رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #دویست و چهلمین متن نیمه شب ‏این داستان از چشم افتادنه آدم‌ها هم واقعا ترسناکه!! چه کردی با اون همه علاقه‌ای که بهت داشتم احمق. 14:14 سوم اردیبهشت
  2. پارت هشتاد و چهارم با مکث گفتم: - نه! کوهیار گفت: - خالش الان تو قسمت پارک برفی مشغوله؛ اما پاتوقش کافه‌های سمت غرب جزیرست. با ترس گفتم: - کافه‌های سمت غرب؟ اما اونجا.. اونجا اصلا.. کوهیار حرفم رو قطع کرد و گفت: - آره می‌دونم اونجا اصلا مناسب سنشون نیست؛ ولی گفتم چون خواهرزاده‌ش مدام باهاشه، اون سمتا رو بشناسه و رفته باشن اونجا! همین لحظه مهدی سوار ماشین شد و من گفتم: - باشه، ممنون کوهیار! مهدی گفت: - پیمان به چند نفر سپردم اگه خبری ازش شد، بهم زنگ بزنن. تو چیزی دستگیرت شد؟ با ناراحتی ماشین رو روشن کردم و گفتم: - کوهیار میگه پاتوق خاله اون دختره سمت غرب جزیرست. اونجا هم که.. ادامه حرفم رو مهدی زد و گفت: - اونجا هم که به جز کافه زد و دو سه تا خرابه‌ی دیگه‌ای که اسمشونو کافه گذاشتن، چیزه دیگه‌ای نیست!
  3. پارت هشتاد و سوم سریع گفتم: - نه زنگ نزدم. مهدی گفت: - پس تو به کوهیار زنگ بزن و ازش بپرس؛ منم زنگ بزنم و از چند نفر دیگه خبر بگیرم. سریع شماره کوهیار رو گرفتم و همین‌طور که از رستوران خارج می‌شدم، بدون سلام گفتم: - الو کوهیار، باور پیش توئه؟ کوهیار یکم مکث کرد و گفت: - سلام استاد؛ چی شده؟ یکم تن صدام رفت بالا و گفتم: - بگو پیش توئه؟ کوهیار که متوجه جدیت اوضاع شده بود گفت: - نه پیش من نیست پیمان، چیزی شده؟ با ناراحتی سرم رو به فرمون ماشین تکیه دادم و گفتم: - بچم گم شده؛ پیداش نمی‌کنم. جواب تلفنارو نمی‌ده و نمی‌دونم کجا رفته! کوهیار گفت: - خیلی خب پیمان آروم باش! آخرین بار بهت گفت که کجا میره؟ گفتم: - می‌خواست بره خونه دوستش! گفت: - ببینم از خالش پرسیدی؟
  4. #دویست و سی و نهمین متن نیمه‌شب تا مووان نکردید وارد رابطه نشید ‏ تا مووان نکردید وارد رابطه نشید ‏ تا مووان نکردید وارد رابطه نشید ‏ تا مووان نکردید وارد رابطه نشید ‏ تا مووان نکردید وارد رابطه نشید ‏دختر/پسر مردم بازیچه زندگی شما نیستن! 10:10 سوم اردیبهشت
  5. پارت هشتاد و دوم نگرانیم شدت گرفت؛ پس مهسا هم ازش خبری نداشت. سریع بهش گفتم: - من بعداً بهت میزنم. و بدون اینکه منتظر جوابش باشم، گوشی رو قطع کردم. حالا باید چیکار کنم؟ واقعا سردرگم بودم. اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟ نباید بهش اجازه می‌دادم بره؛ حق با غزل بود. این جملات مدام توی ذهنم مرور می‌شدن. با سرعت خودم رو به رستوران رسوندم. توی این زمان‌هایی که فکرم کار نمی‌کرد؛ مهدی تنها کسی بود که می‌تونست بهم کمک کنه. با عجله پله‌ها رو رفتم بالا و از دم در برای مهدی دست تکون دادم. مهدی که مشغول صحبت کردن با گروه بود، با دیدن قیافه‌ی من خودش فهمید که یه اتفاقی افتاده؛ سریع به سمتم اومد و پرسید. - چی شده پیمان؟ حالت خوبه؟ همون‌جوری که نفس‌نفس میزدم، گفتم: - مهدی.. بچم.. بچم گم شده! چهره‌ی مهدی هم به نگرانی تغییر پیدا کرد و پرسید. - منظورت چیه؟ مگه خونه دوستش نرفته بود؟ - الان رفتم اونجا...نبود...هیچکس تو اون خونه نیست. مهدی شونه‌هام رو توی دستاش گرفت و گفت: - خیلی خب پیمان، آروم باش! پیداشون می‌کنیم. - من اصلا فکرم به جایی قد نمی‌ده. همه رستورانا و جاهای اینجا موقع سال تحویل تعطیلن. کجا می‌تونن رفته باشن؟ ببینم نکنه بلایی سرشون اومده باشه؟ - بابا اینقدر نفوس بد نزن پیمان! - نباید بهش اجازه می‌دادم. حق با غزل بود؛ تقصیره خودمه. اون دختر آخر دختر منم ازم دور می‌کنه! مهدی نفس عمیقی کشید و گفت: - به کوهیار زنگ زدی؟
  6. # دویست و سی و هشتمین متن نیمه‌شب دیروز فهمیدم کسی که سه سال پیش منی که رو از صمیم قلبم دوسش داشتم و پیچوند و به بدترین شکل ممکن رفت و عذرخواهی هم نکرد؛ چهارماه دیگه عروسیشه، توی کارش ترفیع گرفته، سالی سه بار سفر خارجی رفته، ماشین مدل بالا گرفته... کارما بنظرم بجای اینکه به کمر این بزنه، به کل هیکل من زده:))) 18:18 دوم اردیبهشت
  7. #دویست و سی و هفتمین متن نیمه‌شب اگه آدم عمیقا درک کنه که میشه با یه نفر تمام لذت ها و خوشی های زندگی رو تجربه کرد و نیاز به هیچکس دیگه ای نداره ، دیگه چشمش دنبال کسی نمیره... 12:12 دوم اردیبهشت
  8. پارت هشتاد و یکم با غزل خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم تا دنبال باور برم. کادوی سال تحویلش رو هم توی اتاقش گذاشته بودم که بیاد ببینه و خوشحال بشه. ماشین و روشن کردم تا به سمت خونه رفیقش برونم. بعد از پنج دقیقه رسیدم و از ماشین پیاده شدم. چند بار زنگ در رو زدم اما کسی در و باز نکرد. دوباره اون دلشوره‌ی عجیب و غریب به سراغم اومده بود. با نگرانی به پنجره‌ها نگاه کردم و دیدم که چراغ‌های خونه خاموشن. یعنی این دوتا بچه کجا رفته بودن؟ دوباره بهش زنگ زدم؛ اما باز هم جواب نداد. با نگرانی چندین بار بهش زنگ زدم. دخترم هیچوقت بهم دروغ نمی‌گفت؛ یعنی باز هم جایی رفته بود و بهم نگفته بود؟ عصبانیت و نگرانی تنها احساسات زنده‌ی درونم بودن و حرف‌های غزل مدام توی ذهنم تکرار می‌شد. - «این خودسربازیاش همش تقصیر توئه پیمان!» شاید نباید می‌ذاشتم خودش تصمیم بگیره و باید مثل همیشه ازش محافظت می‌کردم. از طرفی هم دلم بهم نهیب می‌زد که اینقدر زود بیخودی قضاوت نکنم. نمی‌دونم که چه اتفاقی افتاده؛ شاید رفیقش یا خودش حالشون بد شده باشه و شاید هم پیش مهسان رفته باشه. با این فکر سریع شماره مهسان رو گرفتم؛ مهسان طبق معمول با ذوق گوشی و برداشت و گفت: - یوهو! سال نوی تو و رفیق خوشگلم مبارک. ایشالا کنار هم و همراه با باور جونم با خوشی زندگی کنین. سریع گفتم: - ممنونم مرسی، می‌گم مهسان یه سوال؟ مهسان گفت: - شوهرم هنوز خونه نیومده پیمان جون؛ اینقدر که کار رو سرش ریختی. بنده خدا شب سال نو رو هم مجبور شد از پشت تلفن بهم تبریک بگه! گفتم: - راجع‌ به باوره! مهسان با نگرانی پرسید. - باور چیزیش شده؟ - می‌خواستم بپرسم که بهت زنگ نزده امروز؟ - نه، مگه خونه نیستش؟
  9. #دویست و سی و ششمین متن نیمه‌شب عزیز من باور کن... ‏تو لیاقتت کسی نیست که برمی‌گرده ‏تو لیاقتت کسیه که هیچوقت نمیره. 9:09 دوم اردیبهشت
  10. #دویست و سی و پنجمین متن نیمه‌شب کاش یسری آدما بفهمن دیگه نمی‌خوای ببینیشون و خودشون دمشون و بزارن رو کولشون و از مسیر ما دور شن... دیگه مستقیماً نمی‌تونیم بگیم باهات و رفتارای مسخرت حال نمی‌کنیم... دختره بعد قرنی بهمون زنگ زده و گفته چرا سراغی از من نمیگیرین؟؟ در جواب گفتم مگه تو سراغی از من گرفتی؟؟ قانون دوستی برای من دو طرفست... و کلی بهش برخورد:))) اگه خوشت نمیاد، میتونی بری:)) هیچ اصراری نیست 23:23 یکم اردیبهشت
  11. پارت هشتاد نگاهش کردم و گفتم: - می‌گی که چیکار کنم غزل؟ اگه باهاش جور دیگه رفتار کنم، بیشتر ازم دور می‌شه. غزل اومد، کنارم نشست و گفت: - پیمان آدمای خوبی دور و برش نیستن! با ناراحتی گفتم: - خودم اینو می‌دونم. غزل دستش رو روی زانوم گذاشت و گفت: - پس سعی کن مثل گذشته براش توضیح بدی! اون هنوزم همون دختر کوچولوییه که به حرف بابا پیمانش گوش می‌ده. نگاهش کردم و گفتم: - واقعاً بنظرت اینطوریه؟ غزل با اطمینان گفت: - پس چی فکر کردی؟ همیشه قهرمان اول زندگیه هر دختری پدرشه پیمان! همین لحظه صدای توپ اومد و آهنگ سال نو از تلویزیون پخش شد! گونه‌ش رو بوسیدم و گفتم: - پس من میرم دنبال دخترم! غزل هم گونه‌م رو بوسید و با خنده گفت: - سال نوی تو هم مبارک عزیزم. سوئیچ رو برداشتم و با خنده گفتم: - بقیه بوس و بغلا باشه وقتی دخترمم اومد. فعلا عزیزم! - مراقب باش!
  12. #دویست و سی و چهارمین متن نیمه‌شب دوستان عزیز من... ‏همیشه بعدی بهتر نیستا حواستون باشه کیو از دست میدین... 17:17 یکم اردیبهشت
  13. پارت هفتاد و نهم سمیر از پشت میز بلند شد و اومد پیشمون و سعی داشت بابا رو آروم کنه و گفت: ـ آقا لطفاً آروم باشین! اتفاق خاصی... بابا بدون این‌که بذاره جمله سمیر تموم بشه، یقه‌اشو گرفت و گفت: ـ تو دیگه کی هستی؟! به چه حقی کنار دختره من می‌شینی؟! دستمو جلوی دهنم گذاشتم و گفتم: ـ بابا؟ بابا داری چیکار می‌کنی؟ سمیر دوسته منه! بدون این‌که به حرفم توجه کنه، مچ دستم و محکم گرفت و گفت: ـ بدو بیا! می‌ریم خونه! منو کشون کشون دنبال خودش کشید و من نمی‌دونم چجوری باید این حرکت بابامو برای دوستام ترجیح کنم و آبروی رفته شده رو جبران کنم. ( پیمان ) از غروب دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. اولین بار بود که دخترم ازم دور بود اونم درست روز سال تحویل. یک‌ساعت دیگه سال نو می‌شد و با اینکه سه باره که بهش زنگ زدم اما جوابم و نداد. غزل داشت شمع‌های روی سفره هفت سین و روشن می‌کرد و هم‌زمان بهم گفت: ـ بازم جواب نداد پیمان؟! دستی به سر و روم کشیدم و گفتم: ـ حتما نمی‌شنوه یا سایلنته گوشیش! غزل گفت: ـ این خودسر بازیاش همش تقصیره توعه پیمان!
  14. #دویست و سی و سومین متن نیمه‌شب یک روز یکی بهم گفت که اگه یکی رو با تمام وجودت دوسش داری، رها کن! اگه برگشت یعنی مال تو بوده و اگه برنگشت یعنی از اولش مال تو نبوده! کاش که برگردی:)) 13:13 یکم اردیبهشت
  15. پارت هفتاد و هشتم بعد این حجم از اطمینان و کم نیوردنم جلوی بقیه، سمیر و نارین هم جرئت نکردن چیزی بگن! سمیر برامون از خاطرات بچگیش تعریف می‌کرد. خاطراتی که خیلی خنده دار بودن و باعث شد از چشمام اشک بیاد. واقعا حال دلم و بعد مدت‌ها خوب کرده بود و به لطفش این اتفاقات تلخ اخیر رو فراموش کرده بودم. همینجور در حال خوردن نوشیدنی بودم که اتفاقی ناگوار افتاد! اصلا به چشمام اعتماد نداشتم. چند دور پشت هم پلک زدم تا ببینم درست می‌بینم یا نه! اما توهم نبود و بابا در کافه رو باز کرده بود و مقابل میز ما وایستاده بود. چند دقیقه بهم خیره شد! از جام بلند شدم و آب دهنم و قورت دادم و با تته پته گفتم: ـ با... بابا! نمی‌دونستم چجوری باید این شرایط رو براش توضیح بدم! اصلا چی باید می‌گفتم؟! بابا دوتا دستاشو مشت کرده بود و صورتش از حجم عصبانیت قرمز شده بود. با چشمام ازش خواهش می‌کردم که آبرو ریزی نکنه! نارین با دیدن بابا از جاش بلند شد و اونم با استرس شالشو کشید روی سرش و گفت: ـ سلام آقای راد! ولی بابا فقط با حرص بهم نگاه می‌کرد و اصلا جواب نارین و نداد. خلاصه که سکوتش و بعد یکجا شکست و دستاشو محکم کوبید روی میز که باعث شد دوتا لیوان بیفته پایین و بشکنه و همین سر و صدا موجب این شد که توجه میزهای دیگه بهمون جلب بشه! بابا با صدای بلند فریاد زد: ـ باور تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اینجا اصلا مناسب سن تو هست؟! نکنه... حرفش و قطع کردم و سریع از پشت میز رفتم کنارش و دستش و گرفتم به آرومی گفتم: ـ بابا لطفا! همه دارن بهمون نگاه می‌کنن! اما بابا بازم با عصبانیت گفت: ـ خب نگاه کنن! اینا چیه رو میزتون؟ از کی سرخود اینکارا رو انجام میدی؟ بغض گلومو فشرد. نگاه‌های خیره آدمای اطراف از جلو چشمام کنار نمی‌رفت. دستشو گرفتم و گفتم: ـ بابا لطفاً!
  16. #دویست و سی و دومین متن نیمه‌شب تو هیچ وقت معذرت خواهی نکردی چطور یه نفر می‌تونه اینقدر بی‌رحم باشه و خودش ندونه؟!!! 11:11 یکم اردیبهشت
  17. #دویست و سی و یکمین متن نیمه‌شب قانون حسادت تو دخترا میگه اگه از یه پسری خوششون نیاد ولی ببینن یه دختر دیگه ازش خوشش میاد؛ خود به خود اون پسر براشون جذاب میشه :) 1‌0:10 یکم اردیبهشت
  18. پارت هفتاد و هفتم چون صدای موزیک خیلی بلند بود، مجبور بودم زیر گوشش صحبت کنم. گفتم: ـ باید یه تلفن می‌زدم. نارین از اون سمت بهم گفت: ـ همه‌چی مرتبه باور؟ سرمو به نشونه تأیید تکون دادم که نارین آروم تو گوشم گفت: ـ ببینم بابات که نمیدونه ما اینجاییم باور؟! سریع گفتم: ـ نه بابا نمی‌دونه، خیالت راحت. دوباره مشغول آهنگ خوندن شدیم و واقعا تو جمعشون بهم خوش گذشت. انگار یه سفر یک روزه با مسئولیت خودم و بدون هیچ نگرانی رفته بودم. سمیر هر از گاهی بهم نگاه می‌کرد و حالمو می‌پرسید و یسری از آهنگارو برام می‌خوند. حرکاتش واقعا به دلم می‌نشست و با این‌که اولش برام حس خوبی نداشت اما طرز نگاهش و رفتارش باعث شد تا بهش اعتماد کنم. یه نیم ساعت گذشته که سمیر یکی از خدمه‌ها رو صدا زد و گفت: ـ دو تا نوشیدنی بیارین لطفاً. سریع و با حالت تشر رو بهش گفتم: ـ پس من چی؟ سمیر با تعجب نگام کرد اما با روی خوش گفت: ـ دختر خوب تازه حالت یکم بهتر شد، به‌نظرم واسه امشب دیگه اینقدر زیاده روی نکن! تا قبل اینکه من چیزی بگم، نارین گفت: ـ راستش نظر منم همینه باور! اما من نمی‌خواستم کم بیارم و رو به گارسون گفتم: ـ لطفا نوشیدنی‌ها رو سه تا بکنین.
  19. #دویست و سی و یکمین متن نیمه‌شب این تو نبودی که بیشترین آسیب رو به من زدی بلکه انتظاراتی بود که برای خودم ساخته بودم چون به تو باور داشتم و حالا از عاقبت باورهای خودم عذاب میکشم 22:22 سی و یکمین متن نیمه‌شب
  20. #دویست و سی‌امین متن نیمه‌شب ریمایندر: ‏دلتنگی دلیل خوبی برای پیام دادن به آدمی که اشتباه بودنش بارها بهت ثابت شده نیست. 21:21 ‌سی و یکم فروردین
  21. پارت هفتاد و ششم سریع گوشیو درآوردم و رفتم سمت راه‌روی کافه و شماره بابا رو گرفتم. یه بوق نخورده جواب داد، صداش پر از نگرانی بود و قبل این‌که من چیزی بگم گفت: ـ باور هیچ معلومه کجایی تو؟! سعی کردم در دستشویی رو محکم ببندم تا صدای بچه‌ها پشت تلفن نره. گفتم: ـ بابا من و نارین اومدیم یکی از کافه‌های جزیره که برای سال نو برنامه داشتن. بابا گفت: ـ چی؟! ببینم تو مگه به من نگفتی رفیقت خونه تنهاست و می‌خوای پیش اون باشی؟؟؟ با بی‌حوصلگی گفتم: ـ خب بابا برناممون عوض شد چیکار کنم؟ گفت: ـ سال هم که نو شده! نمی‌خوای برگردی خونه؟ اصلا کدوم کافه رفتین که بعد سال نو هم برنامه داره؟ می‌دونستم الان اگه اسم کافه رو بیارم، میاد اینجا و آبروم جلو بچه‌ها می‌ره. بنابراین ترجیح دادم که چیزی نگم. بابا که دید ساکت شدم گفت: ـ باور صدای منو می‌شنوی دخترم؟ چرا جواب نمیدی؟ الکی گفتم: ـ الو... الو بابا؟ صدات خیلی قطع و وصل میشه... بعدشم سریع گوشیو قطع کردم. و صورتمو با شیرآب شستم و تو آینه به خودم نگاه کردم. به خودم نهیب زدم که همه‌چیز به خوبی پیش می‌ره و هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته! آروم در دستشویی و باز کردم و رفتم پیش بچه‌ها. سمیر با دیدنم دست تکون داد و زیر گوشم گفت: ـ کجا رفته بودی دختر خوشگل؟
  22. #دویست و بیست و نهمین متن نیمه‌شب بنظرم تو این دوره بیشترین سود رو اونایی میکنن که شوهراشون باشگاه بدنسازی دارن.... 19:19 سی و یکم فروردین
  23. #دویست و بیست و هشتمین متن نیمه‌شب تقصیر خودمونه که وقتی یه قدم برامون برداشتن، کیلومترا براشون دوییدیم ولی قدر ندونستن، یسریا رو مامان باباشونم آدم حساب نمیکنن که ما کردیم:)) 11:11 سی و یکم فروردین
  24. پارت هفتاد و پنجم بنابراین با اعتماد بنفس کامل گفتم: ـ نخیرم! چون معدم خالی بود، یهو حالم بد شد. نارین پرسید: ـ یعنی می‌خوای هم‌زمان ادامه بدی؟ گفتم: ـ آره مگه چیه؟! نارین گفت: ـ هیچی بابا! آروم باش. می‌گم بگیم این پسره هم بیاد پیشمون. بنده خدا تنها بود و خیلی کمک کرد بهمون. راستش ازش بدم نمیومد ولی خب نارین حق داشت بهمون کمک کرده بود. می‌تونست کاملا بی‌تفاوت از کنار این موضوع رد بشه، بنابراین گفتم: ـ باشه. نارین رو به سمیر گفت: ـ میگما سمیر! سمیر قبل از اینکه در کافه رو باز کنه، برگشت و نگاش کرد. نارین گفت: ـ اگه تنهایی و دوست داری بیا رو میز ما بشین. بقیه جشن رو باهم بگذرونیم. سمیر با لبخند بهمون نگاه کرد و گفت: ـ باعث افتخاره. بعدش رفتیم داخل. خدمه‌ها در حال پخش کردن برش‌های کیک بودن. رو به نارین پرسیدم: ـ نارین کیفم کجاست؟ نارین نگاهی به میز انداخت و گفت: ـ همونجا روی صندلیه. قبل از اینکه سمیر و نارین بیان سمت میز، دوییدم سمتش کیفم و گوشی رو درآوردم. همون جوری که حدس زده بودم، بابا حدود شش بار بهم زنگ زده بود. باید یجورایی دست به سرش می‌کردم تا بتونم با دوستام وقت بگذرونم.
  25. #دویست و بیست و هفتمین متن نیمه‌شب وقتی بنظرم یکی دیگه بهتون زنگ نمیزنه و سراغتون و نمیگیره، یعنی میخواد ارتباطشو باهاتون تموم کنه لطفا الکی و با زنگ زدنای بیخود و ابراز دلتنگی های مسخره، دوباره سر یه بحث و وا نکنین و شما هم برین پی مسیر خودتون. 9:09 سی و یکم فروردین
×
×
  • اضافه کردن...