رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #صد و هفتاد و پنجمین متن نیمه‌شب چند ساعت مونده به سال تحویل... و بازم مثل همیشه آرزومه که خدا هیچوقت به مردایی که بلد نیستن از احساسات یک دختر مراقبت کنن، دختر نده. پدر تو زندگیه یه دختر نقش اولین قهرمانش رو بازی می‌کنه. بخاطر همینه که رفتارش و برخوردش با دخترش مهمه. دختری که اون عشق و علاقه واقعی رو از پدرش دریافت نکرده باشه، بیشتر سردرگم میشه و تو حرف و آغوش مردهای غریبه دنبال توجه و محبت میگرده و بخاطر همین هم همیشه شکست میخوره چون اولین قهرمانش هیچوقت اونجوری که باید عاشقانه نوازشش نکرده و نگفته که دوسش داره! نگفته بهش که ارزشمنده و بجاش اعتماد بنفسش رو خورد کرده. بعنوان یه دختر آرزوم اینه انشالا مردی که وارد زندگیتون میشه همیشه نازتون رو بکشه و بهتون این حس رو بده که چقدر دوست داشتنی هستین و جای تمام محبت نکرده از نزدیکترین آدم زندگیتون یعنی « پدر » رو براتون پُر کنه. و مثل همیشه بازم آرزوی قلبیم اینه که انشالا خدا به مردایی که که بلد نیستن از احساسات یک دختر مراقبت کنن، فرزند دختر نده تا اون بچه احساساتش آسیب نبینه و همیشه حس کنه که دوست داشتنیه و خودش رو دوست داشته باشه. 13:13 بیست و نهم اسفند
  2. #صد و هفتاد و چهارمین متن نیمه‌شب با چیزای کوچیک ذوق کنین! مثلا من دیروز یه فنجون خریدم که داخلش طرح‌های برجسته لیمو داره... و از ذوقم یکسره توش چایی میخورم 11:11 بیست و نهم اسفند
  3. پارت سی و هفتم لبخندی از روی عشق به دخترم زدم و رفت. بعد رفتنش از پشت پنجره به راه رفتنش خیره شدم. بعضی اوقات احساس می‌کنم که واقعا حق با غزله و اینقدر وابستگی خوب نیست و باعث اذیت شدن خودم میشه اما دست خودم نیست، انگار این بچه نیمه‌ایی از وجودمه که تحت هر شرایطی بیشتر از خودم نگرانشم! ( باور ) همه چیز تا جشن چهارشنبه سوری تو جزیره عالی پیش رفته بود. کنار کسایی که دوستشون داشتم بودم. زدیم و رقصیدیم و مثل هر سال از رو آتیش پریدیم، بالن آرزوها با مامان و بابا هوا کردیم و خلاصه که همه چیز فوق العاده بود. کنار شنتیا داشتم گیتار می‌زدم. از نگاه‌هاش خندم گرفت و رو بهش گفتم: ـ خیلی خب حالا! این آهنگ و زیاد بلد نیستم، بعدش که یاد گرفتم می‌بینی چقدر خوب می‌زنم! شنتیا گفت: ـ دیوونه‌ایی دختر؟! من در تعجبم که تو چجوری اینقدر سریع نُتا رو یاد میگیری و به این سرعت می‌تونی رو گیتار پیادشون کنی!! الحق که استعدادت تو موسیقی به پدرت رفته! به بابا که گوشه حیاط مشغول کمک کردن به مامان بود نگاه کردم و گفتم: ـ همین‌طوره! بعدش بلند شدم و رفتم کنارش نشستم و گفتم: ـ تو همیشه از یاد گرفتن موسیقی فرار کردی. می‌خوای بهت یاد بدم؟! شنتیا با ترس به بابا پیمان نگاه کرد و سریع از کنارم بلند شد و با تته پته گفت: ـ نه نه باور! امشب نه، باشه یه دفعه دیگه! داشتم از خنده می‌مردم! هنوزم عین بچگیاش از بابام می‌ترسید. هر وقت که پیش هم بودیم، بابا میومد و گوششو می‌کشید، ولی اینا هیچ‌کدوم از ته دلش نبود واقعا. تو همین حین نارین و خالش و دیدم که اومدن سمت من. گیتار و به میله تاب تکیه دادم و رفتم سمتش و باهاش احوال‌پرسی کردم.
  4. #صد و هفتاد و سومین متن نیمه‌شب نرمی دلتو نگه دار، مهربون بمون، همون آدم آروم و قشنگی باش که هستی. نزار زشتیای دور و برت دلتو تلخ کنن. 13:13 بیست و هشتم اسفند
  5. #صد و هفتاد و دومین متن نیمه‌شب يه تایمی اكس پزشک داشتم که حتی وسط کشیک های سنگین هم جواب تكستمو سریع ميداد و با اینکه من توقعی ازش نداشتم حتی تو شلوغ ترین تایماش هم حتما یه زنگ میزد میگفت سرم خیلی شلوغه ولی به یادت هستما بعد ازون فهميدم آدم وقتی الويت يكی باشه تو هر شرايطی براش تايم داره! 10:10 بیست و هفتم اسفند
  6. پارت سی و ششم بعد گفتن این جمله من، جفتشون به صورت کاملا متعجب بهم خیره شدن! باور نگاهم کرد، چشماش پر از علامت سوال بود، با همون لحن پر از تعجب گفت: ـ برم؟! با لبخند نگاش کردم و گفتم: ـ آره عزیزم برو! غزل با همون لحن جدی رو به من گفت: ـ پیمان تو داری... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ بعدا باهم حرف می‌زنیم غزل. غزل نفسشو با عصبانیت داد بیرون و دست به سینه نشست و به باور زل زد! باور سریع صندلی رو کشید عقب و با خوشحالی گفت: ـ باز زود برمی‌گردم! بعدش دویید و رفت تو اتاقش! غزل با صدای آروم اما همون‌جور عصبانی رو بهم گفت: ـ پیمان تو می‌فهمی داری چیکار می‌کنی؟؟! به‌جای اینکه بهش بفهمونی کارش اشتباه بوده، تازه با لبخند بهش میگی که بره خونه دوستش؟! دستمو گذاشتم جلوی پیشونیم و گفتم: ـ با عصبانیت فقط اونو بیشتر از خودمون دور می‌کنیم غزل! غزل گفت: ـ اگه بازم تکرار کرد چی؟! بیرون اومدن باور از اتاقش، باعث شد سوال غزل بی‌جواب بمونه، به من نگاه کرد و با لبخند کمی گفت: ـ زود برمی‌گردم بابا!
  7. پارت سی و پنجم غزل بهم نگاه کرد و بهم اشاره کرد تا چیزی نگم! یکم سکوت بینمون حاکم شد تا غزل دستاش و بهم زد و گفت: ـ خب بریم سر میز! صندلی رو براش کشید عقب و باور نشست و منم وسایلا رو گذاشتم رو میز. قبل از نشستن رو صندلی کناریش، دستشو بوسیدم و گفتم: ـ خوب خوابیدی دخترم؟! سرشو تکون داد اما چیزی نگفت! غزل چایی رو توی لیوانامون ریخت و رو به باور گفت: ـ دخترم بابات ازت سوال پرسید! نگاش کرد و با حالت بی‌حوصله گفت: ـ بله خوب خوابیدم. عالی بود. حالا اگه اجازه بدین می‌تونم برم خونه دوستم؟! غزل که مشخص بود از دست رفتارهای باور عصبانی شده، لحن صداشو جدی‌تر کرد و گفت: ـ نخیر! غذاتو می‌خوری و بعدش هرجا خواستی میری. باور که انتظار همچین برخوردی رو از مادرش نداشت گفت: ـ اما مامان... غزل چنگالش توی خیار روبروش فرو کرد و با چشم‌غره رو بهش گفت: ـ همین که گفتم باور! صبحانتو بخور! دلم برای صورت غمگینش سوخت. یه سرفه کردم و دستام و توی هم قفل کردم و گفتم: ـ برو دخترم!
  8. #صد و هفتاد و یکمین متن نیمه‌شب شنیدید که میگن که خدا انشالا یه آدم خوب نصیبت کنه؟! اما من میگم کاش برامون دعا می‌کردن که خدا یه خانواده خوب قسمتمون می‌کرد! اگه آدم یه خانواده خوب و دوست داشتنی توی زندگیش باشه، دیگه احتیاجی به آدم خوب تو ادامه مسیر نیست! چون حتی اگه آدم خوبی هم نصیبت نشه لازم پشتت به خانواده‌ای که تحت هر شرایطی دوستت دارن، گرمه. 1:01 بیست و ششم اسفند
  9. پارت سی و چهارم نفس عمیقی کشیدم و مشغول خوردن کردن گوجه و خیار شدم و گفتم: ـ خیلی دلشم شکوندم غزل! برق چشمای بچم خوابید. غزل دستی به موهام کشید و گفت: ـ پیمان چرا اینقدر خودتو اذیت می‌کنی؟! به من نگاه کن! نگاش کردم که گفت: ـ پیمان تو بهترین بابایی هستی من توی زندگیم دیدم! پدری که همیشه پشت دخترش بوده و همیشه براش تکیه گاه و امن بوده. گفتم: ـ اما من خیلی عصبانی... حرفمو قطع کرد و گفت: ـ اونم از رو دوست داشتنه! باور الان تو سن نوجوانی هست و متوجه نمیشه اما یه روزی می‌فهمه پیمان! بغضم و قورت دادم و گفتم: ـ امیدوارم. روی اپن نشست و گفت: ـ فقط باید حواست باشه که تو یکسری از موقعیتا بتونی خودتو کنترل کنی و با شیوه درست راهنماییش کنی! که دخترمون بدونه که علاوه بر پدر، یه رفیق همراشه. تا خواستم جوابشو بدم که دیدم دخترم با صورت پف کرده از اتاق اومده بیرون! غزل دویید و رفت سمتش و سرش و بوسید و گفت: ـ دختر خوشگلم بیدار شده! بیا ببین بابا پیمان برای دخترش چیکار کرده! باور نگاهی بهم کرد و بهش لبخندی زدم و گفتم: ـ صحبت‌بخیر عزیزم! سرشو انداخت پایین و آروم گفت: ـ صبح بخیر.
  10. #صد و هفتادمین متن نیمه‌شب بهت پیام نمیدم ولی هر یک ساعت بی‌دلیل پروفایلتو چک می‌کنم. 14:14 بیست و ششم اسفند
  11. #صد و شصت و نهمین متن نیمه‌شب بعضی وقتا باید ناامید شد، بیخیال شد، جا زد. زور الکی توی مسیری که مال تو نیست، نتیجش فقط بواسیره! 14:14 بیست و پنجم اسفند
  12. پارت سی و سوم با اخم بهم نگاه کرد که محکم گرفتمش تو بغلم و گفتم: ـ دیگه بدون خبر از ما جایی نرو دخترم! چیزی نگفت و سریع از بغلم اومد بیرون و روی تختش خوابید و گفت: ـ شب‌بخیر! هنوز دلش باهام صاف نبود! می‌دونم چیکار کنم که حالش خوب بشه! فردا که شد، خودم از دلش در میارم. آروم پتو رو تا شونه‌اش کشیدم بالا و موهاش و بوسیدم و گفتم: ـ شبت‌بخیر دخترم! از دست خودم عصبانی بودم که ناراحتش کردم. باور هیچ‌وقت این مدلی باهام صحبت نمی‌کرد. منم طاقت اینو نداشتم باهام قهر بمونه! اون شب تا صبح خوابم نبرد و روی تخت فقط این پهلو اون پهلو شدم! نزدیکای هفت صبح بازم نتونستم بی‌تفاوت باشم و راه افتادم سمت اتاقش. بازم پتو رو از تنش انداخته بود و عمیق خوابیده بود. دوباره پتو رو روی سرش کشیدم و چند دقیقه به صورتش خیره شدم و آروم زیرلب گفتم: ـ امیدوارم یه روزی منو درک کنی دخترم. بعدش به این فکر کردم که خوش‌حالش کنم. راه افتادم سمت آشپزخونه و دست به‌کار شدم و صبحانه‌ایی که دوست داشت رو براش درست کردم و تو یه سینی قشنگ چیدم. حدود یک‌ساعت بعد غزل بیدار شد و با خنده گفت: ـ اووو! نگاه کن که آقا پیمان چه کرده! آفرین. این سحرخیزیه شما رو مدیون چی هستیم؟ گفتم: ـ غزل دیشب اصلا نتونستم بخوابم! یدونه زیتون از طرف برداشت و گفت: ـ متوجه شدم.
  13. پارت سی و دوم همیشه وقتی ناراحت بود، با موسیقی آروم می‌شد دقیقا عین جوونیای خودم. از دست خودم عصبانی بودم، اگه امشب یا شب‌های دیگه دخترم با اون چشمای قشنگش بهم نگاه نمی‌کرد، از عذاب وجدان خوابم نمی‌برد! بدون این‌که برق اتاق و روشن کنم، رفتم گوشه تختش نشستم و یدونه از گوشی‌های هندزفری رو از گوشش درآوردم، یهو سرشو از رو زانوش برداشت و خودشو کشید عقب، صورتش خیس از اشک بود! با هق‌هق بدون این‌که نگام کنه گفت: ـ برو بیرون بابا! نمی‌خوام ببینمت. با مهربونی موهاشو که پخش توی صورتش بود، گذاشتم پشت گوشش و گفتم: ـ ولی من شب‌ها بدون این‌که دخترم بهم شب‌بخیر بگه، خوابم نمی‌بره! بازم رفت عقب‌تر و تکیه داد به تخت و گفت: ـ گفتم نمی‌خوام ببینمت بابا! بهت گفتم دیگه دوستت ندارم! کجای حرف منو نمی‌فهمی؟ چقدر بچه‌ها راحت میوتونستن این کلمات و به زبون بیارن! من اگه دخترم هزار کار هم انجام بده شاید عصبانی بشم اما تهش می‌دونم که اون جیگر گوشه‌ی منه و نمی‌تونم به همین راحتی قیدشو بزنم، با این‌که حرفاش دلمو آتیش می‌زد اما بی‌توجه به لجبازیش بازم رفتم کنارش صورتش و تو دستم گرفتم. خیلی سعی می‌کرد تا دستمو پس بزنه اما اجازه نمی‌دادم. گفتم: ـ بابایی تو هر چی هم بگی باز من دوستت دارم. هر چقدر هم که بزرگ بشی، بازم همون باور کوچولوی منی. به‌خدا من دست خودم نیست! نمی‌تونم این نگرانی رو از خودم دور کنم. به‌خاطر این‌که ازت محافظت کنم، مجبورم ازت مراقبت کنم. چرا منو درک نمیکنی؟ زیرلب یه چیزی زمزمه کرد که نفهمیدم. ساکت شد و بازم گریه می‌کرد. گفتم: ـ خب دختر من نمیاد بغل بابایی، باباییش بوسش کنه؟
  14. #صد و شصت و هشتمین متن نیمه‌شب برا خلاص شدن از تنهایی رو خودتون تخفیف نزارید ‏برا خلاص شدن از تنهایی رو خودتون تخفیف نزارید ‏برا خلاص شدن از تنهایی رو خودتون تخفیف نزارید ‏برا خلاص شدن از تنهایی رو خودتون تخفیف نزارید ‏برا خلاص شدن از تنهایی رو خودتون تخفیف نزارید این جمله رو هر روز چهار بار با خودتون تکرار کنین! 21:21 بیست و چهارم اسفند
  15. پارت سی و یکم غزل اومد کنارم نشست و با حالت نگرانی پرسید: ـ دعوا کردین؟ خب این وقت شب آخه تایم عکس گرفتنه؟ به خودم میگفت، فردا غروب... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ بهم گفت دیگه دوستم نداره غزل! بچم واسه اولین بار عین یه غریبه بهم نگاه می‌کرد. غزل به پشتم دستی کشید و گفت: ـ اونم لجبازه دیگه پیمان! از ته دلش که نگفته...باور کن فردا بیدار شه از ذهنش می‌ره... اشک تو چشمام جمع شد و گفت: ـ ولی من نمی‌تونم بذارم بچم با دلخوری از من، شبشو صبح کنه! بلند شدم و داشتم می‌رفتم سمت اتاقش که غزل دستمو کشید و گفت: ـ پیمان شاید خوابیده باشه! گفتم: ـ نه، فکر نکنم...زمانی که ناراحته به همین زودی خوابش نمی‌بره. دوباره راه افتادم سمت اتاقش و آروم درو باز کردم و صداش زدم: ـ دخترم؟؟ خوابیدی؟؟...بابایی؟؟ درو کامل باز کردن و نور راهرو به داخل اتاق تاریک خورد و دیدم زانوهاش تو شکمش جمع کرده و سرشم رو زانوهاشه و هندزفری تو گوششه.
  16. #صد و شصت و هفتمین متن نیمه‌شب واقعا اگه آدم به کراش اولش می‌رسید زندگی هم ترسناک می‌شد، هم خنده‌دار! اگه قرار بود من به اولین کراشم برسم، الان باید زن عمو پورنگ بودم:))) 19:19 بیست و چهارم اسفند
  17. #صد و شصت و ششمین متن نیمه‌شب مثل اون حس موقع رد شدن از کوچه ای که تو بچگیت داخلش بازی میکردی یا حس رد شدن از کنار مدرسه قدیمیت مثل حس برگشتن به جایی که دیگه برای تو نیست ولی هنوز برای توئه 14:14 بیست و چهارم اسفند
  18. پارت سی‌ام با عصبانیتی که توی خودم خفه کرده بودم گفتم: ـ می‌دونی من و مادرت این نیم ساعتی که نمی‌دوستیم کجایی چی کشیدیم؟ باور تو خودت می‌دونی تو بچگی سمت اون ساحل چه بلایی سر... حرفمو قطع کرد و گفت: ـ اون یه اتفاق... این‌بار با عصبانیت بیشتری گفتم: ـ اتفاق ممکنه دوباره هم تکرار بشه! با تعجب و ناراحتی بهم نگاه می‌کرد و دیگه چیزی نگفت. رسیده بودم دم در خونه و ساعت نزدیک چهار صبح شده بود ولی برق‌های خونمون روشن بود! می‌دونستم غزل هم نتوانسته بخوابه و الان دلش هزار راه رفته! از دلم و از نگرانی خسته بودم. دلم می‌خواست دخترم هم درکم کنه! ناراحت شدنش و دیدن اشک‌هاش، آخرین چیزی بود که تو این دنیا می‌خواستم. دیدن چشمای پر شده‌اش دلمو واقعا آشوب می‌کرد. داشتم دستمو می‌بردم سمت صورتش که اشکاشو پاک کنم، سریع صورتش و کشید عقب و گفت: ـ دیگه دوستت ندارم. و کیفشو برداشت و سریع از ماشین پیاده شد. این حرفش، تمام خوشیه امشبم و از بین برد. من فقط نگرانش شده بودم. از این‌که چرا بدون اینوکه چیزی بهمون بگه، گذاشته و‌ رفته. شاید هم کمی تند برخورد کرده بودم! شاید واقعا نباید جلوی رفیقش اون عکس‌العمل و نشون می‌دادم. مطمئن بودم امشب بدون این‌که مثل شب‌های قبل دوباره بغلم نکنه و بوسم نکنه و با حالت قهر از من بخوابه، خوابم نمی‌بره. با صورت آویزون در ماشین و باز کردم و داشتم می‌رفتم داخل خونه که غزل سراسیمه در و باز کرد. به صورت من نگاه کرد و گفت: ـ پیمان چی شده؟ باور چرا اینجوری بود؟ کجا رفته بود این وقت شب؟ خودمو رو مبل ولو کردم و گفتم: ـ رفته بود سمت ساحل نارگیل با رفیقش عکس بگیره.
  19. پارت بیست و نهم اما گوش نمی‌داد و دوباره رگ لجبازیش گل کرده بود! اونم با داد و بیدادش می‌گفت: ـ بابا گفتم نمیام! دستامو ول کن! بدون این‌که بهش گوش بدم، محکم گرفتمش بین دستام و رو به مهدی که با تعجب بهمون نگاه می‌کرد، گفتم: ـ مهدی تو دوستش و برسون خونش! این موقع شب تنها برنگرده! مهدی انگار زبونش و خورده بود و فقط سر تکون داد و دیگه چیزی نگفت. باور با صدای بلند جیغ میزد و گریه می‌کرد! تو اینجور وقتا حتی از یه بچه پنج ساله هم بچه‌تر می‌شد. اما هر چی که بود! هر چقدرم که داد و بیدادش می‌کرد، دلم نمی‌خواست از من دور بمونه، من پدرش بودم و قطعا خوبی بچمو می.خواستم. همین! اینقدر با ناخناش به دستم چنگ زد که دستم زخم شد اما یک کلمه حرف نزدم. گریه‌اش بند دلمو پاره می‌کرد اما باید می‌فهمید که کارش اشتباه بوده! بدون اطلاع دادن به من یا مادرش نباید کاری رو سرخود انجام بده. تو ماشین با گریه جیغ میزد و می‌گفت: ـ دلم نمی‌خواد با تو بیام خونه! تو رو نمی‌شناسمط بابایی مثل تو رو نمی‌خوام! آبرومو جلوی دوستم بردی. و تو تمام این مدت، من حتی یه کلمه هم حرف نزدم و از حرف نزدن من بیشتر لجش می‌گرفت. جیغ میزد و می‌گفت: ـ چرا هیچی نمیگی بابا؟! مگه چیکار کردم؟ رفتم فقط یه عکس.
  20. #صد و شصت و پنجمین متن نیمه‌شب فک نمیکنم تنهایی هیچ موقع گزینه ای ایده‌آلی بوده باشه ولی لااقل امنه. 22:22 بیست و سوم اسفند
  21. پارت بیست و هشتم تمام تلاشم و کردم که آروم باشم. اصلا از این دختر و نگاه‌های شرارت بارش خوشم نمیومد. یه چیزی تو این بچه بود که واقعا منو آزار می‌داد، به باور نگاه کردم و طوری که با حرص دندونام و رو هم فشار می‌دادم گفتم: ـ دوستت خودش می‌دونه چجوری بره خونش! راه بیفت باور! مهدی هم پشت سرمون راه افتاد و قبل از این‌که باور دوباره چیزی بگه گفت: ـ پیمان، اون دختره رو نمی‌خوای برسونی خونش؟! باور با بغض دستش و از دستم کشید بیرون و گفت: ـ منم همینو میگم عمو! ببین بابا چیکار کردی؟ حالا میره همه‌جا میگه باور بچه ننه است! من دیگه بزرگ شدم، خودم می‌تونم از خودم مراقبت کنم! با صدای بلند فریاد زدم: ـ تو هر چقدر هم که بزرگ بشی، باز بچه منی! کی بهت اجازه داد این وقت شب راه بیفتی بیای این سمت باور؟! از صدای بلندم یهو یکه خورد و اشک از چشماش ریخت، مهدی دستم و گرفت و گفت: ـ پیمان، خواهش می‌کنم آروم باش! بعد رو به باور گفت: ـ عمو جون تو هم برو تو ماشین بشین تا ما بیایم! بعدشم با حالت لجبازی گفت: ـ من با شما هیچ‌جا نمیام! با نارین میرم خونشون. خونم به جوش اومد! رفتم سمتش و دوباره دستش و گرفتم و با عصبانیت گفتم: ـ میای! خوبشم میای، راه بیفت!
  22. #صد و شصت و چهارمین متن نیمه‌شب ‏چه واژه نازیه این “باهم”؛ باهم میریم، باهم بگیریم، باهم درست کنیم، با هم بمیریم اصن… 18:18 بیست و سوم اسفند
×
×
  • اضافه کردن...