-
تعداد ارسال ها
2,833 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
65
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
#صد و هجدهمین متن نیمهشب امشب خالم به پسرش گفت: من از ظاهر این دختری که پسند کردی، خوشم نمیاد... منم که نمیتونم خودمو کنترل کنم، قبل پسر خالم با خنده گفتم: ـ خاله اگه بچهات بهت بگن از ظاهر بابامون خوشمون نمیاد، ازش طلاق میگیری؟! بنظرم بهترین استدلال بود برای اینکه نشون بدین شما ملاکها رو تعیین میکنین نه دیگران. چون این زندگی شماست، نه اونا! 2:02 نهم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و پنجم گفتم: ـ دلم خیلی شکسته و راستش دیگه روم نمیشه تو صورت شما هم نگاه کنم! خانوم جان چیزی نگفت اما از چهرش نشون میداد که از این حرفم اونقدر خوشحال نشده و راستش متعجبم کرد چون همیشه فکر میکردم منتظر اینه تا یه روز از دستم خلاص بشه! پدر گفت: ـ طالب، خونه تو اینجاست... این قضیه هم بعد یه مدت از دهن همه میفته و من مطمئنم که فراموشش میکنی. سریع گفتم: ـ نه پدر! به همین راحتیها نیست! نمیتونم اینجا بمونم و بهتون قول اینو بدم که فراموشش میکنم. عشق برای من که خوش یمن نبود، بلکه شاید رفتنم از این شهر خوش یمن باشه! حکیم همینطور که وسایلش و جمع میکرد گفت: ـ حالا قصد داری کجا بری طالب؟ لبخندی زدم و لیوانی که دستم داد و سر کشیدم و گفتم: ـ نه خودم بهش فکر کردم و نه میخوام کسی بدونه! تنها چیزی که الان بهش احتیاج دارم اینه که یه مدت طولانی از این شهر و استان دور باشم، فقط همین. خانوم جان که تا اون زمان ساکت بود، پرسید: ـ برمیگردی مگه نه؟! نگاش کردم و گفتم: ـ نمیدونم! بعدش روبه پدر و خانوم جان گفتم: ـ تو نبود من سعی کنین پی غیبت مردم و نگیرن و به حرفهاشون بها ندین که زندگی براتون بهتر بگذره.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#صد و هفدهمین متن نیمهشب اون نمیذاره من به دخترای دیگه حسودی کنم یکاری میکنه دخترای دیگه به من حسودی کنن! 21:21 نهم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و چهارم زهره خودش اون ماهی رو برام آورد و گفت که با دستای خودش درست کرده! چطور تونست؟! چطوری تونست باهام اینکارو کنه؟؟ من که همهچیز و بهجون خریده بودم و تمام بیاحترامیهای خانوادش هم تحمل کردم فقط بخاطر اون... اما زهره الان کاری کرده بود که تمام حرفهای بابا و خانوم جان درست از آب در بیاد و من پیششون شرمنده باشم. تازه اگه منو زودتر نیورده بودن خونه، به احتمال زیاد میمردم! فکر میکنم که حق با خانوادم بود و اونا حتی تو ذهن زهره هم نفوذ کرده بودن و دیگه نمیشد باهاشون مقابله کرد! پدر اومد کنارم نشست و ازم پرسید: ـ پسرم، من نمیخوام تو این راه تو رو از دست بدم! بیا و از این عشق دست بکش. اشکم شروع به ریختن کرد و فقط تونستم با سر حرفش و تایید کنم. پدر با خوشحالی سرم و بوسید و گفت: ـ اینجوری بیشتر به نفعته، باور کن خیلی زود فراموشش میکنی. نگاش کردم و گفتم: ـ پدر من.. من دیگه نمیتونم اینجا بمونم. پدر نگاهم کرد و گفت : ـ منظورت چیه؟- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#صد و شانزدهمین متن نیمهشب همه چیزایی که توی زندگیم بدست میارم به لطف چیزایی هست که تو زندگیم از دست دادم... 14:14 نهم اسفند
-
# صد و پانزدهمین متن نیمهشب هر وقت میخواین یه نفر از چشمتون کامل بیفته یه فرصت دیگه بهش بدین تا دیگه شک و شبههایی تو دهنتون باقی نمونه! 13:13 نهم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و سوم بابا گفت: ـ یادت نمیاد؟ چطور با خودخواهی حرف ما رو زیر پات گذاشتی و رفتی خونهی اون چلاوی و حالا اونجا چیکارت کردن که همسایهها با دهن کف کرده، سر کوچه پیدات کردن. تازه پازلهای ذهنم سر جاش نشسته بود. اینکه چقدر محمود چلاوی بهم بیاحترامی کرد و بعد از شام به طرز خیلی عجیبی حالم بد شد و حتی به خودش زحمت نداد کسی رو بفرسته تا دم خونه مراقبم باشه! بعد چند دقیقه فکر کردن رو به حکیم پرسیدم: ـ چرا؟ ؟ چرا من حالم اونقدر بد شد؟ من که حالم خیلی خوب بود اما بعد خوردن شام... حکیم حرفم و قطع کرد و گفت: ـ تو غذایی که بهت دادن، سم بوده طالب! گوشام تیر کشیدن، چی داشت میگفت؟! حکیم ادامه داد و گفت: ـ خوشبختانه که پدرت زود منو خبر کرد و تونستم به موقع سم و از بدنت خارج کنم وگرنه طی بیست و چهار ساعت اون سم تو رو میکشت! بابا با عصبانیت گفت: ـ حالا فهمیدی چرا گفتم اون دختر مناسب نیست؟ مطمئن باش که خودش هم این موضوع رو میدونست! زیرلب با بغض گفتم: ـ امکان نداره! خانوم جان سریع گفت: ـ چرا محمد دقیقا همینه! زهره پیش همه گفت که چون تو ماهی دوست داری، شام اون شب و با دستای خودش برات آماده کرده و سم هم تو همون غذا بوده. حالا برام مشخص شد که اونا چرا برنج خالی خوردن و لب به ماهی نزدن! مثل اینکه درست بود و دلیل این.که رضایت دادن تا برم خواستگاری زهره این بود که به کل منو نابود کنن.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#صد و چهاردهمین متن نیمهشب ولی من برای دخترعموم واقعا خوشحالم پدری داره که بینهایت دوسش داره و باهاش وقت میگذرونه و همینطور به قشنگترین شکل ممکن باهاش حرف میزنه... نمیدونم یه روزی این نوشتهها رو میخونی یا نه اما تو واقعا مایه افتخارمی عمو... تا ابد و یک روز ایستاده تشویقت میکنم. 1:01 هشتم اسفند
-
صد و سیزدهمین متن نیمه شب باید یه تیشرت بگیرم ک روش نوشته باشه ( من دل نازکم الکی ادای ادم قویارو در میارم لطفا با من مهربون باش). 00:00 هشتم اسفند
-
صد و دوازدهمین متن نیمهشب تاحالا براتون پیش اومده تو مغزتون داد بزنید، همهی ظرفا رو بشکونید، میزا رو برگردونین، همهچیو بهم بریزین و برین، در حالیکه آروم نشستین و به یه نقطه خیره شدید؟؟ 23:23 هشتم اسفند
-
#صد و یازدهمین متن نیمهشب آدما نمیدونن چی میخوان!! گاهی وقتا دیر میفهمن... بعضی وقتا هم اصلا متوجه نمیشن اما... قلب همیشه چیزی و میخواد که نباید... 15:15 هشتم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و دوم وقتی رسیدم سر کوچه دیگه طاقت نیوردم و همونجا افتادم و چشمام کاملا بسته شد. *** با شنیدن صدای خانوم جان و بابا چشمام و کم کم باز کردم، خانوم جان با نگرانی میگفت: ـ معلوم نیست باهاش چیکار کردن که به این حال و روز افتاده؟! بابا گفت: ـ بذار طالب چشماشو باز کنه، خودم میدونم با اون محمودخان چجوری تسویه حساب کنم. همین لحظه دوباره خانوم جان گفت: ـ پلکشو تموم داد، داره چشماشو باز میکنه! وقتی چشمام و باز کردم، اول از همه منگ بودم، اصلا یادم نمیومد چه اتفاقی برام افتاده بود! خانوم جان با شادی گفت: ـ الحمدلله.... خدایا شکرت... بالاخره بعد سه روز چشماتو وا کردی محمد! با تعجب بهش نگاه کردم! چی داشت میگفت؟! چرا سه روز توی رختخواب بودم؟؟ همین لحظه حکیم که داشت با یه داروی گیاهی برام شربت درست میکرد، گفت: ـ شانس آوردی اینبار طالب! از بیخ گوشت رد شد که زنده موندی! بعد لیوان و گرفت سمتم و گفت: ـ بیا اینو کامل بخور! وقتی لیوان و از دستش گرفتم، گفتم: ـ چه اتفاقی برام افتاده بود؟!- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتادم و یکم خواستم برم سر اصل مطلب که یهویی سرم گیج رفت و دل پیچه شدیدی گرفتم، همینطور که داشتم بلند میشدم، سریع با یه دستم به دیوار تکیه دادم، زهره پارچ آب از دستش افتاد و گفت: ـ خوبی طالب؟! همینجور که نفسهام به شماره افتاده بود گفتم: ـ نه...نه...حالم خیلی خوب نیست... پدرش میگفت: ـ احتمالا از هیجان فشارت افتاده! باید هر چی سریعتر خودمو میرسوندم خونه و طبیب خبر میکردم. اگه من جلوی چشم محمود چلاوی میمردم هم عین خیالش نبود، کم کم چشمام شروع به تار دیدن کرد، آروم آروم همینجور که دستم به دیوار بود گفتم: ـ شرمنده؛ من خیلی حالم بده... باید برم! زهره سریع گفت: ـ اما محمد... پدرش سریع دستشو گرفت جلوش و خطاب به من گفت: ـ ایرادی نداره جوون! وقت برای خواستگاری زیاده! میتونی تا خونتون بری؟! انگار که اگه میگفتم نه کسی رو همراهم میفرستاد، گفتم: ـ بله مشکلی نیست... همینجور آروم آروم از پلهها رفتم و با یه دستم شکمم و داشتم و با یه دستم دیگه سرمو... اینقدر سرگیجه داشتم که حتی یادم رفت، کفشامو بپوشم. فقط میخواستم هرجور شده خودمو به خونه برسونم، نمیدونم واقعا چم شده بود؟!- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :