رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت هفتاد و دوم همین لحظه مادر بردیا اومد و صداش زدم: ـ پریسا جان، یه لحظه بیا عزیزم! اونم برای اینکه حریم و دربیاره، خندید و گفت: ـ چشم مادرجون! و رفت...نمی‌دونستم که چرا پریسا اینقدر نسبت بهم گارد داره و نمی‌خواد منو بردیا کنار هم باشیم؟! چیزای بیخود و مسخره‌ایی بابت این رفتارش به ذهنم هجوم میورد اما سعی می‌کردم صدای ذهنم و خاموش کنم و اون فکرت رو کاملا ندید بگیرم. « پریسا » روزی که بردیا بالاخره برگشت انگار که دنیا رو بهم داده بودن. از اولم من هدفم بردیا بود و اونو دوست داشتم اما اون مادر عفریته‌اش منو برای پسر بزرگترش، کیان درست کرد. فقط برای اینکه زیر یه سقف با بردیا باشم، قبول کردم که با برادرش ازدواج کنم اما هیچوقت نشد تا عاشقش بشم اونو مثل شوهر خودم ببینم. اتفاقا اوایل زندگیمون کیان بابت این موضوع خیلی تلاش کرد، حتی پیشنهاد داد تا بریم یه خونه جداگانه و زندگیمونو شروع کنیم اما من نمی‌خواستم جایی برم که از بردیا دور باشم. به دور از چشم کیان، هر کاری میکردم تا نظر بردیا رو جلب کنم و به چشمش بیام اما اصلا بهم توجهی نمی‌کرد. هر بار که کنارش مینشستم با بی‌تفاوتی از کنارم بلند میشد اما همینکه میدیدمش، برام کافی بود. هر وقت اعظم خانوم( مادر کیان ) حرف از ازدواج بردیا میزد، قلبم هُری می‌ریخت چون اصلا نمی‌تونستم اونو کنار دختر دیگه‌ایی تصور کنم. تمام این موضوعات و کناره گیریهای من، کیان و نسبت بهم دلسرد کرد و ازم دور شد اما اصلا برای من مهم نبود! من فقط چشمم بردیا رو میدید...تا اینکه یک روز گفت که میخواد برای درس دادن به بچهای مدرسه مناطق محروم از اینجا بره و فقط خدا می‌دونه اون روز چقدر گریه کردم...هر روز و شب از خدا میخواستم تا برگرده...به دور از چشم کیان، تو فضای مجازی به بهانه فرستادن پست، ازش میخواستم که برگرده اما اصلا به حرفام توجهی نمی‌کرد! خصوصا اینکه مدام با گفتن کلمه‌ی زنداداش بیشتر حرصم میداد.
  2. #سیصد و چهلمین متن نیمه‌شب بچها جدی باباها یا دوست پسرتون چیکاره‌ان؟ دست همتون آیفون هفده هست؟!! امروز رفتم کلاس خلاقیت، تنها کسی که گوشی شیائومی دستش بود، من بودم! 14:14 هشتم خرداد
  3. پارت هفتاد و یکم یک هفته بعد... توی این یک هفته هر روز سخت تر از روز قبل سپری شد. مامان بردیا از وقتی فهمید که بردیا میخواد باهام ازدواج کنه دیگه حتی تو روی بردیا هم نگاه نمی‌کرد و خیلی سنگین باهاش رفتار می‌کرد. وقتایی که بردیا خونه مبود، بخاطر اینکه با نگاه‌های مادرش و پریسا مواجه نشم، اصلا از اتاقم بیرون نمی‌رفتم و منتظر میموندم تا بردیا بیاد! این وسط فقط فخری خانوم و مش قربون بودن که هوامو داشتن و باهام خیلی خوب رفتار می‌کردن. امروز، روزی بود که منو بردیا قرار بود بریم بیرون تا بردیا برای عقد برام لباس بخره...اینقدر از اینکه کنارش بودم، خوشحال بودم که برام مهم نبود باهام چجوری رفتار میکنن...همینکه بردیا کنارم بود، برام کافی بود و بودنش کنار من بهم دل و جرئت میداد. تو حیاط خونشون مشغول آب دادن به گل‌های حیاط بودم که صدای پریسا رو از پشت سرم شنیدم: ـ واقعا فکر کردی که بردیا دوستت داره؟؟ چرا این دختر اینقدر با من سر لج داشت؟؟! خب مادرش بخاطر پسرش باهم بد بود ولی این به چه دلیلی اینقدر از من بدش میومد؟؟! لابد فکر میکرد می‌خوام جاشو تو این خونه بگیرم! اصلا جوابشو ندادم که اومد کنارم وایستاد و گفت: ـ بنظر من که پشیمون میشه! با حرص نگاش کردم و پرسیدم: ـ چیش به تو میرسه؟؟! تو چشمام نگاه کرد و با نفرت گفت: ـ تو لیاقت اونو نداری، برای اینکه بهش نرسی هر کاری که از دستم بربیاد، انجام میدم. دیگه نتونستم ساکت بمونم، شلنگ و از دستم انداختم پایین و با کمی عصبانیت گفتم: ـ نمی‌ذارم کسی بین منو بردیا رو خراب کنه، تو که دیگه جای خود داری. اومد یک قدمی وایستاد و دست به سینه گفت: ـ مثلا چیکار میکنی؟! همینجور که از پررو بودنش و اینهمه وقاحتش حرص می‌خوردم، گفتم: ـ زندگی برات نمی‌ذارم! هر کاری هم که بکنی، منو بردیا جفتمون همدیگه رو دوست داریم و کسی نمیتونه بینمون تفرقه بندازه. پوزخندی زد و گفت: ـ حالا میبینی!!
  4. #سیصد و سی و نهمین متن نیمه‌شب اینکه بخوام به یکی بگم ازت خوشم میاد کار سختی نیست، ولی اینکه از یکی خوشم بیاد واقعا برام سخت شده. 13:13 هفتم خرداد
  5. پارت هفتادم دستش و گذاشت زیر چونه‌اش و گفت: ـ نظرت واسه هفته بعد چیه؟؟! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ بردیا خانواده‌ات هنوز منو قبول ندارن. فکر کن اگه هفته بعد عقد کنیم، بیشتر ازم متنفر میشن چون فکر میکنن که من بهت گفتم. موهامو گذاشت پشت گوشم و با عشق نگام کرد و گفت: ـ بهرحال به این ماجرا عادت میکنن عزیزم. من نمی‌خوام بیشتر از این ازت دور باشم! البته اگه تو هم.... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ معلومه که منم دلم میخواد. می‌خوام کنار تو چشمام و باز کنم و تک تک روزام کنار تو بگذره. لبخندی بهم زد و گفت: ـ پس حل شده بدون این موضوع رو. چند دقیقه به چشمای هم خیره شدیم و با نگاه کلی باهم حرف زدیم. آخر سر بردیا بوسه‌ایی به کف دستم زد و گفت: ـ شبت بخیر عزیزم دلم! با ذوق گفتم: ـ شب بخیر... داشتم از اتاق می‌رفتم بیرون که گفت: ـ فردا صبح باهم میریم مدرسه! با ذوق نگاش کردم و گفتم: ـ بی‌صبرانه منتظر فردام. بعدش رفتم تو اتاق و همینجور که قلبم تند تند میزد، روی تختم دراز کشیدم. چقدر دوست داشتنی بود و وقتی بهش نگاه می‌کردم انگار که زمان متوقف می‌شد! همیشه وقتی می‌رفتم سر خاک مامان ازش میخواستم منو ببره پیش خودش تا اینقدر تنها نباشم اما از وقتی که بردیا وارد زندگیم شده بود، امیدم چند برابر شده بود و به زندگی با عشق نگاه می‌کردم. خدا تنها کسی که دوسم داشت یعنی مادرمو برد پیش خودش ولی بجاش بردیا رو برام فرستاد که اونو با دنیا عوض نمی‌کنم و واقعا خوشحالم که پیداش کردم. با همین فکرا، زیر لب گفتم: مرسی مامان که هوامو داری و با فکر کردن به بردیا و آینده پیش رومون چشمامو بستم.
  6. #سیصد و سی و هشتمین متن نیمه‌شب بخش بسیار زیادی از رنج های روانی ما، نه از تنهایی، بلکه از تلاش برای ساختن رابطه‌های عمیق و معنادار با آدمایی سرچشمه می‌گیره که ظرفیت یا تمایل چنین ارتباطاتی رو نداشتن. 1:01 ششم خرداد
  7. پارت شصت و نهم گفتم: ـ تو و کیان اولین کسی هستین که اینو بهم گفتین! خیلی خوشحال شدم. اونم لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. با تعریف کردنش انگار انرژی گرفتم و دوباره شروع کردم به غذا خوردن و همزمان درسی که بردیا بهم داده بود رو می‌خوندم تا بتونم مسائل رو حل کنم. بعد از تموم شدن مسائل ساعت یازده شب شده بود، نمی‌دونستم الان خوابه یا بیدار ولی بازم ترجیح دادم برم سمت اتاقش...پشت در وایستادم و چند تقه به در زدم! گفت: ـ بله؟ درو باز کردم و آروم گفتم: ـ منم! کنار بالکن اتاق وایستاده بود و چایی دستش بود و با دیدن من گفت: ـ آهوی پر کرشمه من هنوز نخوابیده؟؟ گفتم: ـ داشتم مسائل و حل می‌کردم. جزوه‌ها رو بهش دادم و گفتم: ـ ببین درست حل کردم؟! بدون اینکه به جزوه‌ها نگاه کنه، منو تو آغوشش گرفت و گفت: ـ ندیده می‌دونم که همشون درست حل کردی! ـ ای وای بردیا!! یکی میبینه!! بردیا گفت: ـ نه بابا، الان همه خوابیدن!! از بغلش اومدم بیرون و با خنده گفتم: ـ ولی ما هنوز بهم نامحرمیم. یکم فکر کرد و گفت: ـ حق با توئه، باید سریعتر این موضوع رو حل کنم.
  8. #سیصد و سی و هفتمین متن نیمه‌شب ‏از دیت متنفرم، دلم داستان میخواد. از قبل همو بشناسیم، باهم کل‌کل کنیم، بریم بیرون خاطره بسازیم، و کم کم یه چیزایی بینمون شکل بگیره و بعد وارد رابطه شیم، چیه این بلایند دیت و چیزای مسخره. 21:21 پنجم خرداد
  9. #سیصد و سی و ششمین متن نیمه‌شب ‏۲۰۷ خیلی ماشین مرموزیه هیچوقت نمیتونی بفهمی رانندش ادم عادیه یا مولتی میلیاردره. 1‌9:19 پنجم خرداد
  10. پارت شصت و هشتم لبخند شیطونی زد و گفت: ـ برو اون مسئله رو حل کنه ببینم یاد گرفتی! خندیدم و گفتم: ـ باشه! داشتم می‌رفتم تو اتاق که دوباره صدام زد: ـ آهو جان؟ برگشتم سمتش که گفت: ـ میگم فخری خانوم، یسری چیزا برات بیاره بالا بخوری. نذاشتن یه لقمه از گلوت پایین بره. سریع گفتم: ـ نه بردیا، باور کن سیرم. خندید و گفت: ـ رو حرف معلمان حرف نزن دختر! برای حل کردن اون مسائل باید بنیه‌ات قوی باشه. کلا خیلی کم غذا میخوری...از این به بعد نباید اینقدر کوتاهی کنی. خیلی خوشحال بودم از اینکه اینقدر بهم اهمیت میده. واقعا انگار پرنس رویاهامو پیدا کرده بودم. باشه‌ایی گفتم و رفتم تو اتاق تا مسائل و حل کنم. ده دقیقه بعد فخری خانوم با یه سینی پر از غذا اومد داخل اتاق و بهم گفت: ـ آقا بردیا گفتن که اینارو براتون... حرفش و با مهربونی قطع کردم و گفتم: ـ میدونم، ممنون. فخری خانوم هم با مهربونی نگام کرد و می‌خواست بره بیرون اما یهو انگار منصرف شد. ازش پرسیدم: ـ چیزی شده فخری خانوم؟! گفت: ـ میخواستم بهت بگم که من برخلاف خانوم جان و پریسا خانوم حس میکنم که شما دختر خیلی خوبی هستی! خوشحال شدم که اینو از زبونش شنیدم و بهش لبخند زدم که گفت: ـ من مطمئنم که آقا بردیا انتخاب اشتباهی نکرده.
  11. پارت شصت و هفتم پریسا زیرلب چیزی گفت که نفهمیدم اما متوجه شدم که کیان چشم‌غره بهش داد. واقعا فاز این دختر و نمی‌فهمیدم...اینکه چرا اینقدر رو بردیا حساسه؟؟! چرا اون از ازدواج بردیا با من ناراحته؟! و عقلمم به جایی قد نمی‌داد!! بردیا مثل همیشه صندلی رو برام عقب کشید و نشستم و سعی کردم بدون اینکه بهشون نگاه کنم، غذامو حتی شده چند لقمه بخورم اما اینقدر بد نگاهم می‌کردن، که غذا از گلوم پایین نمی‌رفت...بردیا چندین بار برام غذا کشید و هر کاری می‌کرد تا سر سفر راحت باشم و بخاطر همین منم به رفتارای اون تکیه می‌کردم. یه ده دقیقه‌ایی گذشت که مادرش سکوت رو شکوند. با جدیت از من پرسید: ـ خب آهو خانوم، مامان بابات کجان؟؟ براشون مهم نیست که دخترشون خونه یه پسر غریبه‌است؟! بردیا لیوان آبی که توی دستش بود و محکم گذاشت روی میز و با تحکمی که توی صداش بود، با چشم غره به مادرش نگاه کرد و گفت: ـ مامان! مامانش هم دوباره خیلی عادی بهش نگاه کرد و گفت: ـ چیه پسرم؟! می‌خوام با عروس جدیدم بیشتر آشنا بشم. نکنه واقعا بی‌کس و کاره؟! این‌بار بردیا طاقت نیاورد و از رو میز بلند شد و گفت: ـ آهو بی‌کس و کار نیست! من مثل شیر پشتشم مامان. دیگه هم لطفا سر میزی که من نشستم به زنی که دوسش دارم،بی‌احترامی نکن... بعدش به پریسا هم نگاه کرد و گفت: ـ با همتونم. منم دستش و گرفتم و باهم رفتیم بالا. چقدر این مدل رفتار کردنش دلمو قرص می‌کرد و لحظه به لحظه بیشتر عاشقش میشدم و قند توی دلم آب می‌شد. وقتی رفتیم بالا با ناراحتی رو بهم گفت: ـ آهو من واقعا بابت تمام رفتارا و حرفایی که بهت میزنن ، متاسفم! خواهش میکنم... حرفش قطع کردم و با لبخند گفتم: ـ اصلا برام مهم نیست! همین که تو پشتمی کافیه. بخاطر تو تمام اینارو تحمل می‌کنم. موهامو گذاشت پشت گوشم و با ذوق گفت: ـ بخاطر همین چیزاته که اینقدر دوستت دارم. گفتم: ـ منم همینطور!
  12. #سیصد و سی و پنجمین متن نیمه‌شب یجا خونده بودم: اگه تمام چیزی که دادی، کافی نبود نبودنت را تقدیم کن! نمک توی منو نوشته نمیشه... اما وقتی نباشه، نبودش را همه حس می‌کنند. 10:10 پنجم خرداد
  13. پارت شصت و ششم رفتم چایی رو ریختم و روی میز گذاشتم و گفتم: ـ پس بیا وقت تلف نکنیم! لپمو کشید و گفت: ـ چشم! جزوه‌ها رو آورد روی میز گذاشت و با جدیت هر چی تمام داشت بهم درس می‌داد اما من حتی یه کلمه هم نمی‌فهمیدم! اینقدر دوسش داشتم و محو تماشاش و کارایی که برام انجام داد، شده بودم که اصلا نمی‌تونستم به درسش گوش بدم!! یجا خودکار و جلو چشمام تکون داد و پرسید: ـ آهو بهم گوش میدی؟؟ سریعا دستم و از زیر چونه‌ام برداشتم و گفتم: ـ آ...آره، آره! دارم گوش میدم! خندید و خودکار و داد دستم و گفت: ـ پس بی‌زحمت این سوالم حل کن، ببینم یاد گرفتی یا نه! وای!!! مچم و گرفته بود!!! حالا باید چیکار میکردم؟؟! حداقلش این بود خودم برم بخونم و یکم تمرین کنم تا یاد بگیرم! الان اصلا به حرفاش نتونستم گوش بدم!! بردیا همینطور زیرنظرم داشت و از چاییش می‌خورد. تا اینکه فخری خانوم بالاخره نجاتم داد...اومد داخل و گفت: ـ پسرم شام آمادست! بردیا رو بهم گفت: ـ خوب قسر در رفتی!! زیر لب گفتم: ـ بردیا حلش می‌کنم. بعدش صندلی رو برام کشید عقب و منتظرم شد تا با همدیگه بریم پایین. اما من حس خوبی نداشتم. سختم بود تو جمعی قرار بگیرم که ازم متنفر بودن!! چاره داشتم به بردیا میگفتم نمیام پایین اما می‌دونستم که مخالفت می‌کنه. رفتیم پایین و طبق انتظارم مادرش و پریسا جوری نگام می‌کردن که انگار میخواستن خونمو بمکن. فقط کیان با روی خوش استقبال کرد و گفت: ـ بیاین بچها منتظرتون بودیم!
  14. #سیصد و سی و چهارمین متن نیمه‌شب بچه‌ها، من فهمیدم که مردم از اینستا لیترلی به عنوان دیتینگ اپ استفاده میکنن و تازه موفق هم هستن در این زمینه. بعد من ۱۵ ساله درگیر اینم که آدم غریبه اکسپت نکنم زشت شه:))) واقعا چرا اینقدر من ساده‌ام؟!!! 23:23 چهارم خرداد
  15. پارت شصت و پنجم بهش نگاه کردم که یهو خودش خندید و رو به من و بردیا گفت: ـ شوخی میکنم!! خب من شما دوتا مرغای عشق رو تنها می‌ذارم. بعدش رفت پایین. بردیا رو بهم گفت: ـ خسته شدی عزیزم؟؟! با لبخند گفتم: ـ راستش اومدم ببینم تو چیکار میکنی؟؟ میترسم اگه برم پایین از دستم عصبانی بشن! بردیا خندید و گفت: ـ بیخود میکنن! پس بفرما داخل یه چایی بریزم رو بالکن باهم بخوریم. با ذوق رفتم داخل اتاقش....و واقعا اتاقش ویو قشنگی داشت و منظره روبروی بالکنش به فضای شهر بود! من رفتم سمت بالکن که بردیا دکمه چایی ساز و فشرد و اومد از پشت بغلم کرد و گونمو بوسید...زیر گوشم آروم‌ گفت: ـ چقدر خوبه که من تو رو پیدا کردم! گفتم: ـ منم خیلی خوشحالم! بعدش از آغوشش اومدم بیرون و گفتم: ـ ولی هنوز درسمو نخوندم بردیا! بردیا روی صندلی بالکن نشست و با خنده گفت: ـ من مطمئنم که تو نخونده هم همشو بلدی! گفتم: ـ این جلسات آخر خیلی غیبت داشتم!! بردیا دستی تو موهاش کشید و گفت: ـ منم همش سر کلاس تو دلم میگفتم این چشم قشنگ من کجاست تا ازش انرژی بگیرم؟؟! با خجالت و ذوق گفتم: ـ بردیا! بردیا خندید و گفت: ـ باشه، خجالت نکش! اونایی که بلد نیستی رو هم باهات کار می‌کنم.
  16. پارت شصت و چهارم کیان گفت: ـ می‌دونم داداش ولی آخه وقتی یهویی آوردیش تو خونه... بردیا حرفش و قطع کرد و گفت: ـ اون برادر عوضیش آخر سر این دختر و به یاد می‌داد. دلم نمیومد اونجا تنها بمونه... یکم مکث کرد و با ناراحتی گفت: ـ فکر کن تمام تلاشش و کرد تا دختره با بدهیش عوض کنه و به عقد یه مرده همین باباش دربیاره... کیان با تعجب پرسید: ـ چی؟!! باورم نمیشه‌...چقدر بی‌غیرت!! بردیا گفت: ـ والا حتی بی‌غیرت ترین برادرم اینکارو نمیکنه! هم دلم به حال خودم سوخت و هم اینکه خیلی خوشحال شدم از اینکه بردیا اینقدر بهم اهمیت می‌داد. اینقدر تو فکر رفته بودم که با باز شدن در نتونستم فرار کنم! تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم‌. کیان با دیدن من خندید و گفت: ـ چی شده آهو؟! از قیافش هم مشخص بود که فهمیده فالگوش وایستادم اما نخواست به روی خودش بیاره! دست و پامو گم کردم و با تته پته گفتم: ـ من....هیچی..را...راستش اومدم تا... حرفم و قطع کرد و باز با خنده گفت: ـ بین خودمون بمونه ولی بنظر من تو بردیا واقعا بهم میاین! یکم مردد بودم اما دختر خیلی خوبی بنظر میای! حرفاش به دلم نشست و باعث شد لبخند بشینه رو لبام!! برخلاف مادرش و زنش، کیان هم مثل بردیا خیلی مرد خوبی بنظر می‌رسید! ازش تشکر کردم و داشتم وارد اتاق می‌شدم که بردیا اومد و پرسید: ـ چیشده؟ کیان قبل من گفت: ـ همسر آیندت کارت داره آقا بردیا! منتها قبل اینکه بیاد داخل فکر کنم حرفامون توجهش و جلب کرد!
  17. #سیصد و سی و سومین متن نیمه‌شب نمیدونم، ولی این روزا اگه حمایت عاطفی دارید و دوست داشته میشید؛ خوشبحالتون جدا... چون تنها چیزی که آدمو تو این شرایط سرپا نگه میداره همین عشقه. 12:12 چهارم خرداد
  18. #سیصد و سی و دومین متن نیمه‌شب نیچه میگه که پرندگانی که در قفس به دنیا آمده اند فکر می‌کنند پرواز بیماریست. 11:11 چهارم خرداد
  19. #سیصد و سی و یکمین متن نیمه‌شب مهسا امشب بهم گفت: واسه آدمای هَوَل، رفاقت معنا نداره... یا دنبال رابطه‌ان یا اینکه براشون پشیزی ارزش نداری و اینو من به بدترین شکل ممکن تجربه کردم! 1:01 سوم خرداد
  20. پارت شصت و سوم با عصبانیت می‌گفت: ـ بهت میگم بلند شو! با ترس و لرز تو جام نشستم. با نفرت بهم زل زده بود!!! مگه من باهاشون چیکار کرده بودم که باهام اینجوری رفتار میکردن؟؟! با انگشت تهدید بهم اشاره کرد و گفت: ـ فکر اینجا موندن و از سرت بیرون کن! به حرفی هم که بردیا زده دلت و خوش نکن! هیچ حرفی نزدم. بردیا بهم گفته بود که مسیرمون قراره خیلی سخت باشه!! زنداداشش دوباره پوزخند زد و گفت: ـ یه دهاتی مثل تو، واقعا راجب خودت چی فکر کردی؟؟ بردیا دو روز باهات سرگرم میشه و بعد دلشون میزنی و میندازتت کنار! می‌دونستم برای اینکه ذهنم و درگیر کنه داره این حرفا رو میزنه. بازم سکوت کردم و چیزی نگفتم. که سکوتم بیشتر عصبانیش کرد و با صدای بلند گفت: ـ حرف بزن دیگه دهاتی!! خوب گوشاتو باز کن! دو روز اینجا میمونی و بعدش به بردیا میگی خسته شدی و برمی‌گردی به همون قبرستونی که ازش اومدی! با ناراحتی نگاش کردم ولی با ادب کامل گفتم: ـ اگه نرم چیکار میکنی؟؟ پوزخندی زد و گفت: ـ زندگیتو برات جهنم میکنم! طوری که صدبار آرزوی مرگ کنی! داشت می‌رفت سمت در که گفت: ـ حالا بشین و خوب به حرفام فکر کن! بعدشم درو محکم کوبید و رفت بیرون. این دختره حتی از حانیه هم بدتر بود! واقعا با این زنه و مادر بردیا قرار بود چیکار کنم؟؟ اما بازم به خودم امیدواری میدادم و می‌گفتم که بخاطر بردیا همه اینارو تحمل می‌کنم. رفتم سمت اتاق بردیا و خواستم در بزنم که صدای برادرش توجهم و جلب کرد: ـ بردیا تو مطمئنی که میخوای با آهو ازدواج کنی؟ یا فقط دلت براش سوخته؟؟ بردیا با عصبانیت گفت: ـ بچه شدی کیان؟؟! من هیچوقت از رو دلسوزی کاری انجام نمی‌دم. اینو که خودت بهتر می‌دونی!
  21. پارت شصت و دوم واسه این حالتای صورتش ضعف می‌کردم!!! لپشو کشیدم و گفتم: ـ معلومه که کمکت میکنم آهوی پر کرشمه. خندید و از اتاق رفت بیرون. بعد رفتنش، کنار بالکن اتاق وایستادم و به این فکر کردم که چه راه طولانی برای قانع کردن خانوادم دارم. اول از همه هم مامان. چقدر تو این مسیر پر پیج و خم قرار بود به آهو سخت بگذره اما من تمام تلاشم و می‌کردم که جلوشون وایستم و نذارم تا اذیتش کنند. ( آهو ) خداروشکر که بردیا رو پیدا کرده بودم. عین یه قهرمان تو زندگی من اومد و منو از دست برادرم نجات داد. آرمان این روزا بخاطر اینکه مردم منو کنار بردیا دیده بودن، حسابی قاطی کرده بود پاشو کرده بود تو یه کفش که من زن یه مرد همسن بابام بشم...میخواست در عوض بدهیش، تنها خواهرش و بسپره به یکی عوضی تر از خودش. خداروشکر که به بردیا گفتم و اونم بدهی آرمان و داد و وقتی فهمید که من تو خونه خیلی بهم سخت میگذره، بهم گفت وسایلم و جمع کنم و همراهش برم و راستش منم بدون هیچ سوالی باهاش راه افتادم. چون بهش اعتماد داشتم و می‌دونستم که هر جا منو ببره، از این جهنمی که توش هستم، خیلی بهتره...اما ماجرا اینجوری پیش نرفت و خانوادش با دیدن من خیلی عصبانی شدن و مادرش و زنداداشش با تنفر بهم نگاه می‌کردن، خصوصا وقتی اصرار بردیا راجب ازدواجش با منو شنیدن! خب حق داشتن! خانواده من کجا و خانواده بردیا کجا!! اما بردیا به هیچ وجه کوتاه نیومد و جلوی همه ایستاد. دستم و محکم گرفت و به خدمشون گفت تا برام یه اتاق آماده کنند. خیلی خوشحال بودم از این که بین اینهمه سختی دنیا، بردیا کنارم بود. قرار بود سخت ترم بشه! اینو خوده بردیا بهم گفت و منم گفتم که بخاطرش همه چیزو تحمل می‌کنم. همین که کنارم باشه، کافیه! اتاقی که بهم دادن، واقعا قشنگ بود. یکم روی تخت دراز کشیدم تا اینکه با صدای زنداداشش از جا پریدم.
  22. #سیصد و سی‌امین متن نیمه‌شب بی‌احترامی ، آغاز خداحافظی ست... چون من تا آخر عمر صبر نمی‌کنم تا تو یاد بگیری، چطور باهام رفتار کنی! 13:13 سوم خرداد
  23. پارت شصت و یکم دوباره دستای آهو رو توی دستام گرفتم و با همدیگه راه افتادیم طبقه بالا...قبل از اینکه پا روی پله بذارم، با صدای بلند گفتم: ـ من این دختر و دوست دارم و باهاش ازدواج میکنم. لطفاً همه طبق تصمیم من با آهو رفتار کنند. دیگه کسی حرفی نزد. رو به فخری خانوم گفتم: ـ فخری خانوم، لطفا اتاق مهمان رو برای آهو حاضر کنید! فخری خانوم گفت: ـ چشم پسرم! رفتیم بالا و همزمان آهو با صدای آروم گفت: ـ بردیا خانوادت از وجود من تو این خونه راضی نیستن که حقم دارن. منو یهویی آوردی جلوشون ، انتظار داشتیم چه واکنشی نشون بدن؟!! در اتاق و باز کردم و رفت داخل...رو بهش گفتم: ـ بالاخره عادت میکنن آهو، شاید تو این بین تا زمانی که ازدواج کنیم، یکم بهت سخت بگذره اما تو هم بخاطر من تحمل می‌کنی مگه نه؟؟ با عشق نگام کرد و گفت: ـ تو منو از دست اون جلال و آرمان نجات دادی؛ معلومه که بخاطر تو تحمل میکنم بردیا! تنها دلخوشیه من تو این زندگی تویی... موهاشو گذاشتم پشت گوشش و گفتم: ـ دلخوشیه منم همینطور! همین حین یهو فخری خانوم در باز کرد که آهو ناخودآگاه یه قدم رفت عقب، فخری خانوم هم سرشو انداخت پایین و گفت: ـ ببخشید پسرم که بد موقع مزاحمت شدم! میخواستم بگم که اتاق مهمان حاضره. لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ ممنونم. بعد رفتنش، رو به آهو گفتم: ـ تو برو یکم استراحت کن و رو درسهات کار کن! می‌دونی که فردا امتحان داری! آهو خندید و گفت: ـ اگه جایی اشکال داشتم، بهم کمک میکنی دیگه ؟
  24. #سیصد و بیست و نهمین متن نیمه‌شب - کمی برای ماندنم اصرار کن؛ نه آنقدر که بمانم، آنقدر که بفهمم رفتنم، چیزی را از جهان تو کم می‌کند... 12:12 سوم خرداد
  25. پارت شصتم اوضاع دیگه داشت خیلی قاراشمیش می‌شد. این وسط دلم برای آهوی بیچاره سوخت که مجبور بود این حرفا رو تحمل کنه!! کیان اومد سمت منو و آهو و رو بهم گفت: ـ بردیا چرا از قبل بهم نگفته بودی؟؟ مامان و آماده می‌کردم. با چشم و ابروم به آهو اشاره کردم که کیان لبخندی بهش زد و گفت: ـ ببخشید توروخدا؛ بردیا هممون و تو عمل انجام شده گذاشت. آهو چشماش پر اشک شد و با کوله پشتیش وسط سالن ایستاد و هیچ چیزی نگفت. کیان منو کشوند کنار و گفت: ـ ببینم بردیا تو مطمئنی که میخوای باهاش ازدواج کنی؟؟ منظورم اینه که فکراتو خوب کردی؟؟ راستش آرش یسری چیزا راجب خانوادش بهم گفت و من... حرفش و با کلافگی قطع کردم و گفتم: ـ الان تو که با یه دختر با اصل و نسب خانواده‌دار ازدواج کردی، خوشبختی داداش؟؟ کیان انتظار نداشت مچشو بگیرم!! سکوت کرد و بهم نگاه کرد. گفتم: ـ حداقلش اینه که من عاشق آهو هستم. می‌دونم که چقدر دختر معصوم و دل پاکیه! فخری خانوم یه لیوان آب قند برای مامان آورد و مامان با گریه میزد رو زانوش و می‌گفت: ـ حال من با این چیزا خوب نمیشه فخری!! این پسر چرا اینکارا رو باهام می‌کنه؟! با عصبانیت رفتم سمتش و گفتم: ـ مامان مگه تو نمی‌خواستی سر و سامون گرفتن منو ببینی؟؟! مامان هم با عصبانیت و همینطور که گریه می‌کرد گفت: ـ اینجوری؟! ما اصلا نمی‌دونیم که این دختر کیه! گفتم: ـ این دختر اسم داره! اسمشم آهوئه. تو مشکلت این نیست که خانوادشو نمیشناسی، مشکلت اینه که زن منو با نظر خودت انتخاب نکردی مامان! اما باید بهت بگم که من داداشم نیستم که برای زندگیم بِبُری و بدوزی. پریسا و کیان و حتی خوده مامان هاج و واج نگام می‌کردن.
×
×
  • اضافه کردن...