-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و یازدهم بهم گفته بود بمیرمم به قاتل برادرم دست نمیزنم و همش این سوال تو ذهن من بود پس چرا منو از قصاص نجات داد؟! امروزم طبق معمول تو اتاق بردیا مشغول درس خوندن بودم که بازم اون پریسای دیوونه وارد اتاق شد! دستاشو پشتش قاسم کرده بود و با حرص نگاهم میکرد!! یه هوفی کردم و گفتم: ـ برای چی اومدی؟! همینجور که از حرص دندوناش بهم میخورد گفت: ـ تو حقته که بمیری!! حق من اینه که اینجا پیش بردیا باشم نه تو!! از چشماش خون میبارید!! این همه علاقشو به بردیا اصلا درک نمیکردم! واقعا انگار منتظر بود شوهرش بمیره تا بپره تو بغل بردیا! حالا درسته بردیا نگاه نمیکرد اما به پریسا هم اصلا نگاه نمیکرد و مشخص بود که به اون هنوزم به چشم زنداداشش نگاه میکنه اما پریسا واقعا انگار دید دیگهایی به بردیا داشت. از پشت میز بلند شدم و گفتم: ـ چرا نمیفهمی؟؟ حتی اگه من نباشم هم بردیا به تو به چشم زنش نگاه نمیکنه. اینو بارها بهت فهمونده من نمیدونم چه اصراری داری واسه نفهمیدن این موضوع؟؟ بازم با حرص نگاهم کرد که گفتم: ـ مطمئن باش خودمو از چشم بردیا تبرئه میکنم. همتون میفهمید که من قاتل نیستم. یهو دستش و از پشتش آورد بیرون و دیدم که با چاقو داره میاد سمتم که شانس آوردم اعظم خانوم اومد داخل و کنترلش کرد. و با عصبانیت رو بهش گفت: ـ پریسا به خودت بیا!! به محض اینکه نوهامو بهت تحویل داد...میره گورشو گم میکنه پریسا با گریه گفت: ـ آخه کی؟؟ الان یکماه شده که این قاتل تو خونمونه...اگه بچهدار نشه چی؟؟ اعظم خانوم یهو رفت تو فکر و گفت: ـ اصلا به اینش فکر نکرده بودم! در اسرع وقت میبرمش دکتر، ببینم اگه مشکلی داره میفرستمش بیرون پریسا جان! اینقدر غصه نخور عزیزم... پریسا رو بغل کرد و گفت: ـ تهش تو برای بردیا میمونی! یادت باشه که زن اون توی شناسنامه تویی پریسا!- 206 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هفتاد و نهمین متن نیمهشب تو دلت برام تنگ نشد؟ صبحا وقتی بیدار شدی، شبا موقع خواب، نگاه نکردی ببینی من چی گفتم؟ هیچی نگفتنم دلتنگت نکرد؟ دلت نخواست آهنگایی که گوش کردی رو برام بفرستی؟ دوست نداشتی چیزایی که میبینی رو نشونم بدی؟ یعنی هیچ اتفاقی نیفتاد که دلت بخواد دربارهش باهام صحبت کنی؟ غذای موردعلاقهم رو نخوردی که یادم بیفتی؟ تو اصلا نگران حالم نشدی؟ دوست نداشتی بدونی دارم چیکار میکنم؟ اطرافم چی میگذره و اصلا کجام؟ تو دلت تنگ نشد؟ تو نگران نشدی؟ تو مثل من هرشب فکر نکردی به شبایی که باهم صبحشون میکردیم؟ تو نخواستی بدونی چی شده؟ نخواستی بگی؟ نخواستی بشنوی؟ جدی جدی دل تو تنگ نشد؟ 17:17 بیست و پنجم خرداد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دهم قبل از اینکه پریسا چیزی بگه، با دستمال لبمو پاک کردم و خیلی عادی بهش نگاه کردم و گفتم: ـ که البته اگه آهو هم نبود، تو برای من همون زنداداشمی پریسا! ازدواجمون فرمالیته است و بخاطر رسم و رسوماته تا خونی ریخته نشه! لطفاً این موضوع رو فراموش نکن! بعدش بدون اینکه ببینم واکنشش چیه از روی میز بلند شدم و رفتم تو حیاط تا برنامه فردا رو اوکی کنم که صیغه بین منو آهو خونده بشه! ( یک ماه بعد ) « آهو » با اینکه کنارم اما هر روز ازم دورتر میشه! باورم نمیشه این آدم همون بردیایی باشه که روز اول اینقدر با محبت باهام رفتار میکرد و عاشقش شده بودم. حالا منو از زندان نجات داده تا به شیوه خودش مجازاتم کنه و منو بعنوان هوو آورده تو خانوادش تا مثلا در ازای خونی که ریختم بهشون یه بچه بدم و منو از اینجا بندازن بیرون...تا به امروز اینقدر احساس تنهایی نکرده بودم! نه خانوادهام پشتم بود و نه بردیا! بجز فخری خانوم که بعضاً باهام حرف میزد و بهم امیدوارم میداد که بردیا هنوزم دلش پیش منه و بخاطر همین این توجهات ریز ریز و میکنه، کس دیگهایی رو نداشتم. هر از گاهی هم میرفتم تو باغ خونشون و خاطرات مش قربون و گوش میدادم. فکر میکنم تنها کسایی که هیچوقت باور نکردن که من کیان و کشتم، این دو نفر بودن. دیگه تو کلاس هم بهم نگاهی نمیکرد و برای اینکه بیشتر عذابم بده، با تک تک بچها خوب بود و بهشون توجه میکرد الا من...جامو با یکی دیگه از شاگردا عوض کرد و منو گذاشت ته کلاس تا چشمش بهم نیفته! به افسردگی بدی تو این یکماه دچار شده بودم و همش به این فکر میکردم که اگه تو زندان بودم، اینقدر عذاب نمی کشیدم!! اما هر طوری بود بهش ثابت میکردم که من برادرش و نکشتم! واقعا متعجبم که حانیه و اون خانومه مزون دار چطور تونستن اینقدر راحت شهادت دروغ بدن؟؟! اصلا حانیه از کجا متوجه این موضوع شد؟؟! اینا سوالاتی بودن که هر روز از خودم میپرسیدم. باید تو خونشون یجوری راه میرفتم که چشم اعظم خانوم و پریسا بهم نخوره وگرنه بدجور پاچهامو میگرفتن! بردیا هم که مثال بخاطر اینکه ازم بچهدار بشه چون زنداداشش بچه دار نمیشد باهام صیغه کرده بود اما حتی بهم نگاهم نمیکرد چه برسه که نزدیکم بشه!- 206 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هفتاد و هشتمین متن نیمهشب حق با تو بود عزیزم؛ گاهی درست شدن یه چیزی، همون تموم شدنشه. 13:13 بیست و پنجم خرداد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نهم پاشو هر لحظه میبرد عقبتر! نمیخواستم اتفاقی براش بیفته...تو یه آن دویدم سمتش و و از پاهاش گرفتم و کشوندمش تو بغلم...اصلا از تو بغلم جُم نخورد و سرشو گذاشت رو قفسه سینهام و از ته دل گریه میکرد. اشکاش قلبمو میسوزوند اما مجبور بودم منطقی باشم! هلش دادم عقب و بهش نگاه کردم و گفتم: ـ حق نداری دیگه پاتو تو بالکن بذاری! بعدش دستشو گرفتم و بردمش تو اتاق و در بالکن و قفل کردم و کلیدش و گذاشتم تو جیبم. همین لحظه در اتاق زده شد...فخری خانوم اومد داخل و رو بهم گفت: ـ پسرم شام حاضره... ـ الان میام... نمیتونستم به آهو بگم تا بیاد سر سفره بشینه اما دلمم راضی نمیشد که گرسنه بمونه! بدون هیچ حرفی خزید تو تخت و پتو رو کشید رو خودش...وقتی رفتم بیرون، فخری خانوم و صدا زدم و گفتم: ـ فخری خانوم یه لحظه میاین؟ فخری خانوم سریع برگشت و از پلهها اومد بالا و گفت: ـ جانم؟ ـ لطفاً به سینی غذا براش درست کنین ببرین تو اتاق! فقط...فقط پریسا و مامان نبینن. من چون اونقدر ظالم نیستم که بذارم یه قاتل هم گشنه بمونه! فخری خانوم لبخند معناداری زد که نفهمیدم و فقط سرشو تکون داد و گفت: ـ باشه پسرم، نگران نباش! رفتم پایین و دیدم که پریسا با غضب داره نگام میکنه! اما من خیلی عادی صندلی رو کشیدم عقب و مقابلش نشستم. مشغول غذا خوردن شدیم که مامان گفت: ـ فردا ببرش یه صیغه محرمیت باهاش بخون. سریعتر نوهامو بدنیا بیاره و گورشو از این خونه گم کنه! حتی فکر اینکه قاتل پسرم زیر سقف خونمونه ، اذیتم میکنه! ـ باشه! پریسا با عصبانیت گفت: ـ چرا اون باید با بردیا تو یه اتاق باشه؟؟! مگه من زن عقد کرده بردیا نیستم مامان؟؟! مامان با آرامش دستشو گرفتم و گفت: ـ موقتیه دخترم، بالاخره از اینجا میره. باید جزای کارشو پس بده.- 206 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هفتاد و هفتمین متن نیمهشب دروغ میگید! نه تنها برگرده قبولش میکنین اگه زخمی هم باشه، تیمارش میکنین! خیلی چیزا دست خودتون نیست، دست دلتونه! 22:22 بیست و پنجم خرداد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هشتم اومد کنارم کاناپه وایستاد و گفت: ـ یه روز بهت ثابت میشه که من مقصر نیستم و امیدوارم که اون روز دیر نشده باشه بردیا! بازم حرفی نزدم! دوباره گفت: ـ قراره دیگه باهم حرفی نزنیم؟؟ اینجوری میخوای مجازاتم کنی؟؟ با کلافگی گفتم: ـ آهو لطفاً ساکت باش! دارم استراحت میکنم. یهو گفت: ـ بجای تحمل اینکارا و اینکه تو باورم نمیکنی، ترجیح میدم نباشم... چشمام و باز کردم! چرا این حرفش ته دلمو لرزوند؟؟ یعنی واقعا ته قلبم عشق بهش هنوز مونده؟؟ دیدم رفته سمت بالکن و از روی نرده رفته بالا! قلبم ریخت اما سعی کردم تو رفتارم اینو نشون ندم...خیلی عادی گفتم: ـ داری چیکار میکنی؟؟ بیا پایین مسخره بازی درنیار! با گریه گفت: ـ اگه قراره اینجوری شکنجهام کنی، ترجیح میدم که نباشم. فکر کردم باورت شده که من مقصر نیستم نگو که خواستی منو بعنوان هوو بیاری تو این خونه و شکنجهام کنی... رفتم نزدیکش...های میرفت عقبتر و من کم کم داشتم میترسیدم. گفت: ـ کاش ولم میکردی تا توی همون زندان عذاب خودمو بکشم. این رفتارت منو شکنجه میکنه بردیا! بهش نگاه کردم و گفتم: ـ آهو اینکارو نکن! ـ برو عقب بردیا! من اگه همه دنیا باهام بد بشن مهم نیست برام!! اما نمیتونم تحمل کنم که تو باهام اینجوری باشی!- 206 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هفتم منم داشتم میرفتم بالا که مامان بازومو گرفت و آروم زیر گوشم گفت: ـ حواستو جمع کن بردیا! نگاش کردم و گفتم: ـ برای چی؟؟ گفت: ـ عشق خاکستر شدهات به این دختر یهو دوباره شعلهور نشه! گفتم: ـ مامان اون دختر قاتل کیانه! ازش... یکم مکث کردم و دوباره گفتم: ـ ازش متنفرم! مامان پوزخندی زد و گفت: ـ مراقب باش که نفرتت یهو تبدیل به عشق نشه! چیزی نگفتم و رفتم بالا...فخری خانوم از اتاقم اومد بیرون و منم طبق معمول با عصبانیت رفتم داخل و دیدم که مثل یه گل پژمرده خودشو روی تخت رها کرده. بدون هیچ حرفی بالشت و پتومو از رو تخت برداشتم و رو کاناپه کنار اتاقم گذاشتم. یهو دیدم با صدای بغض کرده میگه: ـ پس منو آوردی اینجا که هووی زنت بشم؟؟ که براتون بچه بیارم و بعدش از اینجا بندازینم بیرون؟؟ چرا باور نمیکنی که من کاری نکردم!! چرا باید کیان و بکشم ؟؟؟ مگه دیوونهام که یه روز قبل عقدم اینکارو کنم؟؟ روی کاناپه دراز کشیدم و بدون اینکه جوابش و بدم آروم چشمامو بستم.- 206 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هفتاد و ششمین متن نیمهشب آدما خیلی دیر میرسن، خیلی دیر محبت میکنن، خیلی دیر میفهمنت، خیلی دیر پشیمون میشن و دقیقا بین همین فاصلههاست که از چشمت میوفتن و دیگه هیچ وقت بهشون حسی پیدا نمیکنی. 12:12 بیست و چهارم خرداد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و ششم اما سعی کردم طوری حرف بزنم که نشون از این نباشه که دارم به آهو توجه میکنم! رفتم کنار مامان و گفتم: ـ اونجا نمیشه مامان! مامان با خشم پرسید: ـ چرا اونوقت؟! با جدیت گفتم: ـ ببینم مگه تو نمیخواستی نوهاتو ببینی؟! میخوای بفرستیش تو اتاق زیر شیروونی ؟؟ لابد انتظار داری که منم برم اونجا؟! مامان یکم فکر کرد و زیرلب گفت: ـ البته تو هم حق داری! بعدش نشست رو زمین کنار آهو و رو بهش گفت: ـ به محض بدنیا آوردن نوهام، گورتو از این خونه گُم میکنی. دلتو به اینجا اصلا خوش نکن. بعدش رو به پریسا گفت: ـ تا زمانی که این قاتل، نوهامونو بده دستت، تو اتاق بردیا میمونه دخترم! پریسا که صورتش پر از خشم شده بود و از چشماش آتیش میبارید گفت: ـ اما... مامان دستشو برد بالا و گفت: ـ من حرفامو زدم! به من اعتماد کن دخترم. عروس این خانواده فقط خودتی... البته ته دلم خوشحال بودم. بودن با آهو تو اتاقم از بودن با پریسا برام خیلی خیلی بهتر بود. فخری خانوم آهو رو که رو زمین ماتش برده بود و گریه میکرد و بلند کرد و بردتش سمت اتاق من...- 206 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هفتاد و پنجمین متن نیمهشب ناراحت نشو اگه موقع حرف زدن بهت نگاه نمیکنم چون قابلیت اینو دارم به آدما نگاه کنم ولی یدونه از حرفاشونو نشنوم. 23:23 بیست و سوم خرداد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجم مامان با پوزخندی رو به آهو گفت: ـ پس یعنی بعد از اینکه نوه منو بدنیا آورد... حرف مامان و قطع کردم و گفتم: ـ آره یعنی بعد از اینکه نوه تو رو بدنیا آورد، میره همونجایی که ازش اومده. زندان براش کافی نیست! باید اینجا بمونه و عذاب واقعی و مجازاتش و به چشم ببینه. خودمم باورم نمیشد که داشتم بهش این حرفا رو میزدم اما از صورتش متوجه شدم که با گفتن هر جمله من چقدر قلبش میشکنه! هنوزم قلبم قبول نمیکرد که یه دختر دبیرستانی چجوری میتونه آدم کشته باشه!! مامان که دید زیادی بهش خیره شدم سریع گفت: ـ باشه بردیا! اتفاقا فکر خوبی کردی، قبوله. پریسا با مخالفت و گریه گفت: ـ مامان من با قاتل شوهرم تو یه خونه نمیمونم. شما چجوری اینقدر سریع راضی شدین؟! مامان رو به پریسا گفت: ـ اون قاتل پسر منم هست پریسا! باور کن اگه یکم جلو خودمو نگیرم دلم میخواد خرخرشو بگیرم و همینجا خفش کنم. همون جوری بکشمش که اون بچه منو کشت! آهو با هق هق بلند شد و گفت: ـ من کاری نکردم. مامان با عصبانیت رو بهش گفت: ـ خفهشو! بعدش بلند فخری خانوم و صدا زد و وقتی اومد رو بهش گفت: ـ این قاتل و ببرین اتاق زیر شیروونی! مامان چی داشت میگفت؟! اونجا دیگه حتی حیوونا هم نمیرفتن از بس کثیف بود. نمیتونستم اجازه بدم در این حد بهش ظلم کنه.- 206 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هفتاد و چهارمین متن نیمهشب عاشق قطع ارتباط با اون دسته از آدماییم که فکر میکنن من همیشه هستم. 13:13 بیست و سوم خرداد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهارم اونم بدون هیچ حرفی پیاده شد. مچ دستش و محکم گرفتم و راه افتادیم سمت خونه. چشای مش قربون با دیدن آهو گرد شده بود. وقتی اون یه همچین واکنشی داشت، خدا میدونه پریسا و مامان چه واکنشی نشون میدادن. فخری خانوم درو برام باز کرد و دم در خشکش زد!! مامان با صدای بلند پرسید: ـ فخری کی اومده؟؟ بردیاست؟؟ با صدای بلند همونطور که آهو رو پشت سر خودم کشون کشون میوردم، گفتم: ـ منم مامان! دختری که قراره نوه این خانواده هم بدنیا بیاره و نقش هوو رو فقط بازی کنه هم آوردم... بعدش محکم آهو رو پرت کردم که وسط سالن زمین خورد! گفتم: ـ ایناهاش! مامان با صورتی پر از خشم گفت: ـ بردیا تو با چه جرئتی این قاتل و دوباره آوردی تو خونه من؟؟؟هان؟؟ پشت بندش پریسا، گلدون کنار ستون و پرت کرد براش با عصبانیت گفت: ـ روز عقدت، رفتی قاتل برادرت و از زندان آزاد کردی بردیا؟؟ واقعا که خیلی مردی!! مردونگی ازت میباره... آهو هم با گریه فقط میگفت: ـ باور کنین من کاری نکردم. پریسا اومد سمتش و سعی کرد بهش حمله کنه که من و مامان جلوشو گرفتیم! آهو با دیدن سالن خونه که مثل محضر شده بود و با دیدن پریسا تو لباس سفید رو بهم گفت: ـ منو آزاد کردی تا بیام عقد تو و زنداداشت و ببینم؟ با خشم رو بهش گفتم: ـ چه انتظاری داشتی؟! باید تقاص پس بدی!! رو به مامان گفتم: ـ مامان یادته تو اتاق بهت گفتم به تصمیمم اعتماد کن؟؟! این دختر یه جون از خانواده ما گرفته و حالا یه جون به خانوادمون میده و بعدش گم میشه بیرون. دختری که نوه خانواده ما رو بدنیا میاره ، آهوئه.- 206 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هفتاد و سومین متن نیمهشب زمانایی که حالم زیاد خوب نیست و میخوام سریعتر بخوابم تا لحظه بدم بگذره؛ یه رفیق دارم که برام قصه میخونه و اون لحظه من تمام غم زندگیم و فراموش میکنم. از همینجا بهت بگم : مرسی که هستی:)) 10:10 بیست و دوم خرداد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سوم بعد ده دقیقه دیدم اومده بیرون و با دیدن من کلی ذوق توی چشماش نشسته. داشت میدوییدم که بیاد تو بغلم اما سریع دستمو بالا بردم که سرجاش وایستاد...اشک روی گونهاش سُر خورد و گفت: ـ بردیا من... با عصبانیت نگاش کردم و گفتم: ـ فکر نکن دلیل اینکه رضایت دادم از زندان آزاد بشی اینه که بخشیدمت! از امروز به بعد یجوره دیگه طوری که من مناسب بدونم، مجازات میشی! دوباره داشت میومد سمتم که خودم و کشیدم عقب و با تهدید گفتم: ـ دیگه به هیچ وجه اینقدر مظلومانه بهم نگاه نکن! تو دیگه برای من اون آهوی سابق نیستی! تو قاتل کیانی! منم دیگه اون بردیای سابق نیستم. اینو توی مغزت فرو کن! دلم برای این حالت صورتش ریش ریش شد دلم نمیخواست اما مغزم به حرفای قلبم غلبه کرده بود و میگفت که این مدلی رفتار کنم. با جدیت و عصبانیت رو بهش گفتم: ـ سوار شو! بدون هیچ حرفی اومد سوار ماشین شد و تا مسیر رسیدن به خونه، نه من حرفی زدم و نه اون. ولی متوجه بودم که داره ریز ریز اشک میریزه. وقتی جلوی در خونه رسیدیم و منظر بودم تا مش قربون درو باز کنه، گفت: ـ من...من کیان و نکشتم بردیا! حرفی نزدم که وقتی ماشین و بردم تو پارکینگ گفت: ـ یه روز بهت ثابت میشه بردیا! ماه هیچوقت پشت ابر نمیمونه. بدون هیچ گونه واکنشی گفتم: ـ پیاده شو!- 206 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هفتاد و دومین متن نیمهشب سیگارشو خاموش کرد و گفت: حق با تو بود؛ رفتنای واقعی خداحافظی ندارن. 20:20 بیست و یکم خرداد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دوم همین لحظه گوشیم زنگ خورد! آرش بود...سریع سند و امضا کردم و از جام بلند شدم. پریسا با نگرانی پرسید: ـ بردیا کجا میری؟! گفتم: ـ برمیگردم. عاقد هم رو بهم گفت: ـ انشالا که برای جفتتون خوش یمن باشه! آدما تشویق کردن و من سریع اون جمعو ترک کردم. دوباره به آرش زنگ زدم و سریع برداشت: ـ الو بردیا چرا تلفنتو جواب نمیدی؟! با کلافگی گفتم: ـ داشتم سند ازدواج امضا میکردم. آرش گفت: ـ نمیدونم چی بگم والا! انشالا که هرچی خیره پیش بیاد! زنگ زدم بهت بگم که آهو نیم ساعت دیگه از زندان آزاد میشه. مدارکش امضا شده و دست قاضی رسیده و قاضی تایید کرده. گفتم: ـ خوبه! من میرم دنبالش. بعدش از آرش تشکر کردم و گوشیو قطع کردم. داشتم راه می افتادم سمت ماشین که مامان اومد بیرون و صدام زد: ـ پسرم؟ برگشتم سمتش...گفت: ـ با عجله داری کجا میری؟؟! آرش چرا نیومد؟! گفتم: ـ جواب این سوالات رو وقتی برگشتم بهت میگم مامان. بعدش بدون اینکه منتظر جوابش باشم، راه افتادم سمت ماشین و با سرعت بالا خودمو به در زندان رسوندم. منتظر موندم تا بیاد بیرون.- 206 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و هفتاد و یکمین متن نیمهشب من پذیرفته ام که گاهی ممکن است ما برای آدمها فقط پناگاهی باشیم تا زمانی که یک خانه امن پیدا کنند و بروند. 12:12 بیست و یکم خرداد
-
#سیصد و هفتادمین متن نیمهشب امروز دوباره دلم یه غم بینهایت داره... امیدوارم به خوابی طولانی برم و توی واقعیت تا سالیان سال چشمامو باز نکنم! 16:16 بیستم خرداد
-
#سیصد و شصت و نهمین متن نیمهشب ولی من کم کم دارم به این نتیجه میرسم دختری که پدرش دوسش نداشته باشه و تو کل زندگیش تحقیرش کرده باشه رو، هیچکس دوست نداره. حتی اگه اون دختر تمام تلاششو بکنه که از خودش خوبی تو دل آدما بجا بذاره:(( نمیشه... 15:15 بیستم خرداد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و یکم تا چشمام گرم شد، صدای مامان و بالای سرم شنیدم: ـ بردیا؟؟ همه پایین منتظر توان، تو گرفتی خوابیدی؟؟ چشمام و آروم باز کردم و یه خمیازه کشیدم. مامان برق اتاق و روشن کرد و گفت: ـ پاشو یه آبی به سر و روت بزن! لباستم مرتب کن بیا پایین. عاقد منتظره. روی تخت نیم خیز شدم. مامان داشت میرفت بیرون که صداش زدم: ـ مامان میخوام یه چیزی بهت بگم! مامان با تعجب نگام کرد و گفت: ـ باز چی شده؟! رفتم مقابلش وایستادم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ میخوام اگه چیزی تو زندگی برامون پیش اومد، به تصمیم من اعتماد کنی! به هیچ وجه تصمیماتم و زیر سوال نبری! مامان آب دهنش و قورت داد و گفت: ـ باز چیکار کردی بردیا؟! اینجوری که حرف میزنی من بیشتر میترسم. سر مامان و بوسیدم و گفتم: ـ نترس! فقط خواهش میکنم ازت که به تنها پسرت اعتماد کن. مامان هم بغلم کرد و دیگه چیزی نگفت. بعد اون با همدیگه رفتیم پایین. حدود بیست نفر تو سالن نشسته بودن و بزرگای طایفه هم اومده بودن. رفتم سمتشون و دستاشونو بوسیدم و تو جایگاه داماد بدون اینکه به پریسا نگاه کنم، کنارش نشستم. عاقد چندبار متن و برامون خوند و من تمام این مدت داشتم به قاب عکس کیان که روبروم بود، نگاه میکردم!! به دوران بچگیامون، به اینکه چقدر همه جا پشتم بود و پای من ایستاد!! به اینکه چه لحظات سختی و کنار هم گذروندیم و آهو باعث شد از ما جدا بشه!! دوباره با اومدن اسمش تو دلم هم عصبانی شدم و قلبم تند تند زد.- 206 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و شصت و هشتمین متن نیمهشب تو کتابخونه نیمه شب نورا به خودش میگه: شاید هدف زندگی، فقط زندگی کردنه... نه موفق شدن، نه خاص بودن! فقط بودن. 10:10 بیستم خرداد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدم سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه...تو راه مدام به حرفای آرش فکر میکردم. واقعا برای چی رضایت داده بودم تا آهو از زندان آزاد بشه؟؟! کسی که قاتل برادرم بود. میدونستم که مامان و پریسا تو خونه قیامت میکنن اما بازم برام مهم نبود و اون ورقه رو امضا کردم و مدام به خودم نهیب میدادم تا یادم نره اون قاتل برادرمه و دوباره دلم برای چشمای معصومش نسوزه. « یک روز بعد » پریسا خفن ترین طراح و دیزاین و دعوت کرد و کل خونه رو گُل کاری کردن. بنظرم با اینکه تقریبا از مرگ کیان، مدت طولانی هم نمیگذشت ولی خیلی تونست خوب خودشو جمع کنه و به زندگی برگرده. ذوق و هیجانش برای این عروسی فرمالیته رو اصلا درک نمیکردم...امیدوارم دلشو به این عروسی خوش نکرده باشه. که البته بیشتر قدرتش و از این میگرفت که مامان پشتش بود. با دیدن من سریع اومد سمتم و خواست بغلم کنه که غیر مستقیم خودمو کشیدم عقب و اونم متوجه واکنش لحظهایه من شد. یکم قیافش رفت تو هم ولی سریع خودشو جمع کرد و با ذوق گفت: ـ خب بردیا چطور شده؟ دوست داری؟ اگه گل ارکیده دوست نداری... حرفش و با بیحوصلگی قطع کردم و گفتم: ـ زنداداش تو مثل اینکه خیلی این عقد و جدی گرفتی! اینکارا دیگه برای چیه؟! یه امضا میزدیم تموم میشد میرفت. پریسا هم لفظ زنداداش گفتن من خیلی رو مغزش بود و هم از اینکه اینقدر راحت تو ذوقش زدم. واقعیت این بود که برام سنگین بود تا قبول کنم اینقدر راحت داره خودشو با زندگی وقف میده و برادرم و به دست فراموشی سپرده. پریسا گفت: ـ اما بردیا من فقط خواستم... دوباره حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ من واقعا خیلی خسته ام. هر وقت عاقد و بزرگای طایفه اومدن، صدام کن تا بیام پایین. و بدون اینکه منتظر جوابش باشم، راه افتادم سمت اتاقم...چندتا از دکمههای پیراهنم و باز کردم و خودم و روی تخت ولو کردم. نمیدونم چرا این دختر یعنی آهو، چال گونه و چشماش از دیدم کنار نمیرفت. چجوری قرار بود تنبیهش کنم و کاری کنم مجازات بشه؟ من که وقتی تو چشماش زل میزدم، حتی خودم هم فراموش میکردم.- 206 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و شصت و هفتمین متن نیمهشب فرمول آرامش اینه که بدونی رفتنی میره، اومدنی میاد، موندنی میمونه، شدنی میشه، نشدنی نمیشه و غصه خوردن تو هم هیچ تاثیری تو این رفت وآمدها و شدن و نشدنها نداره. 21:21 نوزدهم خرداد