایمی که اومدی یسره در حال حرف زدن با پیمان بودی؟ برای اینکه لج منو دربیاری؟! از اینکه اینقدر خودشو مهم میدونست، خندم گرفت و گفتم: ـ چرا فکر میکنی برام مهمی؟ چرا نمی‌فهمی؟ تموم شد. من همون موقعشم که باهات چت میکردم رو تو به حساب یه دوست معمولی جا باز کرده بودم نه چیزه دیگه. با لحن مسخره کردن گفت: ـ واقعا؟ ولی لحن پیامهات که اینو نمیگه. با عصبانیت گفتم: ـ هر چی که بود برای گذشته بوده و تموم شد. من ...من واقعا از پیمان خوشم اومده... بلند بلند خندید و گفت: ـ ببینم تو یکسری آدم کج و کوله‌ایی دیگه ای دور و بر خودت سراغ نداری که من مسخرشون شم؟ با تعجب پرسیدم: ـ منظورت چیه؟ با پوزخند گفت: ـ دختر خوباون آدم حداقل پونزده سال ازت بزرگتره. گفتم: ـ برام مهم نیست. ـ جدی؟ پس باید با آقا پیمان یسری صحبت‌ها داشته باشم. ببینم اونم این پیامها رو ببینه متوجه میشه که بخاطر درآوردن لج من ازش داره استفاده میشه یا نه؟ پوزخند زدم و گفتم: ـ نیازی نیست زحمت بکشی، هر چی ام که دلت میخواد باور کن. من امروز خودم همه چیزو بهش میگم
  6. پارت سی و یکم ـ ببخشید من دیشب تا دیر وقت بیدار بودم، نزدیکای صبح خوابم برد. آقای پناهی گفت: ـ اصلا جزیره برای شب زنده داریشه دیگه، بگذریم.‌ببین من الان اومدم هتل، دوربین خواهرزادمو گرفتم ازش، بعد یکاری دارم اینجا نمیتونم بیام تا سمت هتل کیش اگه ممکنه... پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ بله من الان خودم میام میگیرم ازتون. گفت: ـ باشه من تا ظهر هستم اینجا. ـ باشه خیلی ممنونم آقای پناهی ـ خواهش میکنم... گوشیو قطع کردم و مهسان رو صدا زدم: ـ مهسان..بلند شو...پناهی دوربین و برامون گرفت، خداروشکر که یه کارمون داره مثل بچه آدم پیش میره. مهسان خمیازه ای کشید و گفت: ـ خداروشکرپس. بریم یچیزی بخوریم، خدایی من ضعف کردم. گفتم: ـ اره منم از دیشب چیزی نخوردم. لباسامونو پوشیدیم و منم کلاهم رو گذاشتم و رفتیم پایین تا صبحانه بخوریم، با ولع داشتم صبحانه میخوردم که دوباره به گوشیم پیام اومد. دیدم کوهیاره نوشته: ـ بیا دم در هتل منتظرتم. لقمه تو دهنم گیر کرد. مهسان سریع یه لیوان آب گذاشت جلومو گفت: ـ آرومتر...کیه؟ گوشیو گرفتم سمتشو مهسان گفت: ـ چقدر این آدم پرروعه! غزل دوربینو گرفتیم بدون معطلی میری پیش پیمان و همه چیز و بهش میگی. الانم برو ببین چه حرفی میخواد بزنه. گفتم: ـ باشه. پس تو کیفمو بگیر بعدش بیا که بریم باهم. گفت: ـ میخوای یه لقمه دیگه برات درست کنم؟ آخه تازه شروع کردی بلند شدم و گفتم: ـ نه سیر شدم مرسی، امروز روز درازیه. مهسان گفت: ـ همینطوره.
  7. پارت سی‌ام مهسان شونه ای بالا انداخت و رفت زیر پتو و منم رفتم رو بالکن نشستم، با اینکه اونقدر خسته بودم اما اصلا خواب به چشمام نمیاد چون ذهنم واقعا خیلی درگیر بود، نمی‌دونستم که حکمت این اتفاقات چیه؟ نمیدونم چرا خدا یهویی این آدم سر راهم قرار داد؟ نمیدونستم چرا داره با یه همچین اتفاقی با کسی که اینقدر دوسش داشتم امتحان میکنه اما نگاهاش، صداش، بغلش اصلا از ذهنم نمیرفت، خیلی بهم حس خوب تکیه گاه بودن و میداد، حسی که تا همین سن دنبالش بودم و هیچوقت پیداش نکردم. با اخلاق خوبش به محبت هام جواب داد و منو پس نزد. خدایا لطفا لطفااا ازم نگیرش، خیلی دوسش دارم. همینجور تو دلم دعا میکردم، خورشید داشت طلوع میکرد و یه منظره ای توصیف نشدنی جلوی چشمم بوجود اومد. رفتم گوشیمو بیارم تا با گوشیم یه عکس از این صحنه بگیرمکه با یه پیام تو اینستا مواجه شدم. کوهیار بود، حدود نیم ساعت پیش پرسید: ـ سلام بیداری؟ منظورت از این حرکت امشب چی بود؟ گوشیو بستم و گفتم: ـ وقتی همه حقیقتو گفتم میفهمی منظورم چی بود. یکم روی تخت دراز کشیدم که کم کم چشام گرم شد، شاید نیم ساعت نگذشت که با تکون دادن های مهسان از خواب بیدار شدم: ـ غزل گوشیت خودشو کشت. همونجور که چشمام بسته بود گفتم: ـ الو. ـ سلام غزل جان چطوری؟ از رو صداش نشناختمش، صفحه گوشیمو با چشمای نیمه باز نگاه کردم و دیدم آقای پناهیه. سریع نشستم رو تخت و گفتم: ـ سلام خوبین؟ خندید و گفت: ـ ساعت خواب!
  8. پارت بیست و نهم اشکام بیشتر شدت گرفت، مهسان گفت: ـ مگه اینکه سریع گفتم: ـ مگه اینکه چی؟ ادامه داد: ـ از اول اول بشینی خودت براش تعریف کنی. قبل از اینکه کوهیار حرفی بزنه یا اینکه با کوهیار حرف بزنی.بگی که منظوری از اون همه پیام دادن بهش نداشتی. گفتم: ـ آخه چجوری بشینم اینا رو برای پیمان تعریف کنم؟ حتی داشتم با جزییات هم تعریف میکردم قیافش یجوری بود که با خودم میگفتم اگه بیشتر بگم، همون لحظه همه چی تموم میشه. مهسان گفت: ـ پس باید بری به کوهیار بگی که دهن مبارکشو ببنده. گفتم: ـ آخه از اونورم نمیخوام به اون عوضی باج بدم، انگار که کار اشتباهی کردم. مهسان با کلافگی گفت: ـ چاره ی دیگه ای نیست غزل. با ناراحتی سرمو کردم رو به بالا و گفتم: ـ خدایا چرا منو عاشق یکی کردی که به اون عوضی ربط داره؟ مهسان اومد کنارم نشست و گفت: ـ خیلی خب حالا!! گوش بده، اگه اون واقعا واقعا دوستت داشته باشه میشینه به حرفات گوش میده و سعی میکنه که درک کنه و تحت هیچ شرایطی تنهات نمیزاره. گفتم: ـ مثل تو خوابم. گفت: ـ آره دیگه دقیقا عین خوابی که دیدی. اینبار از روی تخت مصمم بلند شدم و گفتم: ـ ترجیح میدم حقیقتو از زبون خودم بشنوه، نمیخوام به کوهیار باج بدم. مهسان گفت: ـ آره بنظر منم اینجوری بهتره، راستشو بخوای اون پسر تو چشماش یچیزی داره که منو هم اذیت میکنه، نمیشه اصلا بهش اعتماد کرد. گفتم: ـ دقیقا. مهسان گفت: ـ حالا بیا یه دو ساعت بخوابیم، صبح شد دیگه. گفتم: ـ اصلا خوابم نمیاد، تو بخواب.
  9. پارت بیست و هشتم مهسان همونطور که ولو شد رو تخت، چشاشو بست و با حالت خواب آلودگی گفت: ـ چیشده؟ با کلافگی پتو رو از تنش کشیدم کنار و گفتم: ـ الان وقته خوابه؟ بیا بگو من چه خاکی به سرم بریزم؟! با اخم گفت: ـ دهنت سرویس، بنال. تمام قضیه رو از ساحل تا لحظه ی آخر تعریف کردم. مهسان که دیگه مشخص بود خواب از سرش پریده گفت: ـ یعنی غزل، تو این لحظه فقط این چیزایی که تعریف کردی میتونه خواب و از سرم بپرونه، دختر تو جدی جدی از اون مرد خوشت اومده؟ با عصبانیت بهش گفتم: ـ من باهات شوخی دارم الان؟ بهم بگو با اون کوهیار چیکار کنم؟ اگه بدونی از کنارمون داشت رد میشد چجوری نگامون می‌کرد؟ مهسان که از تعجب زبونش بند اومده بود گفت: ـ والا من اصلا هنگم کاملا، این پسری که امشب من دیدم ساکت نمیمونه غزل و فکر کن اگه بره به طرف بگه این قبلا با من حرف میزد الان اومده سمت تو. سرمو گرفتم تو دستم و گفتم: ـ بابا من همون موقعشم هیچ فازی نداشتم روش فقط حس کردم شاید آدم تنهاییه خواستم در حد دوستم باشه نه چیزه دیگه. مهسان گفت: ـ بنظر خودت این برای پیمان این مدلی تعریف میکنه؟ اشکم درومده بود، گفتم: ـ باید چیکار کنم؟ من خیلی این آدمو دوست دارم. مهسان بدون هیچ حرفی اومد کنارم نشست و گفت: ـ تو این سه ساعت چه اتفاقها که نیفتاد!! جزیره؛ میذاشتی حداقل ما مستقر بشیم بعد اتفاقات و برامون رقم میزدی! تو اوج گریه کردن یهو با این حرفش خندم گرفت. مهسان منو کشوند تو بغلش و گفت: ـ آخه اینکه اینم خوشش اومده مثل تو یکم عجیبه اما خب تو میگی تو رفتارش دروغ نبوده و عجیب تر از اون چطور یه آدم تو این سن گوشی نداره؟! اینو باید بفهمیم. غزل نمیخوام نا امیدت کنم اما اگه کوهیار دهنشو وا کنه، فکر نکنم دیگه این آدم بهت نگاه کنه.
  10. لپتاپم رو بستم و دستم رو گذاشتم رو شکمم و لبخند زدم، آخر این ماه بالاخره قرار بود پسر کوچولوی خودمون رو بغل کنم. بچه‌ایی‌ که ثمره عشق منو عرشیا بود. به پیشنهاد من قرار شد اسمش رو آرشاویر بذاریم. تو همین فکرت بودم که عرشیا با دوتا لیوان چایی وارد اتاق شد: ـ اجازه هست خانوم خوشگله؟ خندیدم و گفتم: ـ بیا تو. لیوان چایی رو داد دستم و گفت: ـ بالاخره داستانمون رو تموم کردی؟ یه لب از چایی خوردم و گفتم: ـ آره، اینو اینجا ذخیره می‌کنم. هر وقت پسرم ازم پرسید چجوری با پدرش آشنا شدم، میدم بهش تا بخونه. عرشیا دستم رو بوسید و گفت: ـ فکر خیلی خوبی کردی عزیزم. منم حتما باید بخونمش. خندیدم و گفتم: ـ تو که جریان ماجرا بودی! گفت: ـ خوندن با لحن نوشته ی تو، یه حال دیگه ایی داره. کلی با این تعریفاش ذوق می‌کردم. دستش رو دراز کرد و گفت: ـ بیا کمکت کنم، بریم پایین. الان صدای پروانه درمیاد... آرون و مه‌لقا هم برای ناهار دعوت کرد، قراره دور هم فیلم عروسیمون رو ببینیم. خندیدم و همین جور که به سختی از روی صندلی بلند می‌شدم گفتم: ـ چقدر فکر خوبی کرد! اتفاقا فیلم عروسی رو با جمعی که دوسشون داری ببینی واقعا حال میده. عرشیا با سر حرفم رو تایید کرد، داشتیم می‌رفتیم پایین که ازم پرسید: ـ راستی باران اسم داستانمون رو چی گذاشتی؟ لبخندی زدم و گفتم: ـ چرخ گردون. (این رمان حاصل تلاش و ایده بداهه نویسندگان نودهشتیاست، اگه از خوندن این رمان لذت بردید، کارهای دیگه ما رو هم حتما دانلود کنید و بخونید 😍✌️) پایان.
  11. بنظرم دیگه ناز کردن کافی بود چون دل خودمم برای کنارش بودن لک زده بود، عرشیا با چشمانی پر از عشق دوباره ازم پرسید: ـ باهام ازدواج می‌کنی ؟ با صدای بلند گفتم: ـ بله! صدای سوت و جیغ مه‌لقا و آرون گوشمون رو کر کرد، اما بالاخره آخر قصه‌ی من و عرشیا با شادی تموم شد و درنهایت من کنار کسایی که دوسشون داشتم بودم. *** حدود یکسال بعد از ما هم مه‌لقا و آرون باهم ازدواج کردند و عمو بعد از یه عمر گوش دادن به حرفای اون زن، بالاخره چشماش رو باز کرد و تصمیم گرفت ازش جدا بشه و روز عروسی من و عرشیا از من طلب بخشش کرد و منم چون کینه‌ایی نبودم و می‌دونستم خیلی از حرفاش تحت تأثیر زنعمو بود بخشیدمش اما بازم بابت دلخوری هایی که داشتم، ارتباطم باهاش خیلی خوب نشد‌. الناز هم تا اونجا که من اطلاع داشتم بعد از اینکه پسرداییش قالش گذاشت و با یکی دیگه ازدواج کرد، افسردگی شدید گرفت و یه مدت بیمارستان بستری بود و تو اون مدت فقط زنعمو بهش سر می‌زد، شاید اگه اینقدر بهم ظلم نمی‌کرد منم می‌رفتم و بهش سر می‌زدم اما بابت اینکه آرون ازم خواست که ببخشمش و فکر می‌کرد بابت آه من خواهرش به این روز افتاده، دورادور براش دعا می‌کردم و تصمیم گرفتم ببخشمش. بهرحال تو آشنایی دوباره من با عرشیا، ناخواسته الناز هم تاثیر داشت و مدیونش بودم.
  12. پارت بیست و هفتم با تعجب گفت: ـ نمیدونم آخه، تو رستوران دستتو گرفت و چیا داشت بهت میگفت حس کردم اذیت شدی یا پریدم وسط حرفش و سریع سعی کردم بحثو ببندم و گفتم: ـ نه نه...من راستش پیجشو تو اینستا داشتم، بعد که اومدیم اینجا کسی رو نمیشناختم بابت جزیره ازش سوال بپرسم، مجبور شدم بهش پیام بدم. پرسید: ـ خب؟ وای هر چقدر من میخواستم سر و ته قضیه رو هم بیارم، انگار مشتاق بود تا با جزییات بشنوه. ادامه دادم: ـ هیچی دیگه اونم چون جوابمو نداد، داشت یجورایی عذرخواهی میکرد. یه نفسی از روی راحتی کشید و گفت: ـ از این به بعد اینجا برات مشکلی پیش اومد یا هر داستان دیگه ای به خودم بگو. یه‌چیز دیگه هم اینکه نمیخوام برات مرز تعیین کنم اما بهتره که با کوهیار خیلی گرم نگیری، یه شخصیت رو مخی داره. چقدر راست میگفت...پرسیدم: ـ مگه شما باهم صمیمی نیستین؟ گفت: ـ نه اصلا، فقط تو یه محیط کار می‌کنیم که البته این بخاطر پارتی داداشش اومده اینجا وگرنه مدیرمون آدمی نیست که هر کس رو استخدام کنه. یکم از اینکه با هم صمیمی نیستن خیالم راحت شد. به ساعت نگاه کردم، تقریبا ساعت سه صبح بود و گفتم: ـ دیگه برم بخوابم، فردا میبینمت. یهو ناخودآگاه سرشو آورد نزدیک گونه امو زیر گوشم گفت: ـ من که فکر نکنم تا صبح خوابم بیاد ولی شبت بخیر. چشمکی بهش زدم و رفتم اونور خط و وارد حیاط هتل کیش شدم. از رسپشن شماره اتاق و پرسیدم و رفتم بالا. باید همه چیز و به مهسان می‌گفتم، باید واسه قضیه کوهیار یه چاره ای پیدا میکردم. در آسانسور باز شد و رفتم سمت اتاق. چون کارت دست مهسان بود چند بار زنگ زدم. مهسان با چهره خواب آلود در و باز کرد و گفت: ـ هیچ معلومه کجایی تو؟ میدونی چندبار زنگ زدم بهت؟ سریع دویدم تو اتاق و رو تخت نشستم، با ترس گفتم: ـ مهسان بدبخت شدم.
  13. پارت بیست و ششم گفتم: ـ خب آخه شاید یکی کاری باهات داشته باشه یا دستشو گذاشت دور شونه ام و همونطور که راه می‌رفتیم گفت: ـ برای همین اومدم جزیره دیگه. اینجا همه همو میشناسن، کسی باهام کاری هم داشته باشه، هم آدرس خونه ام مشخصه و هم محل کارم. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: ـ چقدرر عجیبی!! گفتم: ـ نگاه کی به من میگه عجیب! یعنی دختری که آرزوشو مینویسه میندازه تو دریا یا میبنده تن درخت عجیب نیست؟ خندیدم و گفتم: ـ نه این اصلا عجیب نیست. اعتقاده منه و بنظرم برام شانس میاره ولی اینکه یکی توی این دوره زمونه گوشی نداره خیلی عجیبه. الان مثلا تو فردا چجوری میخوای پیدام کنی؟ رسیده بودیم سمت خیابون اصلی. منو برگردوند سمت چپ و گفت: ـ اون پاساژ و میبینی؟ ـ آره بعد به ساعتش نگاه کرد و گفت: ـ فردا ساعت دوازده اینجا می‌بینمت. از حرکتش خندم گرفته بود، واقعا آدم عجیبی بود. همین لحظه کوهیار با موتورش از پشت پیمان رد شد و اونم با تعجب بهمون نگاه کرد، میخواست ترمز کنه ولی انگار یه چیزی شد و پشیمون شد و رفت. یهو قیافه پیمان رفت تو هم و گفت: ـ غزل، تو اینو از کجا میشناسی؟ وای الان باید چی میگفتم؟ می‌گفتم که پارسال به این کلی پی ام دادم و آدم حسابم نکرد و تمام اون چیزایی که اتفاق افتاد و الان من چجوری باید می‌گفتم؟ این آدمی که الان تازه 3 ساعته باهاش آشنا شدم، حسی بهم داده که واقعا نمی‌تونم فراموش کنم و نمیخوامم که از دستش بدم، تنها کسی که جواب محبتهام رو داد، آخه خدایا من چجوری باید اینارو بهش بگم؟ اما ...اما دیگه گذشته. این مسئله ماله پارساله، من که هیچوقت به اون احمق به چشم دوست پسرم نگاه نکردم. هرچی بوده تموم شده و رفته. پیمان دوباره پرسید: ـ نمیخوای بگی؟ دستی کشیدم به پیشونیمو با بی میلی گفتم: ـ از پارسال می‌شناسم، چطور مگه؟
  14. پارت بیست و پنجم بهش لبخند زدم و اشکامو پاک کرد و با لبخند گفت: ـ آها همینه، نبینم چشای قشنگت دیگه اینجوری اشک بریزه ها. خندیدم و سرمو تکون دادم که گفت: ـ خب بریم من برسونمت، کار منم اینجا تموم شده. گفتم: ـ راستش ما امشب و فعلا توی هتل میمونیم، فردا مستقر میشیم خونمون. پرسید: ـ کدوم شهرک میمونین؟ ـ صدف. یهو با تعجب و خنده گفت: ـ خدایا دمت گرم. خندم گرفت از لحنش و گفتم: ـ چرا؟ گفت: ـ خونه منم همونجاست، میخواستم بگم بیشتر ببینمت که ذاتا خودش جور شد. یکم خجالت کشیدم که گفت: ـ باز که سرخ و سفید شدی دختر رویایی. نگاش کردم و پرسیدم: ـ الان یعنی تو واقعا از من اینقدر خوشت اومده؟ چشمکی بهم زد و گفت: ـ بیشتر از این‌حرفا. راستش...یجورایی امشب به عشق در یک نگاه اعتقاد پیدا کردم. لبخندی عمیق بهش زدم. تو تک تک حرفاش صداقت رو میتونستم حس کنم، بنظر نمیومد که هیچکدوم از حرفا یا حرکاتش و بلوف بزنه چون من عمق نگاهشو دیده بودم، نگاه آدما هیچوقت دروغ نمیگن. دوباره گفت: ـ من میخوام فردا ببینمت. در حالی که توی چشمام شادی موج میزد گفتم: ـ اوکیه چرا که نه! من شمارمو الان بهت پرید وسط حرفم و گفت: ـ من از موبایل استفاده نمیکنم. با تعجب پرسیدم: ـ واااا...چرا؟ از تعجبم خندید و گفت: ـ آخه اینجوری راحت‌ترم، ذهنم راحت‌تره.
  15. پارت بیست و چهارم اشکام که شروع به ریزش کرده بودن و آروم پاک کردم، روم نمیشد دیگه بهش نگاه کنم و گفتم: ـ من...من...اممم...من نمیخواستم اینکارو بکنم...متاسفم... داشتم میدوییدم که برم یهو با یه حرکت اومد بازومو محکم گرفت، این‌بار اون سفت بغلم کرد، گفت: ـ چرا متاسفی دختر رویایی؟ گریه نکن. به من نگاه کن... اما نه روم نمیشد که بهش نگاه کنم، حتی دیگه روم نمیشد ببینمش؛ حس میکردم شاید دلش برام سوخته که اونم اینجور محکم بغلم کرد، بدون اینکه حرفی بزنم و همونجور که گریه میکردم، از بغلش اومدم بیرون و بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم، دویدم. اونم همینجور پشتم میدویید و صدام می‌زد، منم انگار یه نیروی بزرگ گرفته باشم، تندتر می‌دوییدم. تایجایی که حس کردم دیگه کسی پشتم نمیدوعه. تقریبا رسیده بودم اول اسکله. یکم وایسادم و چند تا نفس عمیق کشیدم. گوشیم و درآوردم ساعت از یک هم گذشته بود، مهسان حدود صد بار بهم زنگ زده بود. قلبم تند تند میزد. از دست خودم عصبانی بودم، این چه کار احمقانه ای بود که انجام دادم. واقعا چرا هر کس کوچیکترین محبتی بهم میکرد خودمو وا میدادم؟ مهسان گوشیو جواب نمیداد احتمالا خوابیده بود، رسیده بودم پیش هوکالانژ. برای اینکه از جلوش رد نشم، برگشتم و این مسیر و دور زدم تا از پشتش برم. همینجور هم به عقب نگاه میکردم که ببینم اومده یا نه؟ همین لحظه دیدم یکی از جلو دوتا مچ دستم و گرفت و منو کشوند سمت خودش، برگشتم و دیدم خودشه که نفس نفس میزنه و روبروم وایساده. هیچکدوم حرفی نمی‌زدیم، تا اینکه من بریده بریده و بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم، گفتم: ـ م...میشه...د.دس...دستامو ول کنی؟ خیلی مصمم گفت: ـ نه نمیشه. بهت گفتم به من نگاه کن. دوباره اشکم دراومد و اینبار با گریه محکم دستامو از دستاش کشیدم بیرون و گفتم: ـ نمیتونم، بفهمم. نمیتونم بهت نگاه کنم، سختمه، نباید اینکارومیکردم، معذرت میخوام واقعا کارم خیلی احمقانه بود. یهویی از خودم... انگشت اشارشو گذاشت رو لبهاش و بعدش اشکامو از رو گونه هام پاک کرد و گفت: ـ چرا آخه عذرخواهی میکنی؟ صرفا چون بغلم کردی؟ چرا فکر میکنی کارت احمقانه بود؟؟ تو احساستو بروز دادی. این خیلی با ارزشه برام که تونستم بهت حس خوبی منتقل کنم. اونقدر که به خودت اجازه دادی بغلم کنی. همینطور اشک می‌ریختم، اومد جلوتر و سرم رو بوسید و منو فشرد تو آغوشش و زیر گوشم گفت: ـ اگه هم تو اینکارو نمی‌کردی من اینکارو می‌کردم و میدونی چیه؟ بهش نگاه کردم که ادامه داد: ـ اصلا هم ازت عذرخواهی نمی‌کردم، چون اون لحظه بهم حسی دادی که با چیزه دیگه قابل جایگزین نبود.
  16. عرشیا محکم میزد به در و می‌گفت: ـ باران درو باز کن عزیزم، بیا می‌خوام باهات حرف بزنم. وقتی دید جوابی نمیدم، ادامه داد: ـ آره حق داری، خیلی دلت رو شکستم. میدونم، اما باور کن دست خودم نبود. یادم رفت تو همون باران کوچولوی خوش قلب بچگیامی که نگرانمه و میخواد من همیشه با دنیا آشتی کنم، از کسی چیزی به دل نگیرم یا اگه قهر کردم ، زود فراموش کنم. اینا رو از تو یاد گرفتم باران. من نمی‌خوام زا دستت بدم. می‌دونی از همون شبی که رفتی من داغون شدم اما به خودم قول دادم اولین روزی که سرپا شدم بیام و دستان رو بگیرم، باران می‌شنوی صدای منو؟ در رو باز کن ، خواهش می‌کنم. اما من روی تختم نشسته بودم و اشک می‌ریختم، حرفای قشنگی می‌زد اما هنوز اون چیزی که من منتظرش بودم رو نگفته بود. یهو با لگد قفل در شکسته شد و وارد اتاق شد، اصلا نگاهش نکردم. اومد گوشه تختم نشست و دستاشو گذاشت روی دستام و گفت: ـ نگاه قشنگت رو ازم نگیر باران. اینو ببین بعدش یه ورقه رو داد دستم و گفت: ـ دیروز کارای اهدای عضو خانوادم رو انجام دادم، اون شیرینی هم که دستم دیدی، شیرینی خواستگاری بود. برگام ریخت، عرشیا چی داشت میگفت؟ یهو برگشتم سمتش که با لبخند بهم گفت: ـ تو برای من خیلی با ارزشی باران و اگه آسمون بیاد زمین من تو رو از دست نمیدم، چرخ گردون روزگار بعد یه مدت طولانی که دنبالت گشتم بالاخره تو رو گذاشت وسط زندگیم، به همین راحتی ازت نمی‌گذرم. با لبخند نگاهش کردم و پرسیدم: ـ ولی قبلا راحت گذشتی عرشیا. گفت: ـ آدما اشتباه میکنن باران، می‌دونم که خودت هم خوب فهمیدی اون حرفا از ته دلم نیست چونکه... یکم مکث کرد و توی چشمام خیره شد و گفت: ـ چون که من عاشقتم.
  17. مه‌لقا و پروانه خانوم با دیدن من بلند شدن، پروانه خانوم با لبخند بدون معطلی اومد و بغلم کرد و گفت: ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود باران. منم محکم در آغوش کشیدمش و گفتم: ـ منم همینطور پروانه خانوم. دیگه چیزی نگفتم و رفتم روی مبل نشستم. که یهو تبلتش رو از تو کیفش در آورد و داد دستم و با لبخند گفت: ـ ببین، بخاطر تو سرپا شده. وقتی نگاه شاد مه‌لقا رو دیدم، فهمیدم که موضوع عرشیاعه. به تبلت نگاه کردم، باورم نمی‌شد. کلی عکس ازش در حال راه رفتن گرفته شده بود، عرشیا می‌تونست راه بره. با ذوق گفتم: ـ دیگه می‌تونه راه بره؟ پروانه خانوم اشک شوق توی چشماش جمع شد و گفت: ـ آره، واکر هم کنار گذاشته و دوره درمانش تمام شده فقط دکترش گفت که هر شش ماه باید آزمایش بده. با شادی دستاش رو فشردم و گفتم: ـ خیلی خوشحال شدم، هم برای شما هم برای عرشیا. یهو چشماش رو ریز کرد و گفت: ـ خب نمی‌خوای این خوشحالیت رو به خودش بگی؟ با تعجب نگاش کردم که چشمش رو به روبرو دوخت و منم نگاهش رو دنبال کردم، یهو دیدم که از توی راهرو با یه جعبه شیرینی توی دستش اومد بیرون. سرش رو انداخته بود پایین و بهم نگاه نمی‌کرد. دلم براش تنگ شده بود اما هنوزم از دستش دلخور بودم، تو این مدت حتی یکبارم سراغم رو نگرفته بود. تا دیدمش برخلاف انتظار بقیه سریع رفتم توی اتاقم و مثل خودش در رو قفل کردم.
  18. اما امید داشتم که بالاخره اتفاق می‌افتاد، هرچقدر هم که عرشیا منکر قضیه می‌شد اما بازم براش مهم بودم. دو ماه بعد روزا به سرعت سپری شد و تو این مدت من بنا به گفته مه‌لقا هیچ تماسی با پروانه خانوم و عرشیا نداشتم، جالب اینجا بود که حتی پروانه خانوم هم سراغی ازم نگرفت. اوایل برام خیلی سخت می‌گذشت اما بعد از گذشت یه مدت مثل قدیم به نبود عرشیا عادت کردم و دیگه به این باور رسیده بودم که همه چیز تموم شده و فراموشم کرده، باور این قضیه برام مثل مرگ بود اما بنظرم حقیقت این بود. خودم رو با درس و کار مشغول کرده بودم، از اون ترم واحد‌های درسیم رو زیاد برداشتم و از بعدازظهر تا شب تو یه رستورانی که سر همین خیابون بود و یجورایی تنها رستوران اون سمت محسوب می‌شد، کار می‌کردم و اینجوری دیگه وقتی نمی‌موند‌ که بخوام به عرشیا فکر کنم و بیشتر از این عذاب بکشم. فقط بعضا با دیدن مه‌لقا و آرون یا هر زوج دیگه ایی حسرت می‌خوردم و یادش میفتادم. تا اینکه یه روز اتفاق عجیبی افتاد. بعد از اینکه از دانشگاه برگشتم، ماشین پروانه خانوم رو دم در ویلا دیدم، آب دهنم رو قورت دادم و با استرس وارد ویلا شدم.
  19. به آرون یه نگاهی که کردم که بجاش مه‌لقا گفت: ـ چیه باران خانوم؟ مگه نمی‌خواستم منو با پسرعموت اوکی کنی؟ خب ما حرفامونو باهم زدیم و الان رسماً بهم متعهد شدیم. از لحنش خندم گرفت و با شادی بغلش کردم و زیر گوشش آروم گفتم: ـ تصمیم درستی گرفتی دختر! آرون از اون باتری قلمی خوشتیپ تر هم هست. مه‌لقا ریز خندید و اونم آروم زیر گوشم گفت: ـ اتفاقا منم همین نظرم دارم. خیلی وقت بود که از علی کشیدم بیرون، پسره ی بی لیاقت. یهو آرون اومد داخل اتاق و گفت: ـ چی زیر گوش هم پچ پچ می‌کنین شما دوتا؟ مه‌لقا خندید و گفت: ـ از خوش‌تیپی تو حرف می‌زنیم عزیزم. نگاش کردم و گفتم: ـ اه اه اه...چندش! مه‌لقا خندید و گفت: ـ نگران نباش، بزار عرشیا بیاد پیشت اون موقع چندش بودن جنابعالی هم میبینیم. دوباره با اسم عرشیا رفتم تو فکر. مه لقا همون‌طور که وسایل رو مرتب می‌کرد ازم پرسید: ـ چیزی شده که ازش بیخبرم؟ قضیه زنگ زدنم رو برای جفتشون تعریف کردم و مه‌لقا گفت: ـ باران از امروز دیگه تا خوده پروانه خانوم زنگی نزده بهش زنگ نمیزنی، حالا خوب شد شهربانو گوشی رو گرفت و عرشیا نفهمید.
  20. پارت بیست و سوم یهو با شنیدن صدای یه مرده، دستامونو کشیدیم بیرون: ـ پیمان، پیمان... پیمان برگشت و گفت: ـ جونم عمو علی؟ مرده با لهجه جنوبی گفت: ـ دوستات توی رستوران دارن دنبالت میگردن. پیمان گفت: ـ باشه چشم، یه چند دقیقه دیگه میرم پیششون. مرده یه نگاهی به من انداخت و با لبخند گفت: ـ از اقوامه؟ ندیده بودمش تابحال اینجا. پیمان با لبخند برگشت سمتم و گفت: ـ نه تازه وارده، امیدوارم که جزیره براش خوش یمن باشه. منم با سر به مرده سلام کردم و بعد از چند دقیقه رفت. پیمان همونطور که رفت سمت درخت و داشت آرزوهامو تن شاخه اش می‌بست گفت: ـ آرزوهام خیلی طولانی شد نه؟ خندیدم و گفتم: ـ خوبه دیگه، یادت اومد آرزو داری. برگشت نگام کرد و گفت: ـ همش بخاطر وجوده خودته دختر رویایی. با ذوق گفتم: ـ مرسیییی. اومد عقب و دستاش از خاک درخت تکوند و گفت: ـ خب اینم از این ، بریم؟ همونجور که نگاهش میکردم، حس کردم اون لحظه تمام چیزی که از این دنیا میخوام این آدمه، تو وجود این آدمه. دلم نمیخواست برم. می‌تونستم تا ابد باشم پیشش و نگاهش کنم، دلم میخواست تو آغوشش محو شم، چقدر نگاهاش چقدر حرفاش دلنشین بود و دوست داشتنی به دور از هر گونه منظور چرتی. یهو جلوی چشمام یه بشکن زد و گفت: ـ کجا غرق شدی دختر؟ کاملا ناگهانی و بی اراده رفتم تو بغلش و سرمو گذاشتم روی قفسه سینش، طوری که دستاش توی هوا معلق موند. چشامو بستم، چقدر حس خوبی میداد، بعد از حدود چند ثانیه تازه فهمیدم که چه حرکت ضایعی انجام دادم و سریع برگشتم کنار و با ترس و ناراحتی نگاش کردم. بغض گلومو فشرد. یهو از شدت اینهمه مهربونی دلم طاقت نیورد و بالاخره کاری رو انجام دادم که ضایع بازی بود و آبروم رفته بود. حالا طرف پیش خودش چه فکری می‌کرد ؟!
  21. پارت بیست و دوم خندیدم. تا چند دقیقه به چشمای هم نگاه کردیم که یهو گفت: ـ خب بگو ببینم میدونی داستان این درخت چیه و چرا بهش درخت آرزوها میگن؟ گفتم: ـ آره چونکه شاخه های درختش میتونن بعد از چند سال به صورت برعکس رشد کنن و دوباره تبدیل به یه درخت دیگه بشن و بخاطر انرژی خوبی که داره، مقدسه. پیمان با نگاهی پر از احساس بهم خیره شد و گفت: ـ قربون اون نگاه قشنگت که پر از امیده برم. از اینجا میگذرم که چقدر این حرفش باعث شد که ذوق مرگ بشم. با لبخند ازش پرسیدم: ـ مگه تو امید نداری؟ نگاهش انداخت پایین و گفت: ـ راستشو بخوام بگم، نه. پرسیدم: ـ آخه چرا؟ با خستگی که توی چشماش موج میزد گفت: ـ اتفاقات دیگه، یجورایی آدمو خسته میکنه. این چیزایی که میگی خیلی قشنگه ولی من بنظرم این چیزای قشنگ فقط تو داستانها اتفاق میفته و واقعی نیست. یکم سکوت کرد و یه تیکه از موهامو پشت گوشم گذاشت و گفت: ـ مثل همین درخت آرزوها. سعی کردم حرفشو ندید بگیرم و با لبخند بهش نزدیکتر شدم و گفتم: ـ پس بیا اینبار باهم آرزو کنیم. خندید و گفت: ـ ولکن دختر رویایی، من که گفتم اعتقاد ندارم. ـ حالا شاید این‌بار وایب من باعث شد یکی از آرزوهات برآورده بشه. یکم سکوت کرد و گفت: ـ راستش اونقدر که دیگه آرزو نکردم، حتی آرزوهامم یادم رفته. از داخل کیفم ورقه رو درآوردم و با خودکار دادم دستش و گفتم: ـ بنویس. اون دستم که آرزوی خودم توش بود و توی دستاش گرفت و گفت: ـ رو همین آرزوی تو آرزو میکنم. نیازی به نوشتن نیست. وقتی دستامو گرفت، تمام وجودم گُر گرفته بود، حس می‌کردم اصلا روی زمین نیستم. نه من راضی می‌شدم که دستم رو از دستش بکشم بیرون و نه اون.
  22. پارت بیست و یکم با خجالت گفتم: ـ آخه...آخه یکم سختمه اینجوری صداتون کنم. خیلی عادی گفت: ـ سختت نباشه، با من راحت باش. بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم: ـ باشه پیمان. یهو از لحن گفتنم بلند خندید و ناخوداگاه منم خندیدم و گفتم: ـ چیشد چرا میخندین؟ همونجور که می‌خندید وایساد و گفت: ـ آخه قیافت دیدنیه، از خجالت گونه هات قرمز شده، خب اگه اینقدر سختته همون شما صدام کن. باد موهامو پخش و پلا میکرد. یهو موهایی که تو صورتم ریخته بود و گذاشت پشت گوشم و گفت: ـ خب چی داشتی میگفتی؟ انگار زبونم قفل شده بود، گوشم از گرما داشت می‌سوخت با تته پته گفتم: -اا...ااا...راستش...نمیدونم اصن...یادم رفت... خندید و دماغمو کشید و گفت: ـ از کی قراره کارتو شروع کنی؟ گفتم: ـ از فردا، چطور مگه؟ لبخندی زد و گفت: ـ پر از انرژی مثبت و قشنگی، حس میکنم برای شروع کردن کار خودم باید یکم از تو انرژی بگیرم. وااای خدایاااا چقدر رک و صریح حرف میزد. نکنه نکنه اونم از من خوشش میاد؟ وقتی دید سکوت کردم گفت: ـ البته که نخوای نمیام. سریع گفتم: ـ نه بابا ، حتما بیاین. شما هم خیلی آدم خوش انرژی هستین، خیلی بهم دلگرمی میدین. گفت: ـ به کسی که لایقشه باید این حرفا رو زد دختر رویایی. بعدش بهم چشمک زد و گفت: ـ اینجاست، رسیدیم. آرزوتو بده. بعدش یه برگ از درخت و کند و با شاخه پایینش آرزومو تن یکی ازشاخه هاش بست و اومد پیشم و گفت: ـ خب تموم شد. به چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ مرسی ازت پیمان. با لبخند نگام کرد و گفت: ـ میبینم که دیگه خجالت نمیکشی!
  23. پارت بیستم موهامو گذاشتم پشت گوشم و گفتم: ـ آرزو کرده بودم برای زندگی بیام جزیره. با خوشحالی و تعجب پرسید: ـ جدی؟ چقدر خوب! پس مسافر نیستی؟ از حالت خوشحال صورتش خندم گرفت و گفتم: ـ نه نیستم... ـ خب پس بریم درخت آرزوها رو منتظر نزاریم. البته یکم پیاده روی داره اگه خسته پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ نه خسته نیستم. با لبخند جوابمو داد. نمیدونم اما وقت گذروندن باهاش بینهایت حس خوبی بهم میداد، حتی از حرف زدن باهاش احساس دلگرمی میکردم، از من بزرگتر نشون میداد اما امیدوار بودم متاهل نباشه. به دستاشم دقت کردم، حلقه ای چیزی نبود. دلم میخواست بپرسم ولی خجالت میکشیدم اما ذاتا اگه زن داشت که باهام اینقدر صمیمانه برخورد نمی‌کرد. همینجور تو سکوت کنار هم راه میرفتیم که ازم پرسید: ـ اسمت چیه دختر رویایی؟ از لفظ گفتنش خندم گرفت و گفتم: ـ غزل. با لبخند گفت: ـ چه اسم قشنگی داری، شنیدم که قراره عکاسی کنی. گفتم: ـ آره دقیقا. شغلیه که خیلی دوسش دارم. بهم یه نگاهی کرد و گفت: ـ مطمئنم که موفق میشی. از دلگرمی دادنش ذوق میکردم، از تشویق کردناش واقعا لذت می‌بردم، با لبخند گفتم: ـ شما پرید وسط حرفم و گفت: ـ پیمان. با تعجب پرسیدم: ـ چی؟ گفت: ـ اسمم پیمان.
  24. پارت نوزدهم مهسان همونجور که بلند میشد گفت: ـ کسی ندونه فکر میکنه از جایی که دریا نداشت، بلند شدی اومدی خندیدم و گفتم: ـ آخه دریای اینجا با شمال خیلی فرق داره. ـ آره بابا قطعا بخاطره دریاعه اصلا بخاطر اون مو جوگندمی نیست! خندیدم و گفتم: ـ برو بابا. مهسان همون‌طور که می‌رفت گفت: ـ پس میبینمت، هر وقت فکر کردنت تموم شد بیا. ـ شماره اتاقو برام اس ام اس کن. ـ حله مهسان رفت و بعد رفتنش، کفشامو دراوردم که برم پایین و پاهامو بزارم داخل آب. چقدر رو شن راه رفتن بهم حس خوبی میداد، یکم داخل آب راه رفتم و بعدش نشستم و دفترچه آرزوهامو دراوردم و از خدا خواستم تا برام بهترین اتفاقات و رقم بزنه. خواستم ورقه رو پرت کنم داخل آب که یهو یکی دستمو از پشت گرفت، برگشتم و دیدم پیمانه، با لبخند بهم نگاه میکرد. در جوابش لبخند زدم که دستمو ول کرد و گفت: ـ ماهی ها فکر میکنن اونی که میندازی غذاست، میخورن و مسموم میشن. به ورق توی دستم نگاه کردم و گفتم: ـ ورقه ی آرزوهامه. باشه پس تا زمانی که یه شیشه پیدا کنم، پیش خودم نگهش میدارم. دستی توی موهای جوگندمیش کشید، باورم نمیشد ولی اونقدر قلبم تند تند میزد به زور صحبت میکردم، حتی به سختی نفس میکشیدم که صدای قلبمو نشنوه. گفت: ـ چقدرر عجیب! ـ چی؟ خندید و گفت: ـ تابحال ندیده بودم که کسی به این چیزا باور داشته باشه. حالا براورده هم میشه؟ با لبخند گفتم: ـ اونایی که به صلاحم بوده آره. گفت: ـ خب پس یکاری کنیم و آرزوتو منتظر نزاریم. این سمت یه درخت آرزوها داره. میتونی آرزوتو ببندی اونجا. راجبش شنیدی؟ خندیدم و گفتم: ـ آره اتفاقا پارسال که اومده بودم یکی از آرزوهامو اونجا بستم که برآورده شد. پرسید: ـ آرزوت چی بود؟ یهو وسط حرفش گفت: ـ البته چون گفتی برآورده شد پرسیدم اگه خصوصی نیست.
×
×
  • اضافه کردن...