رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت سی و چهارم نفس عمیقی کشیدم و مشغول خوردن کردن گوجه و خیار شدم و گفتم: ـ خیلی دلشم شکوندم غزل! برق چشمای بچم خوابید. غزل دستی به موهام کشید و گفت: ـ پیمان چرا اینقدر خودتو اذیت می‌کنی؟! به من نگاه کن! نگاش کردم که گفت: ـ پیمان تو بهترین بابایی هستی من توی زندگیم دیدم! پدری که همیشه پشت دخترش بوده و همیشه براش تکیه گاه و امن بوده. گفتم: ـ اما من خیلی عصبانی... حرفمو قطع کرد و گفت: ـ اونم از رو دوست داشتنه! باور الان تو سن نوجوانی هست و متوجه نمیشه اما یه روزی می‌فهمه پیمان! بغضم و قورت دادم و گفتم: ـ امیدوارم. روی اپن نشست و گفت: ـ فقط باید حواست باشه که تو یکسری از موقعیتا بتونی خودتو کنترل کنی و با شیوه درست راهنماییش کنی! که دخترمون بدونه که علاوه بر پدر، یه رفیق همراشه. تا خواستم جوابشو بدم که دیدم دخترم با صورت پف کرده از اتاق اومده بیرون! غزل دویید و رفت سمتش و سرش و بوسید و گفت: ـ دختر خوشگلم بیدار شده! بیا ببین بابا پیمان برای دخترش چیکار کرده! باور نگاهی بهم کرد و بهش لبخندی زدم و گفتم: ـ صحبت‌بخیر عزیزم! سرشو انداخت پایین و آروم گفت: ـ صبح بخیر.
  2. #صد و هفتادمین متن نیمه‌شب بهت پیام نمیدم ولی هر یک ساعت بی‌دلیل پروفایلتو چک می‌کنم. 14:14 بیست و ششم اسفند
  3. #صد و شصت و نهمین متن نیمه‌شب بعضی وقتا باید ناامید شد، بیخیال شد، جا زد. زور الکی توی مسیری که مال تو نیست، نتیجش فقط بواسیره! 14:14 بیست و پنجم اسفند
  4. پارت سی و سوم با اخم بهم نگاه کرد که محکم گرفتمش تو بغلم و گفتم: ـ دیگه بدون خبر از ما جایی نرو دخترم! چیزی نگفت و سریع از بغلم اومد بیرون و روی تختش خوابید و گفت: ـ شب‌بخیر! هنوز دلش باهام صاف نبود! می‌دونم چیکار کنم که حالش خوب بشه! فردا که شد، خودم از دلش در میارم. آروم پتو رو تا شونه‌اش کشیدم بالا و موهاش و بوسیدم و گفتم: ـ شبت‌بخیر دخترم! از دست خودم عصبانی بودم که ناراحتش کردم. باور هیچ‌وقت این مدلی باهام صحبت نمی‌کرد. منم طاقت اینو نداشتم باهام قهر بمونه! اون شب تا صبح خوابم نبرد و روی تخت فقط این پهلو اون پهلو شدم! نزدیکای هفت صبح بازم نتونستم بی‌تفاوت باشم و راه افتادم سمت اتاقش. بازم پتو رو از تنش انداخته بود و عمیق خوابیده بود. دوباره پتو رو روی سرش کشیدم و چند دقیقه به صورتش خیره شدم و آروم زیرلب گفتم: ـ امیدوارم یه روزی منو درک کنی دخترم. بعدش به این فکر کردم که خوش‌حالش کنم. راه افتادم سمت آشپزخونه و دست به‌کار شدم و صبحانه‌ایی که دوست داشت رو براش درست کردم و تو یه سینی قشنگ چیدم. حدود یک‌ساعت بعد غزل بیدار شد و با خنده گفت: ـ اووو! نگاه کن که آقا پیمان چه کرده! آفرین. این سحرخیزیه شما رو مدیون چی هستیم؟ گفتم: ـ غزل دیشب اصلا نتونستم بخوابم! یدونه زیتون از طرف برداشت و گفت: ـ متوجه شدم.
  5. پارت سی و دوم همیشه وقتی ناراحت بود، با موسیقی آروم می‌شد دقیقا عین جوونیای خودم. از دست خودم عصبانی بودم، اگه امشب یا شب‌های دیگه دخترم با اون چشمای قشنگش بهم نگاه نمی‌کرد، از عذاب وجدان خوابم نمی‌برد! بدون این‌که برق اتاق و روشن کنم، رفتم گوشه تختش نشستم و یدونه از گوشی‌های هندزفری رو از گوشش درآوردم، یهو سرشو از رو زانوش برداشت و خودشو کشید عقب، صورتش خیس از اشک بود! با هق‌هق بدون این‌که نگام کنه گفت: ـ برو بیرون بابا! نمی‌خوام ببینمت. با مهربونی موهاشو که پخش توی صورتش بود، گذاشتم پشت گوشش و گفتم: ـ ولی من شب‌ها بدون این‌که دخترم بهم شب‌بخیر بگه، خوابم نمی‌بره! بازم رفت عقب‌تر و تکیه داد به تخت و گفت: ـ گفتم نمی‌خوام ببینمت بابا! بهت گفتم دیگه دوستت ندارم! کجای حرف منو نمی‌فهمی؟ چقدر بچه‌ها راحت میوتونستن این کلمات و به زبون بیارن! من اگه دخترم هزار کار هم انجام بده شاید عصبانی بشم اما تهش می‌دونم که اون جیگر گوشه‌ی منه و نمی‌تونم به همین راحتی قیدشو بزنم، با این‌که حرفاش دلمو آتیش می‌زد اما بی‌توجه به لجبازیش بازم رفتم کنارش صورتش و تو دستم گرفتم. خیلی سعی می‌کرد تا دستمو پس بزنه اما اجازه نمی‌دادم. گفتم: ـ بابایی تو هر چی هم بگی باز من دوستت دارم. هر چقدر هم که بزرگ بشی، بازم همون باور کوچولوی منی. به‌خدا من دست خودم نیست! نمی‌تونم این نگرانی رو از خودم دور کنم. به‌خاطر این‌که ازت محافظت کنم، مجبورم ازت مراقبت کنم. چرا منو درک نمیکنی؟ زیرلب یه چیزی زمزمه کرد که نفهمیدم. ساکت شد و بازم گریه می‌کرد. گفتم: ـ خب دختر من نمیاد بغل بابایی، باباییش بوسش کنه؟
  6. #صد و شصت و هشتمین متن نیمه‌شب برا خلاص شدن از تنهایی رو خودتون تخفیف نزارید ‏برا خلاص شدن از تنهایی رو خودتون تخفیف نزارید ‏برا خلاص شدن از تنهایی رو خودتون تخفیف نزارید ‏برا خلاص شدن از تنهایی رو خودتون تخفیف نزارید ‏برا خلاص شدن از تنهایی رو خودتون تخفیف نزارید این جمله رو هر روز چهار بار با خودتون تکرار کنین! 21:21 بیست و چهارم اسفند
  7. پارت سی و یکم غزل اومد کنارم نشست و با حالت نگرانی پرسید: ـ دعوا کردین؟ خب این وقت شب آخه تایم عکس گرفتنه؟ به خودم میگفت، فردا غروب... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ بهم گفت دیگه دوستم نداره غزل! بچم واسه اولین بار عین یه غریبه بهم نگاه می‌کرد. غزل به پشتم دستی کشید و گفت: ـ اونم لجبازه دیگه پیمان! از ته دلش که نگفته...باور کن فردا بیدار شه از ذهنش می‌ره... اشک تو چشمام جمع شد و گفت: ـ ولی من نمی‌تونم بذارم بچم با دلخوری از من، شبشو صبح کنه! بلند شدم و داشتم می‌رفتم سمت اتاقش که غزل دستمو کشید و گفت: ـ پیمان شاید خوابیده باشه! گفتم: ـ نه، فکر نکنم...زمانی که ناراحته به همین زودی خوابش نمی‌بره. دوباره راه افتادم سمت اتاقش و آروم درو باز کردم و صداش زدم: ـ دخترم؟؟ خوابیدی؟؟...بابایی؟؟ درو کامل باز کردن و نور راهرو به داخل اتاق تاریک خورد و دیدم زانوهاش تو شکمش جمع کرده و سرشم رو زانوهاشه و هندزفری تو گوششه.
  8. #صد و شصت و هفتمین متن نیمه‌شب واقعا اگه آدم به کراش اولش می‌رسید زندگی هم ترسناک می‌شد، هم خنده‌دار! اگه قرار بود من به اولین کراشم برسم، الان باید زن عمو پورنگ بودم:))) 19:19 بیست و چهارم اسفند
  9. #صد و شصت و ششمین متن نیمه‌شب مثل اون حس موقع رد شدن از کوچه ای که تو بچگیت داخلش بازی میکردی یا حس رد شدن از کنار مدرسه قدیمیت مثل حس برگشتن به جایی که دیگه برای تو نیست ولی هنوز برای توئه 14:14 بیست و چهارم اسفند
  10. پارت سی‌ام با عصبانیتی که توی خودم خفه کرده بودم گفتم: ـ می‌دونی من و مادرت این نیم ساعتی که نمی‌دوستیم کجایی چی کشیدیم؟ باور تو خودت می‌دونی تو بچگی سمت اون ساحل چه بلایی سر... حرفمو قطع کرد و گفت: ـ اون یه اتفاق... این‌بار با عصبانیت بیشتری گفتم: ـ اتفاق ممکنه دوباره هم تکرار بشه! با تعجب و ناراحتی بهم نگاه می‌کرد و دیگه چیزی نگفت. رسیده بودم دم در خونه و ساعت نزدیک چهار صبح شده بود ولی برق‌های خونمون روشن بود! می‌دونستم غزل هم نتوانسته بخوابه و الان دلش هزار راه رفته! از دلم و از نگرانی خسته بودم. دلم می‌خواست دخترم هم درکم کنه! ناراحت شدنش و دیدن اشک‌هاش، آخرین چیزی بود که تو این دنیا می‌خواستم. دیدن چشمای پر شده‌اش دلمو واقعا آشوب می‌کرد. داشتم دستمو می‌بردم سمت صورتش که اشکاشو پاک کنم، سریع صورتش و کشید عقب و گفت: ـ دیگه دوستت ندارم. و کیفشو برداشت و سریع از ماشین پیاده شد. این حرفش، تمام خوشیه امشبم و از بین برد. من فقط نگرانش شده بودم. از این‌که چرا بدون اینوکه چیزی بهمون بگه، گذاشته و‌ رفته. شاید هم کمی تند برخورد کرده بودم! شاید واقعا نباید جلوی رفیقش اون عکس‌العمل و نشون می‌دادم. مطمئن بودم امشب بدون این‌که مثل شب‌های قبل دوباره بغلم نکنه و بوسم نکنه و با حالت قهر از من بخوابه، خوابم نمی‌بره. با صورت آویزون در ماشین و باز کردم و داشتم می‌رفتم داخل خونه که غزل سراسیمه در و باز کرد. به صورت من نگاه کرد و گفت: ـ پیمان چی شده؟ باور چرا اینجوری بود؟ کجا رفته بود این وقت شب؟ خودمو رو مبل ولو کردم و گفتم: ـ رفته بود سمت ساحل نارگیل با رفیقش عکس بگیره.
  11. پارت بیست و نهم اما گوش نمی‌داد و دوباره رگ لجبازیش گل کرده بود! اونم با داد و بیدادش می‌گفت: ـ بابا گفتم نمیام! دستامو ول کن! بدون این‌که بهش گوش بدم، محکم گرفتمش بین دستام و رو به مهدی که با تعجب بهمون نگاه می‌کرد، گفتم: ـ مهدی تو دوستش و برسون خونش! این موقع شب تنها برنگرده! مهدی انگار زبونش و خورده بود و فقط سر تکون داد و دیگه چیزی نگفت. باور با صدای بلند جیغ میزد و گریه می‌کرد! تو اینجور وقتا حتی از یه بچه پنج ساله هم بچه‌تر می‌شد. اما هر چی که بود! هر چقدرم که داد و بیدادش می‌کرد، دلم نمی‌خواست از من دور بمونه، من پدرش بودم و قطعا خوبی بچمو می.خواستم. همین! اینقدر با ناخناش به دستم چنگ زد که دستم زخم شد اما یک کلمه حرف نزدم. گریه‌اش بند دلمو پاره می‌کرد اما باید می‌فهمید که کارش اشتباه بوده! بدون اطلاع دادن به من یا مادرش نباید کاری رو سرخود انجام بده. تو ماشین با گریه جیغ میزد و می‌گفت: ـ دلم نمی‌خواد با تو بیام خونه! تو رو نمی‌شناسمط بابایی مثل تو رو نمی‌خوام! آبرومو جلوی دوستم بردی. و تو تمام این مدت، من حتی یه کلمه هم حرف نزدم و از حرف نزدن من بیشتر لجش می‌گرفت. جیغ میزد و می‌گفت: ـ چرا هیچی نمیگی بابا؟! مگه چیکار کردم؟ رفتم فقط یه عکس.
  12. #صد و شصت و پنجمین متن نیمه‌شب فک نمیکنم تنهایی هیچ موقع گزینه ای ایده‌آلی بوده باشه ولی لااقل امنه. 22:22 بیست و سوم اسفند
  13. پارت بیست و هشتم تمام تلاشم و کردم که آروم باشم. اصلا از این دختر و نگاه‌های شرارت بارش خوشم نمیومد. یه چیزی تو این بچه بود که واقعا منو آزار می‌داد، به باور نگاه کردم و طوری که با حرص دندونام و رو هم فشار می‌دادم گفتم: ـ دوستت خودش می‌دونه چجوری بره خونش! راه بیفت باور! مهدی هم پشت سرمون راه افتاد و قبل از این‌که باور دوباره چیزی بگه گفت: ـ پیمان، اون دختره رو نمی‌خوای برسونی خونش؟! باور با بغض دستش و از دستم کشید بیرون و گفت: ـ منم همینو میگم عمو! ببین بابا چیکار کردی؟ حالا میره همه‌جا میگه باور بچه ننه است! من دیگه بزرگ شدم، خودم می‌تونم از خودم مراقبت کنم! با صدای بلند فریاد زدم: ـ تو هر چقدر هم که بزرگ بشی، باز بچه منی! کی بهت اجازه داد این وقت شب راه بیفتی بیای این سمت باور؟! از صدای بلندم یهو یکه خورد و اشک از چشماش ریخت، مهدی دستم و گرفت و گفت: ـ پیمان، خواهش می‌کنم آروم باش! بعد رو به باور گفت: ـ عمو جون تو هم برو تو ماشین بشین تا ما بیایم! بعدشم با حالت لجبازی گفت: ـ من با شما هیچ‌جا نمیام! با نارین میرم خونشون. خونم به جوش اومد! رفتم سمتش و دوباره دستش و گرفتم و با عصبانیت گفتم: ـ میای! خوبشم میای، راه بیفت!
  14. #صد و شصت و چهارمین متن نیمه‌شب ‏چه واژه نازیه این “باهم”؛ باهم میریم، باهم بگیریم، باهم درست کنیم، با هم بمیریم اصن… 18:18 بیست و سوم اسفند
  15. دو تا رمان دارم میخونم، تمومشون کردم، ادامشو حتما میخونم😘
  16. #صد و شصت و سومین متن نیمه‌شب از آدمایی که حتی به شوخی ظاهر دیگران و مسخره می‌کنن؛ و به خودشون اجازه اظهارنظر میدن واقعا متنفرم! 14:14 بیست و سوم اسفند
  17. پارت بیست و هفتم مهدی که سعی داشت منو آروم کنه، مچ دستام و گرفت و گفت: ـ نه یادم نرفته پیمان ولی... یهو از پشت سرش باور و دیدم که خیلی بی‌خیال با دوستش از فاصله یک متری با ما میومدن، مهدی و زدم کنار و با قدم‌های بلند و عصبانیت راه افتادم سمتش، تا منو دید، خیلی عادی گفت: ـ بابایی تو اینجا چیکار میکنی؟! خیلی زیاد خودمو کنترل کردم که اون لحظه جلوی رفیقش عکس‌العملی بدی نشون ندم. فقط نفس عمیق می‌کشیدم و با خشم نگاش می‌کردم. مهدی سریع اومد پیش ما و رو به باور با لحن آرومی گفت: ـ باور جون، این موقع شب اینجا چیکار می‌کنین؟ چرا به ما نگفتی؟ جلوی شومیزش و بست و تا خواست حرفی بزنه، دوستش پیش دستی کرد و گفت: ـ به.خدا کار بدی نکردیم! فقط اومده بودیم برای پیجمون چندتا عکس بگیریم. همین! مهدی گفت: ـ عمو جون ولی... دیگه طاقتم سر رسیده بود. مچ دست باور و گرفتم و با لحن تندی گفتم: ـ می‌ریم خونه! یه آیی گفت و بعد بهم نگاه کرد و گفت: ـ بابا ولی نارین چی؟!
  18. #صد و شصت و دومین متن نیمه‌شب خیلی دلم میخواست تو رمان دستامو ول نکن جای باور زندگی میکردم و پیمان، بابام بود:)))) 12:12 بیست و سوم اسفند
  19. عاشق استیکر وارونک شدم🤌🥹 چندتا پارتتو خوندم و بنظرم اینکه یه چیز و اومدی به صورت بالعکس نوشتی، واقعا ایده خیلی سختیه که هر کسی از پسش برنمیاد...تبریک👏
  20. پارت بیست و ششم نزدیک ساحل نارگیل نگه داشتم و بدون خاموش کردن ماشین، ازش پیاده شدم و مهدی پشت سرم می‌دویید و می‌گفت: ـ پیمان، آروم باش لطفاً! کجا داری میری؟؟ اصلا حرفاشون نمی‌شنیدم. یکسری الوات زیر صخره‌ها نشسته و در حال سیگار کشیدن بودن، هر چی دور و بر خودمو نگاه می‌کردم نمی‌دیدمش! با صدای بلند صداش زدم: ـ باور...باور... کجایی دخترم؟! اون سمت تاریک بود و به‌جز صدای موج دریا، هیچ صدایی به گوشم نمی‌رسید! ترس تو تک‌تک سلولای بدنم نفوذ کرده بود و بازم صدای دریا منو یاد اون اتفاق وحشتناک می‌نداخت!! مهدی رسید پیشم و ازم پرسید: ـ ببینم، مطمئنی اومده اینجا؟! گفتم: ـ بهم گفته بود با اون رفیقش برای عکاسی میاد اینجا، منم بهش گفتم این موقع شب درست نیست دوتا دختر تنها بیان این سمت! مهدی گفت: ـ به گوشیش زنگ زدی؟! با این حرف مهدی، گوشیمو درآوردم و شمارشو گرفتم اما فقط صدای بوق ممتد بود که به گوشم می‌خورد و دست به کمر اون سمت ساحل راه می‌رفتم و می‌گفتم: ـ جوابمو نمیده مهدی! اگه بلایی سرش اومده باشه... مهدی با اطمینان حرفمو قطع کرد و گفت: ـ خیلی خب حالا توام! اینقدر شلوغش نکن پیمان، این دختر بچه جزیرست و... این بار من با عصبانیت حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ مثل این‌که یادت رفته چند سال پیش کنار همین ساحل چه اتفاقی افتاد؟!
  21. #صد و شصت و یکمین متن نیمه‌شب لطفاً جوگیر نشید بچها؛ و خودتونو گول هم نزنید، اینم فرقی با قبلی‌ها نداره. 10:10 بیست و سوم اسفند
×
×
  • اضافه کردن...