رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #دویست و هشتاد و هشتمین متن نیمه‌شب ‏از یه جایی به بعد جای خالی بعضیا رو حتی خودشونم نمیتونن پر کن، چه برسه به بقیه!! 1:01 شانزدهم اردیبهشت
  2. پارت صد و نوزدهم اما من حس درونیم واقعاً بد بود و دائماً احساس ضعف و بی‌حالی داشتم. باید هر چه زودتر به خونه می‌رفتم؛ اما سمیر اون‌جوری که باید، اصلاً کمک حالم نبود. هر از گاهی می‌اومد، چند لقمه بهم غذا می‌داد و تا لرزش دستم رو بهش نشون می‌دادم، می‌گفت چیز خاصی نیست و بخاطر استرسه. تا حرف خونه و خانواده‌م رو هم پیش می‌کشیدم، بحث رو عوض می‌کرد و سریع از اتاق بیرون می‌رفت. دیگه داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که این پسر یه‌کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌شه. با وجود خستگی و مریضی سعی کردم بفهمم داستان چیه! گوشیم رو هم که نتونستم پیدا کنم، وگرنه زودتر از این‌ها به بابام زنگ می‌زدم. آه که چقدر دلم برای شنیدن صداشون تنگ شده؛ هم بابام و هم مامانم. در اصل ازشون تعجب می‌کنم که چرا دنبالم نمی‌گردن؟ یعنی اینقدر از دستم دلخور بودن؟ البته که حرف‌های خوبی به بابا نزده بودم و اگر نخوان هم منو ببینن، واقعاً حق داشتن! پس نارین چی؟ صمیمی‌ترین رفیقم؛ اونم رفت که رفت؟ اصلاً به این فکر نکرد که من چند روزه کجام و چیکار می‌کنم؟ واقعاً به این موضوعات فکر می‌کردم، ناراحت می‌شدم و تهش به حرفای بابا می‌رسیدم که مدام بهم گوش‌زد می‌کرد. امیدوار بودم تهش این نشه که من توی رفاقت ناامید بشم و حرف بابام درست از آب دربیاد. صدای پا شنیدم، خودم رو الکی به خواب زدم. دلم نمی‌خواست بازم اون قرص آرام‌بخش رو بخورم و به دور از تمام اتفاقاتی که داره دورم میوفته، به خواب عمیق فرو برم. دلم می‌خواست پیش خانواده‌م برگردم. باید هر جوری بود، می‌فهمیدم چه اتفاقی داره برام میوفته. با باز شدن صدای در، سریع چشم‌هام رو بستم. در باز شد، سمیر یکم مکث کرد و بدون کوچک‌ترین حرفی، برق اتاق رو خاموش کرد، در رو بست و رفت. بعد رفتنش آروم چشم‌هام رو باز کردم. خیلی بدنم کوفته بود. خودم رو به در اتاق رسوندم تا ببینم با کسی حرفی می‌زنه یا می‌تونم چیزی بشنوم یا نه! همین که گوشم رو به در چسبوندم، صدای آیفون رو شنیدم. سمیر با تعجب آیفون رو برداشت و گفت: - تو چجوری آدرس این‌جا رو پیدا کردی؟ بعدش کمی مکث کرد و گفت: - خیلی خب، بیا بالا.
  3. پارت سوم خواستم قبل از برگشتن به خونه، برم سر خاک و با پدر هم یکم صحبت کنم. بهرحال حق بزرگی گردنم داشت و معلمی رو من از اون یاد گرفته بودم. تو راه بودم که کیان، برادر بزرگترم، بهترین رفیق زندگیم...کسی که همه‌جوره و همه‌جا پشتم بود، بهم زنگ زد. با خوشحالی جواب دادم: ـ سلام بر آقا کیان گُل! میان خندید و گفت: ـ می‌بینم که هنوزم مثل قبلاً زبون داری! منم خندیدم و گفتم: ـ برادر من از رو همین زبون خودم دارم پول در میارم. کیان گفت: ـ بله بله می‌دونم! بر منکرش لعنت...خب کجایی؟!! نرسیدی هنوز؟ سر فرعی پیچیدم و گفتم: ـ چرا تو شهرم ولی قبل اومدن به خونه خواستم اول برم سر خاک بابا یه فاتحه بخونم. خیلی دلم براش تنگ شده! کیان گفت: ـ کار خوبی می‌کنی! بعدش لطفا سریعتر بیا خونه که این مادرت از هفت صبح ما رو بیدار کرده که برای اومدن آقا بردیا، ضیافت بزرگ ترتیب بدیم! خندیدم و گفتم: ـ مامان همیشه عاشق این شلوغ کاریاست! کیان مرموزانه خندید و گفت: ـ تازه بهت بگم که یکسری برنامه‌ها هم برات داره!! می‌دونستم منظورش چیه! مامان مدام از عروس و عروسی گرفتن باهام حرف میزد. حالا که برگشتم تا برام زن نگیره، ولکن ماجرا نیست. اما من نمی‌خواستم مادرم برام زن انتخاب کنه! دلم میخواست اون حس عاشقانه که همیشه راجبش حرف زده میشه رو خودم احساس کنم و بعدش خودم شریک زندگیم رو انتخاب کنم. بنابراین گفتم: ـ اون برنامه‌ها رو من اثر نداره داداش! کیان بازم خندید و گفت: ـ می‌دونم بابا؛ بهش گفتم که مرغ تو هم یپا داره.
  4. پارت صد و هجدهم مهدی دستی به شونه‌م زد و گفت: - نگران نباش، من مطمئنم به زودی پیداش می‌کنیم! با استرس آب دهنم رو قورت دادم. رفتم کنار پنجره ایستادم و به حیاط خونه خیره شدم. سیگاری روشن کردم و زیر لب گفتم: - امیدوارم حال بچه‌م خوب باشه؛ اگه چیزیش بشه، من می‌میرم! اشتباه و عصبانیت بیخود من و لجبازی باور، چنین بدبیاری‌ای به بار آورده بود. امیدوارم که دخترم بدونه هر کاری هم که کرده باشه، بازم جاش پیش خانوادشه و آغوش من و مادرش همیشه به روش بازه. خیلی دلم برای اون صورت بانمکش تنگ شده. یاد وقت‌هایی افتادم که با همدیگه آشپزی می‌کردیم و من سر به سرش می‌ذاشتم. شب‌ها براش آهنگ می‌خوندم تا خوابش ببره. وقت‌هایی که ساز تمرین می‌کردیم و توی رستوران باهمدیگه وقت می‌گذروندیم. یا وقتی که خسته می‌شد، به آغوش من پناه می‌آورد تا آروم بشه. با اینکه بزرگ شده بود؛ اما هنوز هم مثل بچگی‌هاش عادت داشت به ریش من دست بزنه تا خوابش ببره و همیشه اصرار داشت تا هیچوقت ریشم رو نزنم. این خاطرات ناخودآگاه اشک رو از چشم‌هام جاری کردن. برای اینکه غزل بیشتر ناراحت نشه، از خونه بیرون رفتم تا بتونم راحت گریه کنم. تمام این سال‌ها سعی کردم که پدر خوبی برای باور باشم و امیدوارم دخترم، این‌بار هم به حرف قلبش گوش بده، راه درست رو پیدا کنه و به آغوش خانواده‌ش برگرده. سه روز بعد... «باور» همین‌جور که توی لحاف مچاله شده بودم، به سقف اتاقم خیره شدم. هوش و حواس برام نمونده بود؛ اصلاً تمام ساعت و روز و شب از دستم در رفته بود و به زور می‌تونستم دهنم رو باز کنم و حرف بزنم. اگه سمیر بهم کمک نمی‌کرد، حتی تا سرویس بهداشتی هم نمی‌تونستم برم. نمی‌دونم چرا به این حال و روز افتاده بودم. وقتی توی آینه به خودم نگاه می‌کردم اصلا خودم رو نمی‌شناختم. فقط هم دلم می‌خواست اون قرص آرام‌بخش رو بخورم و عمیق بخوابم. حتی بعضاً دلم نمی‌خواست از خواب بیدار بشم. خواب بابام رو می‌دیدم. دلم براش یه ذره شده بود؛ کاش همون شب بهش آدرس می‌دادم تا دنبالم می‌اومد. با چشم‌هام از سمیر خواهش می‌کردم تا من رو به خونه ببره؛ اما لرزش دست و صدام باعث می‌شد سمیر نفهمه که دارم چی میگم، یا شاید هم متوجه می‌شد و به روی خودش نمی‌آورد.
  5. پارت دوم رسیدم پیش قبر مادرم...با گریه به اسمش روی این سنگ یخ خیره شدم و بغضم و رها کردم‌. کنار سنگ قبرش نشستم و گفتم: ـ خیلی دلم برات تنگ شده مامان قشنگم! بعد از تو دیگه زندگیم هیچ معنا و رنگی نداره‌. این روزا اینقدر زندگیم و برام جهنم کردن که فقط آرزو می‌کنم، من بیام پیشت و از این همه دردی که میکشم خلاص بشم. اشکام و پاک کردم و به آسمون خیره شدم و گفتم: ـ می‌دونم اگه تو بودی، اصلا نمیذاشتی آرمان و حانیه باهام اینجوری رفتار کنن. درسته مریض بودی اما همون سایه مریضیت، پناه قلب من بود! کاش خدا تو رو ازم نمی‌گرفت. با هق هق، روبان دور گل‌ها رو باز کردم و اونا رو سر خاک پرپر کردم. دستامو سمت آسمون بلند کردم و شروع به خوندن فاتحه کردم و تو دلم از مادر خواستم برام دعا کنه تا از این بند بالاخره رها بشم. ( بردیا ) واقعا راسته که میگن هیچ جا شهر خود آدم نمیشه! حتی بوی هوای شمال هم با جنوب فرق می‌کرد... آهنگ شمالی که توی ماشین پلی شده بود و زیاد کردن و شیشه ماشین و آوردم پایین تا از هوای پاک شهر خودمون لذت ببرم. در واقع مامان اصرار کرده بود برگردم. حدود شش سالی می‌شد که تو یه منطقه محروم سیستان و بلوچستان به بچه‌ها درس می‌دادم و بعد از فوت بابا، کیان برادر بزرگم و مامان خیلی اصرار داشتن که برگردم و می‌گفتن بهم که بدون من خیلی تنهان اما من عاشق ماجراجویی بودم و حدود شش سال از خونه و شهر خودم دور شدم ولی این اواخر مامان مدام بهم زنگ میزد و گلایه می‌کرد که فشارش مدام بالا و پایین میکنه و یه روز خدایی نکرده میمیره و عروسی منو نمی‌بینه! بهرحال این حرفاش دلمو به درد آورد و تصمیم گرفتم برگردم.
  6. پارت صد و هفدهم مهدی بعد از حرف زدنش با کوهیار، اومد پیشم نشست. پرسیدم. - چی میگه؟ مهدی گفت: - بهش سپردم که این دختره نارین رو زیر نظر داشته باشه؛ که ببینه کجا می‌ره، چیکار می‌کنه و بهم اطلاع بده! گفتم: - من می‌دونم که اون دختر می‌دونه بچه‌ی من کجاست و بخاطر ترسش حرفی نمی‌زنه! غزل همین‌جور که اشک‌هاش رو پاک می‌کرد، گفت: - پیمان اون بچه اگه چیزی رو بدونه، مگه دیوانه است چیزی نگه؛ اونم با اینکه می‌دونه ما داریم پیگیری می‌کنیم! مهسان هم حرفش رو تایید کرد و گفت: - به نظر منم بیخودی بهش گیر دادی پیمان! گفتم: - شما هر چیزی می‌خواین بگین اما یه چیزی توی اون بچه هست که واقعاً منو آزار میده! مهدی هم رو به مهسان و غزل گفت: - منم فکر می‌کردم که پیمان بیخودی بهش گیر داده اما تمام دروغایی که باور بهتون گفته، این دختره باعشون بوده. بعدشم باور اصلاً اون سمت جزیره رو نمیشناخت‌؛ قطعاً این دختره اون شب با خودش بردتش! با ناراحتی گفتم: - تازه اون شب پیششون یه پسره هم نشسته بود که اصلاً معلوم نبود کیه! بیخودی می‌اومد جلوی من و از باور دفاع می‌کرد. اصلاً ازش خوشم نیومد! مهدی گفت: - راستی پیمان، نفهمیدی که اون پسره کی بود؟ نوچی کردم و بعدش گفتم: - احتمالاً یکی از دوستای این دختره، نارین بود.
  7. تاپیک رمان غزال گرائیلی زده شد
  8. پارت اول بازم پنج شنبه شده بود و وقتی اون رسیده بود که برم پیش تنها رفیق این روزای خودم و باهاش درد و دل کنم. مادر عزیزم که خیلی زود تنهام گذاشت! اگه الان زنده بود، شاید خیلی از دردهایی که الان می‌کشیدم نبود چون می‌تونستم از درد دلام بهش بگم و می‌دونستم اونقدری دوسم داشت که اجازه نمی‌داد کسی بهم بگه بالای چشمت ابروئه. وقتی فقط یازده سالم بود، مادرم بابت توموری که توی سرش داشت از دنیا رفت و پدرم هم سالش نشده، یه زن دیگه بُرد و منو کنار برادر بزرگم، آرمان گذاشت. هیچوقت هم دیگه سراغمون نیومد و بهمون سر نزد! و هر بار که خواستم ببینمش و بهش زنگ زدم، تلفنم و جواب نداد و چند سال پیش خطش و به کل عوض کرد. از فامیلای پدریمون می‌شنیدم که پدر زنش اونو رییس یه رستوران توی تهران کرده و از شهرمون رفته. واقعا بعضی اوقات عقلم قبول نمی‌کنه که چه اتفاقی میفته یه پدر اینجوری بچهاشو پشت سرش میذاره و حتی سالی یکبار هم سراغی ازشون نمیگیره! بعد از مرگ مامان، تنهای تنها شدم. آرمان کلا یه آدم عصبی و خیلی سخت گیری بود که نمی‌ذاشت من یه قدم هم پامو کج بذارم و ازدواجش با دخترعموم، حرفایی که اون دختر پشت سرم میزد و پیاز داغ اضافه کردن بهش، باعث شد که نسبت بهم بدبین بشه. خودشم که بعد از مرگ مامان، دو سه تا زمینی که ازش برامون مونده بود و از طریق قمار و بدهی‌هایی که داشتیم، به‌باد داد و الان یجورایی با علافی زندگیمون میگذروندیم و خرج زندگیمون یجورایی با مغازه لباس فروشی زنداداشم، حانیه تأمین می‌شد و آرمان بخاطر این موضوع هم که شده، جرئت نداشت رو حرف حانیه حرفی بزنه. امروزم طبق معمول با کلی خواهش و تمنا از جانبه خواستم هوامو داشته باشه تا برم سر خاک مادر و بعدش برگردم و اونم بعد از کلی مخالفت کردن، بهم گفت که تا قبل از اینکه آرمان بیاد خونه و بابت نبودن من قشقرق بپا کنه، برگردم و منم بهش قول دادم که زودی برمی‌گردم. هوا نم نم بارون گرفته بود. از سر کوچمون یه دسته گل گلایل خریدم و راه افتادم. از بس تو خونه حبس بودم، اومدن سر خاک مادرم برام مثل رهایی از یه بند عمیق بود و یجورایی باعث خوشحالیم شده بود که می‌تونستم یکم تو هوا آزاد تنها راه برم و نفس بکشم.
  9. بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: عشقی زیرِ خاکستر نام نویسنده: غزال گرائیلی مقدمه: آن یک نفر گاهی همه زندگیم هست. برای همین است که دلم برای همان یک نفر تنگ می‌شود. این روزها بار بزرگی بر شانه‌هایم نشسته‌، باری که بیشتر از توان شانه‌هایم است. مثل الان که تنها در کنار تو نشسته‌ام اما از فاصله صد هزار کیلومتری به من نگاه می‌کنی!...به من با چشم دلت نگاه کن؛ ببین که دستانت، حضورت را کم دارم. این روزا عذاب می‌کشم اما وقتی کنارمی عذاب کشیدنم گناه نیست. حتی اگر قرار باشد تا به اَبد با نگاهت شکنجه‌ام کنی، شکنجه اشتباه نیست! خلاصه رمان: یکی از روزهای سرد زمستون، آهو قهرمان زندگیش رو پیدا می‌کنه و فکر می‌کنه که تمام روزای سختی و تنهایی که توی خانواده گذرانده، تموم شده اما نمیدونه که دست روزگار براش چه سرنوشتی رقم زده و زمانی که فکر می‌کنه خوشبختی مسیر رو براش هموار کرده، با موج عظیمی از اتهامات و... شرکت کننده‌ی مسابقه رمان نویسی
  10. #دویست و هشتاد و هفتمین متن نیمه‌شب یجا خوندم که می‌گفت اگه چیزی و تغییر ندی یعنی بازم انتخابش کردی... یادتون باشه که ما اولین بار ناخواسته اشتباه می‌کنیم اما دفعه‌های بعدی انتخاب می‌کنیم که همون اشتباه رو تکرار کنیم. بخاطر همینه زندگیمون رو دور تکرار اتفاقات غم انگیز میگذره... 23:23 پانزدهم اردیبهشت
  11. پارت صد و شانزدهم چرا هنوز که هنوزه از دستم دلگیره؟ دلشوره‌ی خیلی بدی داشتم. این دو روز من و غزل حتی نتونستیم پا روی هم بذاریم. مهدی و مهسان هم این روزها می‌اومدن و بهمون دلگرمی می‌دادن که اتفاقی نیفتاده. من می‌دونستم هر چی که هست، از زیر گور اون دختره نارین بلند میشم. دختر من اصلا اینجاها رو بلد نبود. معلوم نبود، باورم رو کجا برده و ذهنش رو مشغول کرده! توی این دو روز، بارها رفتم خونه‌شون رو دید زدم. هرچند نارین اصرار می‌کرد که از باور خبری نداره و خونشون نیست؛ اما چرا من نمی‌تونستم این موضوع رو باور کنم؟ بار آخر که می‌خواستم برم خونه‌شون، غزل با ناچاری ازم خواست که باهام بیاد تا با نارین صحبت کنه؛ بلکه چیزی بدونه تا بهمون بگه! من هم قبول کردم؛ اما با اومدن غزل هم چیزی حل نشد و نارین اصرار کرد که خبری از باور نداره. نگرانی من و غزل این روزها به اوج رسیده بود و حدود ده سال از عمرمون کم شده بود. اون شب توی خونمون، مهدی طبق معمول داشت دلداریم می‌داد تا اینکه گوشیش زنگ خورد. سریع پرسیدم. - کیه؟ گفت: - کوهیاره. به همه سپرده بودیم که اگه خبری شد، بهمون زنگ بزنن؛ حتی کوچیک‌ترین سرنخ هم می‌تونست بدردمون بخوره. قبل از اینکه به خونه بیایم خونه، من و مهدی باهم به اداره‌ی پلیس جزیره رفتیم؛ بیشتر از این نمی‌تونستم منتظر باشم. فردای همون روز هم به سرگرد احمدی زنگ زده بودم و اون بهم گفته بود که اگه تا چهل و هشت ساعت ازش خبری نشد، می‌تونین پیگیری کنین. اون روز توی اداره‌ی پلیس، ماجرا رو از اول براش توضیح دادم و گفتم که وقتی باور از اون سمت رفت، دیگه ندیدمش. رفیقش هم اصرار می‌کنه که باهاش در تماس نبوده و ازش خواهش کردم تا قضیه رو پیگیری کنه. سرگرد احمدی گفت پیگیری می‌کنه؛ اما گفت که باور با خواست خودش رفته و پیامک‌هایی هم که از گوشیش میاد، انگار که حالش خوبه و به همین زودی‌ها قصد نداره به خونه برگرده. من هم گفتم که دختر من هیچوقت دلخوریش اینقدر طول نمی‌کشه و این‌ها پیامک‌های بچه من نیستن. سرگرد احمدی هم چون خاطرم براش خیلی عزیز بود، بهم قول داد که جستجو رو شروع می‌کنه. ازش خواستم تا خونه‌ی اون دختره، نارین، رو هم بگردن، اما سرگرد احمدی گفت دلیل کافی برای تفتیش خونه نداریم و باید یه مدرک عینی داشته باشیم که ارائه کنیم و بعدش پلیس با حکم بازرسی وارد خونه بشه. خلاصه دستمون یه جورایی بسته شده بود!
  12. # دویست و هشتاد و ششمین متن نیمه‌شب یکی از نویسنده‌های نودهشتیا گفته: ـ از آدمای اطراف خودم خسته ام... کاش شیفت می‌شدم به دنیای دیگه... در جوابش فقط تونستم بگم: ـ منم همینطور:((( 18:18 پانزدهم اردیبهشت
  13. پارت صد و پانزدهم آرش هدفون و بند بساطش رو روی میز گذاشت. بعدش دست به کمر، سمت من چرخید و با کنجکاوی پرسید. - چه خبر شده؟ گفتم: - تو سمیر رو می‌شناسی؛ همون که دو شب پیش، موقع سال تحویل, کنار من روی اون میز آخری نشسته بود؟ با حالت سوالی بهم نگاه کرد و گفت: - نه نمی‌شناسمش؛ چهره‌شم خیلی خوب یادم نمیاد! با بی حوصلگی پیشونیم رو خاروندم و گفتم: - آرش یکم فکر کن؛ پسر قد بلنده که بلوز سفید تنش بود، یه دوست صمیمی هم داره، اسمش عرفانه. آرش گفت: - گفتم که نمی‌شناسم نارین؛ روزی هزار تا آدم میاد این‌جا، من اگه قرار باشه همشونو به خاطر بسپرم که کارم درمیاد! گفتم: - نمی‌تونی برام دربیاری؟ موضوع مرگ و زندگیه؛ خیلی مهمه و پای منم این وسطه! آرش گفت: - نگران نباش! سعی می‌کنم از بچه‌های این‌جا آمارشو دربیارم. با خوشحالی گفتم: - دمت گرم! آرش هم گفت: - خبری هم شد، حتماً بهت زنگ می‌زنم و میگم. ازش تشکر کردم و از کافه بیرون اومدم. تمام امیدم به آرش بود که بتونه آدرس خونه سمیر رو پیدا کنه تا من برم ببینم، سمیر سر باور داره چه بلایی داره میاره. خدا کنه چیزیش نشده باشه! «پیمان» دو روز گذشته که از دخترم خبری نیست. من و غزل، عید امسال، داریم بدترین روزهای زندگیمون رو می‌گذرونیم. چرا دخترم دیگه جواب من رو نمی‌ده و مدام میگه نمی‌خواد باهام حرف بزنه؟ در صورتی که اون شب می‌تونستم پشیمانی رو از توی صداش حس کنم! هر چقدر هم که ازم دلگیر باشه، دخترم نمی‌تونه انقدر از پدر و مادرش دور بمونه!
  14. پارت صد و چهاردهم نگاهش کردم و گفتم: - تمام سعیم رو می‌کنم! درسته که من پای سمیر رو به این ماجرا باز کردم؛ اما هدفم این بود که فقط یه زهر چشم به پدرش بده. واقعاً نمی‌خواستم قضیه انقدر بیخ پیدا کنه. بعدش هم سمیر دورم زد و از نقشه‌ش چیزی بهم نگفته بود. خدا می‌دونه اگه این قضیه توی جزیره بپیچه و خاله‌م این موضوع رو بفهمه، چیکار می‌کنه. نباید بذارم قضیه به اونجاها کشیده بشه! بعد از رفتن پدر و مادر باور، کمی صبر کردم و بعدش سمت کافه زد راه افتادم؛ حتما اونجا سمیر رو می‌شناختن یا آدرس خونه‌ش رو می‌دونستن. در کافه رو باز کردم. اصولاً این‌جا شب‌ها شلوغ بود و روزها پرنده پَر نمی‌زد. سریع از خدمه‌ای که اون‌جا مشغول تمیز کاری بود پرسیدم. - آرش نیومده؟ گفت: - نه هنوز نیومده! پوفی کشیدم و سر میزی نشستم. باید منتظر می‌موندم تا آرش بیاد و ازش بپرسم. هر چقدر که سمیر دلش می‌خواست خودش رو بدبخت کنه، من دلم نمی‌خواست؛ چون می‌دونستم پدر و مادر باور پی این قضیه رو می‌گیرن و ولش نمی‌کنن. یک ساعت و خوردی اونجا نشستم تا اینکه بالاخره آرش اومد. با دیدنش گفتم: - هوف، بالاخره اومدی! آرش از دیدن من، هم تعجب کرد و هم خوشحال شد. به سمتم اومد، بهم دست داد و پرسید. - خیر باشه نارین؛ این وقت روز این‌جا چیکار می‌کنی؟ گفتم: - آرش کارم بهت افتاد.
  15. #دویست و هشتاد و پنجمین متن نیمه‌شب بنظرم ته عشق اینه: من سهم خودم را انجام دادم... اُمیدوارم نبودن من به تو آرامشی بدهد که عشق من نتوانست! 10:10 پانزدهم اردیبهشت
  16. پارت صد و سیزدهم باباش هم با خشم بهم نگاه کرد، انگشت اشاره‌ش رو سمتم گرفت و گفت: - وای بحالت اگه پشت این داستان تو در بیای! بعدش هم رو به زنش گفت: - غزل اگه تا امشب از باور خبری نشه، میرم پیش پلیس و حکم بازرسی خونه‌ی این خانوم کوچولو رو می‌گیرم. خدای من؛ قضیه خیلی داشت بزرگ می‌شد! اما سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم. بعدش رو به من گفت: - خاله‌ت کجاست؟ بدون اینکه بهش نگاه کنم، گفتم: - سرکاره! نمی‌تونستم توی چشم‌هاش نگاه کنم. حس می‌کردم اگه توی چشم‌هام خیره بشه، یه چیزهایی دستگیرش می‌شه و نمی‌تونستم و نمی‌خواستم که بهش نگاه کنم. خاله غزل همین‌جور که آروم اشک‌هاش رو پاک می‌کرد، گفت: - کی برمی‌گرده؟ نگاهش کردم و گفتم: - نمی‌دونم راستش؛ به من چیزی نمی‌گه. عمو پیمان پوزخندی زد و زیر لب، آروم گفت: - خدایا خودت به من صبر بده! خاله غزل گفت: - دخترم اگه یه درصد باور بهت زنگ زد... سریع حرفش رو و قطع کردم و گفتم: - مطمئن باشین که بهتون میگم. بغلم کرد و آروم زیر گوشم گفت: - لطفاً دختر منو پیدا کن؛ تو تنها رفیق اونی حتماً می‌دونی کجاست. قبل از این‌که پیمان بره پیش پلیس، سعی کن پیداش کنی نارین. بالاخره اشک‌هاش بغض من رو هم شکوند و اشک من رو هم درآورد.
  17. #دویست و هشتاد و چهارمین متن نیمه‌شب یه افسانه شنیدم که میگه ستاره‌ها همون تکه آرزوهای شکسته آدما هستن که رفتن آسمون. هر وقت ستاره‌ایی چشمم میزنه داره بهت یادآوری می‌کنه که: ـ هنوز آرزوت زندست! 23:23 چهاردهم اردیبهشت
  18. #دویست و هشتاد و سومین متن نیمه‌شب ولی ترکیب دوغ آبعلی و زیتون پرورده با چیپس کتل نمکی، عجیب خوشمزست:)) 20:20 چهاردهم اردیبهشت
  19. پارت صد و دوازده آب دهنم رو قورت دادم و دکمه سبز رو فشردم. بعد از چند ثانیه باباش با صورت گُر گرفته وارد حیاط شد. با عصبانیت فریاد می‌زد. - باور؟ باور کجایی بابا؟ رفتم پایین و گفتم: - عمو باور کنین باور اینجا نیست. نزدیکم شد و گفت: - باور نمی‌کنم! تو دوست صمیمیش بودی؛ اگه اینجا قایم نشده پس کجاست؟ هم‌زمان مادر باور هم وارد شد. از چشم‌هاش مشخص بود که گریه کرده. نزدیکم شد و دستی به موهام کشید. واقعا خوش به حالش که همچین پدر و مادری داشت؛ بخاطر دخترشون انقدر خودشون رو به آب و آتیش می‌زدن! انقدر مادرش با احساس به من نگاه می‌کرد؛ انگار که من هم دخترش بودم. همین‌طور که گریه می‌کرد گفت: - ببین عزیزم؛ داره می‌شه دو روزی که ما از باور خبر نداریم. یک سری پیامای عجیب و غریب برای باباش می‌فرسته و وقتیم بهش زنگ می‌زنیم، گوشیو از دسترس خارج می‌کنه. اگه چیزی می‌دونی بگو. قبل از اینکه من حرفی بزنم، باباش با عصبانیت گفت: - معلومه که می‌دونه!تمام رفتارای عجیب دخترم بخاطر گشتن با این... خاله غزل حرفش رو با جدیت قطع کرد و گفت: - صبر کن پیمان! نمی‌تونستم؛ واقعا نمی‌شد حرفی بزنم! اگه یه کلمه می‌گفتم، همه چی به پای من نوشته می‌شد. هم اینکه نمی‌دونستم سمیر داره باهاش چیکار می‌کنه، هم یه جورایی از این‌که توی این مورد به من رکب زد، بهش اعتماد کردم و اینقدر قضیه رو کش داد، از دست خودم واقعا عصبانی بودم. با حالت مظلومی به جفتشون نگاه کردم و گفتم: - به خدا منم چیزی نمی‌دونم؛ جواب منم نمی‌ده. بعدشم عمو پیمان، شما که همون شب جلوی در کافه بودین، باور جلوی چشم خودتون از همه‌ی ما دور شد.
  20. #دویست و هشتاد و دومین متن نیمه‌شب آقای چاووشی چرا اینقدر به خودت سخت میگیری برادر؟؟! مریض واجب المطب چیه؟ راحت بگو روانی تیمارستانی... چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟! 12:12 چهاردهم اردیبهشت
  21. پارت صد و یازدهم نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - سمیر، باور تا ابد پیش تو نمی‌مونه، می‌دونی دیگه؟ به هر حال امروز یا فردا برمی‌گرده خونه‌ش. سمیر گفت: - این دیگه خیلی سخت نمی‌شه؛ هم این‌که به سختی می‌تونه از جاش بلند بشه و هم این‌که اگه بخواد اینکار رو هم بکنه، نقشه دومم رو عملی می‌کنم و وارد فاز تهدید می‌شم. پرسیدم: - خب تا کی می‌خوای ادامه بدی؟ سمیر با حرص گفت: - تا زمانی که دلم خنک بشه! آخرش گفتم: - فقط لطفاً بلایی سرش نیاد! سمیر با اطمینان گفت: - فقط می‌تونم بگم زنده می‌مونه؛ اما زنده بودنی که با خودش روزی هزار بار آرزوی مرگ کنه. هم خودش و هم پدرش! حرف‌های سمیر واقعا تنم رو به لرزه انداخت. درسته که من اون رو به این ماجرا وارد کردم؛ اما فکرش رو نمی‌کردم که تا این حد بتونه پیش بره. من نمی‌خواستم بقیه عمرم رو توی زندان بگذرونم؛ باید یه جورایی می‌فهمیدم که می‌خواد با باور چیکار کنه! آخه آدرس خونه‌ش رو هم بلد نبودم و نمی‌دونستم کجای جزیره زندگی می‌کرد. اما به هر حال پیداش می‌کردم؛ احتمالا بچه‌های کافه زد و دی‌جی اون‌جا، می‌شناختنش. سریع لباس‌هام رو پوشیدم و داشتم از خونه بیرون می‌رفتم که آیفون خونه زنگ خورد. همون‌جوری که حدس میزدم، پدرش بود. خدایا الان چی باید بهش می‌گفتم؟ دستش رو روی زنگ گذاشته بود و ول نمی‌کرد. مشخص بود که اگه جواب نمی‌دادم، از اینجا نمی‌رفت.
  22. #دویست و هشتاد و یکمین متن نیمه‌شب آرزو میکنم اگه توی رابطه ای رفتید، بی ارزش نشید، سبک شمرده نشید، تحقیر نشید، گزینه چندم نشید، اون آدم عاشق تره و ضعیف تره نشید، امیدوارم حیف نشید‌. 11:11 چهاردهم اردیبهشت
  23. پارت صد و دهم سمیر خیلی عادی گفت: - نگران نباش؛ اتفاقی نیوفتاده، البته فعلاً! با استرس پرسیدم. - سمیر گوشیش کجاست؟ الان باور تو خونه‌ته؟ گفت: - فعلاً خوابیده. آره، گوشیشم دست منه و متأسفانه که نمی‌تونه به همین زودیا گوشیشو پیدا کنه! به ساعت نگاه کردم؛ نزدیک به یک بعد از ظهر بود. با تعجب گفتم: - باور هیچوقت اینقدر نمی‌خوابید.! راستشو بگو سمیر؛ باهاش چیکار کردی؟ سمیر یهو عصبانی شد و گفت: - ببین برای من ادا در نیار که برات مهم شده! هر کاری هم که بکنم به تو ربطی نداره! من هم عصبانی شدم و گفتم: - دیوونه؛ نه باور برام مهمه نه تو! من نگران خودمم؛ اگه باباش بره پیش پلیس و اسم منو بده، من چه خاکی توی سرم بریزم؟ خاله‌م بفهمه عذرمو می‌خواد. سمیر گفت: - نمی‌خواد نگران اون موضوع باشی؛ من فکر همه جاشو کردم. پدرش حالا‌حالاها نمیاد پیشش؛ چون دختر عزیزش، توی پیامکا بهش گفته که دیگه نمی‌خواد ببینتش و حتی صداشو بشنوه. یکم مکث کردم و گفتم: - داری از گوشی باور به باباش پیام میدی؟ - اوهوم! پنجره اتاقم رو باز کردم. قضیه خیلی داشت بیخ پیدا می‌کرد و ته این ماجرا واقعاً من رو می‌ترسوند!
  24. #دویست و هشتادمین متن نیمه شب نه؛ اینجوری نمیشه... امشبم باید زودتر بخوابم تا این غمی که روی دلم سایه انداخت و منو به گذشته برد بگذره... 00:00 سیزدهم اردیبهشت
×
×
  • اضافه کردن...