رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. من استان مازندران زندگی می‌کنم و قشنگی استانم براتون به اشتراک می‌ذارم. شما هم از قشنگی‌های استانتون تو این تاپیک بفرستین.😍🥹🙌
  2. #نود و هفتمین متن نیمه‌شب خدایا چقدر خوبه که یه ساعتی از شبانه روز و می‌خوابیم...میتونیم توی رویاهامون غرق بشیم و چیزایی که امکان اتفاق افتادنش توی زندگی واقعی، سخته رو تجربه کنیم. لذت چشیدن اون رویا و آرزوم و با هیچ چیزه دیگه عوض نمی‌کنم. 23:23 چهارم اسفند
  3. پارت شصت و نهم از زهرا تشکر کردم و برگشتم خونه. یه مقدار لباس و یکسری غذا و مقداری سکه رو تو چندتا نایلون گذاشتم که فردا بعد از تموم شدن مکتب به پنج نفری که نذر کرده بودم، کمک کنم. بهرحال خدا آرزوم و برآورده کرده بود و بعد این همه تلاش طاقت فرسا، خانواده‌هامون نه این‌که خیلی راضی باشن اما موافقت کردند دو تا آدم از طایفه‌های مختلفی که جنگ دارند با هم ازدواج کنند. این وسط رفتار کسی که بیش از اندازه متعجبم کرده بود، رفتار عذرا خانوم بود. از وقتی وارد خانواده ما شد، تا به امروز هیچ‌وقت ندیده بودم که ازم حمایت کنه و پشت تصمیم من بایسته و شوهر خودش و یجورایی مقابل خودش قرار بده تا بتونه راضیش کنه، داشتم به این فکر می‌کردم که چجوری این همه تغییر و تحول ممکنه و امکانش هست بعد از رسیدن من به محمد، چی ازم می‌خواست؟! چون از اونجایی که خوب می.شناختمش، می‌دونستم که این خوبی و در راه رضای خدا در حق من انجام نمی‌ده و مسلما از اینکار یه چیزی در میاد که به نفع خودش باشه، اون یکی از کسایی بود بیش از اندازه دلش می‌خواست به‌خاطر ثروت قادر، من زنش بشم. چون خودش هم به‌خاطر همین موضوع زن محمود چلاوی شده بود و تا مدت‌ها تو جلسه‌های قرآنی که شرکت می‌کرد و بین خانوم‌های همسایه پزش و می‌داد و راستش حالا من این‌قدر راحت نمی‌تونستم قبول کنم که به همین راحتی از ازدواج منو قادر صرف نظر کرده و حتی بابا رو راضی کرده تا محمد بیاد خواستگاریم. باید منتظر می‌موندم تا ببینم چی پیش میاد و رفتار بعدیش چیه! تو همین فکرا بودم که کم کم خوابم برد. ( عذرا ) سینی چایی و بردم پیش محمود خان گذاشتم و زیر سیگاری هم کنار نلبکیش قرار دادم. بعدش پاورچین پاورچین رفتم سمت اتاق زهره و وقتی مطمئن شدم که خوابه، برگشتم پیش محمود خان، محمود خان حسابی از حرکاتش تعجب کرده بود و پرسید: ـ چیکار می‌کنی زن؟! انگشت اشارمو گذاشتم رو بینیم و آروم گفتم: ـ یواشتر! نمی‌خوام زهره از خواب بیدار بشه و حرفامون و بشنوه.
  4. #نود و ششمین متن نیمه‌شب ولی برای من هیچی لذت بخش تر از این نیست ببینم کسایی که دلمو شکوندن؛ خدا با زندگیشون چیکار کرده! نه اینکه خوشحال بشما ولی دلم بعد اون همه دردی که حقم نبود و تجربه کردم؛ واقعا آروم میشه 18:18 چهارم اسفند
  5. پارت شصت و هشتم زهرا مشخص بود که هنوزم شک داره اما بازم لبخند زد و گفت: ـ انشالا خیره عزیزم! انشالا که خبر عروسیتون و بشنوم. فقط یه چیزی زهره! نگاش کردم که گفت: ـ قضیه خواستگاری تو و قادر چی میشه؟ گفتم: ـ عذرا خانوم گفت بعد از اینکه از مراسم فرار کردم، از ازدواج با من منصرف شد. زهرا به حالت دعا دستش و به سمت آسمون برد و گفت: ـ خب خداروشکر؛ این قضیه هم ختم به خیر شد! گفتم: ـ فقط میمونه غلام که امیدوارم مشکل درست نکنه! زهرا گفت: ـ وقتی عذرا خانوم و محمود خان موافقن، اون دیگه کاری از دستش برنمیاد زهره! مجبوره که ساکت باشه. با سرم حرفاش و تایید کردم و بعدش با لحن پر از خواهش گفتم: ـ میشه این قضیه که بابام موافقت کرده رو به برادرت بگی که به محمد برسونه! زهرا با لبخند دستی به شونه ام کشید و گفت: ـ آره عزیزم؛ چه خبری از این خوش‌تر؟! من مطمئنم که آقا محمد هم خیلی خوشحال میشه.
  6. پارت شصت و هفتم با ذوق رفتم سمت یخچال و ماهی و گذاشتم داخل و دوباره برگشتم سمت سالن و گفتم: ـ غلام هم... عذرا خانوم ادامه حرفم و خوند و گفت: ـ برای غلام هنوز هضم کردن این موضوع سخته زهره! اون نمیاد ولی انشالا در آینده که همه‌چیز به خوبی و خوشی پیش رفت، اونم قبول می‌کنه. پرسیدم: ـ قضیه قادر چی؟ عذرا خانوم بهم گفت: ـ انتظار نداری، عروسی که از مراسم خواستگاریش فرار کرده رو به‌عنوان زنش قبول کنه که؟! حق با اون بود. اما باز خوشحال بودم که دفتر قادر برای همیشه بسته شد‌. در تو دلم نبود! باید خبر و هر چی سریع‌تر به محمد خبر می‌دادم. سریع چادر نمازم و گذاشتم رو سرم و رفتم سمت خونه زهرا و چند دور در زدم و بعد دو سه دقیقه زهرا درو باز کرد و با دیدن من پرسید: ـ چی شده عزیزم؟ طاقت نیوردم و محکم بغلش کردم و گفتم: ـ زهرا بالاخره آرزوم مستجاب شد! عذرا خانوم ازم حمایت کرد و بابامم قبول کرد که محمد بیاد خواستگاریم. زهرا با تعجب پرسید: ـ جدی میگی زهره؟ اونم پدر تو که مخالف سرسخت آملی‌هاست؟ گفتم: ـ مطمئنم که معجزه شده، اصلا باورم نمیشه!
  7. #نود و پنجمین متن نیمه‌شب کسی چه میدونه؟! شاید واقعا شانس آوردیم که یسری درها به رومون باز نشد! 12:12 چهارم اسفند
  8. #نود و چهارمین متن نیمه‌شب جالبه که آدما فکر می‌کنن من وقتی با صدای بلند صحبت می‌کنم؛ عصبانی هستم! اما من وقتی عصبانیم، ساکنان و با چهره‌ایی بدون احساس بهشون نگاه می‌کنم. 11:11 چهارم بهمن
  9. پارت شصت و ششم اونم از سمت عذرا خانوم؟! بدون پلک زدن بهش نگاه می‌کردم که خندید و گفت: ـ چی شد؟؟ زبونت بند اومد؟ با لکنت گفتم: ـ لا..لال شدم!! بند اومدن.. زبون ... که چیزی نیست. بهم نگاه کرد و گفت: ـ در مقابلت تسلیم شدیم دیگه، این آقا طالب هم بیاد و ببینیم حرف حسابش چیه؟! این‌قدر خوشحال شدم که بعد چندین سال واسه اولین‌بار از صمیم قلبم بغلش کردم و گفتم: ـ خیلی ازت ممنونم... واقعا مرسی! داشت خفه می‌شد و با خنده گفت: ـ خیلی خب دختر! خفم کردی، برو اونور تا نظرم عوض نشد! با اشک شوقی که تو چشمام جمع شده بود گفتم: ـ امروز یکاری کردی که واسه اولین‌بار احساس کردم که واقعا یه مادر دارم. اونم انگار یهو احساساتی شد و بعدش خیلی سریع خودشو جمع کرد و گفت: ـ آخرش تا اشک منو درنیاری، فکر کنم ولکن این ماجرا نیستی! منم اشکامو پاک کردم و خندیدم، بعدش گفتم: ـ محمد عاشق ماهیه! شنبه شب می‌خواد بیاد خواستگاریم که البته گفت خانوادش خبر می‌فرستن. ازم خواست که... عذرا خانوم ادامه حرفم و خوند و گفت: ـ باشه، ماهی و بذار تو یخچال که خراب نشه!
  10. #نود و سومین متن نیمه‌شب دنیا به اندازه کافی تاریک هست. شما چراغ باشید! بذارید رد مهربونیتون بمونه نه زخم رفتارتون. 18:18 سوم اسفند
  11. پارت شصت و پنجم قلبم داشت از جاش کنده می‌شد! محمد قرار بود با وجود این‌که برادرم بهش آسیب رسونده بود، بیاد خواستگاریم! خدا خواهش می‌کنم بذار این‌بار بشه و نفرت و کینه از رو دل خانواده هامون برداشته بشه، به ماهی توی سبد نگاه کردم، نمی‌دونستم غذای مورد علاقه‌اش ماهیه! برای شنبه شب اینو با جون و دل درست می‌کنم، الان فقط یه مشکل باقی میمونه، اونم اینکه چجوری به خانوادم بگم که محمد قراره بیاد خواستگاریم اونم زمانی که هنوز موضوع خواستگاری منو قادر هست و باز مونده. به همین چیزا فکر می‌کردم که بالاخره رسیدم خونه. باید باهاشون رو در رو می‌شدم و باید استقامت من تو عشق و می‌دیدن، می‌دیدند که هیچ‌جوره تسلیم نمی‌شم. رفتم داخل و به عذرا خانوم سلام کردم و کنارش نشستم، داشت بافتنی میبافت و با دقت مشغول کارش بود، وقتی دید ساکتم، خودش گفت: ـ باز چی‌شده؟! آب دهنم و قورت دادم و سبد و گذاشتم جلوش که گفت: ـ ماهی خریدی؟! سکوت و کنار گذاشتم و گفتم: ـ نه! رفته بودم کنار رود هراز رخت چرکا رو بشورم... بعد... محمد هم اونجا داشت ماهیگیری می‌کرد. اون اینو بهم داد... انتظار داشتم تا اینجای حرفم عصبانی بشه و بتوپه بهم اما چیزی نگفت... خیلی تعجب کردم! نگاش کردم و پرسیدم: ـ نمی‌خوای چیزی بگی؟ دست از کار کشید و رو بهم گفت: ـ ببین زهره، من دیگه زبونم مو درآورد از بس بهت گفتم چی درسته و چی غلط، تو هم که دست از این عشق بر نمی‌داری. با پدر و برادرت صحبت کردم، گفتم که دیگه تو این خونه دعوا نمی‌خوام و به حرفت گوش بدن. چون نه تو دست برمی‌داری و نه طالب! خدایا!! گوشام درست می‌شنیدن؟؟ بالاخره با خواسته‌ام موافقت شد؟؟
  12. با ذوق گفتم: ـ جدی میگی محمد؟ محمد ماهی و انداخت تو سبدم و گفت: ـ جدیه جدیم! می‌دونی که عاشق ماهیم؟! با خنده گفتم: ـ برات ماهی درست می‌کنم. تا غروب کنار رود نشستیم و از آرزوهامون باهم صحبت کردیم، از این‌که محمد بهم قول داده بود شعر و حفظ کردن قرآن و بهم یاد میده واقعا خوشحال شده بودم، سرآخر محمد خندید و گفت: ـ این‌قدر غرق حرف زدن شدیم که یادت رفت رخت چرکارو بشوری؟! یهو یاد لباسا افتادم و زدم به صورتم و گفتم: ـ ای وای! حواسم نبود واقعا! محمد خندید و گفت: ـ ایرادی نداره، به‌جاش کلی حرف زدیم و خیلی خوشحال شدم که امروزم دیدمت، انشالا به زودیه زود هر روز می‌بینمت! لپام گل انداخت و گفتم: ـ ایشالا! بعدش بلند شدم و رخت چرکا رو دوباره گذاشتم تو سبد و گفتم: ـ داره دیر وقت میشه! من میرم خونه فردا دوباره میام که بشورمشون! ـ به سلامت زهره خانوم، مراقب خودتون باشین! با لبخندی بهش گفتم: ـ شما هم همین‌طور! خداحافظ.
  13. پارت شصت و سوم با ذوق دوییدم سمتش! محمد تو حال خودش بود و با دیدن من یهو یکه خورد ولی لبخند زد و وقتی بهش سلام کردم، انگار که چیزی یادش اومده باشه، لبخند از صورتش محو شد و به ماهیگیری ادامه داد و گفت: ـ حالت چطوره؟ کنارش روی تخته سنگی نشستم و گفتم: ـ وقتی فهمیدم که کار برادرم بوده، مردم و زنده شدم. نذر کردم که اگه بود خوب شدی به پنج تا فقیر کمک کنم، الان حالت بهتره؟! محمد همون‌طور که به رود خیره بود گفت: ـ من شونه‌ام نه، قلبم درد می‌کنه. چرا بهم نگفتی که تو رو برای قادر خواستگاری کردن؟ نگاش کردم و گفتم: ـ باور کن محمد به تمام مقدسات قسم می‌خورم که منم نمی‌دونستم، بعدازظهرش فهمیدم و بهشون هم گفتم که حتی خون من هم بریزین من زن اون قادر نمی‌شم، قلی من فقط برای محمده. محمد نگاهی بهم کرد و یکم تو چشمام خیره شد و گفت: ـ باور می‌کنم، قلب منم به‌جز تو برای کسب دیگه‌ایی نمی‌تپه! با ناراحتی گفتم: ـ ولی مال و منال قادر چشم‌های پدرم و کور کرده و واقعا نمی‌دونم دیگه باید چیکار کنم؟ همین لحظه محمد قلاب ماهیگیری رو بالا آورد و یه ماهی گنده تنش بود و با دستاش اونو گرفت و رو به من با اطمینان خاطر گفت: ـ نمی‌خواد نگران باشی! شنبه همین هفته با خانواده میایم خواستگاریت، پدرم با پیک خبرش و می‌فرسته.
×
×
  • اضافه کردن...