رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #هفتاد و هشتمین متن نیمه‌شب امروز وقتی دفتر آرزوهامو باز کردم؛ دیدم دارم نصف آرزوهای سه سال پیشم و با همون جزییات که نوشتم زندگی می‌کنم! حتی اون آرزوهایی که الان دلم نمیخوادشون ولی اون زمان پافشاری می‌کردم تا برآورده بشن! 18:18 بیست و نهم بهمن
  2. پارت پنجاه و دوم اصلا نمی‌فهمیدم که چرا داره اینجور کتکم میزنه و پدرم هیچ دخالتی نمیکنه تا اینکه گردنبندی که محمد بهم داده بود و تو دستاش دیدم!! با خشم گفت: ـ پس میری با طالب آملی یواشکی دیدار میکنی؟؟ میخوای ما رو بی‌آبرو کنی هان؟؟! میخوای کاری کنی که تمام محل پشت سرمون حرف بزنن؟؟ حتی نذاشت از خودم دفاع کنم و دوباره شروع کرد به کتک زدنم و گریه کردن هیچ فایده‌ایی نداشت. به پاش افتادم تا ولم کنه اما هیچی به هیچی! هزاران بار اسم پدر و صدا زدم ولی فقط به این صحنه نگاه می‌کرد و اونم باور کرده بود که می‌خوام آبروشونو ببرم اما من فقط عاشق شده بودم همین! اینقدر کتکم زد تا اینکه خودش خسته شد و من با تنی پر از درد خودمو به سمت اتاقم کشوندم تا جون داشتم به حال خودم گریه کردم. تو آینه اتاق به خودم نگاه کردم. اصلا خودمو نمی‌شناختم...نصف صورتم کبود شده بود و بینیم زخم شده بود. قرار بود محمد و ببینم اما با این وضع صورتم حتی از اونم خجالت می‌کشیدم. وقتی که زهرا اومده بود تا بافتنی رو با هم کامل کنیم به عذرا خانوم گفتم تا بهش بگه بیمارم و فعلا نمیتونم از اتاقم بیرون بیام! اون روز بعدازظهر که داشتم استراحت می‌کردم عذرا خانوم اومد داخل اتاقم و با عصبانیت گفت: ـ بجای اینقدر ناز کردن پاشو و یکم بهم کمک کن! رو سرم پتو کشیدم و به حرفش بی‌توجهی کردم. خودش زیرلب یه چیزایی گفت و شروع کرد به مرتب کردن اتاقم و وقتی دید پتو رو از روی سرم کنار نمی‌دم گفت: ـ برادرت حق داره زهره! آخه ملاقات کردند با یه آملی چه معنی داره؟! اینو که شنیدم طاقت نیوردم و نشستم و گفتم: ـ مگه آملی ها آدم نیستن؟! چه هیزم تری به ما فروختن؟! عذرا خانوم بهم نگاه کرد و گفت: ـ تو مگه نمیدونی سالیان ساله که دو طایفه با هم جنگ دارن؟!
  3. پارت پنجاه و یکم ( زهره ) از وقتی که محمد و اولین بار تو مکتب خونه دیدم یک دل نه صد دل عاشق شدم! هر روز و شب سر نماز دعا می‌کردم که اونم همین حس و نسبت بهم داشته باشه و بتونیم برای هم باشیم اما این وسط یه اشکال خیلی بزرگ وجود داشت! اونم اینکه اون از طایفه آملی و من از طایفه چلاوی ها بودم و بخاطر خصومت و جنگی که بین این دو طایفه بود، بهم رسیدنمون مشکل بود! جنگ و کینه بین دو طایفه اینقدر زیاد بود که برادر و از برادر جدا کرده بود اما من ناامید نبودم و عشق به طالب نور امید و تو من روشن کرده بود...تو یکی از این روزها سر کلاس متوجه نگاهای زیرزیرکی محمد به خودم شدم و از اون روز فهمیدم عشقی که بهش دارم، یک عشق دو طرفست و نامه نگاری هامون شروع شد...برای من شعرهای قشنگ می‌نوشت و از طریق زهرا خواهر سبزعلی به دستم می‌رسوند! منم به عشقش رو تراس مینشستم و براش بافتنی می‌بافتم. هر روز منتظر رسیدن نامه‌هاش بودم و با خوندشنشون، قلبم از جاش کنده می‌شد! همدیگه رو بیشتر اوقات پیش درخت بلوط رود هراز می‌دیدیم و اولین بار اونجا باهم عهد بستیم که تحت هیچ شرایطی از همدیگه دست نکشیم و به هر قیمتی شده، پای عشقمون وایستیم! مسئله جایی جدی شد که محمد گردنبندی که از مادرش مونده بود و به من داد و رسماً بهم گفت که من عروس آینده خانوادشونم! خیلی خوشحال بودم و انگار پاهام از روی زمین جدا شده بود. وقتی برگشتم خونه از شادی لباسم و روی جا لباسی آویزون کردم و رفتم خونه زهرا تا بهش بگم که محمد گردنبند مادرش و که خیلی هم براش با ارزش بود، به من داده...اما این خوشحالی دوام زیادی نیورد و وقتی برگشتم خونه دیدم که عذرا خانوم( مادرخوندم) روی تراس وایستاده و با حالت اینکه الان پوست سرم کندست، داره نگام می‌کنه! با ترس و لرز رفتم بالا و دیدم که بردارم غلام وقتی درو باز کردم، مهلت نداد و یجوری خوابوند تو گوشم پخش زمین شدم! پدر هم پیش پشتی نشسته بود و این صحنه ها رو فقط نگاه می‌کرد و حرفی نمی‌زد!
  4. #هفتادوهفتمین متن نیمه‌شب چرا تعجب میکنید از رفتارشان؟؟ حقیرند! از درون می‌سوزند و تسکین خودشان را در تحقیر و تمسخر دیگران می‌بینند! 12:12 بیست و نهم بهمن
  5. #هقتاد و ششمین متن نیمه‌شب آسیب زدن به دختری که از پدر محبت ندیده فقط یک رفتار اشتباه نیست؛ باز کردن زخمهایی هست که هنوز فرصت ترمیم پیدا نکردن. 11:11 بیست و نهم بهمن
  6. #هفتاد و پنجمین متن نیمه شب هر کی بهتون گفت تو ازدواج خانواده طرف مقابل مهم نیست؛ دوتا از طرف من بزنید تو دهنش... یکی هم از طرف خودتون! 22:22 بیست و هشتم بهمن
  7. پارت پنجاهم حکیم باشی که کلا آدمی بود پاشو تو یه کفش کنه و حرف خودشو بزنه گفت: ـ بهرحال من حرفم و زدم! پدر که تا اون زمان ساکت بود و حرفی از دهنش بیرون نمیومد و خیلیم عصبانی بود، نزدیکم شد و گفت: ـ طالب بگو کی باهات اینکارو کرده؟؟! تقاصشو پس میده...بگو ببینم چلاوی ها باهات اینکارو کردن؟؟ امروز وقتی داشتم میومدم خونه یسری پچ پچ ها می‌شنیدم! بدون اینکه خودمو ببازم، سریع گفتم: ـ نه پدر! گفتم که...رفته بودم برای شکار که گراز بهم حمله کرد. پدر تحت هیچ شرایطی نباید میفهمید وگرنه مطمئنا کار از این که بود خرابتر می‌شد و ازشون بیشتر از این کینه به دل می‌گرفت! پدر دوباره سرشو بهم نزدیک کرد و گفت: ـ می‌خوای باور کنم تو با این قد و هیبت، گراز زخمیت کرده؟! هیچوقت نمی‌تونستم به بابا دروغ بگم!! اما اون روز مجبور بودم! بخاطر زهره...بخاطر عشقمون...تو چشماش برای یه لحظه نگاه کردم و بعدش سرمو انداختم پایین و گفتم: ـ منم آدمم دیگه بابا؛ از دستم در رفت و بهم حمله کرد! از قیافه بابا مشخص بود که باور نکرده اما دیگه چیزی هم نگفت. از چشماش خشم می‌بارید... بعد رفتن حکیم باشی، سعدالله و یدالله هم برام آرزوی سلامتی کردن و رفتن...حکیم باشی یه چندتا داروی گیاهی نوشت که خانوم جان داوطلبانه گفت که برام مهیا می‌کنه! خداروشکر از روزی که تهدیدش کرده بودم، کمتر به پر و پام می‌پیچید!
  8. #هفتاد و چهارمین متن نیمه‌شب رک و راست بهتون بگم... چیزی که برای تو نیست؛ هزار بار ناامیدت می‌کنه... تا بالاخره بفهمی و خودت با اختیار خودت رهاش کنی. 14:14 بیست و هشتم بهمن
  9. پارت چهل و نهم بعد چند دقیقه زنگ خونمون زده شد و خانوم جان با چادر روی سرش رفت و در و باز کرد. یدالله و حکیم باشی باهم اومدن داخل. حکیم باشی مرد خیلی پیری بود اما تشخیصاش همیشه درست و بجا بود! اومد کنارم نشست و بهم گفت: ـ طالب از تو بعیده که اینجوری زخمی بشی! لبخند غمگینی از روی درد زدم که پدر گفت: ـ زخم چیه حکیم؟! حکیم باشی همون طور که با دستش زخمم و لمس می‌کرد با ذره بین هم به زخمم خیره شده بود و قبل از اینکه چیزی بگه سعدالله گفت: ـ گفتم که عمو جان ، تو دشت کرسنگ بوده و مطمئنا دنبال شکار می‌گشته و احتمالا اونجا گراز بهش حمله کرده! حکیم بعد مدت طولانی نگاه کردن به زخمم گفت: ـ این جای شاخ گراز نیست! شاخ گراز گرده و توی بدن فرو می‌ره! این مثل جای تبر یا خنجره! وای نه!! داشتن می‌فهمیدن...نباید میذاشتم کسی بویی ببره که برادر زهره این بلا رو سرم آورده! پدر با شنیدن این حرف گُر گرفت... سعدالله دوباره با مقاومت گفت: ـ چه خنجری! این شاخ یه حیوون وحشیه! پارسال هم پای یدالله همین مدلی زخمی شد! حکیم باشی که داشت زخمم و ضدعفونی می‌کرد گفت: ـ تشخیص من اینه! شما میتونید از یه آدم دیگه هم بپرسین اگه به حرفای من شک دارین! با قیافه‌ایی مملو از درد گفتم: ـ نه حکیم باشی! سعدالله راست میگه...گراز بهم حمله کرده...
  10. پارت چهل و هشتم یدالله گفت: ـ ما دنبال یه شوکا( در مازندران به آهوی کوچک شوکا میگن) بودیم تا شمارش کنیم اما از دستمون فرار کرد و این سمت اومد...ما هم دنبالش راه افتادیم تا اینکه سعدالله متوجه تو شد! در اصل خودت اینجا چیکار می‌کنی طالب؟ جوابی نداشتم که بدم و ذهنم دوباره در کشید پیش زهره و چشمان غمگینش!! سعدالله قبل از اینکه چیزی بگم، رو به برادرش گفت: ـ مگه نمی‌بینی زخمیه؟! کمکش کنم تا ببرمیش خونه عمو! یدالله موافقت کرد و یکیشون زیر بازوی سمت چپم و دیگری بازوی سمت راستم و گرفت و با سختی زیاد از روی زمین بلندم کردن! بارون شدتش کمتر شده بود اما زمین هنوز لیز بود! حالم اصلا خوب نبود و از یه طرف سوزش زخم و از طرف دیگه ضعفم به شدت رو جسمم تأثیر گذاشته بود و نمی‌تونستم به خودم مسلط بشم! به هر صورت سعدالله و یدالله به سختی منو سوار اسب کردن و منو بردن سمت خونمون! از جیغ و ناراحتی خانوم جان وقتی منو دید، نمی‌گم...وقتی بابا اومد خونه، با ترس از سعدالله پرسید: ـ چه اتفاقی براش افتاده؟! سعدالله گفت: ـ فکر می‌کنم طالب دنبال شکار بود که گرازی چیزی بهش حمله کرده! پدر یه نگاهی به صورت عرق کرده‌ام انداخت و گفت: ـ یدالله سریع حکیم و خبر کن!
  11. #هفتاد و سومین متن نیمه‌شب دیروز که کافه بودیم؛ قهوه‌ام را تموم کردم و بعدش رفیقم از من پرسید: چجوری اینقدر خوب بقیه رو دلداری میدی؟! خندیدم و گفتم: حرفایی رو میزنم که دوست داشتم دیگران بهم بگن! 9:09 بیست و هشتم بهمن
  12. #هفتاد و دومین متن نیمه‌شب بنظرم همه‌ی ما... تاوان‌ها دادیم که بفهمیم : هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست! 8:08 بیست و هشتم بهمن
  13. البته این عکس و جای دیگه پیدا کردم که روش نوشته نداره. اگه این اوکیه لطفا اینو درست کنین🙏
  14. پارت چهل و هفتم اینقدر تو فکر فرو رفتم و راه رفتن که به دشت کرسنگ رسیدم...بازم به این فکر کردم که چطور جلو برادر زهره سر خم کردم!! اگه پای زهره وسط نبود، این آدم نحیف و لاغر می‌تونست بهم خنجر بزنه؟! اما نمی‌تونستم مقابلش هیچ عکس العملی نشون بدم...ناگهان هوا طوفانی زد و باران شدن گرفت...با خودم گفتم نکنه با این وضعیت اینجا زمین گیر بشم و زهره رو از دست بدم؟! اینقدر فکر کردم که کلی از محل دور شده بودم...دیگه نایی برای راه رفتن برام باقی نمونده بود و به شدت احساس ضعف و ناتوانی می‌کردم!! همین لحظه صدای پای اسب و شنیدم که داشت بهم نزدیک می‌شد!! رفتم و زیر یک درخت نشستم و چشمام همینطور باز و بسته می‌شدند...در کمال تعجب دیدم یدالله و سعدالله ( دوتا از پسرعموهای تنی دوقلوم ) بودن...متوجه حضور من شدن و از اسب پیاده شدن و با نگرانی سمت من اومدن...یدالله چند بار زد به صورتم تا به خودم بیام و گفت: ـ طالب؟؟ طالب اینجا چیکار می‌کنی؟؟ چه اتفاقی برات افتاده؟؟! تا رفتم حرفی بزنم، سعدالله اون دستم و که محکم روی زخمم فشار میدادم و برداشت و با ترس گفت: ـ وای یدالله نگاه کن!! احتمالا برای شکار اومده و گرازی چیزی بهش حمله کرده! فقط تونستم لبم و تکون بدم و بگم: ـ آب...یکم بهم آب بدین! یدالله سریع رفت و از خورجین اسبش، آب و آورد گذاشت جلوی دهنم و بعد خوردنش انگار یکم تونستم به خودم بیام! بارون همینجور میزد و هر سه‌تامون تقریبا خیس شده بودیم! رو به یدالله گفتم: ـ شما...شما اینجا چیکار می‌کنین؟
  15. پارت چهل و ششم اونقدر یک نفس دوییدم که سر مدت زمان کوتاهی رسیدم به محل.‌..ورود من با رفتن زهره و خانومایی که همراهش بودن، یکی شد! هر کار می‌کردم نمی‌تونستم ازش دلگیر باشم!! تا چند لحظه نگاهش کردم که روبندش و زد کنار و تا من رفتم ازش سوالی بپرسم، چند تا اسب سوار از پشتشون اومدن و غلام، با صدای بلند گفت: ـ حرکت کنین! کنار وایستادم و زهره با حسرت و بدون هیچ حرفی نگاهم کرد و از کنارم رد شد! از نگاهش می‌تونستم بخونم که اونم از این موضوع ناراحته اما کاری از دستش برنمیاد...نگاهاش اون برق همیشگی رو نداشت و انگار چشماش هم مثل صورتش بغض آلود بود! تا کمی از دور شدن، غلام و دوتا از زیر دستاش به من نزدیک شدن! غلام از موضوع عشق منو زهره خبر داشت....در واقع زبانزد همه محل شده بود و اونم مثل پدرش و خانواده من به این وصلت راضی نبود! اما بازم من تمام تلاشم و می‌کردم...نگاهی به غلام انداختم و به نشانه ادب، سلام کردم. اما تو یه حرکت ناگهانی، خنجر کوچکی که تو کمرش بود درآورد و بدون هیچ حرفی و با حرص اونو توی شانه ام فرو کرد و بعدش بیرون آورد. تا من بخوام آخ بگم، اسب و دارید و به همراه همراهاش از اینجا دور شد... درد داشتم...اما نه دردی از روی زخم اون خنجر باشه، بخاطر اینکه زهره داشت از دستم می‌رفت و نمی‌تونستم به من خبر بده! روی زمین افتادم! به کمک چند تا از هم محلیا از جام بلند شدم و زخمم و دست گرفتم و بدون هیچ حرفی به راهم ادامه دادم! و سوال تمام هم محلیام رو بی‌جواب گذاشتم...اینقدر تو فکر بودم که اصلا درد و خونی که ازم می‌رفت و احساس نمی‌کردم‌‌...مدام یاد خواب و دلشوره‌ام میفتادم... به این فکر می‌کردم که چطور امکانش هست این وضعیت و درست کنم و خودمو تو خانواده زهره جا بدم... دلیل اینهمه حرص و خشک خانوادش نسبت به من نمی‌دونم چیه!! اصلا دعوای طایفه‌ایی چه ربطی به من داره؟! من که بجز دوست داشتن و عاشق شدن خواهرش کاری نکرده بودم!! اما من پیش زهره سوگند یاد کردم که تسلیم نمیشم و به هیچ عنوان هم زیر قولم نمی‌زنم!
  16. #هفتاد و یکمین متن نیمه شب اشرف تک یه دیالوگ خیلی عمیقی رو توی ذهنم حک کرد : اگه کاری که باهات کردن و فراموش کنی، دوباره عذاب می‌کشی! یادت نره پروفسور! 22:22 بیست و هفتم بهمن
  17. #هفتادمین متن نیمه‌شب از من به شما توصیه: پای رویاهات بمون... حتی شده تنها! حتی شده غمگین یا خسته! چون رویاهات آخرین طنابیه که برای نجات خودت بهش نیاز داری. 20:20 بیست و هفتم بهمن
  18. #شصت و نهمین متن نیمه‌شب اگه از من بپرسی، برمی‌گردن... دقیقا همون زمانی که درگیر خودتی و فراموششون کردی... میان و یهو تمام معادلات و بهم می‌زنن و انگار دوباره تو گذشته خودت که پشت سر گذاشته بودیش، گیر می‌کنی! 13:13 بیست و هفتم بهمن
×
×
  • اضافه کردن...