-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
#دویست و سیزدهمین متن نیمهشب از کسایی که سلیقه شخصی دارن و صرفا هرچی ترند میشه رو استفاده نمیکنن واقعا خیلی خوشم میاد... 12:12 بیست و هشتم فروردین
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و ششم بنابراین رفتم سمت کافه زد تا از امیر دیجی اونجا بپرسم. بچهها داشتن برنامه شب و مرتب میکردن و خیلی حساب شده کارا رو انجام میدادن تا کسی نفهمه که بخواد راپورتشون و بزنه و یجورایی بهشون گیر بده. امیر با دیدن من با ذوق گفت: ـ به به نارین خانوم! خیلی وقت بود که خبری ازت نداشتیم! سریع گفتم: ـ کشش نده امیر، برنامه امشب برقراره؟! لپمو کشید و گفت: ـ آره طبق معمول! صورتمو کشیدم عقب و گفتم: ـ خوبه پس، چون با یکی از دوستام میخوام بیام اینجا! امیر به اطراف نگاه کرد و نزدیک گوشم شد و گفت: ـ ببینم نکنه یهو آدمایی رو بیاری اینجا که راپورتمون و بدن نارین! با اطمینان گفتم: ـ نگران نباش! دارم میارمش که اینجا برای همیشه پاتوقش بشه. امیر چشمکی زد و گفت: ـ باریکلا شیطون! امشب یادت نره مجلس و باید گرم کنیا! خندیدم و گفتم: ـ باشه! ـ آبمیوه میخوری؟! ـ آره ، خیلی گرمه بیرون. بعدش یه بشکنی زد تا خدمه برام یه چیز خنک بیاره. رفتم رو یکی از صندلیا بشینم تا یکم حال و هوای عوض بشه و نفسم یکم جا بیاد تا اینکه صحبت دوتا پسره از میز پشتیم، توجهم و جلب کرد، گوشامو نیز کردم تا ببینم چی میگه! -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و پنجم تا اینکه یجایی دیدم که سرم داره گیج میره و تار میبینم، قلبم تند تند میزد و انگار جسمم مال خودم نبود، صداها توی سرم اکو میشدن. چندتا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم که به خودم بیام! به شونه نارین که در حال عکس و فیلم گرفتن از خودش بود، تکیه دادم که گفت: ـ خسته شدی باور؟! ده دقیقه مونده تا سال تحویل. پاشو بیا بریم نزدیک ویترین کافه کنار بچهها وایستیم. اما اصلا نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم و با صدای آروم گفتم: ـ سرم... سرم خیلی گیج میره... نارین یهو نگام کرد و گفت: ـ چی؟! حالت بَدِه؟! و بعدش یهو از میز بغلی یه نفر و صدا زد و گفت: ـ ببخشید آقا... آقا؟ با شمام؟ یچیزایی رفت بهش گفت که من اینقدر سرم سنگین شده بود، هیچی نفهمیدم و چشمام بسته شد! ( نارین ) امروز وقتش بود تا کارم و شروع کنم. برای اینکه باور کم کم از خانوادش دور بشه، از همین حالا باید تمام تلاشم و میکردم. قدم این بود کاری کنم تا سال تحویل و بهجای خانوادش، کنار من باشه و میدونستم که برخلاف لجباز بودنش، اونقدر دلسوز هست که نه نیاره! بعدشم میخواستم ببرمش به کافهایی که اگه پدرش میفهمید، دخترش پاشو اونجا گذاشته زندش نمیذاشت! یعنی اونقدری که من باباشو شناخته بودم ، بعید میدونستم که از کنار این موضوع به سادگی بگذره. میخواستم کم کم اونو به اینجور محیطها عادت بدم و ویژگی که اینجور جاها داشت، این بود که اگه یبار پاتو بذاری توش، دیگه نمیتونی ولش کنی و وابستش میشی! از خالم شنیده بودم که واسه سال نو طبق معمول برنامه دارن، برای همینم رفتم اونجا تا مطمئن بشم که اون شب هم برنامه با مخلفات هست یا نه؟! -
#دویست و دوازدهمین متن نیمهشب و شب تنها جاییست که بدون هیچ قضاوت و فکر و دلیل منطقی ، میتونی رویاهاتو اونجوری که دلت میخواد، در آغوش بگیری! 1:01 بیست و هفتم فروردین
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و چهارم مطمئن نبودم اما تصمیمم این بود واسه بیارم که شده ترس به دل خودم راه ندم و بذارم تا بهم خوش بگذره! وارد کافه شدیم و دیدم که فضا کاملا تاریک و با رقص نور روشن شده و دختر و پسرهای جوون سر میز کنار همدیگهان. نارین رفت کنار دیجی و باهاش احوالپرسی کرد و رو بهش گفت: ـ امیر جای ما کجاست؟ پسره هدفونش و از روی گوشش برداشت و گفت: ـ اون میز آخر. بعدش منم به تبعیت از نارین پشتش راه افتادم و رفتیم سمت آخرین میز نشستیم. فضا کاملا برام تازگی داشت و به میزهای بغل دستیم نگاه میکردم. فضا پر شده بود از دود سیگار و قلیون و آهنگی که در حال پخش بود. همین لحظه که ما نشستیم یه خدمه اومد سمتمون و برامون نوشیدنی آورد. به نارین نگاه کردم که گفت: ـ بخور دیگه باور! گفتم: ـ اما آخه اینا.. چون صدای آهنگ زیاد بود با صدای بلند گفت: ـ توروخدا مسخرهبازی درنیار باور! بذار یکم خوش باشیم. نمیدونم دارم کار درستی میکنم یا نه اما حق با اون بود، حالا که اومدم اینجا نباید مسخره بازی درمیوردم و خودمو به لحظه حال واگذار کردم تا از ثانیههای زندگیم لذت ببرم. بههرحال واسه یبار تجربه کردن بد نیست. بنابراین منم نوشیدنی رو با آبمیوه خوردم، سعی کردم خودمو به موزیک بسپارم و باهاش بخونم و خوش بگذرونم. -
#دویست و یازدهمین متن نیمه شب قبلا حوصله ی شروع رابطه ی عاطفی رو نداشتم، الان حتی حوصله شروع رفاقت عادی رو هم ندارم، اینجوریم که همینایی که هستن کافیه دیگه. 22:22 بیست و هفتم فروردین
-
#دویست و دهمین متن نیمه شب حالا من یدونه عکس از جلد رمانم و پاک کردم سایت بیاآپلود همون و دقیقا پاک کرده!! الآنم نت نیست و نمیتونم دانلود کنم آخ من چی بگم به این شانس:)) 9:09 بیست و هفتم فروردین
-
#دویست و نهمین متن نیمهشب فصل بهار میشه تو بابل مردم از تمام درختای بهار نارنج آویزوون میشن...نمیدونم والا ولی آیا این کارشون آسیب به اون درخت نیست؟؟! 22:22 بیست و ششم فروردین
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و سوم نارین با اطمینان گفت: ـ نهبابا، همه چیز آمادست. طوری از جریان اونجا میدونست، انگار چندین بار رفته بود. پرسیدم: ـ نارین تو واقعا اولین بارته که میخوای بری اونجا؟ نارین یهو متعجب شد از سوالم و انگار که محکومش کرده باشم سریع گفت: ـ آره، گفتم که از صحبتهای دوستای خالم و خالم شنیدم. و من تا اسم خالشو شنیدم، دوباره یاد حرف بابا پیمان افتادم که میگفت خاله نارین آدم درستی نیست و هزار تا حرف دیگه اما سعی کردم که بهشون بیتوجه باشم و امروز و برای خودم زهرمار نکنم. سوار تاکسی شدیم و حدود ده دقیقه بعد جلوی در کافه بودیم. با اینکه تو جزیره زندگی میکردم اما تابهحال نمیدونستم که این سمت از جزیره چنین کافهایی داره! خیلی جای پرتی بود و راستش فضای بیرونی کافه هم یه تمی شبیه به هالوین داشت و کمی ترسناک بود. نارین دستم و گرفت و گفت: ـ بیا دیگه باور، به چی زل زدی؟! همونجوری که چشمم به کافه بود، گفتم: ـ نارین اینجا چرا این شکلیه؟! نارین خیلی عادی گفت: ـ چه شکلیه؟!! ـ چرا شیشههاش پوشوندست و داخلش اصلا معلوم نیست؟ شبیه بقیه کافههای جزیره نیست. ـ چون اینجا دخترا و پسرا یکم راحتترن و نوشیدنی سرو میشه، پوشوندنش که یه موقع برای صاحب اینجا دردسر درست نشه! نگاش کردم و گفتم: ـ مطمئنی اینا امروز برای سال نو آماده شدن؟ ـ آره بابا، چرا اینقدر لفتش میدی؟! بیا بریم داخل خودت میبینی. -
#دویست و هشتمین متن نیمهشب نمیدونم حسی که اون شب داشتم یا اینکه پیش بینیم درست از آب درومد احمقانه بود یا نه اما اون شب از ته دلم میدونستم که این شروعه یک پایانه! 11:11 بیست و ششم فروردین
-
#دویست و هفتمین متن نیمهشب یادمه یه زمانی بابت کاری که یه نفر در حقم انجام داد به رفیقم گفتم که: اگه الان یه پارچ آب یخ رو بخورم، خنک نمیشم! بنظرم همین جمله نشون میداد که چقدر جیگرم بابت کاری که انجام داد، سوخته... و اگه خدا نخواد بابت اون کار و پرروبازیای الانش ازش حساب بگیره، واقعا خدای من نیست:))) 10:10 بیست و ششم فروردین
-
#دویست و ششمین متن نیمهشب این عادلانه نیست اما احساس حقیقیه منه! من بلد نیستم نصفه نیمه عاشق بشم! تا تهش میرم و هر بار داغون میشم. بیش از حد به چیزایی که برام مهمن، فکر میکنم و قبل اینکه اتفاقی بیفته، اونو پیش بینی میکنم. 22:22 بیست و پنجم فروردین
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و دوم نارین که خیلی دلش میخواست اونجا باشه گفت: ـ باور قرار نیست کاری کنی که اعتمادشون خدشهدار بشه، نترس! مطمئنم که بهت خوش میگذره. وسوسه میشدم که برم اما از یه طرف دیگه حرفای بابا اینا میومد تو گوشم. ولی من کاری بدی نمیکردم، فقط میخواستم اون فضا رو یبار ببینم. نارین راست میگفت، بچههای همسن و سال ما هم داخل ویدیو بودن، نارین که دید زیادی سکوت کردم، گفت: ـ البته اگه فکر میکنی خانوادت میفهمن و دعوات میکنن... سریع حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ خیلی خب بریم. ـ جدی میگی؟! ـ آره، بهقول تو که قرار نیست کاری کنم که باعث باشه مامان اینا دعوام کنن! ـ آره دیگه! بعدشم اصلا نیازی نیست بهشون بگی. از کجا میخوان بفهمن؟؟ برای خودت بیخود دردسر درست نکن. یکم فکر کردم و بهنظرم حرفش منطقی اومد و گفتم: ـ اوهوم، حق با توئه! بازوم و گرفت و با شادی گفت: ـ خب پس بزن بریم! خندیدم و گفتم: ـ نیازی نیست که چیزی بخریم؟ -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و یکم دستم و کشید و گفت: ـ باور وایستا، میخوام یه چیزی نشونت بدم! بعدش گوشیشو درآورد و یه ویدیو از اینستا برام پلی کرد که یه جایی تو کافه های جزیره عین پارتی، پسرا و دخترا دور هم جمع شدن و کنار ویترین هفت سین اون کافه، در حال عکس گرفتن هستن. رو به نارین گفتم: ـ اینجا کجاست؟! نارین با ذوق گفت: ـ اینجا کافه زد جزیرست. ببین چقدر فضاش برای هفت سین باحاله! با تردید گفتم: ـ آره باحال هست ولی... نگام کرد که ادامه دادم و جملهام رو کامل کردم و گفتم: ـ ولی فکر نمیکنی این محیط خیلی مناسب سن ما نباشه؟! گفت: ـ بس کن باور! چقدر سخت میگیری!! من خودمم اولین بارمه میخوام برم. چند شب پیش که دوستای خالم بودن خونمون، از صحبتاشون فهمیدم که جای خیلی باحالیه و به آدم کلی خوش میگذره. نمیدونستم چی باید بگم؟ تابهحال همچین جاهایی نرفته بودم. بعلاوه اینکه نمیخواستم اعتمادی که بابا بهم داشت خدشه دار بشه اما از طرفی دیگر هم کنجکاو بودم جایی که نارین اینقدر ازش تعریف میکنه رو ببینم. نارین که دید رفتم تو فکر، گفت: ـ ببینم میترسی پدر یا مادرت بفهمن که رفتیم اونجا؟ سریع گفتم: ـ نه بحث ترس نیست، نمیخوام اعتمادی که بهم دارن، خراب بشه! -
#دویست و پنجمین متن نیمهشب وقتی حس میکنید کنترل اوضاع از دستتون خارج شده، به چیزایی وصل بمونید که واقعا براتون مهم هستن! چون چیزی که شبیه به یه پایانه گاهی شروع ماجراست. 12:12 بیست و پنجم فروردین
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصتم ( باور ) وقتی بابا برخلاف انتظارم بهم اجازه داد، واقعا خیلی خوشحال شدم. نمیدونستم چه اتفاقی پیش اومده که داره اینقدر ملایم برخورد میکنه اما طبیعتاً اتفاق دیشب هم بیتأثیر نبود! با ذوق زیاد راه افتادم سمت خونه نارین و تو مسیر بهش زنگ زدم: ـ الو نارین؟ ـ سلام باور، چیکار کردی؟ با ذوق گفتم: ـ بابام قبول کرد و گفت اجازه دارم شب سال تحویل کنارت باشم. نارین هم با ذوق گفت: ـ ایول چه خوب! گفتم: ـ ولی بعدش باید برگردم پیششون، همینجوری هم دلم پیششون مونده. نارین گفت: ـ آره حتما، خب تو کجایی الان؟ ـ دارم میام سمت تو. ـ نه ببین سمت پارک منتظرم باش تا بیام پیشت، میخوام یه چیزی بهت بگم! ـ باشه. از اونجا تا پارک، مسیر طولانی نبود و رفتم و رو یکی از صندلیا حدود یه ربع نشستم و منتظر شدم تا نارین بیاد. بعد اینکه اومد، براش دست تکون دادم تا منو دید و اومد سمتم، بلند شدم و گفتم: ـ خب بریم خرید؟! تا سال تحویل زمان زیادی نمونده! -
#دویست و چهارمین متن نیمهشب دوستانی که میگرن و توی زندگیتون تجربه نکردین عمیقاً بابت این موضوع شکرگذار خدا باشین! میتونه کاری کنه که بهترین روزتون به بدترین شکل ممکن بگذره... 23:23 بیست و چهارم فروردین
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و نهم چیزی نگفتم که غزل تن صداشو برد بالا و گفت: ـ اینا همش تقصیر توئه پیمان! زیادی پرروش کردی. الان خودم میرم دنبالش. داشت بلند میشد که رو بهش گفتم: ـ بشین غزل! نگام کرد و گفت: ـ پیمان باورم نمیشه که این تویی داری این مدلی رفتار میکنی! اگه پیش تمام خواستههاش گردنمون رو کج کنیم، دیگه اصلا بهمون گوش نمیده! گفتم: ـ دیشب و یادت رفته غزل؟! اتفاقا اگه اینجوری برخورد کنیم، بیشتر ازمون دور میشه. الانشم میخواد بهمون ثابت کنه که بزرگ شده و ما نباید اینقدر مراقبش باشیم! ـ پیمان ولی... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ لطفا بذار حس کنه که به خواستهاش احترام میگذاریم. من واقعا به دخترم اعتماد کامل دارم و میخوام اینبار همون جوری پیش بره که خودش دوست داره. این برق تو چشماش و نباید خاموش کنیم غزل. غزل یه آه بلندی کشید و گفت: ـ والا من نمیدونم اصلا چی باید بگم؟! خود تو همش بهم هشدار میدادی که نذار باور زیاد با این دختره برگرده و حالا تو شب به این مهمی میخواد تنها کنار اون دختر باشه، میگی کاری به کارش نداشته باش!! دستاش و که از عصبانیت میلرزید، گرفتم توی دستام و گفتم: ـ خواهش میکنم بهم اعتماد کن. با اینکه راضی نبود اما لبخند رضایت زد و دیگه چیزی نگفت. رفتم سمت حموم دوش بگیرم و میخواستم ذهنم از این حجم و استرس دور کنم و خودمو عادت بدم که دخترم حالش خوبه و لازم نیست هر دقیقه نگرانش باشم. -
#دویست و سومین متن نیمهشب اینو یادبگیر که خودت باید به داد خودت برسی، ممکنه واسه یسری آدما مهم باشی ولی اونا فقط صدای فریادتُ میشنون نه بیشتر. 13:13 بیست و چهارم فروردین
-
#دویست و دومین متن نیمهشب کاش یه وقتایی که خدا برام چیزیو نمیخواد تمام سعیم و نکنم که اون چیز بشه و بعد از اینکه با اجبار خودم اون چیز انجام شد هزار بار به خودم لعنت بفرستم!!! 23:23 بیست و سوم فروردین
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هشتم باید این موضوع رو حضوری بهش میگفتم، پشت تلفن نمیشد. گفتم: ـ عزیزم الان نمیتونم صحبت کنم، رسیدم خونه بهت توضیح میدم. ـ باشه جان! قطع کردم. اگه پشت تلفن میگفتم دلش هزار راه میرفت. اونم مثل من همیشه برای دخترمون نگران بود. بههرحال اتفاقای کمی سرمون نیومده، بعلاوه اینکه بر اثر اون اتفاق، یه کوچولوی دیگمون به دنیا نیومده، از پیشمون رفت و باعث شد که باور و بیشتر از قبل سفت بچسبیم. شاید هم این کارمون اشتباه بود. نمیدونم واقعا! منم اولین باره تو زندگیم پدر شدم و همراه با دخترم دارم این حس و یاد میگیرم و امکانش هست که اشتباه کنم. قبل اینکه برن خونه رفتم سمت بازار و ماهی خریدم و تو راه خواستم برای باور زنگ بزنم اما پشیمون شدم. با خودم گفتم الان باز پیش خودش فکر میکنه بابا بهم اعتماد نداره و داره کنترلم میکنه. تمام فکرهای توی سرشو میدونستم، بنابراین گوشیو گذاشتم کنار و منتظر شدم تا خودش بهم زنگ بزنه. کلید انداختم و درو باز کردم. غزل اومد سمتم و نایلون و از دستم گرفت و گفت: ـ خوش اومدی! ـ مرسی. رفتم رو مبل نشستم که گفت: ـ پیمان به باور زنگ میزنم، جواب نمیده. میدونی کجا رفته؟! ساعتمو درآوردم و گذاشتم روی میز و گفتم: ـ رفته خونه دوستش غزل، میخواد سال تحویل و اونجا باشه. غزل با سینی چایی تو دستش مقابلم وا رفت و برای چند ثانیه ماتش برد. بعدش آروم سینی رو گذاشت رو میز و گفت: ـ این دیگه از کجا درومد؟! -
#دویست و یکمین متن نیمهشب مرسی از باشگاه که هست تا این روزامون با یه حس یکم بهتری بگذره... 19:19 بیست و سوم فروردین
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هفتم مهدی خواست بهم دلداری بده و گفت: ـ بهنظرم زیادی داری شلوغش میکنی پیمان! اونم یه بچه همسن باوره! کارای خالشو به پای اون بچه ننویس. دیگه چیزی نگفتم و مشغول تمرین موزیکای شب با بچهها شدم اما ذهنم پیش دخترم بود، دست خودم نبود، واقعا خیلی نگرانش بودم. این بچه تا این سنش اینقدرم از ما دور نشده بود. نمیدونم میخواد چیو به منو مادرش ثابت کنه؟! هر چقدر هم که بزرگ شه، اون بازم دختر کوچولوی من میمونه و از دید من هنوز بچست. تمام هدفم این بود بعد رفتنش از رستوران دورادور ببینم داره با دوستش چیکار میکنه اما جزیره جای کوچیکی بود و اگه یه درصد این موضوع و میفهمید بهخاطر لجبازیشم که شده، از قصد خودشو ازم دورتر میکرد. بعد از تمام شدن کارای رستوران و بررسی منوی غذا، راه افتادم سمت خونه. تو ماشین غزل بهم زنگ زد: ـ جانم عزیزم؟ ـ پیمان داری میای که بریم ماهی بخریم؟ البته نمیدونم الان بریم یا غروب چون باور هنوز نیومده خونه، باز بفهمه بدون این رفتیم، میگه چرا منو نبردین! گفتم: ـ قبل اینکه بیام خونه، میرم میخرم عزیزم. غزل یکم مکث کرد و پرسید: ـ پیمان چیزی شده؟ چرا صدات اینقدر گرفتست؟! گفتم: ـ نه چیز خاصی نشده؛ یکم خستهام امروز. با اینکه قانع نشده بود اما ترجیح داد چیزی نگه و بعدش پرسید: ـ باور بهت زنگ زده؟! -
#دویستمین متن نیمهشب اینم از من به یادگار داشته باشید که انسان فقط با از دست دادن چیزهایی که دوس نداره از دست بده رشد میکنه 11:11 بیست و سوم فروردین