رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت دویست و چهل و نهم برگشتم و نگاش کردم، رفتم مقابلش وایستادم و بدون هیچ حرفی، اسلحه رو گرفتم مقابلش، باوان و ملیکا جفتشون با جیغ داشتن می‌اومدن سمتم و قبل از اینکه محافظا بهم برسن، تفنگ رو انداختم پیش پاش. همه از این حرکت جا خوردن‌‌‌! بدون هیچ احساسی، توی چشماش زل زدم و گفتم: ـ برای من تا همین جا بود آقا مازیار! دیگه نیستم. داشتم می‌رفتم سمت باوان که بازوم رو گرفت و گفت: ـ به همین راحتیه؟! پوزخندی زدم و گفتم: ـ دقیقا! فکر نکنم مخالفتی داشته باشی! عمو با عصبانیت گفت: ـ پوریا می‌دونی اگه بخوام، می‌تونم جلوی چشمت داغ این دخترو به دلت بذارم. مصمم برگشتم نگاش کردم و گفتم: ـ تو این کارو نمی‌کنی! عمو یه تای ابروش رو بالا داد و با تعجب بهم نگاه کرد، باوان آروم از پشت سر بهم نزدیک می‌شد، متوجه بودم که چقدر از این حرف عمو ترسیده، ولی می‌دونستم بعد این حرفم، عمو از ناچاریش هم شده باشه، کاری نمی‌کنه. از توی جیبم، گوشیم رو درآوردم و عکس پاشیده شده جسد آرون رو بهش نشون دادم، پشت بندش گفتم: ـ به‌نظرت اگه شرکای خارجیت، بفهمن که تو اون دزد رو پیدا کردی و بدون این‌که سکه و شمش‌ها رو ازش بگیری، بخشیدیش و اضافه‌تر بهش پول دادی تا بخواد یه دختر بی‌گناه و رو بدزده، با تو یا حتی با دخترت چی کار می‌کنن؟ عمو که حرفم رو شنید، زرد شد. آب دهنش رو قورت داد. چون می‌دونستم رگ خواب شرکاش دست منه، به‌خاطر حرف من، اونا بهش مهلت داده بودن و کله گنده مافیا هم بودن و عمو ازشون خیلی حساب می‌برد.
  2. پارت دویست و چهل و هشتم باوان دستام رو گرفت تا آروم باشم اما من وقتی به کاری که باهام کرد فکر می‌کردم، اصلا نمی‌تونستم آروم باشم! با عصبانیت گفتم: ـ تو چه جوری؟ با چه جرئتی پست سر من کار انجام دادی ملیکا؟ اونم با دختری که می‌دونستی برام مهم و با ارزشه! ملیکا همین جور که دستش روی یه طرف صورتش بود، از روی زمین بلند شد و با گریه رو بهم گفت: ـ پوریا من دوستت داشتم، هنوزم دارم! نمی‌خوام تو رو از دست بدم! نگاش کردم و گفتم: ـ تو هم‌بازی بچگیای من بودی، تنها هم‌راز و رفیق من که همیشه باهاش درد و دل می‌کردم و کنارم بود. منم دوستت داشتم، عین یه دوست و یه خواهر! اما تو چی‌کار کردی؟ تو می‌دونستی که من هیچ‌وقت خیانت رو نمی‌بخشم ملیکا! با گریه و عصبانیت فریاد زد: ـ من تو رو هیچ‌وقت به عنوان برادر دوست نداشتم پوریا! نتونستم طاقت بیارم که از اینجا رفتم. می‌فهمی؟ اما وقتی پدر گفت که این دختره قراره تو رو از ما بگیره، وقتی به نبودنت فکر کردم، نتونستم طاقت بیارم و برگشتم. ـ مگه دوست داشتن زوریه ملیکا؟ من هیچ‌وقت بهت امید ندادم. چه باوان تو زندگی من بود و چه نبود، تو برای من جایگاه یه رفیقو داشتی. اما با این کارت، همه چیزو خراب کردی! دیگه حتی نمی‌خوام... یهو عمو از پشت سرم با صدای بلندتری گفت: ـ فکر کردی اینجا صاحاب نداره، صداتو انداختی تو گلوت پوریا؟
  3. پارت دویست و چهل و هفتم شاهین و عفت خانوم پیاده شدن و منم یه راست رفتم تا ویلا. وقتی دم در پارک کردم، از توی داشبورد ماشین، اسلحه رو برداشتم که باوان پرسید: ـ پوریا احتیاجی به این هست؟! گفتم: ـ کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه! همین‌جور که داشت از ماشین پیاده می‌شد رو بهش گفتم: ـ به خودت فشار نیار! بذار کمکت کنم. رفتم سمتش و زیر بازوش و گرفتم و گفتم: ـ به‌نظرت تا الان فهمیدن؟ گفتم: ـ با توجه به این‌که ملیکا ششصد بار به گوشیم زنگ زد، به احتمال نود درصد آره. باوان دستشو محکم گذاشت تو دستم و این‌بار منم بدون ترس و شجاعت، دستشو گرفتم و وارد حیاط ویلا شدیم، با صدای بلند فریاد زدم: ـ مازیار خان...ملیکا...بیاین بیرون! نگهبانا مردد بودن که بیان و جلوم وایستن! بهرحال هنوزم ازم حساب می‌بردن! ملیکا سریع در و باز کرد و با دیدن دست منو باوان، رنگ از رخسارش پرید...به حالت پشیمونی و بغض کرده داشت میومد سمتم و هم‌زمان می‌گفت: ـ پوریا...باور کن من... طاقت نیوردم و یدونه خوابوندم تو گوشش! پخش زمین شد.
  4. پارت دویست و چهل و ششم با این‌که از چهر‌ش می‌شد خوند که استرس داره ولی با این حرف من دلگرم شد، شاهین گفت: ـ داداش منو عفت خانوم و سر این خیابون پیاده من که با هم بریم خونه جدید و یکم سر و سامون بدیم تا شما بیاین. همه با هم خندیدیم و گفتم: ـ عفت خانوم واسه امشب می‌خوای چی درست کنی؟ عفت خانوم با خوشحالی گفت: ـ هر چی عروس و داماد بخوان، براشون درست می‌کنم. به باوان نگاه کردم و گفتم: ـ هرچی که زنم بگه، من همون و میگم. باوان بهم نگاهی شیطنت آمیزی کرد که خندیدم و گفتم: ـ خب مثل این‌که چیزی که عروس خانوم می‌خواد و فقط آقای داماد می‌تونه درست کنه! عفت خانوم با تعجب نگام کرد که گفتم: ـ البته که شما استادی عفت خانوم ولی عروس خانوم عاشق کباب و جیگر دنبه‌اس! عفت خانوم خندید و گفت: ـ جدی؟! سرمو به نشونه تایید تکون دادم که باوان گفت: ـ یبارم خانوما راحت بشینن، آقایون غذا درست کنن. مگه نه عفت خانوم؟! عفت خانوم گفت: ـ حق با توئه مادر! ببینم آقا پوریا امشب برامون چیکار می‌کنه! شاهین گفت: ـ پوریا تو کار منقل و کباب حرفه‌ایه! گفتم: ـ خب پس لفتش ندین! برین و منتظر ما باشید تا بیایم.
  5. #بیست و هشتمین متن نیمه شب می‌دونی چرا اتفاقات ناخوشایند با آدمای مختلف مدام برات تکرار میشه؟ چون هنوز یاد نگرفتی از اون اتفاق، خودتو پیدا کنی! و تا زمانی که این موضوع رو نفهمی، طبیعت هر دفعه، این اتفاق و برات تکرار می‌کنه. 14:14 شانزدهم بهمن
  6. #بیست و هفتمین متن نیمه شب من از بچگی تا الان اون قسمتی که سالیوان از بو خداحافظی می‌کنه و بغلش می‌کنه و بعدش می‌ره رو میبینم، بغضی میشم و گریه‌ام میگیره... همش به این فکر می‌کنم که لحظات خوب با آدمای دوست داشتنی چرا اینقدر زود تموم میشه! 13:13 شانزدهم بهمن
  7. # بیست و ششمین متن نیمه‌شب جالبه که میگن آدمایی که زود عصبانی میشن، زود پشیمون میشن از حرفاشون... اما من همیشه از این پشیمون میشم که چرا بیشتر از این حرفامو تو صورت طرف نکوبیدم و خودمو خالی نکردم؟! 22:22 پانزدهم بهمن
  8. پارت دویست و چهل و پنجم زد رو دستم و گفت: ـ نخیرم، اونا جزو حریم خصوصیه منه! نباید بخونیش... با لبخند شیطونی نگاش کردم و گفتم: ـ اتفاقا خیلی خوشم میاد تو نوشته‌هات این‌جور قربون صدقم میری! با چشم غره نگام کرد و گفت: ـ خیلی بدی! خندیدم و گفتم: ـ به شرطی بقیشو نمی‌خونم که از این به بعد عین همونا رو همیشه بهم بگی! اونم با خنده من خندید و گفت: ـ باشه! اون شب باوان توی بخش کلا تحت نظر بود و منو عفت خانوم چشم ازش برنمی‌داشتیم... دکترش گفته بود که اگه تا فردا براش مشکلی پیش نیاد، می‌تونه مرخص بشه...و فردا روزی بود که قرار بود دست عشقم و بگیرم و برای همیشه با اون آدمای خائن و اون ویلا خداحافظی کنم. *** دست باوان و گرفتم و گفتم: ـ باز که دستات یخ کرده! باوان نگام کرد و گفت: ـ ازشون میترسم پوریا! یکم استرس دارم. مصمم نگاش کردم و گفتم: ـ به من اعتماد کن عزیزم! هیچ اتفاقی نمیفته!
  9. پارت دویست و چهل و چهارم همین لحظه تقه‌ایی به در خورد و پرستار وارد شد و گفت: ـ ببخشید وقت پانسمانه! بلند شدم و گفتم: ـ خودم براش عوض میکنم. از دست پرستار گرفتم و رفت از اونجا بیرون. رفتم کنار تخت نشستم و پیراهنش و دادم بالا تا باندش و باز کنم که پرسید: ـ پوریا، آرون... سریع گفتم: ـ نگران نباش عزیزم! دیگه نمیتونه بهمون آسیبی برسونه! به سزای عملش رسید. با ترس نگام کرد و گفت: ـ پوریا ملیکا آرون و... نگاش کردم و گفتم: ـ همه‌چیزو می‌دونم عزیز دلم...اونا هم نمی‌تونن کاری از پیش ببرند. یه مدرک بزرگ تو دستمه... عمو برای این‌که گیر نیفته، کاری نمی‌کنه. گفت: ـ خب تو بگو، چجوری اونجا پیدام کردی؟؟ لبخندی زدم و گفتم: ـ از صدقه سریه دفترچه روزمرت! نیم خیز شد و گفت: ـ همشو خوندی! گفتم: ـ دختر یجا بشین! زخمت درد می‌گیره! نه همش وقت نکردم ولی می‌خونمش حتما.
  10. QAZAL

    یک گزینه رو انتخاب کن!

    سلام بچها من این چیزی که الان دارم اینجا می‌نویسم و توی بیست و پنجمین پارت دلنوشتم هم نوشتم و واقعا بعد مدتها فکر کردن، هنوز به نتیجه‌ایی نرسیدم...شما بچه‌های نویسنده راجبش چه فکری میکنین؟؟ ( من هنوزم نمی‌دونم چجوری دلم آروم میشد؟! اگه خدا آرزومو برآورده نمی‌کرد، مطمئنم تا سالیان سال و تا زمانی که زنده بودم، حسرت این آرزو توی دلم میموند... و وقتی خدا با اصرار من، آرزومو برآورده کرد، زخمی رو تجربه کردم که با خودم گفتم که ای کاش تجربش نمی‌کردم!! چون جای زخم‌ها با گذشت زمان شاید کمرنگ بشه اما ردش همیشه میمونه و درد می‌کنه. و هنوز نفهمیدم پس چجوری دلم باید آروم می‌شد!؟ چون هر دو گزینه یجوری بد بود...حسرت به دل مونده آرزویی که خیلی دوست داری و تجربه زخم برآورده شدن اون آرزو...) شما باشین، کدوم گزینه رو انتخاب می‌کنین؟ بنظرتون کدومش دردش برای دل و عقل کمتره؟
  11. #بیست و پنجمین متن نیمه‌شب راستش و بخواین، من هنوزم نمی‌دونم چجوری دلم آروم میشد؟! اگه خدا آرزومو برآورده نمی‌کرد، مطمئنم تا سالیان سال و تا زمانی که زنده بودم، حسرت این آرزو توی دلم میموند... و وقتی خدا با اصرار من، آرزومو برآورده کرد، زخمی رو تجربه کردم که با خودم گفتم که ای کاش تجربش نمی‌کردم!! چون جای زخم‌ها با گذشت زمان شاید کمرنگ بشه اما ردش همیشه میمونه و درد می‌کنه. و هنوز نفهمیدم پس چجوری دلم باید آروم می‌شد!؟ چون هر دو گزینه یجوری بد بود...حسرت به دل مونده آرزویی که خیلی دوست داری و تجربه زخم برآورده شدن اون آرزو... 12:12 پانزدهم بهمن.
  12. #بیست و چهارمین متن نیمه‌شب فقط خواستم بهت بگم منی که تنها بودم و تنهاتر کردی. وقتی اِسمتو میارن، ساکت میشم! اگه اسم منو پیش تو بیارن، میری تو لاکت... منو دیگه حتی تو خوابت هم نمی‌بینی... بعد من هیچی، خوش‌حالت نمی‌کنه! حالا نوبت توئه که از اینجا به بعد برام گریه کنی. 11:11 پانزدهم بهمن
  13. #بیست و سومین متن نیمه‌شب تهش هممون میرسیم به حرف تتلو که گفت: ـ بچگی کردم؛ نباید می‌فهمیدی دوستت دارم، بچگی کردم! 10:10 پانزدهم بهمن
  14. # بیست و دومین متن نیمه‌شب چقدر رویا رو دوست دارم... تنها جاییه که هر چیزی میخوایم، صرف نظر از خوب بودن یا بد بودن، اتفاق میفته و واقعیه! اونجا از صمیم قلب خوشحالی چون کنار کسایی هستی که دوستت دارن...زندگی داری که همیشه دوست داشتی...کار مورد علاقت و داری! شاید باورتون نشه ولی حتی نوشتن راجب رویا، باعث میشه احساس ذوق و شادی کنم 21:21 چهاردهم بهمن
  15. پارت دویست و چهل و سوم از حالتش خندم گرفت و گفت: ـ آروم باش دختر! الان بخیه‌هات باز میشه... گفت: ـ آخه نمی‌دونم گوشام درست شنیدن یا نه؟! پوریا... پوکرفیس‌ترین پوریا به من می‌خواست بگه دوستم داره؟! چشمام و ریز کردم و نگاش کردم و گفتم: ـ دستت درد نکنه! الان پوکرفیس هم شدم؟! خندید و با عشق نگاش کردم و گفتم: ـ من میمیرم برای این خنده‌ها... از این به بعد حتی یه لحظه هم تنهات نمی‌ذارم جیگر گوشه‌ی من. با ذوق نگام کرد و گفت: ـ چقدر جملاتی که میگی قشنگه! خندیدم و گفتم: ـ از کنار تو بودن اینارو یاد گرفتم... کسی که باعث شد من حصار دور قلبم و بشکنم و عشق و باور کنم تو بودی باوان! گفت: ـ یعنی الان برای همیشه کنار همیم پوریا؟؟! گفتم: ـ برای همیشه! من، تو، عفت خانوم... یه خونه نقلی خوشگل سمت همون مزرعه‌ایی که یبار رفتیم گرفتم. بعد از مرخص شدنت، هممون میریم اونجا. گفت: ـ سمت خونه حاج بابا؟؟ تاب و... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ آره همه چی داره! عین بچه‌ها ذوق می‌کرد و من برای ذوقش جون می‌دادم.
  16. پارت دویست و چهل و دوم دو ساعت منو عفت خانوم بالای سرش منتظر موندیم تا بالاخره چشماشو باز کرد، عفت خانوم پیشونیشو بوسید و گفت: ـ خدا رو صد هزار مرتبه شکر دخترم! خدا دوباره تو رو به ما بخشید. باوان که مشخص بود کاملا تو حالت نیمه بیهوشیه گفت: ـ پور... پوریا... من... سریعا بلند شدم و دستش و محکم گرفتم توی دستم و گفتم: ـ اینجام عزیزدلم! لبخندی زد و گفت: ـ این‌بارم جونمو نجات دادی! گفتم: ـ نه، این‌بار تو جون منو نجات دادی! چقدر خوشحالم که دوباره چشماتو باز کردی. همین لحظه عفت خانوم از جاش بلند شد و گفت: ـ من بیرون می‌شینم بچه‌ها...باز بهت سر میزنم عزیزم. باوان کمی توی جاش، جابه‌جا شد و گفت: ـ ممنونم، عفت خانوم! بعد این‌که عفت خانوم رفتم بیرون... باوان شروع به خندیدن کرد و گفتم: ـ چرا می‌خندی؟! گفت: ـ آخه گفتن این جملات از تو یکم بعیده! تعجب کردم راستش... دستش و بوسیدم و گفتم: ـ تا خواستم بهت بگم دوستت دارم، چشماتو بستی و جون به لبم کردی دختر! نیم‌خیز شد و گفت: ـ چی! چی گفتی؟!
  17. پارت دویست و چهل و دوم شاهین گفت: ـ داداش چیزایی که میگی خیلی قشنگه اما یه چیز و فراموش کردی! بعد یکم مکث گفت: ـ آقا مازیار! یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: ـ می‌دونم باهاشون چیکار کنم! نگران نباش، دیگه نمی‌ذارم به من کسایی که دوستشون دارم، نزدیک بشن. شاهین پرسید: ـ راستی اون... اون پسره آرون... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ شلیک کردم بهش! شاهین گفت: ـ زودتر از اینا حقش بود که بمیره! پسره‌ی احمق. رو به شاهین گفتم: ـ من شارژ گوشیم تموم شده، بی‌زحمت یه پاور بانک برام بیار. ـ باشه داداش! ـ و این‌که اون آشغال و یه‌جای دور دفنش کن و قبل دفن کردن، با گوشیت چندتا عکس ازش بگیر. شاهین سرشو تکون داد و رفت تو ماشین تا پاور و بیاره و منم رفتم تو بخش و منتظر شدم تا باوانم و بیارن. خبر نداشت ولی تو همون مزرعه دوست داشتنی که یبار با هم‌دیگه رفته بودیم، یه خونه خریدم به این امید این‌که شاید یه روز با هم‌دیگه بریم اونجا زندگیمونو از نو شروع کنیم و قسمت واسه این روزا بوده. بعد این‌که دفتر زندگیم و با مازیار و دخترش بستم، واسه همیشه میرم سراغ قلب و زندگی خودم.
  18. #بیست و یکمین متن نیمه‌شب متنی در داستایوفسکی خوندم که توجهم و جلب کرد: - اگر او توانسته مرا فراموش کند، من هم می‌توانم! + می‌بینی، هنوز دوستش داری! - از کجا معلوم؟ + هنوز می‌خواهی کار هایی را بکنی که او کرده...! چهاردهم بهمن 12:12
  19. پارت دویست و چهل و یکم جملم تموم نشده بود که بالاخره دکتر از در اتاق عمل اومد بیرون، با استرس رفتم پیشش و بهش گفتم: ـ توروخدا به من بگین زندست! خواهش می‌کنم... دکتر لبخندی بهم زد و گفت: ـ خیلی خون از دست داد اما خوش شانس بود چون به موقع رسوندینش بیمارستان و تونستیم قبل از اینکه گلوله به ارگان‌های اصلیش آسیب بزنه، درش بیارم. عفت خانوم با صدای بلند گفت: ـ خدایا صدهزار مرتبه شکرت! دعاهام مستجاب شد! همین‌جور که اشک شادی می‌ریختم گفتم: ـ کی می‌تونم ببینمش؟؟! دکتر گفت: ـ چند دقیقه دیگه میارنش تو بخش! شاهین و بغل کردم و گفتم: ـ اگه چیزیش می‌شد، من میمردم! به‌خاطر من پرید جلوی اون گلوله!! شاهین دستی زد به پشتم و گفت: ـ خداروشکر که خطر از بیخ گوشمون رد شد داداش! گفتم: ـ بهم گفت چقدر دوسم داره شاهین، همین‌که چشماشو باز کنه، منم عشقم و بهش اعتراف می‌کنم. شاهین لبخندش محو شد و با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ چیشده؟
  20. #بیستمین متن نیمه‌شب تو فکر می‌کنی مردای بزرگتر ازت، بیشتر می‌فهمن و درکت می‌کنن. اما واقعیت اینه که اونا درک و منطقشون در حد پسرای بیست ساله هم نیست. شاید همشون نه ولی قریب به نود درصدشون، این مدلین. چهاردهم بهمن 11:11
  21. #نوزدهمین متن نیمه‌شب نمی‌دونم ولی بنظرم اگه دلت زیادی پاک باشه و آدما دلتو بشکونن، خدا هرجوری شده...حتی اگه شبا از قلب درد خوابت نبره، اما صبحش تو رو با یه انرژی وصف نشدنی و شادی و اُمید از خواب بیدار می‌کنه. بنظرم این شروعه ترمیم شدن قلبته! چهاردهم بهمن 10:10
  22. #هجدهمین متن نیمه‌شب آرزو تو سریال از سرنوشت یه جمله‌ی خیلی قشنگ گفت: ما هممون قبل از اینکه به این دنیا بیایم، نقشمون تعیین شدست... الآنم اومدیم تا همون نقش‌ها رو بازی کنیم. پس خودتو بابت کاری که انجام دادی، سرزنش نکن! اون کار توی سرنوشتت بوده! 00:00 چهاردهم بهمن
  23. پارت دویست و چهلم دو سه تا پرستار با یدونه برانکارد اومدن سمتم و منم سریع باوان و گذاشتم روش با استرس همون‌جور که پشت سرشون می‌دوییدم گفتم: ـ لطفا... لطفا بگین بهم که خوب میشه!! اما بدون توجه به حرف من، یکی از اونا به یه پرستار دیگه گفت: ـ نبض داره ولی خیلی ضعیفه! سریع ببرینش اتاق عمل، منم به دکتر بگم بیاد. چی داشتن می‌گفتن؟! خدایا ازت خواهش می‌کنم دختری که دوسش دارم و ازم نگیر! اون تمام زندگیه منه، با وجود اون من تونستم عشق و عاشقی رو باور کنم. قول میدم دیگه تنهاش نذارم و ازش مراقبت کنم... عین دیوونه ها تو راه‌روی بیمارستان راه می‌رفتم و از صمیم قلبم دعا می‌کردم. این بلاتکلیفی و انتظار از لحظه به لحظه‌ی عمرم کم می‌کرد، وقتی شاهین بهم زنگ زد همین‌جور که گریه می‌کردم، همه چیزو براش توضیح دادم و یک ساعت بعد اونام اومدن بیمارستان؛ شاهین سریع اومد سمتم و بغلم کرد و گفت: ـ نگران نباش داداش، باوان دختر قویه، من مطمئنم که اینم از سر میگذرونه! اشکام و پاک کردم و گفتم: ـ انشاللا! عفت خانوم همین‌جور که داشت تسبیح میزد گفت: ـ کسی خبری نداد؟! گفتم: ـ نه، الان تقریبا سه ساعته که داخله و هیچ‌کس چیزی بهم نمی‌گه!
  24. پارت دویست و سی و نهم آرون که دیدش بجای من باوان خودشو پرت کرد جلوم و اون تیر خورده، دستپاچه شد و خواست فرار کنه که با فریاد اسلحه رو گرفتم سمتش و بهش شلیک کردم و نزدیکای در افتاد رو زمین...باوان و که به زور نفس می‌کشید، در آغوش گرفتم و با گریه گفتم: ـ چرا؟؟ چرا اینکار و کردی؟؟ من بدون تو چیکار کنم؟! بریده بریده می‌گفت: ـ همش...همش تو قراره منو ...نجات بدی، سالیوان؟!...یبارم...یبارم من نجاتت دادم.. شالشو از رو سرش درآوردم و همینطور که اشک می‌ریختم؛ دور شکمش بستم و سعی کردم آروم باشم و گفتم: ـ نگران نباش عزیزم؛ طاقت بیار...می‌برمت بیمارستان! دستامو گرفت و بازم بریده بریده گفت: ـ خوش...خوشحالم...که تونستم...ببینمت...ب..برای آخرین بار! خیلی...دوستت دارم. مثل یه بچه کوچیک هق هق می‌کردم و می‌گفتم: ـ نه...چیزیت نمیشه!! باوان...باوان صدامو میشنوی؟! اما بی جون افتاد روی دستم و چشماش بسته شد! مصمم گفتم: ـ چیزیت نمیشه عزیزم! نمی‌ذارم اتفاقی برات بیفته! با یه بسم الله، بغلش کردم و با سرعت بردمش، داخل ماشین. دستم و روی زخمش نگه داشتم و می‌گفتم: ـ الان میرسیم عزیزم! طاقت بیار. اولین بیمارستانی که چشمم خورد وایستادم و سریعا پیاده شدم و با صدای بلند و سراسیمه گفتم: ـ تیر خورده!! لطفا یکی کمک کنه!
  25. پارت دویست و سی و هشتم سریع برگشتم و خودمو جلوی باوان سپر کردم، آرون با خنده گفت: ـ به به آقا پوریا! مشتاق دیدارت بودم. با پوزخند رو بهش گفتم: ـ تو این‌قدر ترسویی که فقط می‌تونی از پشت سر بهم حمله کنی اما دیگه اجازه نمیدم. همون‌طور که اسلحه رو روبه‌ روم گرفته بود گفت: ـ باوان و بفرست بیاد تا خودتم بتونی صحیح و سالم از اینجا بری، شما رو به خیر و ما رو به سلامت. باوان عین یه گنجشک کوچیک پشت سرم کز کرده بود و محکم لباسمو داشت... با صدای بلند خندیدم و گفتم: ـ دیگه چی!! اینجا یا من میمیرم یا تو، اجازه نمیدم به زنی که دوسش دارم، نزدیک بشی! ماشه رو آماده کرد و با حرص گفتم: ـ پوریا خیلی جدیم! به‌خدا میزنم... من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. به سر تا پاش نگاه کردم و گفتم: ـ جرعت اینکار رو نداری! تا دستمو بردم سمت کمرم... متوجه شد که می‌خوام اسلحمو دربیارم و در عرض یک لحظه، باوان با جیغ از پشت سرم پرید جلوم و گلوله شلیک شد! نمی‌تونم توصیف کنم که اون لحظه چقدر برام دردناک بود!! باوانم عین یه گل پژمرده تو بغلم افتاد و به شکمش گلوله خورده بود... با فریاد صداش زدم: ـ باوان!
×
×
  • اضافه کردن...