رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,022
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت شصتم با ترس پرسید: ـ آخه چه جوری؟ با اخم نگاهش کردم و گفتم: ـ اگه قراره اینقدر بترسی که در هر صورت می‌فهمه! سعی کن آروم باشی! توی این ماه عسل هم از شگردهای زنونت استفاده کن تا بهش نزدیک بشی، تا می‌تونین باهم خوش بگذرونین و بقیشو بسپار به من. یه نفس عمیق کشید و گفت: ـ اگه شما یکم دیرتر می‌اومدین، داشتم این قضیه رو بهش می‌گفتم. گفتم: ـ پس ببین، مصلحت این بوده که نگی. توی زندگی لازم نیست همه واقعیت رو به همه بگی، حتی به شوهرت. برای نگه داشتن زندگیت، حتی اگه لازم باشه، باید یه جاهایی دروغ بگی تا بتونی حفظش کنی. باید جسارتشو داشته باشی! دوباره با بغض گفت: ـ آخه فرهاد اون بچه رو بچه خودش می‌بینه، من چه جوری بعدها توی چشماش نگاه کنم؟ اگه بهش می‌گفتم بچه‌ای که قراره بیارم توی این خونه، بچه فرهاده و مادرش اون دخترست، عمراً این موضوع رو قبول نمی‌کرد. حتی بابت وجدانش هم که شده، یه جوری به گوش فرهاد می‌رسوند و از زندگی فرهاد بیرون می‌رفت؛ پس ارمغان هم نباید واقعیت ماجرا رو می‌دونست. با حرفش به خودم اومدم: ـ مامان، اصلا به حرفام گوش میدی؟ الفت همین لحظه بیرون اومد و گفت: ـ خانوم، آقا فرهاد اومدن تو سالن، سفره رو بچینم؟ گفتم: ـ آره، الان میایم. بعد رو کردم به ارمغان و با اطمینان خاطر بهش گفتم: ـ تو فقط آروم باش و به من اعتماد کن! بدون که من هرکاری می‌کنم، تا آشیونه شما خراب نشه. لبخندی بهم زد و بغلم کرد.
  2. پارت پنجاه و نهم ارمغان با لحن تندی گفت: ـ چی؟! مامان مگه می‌خوایم فیلم بازی کنیم؟ چه ثوابی؟! قبلش به فرهاد کلی دروغ میگیم و من واقعا... حرفش رو قطع کردم و با جدیت گفتم: ـ بعضی اوقات برای نجات زندگیت، دروغ مصلحتی هیچ ایرادی نداره ارمغان. یکم راه رفت و گفت: ـ نمی‌تونم... نمی‌تونم این کارو در حق فرهاد بکنم. خیلی عادی رفتم مقابلش وایستادم و گفتم: ـ خودت می‌دونی عزیزم، ولی به هرحال، اونی که بعدها کلی پشتش حرف پیش میاد، تویی ارمغان. میگن به خاطر نازا بودنش، شوهرش طلاقش داد. من واسه خاطر خوبی زندگی تو و پسرم میگم؛ وگرنه برای من اصلا فرقی نمی‌کنه. درنگ کردم و تیر آخر رو هم زدم: - اگه خودت، با وجود اینکه میگی فرهادو دوست داری، اینقدر راحت می‌تونی قید زندگی و شوهرتو بزنی، حرف زدن منم بی‌فایدست. کمی به فکر فرو رفت و چیزی نگفت؛ اما تا جایی که ارمغان رو می‌شناختم، به خاطر اینکه توی زندگی فرهاد بمونه و فرهاد عاشقش بشه، این رو قبول می‌کرد. داشتم از پله‌ها بالا می‌رفتم که طبق حدسم گفت: ـ خب آخه چه جوری باید انجام بدم؟ اگه فرهاد بفهمه چی؟ شکمم که بزرگ نمیشه. لبخندی بهش زدم و به سمتش رفتم. دست‌هاش رو که به کمرش زده بود، توی دست‌هام گرفتم و گفتم: ـ آروم باش عزیزم، همه چیزو بسپر به من! فرهاد روحشم خبردار نمی‌شه.
  3. پارت پنجاه و هشتم باباش تمام ارتباطش رو با ما کارخونه قطع می‌کرد. یا اگه فرهاد این مسئله رو می‌فهمید، بی‌شک از ارمغان جدا می‌شد و دوباره می‌رفت پی اون دختره گدا صفت! تازه اون دختر احمق، بچه فرهاد رو تو شکمش داشت. یهو فکری به ذهنم رسید! آره، راه حلش همین بود. بچه یلدا و فرهاد باید توی این خونه بزرگ می‌شد. قرار بود بعداً راجع به اون بچه فکر‌ کنم، اما با وجود قضیه ارمغان، مجبورم الان دست به کار بشم. ارمغان یهو از کنارم بلند شد و با ناراحتی گفت: ـ مامان منو ببخش، ولی نمی‌تونم به فرهاد بیشتر از این دروغ بگم. قبل از رفتن به این سفر باید این قضیه رو بفهمه و بعد تصمیم بگیره... بلند شدم، دستش رو کشیدم و گفتم: ـ فرهاد چیزی نمی‌فهمه. با تعجب نگاهم کرد که ادامه دادم و با لبخند بهش گفتم: ـ بشین دخترم. کنارم نشست که گفتم: ـ ببین ارمغان، با اینکه این مسئله خیلی مهمه، اما تو هرچی باشه، عروس خانواده اصلانی هستی. من ازت حمایت می‌کنم. زندگیت رو خراب نکن دخترم، لازم نیست به فرهاد چیزی بگی. نگاهم کرد و گفت: ـ مامان چی دارین می‌گین؟! فرهاد اگه بفهمه بهش دروغ گفتم، دورمو خط می‌کشه... دیگه در این حد نمی‌تونم ارزش خودمو پایین بیارم. ازش پرسیدم: ـ فرهادو دوست داری؟ با ناچاری بهم نگاه کرد گفت: ـ بیشتر از هر چیزی! دستش رو که می‌لرزید، توی دستم گرفتم و بهش گفتم: ـ پس با همدیگه این قضیه رو حل می‌کنیم. ـ آخه چه جوری؟ من کلی دکتر و اینا رفتم، چیزی نیست که حل بشه مامان. گفت: ـ فرهاد هم می‌خواد زندگیشو با تو ادامه بده ارمغان. بهش نزدیک شو و بعدش، نقش یه زن باردارو تا نه ماه بازی کن. بعد یه بچه از پرورشگاه میاریم و بزرگش می‌کنیم... فرهاد هم اون بچه رو بچه‌ی خودش می‌دونه، تازه با این‌کار ثواب هم می‌کنیم.
  4. پارت پنجاه و هفتم با تعجب نگاهش کردم و گفتم: ـ چی رو باید بدونه؟! منظورت چیه ارمغان؟ دماغش رو بالا کشید، چندتا نفس عمیق کشید و گفت: ـ مامان، من خیلی فرهادو دوست دارم، تو خودت شاهد این قضیه بودی. گفتم: ـ آره دخترم، فرهاد کاری کرده؟ بغضش رو قورت داد و گفت: ـ نه، ولی من دوسش دارم، نمی‌خوام و نمی‌تونم بهش دروغ بگم! حقش نیست... اگه من این کارو کنم، با اون دختره چه فرقی دارم پس؟ الانم که داره برای ماه عسلمون برنامه می‌چینه و برام تلاش می‌کنه، واقعا عذاب وجدان می‌گیرم مامان... بهتره قبل از این که چیزی بشه، تمومش کنیم. یکم لحنم رو تند کردم و گفتم: ـ ارمغان حرفو تو دهنت نچرخون! راجب چی داری حرف می‌زنی؟ دستش رو گذاشت جلوی صورتش و دوباره شروع کرد به گریه کردن. گفت: ـ مامان... من... من نمی‌تونم بچه‌دار بشم. انگار با گفتن این حرفش، یه سنگ وسط قلبم نشست! چی داشت می‌گفت! ادامه داد: ـ اون روز که اومدین خواستگاریم، می‌خواستم به شما بگم، اما اونقدر خوشحال بودین و دروغ چرا... خودمم اونقدر خوشحال بودم که فرهاد انتخابم کرده، نخواستم خوشحالیمونو خراب کنم... اما... اما تا کجا می‌تونم این دروغو ادامه بدم؟ هم شما برای ادامه نسلتون می‌خواین نوه‌دار بشین و هم فرهاد دلش می‌خواد پدر بشه. نمی‌تونم باهاش این کارو کنم! حقشو ندارم. زبونم بند اومده بود و نمی‌دونستم باید چی بگم. فکر اینجاش رو نکرده بودم، اما نباید می‌ذاشتم این قضیه فاش بشه. اگه مردم راجع به این مسئله می‌فهمیدن، دربارمون چی می‌گفتن!
  5. پارت پنجاه و ششم (خاتون) همه چیز داشت طبق برنامه‌ام پیش می‌رفت. بالاخره فرهاد و ارمغان باهم عقد کردن و ارتباط بین خانواده‌ها خیلی قوی‌تر شد. این وسط فقط از رفتارهای فرهاد می‌ترسیدم که اونم خداروشکر بعد از دیدن ارمغان، انگاری که دلش نرم شد و به دلش نشست. ارمغان هم واقعا دوستش داشت و می‌دونستم می‌تونه کاری کنه تا اون گدا صفت رو فراموش کنه. بعد از عقدشون، ارمغان اومد خونه ما و فرهاد قرار شد براش گالری نقاشی باز کنه تا کارهاش رو اونجا ادامه بده. دیگه خیالم هم از جانب فرهاد راحت شده بود، چون هم رفته بود بالا سر کارخونه و هم برای اینکه به چشم ارمغان بیاد، پیشنهاد ماه عسل رو بهش داده بود. همه چیز طبق روال داشت پیش می‌رفت تا اینکه یه چیز افتضاحی فهمیدم! دو روز قبل از اینکه بخوان برن ماه عسل، وقتی از کارخونه برگشتم خونه، دیدم جفتشون به هم خیره شدن... اولش یکم قربون صدقشون رفتم و بعد از اینکه فرهاد رفت بالا، حس کردم ارمغان خیلی ناراحته. نزدیکش شدم و گفتم: ـ دخترم چیزی شده؟ تا این جمله رو گفتم، یهو با هق‌هق زد زیر گریه! جوری گریه می‌کرد که انگار یکی از عزیزانش فوت شده. قبل اینکه کسی ببینتش، بغلش کردم و سعی کردم آرومش کنم؛ اما فقط گریه می‌کرد و اصلا آروم نمی‌شد. بردمش روی صندلی کنار استخر و کمکش کردم تا بشینه. با ترس کنارش نشستم، اشک‌هاش رو پاک کردم و گفتم: ـ ارمغان، چی شده عزیزم؟ داری منو می‌ترسونی! سرش رو گذاشت روی قفسه سینه‌ام و با گریه گفت: ـ خیلی دوسش دارم مامان، ولی از دستش میدم! باید بهش بگم... حق داره که بدونه.
  6. پارت پنجاه و پنجم مامان دست‌هاش رو به‌هم کوبید و با خوشحالی گفت: ـ آخیش! خستگیم در رفت این صحنه قشنگو دیدم! بمونین برای هم عزیزای دلم. ارمغان با لبخند گفت: ـ خسته نباشی مامان. مامان اومد پیشمون، بغلش کرد و گفت: ـ درمونده نباشی دختر قشنگم. بعد چشمش خورد به تابلویی که ارمغان کشیده و گفت: ـ ماشالا دخترم از هر انگشتش هنر می‌باره! تایید کردم و گفتم: ـ دقیقا همینطوره. اما ارمغان باز هم ته چشم‌هاش ناراحت بود، اینو حس می‌کردم؛ اما گذاشتم به عهده خودش، تا هر وقت فکر کرد وقتشه، بهم واقعیت رو بگه. توی دنیا از تنها چیزی که بدم می‌اومد، دروغ و پنهون کاری بود و واقعا بعدش، طرف رو از چشمم می‌نداخت. رو بهشون گفتم: ـ پس من میرم بالا لباسمو عوض کنم... یه زنگ هم بزنم به بهزاد، ببینم کارمونو اوکی کرد یا نه. ارمغان هم لبخندی بهم زد و من رفتم بالا. یه دوش گرفتم و بعد از اینکه بیرون اومدم، زنگ زدم به بهزاد. گفت که بلیط‌ها رو برای پس فردا شب، توی یه هتل خیلی خوب برای یه هفته رزرو کرده. قصدم این بود که توی این سفر به صورت کامل، پرونده یلدا رو ببندم و ارتباطم رو با ارمغان قوی‌تر کنم؛ اما ارمغان از یه مسئله‌ای ناراحت بود، اینو هروقت توی چشم‌هام نگاه می‌کرد، می‌تونستم حس کنم. اما این مسئله چی بود؟ راجع بهش کنجکاو بودم، اما می‌خواستم مننظر بمونم و ببینم خودش بهم میگه یا نه.
  7. پارت پنجاه و چهارم با احساس بهش نگاه کردم که خندید و گفت: ـ چرا اینجوری نگام می‌کنی فرهاد؟ گفتم: ـ دلم می‌خواد یه دختر داشته باشم، کپی خودت. هم از نظر قیافه، هم از نظر اخلاقی... یعنی یدونه ارمغان کوچولو! برخلاف انتظارم، رفت توی فکر و حس کردم ناراحت شد! اصلا فکر نمی‌کردم همچین ری.اکشنی نشون بده. بدون هیچ حرفی، پیش بندش رو باز کرد و قلموهاش رو جمع کرد. رفتم نزدیکش و گفتم: ـ حرف بدی زدم ارمغان؟ چشم‌هاش رو ازم دزدید و سعی کرد لحنش رو عادی نشون بده و گفت: ـ نه نه، اصلا! فقط اینکه... مشخص بود یه چیزی هست. دستم رو گذاشتم زیر چونه‌اش، تا توی چشم‌هام نگاه کنه و گفتم: ـ فقط اینکه؟ حس کردم یکم بغض کرد. دلم نمی‌خواست ناراحتیش رو ببینم. بغلش کردم و گفتم: ـ هر چی هم که باشه تو زندگیمون، نریز تو خودت ارمغان، به من بگو چی شده! نگاهش کردم و با جدیت گفتم: ـ خط قرمز زندگی من، پنهون‌کاری و دروغه. شکست قبلی زندگیمم بابت همین بود. آب دهنش رو قورت داد و گفت: ـ فرهاد من تو رو خیلی دوست دارم! فقط اینکه باید یه چیزی رو بهت... همین لحظه، صدای مامان باعث شد برگردیم به سمت در و حرف ارمغان قطع شد.
  8. پارت پنجاه و سوم دست‌هام رو دور کمرش حلقه کردم و گفتم: ـ مگه آدم از شوهرش می‌ترسه؟ خندید و گفت: ـ نه،ولی وقتی تو اینجور یهویی اومدی... چشم‌هاش خیلی قشنگ بود، می‌تونستم توی نگاه‌هاش غرق بشم! با خنده از بغلم بیرون اومد و گفت: ـ برو بالا لباستو عوض کن عزیزم، مامان هم اومد، بریم ناهار بخوریم. من دستم رنگیه، لباست رنگی میشه. دست رنگیش رو بوسیدم و گفتم: ـ زن هنرمند من! دوباره گونه‌هاش سرخ شد. به بوم نقاشی اشاره کرد و گفت: ـ چطور شده؟ گفتم: ـ مگه میشه تو کاری کنی و قشنگ نباشه؟ فوق‌العاده شده! با ذوق گفت: ـ خوشحالم که خوشت اومده. گفتم: ـ ولی یدونه نقاشی تکی هم از من بکش! بذارم توی اتاقم توی کارخونه. خندید و گفت: ـ چشم همسر عزیزم. محو خنده.هاش شدم! به نظرم اگه همینجور پیش می‌رفت و بیشتر باهاش وقت می‌گذروندم، ارمغان جای یلدا رو توی دلم می‌گرفت؛ چون دختری بود که هیچ‌جوره نمی‌شد جذبش نشد.
  9. پارت پنجاه و دوم بهزاد گفت: ـ خب پس تو هم اگه اونو واقعا می‌خوای، بیشتر باهاش وقت بگذرون، نذار دلش شکسته بشه! درسته که گفته کنارته، اما تحمل هر کس تا یه جاییه فرهاد. از پنجره کنار میز به ویوی بیرون خیره شدم و گفتم: ـ تازه به پدرش هم قول دادم. بهزاد یهو ساکت شد و رفت توی فکر... نگاهش کردم و گفتم: ـ به چی فکر می‌کنی؟ بهزاد ته مونده سیگارش رو گذاشت توی جاسیگاری و گفت: ـ راستش فرهاد، اصلا به چهرش نمی‌خورد همچین آدم شارلاتانی باشه! با حالت ناامیدی گفتم: ـ منم گول همون ظاهر مظلومشو خوردم، دختره عوضی! بهزاد گفت: ـ آخه من میگم این کِی وقت کرد بره حلقه دستش... حرفش رو قطع کردم و گفتم: ـ ول کن بهزاد تو رو خدا! اصلا دیگه نمی‌خوام راجبش حرف بزنم. از جام بلند شدم و گفتم: ـ پس قضیه بلیط رو واسه یه هفته تو یه هتل خوب برامون اوکی کن! به‌هم دست دادیم و بهزاد گفت: ـ حل شده بدون! بعد از رستوران، رفتم یه سر به کارخونه زدم و کارهای عقب افتاده رو انجام دادم. وقتی برگشتم خونه، دیدم که ارمغان موهاش رو گوجه‌ای بسته و روی بوم نقاشی توی حیاط داره نقاشی می‌کشه. توی گوشش هم هدفون بود و تو عالم خودش بود. از پشت سرش، آروم رفتم و دیدم داره عکسی که موقع رقص ازمون گرفتن رو می‌کشه. هدفون رو از روی گوشش برداشتم که با ترس به سمتم برگشت و گفت: ـ وای فرهاد، ترسیدم!
  10. پارت پنجاه و یکم به رستوران بهزاد رفتم و ماجرا رو براش تعریف کردم. بهزاد گفت: ـ داداش به نظرم داری در حقش ظلم می‌کنی! هر دختر دیگه‌ای بود، اینا رو تحمل نمی‌کرد. دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم: ـ به خاطر همین مسئله هم بیشتر خجالت می‌کشم... اون دختر عوضی تمام روانمو نابود کرده! بهزاد گفت: ـ ببین، سعی کن یکم بیشتر با زنت وقت بگذرونی، از خودت دورش نکن، نذار ازت دلسرد بشه فرهاد! اون دخترو دیگه فراموش کن، اون دیگه زن یه آدم دیگه‌ست. با عصبانیت رو به بهزاد گفتم: ـ به خدا دیگه نمی‌خوام حتی ذره‌ای بهش فکر کنم، اما ناخواسته میاد تو ذهنم.‌‌ نمی‌دونم به خدا چه حکمتیه! چند روزه که یه کابوس میبینم. معلوم نیست توی خواب چی میگم که حتی ارمغان هم اسمش رو فهمیده. بهزاد گفت: ـ اونم به خاطر اینه که بدون هیچ دلیل و خداحافظی، این رابطه رو تموم کرد، توی ذهن تو هنوز تموم نشده... این کابوس‌هاتم به خاطر همینه. - اوف! نمی‌دونم به خدا، مغزم رد داده. بهزاد سیگاری روشن کرد و گفت: ـ یه سوال بپرسم؟ نگاهش کردم که گفت: ـ دیشب چیزی بین‌تون... حرفش رو قطع کردم و گفتم: ـ بابا اونقدر خرابکاری کردم که بدون هیچ حرفی، روی کاناپه خوابید. درسته که با درکه و گفت که کنارمه، اما دختر با عزت نفسیه. تا زمانی که من این رفتار احمقانمو ادامه بدم، پیش من نمیاد، اینو می‌دونم.
  11. پارت پنجاهم با گریه ادامه داد و گفت: ـ تو کل شب فقط اسم دختری که عاشقش بودی رو صدا زدی، بعد صبح میای پایین و بدون هیچ حرفی میگی می‌خوای بریم ماه عسل؟ دستش رو گرفتم و محکم کشیدمش تو بغلم. سرش رو نوازش کردم و گفتم: ـ حق با توئه عزیزم. ببخش منو! باور کن دلم نمی‌خواد دیگه به اون دختره فکر کنم. ـ فرهاد اون هنوزم توی دلته و تمومش نکردی... اشکال نداره، منم گفتم که کنارتم، اما قرار نیست بخوای به خودت اجبار کنی تا دوستم داشته باشی و با این کارا خر فرضم کنی! موهاش رو گذاشتم پشت گوشش، دست‌هاش رو بوسیدم و گفتم: ـ به خدا قصدم این نیست ارمغان. اجبار نمی‌کنم، می‌خوام که تو توی زندگیم باشی. اگه قصدم این نبود که با تو ازدواج نمی‌کردم. با ناراحتی نگاهم کرد و گفت: ـ جدی میگی فرهاد؟ لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ معلومه عزیزم. حالا بگو ببینم، کجا بریم؟ خندید و گفت: ـ نمی‌دونم والا! آخه اینقدر یهویی مطرحش کردی که حتی نتونستم بهش فکر کنم. گفتم: ـ پاریس چطوره؟ تازه اونجا بهم اون رقص معروف رو هم یاد میدی. خندید و گفت: ـ آره، فکر خوبیه. رفتم سراغ گوشیم و گفتم: ـ پس من میرم پیش بهزاد تا بلیط‌هارو اوکی کنیم. با ذوق به سمتم اومد، گونه‌م رو بوسید و گفت: ـ به سلامت عزیزم.
  12. پارت چهل و نهم مامان پرسید: ـ فرهاد جان، بعد از صبحانه بریم کارخونه. امروز قراره بار جدید برسه. یه لب از چاییم رو خوردم و گفتم: ـ من امروز نمی‌تونم بیام مامان. مامان و ارمغان با تعجب نگاهم کردن و مامان گفت: ـ چرا؟ با لبخند به ارمغان نگاه کردم و گفتم: ـ می‌خوام این خانوم هنرمندو ببرم ماه عسل! ارمغان چشم‌هاش از تعجب گرد شده بود و با حرکت چشم‌هاش داشت می‌گفت این ناه‌عسل کجا در اومد! مامان با ذوق دست‌هاش رو به هم کوبید و گفت: ـ چقدر تصمیم خوبی گرفتی پسرم! حتما برید، یکم حال و هواتون عوض بشه. بعد هم از ارمغان پرسید: ـ حالا تصمیم دارین کجا برین؟ اما ارمغان از جاش بلند شد و گفت: ـ ببخشید، من سیر شدم؛ میرم بالا یکم استراحت کنم. سریع پشت بندش بلند شدم، دنبالش رفتم توی اتاقمون. در رو پشت سرم بستم و گفتم: ـ چی شده ارمغان؟ برای اولین بار با گریه به سمتم برگشت و گفت: ـ فرهاد من گفتم کنارتم، اما قرار نیست به زور بخوای منو تو قلبت جا بدی. من احمق نیستم! دلم با گریه‌هاش، ریش‌ریش شد! حق با ارمغان بود. رفتم سمتش تا اشک‌هاش رو پاک کنم ولی دست‌هام رو پس زد و گفت: ـ ولم کن تو رو خدا فرهاد!
  13. پارت چهل و هشتم اون شب، اصلا پیش من نخوابید. برای خودش روی کاناپه یه پتو پهن کرد و جدا خوابید، اما من تا خوده صبح خوابم نبرد. نگاهم به ارمغان بود که مثل یه فرشته قشنگ جلوم خوابیده بود و توی دلم یلدا بود... به زور نزدیک‌های صبح خوابم برد. تو خواب یلدا رو می‌دیدم که کنار درخت خونه‌مون وایستاده و توی قلبش، یه چاقو فرو رفته و از چشم‌هاش به جای اشک، خون میاد. من رو صدا می‌زد، اما انگار پاهای من به زمین چسبیده بود، هرکاری می‌کردم، نمی‌تونستم بهش برسم! خواب خیلی وحشتناکی بود و نمی‌دونم چقدر توی خواب حرف زدم که با تکون دادن‌های ارمغان، از خواب پریدم. ارمغان عرق پیشونیم رو پاک کرد و گفت: ـ کابوس دیدی عزیزم. گفتم: ـ واقعا خیلی وحشتناک بود! با غم نگاهم کرد و گفت: ـ اسمش یلدا بود؟ با تعجب نگاهش کردم که از کنار تخت بلند شد و گفت: ـ تا خود صبح، اسمشو صدا زدی. بیشتر از قبل خجالت کشیدم! واقعا حتی نمی‌تونستم توی چشم‌هاش نگاه کنم، به روی خودش نمی‌آورد اما حس می‌کردم که چقدر دلش شکسته. اولین شبش رو به بدترین شبش تبدیل کرده بودم؛ پس نصمیم گرفتم جبران کنم. بعد از اینکه واسه صبحانه پایین رفتیم، کنارش نشستم و سعی کردم یکم حرکات جنتلمنانه انجام بدم. مامان کلی کیف می‌کرد که این حرکات من رو می‌دید، اما ارمغان فقط لبخندهای مصنوعی بهم می‌زد، از چشم‌هاش می‌فهمیدم خیلی ناراحته. شاید عاشقش نبودم اما دوسش داشتم، اون کنار و همراه من بود و واقعا براش ارزش قائل بودم. دلم نمی‌خواست ناراحتیش رو ببینم، یا حداقل اینکه من باعث ناراحتیش بشم.
  14. پارت چهل و هفتم اشک می‌ریختم و چیزی نمی‌گفتم. ارمغان فهمیده بود؛ چون بدون اینکه حرفی بزنه، من رو توی آغوشش گرفت و فقط یه کلمه گفت: ـ می‌گذره. آغوشش خیلی بهم حس خوبی می‌داد اما یلدای توی دلم فریاد می‌زد و نمی‌زاشت زندگی کنم، از دستش خسته شده بودم. برای ارمغان ارزش زیادی قائل بودم و دلم می‌خواست یه زندگی خوب براش بسازم. وقتی نسبت بهم اینقدر با فهم و درک رفتار می‌کرد، بیشتر خجالت می‌کشیدم و عذاب وجدان می‌گرفتم. بهم گفت: ـ می‌خوای یکم استراحت کنی؟ بدون هیچ حرفی، از جام بلند شدم و رفتم روی تخت دراز کشیدم. ارمغان بدون اینکه کسی رو صدا بزنه، داشت خرده شیشه‌های پارچ رو جمع می‌کرد. سریع بلند شدم، رفتم کنارش و گفتم: ـ صبر کن ارمغان! بذار یکی رو صدا بزنم، دستتو می‌بُره. بدون اینکه نگاهم کنه، گفت: ـ نه فرهاد، الان همه خوابن. خودم جمعشون می‌کنم، تو برو استراحت کن. بدون اینکه حرفی بزنم، کنارش نشستم و باهم، خرده شیشه‌ها رو جمع کردیم. داشت می‌رفت داخل که بازوش رو کشیدم، توی چشم‌هام نگاه کرد. گفتم: ـ معذرت می‌خوام. باز هم لبخندی زد و گفت: ـ می‌گذره فرهاد، من کنارتم. خیلی عذاب می‌کشیدم، اما این دختر شاید شانس زندگیم بود که خدا بهم داد، چون خیلی منطقی و همراه بود. خداروشکر که توی این مورد، به حرف مامان گوش دادم. واقعا دختر خوبی رو انتخاب کرده بود.
  15. پارت چهل و ششم همه با همدیگه خندیدیم، مامان دستی به موهای ارمغان کشید و گفت: ـ ماشالا عروسم از هر انگشتش یه هنر می‌باره، به وجودش افتخار می‌کنم! بعد جفتشون همدیگه رو بغل کردن و مامان تمام طلاهایی که از بچگی من، برای عروسش کنار گذاشته بود رو به ارمغان داد. اون شب، فارغ از اینکه یلدا هرازگاهی به ذهنم می‌اومد، شب خیلی قشنگی بود؛ چون صیغه محرمیت هم بینمون خونده شده بود، قرار شد ارمغان بیاد و خونه ما زندگی کنه. بهش قول داده بودم که براش یه گالری نقاشی باز می‌کنم تا بتونه کارهاش رو از تهران به بقیه جاها ارسال کنه و بتونه به فعالیتش ادامه بده. اون هم خیلی خوشحال شد و قبول کرد. وقتی رسیدیم خونه، مامان یه چمدون از لباس خواب و جهیزیه‌های ارمغان رو با کمک الفت براش آورد و خلاصه اینکه برای ارمغان، چیزی کم نذاشت. بعضی وقت‌ها که به مامان و رفتارهاش نگاه می‌کنم، خیلی پشیمون میشم و احساس می‌کنم خیلی زود قضاوتش کردم! کسی که واسه خوشحالی ارمغان همه کار می‌کنه و اون رو مثل دختر خودش می‌بینه، قطعاً اگه یلدا اون کارها رو انجام نمی‌داد و من به عنوان عروسش بهش معرفی می‌کردم، به تصمیمم احترام می‌ذاشت و اون رو هم توی آغوشش می‌فشرد. اون شب، اولین شب من و ارمغان بود اما من هرکاری کردم، نتونستم دلم رو راضی کنم تا اون شب رو باهم بگذرونیم. رفتم توی بالکن، پارچ آب روی میز رو شکوندم و دوباره اشک، همدمم شد. از اینکه زن به این خوبی و با درکی کنارم بود و من نمی‌تونستم اونجوری که لایقشه، عاشقش باشم... همون لحظه، ارمغان در رو باز کرد و با دیدن من، به سمتم دوید و با ترس گفت: ـ فرهاد چی شده؟
  16. پارت چهل و پنجم نگاه تمام مهمون‌ها به ما بود. دست‌هاش رو دور‌ گردنم حلقه زد و من هم دست‌هام رو گذاشتم دور کمرش و هر کاری بهم می‌گفت رو انجام می‌دادم. همش نگاهم به پاهام بود که یه وقت اشتباهی، پاش رو لگد نکنم. ارمغان گفت: ـ فرهاد، به من نگاه کن! چرا داری به زمین نگاه می‌کنی؟ گفتم: ـ آخه همش استرس دارم پاتو لگد کنم. خندید و گفت: ـ هیچ چی نمیشه، به من نگاه کن! تصمیم گرفتم به حرفش اعتماد کنم و به صورتش نگاه کردم. واقعا می‌شد تو چشم‌های سبزش غرق شد، اینقدر که زیبا بود! همین‌جور که می‌رقصیدیم بهش گفتم: ـ اما چشمای تو نمی‌ذاره من تمرکز کنم. آروم خندید و گفت: ـ لطفا منو نخندون فرهاد! همه دارن نگامون می‌کنن. با جدیت گفتم: ـ بابا دارم جدی میگم. همین لحظه یه چرخی زد و خودش رو انداخت رو دستم؛ مثل اینکه این هم جزو رقص بود، اما من از ترس اینکه بیوفته، یه جوری به سمتش رفتم که متاسفانه پاهاش رو محکم لگد کردم. یه آخ کوتاه گفت و سعی کرد به روی خودش نیاره، اما خانوادش و مامان متوجه شدن. آهنگ هم همین لحظه تموم شد و همه برامون دست زدند. رو به ارمغان گفتم: ـ فکر کردم داری میوفتی، ببخشید. پات خیلی درد گرفت؟ باز هم با مهربونی نگام کرد و گفت: ـ چیز مهمی نیست، واسه بار اول بد نبود. خندیدم. مامان و باباش به سمتمون اومدن و هدیه‌ها و ست‌ها رو بهم دادن. باباش با خنده رو به ارمغان گفت: ـ دخترم، آقای داماد مثل اینکه تو رقص خیلی ضعیفه، باید باهاش کار کنی.
  17. پارت چهل و چهارم گفتم: ـ دیگه توقعم رو از موسیقی بردی بالا. از این به بعد، فقط خودت باید برام بخونی. با خوشحالی گفت: ـ حتما. رسیدیم دم در خونه و شروع کردم به بوق زدن، مهمون‌ها هم همه اومدن سمت ماشین. مامان، ارمغان رو غرق در بوسه و بغل کرده بود و روی سرش شاباش می‌ریخت. نگاه تمام مهمون‌ها به ارمغان و زیباییش بود. واقعا به خودم می‌بالیدم از اینکه در کنارش بودم! همین‌طور که دست تو دست هم به سمت جایگاه عقد می‌رفتیم، یاد حرف‌هامون با یلدا افتادم... چی آرزو کردیم و برنامه ریختیم و چی شد! تا یک ماه پیش، قرار بود با یلدا وارد خونه‌مون بشم، اما الان دستم تو دست ارمغانه. باز هم به افکارم لعنت فرستادم و کلی به خودم فحش دادم از اینکه در کنار دختری که تا چند دقیقه بعد، زنم میشه، داشتم به اون یلدای بی همه چیز فکر می‌کردم؛ اما دست خودم نبود. نمی‌تونستم جلوی افکارم رو بگیرم ولی به هر قیمتی بود، باید این قضیه رو برای خودم می‌بستم، چون هم در حق ارمغان ظلم می‌کردم و هم در حق خودم. در یه چشم به‌هم زدن، عقد کردیم و سند ازدواج رو امضا کردیم. مهمون‌ها و مامان اصرار کردن که باید باهم برقصیم. به ارمغان نگاه کردم و فهمیدم که اون هم خیلی مشتاقه، دلم نمی‌خواست دلش رو بشکنم ولی آروم زیر گوشش گفتم: ـ راستش من بلد نیستم تانگو برقصم. تورش رو آورد جلوی لبش، آروم خندید و گفت: ـ من بلدم. فقط به من نگاه کن و دستام رو بگیر! گفتم: ـ خرابکاری نکنم یه وقت! گفت: ـ نترس!
  18. پارت چهل و سوم گفتم: ـ راستش من خیلی اهل موسیقی و اینا نیستم. با تعجب پرسید: ـ جدی میگی؟! خندیدم و گفتم: ـ آره، چرا اینقدر تعجب کردی؟ گفت: ـ آخه از آدم رمانتیکی مثل تو بعیده! گفتم: ـ شرمنده به خدا! آخه خیلی از این چیزها سر در نمیارم. دستم که روی دنده بود رو گرفت و گفت: ـ اشکال نداره، از این به بعد با همدیگه گوش میدیم... اگه دوست داشته باشی. من هم دستش رو محکم گرفتم و گفتم: ـ حتما، چرا که نه! گفت: ـ خب الان آخه خیلی توی ماشین ساکته، ناسلامتی تو ماشین عروس نشستما! خندیدم و گفتم: ـ اگه راه حلی داری، بگو! گفت: ـ پس خودم می‌خونم. نگاش کردم و گفتم: ـ مگه بلدی؟ یهو شروع کرد به خوندن: ـ دل به دلت داده منم/ منم پای تو افتاده منم/ منم دلبر و دلبرده تویی/ تویی عاشق و دیوانه منم/ دل من مست کن و دست در این دست کن/ زیر و رو کن همه رو هر چه دلت هست کن/ چه شود دوست شوی و دست در این دست کنی/ تو نگاهی به منه عاشقه سرمست کنی/ مرا مست کنی... به جرئت می‌تونم بگم که این دختر همه چی تموم بود! بهترین صدا رو داشت و با تمام احساسش خونده بود. بعد از خوندنش، فرمون رو ول کردم و براش دست زدم که با خنده و ترس گفت: ـ فرهاد مواظب باش! بعدش فرمون رو گرفتم و گفتم: ـ حظ کردم! خیلی قشنگ خوندی، آفرین! به معنای واقعی کلمه هنرمندی. با ذوق گفت: ـ باعث افتخاره که اینارو از تو می‌شنوم.
  19. پارت چهل و دوم تو این چند روز بیشتر از قبل متوجه شدم ارمغان، همون آدمیه که باهاش می‌تونم یلدا رو فراموش کنم و زمان‌هایی که ناراحت یا خسته‌ام، با صبوریش کنارم می‌مونه. امروز قرار بود مراسممون توی باغ آقای شهمیرزاد برگزار بشه. می‌خواستم به خودم تلقین کنم که خوشحال باشم، اما ته دلم باز چهره یلدا که داشت جلوی در گریه می‌کرد، جلوی چشم‌هام می‌اومد. این چند روزم شب‌ها با کابوس صداش از خواب می‌پریدم! نمی‌دونم واقعا خدا داشت من رو با چی امتحان می‌کرد. تنها خواسته‌ام این بود که گذشته رو فراموش کنم و یه زندگی جدید برای خودم بسازم، البته اگه فکر اون دختر اجازه می‌داد! باز هم تصمیم گرفتم نسبت به دلم بی‌اعتنا باشم و خودم رو به جریان زندگی بسپارم. بعد از گل زدن ماشین، رفتم دم در آرایشگاه دنبال ارمغان. وقتی از در اومد بیرون، انگار یه فرشته از بهشت، با لباس سفید داشت به سمتم می‌اومد. زیبا که بود، زیباتر شده بود! موهاش رو لَخت کرده بود و روی شونه‌اش پخش کرده بود که برهنگی سرشونه‌اش رو پوشونده بود. دسته گل رو برداشتم، به سمتش رفتم و گل رو به دستش دادم. بعد پیشونیش رو بوسیدم و گفتم: ـ واقعا خیلی زیبا شدی! خندید و با لحن بامزه‌ای گفت: ـ خجالتم نده آقا فرهاد! شما هم تو این لباس خیلی شیک شدی! با پوزخند بهش گفتم: ـ مسخره می‌کنی؟ من کنار تو اصلا دیده نمیشم. گفت: ـ نه به خدا، به نظرم خیلی خوشتیپ شدی! دستم رو به سمتش دراز کردم و گفتم: ـ پس افتخار میدی؟ بازوم رو گرفت و من هم بهش کمک کردم تا توی ماشین بشینه. جفتمون ساکت بودیم که ارمغان گفت: ـ موزیک نمی‌ذاری؟
  20. پارت چهل و یکم سکوت کردم. یلدا چیزی برام باقی نذاشته بود که بتونم پشتش دربیارم و جلوی مامان ازش دفاع کنم. مامان ادامه داد: ـ فقط فرهاد جان، تو رو خدا مادر دیگه از ذهنت اون دختره رو بیرون کن! بذار تو سرنوشت مسخره خودش بسوزه. از پنجره ماشین به بیرون خیره شدم و گفتم: ـ تمام تلاشمو می‌کنم. مامان با ذوق گفت: ـ پس بگم کت و شلوار دامادی رو آماده کنن؟ سرم رو با لبخند تموم تکون دادم و مامان از خود سمنان تا تهران، شروع کرد به این ور و اونوپ ور زنگ زدن... اما من یه سمت مغزم ارمغان بود و به طرف دیگه، خاطراتم با یلدا. تو یه دو راهی گیر کرده بودم، اما همون‌جوری که به ارمغان هم گفتم، مطمئنم که فراموشش می‌کنم. می‌خوام یه زندگی جدید شروع کنم و دلم نمی‌خواد دیگه توی این زندگی، اثری از یلدا باشه. با وجود اینکه اعتماد کردن خیلی برام سخت بود، اما می‌خواستم با ارمغان، این راه جدید رو امتحان کنم. رفتارهای خانمانه و خجالتی بودنش، بیشتر از چهرش من رو به خودش جذب کرده بود. (پنج روز بعد) تو این چند روز تمام فکر و ذهنم رو روی کارخونه و ارمغان متمرکز کردم. صبح زود از خونه می‌رفتم بیرون و تا شب، مشغول حساب و کتاب و انتقال کیسه برنج از برندهای مختلف توی کارخونه بودم. خداروشکر سرمایه‌ای که آقای شهمیرزاد برای کارخونه گذاشت، تونست وضعیت کارخونه رو نجات بده و کارگرها رو راضی کنه. شب‌ها هم بیشتر اوقات، ارمغان زنگ می‌زد و با همدیگه صحبت می‌کردیم.
  21. پارت چهلم ارمغان گفت: ـ خب، اول جواب سوالتو بدم که من مدرک کارشناسی گرافیکم رو از آلمان گرفتم. اون نقاشی‌های توی سالنمون رو دیدی؟ سرمو به نشونه تایید تکون دادم و گفت: ـ همه اون‌ها رو من کشیدم، نقاشی حتی زمانی که ناراحتم، خیلی آرومم می‌کنه. دوست دارم زمانی که ناراحتم، با همسرم صحبت کنم و موقع مشکلات، به جای قهر و دعوا، با حرف زدن اونا رو حل کنیم. با همدیگه دوتایی کلی وقت بگذرونیم، آهنگ گوش بدیم... با حرف‌هاش دوباره یاد لحظاتی که با یلدا داشتم افتادم اما خیلی سریع به دلم فحش دادم و دوباره روی حرف‌های ارمغان تمرکز کردم. مطمئنم که اگه یلدا توی زندگیم نبود، من واقعا عاشق ارمغان می‌شدم. خیلی شخصیت منطقی و همراهی بود و مشخص بود زیر دست یه پدر و مادر اصیل بزرگ شده. امیدوارم بتونم دوسش داشته باشم و اون عشقی که انتظارش رو داره رو بهش پس بدم. اون شب به خوبی و خوشی تموم شد. مامان سر از پا نمی‌شناخت و خوشحال بود که بالاخره من تصمیم گرفتم با یه آدم اصیل‌زاده ازدواج کنم، اما الحق که دختر خوبی رو برام انتخاب کرده بود. بابت همه چیز اون شب صحبت شد، از شیربها و مهریه گرفته تا قضیه کارخونه و جهیزیه و این‌ها... قرار شد که ارمغان بیاد تهران و همه باهم توی خونه زندگی کنیم، چون از نظر مامان، بعد از اون، عروسش باید خانوم خونه می‌شد. ارمغان هم بدون چون و چرا قبول کرد و قرار شد هفته بعد، آقای شهمیرزاد توی باغ خونه، یه مراسم بزرگ ترتیب بده و نامزدی دختر کوچکش رو به کل مردم اعلام کنه. توی مسیر برگشت، مامان با شادی ازم پرسید: ـ خب پسرم، نظرت چیه؟ گفتم: ـ دختر خیلی خوبی بود. گفت: ـ من که بهت گفتم، این دختر مثل اون گدای بی صفت نیست! دست یه اصیل‌زاده بزرگ شده، ماشالا از خوشگلی و اخلاقم که چیزی کم نداره.
  22. پارت سی و نهم البته بهتر هم شد، چون خودم هم نمی‌خواستم چیزی رو ازش مخفی کنم. سریع به خودم اومدم و گفتم: ـ راستش ارمغان، من... من اتفاق بدی رو پشت سر گذاشتم. نمی‌دونم مامان برات... حرفم رو قطع کرد و با لبخند گفت: ـ آره، مادرت برام تعریف کرد. حق داری الان مردد باشی. خندیدم و گفتم: ـ اگه مردد بودم که نمی‌اومدم خواستگاریت. اونم خندید. ادامه دادم: ـ اما یکم اعتماد کردن برام سخته. از صمیم قلب می‌خوام و سعی دارم اون دخترو فراموش کنم، ضربه بدی بهم زد. فکرم این روزها خیلی درگیره، اما نمی‌خوام که تو هم اذیت بشی؛ چون بالا به پدرت هم قول دادم که نذارم آب توی دلت تکون بخوره. دستش رو روی رو دست‌هام گذاشت و گفت: ـ من مثل اون نیستم فرهاد. من تو رو به خاطر خودت دوست دارم. نگران نباش، کنارت می‌مونم و به عنوان زنت بهت کمک می‌کنم تا فراموشش کنی، اما مطمئنی که عشقت بهش تموم شده؟ سوالی پرسید که جوابش رو خودم هم نمی‌دونستم، نمی‌دونستم حسم به یلدا تنفره یا فقط عصبانیته؛ اما صمیمانه حرف زدن ارمغان به دلم نشست که درجا جواب دادم: ـ مطمئنم. دوباره بهم لبخندی زد و گفت: ـ کنارت می‌مونم تا با هم یه راهی رو شروع کنیم و انشالا خوشبخت بشیم. نگاهش کردم و با شوخی گفتم: ـ تو چقدر دختر خوب و همراهی بودی! از لحنم خندش گرفت و گفت: ـ پس فکر کردی چه جوریم؟ گفتم: ـ فکر می‌کردم خیلی دختر لوسی باشی! گفت: ـ پس هنوز منو نشناختی. این‌بار من دستش رو گرفتم و گفتم: ـ آره، می‌خوام که بیشتر بشناسمت.
  23. پارت سی و هشتم بعدش با همدیگه رفتیم داخل و آقای شهمیرزاد اجازه داد تا با ارمغان بریم داخل حیاط و صحبت کنیم. همزمان که داشتیم با همدیگه راه می‌رفتیم، توی دلم چهرش رو با یلدا مقایسه می‌کردم.‌‌ درسته ارمغان چشم‌های سبز و زیبایی داشت، اما به چشم‌های قهوه‌ای یلدا نمی‌رسید. چال گونه یلدا وقتی می‌خندید، باعث می‌شد دلم براش ضعف بره... یهو از افکارم خجالت کشیدم! از اینکه کنار یه زن دیگه داشتم راه می‌رفتم و دل احمقم داشت اون رو با یلدای مار صفت مقایسه می‌کرد شرمگین شدم. ارمغان با خوش‌رویی به سمت تاب و گفت: ـ اینجا بشینیم؟ من هم متقابلاً بهش لبخند زدم و گفتم: ـ باشه. خجالتی بود و حرفی نمی‌زد. سعی کردم سر صحبت رو باز کنم و گفتم: ـ ماه امشب چقدر قشنگه! به آسمون نگاه کرد و گفت: ـ آره پ، کامل شده. بعد پرسیدم: ـ خب، یکم از خودت بگو برام. خندید، گره روسریش رو محکم کرد و گفت: ـ نمی‌دونم چی باید بگم! از لحنش خندم گرفت و گفتم: ـ چقدر خجالتی تو دختر! بگو ببینم دانشگات تموم شده یا اینکه دوست داری کار کنی؟ معیارات برای زندگی چیه؟ و مهم تر از همه اینا... یهو به چشم‌هام نگاه کرد و من هم گفتم: ـ از من خوشت میاد یا نه؟ با صدای بلند خندید و منم همزمان باهاش خندیدم که گفت: ـ اگه خوشم نمی‌اومد که قبول نمی‌کردم این‌همه راهو از تهران بلند شید و بیاین تا اینجا! گفتم: ـ خب پس! بعد به چشم‌هام نگاه کرد و گفت: ـ اما سوال اصلی اینه که شما مطمئنین می‌خواین با من ازدواج کنین؟ از سوالش یکم جا خوردم، فهمیدم که مامان یک‌سری چیزها بهش گفته.
  24. پارت سی و هفتم گفت: ـ تمام تلاشتو بکن فرهاد، چون اگه قطره‌ای اشک از چشم دختر من بریزه، اون روز کلاهمون بدجوری می‌ره تو هم! مطمئنم که حساسیت منو درک می‌کنی. با سرم حرفش رو تایید کردم و گفتم: ـ بله درسته، کاملا حق با شماست. گفت: ـ ارمغان خواستگارای خوب زیاد داشت، اما من گذاشتم خودش برای زندگیش تصمیم بگیره تا پشیمون نشه. همه رو بدون اینکه حتی ببینه، رد کرد، جز تو! تنها کسی بودی که دخترم مشتاق بود تا ببینتت. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. صدای تو قلبم که اسم یلدا رو فریاد می‌زد خفه کردم و تصمیم گرفتم به زندگی جدیدم پا بذارم. باید سعی کنم ارمغان رو دوست داشته باشم و به قولی که به پدرش دادم عمل کنم. آقای شهمیرزاد گفت: ـ به کارخونه سر می‌زنی؟ گفتم: ـ دیگه کم‌کم باید برم بالا سرش و اوضاعشو ببینم... راستش زیاد دخل و خرجمون باهم جور درنمیاد و کارگرها از دستمزد دیر به دیرشون خیلی ناراضین. آقای شهمیرزاد لبخندی بهم زد و گفت: ـ نگران نباش جوون! اینا همشون راه حل داره و تازه اول راهی، کم‌کم همه چی میاد دستت... الآنم رفتیم داخل، با خاتون خانوم صحبت می‌کنم. قطعا دامادمو اول مسیرش تنها نمی‌ذارم. گفتم: ـ نظر لطفتونه، اما اینا رو مثل یه بدهی در نظر بگیرین. وضعیت کارخونه که رو به راه شد، همشو بهتون برمی‌گردونم، چون دلم نمی‌خواد توی زندگیم به کسی بدهکار بمونم. اگه قراره وضعیت کارخونه درست بشه، باید با تلاش خودم باشه. آقای شهمیرزاد با افتخار نگام کرد و گفت: ـ الحق که پسر پدرتی! همین لحظه، اکرم خانوم اومد و با لبخند گفت: ـ بیاین دهنتونو شیرین کنین! بعد رو به شوهرش گفت: ـ اول راهی داری واسه بچه مردم خط و نشون می‌کشی؟ همه با هم خندیدیم و آقای شهمیرزاد گفت: ـ چه خط و نشونی خانوم؟ داشتیم داماد و پدرزن باهم گپ می‌زدیم.
  25. پارت سی و ششم پیپش رو روشن کرد و گفت: ـ تو هم واقعا شبیهشی و امیدوارم که دخترمو دست آدم درستی سپرده باشم. گفتم: ـ تمام تلاشمو می‌کنم که یه زندگی خوب براش بسازم. گفت: ـ فرهاد بچه‌های من، خط قرمز منن توی زندگیم، جفتشون نور چشم‌هامن. برای اینکه زندگیشون خوب باشه، من از دوران جوونی تلاش کردم، اما چیزی که از تو می‌خوام، زندگی خوب نیست. با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد و گفت: ـ می‌خوام دخترم توی زندگی با تو، دلش شاد باشه و من خوشبختی رو توی چشماش ببینم. ارمغان برای من واقعا مهمه و در کل، دختر توداریه اما من از چشمای بچه‌هام می‌فهمم که زندگیشون رو رواله یا نیست. توی دلم یکم بابت حرف‌هاش استرسی شدم! به ارمغان نگاه کردم، داشت با مامان صحبت می‌کرد. داشتم فکر می‌کردم نکنه دارم عجولانه تصمیم می‌گیرم و بی‌خود و بی‌جهت بخوام زندگی یه دختر رو خراب کنم؟ به هرحال آقای شهمیرزاد حق داشت. تمام حرفش این بود که دخترش رو به آدم درستی سپرده باشه؛ اما آیا من واقعا می‌تونستم شوهر خوبی برای دختری که یهویی و از روی حرص، تصمیم گرفتم بیام خواستگاریش باشم؟ جواب این سوال رو خودمم نمی‌دونستم. آقای شهمیرزاد، زد به شونه‌ام و گفت: ـ اگه توی زندگی مثل پدرت باشی که من خیالم راحته! تا جایی که من یادمه، هیچ وقت نذاشت آب تو دل زن و پسرش تکون بخوره. گفتم: ـ من تمام تلاشمو می‌کنم آقا، ایشالا که بتونم برای ارمغان خانوم یه آشیونه گرم بسازم.
×
×
  • اضافه کردن...