رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #صد و بیست و دومین متن نیمه‌شب عاشق این تایپ آدم‌هام که براشون مهم نیست نگاه و حرف دیگران، جلوی همه دستاتو می‌بوسن، نازت می‌کنن، لوست می‌کنن، بهت عشق می‌ورزن و حتی براشون اهمیتی نداره ممکنه یکی از بیرون قضاوتشون کنه. 1:01 دهم اسفند
  2. پارت هشتاد و هشتم سبزعلی گفت: ـ داداش دیوونه شدی؟! تو شهرت اینجاست! جای دیگه نمی‌تونی طاقت بیاری‌. با ناراحتی گفتم: ـ نه سبزعلی! در واقع اینجا نمی‌تونم طاقت بیارم! این شهر یجوری دلمو خون کرده که اگه اینجا بمونم، زنده زنده میمیرم. سبزعلی اشکاشو پاک کرد و گفت: ـ دیگه برنمی‌گردی؟! بابا از پشت سرم گفت: ـ مگه دست خودشه؟! باید برگرده. ما اینجا بهش احتیاج داریم. فعلا بهش اجازه دادیم بره و خودشو جمع و جور کنه و بعد برگرده. نمی‌خواستم فعلا بهشون حرفی بزنم اما خودمم می‌دونستم که این رفتن، تهش برگشتی نیست، فقط قبلش باید می‌رفتم سر خاک مادرم و باهاش خداحافظی می‌کردم. حسرت دیدن سنگ قبرش احتمالا تا آخر عمرم روی دلم میموند. روبه سبزعلی گفتم: ـ مراقب خودت و خانوادت باش! اونم دستی زد به شونه ام و گفت: ـ تو هم همین‌طور! امیدوارم به زودیه زود ببینمت. چشمکی بهش زدم و بدون این‌که برگردم و نگاشون کنم، یه خداحافظی زیرلب گفتم و رفتم. صدای پاشیده شدن آب روی زمین و شنیدم. دلم براشون تنگ می‌شد اما می‌دونستم که یه مسافر موقع رفتن نباید گریه کنه چون میگن شگون نداره و امکانش هست اتفاقات بدی براش بیفته، خانوم جان با صدای بلند گفت: ـ به سلامت بری محمد!
  3. پارت هشتاد و هفتم با غمی که توی صدام موج میزد گفتم: ـ توی دلم نموند اما زخمی به دلم خورد که فک کنم تا آخرین روز عمرم قلبم درد می‌کنه بابا با غم نگام کرد و گفت: ـ طالب، بهم قول بده که روزی برمی‌گردی دوباره! گفتم: ـ بهت قول نمی‌دم اما سعیم و می‌کنم بابا! همین لحظه خانوم جان با یه کاسه آب اومد سمتم و رو بهش گفتم: ـ امیدوارم که منو ببخشی! بهم نگاه نمی‌کرد اما گفت: ـ سرت سلامت باشه محمدجان! می‌دونستم آدم کینه‌ایه و به همین راحتی اون رفتارم از ذهنش پاک نمیشه و برای همین چیزه دیگه‌ایی نگفتم. به‌خاطر شرمساری که خودمم داشتم، حالم خیلی خوب نبود. ساکم و برداشتم و از پله‌ها داشتم می‌رفتم پایین که سبزعلی با عجله رسید و با تعجب گفت: ـ طالب! خیر باشه! داری جایی میری؟! لبخند تلخی زدم و رفتم سمتش و بغلش کردم و گفتم: ـ ممنونم بابت همه چیز سبزعلی! رفیق خیلی خوبی بودی برام و مرسی که تو تمام این وقت کنارم بودی! اشک تو چشمای سبزعلی جمع شد و گفت: ـ طالب، این قدر قضیه رو احساسی نکن! اومدم عیادتت و الان می‌بینم ساک دستته و عجیب و غریب داری حرف میزنی! گفتم: ـ دارم میرم سبزعلی!
  4. #صد و بیست و یکمین متن نیمه‌شب بعضیا که برمیگردن ، دلیلش این نیست که دلشون برات تنگ شده یا عاشقت شدن! اومدن ببینن خرابه‌ایی که بجا گذاشتن هنوز پابرجاست یا نه! با دوست داشتنت حس قدرت می‌گرفتن و حالا که نیستی دلشون برای اون حس قدرته تنگ شده، نه تو! پس دوباره اونا رو بذار تو جعبه گذشته‌ی دلت و تنش یه قفل محکم بزن! 12:12 دهم اسفند
  5. پارت هشتاد و ششم بابا گفت: ـ ولی پسرم... حرف بابا رو قطع کردم و گفتم: ـ اگه قرار باشه فراموش کنم، این بهترین کاره بابا! لطفا مخالفت نکنید. بابا هم ناراحت بود از این‌که قراره از آمل برم و هم یجورایی خوشحال بود که بالاخره قرار شد از این عشق ناممکن دست بکشم. بسم الله‌ایی گفتم و از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقم... وسایل زیادی نداشتم و فقط یه مقدار غذا، قرآن و کتابام و دو دست لباسم و توی ساک گذاشتم. داشتم از در اتاق می‌رفتم بیرون که از گوشه کمد که درش باز بود، لباسی که زهره برام بافته بود و دیدم. یه لحظه متوقف شدن و تمام چهرش و لحظاتی که باهم گذروندیم، اومد جلوی چشمام... بغض داشت خفن می‌کرد، رفتم نزدیکیه کمد و درو کامل باز کردم و دستمو به صورت لرزون به لباس کشیدم و نتونستم خودمو کنترل کنم و اشکام دوباره شروع شد و با هق‌ هق گفتم: ـ نباید باهام اینکارو می‌کردی زهره! چطور دلت اومد بخشی از نقشه پدرت بشی و با دستای خودت بهم زهر بدی! من مگه جز دوست داشتن تو چیکار کردم!؟ خیلی دلمو شکوندی زهره... خیلی زیاد! امیدوارم که بتونم یه روزی فراموشت کنم. این‌بار مصمم تر بلند شدم و اشکام و پاک کردم و در کمد و کامل بستم و بدون اینکه به عقب نگاه کنم، از اتاق اومدم بیرون. بابا و خانوم جان دم در اتاق منتظرم بودن و انگار فکر می‌کردن که هر لحظه امکان داره از تصمیمم منصرف بشم اما من وقتی تصمیم به کاری می‌گیرم تا آخرش پاش وایمیستم. رفتم سمت بالا و محکم بغلش کردم و با دلی پر از غم و خجالت گفتم: ـ از همون اولش حق داشتی! معذرت می‌خوام که به حرفت گوش نکردم، لطفا منو ببخش بابا اگه سرافکندت کردم. بابا پیشونیم و بوسید و گفت: ـ این حرفو نزن پسرم! من می‌خواستم که خودت تجربه کنی و به حرف من برسی وگرنه منم بلد بودم کاری کنم که به هیچ عنوان پات به اون خونه باز نشه! اما خواستم خودت ببینی که حسرت به دلت نمونه!
  6. #صد و بیستمین متن نیمه‌شب اتفاقات اخیری که تو زندگیم افتاد... واقعا بهم ثابت کرد که کارما وجود داره! 11:11 ده اسفند
  7. #صد و نوزدهمین متن نیمه‌شب رفیقم معتقده که ازدواج دیوانگیه محضه! باید تمام حق و حقوقی که الان داره مثل حق خروج از کشور، کار، تحصیل و انتخاب مسکن رو با ازدواج بده دست مردی که بعد عقد برای پس گرفتن همون حق و حقوق بجنگه! الان که دارم اینو می‌نویسم بنظرم یجورایی راست میگه:)))) 10:10 ده اسفند
  8. #صد و هجدهمین متن نیمه‌شب امشب خالم به پسرش گفت: من از ظاهر این دختری که پسند کردی، خوشم نمیاد... منم که نمی‌تونم خودمو کنترل کنم، قبل پسر خالم با خنده گفتم: ـ خاله اگه بچهات بهت بگن از ظاهر بابامون خوشمون نمیاد، ازش طلاق میگیری؟! بنظرم بهترین استدلال بود برای اینکه نشون بدین شما ملاک‌ها رو تعیین می‌کنین نه دیگران. چون این زندگی شماست، نه اونا! 2:02 نهم اسفند
  9. پارت هشتاد و پنجم گفتم: ـ دلم خیلی شکسته و راستش دیگه روم نمیشه تو صورت شما هم نگاه کنم! خانوم جان چیزی نگفت اما از چهرش نشون می‌داد که از این حرفم اون‌قدر خوشحال نشده و راستش متعجبم کرد چون همیشه فکر می‌کردم منتظر اینه تا یه روز از دستم خلاص بشه! پدر گفت: ـ طالب، خونه تو اینجاست... این قضیه هم بعد یه مدت از دهن همه میفته و من مطمئنم که فراموشش می‌کنی. سریع گفتم: ـ نه پدر! به همین راحتی‌ها نیست! نمی‌تونم اینجا بمونم و بهتون قول اینو بدم که فراموشش میکنم. عشق برای من که خوش یمن نبود، بلکه شاید رفتنم از این شهر خوش یمن باشه! حکیم همین‌طور که وسایلش و جمع می‌کرد گفت: ـ حالا قصد داری کجا بری طالب؟ لبخندی زدم و لیوانی که دستم داد و سر کشیدم و گفتم: ـ نه خودم بهش فکر کردم و نه می‌خوام کسی بدونه! تنها چیزی که الان بهش احتیاج دارم اینه که یه مدت طولانی از این شهر و استان دور باشم، فقط همین. خانوم جان که تا اون زمان ساکت بود، پرسید: ـ برمی‌گردی مگه نه؟! نگاش کردم و گفتم: ـ نمی‌دونم! بعدش روبه پدر و خانوم جان گفتم: ـ تو نبود من سعی کنین پی غیبت مردم و نگیرن و به حرف‌هاشون بها ندین که زندگی براتون بهتر بگذره.
  10. #صد و هفدهمین متن نیمه‌شب اون نمیذاره من به دخترای دیگه حسودی کنم یکاری می‌کنه دخترای دیگه به من حسودی کنن! 21:21 نهم اسفند
  11. پارت هشتاد و چهارم زهره خودش اون ماهی رو برام آورد و گفت که با دستای خودش درست کرده! چطور تونست؟! چطوری تونست باهام اینکارو کنه؟؟ من که همه‌چیز و به‌جون خریده بودم و تمام بی‌احترامی‌های خانوادش هم تحمل کردم فقط بخاطر اون... اما زهره الان کاری کرده بود که تمام حرف‌های بابا و خانوم جان درست از آب در بیاد و من پیششون شرمنده باشم. تازه اگه منو زودتر نیورده بودن خونه، به احتمال زیاد می‌مردم! فکر می‌کنم که حق با خانوادم بود و اونا حتی تو ذهن زهره هم نفوذ کرده بودن و دیگه نمی‌شد باهاشون مقابله کرد! پدر اومد کنارم نشست و ازم پرسید: ـ پسرم، من نمی‌خوام تو این راه تو رو از دست بدم! بیا و از این عشق دست بکش. اشکم شروع به ریختن کرد و فقط تونستم با سر حرفش و تایید کنم. پدر با خوشحالی سرم و بوسید و گفت: ـ این‌جوری بیشتر به نفعته، باور کن خیلی زود فراموشش می‌کنی. نگاش کردم و گفتم: ـ پدر من..‌ من دیگه نمی‌تونم اینجا بمونم. پدر نگاهم کرد و گفت : ـ منظورت چیه؟
  12. #صد و شانزدهمین متن نیمه‌شب همه چیزایی که توی زندگیم بدست میارم به لطف چیزایی هست که تو زندگیم از دست دادم... 14:14 نهم اسفند
  13. # صد و پانزدهمین متن نیمه‌شب هر وقت می‌خواین یه نفر از چشمتون کامل بیفته یه فرصت دیگه بهش بدین تا دیگه شک و شبهه‌ایی تو دهنتون باقی نمونه! 13:13 نهم اسفند
  14. پارت هشتاد و سوم بابا گفت: ـ یادت نمیاد؟ چطور با خودخواهی حرف ما رو زیر پات گذاشتی و رفتی خونه‌ی اون چلاوی و حالا اونجا چیکارت کردن که همسایه‌ها با دهن کف کرده، سر کوچه پیدات کردن. تازه پازل‌های ذهنم سر جاش نشسته بود. این‌که چقدر محمود چلاوی بهم بی‌احترامی کرد و بعد از شام به طرز خیلی عجیبی حالم بد شد و حتی به خودش زحمت نداد کسی رو بفرسته تا دم خونه مراقبم باشه! بعد چند دقیقه فکر کردن رو به حکیم پرسیدم: ـ چرا؟ ؟ چرا من حالم اون‌قدر بد شد؟ من که حالم خیلی خوب بود اما بعد خوردن شام... حکیم حرفم و قطع کرد و گفت: ـ تو غذایی که بهت دادن، سم بوده طالب! گوشام تیر کشیدن، چی داشت می‌گفت؟! حکیم ادامه داد و گفت: ـ خوشبختانه که پدرت زود منو خبر کرد و تونستم به موقع سم و از بدنت خارج کنم وگرنه طی بیست و چهار ساعت اون سم تو رو می‌کشت! بابا با عصبانیت گفت: ـ حالا فهمیدی چرا گفتم اون دختر مناسب نیست؟ مطمئن باش که خودش هم این موضوع رو می‌دونست! زیرلب با بغض گفتم: ـ امکان نداره! خانوم جان سریع گفت: ـ چرا محمد دقیقا همینه! زهره پیش همه گفت که چون تو ماهی دوست داری، شام اون شب و با دستای خودش برات آماده کرده و سم هم تو همون غذا بوده. حالا برام مشخص شد که اونا چرا برنج خالی خوردن و لب به ماهی نزدن! مثل این‌که درست بود و دلیل این.که رضایت دادن تا برم خواستگاری زهره این بود که به کل منو نابود کنن.
  15. #صد و چهاردهمین متن نیمه‌شب ولی من برای دخترعموم واقعا خوشحالم پدری داره که بی‌نهایت دوسش داره و باهاش وقت میگذرونه و همینطور به قشنگترین شکل ممکن باهاش حرف میزنه... نمی‌دونم یه روزی این نوشته‌ها رو می‌خونی یا نه اما تو واقعا مایه افتخارمی عمو... تا ابد و یک روز ایستاده تشویقت می‌کنم. 1:01 هشتم اسفند
×
×
  • اضافه کردن...