-
تعداد ارسال ها
2,833 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
65
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و ششم اما زهرا در جوابم، فقط گریه کرد... من! من حتی اشکم نمیومد... نمیدونم چرا گریهام نمیگرفت؟! چرا ناله نمیکردم؟! محمد من مرده بود و من فقط به اشکهای زهرا و سبزعلی خیره شده بودم... سبزعلی گفت: ـ نامهایی از پادشاه هندوستان به شورای روستا رسیده و گفته که طالب، امروز صبح از دنیا رفت! مدتها بود که تو بستر بیماری بوده و امروز پر کشید. بدون هیچ حرفی و کوچیکترین عکسالعملی رفتم سر میز کنار صحن و پارچههای سبز رنگی که اونجا ریخته بود و جمع کردم. هم آقا حسنعلی و هم سبزعلی و زهرا با تعجب نگام میکردن. انتظار داشتن شیون و زاری کنم... اما من همون لحظه که این خبر و شنیدم، قلبم مُرد و نمیخواستم این موضوع و هضم کنم... زهرا اومد کنارم وایستاد و با همون لحن پر از تعجب پرسید: ـ زه.. زهره جان، حالت خوبه عزیزم؟ عادی نگاش کردم، تو چشماش نگرانی موج میزد اما من لبخندی با آرامش بهش زدم و گفتم: ـ خوبم! بهترم میشم... اونا انتظار هر برخوردی رو ازم داشتن جز این حالتم! آقا حسنعلی بهم گفت: ـ دخترم، دردتو تو خودت نریز! باید غم و تجربه کنی وگرنه درد توی دلت، دِقِت میده. داد بزن... فریاد بزن... اما تو خودت نریز! من هیچ حرفی نمیزدم و مشغول کارم بودم، پارچهها رو ریختم توی سبد و راه افتادم... آقا حسنعلی گفت: ـ دخترم! صدای ما رو میشنوی؟ داری کجا میری؟- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
# صد و سی و ششمین متن نیمهشب هروقت حس کردید خیلی ساده و زودباورید، یادتون بیاد که من یکبار باور کرده بودم اکسم 16 ساعت نتونسته گوشیشو چک کنه. دخترهی احمق:)))) 12:12 پانزدهم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجم اون روز سبزعلی و زهرا با هم اومدن امامزاده ابراهیم و من یادمه اونقدری قلبم تند تند زده بود که با خودم خیال کردم نکنه محمد برگشته و اینا اومدن تا این خبرو بهم بدن! وقتی از داخل حیاط دیدمشون، با شادی و پا برهنه رفتم تو حیاط اما وقتی قیافه جفتشون و دیدم که غم از چهرشون میباره، لبخندم خشک شد! مطمئن شدم که اتفاق بدی افتاده بود...با تته پته گفتم: ـ با...بابام طوریش شده؟ زهرا با چشمایی پر شده بهم نگاه کرد و دماغشو کشید بالا و گفت: ـ نه زهره جون، پدرت خوبه اما... با ترس گفتم: ـ اما چی؟! نگاه زهرا به سبزعلی گره خورد و مشخص بود که نمیتونه خبر و بهم بده. سبزعلی یهو با صدای بلند زد زیر گریه و دستش و گذاشت جلوی صورتش و گفت: ـ متاسفم! طالب... طالب و از دست دادیم! با گفتن این جملش، آقا حسنعلی که داشت حیاط رو آب میزد، شلنگ از دستش افتاد! خون تو رگام منجمد شد! انگار دیگه زانوهام برای خودم نبودم و اصلا صدای بچهها رو نمیشنیدم. *** با پاشیدن قطرههای آب سرد روی صورتم چشمام و باز کردم. زهرا گفت: ـ زهره صدام و میشنوی؟ همینطور که بهش نگاه میکردم، با بغضی که گلوم و فشرده بود، دستای زهرا رو فشردم و گفتم: ـ بگو که دروغه! خواهش میکنم...بگو همش خیال من بوده! زود باش بگو...- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهارم از همون روزی که اومدم اینجا، ازم مراقبت کرد و تو تک تک کارها و نظافت کاری امامزاده بهم کمک میکرد. کم کم سفره دلم رو براش باز کردم و بهش گفتم که چرا آخر شبا اینقدر گریه میکنم! چون منتظرم... هنوزم منتظرم که محمد یه روزی برگرده! شاید اون الان زندگی برای خودش تشکیل داده باشه اما من هنوزم منتظرم برگرده تا خودم و تو چشماش تبرئه کنم و بگم که چقدر دوسش دارم و بعد از گذشت اینهمه سال از علاقم بهش کم نشده... هر وقت که اشک میریختم، آقا حسنعلی( متولی امامزاده ) بهم میگفت که دوباره یاد طالب افتادی؟ و در جوابش فقط میتونستم اشک بریزم. دیگه بعدش به خونمون برنگشتم و هیچ خبری ازشون نداشتم تا اینکه چندباری زهرا اومده بود و بهم گفت که پدرم تو بستر بیماری افتاده و عذرا خانوم هم خونه رو ترک کرده و غلام هم بدهی زیادی بالا آورد و افتاده بود زندان و کسی نیست تا از پدرم مواظبت کنه! بهنظرم داشت سزای کاراشو پس میده و اصلا دلم نمیخواست حتی آخرین لحظه از عمرش هم ببینمش! ازش متنفر بودم، بهخاطر کاری که با من کرد... بهخاطر کاری که با طالب کرد و عشقمون و برای همیشه از بین برد! یادمه از تنهایی خیلی میترسید و حالا خدا داره اینجوری تنبیهش میکنه. امامزاده برای من هم پناهگاهم و هم خونم شده بود. گهگداری واسه ضریحی که توی دستام میگرفتم در و دل میکردم و تو این مدت قرآن و کامل تونستم حفظ کنم، تو لحظات بیکاریم، فقط یاد خاطراتم با محمد بود که لبخند به لبم میآورد و خوشحالم میکرد. وقتی بهش فکر میکردم شعرهای زیادی در وصفش تو ذهنم نقش میبست و موقع تمیز کردن امامزاده، زیر لب میخوندمش... آقا حسنعلی عاشق این شعرها بود و بهش گفته بودم که تمام اینارو از محمد یاد گرفتم و اونقدر راجبش حرف زده بودم که مرده یکی از دغدغه های اصلیش این بود که محمد وقتی برگشت، اولین نفری باشه که اونو میبینه... از بس ازش تعریف کرده بودم، راجبش کنجکاو شده بود. اما آخرای زمستون، یه روز که طبق معمول مشغول جارو کشیدن فرشهای امامزاده بعد رفتن زائرا بودم، اتفاقی افتاد که واسه همیشه امیدم و از بین برد.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سوم سبزعلی ساک و از دستم گرفت و گفت: ـ بفرمایید زهره خانوم! تشکری کردم و روبند و کشیدم روی صورتم و راه افتادم. نگاهم به خونه طالب افتاد، دلم براش تنگ شده بود. یعنی الان کجا بود؟! مچ دستم واقعا درد میکرد و سعی کردم زیاد حرکتش ندم، وقتی سر خیابون رسیدم، روبه سبزعلی گفتم: ـ دست شما درد نکنه! خیلی زحمت کشیدین! سبزعلی با روی خوش گفت: ـ خواهش میکنم، مراقب خودتون باشید. میخواستم قبل رفتن به امامزاده ابراهیم، برم کنار رود هراز و به یاد قدیم و دوران خوشمون با محمد، اونجا رو ببینم. راه پیاده رو رفتم و وقتی رود و دیدم، یاد اون روزی افتادم که بهم ماهی داده بود و وقتی نگاهم به درخت بلوط خورد، یاد قرارمون افتادم که گردنبند مادرشو بهم داد. اشک آروم آروم گونههامو خیس کرد. هوا واقعا باد سردی میوزید و فضا رو غم انگیزتر کرده بود، با ناراحتیه زیاد راهمو کج کردم و به سمت امام.زاده ابراهیم راه افتادم و امید داشتم که بالاخره یه روزی یه خبری از محمد به دستم میرسه... ( پانزده سال بعد ) ماهها و سالها گذشت اما هیچ خبری از محمد نشد... من عین زلیخا در انتظار یوسف، همش در انتظار بودم که محمد و پیدا میکنم. از اون روزی که از خونه سبزعلی اینا اومدم بیرون، مکان زندگیم امامزاده ابراهیم بود و شبا توی تکیه میخوابیدم. متولی مسجد هم پیرمرد پیری بود که همه جوره حواسش بهم بود و جای محبت پدرم و برام پر میکرد...- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#صد و سی و چهارمین متن نیمهشب بعضی اوقات میدونی اشتباهه. ولی بازم ادامه میدی، چون اشتباهِ شیرینیه. 19:19 چهاردهم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دوم زهرا بغلم کرد و گفت: ـ این چه حرفیه عزیزم! وظیفمونه، قصد داری کجا بری؟ گفتم: ـ امامزاده ابراهیم دنبال خادم شبانه روزی بود. حداقلش اینه که منو پس نمیزنه...اونجا میمونم. از همونجا هم برای این.که دوباره محمد و ببینم دعا می.کنم. بلکه خدا دلش به رحم بیاد. زهرا نگام کرد و گفت: ـ بهت سر می.زنم عزیزم. سبزعلی هم نفس راحتی کشید و گفت: ـ حداقل خیالمون راحته که اونجا در پناه امامزادهایی. لبخند تلخی زدم و ساک کوچیکم و گرفتم و رو بهشون گفتم: ـ امیدوارم یه روزی براتون جبران کنم، تو سختترین شرایط کنارم بودین، خدا ازتون راضی باشه. زهرا گفت: ـ زهره یه لحظه وایستا یه روبند برات بیارم که کسی نشناستت. بعدش رو به سبزعلی گفت: ـ داداش تو هم تا سر کوچه حواست بهش باشه.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#صد و سی و سومین متن نیمهشب من تو خونه دست خالی دارم با سگ سیاه افسردگی میجنگم و زور میزنم که فقط بتونم زنده بمونم، بعد تو میگی چرا زنگ نمیزنی؟چرا سراغ منو نمیگیری؟چرا با من بیرون نمیای؟ باشه عزیزم بذار این دستشو از بیخ گلوم برداره اگر زنده موندم لباس قشنگامو میپوشم، ارایش میکنم، باهات بیرونم میام. 12:12 چهاردهم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و یک با ناچاری رو به سبزعلی گفتم: ـ شما هیچ ایدهایی ندارین از اینکه کجا میتونه رفته باشه؟! سبزعلی همونجور که با لیوان چاییش بازی میکرد گفت: ـ نه، من هیچ حدسی ندارم از اینکه کجا میتونست رفته باشه... شاید... شاید به روزی برامون نامه بنویسه! پشت بندش زهرا هم با امیدواری گفت: ـ یا اصلا شاید دوباره بخواد برگرده! از کجا معلوم؟! اما هممون میدونستیم که این رفتن طالب، برگشتی توش نبود اما طبق معمول، بچهها میخواستن که نااُمید نشم و خودمم قصد نداشتم تا به همین راحتی بیخیال محمد بشم. بالاخره یه روزی پیداش میکردم و حرفامو بهش میزدم. با همین افکار از جام بلند شدم و زهرا سریعا پرسید: ـ کجا میخوای بری زهره؟ با خوش.رویی رو بهشون گفتم: ـ نمیدونم چجوری میتونم زحمتتون و جبران کنم! شما برای من عین یه خواهر و برادر واقعی هستید! هیچوقت فراموشتون نمیکنم. سبزعلی گفت: ـ آخه، الان کجا میخوای بری؟ یه مدت پیش ما بمون! گفتم: ـ نه مرسی، نمیخوام برای شما هم دردسر درست کنم. عذاب وجدانی که بابت طالب دارم، یه عمر رو دوشم هست، دیگه نمیخوام چیزه دیگهایی اضافه بشه! ممنونم از اینکه تو این مدت تنهام نداشتین و مراقبم بودین.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
# صد و سی و دومین متن نیمهشب تو صفحهی سحر حمزهپور یه پست دیدم که میگفت: «منطق من اینجوریه که؛ چیزی که احتمال میدی بعدها خراب شه خودت یه لگد بزن بهش و خرابش کن، اینجوری رو سرت هم آوار نمیشه.» درست و غلطش رو نمیدونم ولی دندونی که لق باشه بههرحال کشیده میشه. 23:23 سیزدهم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدم زهرا گفت: ـ آخه کجا میخوای بری؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ بالاخره یکاریش میکنم. باید دنبال محمد بگردم! نمیتونم بذارم فکر کنه من بهش سم دادم، اون کار من نبود! زهرا گفت: ـ منم میدونم زهره، ولی کل محل پخش شده بود که تو با دستای خودت به یه آملی زهر دادی! ـ اون حالت محمد اصلا از جلوی چشمام نمیره، کاش یه خبری ازش بهم برسه! زهرا کمی فکر کرد و گفت: ـ اگه به خانوادش گفته باشه چی؟! قبل از اینکه من بخوام جواب بدم، سبزعلی از پشت سرم گفت: ـ اون روزی که طالب داشت میرفت، منم اونجا بودم. به اونام چیزی نگفته که کجا میره اما خیلی دلش شکسته بود. به بغضم اجازه دادم تا بذاره اشکام سرازیر بشه! سبزعلی با یه سینی چایی اومد کنارمون نشست و گفت: ـ با این حرفایی که پشت طالب پخش شد، نمیتونستم هم اینجا بمونه زهره خانوم! میدونی که اگه میموند، چی میشد! با ناراحتی سری تکون دادم و گفتم: ـ جنگ بین قبیلهها دوباره از نو شروع میشد! زهرا هم پشت بند من گفت: ـ برای همینم طالب ترجیح داد بهجای جنگ دوباره، خودشو از اینجا دور کنه.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و نهم از طریق منم میخواستن که به ثروت و اموال قادر دسترسی پیدا کنند، همین! زهرا از تعجب دهنش وا مونده بود و چیزی نمیگفت... پرسیدم: ـ راستی قضیه خواستگاریم چی شد؟ زهرا گفت: ـ همون روز خبرش تو کل محل پخش شد! سبزعلی میگفت پسرعموی قادر تو مکتب خونه بهش گفته، دیگه روی اسم زهره و خانوادش و خط کشیده و هیچی با زور نباید انجام بشه و رضایت خوده دختر هم لازمه! پوزخندی زدم و گفتم: ـ خوبه حداقل این، در این حد میفهمه! بازم جای شکرش باقیه! بعدش به اطرافم نگاه کردم و گفتم: ـ مرسی که بهم پناه دادین! اگه شما نبودین، احتمالا تا الان مرده بودم. زهرا بغلم کرد و گفت: ـ این چه حرفیه عزیزم! تو عین یه خواهر بزرگتر برای من و سبزعلی میمونی! من شرمندم که نمیتونم تو خونه ببرمت! اونم بهخاطر اینکه یه موقع به گوش... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ اصلا نیازی به توضیح نیست عزیزم! کاملا درکت میکنم. باید هر چی سریعتر از اینجا برم و یه کاری برای خودم پیدا کنم. ـ اما زهره... ـ مجبورم زهرا! لطفا درکم کن.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و هشتم نگاش کردم و مجابش کردم که بگه، گفت: ـ زهره متاسفم که اینو بهت میگم اما خانوادت، اونا از خونه انداختنت بیرون! اینو که گفت سریع بهم نگاه کرد تا عکسالعملی منو ببینه اما من خدا شاهده که حتی ذرهایی برام مهم نبود! همین که از اون جهنم دره خلاص شدم، برام یه دنیا ارزش داشت، خیلی عادی گفتم: ـ چجوری این اتفاق افتاد؟! زهرا گفت: ـ الان نزدیک به یک هفتست که اینجایی زهره! اون روزی که قرار بود برات خواستگار بیاد، سبزعلی داشت از سمت خونتون رد میشد و میرفت سمت نونوایی که صدای جیغ و داد و بیداد مادرخوندت و شنید، نمیتونستم در اتاقت و باز کنه اما خونی که از زیر در به سمت هال سرایت کرده بود، خبر از این میداد که با خودت کاری کردی! کم کم مردم جلوی در خونتون جمع شدن و سبزعلی هم رفت داخل و ازش پرسید چه اتفاقی افتاده و اونم فقط مسیر خون و نشون میداد و از ترس حرفی نمیزد! سبزعلی با یه لگد در اتاقت و باز کرد و قسم خورد که وقتی تو رو توی اون وضع دید، چهارستون بدنش لرزید! با یکسری از زنای همسایه آوردنت سمت تراس خونه و خواستن حکیم خبر کنن و تا حکیم خواست بیاد، برادرت و پدرت هم سر رسیدن، سبزعلی قسم میخورد که تو اون حالت بیهوشی اگه مردم جلوشونو نمیگرفتن، کشته بودنت، بعدش پدرت گفت که آهای اهالی بدونین که من دیگه دختری به این اسم ندارم و از فرزندی ردش میکنم و بدون هیچ حرفی رفتن داخل خونه و درو بستن. سبزعلی میگفت که به پدر چطور میتونه دخترش و تو این حال ببینه و رهاش کنه؟! همه از ترسشون نتونستن کاری کنن اما سبزعلی به من خبر داد و یواشکی آوردیمت خونه خودمون! نمیتونستم تو خونه نگهت داریم که خانوادت یه موقع بفهمن و برای پدر و مادرم دردسر درست کنند. مجبور شدیم بیارین تو زیرزمین و سبزعلی هم حکیم و آورد اینجا... نفس راحتی کشیدم و گفتم: ـ یعنی بالاخره از دستشون، از دست تصمیماتشون راحت شدم؟؟! با غم نگام کرد و گفت: ـ زهره من هنوزم در عجبم چجوری یه خانواده اینقدر راحت میتونه دختر خودشو آق کنه! گفتم: ـ اینا آدم نیستن زهرا! چه برسه به اینکه خانواده باشن! با من عین مال توی خونشون رفتار میکردن و هرچی داشتن از بچگی تو دهن غلام میریختن.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و هفتم وقتی برام آورد و لبم به آب خورد انگار که یکم جون گرفتم. چشمام سویی دوباره گرفت و فهمیدم که اون دختر، زهرا خواهر سبزعلیه، با نگرانی بهم نگاه میکرد و دستشو پشتم گذاشت و گفت: ـ خیلی منو ترسوندی زهره! آب دهنم و قورت دادم و به اطرافم نگاه کردم و گفتم: ـ ما... ما کجاییم؟ با شرمساری سرشو انداخت پایین و گفت: ـ تو زیرزمین خونه ما... نگاش کردم و پرسیدم: ـ چه اتفاقی افتاده؟؟ تا رفتم دستم و بذارم زمین تا بلند شم، جیغم رفت هوا، یهو نگاهم به مچ دستم گره خورد که تماما باندپیچی شده بود، تازه یادم افتاد که چی شده! ولی آخه من خونه زهرا اینا چیکار میکردم؟؟ زهرا کنارم نشست و گفت: ـ زهره تازه یکم حالت بهتر شده، نخواه که بلند بشی! پرسیدم: ـ من چجوری اومدم اینجا زهرا؟ انگار سختش بود که بخواد تعریف کنه! اینو میتونستم از چشماش حس کنم.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#صد و سی و یکمین متن نیمهشب انسانقاتلخودشه، هیچچیزبهاندازخودآدمیزادنمیتونه بهشآسیببزنه حتیزخمهاییکهبقیهبهتزدنهمحاصلاختیاروقدرتیهکه خودتبهدستاشوندادی.. 14:14 سیزدهم اسفند
-
# صد و سیامین متن نیمه شب یاد گرفتن رها بودن وقتی عمیقاً تشنه ارتباطی، واقعا یکی از سخت ترین کارای دنیاست. قلب میخواد دیده بشه، انتخاب بشه، در آغوش گرفته بشه؛ اما بخش آگاهتر وجودت میدونه که آرامش از دنبال کسی دویدن نمیاد! این هنر دردناک تعادل بین خواستن و احترام گذاشتن به خودته! 13:13 سیزدهم اسفند
-
#صد و بیست و نهمین متن نیمهشب چهار سال باهم دوست بودن! کلی سفر و مهمونی دو نفره باهم رفته بودن. تهش پسره به دختره گفت: ـ عزیزم مامانم میخواد برای ازدواج، دختر برام انتخاب کنه! باید رابطمون و کم کم تموم کنیم. دختره دوبار رگش و زده. واقعا ترکیب پسر ایرانی و مادر ایرانی یه ترکیب پیچیده و عجیب و به شدت رو مخه !!!! 12:12 سیزدهم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و ششم فهمید که خیلی جدیم و دیگه حرفی نزد و از اتاقم رفتم بیرون و درو بست، واقعا واسه اولینبار تو زندگیم بهش اعتماد کردم اما بهم ضربه بدی زد. خدا ازش نگذره... هیچوقت نمیبخشمت! چنین نقشهایی حتی به فکر شیطان هم خطور نمیکنه. تیغ و از توی جیب لباسم درآوردم و گذاشتمش روی شاهرگم و قبل از اینکه خونریزی عمیق بشه، بلند شدم و به زور در اتاق و قفل کردم. دلم نمیخواست نجات پیدا کنم. اگه محمد و از من گرفتن، منم خودمو ازشون میگیرم و به هیچعنوان تو اون مراسم خواستگاری حاضر نمیشم... کاش میشد برای بار آخر حداقل میدیدمش... دلم خیلی برای صداش و حرف زدنمون تنگ شده! یعنی خدایا فقط رسیدن ما بهم رو زیادی دیدی؟؟ مگه ازت چیخواسته بودیم؟ به حال سرنوشت خودم گریه کردم، بعدش آروم آروم ته دلم خالی شد و سرم سبک شد، خون کل فرش اتاق و گرفته بود و چشمام بعدش بسته شد! *** نمیدونم کجام؟! خیلی تشنهام بود و بهزور آب دهنم و قورت میدادم، جون نداشتم از جام بلند بشم. چشمام و آروم باز و بسته کردم اما اطرافم تاریک بود. یکهو صدایی شنیدم که برام آشنا بود: ـ زهره جون عزیزم؟؟! وای خداروشکر... بالاخره چشماتو وا کردی! باورم نمیشه... محکم به صورتم میزد و میگفت: ـ زهره... زهره... صدای منو میشنوی؟ آروم لبامو باز کردم و گفتم: ـ خیلی تشنمه! از کنارم بلند شد و گفت: ـ الان برات آب میارم عزیزم. هنوزم چشمام تار میدید و نمیدونستم کجام و این آدم کیه؟!- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :