رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #دویست و پنجاه و چهارمین متن نیمه‌شب هر چی بیشتر به عکس پروفایلت نگاه می‌کنم دردش کمتر میشه! انگار میبینم که چطوری کم کم علاقم و بهت از دست میدم! 19:19 ششم اردیبهشت
  2. #دویست و پنجاه و سومین متن نیمه‌شب شاید بهترین کار تو زندگی اهمیت ندادن باشه... به هیچ کس اهمیت ندین، اینجوری ارزشتون تو چشم بقیه بیشتر میشه! 13:13 ششم اردیبهشت
  3. پارت نود و یکم مهدی زیر لب گفت: - پس با این حساب خونه دوستش هم نمیره. گفتم: - مهدی اگه پیداش نشد، می‌ریم پیش پلیس! مهدی گفت: - صبر کن پیمان؛ سریع سناریوی بد تو ذهنت می‌چینی! بذار به مهسان زنگ بزنم، ببینم خونه ما نرفته باشه‌. مهدی به مهسان زنگ زد و بعد اینکه فهمیدیم به خونشون نرفته، طبق پیشنهادش اول به ساحل رفتیم و اون‌جا رو گشتیم. بعد به سمت رستوران راه افتادیم؛ اما نبود که نبود. گوشیش رو هم خاموش کرده بود. «باور» بابام تموم باورهای من رو نسبت به خودش خراب کرد. حمله کردن به کافه یعنی چی؟ آخه مگه من بچه‌م؟ نمی‌دونم اگه می‌فهمید اون چیزهای سرو شده تو کافه رو خوردم، چجوری باهام رفتار می‌کرد؟ امشب واسه اولین بار جلوی عمو مهدی، خواست دست روم بلند کنه؛ دست روی دختر یکی یدونه‌ش! آخه مگه من چیکار کرده بودم؟ خواستم فقط یکم آزاد باشم و بهم اعتماد کنه؛ اما اون بازم ترجیح داد من رو جلوی بقیه کوچیک کنه و ازم حساب پس بگیره. دیگه به هیچ عنوان به اون خونه برنمی‌گردم. خیلی از دست بابا شاکی‌ام؛ هم شاکی‌ام، هم ناراحت و تا اطلاع ثانوی دلم نمی‌خواد ببینمش. بعد از اینکه از کافه دور شدم، اینقدر با سرعت دوییدم که باعث شد زمین بخورم و چون شلوارم هم زاپدار بود، زانوم خیلی خون اومد و درد گرفت. به زور خودم رو سمت تخته سنگی که کنار جدول جاده اصلی بود، رسوندم و پشتش مخفی شدم. خب باید چیکار می‌کردم؟ کجا می‌رفتم؟ یه جا باید باشه که بابا پیدام نکنه. خونه نارین نمی‌شد، شنتیا هم که اینقدر از بابام می‌ترسید، مطمئناً پیشش سوتی می‌داد. یه سمیر باقی می‌موند که اونقدرها هم این پسر و نمی‌شناختم؛ ولی چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم!
  4. پارت نود بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم. تنها حرفی که زدم، این بود. - مهدی سریع‌تر بریم، پیداش کنم! مهدی هم گفت: - باشه پیمان، آروم باش! بعد از چندبار استارت زدن، ماشین بالاخره روشن شد. مهدی با سرعت حرکت کرد؛ اما هر چقدر که می‌رفتیم، نمی‌دیدمش. کجا رفته بود؟ انگار زمین دهن باز کرده و باور زیر زمین رفته بود. مهدی گفت: - تو این پنج دقیقه، این بچه کجا رفته؟ اشکم درومد و گفتم: - خدایا منو با چی داری امتحان می‌کنی؟ چرا؟ مهدی گفت: - پیمان لطفا خودتو کنترل کن! خواهش می‌کنم! سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم. چشم‌هام رو بستم و گفتم: - سالی که نکوست، از بهارش پیداست! مهدی ندیدی داشت چجوری حرف می‌زد؟ چطور خودمو کنترل کنم؟ مهدی گفت: - می‌دونم حق با توئه؛ اما اون داره از دید خودش می‌بینه پیمان! هوفی کشیدم. با استرس از پشت شیشه ماشین دنبالش می‌گشتم و می‌گفتم: - کجا رفته مهدی؟ من دارم از استرس می‌میرم. مهدی گفت: - الان دو ساعته دارم خیابون اصلیو می‌گردم. به غزل زنگ بزن، شاید رفته باشه خونه! گفتم: - اون لجبازتر از این‌ حرفاست مهدی! آخرین جایی که ممکنه رفته باشه خونه‌ست.
  5. #دویست و پنجاه و دومین متن نیمه‌شب اوضاع همیشه اونجوری که آدم دلش میخواد پیش نمیره. و وقتی این اتفاق میفته، درد آور میشه. شب‌های زیادی اونقدر فکر کردم تا خوابم ببره. خیلی زود با تنگی نفس بیدار شدم چون ذهنم آروم نمی‌گرفت. نمی‌دونستم با خودم چیکار کنم تا اینکه نوشتن رو پیدا کردم. تنها چیزی که باعث میشه احساس آرامش کنم و بنظرم ( نوشتن ) تنها راهیه که برای بهتر شدن بلدم. 10:10 ششم اردیبهشت
  6. #دویست و پنجاه و یکمین متن نیمه‌شب تو خسته نیستی، تو دلمرده و نا امید نیستی، تو تنها هم نیستی ‏تو فقط بی پولی، بی پول! 9:09 ششم اردیبهشت
  7. #دویست و پنجاهمین متن نیمه‌شب خدایا باشه، از هیچ اتفاقی که برام افتاد گله یا شکایت نمی‌کنم... ولی ازت انتظار دارم... انتظار جبران، انتظار معجزه... انتظار تقاص پس دادن... 00:00 پنجم اردیبهشت
  8. پارت هشتاد و نهم حرف‌هاش خشمم رو بیشتر می‌کرد؛ از این‌که هم مقصر بود و هم طلبکار! دست‌هام رو بالا بردم و خواستم توی صورتش فرود بیارم؛ اما مهدی جلوم رو گرفت. هیچوقت تا حالا مقابل دخترم این مدلی رفتار نکرده بودم؛ چون تا به حال اینقدر هم اشتباه رفتار نکرده بود. با تعجب و خشم بهم نگاه می‌کرد. مهدی، آروم زیر گوشم می‌گفت: - پیمان داری چیکار می‌کنی؟ به خودت بیا لطفاً! همون‌جوری که بهش خیره بودم، گفتم: - برو تو ماشین بشین! همین الان! همین‌طور بهم نگاه می‌کرد و ساکت بود. مهدی رو به کنار هل دادم، دوباره تن صدام رو بالا بردم و گفتم: - ببینم مگه با تو نیستم؟ بهت میگم برو تو ماشین! همین لحظه در کافه باز شد و اون پسره که نمی‌دونم کی بود، با اون دختره نارین، از کافه بیرون اومدن و به ما خیره شدن. باور بالاخره لب باز کرد و گفت: - ازت متنفرم بابا! کاش من واقعا توی دریا، تو هشت سالگی غرق شده بودم و این روی تو رو نمی‌دیدم. صداش زدم. - باور! اما دیگه مجال نداد و با سرعت دوید و از اونجا دور شد. اون منطقه هم برق خاصی نداشت و برای همین هم رو به مهدی گفتم: - زود باش سوار شو! اما ماشین هم انگار باهام لج کرده بود و روشن نمی‌شد. روی فرمون کوبیدم و بلند گفتم: - لعنتی! مهدی که حالم رو دید، گفت: - پیمان، پیاده شو من بشینم پشت فرمون!
  9. #دویست و چهل و نهمین متن نیمه‌شب تو مسئول گلی هستی که اهلیش کردی... این جمله تو کتاب شازده کوچولو واقعا قشنگه 21:21 پنجم اردیبهشت
  10. #دویست و چهل و هشتمین متن نیمه‌شب امروز رفتم تو یه مغازه لباس ببینم، حرفای فروشنده فکرم و درگیر کرد...داشت واسه دخترش پشت تلفن تعریف می‌کرد: دوستش بخاطر خیانت شوهرش طلاق گرفته ازش الان دوست پسری داره که خودش زن داره :)))) نمی‌دونم والا ولی بنظرم ملت اصن رد دادن... 19:19 پنجم اردیبهشت
  11. پارت هشتاد و هشتم با حرص گفتم: - معلومه که اجازه نمی‌دادم. راه بیفت! سعی داشت دستش رو از دستم بیرون بکشه؛ اما قدرت من بیشتر بود. مهدی با دیدن من و باور، با نگرانی به سمتمون اومد و رو به من گفت: - پیمان؟ چه خبر شده؟ باور با گریه گفت: - عمو نمی‌خوام باهاش بیام. لطفاً منو از دستش نجات بده! آبرومو جلوی دوستام بُرد. نگاهش کردم و گفتم: - آبروتو بُردم، هان؟ اون کی بود که کنارش نشسته بودی؟ دوباره می‌پرسم؛ به چه جرئتی بهم دروغ میگی؟ مگه نگفتی می‌خوای خونه دوستت باش؟ این‌جا کجاست باور؟ تن صدام هر لحظه بالاتر می‌رفت. مهدی دو ور شونه‌هام رو توی دستش گرفته بود و مدام می‌گفت: - پیمان لطفاً آروم باش! باور گریه می‌کرد و دوتا دستاش رو محکم روی گوش‌هاش گرفته بود. - بسه، نمی‌خوام بشنوم؛ نمی‌خوام! مهدی رو هل دادم، مقابل باور ایستادم و گفتم: - تو چی می‌خوای باور؟ واضح بهم بگو! می‌خوای من و مادرتو با همدیگه سکته بدی؟ دستش رو از روی گوش‌هاش برداشت و بهم نگاه کرد. دونه‌های اشک از چشم‌هاش می‌ریخت و من داشتم برای این حالتش پرپر می‌شدم؛ اما نمی‌تونستم بی‌تفاوت باشم. باور گفت: - می‌خوام که دست از سرم بردارین! بابا نمی‌خوام هر جا میرم تو رو ببینم! فهمیدی؟ نمی‌خوام!
  12. #دویست و چهل و هفتمین متن نیمه‌شب خانوم کناریم تو اتوبوس بعد از کلی سوال پیچ کردن یهو پسرشو صدا کرد اشاره کرد به من گفت این خوبه؟ هم خوشگله هم کارمنده =))) و‌ات ددفاز؟!! عزیزم حالا میخوای اینارو جلوی خودم نگی؟؟! بی‌نتی مردم و اسیر کرده... 18:18 پنجم اردیبهشت
  13. #دویست و چهل و ششمین متن نیمه‌شب ولی باور کن که دلتنگ تو خواهند شد وقتی در پیدا کردن شخصی دقیقا عین تو شکست می‌خورند:))) 13:13 پنجم اردیبهشت
  14. پارت هشتاد و هفتم اما من نمی‌تونستم ببینم که دخترم با پای خودش توی چاه می‌فته‌ و من نمی‌تونم کمکش کنم. بنابراین قبل راه افتادنم سمت کافه رو به مهدی گفتم: ـ نمی‌تونم بذارم دخترم هر چیزی که به ضررشه و بعدا باعث ناراحتیش می‌شه رو تجربه کنه مهدی! بعد، بدون اینکه منتظر شنیدن حرفی از جانبش باشم، سمت کافه راه افتادم و در رو باز کردم. فضا تاریک بود و با نورهای رنگی، هر از گاهی قیافه‌ی دختر و پسرها معلوم می‌شد. همه‌جا پر از دود سیگار و قلیون بود و دخترهای جوون همسن و سال باور، اون‌جا خیلی زیاد بودن. موزیک تندی هم توسط دی‌جی داشت پخش می‌شد. با چشم‌هام دنبال باور می‌گشتم. این کافه جزو جاهایی بود که شهردار جزیره به علت رعایت نکردن قوانین و نپرداختن مالیات، می‌خواست پلمپش کنه؛ اما صاحبش با کلی پارتی بازی و قلدری کردن، این حکم رو از روی کافه‌ش برداشت. چشم‌هام بین اون بچه‌ها فقط در پی دخترم بود تا اینکه ته سالن، بین یه پسر و یه دختر که همون دوستش بود، دیدم. نزدیک‌تر رفتم. نگاهش که به نگاهم گره خورد، دیگه نتونستم آروم باشم. اول دوستش بلند شد و مظلومانه باهام سلام کرد؛ ولی جوابش رو ندادم. می‌دونستم تمام این چیزها از زیر سر این دختر بلند می‌شه؛ وگرنه باور اصلا اینجاها رو نمی‌شناسه و مسیرش اصلا به این سمت‌ها نمی‌خوره. با دیدن من خیلی تعجب کرد، شاید فکرش رو نمی‌کرد که پیداش کنم؛ اما من دخترم رو اینجور جاها ول نمی‌کنم. بازم نتونستم بی‌تفاوت باشم و با عصبانیت از اون‌جا بیرون آوردمش. خصوصاً این‌که کنار پسر غریبه‌ای نشسته بود که اصلا برام آشنا نبود و مدام بین حرف من و باور می‌پرید و دخالت می‌کرد. مچ دستش رو گرفتم و به سمت ماشین اومدم. با گریه مچ دستش رو از دستم بیرون کشید و گفت: - بابا چرا اینکارو می‌کنی؟ چرا همه جا آبرومو می‌بری؟ با عصبانیت گفتم: - باور تو اینجور جاها چیکار داری؟ از کی تا حالا بهم دروغ میگی؟ بهم نزدیک شد و گفت: - چون می‌دونستم اگه بهت راستشو بگم، اینکارا رو می‌کنی و نمی‌ذاری که با بچه‌ها برم.
  15. #دویست و چهل و پنجمین متن نیمه‌شب زیاد پیگیر کسی نباشید چون بعد از یمدت، توجه تبدیل میشی به: دست و پاگیر آویزون و مزاحم. 10:10 پنجم اردیبهشت
  16. #دویست و چهل و چهارمین متن نیمه‌شب آدمایی که همه براشون «عزیزم» و «دورت بگردم»‌ و «فدات بشم» هستن رو‌ نمی‌پسندم. آدم باید «عزیزم»هاش، «فدات بشم»هاش‌ و «دورت بگردم»هاش محدود باشن. 00:00 چهارم اردیبهشت
  17. پارت هشتاد و ششم باور یکم مکث کرد، بعدش گفت که آنتن نمی‌ده و گوشی رو قطع کرد. پس همون‌جایی بود که ازش می‌ترسیدم. ماشین رو خاموش کردم. داشتم پیاده می‌شدم که مهدی هم پیاده شد و گفت: - پیمان یه لحظه.. در ماشین رو محکم بستم و سرم رو برای یک لحظه به سقف ماشین تکیه دادم. مهدی اومد، پیشم ایستاد و گفت؛ - پیمان ازت خواهش می‌کنم خونسردی خودتو حفظ کن؛ باور دختر حساسیه! با بغض گفتم: - نمی‌دونم دیگه باید چیکار کنم؟ به غزل چی باید بگم؟ دخترم چرا اینکارا رو باهامون می‌کنه؟ مهدی دستش رو روی شونه‌م گذاشت و با لحنی دلسوزانه گفت: - پیمان بخاطر سنشه؛ اون الان تو کنجکاو ترین حالت ممکنش قرار داره و دلش می‌خواد از همه چیز سر دربیاره. و یادت هم باشه که مهم‌ترین چیز اینه که جلو دوستاش خوردش نکنی پیمان؛ اینکار اونو بیشتر ازت دور می‌کنه. با ناچاری گفتم: - پس باید چیکار کنم مهدی؟ اجازه بدم تا دخترم بیشتر ازم دور بشه؟ مهدی گفت: - شاید باید بذاری تجربه کنه تا خودش متوجه اتفاقات دور و برش بشه و بفهمه که داره راه رو اشتباه می‌ره.
  18. #دویست و چهل و سومین متن نیمه‌شب از دلتنگی های بزرگسالی متنفرم‌. ‏نه میتونی حرف بزنی و نه میتونی کاری انجام بدی براش. ‏تهش بتونی یه نفس عمیق بکشی و ادامه بدی... 22:22 چهارم اردیبهشت
  19.  

    رمان دخترم

     

  20. پارت هشتاد و پنجم آب دهنم رو با استرس قورت دادم و بدون هیچ حرفی به اون سمت راه افتادم. توی راه، مهدی کلی نصیحتم می‌کرد که وقتی پیداش کردیم، آروم باشم و تند برخورد نکنم؛ اما من ته دلم داشتم به این فکر می‌کردم که چه اشتباهی توی زندگیم کردم که دخترم تمام کارهاش رو ازم پنهون می‌کنه و دیگه مثل قدیم باهام صحبت نمی‌کنه. واقعا به این فکر می‌کردم دوستای ناباب، می‌تونن بهترین بچه‌ها رو از راه بدر کنن و برای اینکه این موضوع رو بهش بفهمونم، دیگه نمی‌دونستم که چجوری باید باهاش صحبت کنم! اولین جایی که سر زدیم کافه زد بود؛ اصولاً تمام دختر و پسرهای جوونی که وضعیتشون مشخص بود، اون‌جا جمع می‌شدن و بدون هیچ محدودیت و بدون توجه به یک‌سری از قوانین، چیزهایی که مناسب سن هر کسی نبود، براشون سرو می‌شد. توی کافه زد، برنامه‌های عجیب و غریب، مخصوص نوجوون‌ها برگزار می‌شد و اصلاً فضاش برای دخترهای همسن و سال باور مناسب نبود؛ چون می‌دونستم که چجوری تحت تأثیر این فضاها قرار می‌گیرن. با ترس و لرز توی دلم از خدا خواستم که دخترم اینجا نباشه؛ از صمیم قلبم می‌خواستم قبل ورودم به کافه، غزل بهم زنگ بزنه و بگه که باور به خونه برگشته و یا اینکه خودش بهم زنگ بزنه. توی همین افکار بودم که گوشیم زنگ خورد؛ دیدم که خودشه. ماشین رو زدم بغل و بدون هیچ معطلی جواب دادم. - باور هیچ معلومه کجایی تو؟ صدای موزیک بلندی از پشت گوشی میومد. باور گفت: - بابا، من و نارین اومدیم یکی از کافه‌های جزیره که برای سال نو برنامه داشتن. یکم امیدوار شدم که حداقل راستش رو گفت؛ اما به روی خودم نیوردم و گفتم: - چی؟ ببینم تو مگه به من نگفتی رفیقت خونه تنهاست و می‌خوای پیش اون باشی؟ با بی‌حوصلگی جواب داد. - خب بابا برناممون عوض شد، چیکار کنم؟ چرا دخترم اینجوری شده بود؟ قبلاً بابت هر کار اشتباهش عذرخواهی می‌کرد و توضیح می‌داد؛ اما امشب حتی اشتباه خودش رو گردن هم نمی‌گرفت. نمی‌دونم شاید بخاطر اقتضای سنش باشه. با عصبانیت گفتم: - سال هم که نو شده! نمی‌خوای برگردی خونه؟ اصلا کدوم کافه رفتین که بعد سال نو هم برنامه داره؟
  21. #دویست و چهل و دومین متن نیمه‌شب واقعیت اینه که مهم نیست چقدر تو کسی رو بخوای... فایده‌ایی نداره اگه اون تورو نخواد! 20:20 چهارم اردیبهشت
  22. #دویست و چهل و یکمین متن نیمه‌شب ‏تعهد بالغانه اینجوریه که میفهمی ‏قطعا از پارتنر تو خوشگل تر و پولدارتر ‏و باهوش‌تر و بهتر هم هست، اما تو ‏"انتخاب" میکنی که جا نزنی و با همون ‏شخص مسیر زندگیتو ادامه بدی. 19:19 چهارم اردیبهشت
×
×
  • اضافه کردن...