نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
#هشتاد و هفتمین متن نیمه شب پروفسور تو سریال اشرف تک حرف قشنگی زد: زیاد دوست داشتن یکی اشتباه نیست اما؛ زیاد اعتماد کردن بهش اشتباهه! 9:09 دوم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و نهم محمودخان با تندی گفت: ـ تو میفهمی چی میگی زن؟! آبروی ما رو جلوی خانواده قادر برده! میخوام زنده- زنده دفنش کنم. صدامو یکم بردم بالا و گفتم: ـ جفتتون لطفا آروم باشین! به من گوش بدین. کشتن زهره به درد کدوم یکی از شما نمیخوره جز اینکه اَنگش تا ابد رو خانوادمون بمونه؟! هر جفتشون ساکت شدن و یکم فکر کردن و ادامه دادم و گفتم: ـ میدونین که مرغ زهره یپا داره و حتی اگه شما بخواین خونشو هم بریزین، باز فایدهایی نداره و اون از طالب دست نمیکشه! محمود با اخم گفت: ـ میگی چیکار کنیم؟! وصلت آملی و چلاوی امکان نداره. از گذشته تا الان همین بوده و از این به بعدش تغییر نمیکنه. گفتم: ـ میدونم محمودخان! من میگم باید یه استراتژی دیگه بکار ببریم که طالب از زهره قطع امید کنه و ولش کنه، اینجوری زهره هم ازش ناامید میشه و به قادر جواب مثبت میده. بعدش با لبخند گفتم: ـ با یه تیر دو نشون میزنیم. غلام پوزخندی زد و گفت: ـ اگه تا الان، قادر از ازدواج با این بیآبرو پشیمون نشده باشه! نگاش کردم و گفتم: ـ خب تو مگه رفیقش نیستی؟! شک و شبههای ذهنش و با دروغ از بین ببر.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#هشتاد و ششمین متن نیمه شب «زمان درستِ رها کردن» مارو نجات میده از وایستادن در جای اشتباه. گاهی ناامیدی نجات بخشه از جایی که چشمه نمیجوشه، انتظار زمین حاصلخیز داشتن واقعا اشتباهه. 18:18 یکم اسفند
-
سلام بچها😍🙌 اینا نقاشیهایی که تا الان کشیدم. اگه شما هم نقاشی یا کار هنری انجام میدین ، بفرستین که ببینیم و لذت ببریم
- 98 پاسخ
-
- 4
-
-
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هشتم خواست با کف دست بزنه توی صورتم که عذرا خانوم جلوش و گرفت و گفت: ـ نکن غلام! مردم چی میگن؟! بده جلوی خانواده قادر صورتش کبود باشه! غلام همونطور که با حرص دندوناش و روی هم میسابید گفت: ـ مگه نمیبینی چقدر روش زیاد شده؟! اومده جلوی من و داره از عشقش به اون آملی برام میگه! بدون هیچگونه احساسی فقط بهش نگاه میکردم و به مکالمش با عذرا خانوم گوش میدادم. غلام همش میخواست بهم حمله کنه اما عذرا خانوم مجابش میکرد تا بهش گوش بده و عجولانه رفتار نکنه! غلام با عصبانیت رو به عذرا خانوم گفت: ـ اصلا این از دیشب تا حالا کجا بوده که ما اونجا سنگ رو یخ شدیم! عذرا خانوم دو تا دستای غلام و گرفت تو دستاش و روبه من با چشم و ابروش اشاره کرد که برم تو اتاقم. منم بدون هیچ حرفی وارد اتاقم شدم و درو روشون محکم بستم و با خستگی تمام و با فکر به محمد زیر لحافم دراز کشیدم. ( عذرا ) بعد رفتن زهره به اتاقش، سعی کردم غلام و آروم کنم و اونو با خودم بردم سمت ایوون، همین لحظه محمود هم با توپ پر رسید، با سرعت چوب و گرفت دستش و گفت: ـ اون بیآبرو کجاست؟! سینه سپر کردم جلوش و گفتم: ـ توروخدا آروم باشین!- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هفتم قلبم تیر کشید! چی شنیدم؟ با تته پته گفتم: ـ حال... حالش خوبه؟! نامادریش دست به سینه وایستاد و گفت: ـ بدک نیست! داره استراحت میکنه. زیرلب یه خداروشکری گفتم و بدون خداحافظی از کنارش رد شدم، پاهام سست شد، باید میرفتم و براش دعا میکردم. به سمت امامزاده ابراهیم راه افتادم. باید براش نذر میکردم، اگه زندگیش به خطر میافتاد اصلا نمیتونستم خودمو ببخشم! تو دلم فقط دعا میخوندم و بعد یه زمان طولانی رسیدم به امامزاده ابراهیم، اصلا برام مهم نیست که بعدش غلام یا پدر قرار بود چه بلایی سرم بیارن؟! من فقط محمد و میخواستم،اگه منو بکشه هم زن اون قادر نمیشم. بعد یکساعت طولانی با پای پیاده رسیدم، امامزاده ابراهیم خیلی خلوت بود. با گریه وارد صحن شدم و تا جون داشتم برای خودمون و عشقمون گریه کردم. از خدا خواستم بهمون کمک کنه و به محمد کمک کنه تا سرپا وایسته، براش نذر کردم که اگه خوب بشه به پنج تا فقیر کمک کنم، اینقدر گریه کردم که تو همون صحن خوابم برد، تو خواب دیدم که محمد عمر نوح گرفته و سوار بر اسب با سرعت زیاد میتازونه، صبح از خواب بیدار شدم و بدون رمق و با دلی پر به سمت خونه راه افتادم، جالب این بود که اصلا برام مهم نیست غلام میخواست بابت اینکه دیشب باهاشون نرفتم کتکم بزنه یا کار دیگهایی بکنه، من فقط عقل و قلبم پیش محمد بود. نزدیکای ظهر بود که رسیدیم خونه! میدونستم که الان غلام به خودم تشنست، از داخل انباری تبر و برداشتم و با حالت خیلی عادی رفتم بالا، غلام داخل سالن پذیرایی قدم رو میرفت و با دیدن من گفت: ـ تو تا حالا کدوم گوری بودی؟! تبر و گرفتم سمتش و گفتم: ـ منو بکش! من بدون طالب نمیتونم زندگی کنم.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
هشتاد و پنجمین متن نیمهشب از تموم شدنش ناراحت نشو. قطعا که یه حکمتی توش هست. بلکه خدا از افتادن اتفاق های بدتر جلوگیری کرد. همین اینکه از کجا میدونی آینده قشنگ نیست؟ چرا بیخودی ناراحت میشی؟ مگه تو نبودی که از خدا فقط خوبی و چیزای خیر میخواستی؟ نمیبینی؟ چیزای بد و شر رو ازت دور کرد. فراموش نکن. خدا بعضی اوقات برای اینکه چهره واقعی بعضی آدما رو بهت نشون بده، اجازه میده که زجر بکشی. برای اینکه همه چیز و بهتر بفهمی اجازه میده که اشک بریزی و دلت بشکنه. حتی برای اینکه تو رو از آدمای دروغین و دورو نجات بده، کاری میکنه که روزای سختی رو تجربه کنی اما بدون همه اینا بخاطر اینه که واقعیت رو ببینی. عصیان نکن. شکر کن. خدایی که بهت روزای سخت رو نشون داد تو رو به انسان های خوب نزدیک میکنه. 11:11 یکم اسفند
-
#هشتاد و چهارمین متن نیمهشب هر چی بزرگتر میشی دنیات جدیتر و سختتر میشه، چون از دنیا بیشتر میخوای باید کاری کنی. پول دربیاری، دانشگاه بری، اجاره خونه بدی، عاشق ميشی، ازدواج میکنی و... اين چرخه هی بزرگتر میشه و دغدغهها بزرگتر ميشه. همهی اینا رو گفتم که از سنتون، از هر ماه و هر روزش استفاده کنید. هیچ وقت دیروز نمیشه. 10:10 یکم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و ششم فقط تونستم بهش نگاه کنم اما نمیتونستم، نمیشد که حرفی بزنم! همه داشتن ما رو میپاییدن، فقط خواستم محمد از چشمام بفهمه که چقدر ناراحتم و اصلا از این موضوع خبر نداشتم، میتونستم حس کنم که حال اونم اصلا خوب نبود! از نفسهای بریده بریدهاش حدس میزدم، طاقت اینکه اونو توی این حال ببینم و نداشتم و واقعا وجدانم درد میکرد، همین لحظه عذرا خانوم تو گوشم گفت: ـ برای چی داری نگاه میکنی زهره؟! راه بیفت! مجبور شدم با ناراحتی تمام از کنارش رد بشم و عشقم و پشت سرم بذارم اما تو دلم عهد بستم که حتی شده بهزور میرم و همه چیزو براش توضیح میدم، مطمئناً هم محمد منو میفهمه! وقتی رسیدیم خونه تا خانواده لباس تمیز و مرتب بپوشن و راه بیفتیم سمت خونه قادر، تصمیمم و گرفتم. بیشتر از این نمیتونستم این بار روی قلبم و تحمل کنم، همشون خوشحال بودن اما من توی دلم عزا گرفته بودم. به لباسایی که عذرا خانوم خرید نگاه میکردم، کاش اینا برای مراسم من با محمد بود اون موقع با دل و دماغ و ذوق لباسمو میپوشیدم اما حالا این لباسا برام حکم کفن داشت! مخفیانه از خونه زدم بیرون و خودمو با سرعت به خونه محمد رسوندم. نامادریش درو باز کرد و با تعجب نگام کرد، روبندم و کنار دادم و با ناراحتی گفتم: ـ سلام. گفت: ـ تو اینجا چیکار میکنی زهره؟! اگه پدر و برادرت بفهمن... سریع حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ محمد... محمد حالش چطوره؟! خیلی نگرانشم. نامادریش به سرتاپام نگاه کرد و گفت: ـ الان خیالت راحت شد زخمی شده؟! به همه گفته حیوون بهش حمله کرده اما من خودم از خانومای همسایه شنیدم که برادرت تیزی به شونهاش فرو کرده.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :