-
تعداد ارسال ها
2,833 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
65
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
کارشناسی ارشد مدیریت جهانگردی😍دانشکده علوم انسانی سر میدون نیما🥹
- 41 پاسخ
-
- 1
-
-
من دانشگاه مازندران بابلسر درس خوندم 🥹😍خودم بچه بابلم
- 41 پاسخ
-
- 1
-
-
منممم😍😍🥹کجای مازندران؟؟
- 41 پاسخ
-
- 1
-
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و سوم همونطور که نگاهم میکرد، گوشیش رو از توی جیبش درآورد و داخل گالریش رفت. چیزهایی که میدیدم رو نمیتونستم هضم کنم! اینها رو از من گرفته بود؟ من زیر پتو خوابیده بودم و سمیر با وضعیت ناجوری کنارم دراز کشیده و ازم عکس گرفته بود. تمام انرژیم خالی شد و یکباره وسط اتاق نشستم. سمیر گفت: - چیشد خانوم کوچولو؟ تا دو دقیقه پیش میخواستی بری پیش پلیس که! نتونستم حتی یه کلمه حرف بزنم. ادامه داد. - اگه باباجونت اینارو ببینه چی میشه؟ بذار من بهت بگم، قبل از اینکه خودشو به تو برسونه، سکته میکنه! به هر حال دختر شیر پاک خوردهی یکی یدونهش کنار یه پسر غریبه... نذاشتم جملهش رو تموم کنه و با تمام حرصم یقهی لباسش رو گرفتم و گفتم: - میکشمت! پسرهی عوضی! من از هیچی خبر نداشتم؛ همهش نقشهی تو بود! دستم رو محکم گرفت و گفت: - ولی باباجونت که نمیدونه اینارو؛ اگه یه موقع به سرت بزنه از اینجا بری یا حرفی به کسی بزنی، نه تنها پدرت، بلکه کل جزیره این عکسا رو میبینن باور! با جدیت تمام این حرفها رو زد. و من تنم مثل بید میلرزید. واقعاً اگه بابا اینها رو میدید، چی میشد؟ حرفم رو باور میکرد یا نه؟ من خودم مات موندم، چه برسه به مامان و بابام! واقعاً من براشون دختر بدی بودم. اونها همیشه پیگیر من بودن؛ اما من به حرفشون گوش نکردم و حالا حقمه که همچین بلایی سرم اومده! -
پارت هفتم وقتی ماشین و بردم داخل، همهی اعضای خانواده اومدن استقبالم... کیان ، زنداداشم( زن کیان) ، مامان و فخری خانوم( آشپز خونمون) چند دور برای همشون بوق زدم و ماشین و گوشه حیاط پارک کردم. مامان اصلا اجازه نداد از ماشین پیاده بشم و خودش اومد و در ماشین و باز کرد و منو غرق در آغوش و بوسه کرد...منم بغلش کردم...خیلی دلم براش تنگ شده بود! اشکاش و پاک کردم و گفتم: ـ مامان چرا اینجوری گریه میکنی آخه؟؟! ببین برگشتم...دیگه پیشتم... مامان با گریه میگفت: ـ خدا این روزم بهم نشون داد، واقعا شکر..مروتت و ببینم دیگه چیزی نمیخوام. سرش و بوسیدم و همین لحظه میان با خنده اومد جلو و گفت: ـ همینجوری اینقدر لوسش کردی دیگه مامان خانوم!! نگاه کن توروخدا، چجوری هم داره برای پسرش اشک میریزه. مامان با دست آزادش، کیان هم بغل کرد و گفت: ـ پسرم تو که خودت میدونی من چقدر منتظر... کیان با خنده حرفش و قطع کرد و گفت: ـ میدونم مامان، دارم شوخی میکنم! کدوم یکی از ماها دلمون واسه این بزغاله تنگ نشد؟! همه ما هم خندیدیم و مش قربون گفت: ـ آقا اینقدر خوشحال شدم به امام زمان انگار پسر خودم از راه دور و دراز برگشته! پشت بندش فخری خانوم با اسپند اومد سمتم و گفت: ـ ماشالا هزار ماشالا خوشتیپ تر از قبل هم شده! چشم نخوری پسرم! چندتا سرفه کردم و گفتم: ـ مرسی فخری خانوم، ولی دودش رفت تو دماغم! فخری خانوم اما ولکن نبود و به کار خودش ادامه میداد و مامان هم میگفت: ـ اشکال نداره مادر، برای کوری چشم حسوده!
- 203 پاسخ
-
- 4
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و دوم سریع بازوم رو از دست سمیر بیرون کشیدم و گفتم: - تو دیگه خفه شو و دخالت نکن! وقتی رفتم پیش پلیس و همه چیزو گفتم میفهمین دنیا دست کیه! نگاه و حتی وجود نارین آزارم میداد؛ از اینکه از کسی که فکر میکردم بهترین رفیقمه، اینجور رکب خوردم، واقعاً اذیتم میکرد! با عصبانیت گفتم: - واسه چی هنوز اینجا وایستادی؟ برو بیرون... گمشو برو بیرون! سپس به زور از در خونه بیرون انداختمش، اون هم یه کلمه حرف نزد. بعدش بدون اینکه به سمیر نگاه کنم، با همون بیحالی و لرزش، به سمت اتاق رفتم تا کیفم رو بردارم که صدای پای سمیر رو شنیدم. با طمانینه ازم پرسید. - جایی میری؟ نمیدونم چرا ولی به نظرم به عنوان کسی که همه چیزش لو رفته بود، زیادی خونسرد بود. نمیدونم دلش به چی گرم بود که به جای ترسیدن و التماس کردن، این مدلی رفتار میکرد؟ بدون اینکه حرفی بزنم، زیپ کیفم رو بستم و تا خواستم از در اتاق بیرون برم، دستهاش رو روی چهارچوب در گذاشت و گفت: - خب، جوابمو ندادی؟ نگاهش کردم و گفتم: - این همه اعتماد بنفس از کجا میاد؟ میدونی اگه از دستت شکایت کنم، چه اتفاقی میوفته؟ پوزخندی زد و گفت: - تو اینکارو نمیکنی! خندیدم و گفتم: - ببینم تو مثل اینکه درست متوجه نشدی! من همه چیزو شنیدم؛ منو معتاد به اون قرصه کردی تا از بابام انتقام بگیری؟ بابای من تحت هیچ شرایطی دخترشو ول نمیکنه! اینبار سمیر دستش رو توی جیبش گذاشت و با خنده گفت: - مطمئنی؟ ولی من بعید میدونم! از چی داشت حرف میزد؟ با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم. - منظورت چیه؟ -
پارت ششم همونطور که اون دختر و تعقیب میکردم، گفتم: ـ باشه راجبش فکر میکنم خانوم بابازاده! خانوم بابازاده که از صداشم مشخص بود کلی ذوق کرده، گفت: ـ امیدوارم که قبول کنیم آقای معیری؛ تو مدرسه ما جای معلمی مثل شما کمه. نخواستم خوشحالیش و خراب کنم ولی فکر نمیکنم که کار و قبول کنم چون مدرسشون غیر دولتی بود و من اصولا مدارس دولتی تدریس میکردم. حالا باز باید حضوری برم مدرسه و با طرف صحبت کنم تا قانع بشه و دنبال معلم دیگه برای مدرسش برگرده...تو همین گیر و دار که داشتم شماره طرف و سیو میکردم، دختره رو کم کردم...انگار آب شد و رفت زیر زمین...با عصبانیت زدم به فرمون و زیرلب گفتم: ـ به خشکی شانس. اما این دختر هر کی بود ذهنم و بدجور به خودش مشغول کرده بود و به هیچ عنوان ازش نمیگذاشتیم و زیر زمین هم میرفت، پیداش میکردم. صورت خوشگلش انگار هنوز جلوی چشمامه... رفتم شیرینی فروشی معروف شهرمون و به دوکیلو شیرینی گرفتم و بالاخره رسیدم خونه! نمیخوام دروغ بگم اما واقعا دلم برای کوچه و خونمون، خصوصا اتاقم تنگ شده بود. و الان احساس خوبی داشتم که اینجام...چند تا بوق زدم و مش قربون با سرعت اومد و در رو باز کرد و با دیدن ماشین من با ذوق گفت: ـ آقا بردیا شمایین؟؟ خندیدم و شیشه ماشین و دادم پایین و گفتم: ـ خودمم مش قربون؛ نمیخوای درو باز کنی؟ مش قربون با خوشحالی درو باز کرد و گفت: ـ خوش اومدین آقا، صفا آوردین...بفرمایید داخل لطفاً! بعدش با فریاد رو به خونه گفت: ـ بیاین بیاین...آقا بردیا اومدن! از حرکاتش خندم میگرفت...هنوزم عین گذشته بود ولی چروک صورتش کمی بیشتر شده بود. وقتی من و کیان بچه بودیم بعنوان باغبون خونمون استخدام شد و کارای هرس درخت و رسیدن به باغچه رو انجام میداد. بینهایت هم آدم دوست داشتنی بود.
- 203 پاسخ
-
- 5
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#دویست و نودمین متن نیمهشب جالبه که من هروقت شروع میکنم به رعایتکردن رژیم، مامانم غذاهای موردعلاقمو درست میکنه ، بابامم هر روز کیک شیرینی میخره... 12:12 هجدهم اردیبهشت
-
پارت پنجم رفتم کنار قبر بابا نشستم. یجوری هم نشستم تا بتونم قیافه اون دختر رو ببینم! خدا واقعا چه چیزی خلق کرده بود. اما خیلی غمگین بنظر میرسید. اشکش دلمو به درد آورده بود. یه فاتحه برای بابا خوندم و یهو دیدم که اونم سرش و آورد بالا و برای یه لحظه نگاهم توی نگاهش گره خورد ولی سریع نگاهش و دزدید. نمیدونستم چجوری باید خودمو بهش نزدیک میکردم. هیچ ایدهایی هم به ذهنم نرسید . بدجوری به دلم نشسته بود...تو دلم به خودم خندهایی زدم و گفتم که پس قسمت بوده که تو قبرستون عشق زندگیت و ببینی آقا بردیا! حس کردم اینقدر از نگاهم آزرده شد که سریعا از جاش بلند شد و رفت...یکم مکث کردم و منم بعدش سوار ماشین شدم و دنبالش رفتم. میخواستم ببینم که آدرس خونش کجاست! همینطور داشتم تعقیبش میکردم که گوشیم زنگ خورد. برداشتم: ـ بفرمایید؟ صدای یه خانوم تو گوشم پیچید: ـ سلام وقتتون بخیر ، ببخشید آقای بردیا معیری؟ با تعجب گفتم: ـ خودم هستم منتها شما رو بجا نیوردم! خانومه خندید و گفت: ـ حق دارین، راستش من مدیر دبیرستان دخترانه عترت، بابازاده هستم. اگه یادتون باشه، پارسال هم بابت درس فیزیک بچههای پشت کنکوری بهتون زنگ زده بودم و گفتیم که جنوب هستین. از یکی از خانومایی که تو خیریه مادرتون مشغول فعالیت هست، پرسیدیم و گفتن مثل اینکه برگشتید! مدرسهها خیلی بهم زنگ میزدن و واقعیت هنوز هم یادم نیومده بود که کیه! اما از کار مامان تعجب نکردم. بهرحال پسرش برگشته بود پیشش و تا کل شهر و از این موضوع خبردار نمیکرد، ولکن ماجرا نبود! خانومه ادامه داد: ـ میخواستم اگه امکانش هست، بابت درس فیزیک امسال مدرسمون باهاتون قرارداد ببندم چون فعلا ما یدونه معلم فیزیک داشتیم که بخاطر شرایط بارداریش، فعلا نمیتونه بیاد مدرسه!
- 203 پاسخ
-
- 5
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#دویست و هشتاد و نهمین متن نیمهشب یه چیزی بهتون بگم... برای اینکه حال دلتون یکم بهتر بشه... حتما کتاب معجزه کار با آینه رو بخونین... عجیب معجزه میکنه:)) 13:13 هفدهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و یکم نارین سرش رو بین دستهاش گرفت. سمیر خندید و گفت: - لابد الان این اداها رو درمیاری که بگی خیلی دوست خوبی هستی! منو ببین نارین؛ تو هم مثل من بدبختی این دختر و خانوادهشو میخواستی. پس الان برای من ادای دوست و رفیقو درنیار! با تکتک جملاتی که میشنیدم، یه تیکه از قلبم میشکست؛ من همیشه فکر میکردم که نارین رفیق صمیمی منه و آدمی بود که باهاش بهترین روزهام رو گذرونده بودم. اما حالا اون برای نابودی رفیقش، من، با یه پسر غریبه نقشه کشیده بود؟ بعدش هم، سمیر چه دشمنیای با بابا داشت؟ بابای من که آزارش به یه مورچه هم نمیرسید، باعث مرگ خالش شده بود؟ اون شب که داشت راجع به خانوادهش میگفت، از مدل قیافهش باید متوجه میشدم که یه قضیهای این وسط هست. اما موضوع دقیقا چی بود؟ به این نتیجه رسیدم که حق با بابا بود. چقدر بخاطر نارین باهاشون بد حرف زده بودم. به چیزی که میخواستن رسیدن؛ چون بدن من رو به این قرص عادت داده بودن. پس این همه وزن کم کردن، بیحالی و لرزش دست و فکم بخاطر اون قرص مسخره بود که به نام آرامبخش به خوردم میدادن. یه آدمیزاد به چه مرحلهای میرسه که برای انتقام حاضره زندگی یه خانواده رو خراب کنه؟ باید میرفتم؛ قبل از اینکه کسی متوجه بشه باید از این خونه میرفتم. آروم آروم عقب رفتم؛ اما متأسفانه گوشهی تیشرتم به گلدون گیر کرد. گلدون با صدای فجیعی پایین افتاد و شکست. دیگه وقت قایم شدن نبود؛ چون توجه جفتشون به این سمت جلب شده بود. ذاتاً برای چی باید خودم رو پنهون میکردم؟ اونها زندگی من رو خراب کردن. اگه بابا با این حالم من رو میدید قطعا سکته میکرد. دست زنان و آهسته، به سمت سالن رفتم و با گریه گفتم: - دمتون گرم واقعاً؛ واسه خراب کردن زندگی من چه نقشهی خوبی کشیدین! نارین هم همینطور با دیدن من اشک میریخت و به سر تا پای من نگاه میکرد. خواست به سمتم بیاد که دست پیش زدم و با لرزش فکم گفتم: - جلو نیا! بابام راجع به تو حق داشت! کاش هیچوقت نمیشناختمت! کاش راجع به تو، به حرفاش گوش داده بودم و انقدر لجبازی نمیکردم! نارین گفت: - باور بخدا من... نتونستم طاقت بیارم، با عصبانیت به سمتش رفتم و با تمام قدرتم، محکم زیر گوشش خوابوندم. سمیر به سمتم اومد و سریع گفت: - هوپ هوپ! داری چیکار میکنی؟ آروم باش! -
پارت چهارم از صمیم قلبم به داشتن همچین برادری که پشتمه و همیشه هوامو داشته، افتخار کردم! با ذوق گفتم: ـ داداش؟ کیان گفت: ـ جانم؟ ـ چقدر خوبه که هستی! کیان خندید و گفت: ـ بسته بچه! کمتر زبون بریز! خندیدم و کنار قبرستون پارک کردم و یهو چشمم به یه دختری افتاد که صورتش عین فرشتهها بود. یه پیراهن بلند قرمز با چکمه قهوهایی داشت و با گوشه شالش آروم اشکاشو پاک میکرد. نمیدونم چرا ولی چند دقیقه مات و مبهوت قیافش شدم و ناخودآگاه ضربان قلبم رفت بالا و احساس گرمای شدیدی در قفسه سینهام داشتم. آروم زیر لب گفتم: ـ چقدر خوشگله! کیان از پشت خط گفت: ـ بردیا؟؟ چرا حرف نمیزنی؟؟ چی داری میگی؟؟ کی خوشگله؟؟ ماشین و خاموش کردم و گفتم: ـ داداش! کیان با ترس گفت: ـ چیشد بچه ؟! نصفه جونم کردی!! گفتم: ـ فکر کنم عروس آینده مامان و پیدا کردم. کیان با تعجب پرسید: ـ چی میگی؟! از ماشین پیاده شدم و گفتم: ـ بعداً بهت زنگ میزنم و سریع گوشی رو قطع کردم. قطعه قبری که کنارش نشسته بود، با قطعه قبری پدر خدابیامرزم حدود ده قدم فاصله داشت. دلم میخواست باهاش حرف بزنم، بنابراین باید یه بهانه پیدا میکردم. بهش میخورد بچه مدرسهایی باشه ولی واقعا اینقدر صورت قشنگی داشت که آدم نمیتونستم چشم ازش برداره!
- 203 پاسخ
-
- 4
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست یعنی کی اومده بود؟ تو این چند روزی که اینجا بودم، ندیدم غیر از سمیر کسی بیاد. البته که من هر روز بیحالتر از قبل میشدم و شاید حواسم نبود یا حتی خواب بودم و متوجه رفت و آمد نمیشدم. صدای یه دختر بود، اما اینقدر صداش آروم بود که از اتاق خودم صدا رو نمیشنیدم. بنابراین به سختی روی زانوهام وایستادم و خودم رو آروم آروم از سمت راهرو به سمت سالن کشوندم. و با چیزی که دیدم، انگار برق دویست ولتی به تنم وصل کردن. اون دختر، نارین بود. واقعاً درست میدیدم؟ خودش بود! دوستم میدونست که من توی این حالم و من رو تنها گذاشت؟ به خانوادهم خبر نداد؟ اتفاقاتی که داشت میافتاد رو به سختی تونستم توی ذهنم هضم کنم. دستم رو آروم گذاشتم جلوی دهنم تا صدای اشکی که میریختم به گوششون نرسه. پشت میزی که اول راهرو بود نشسته بودم و به حرفهاشون گوش میدادم. نارین با استرس از سمیر پرسید. - تو هیچ معلومه داری چیکار میکنی سمیر؟ باور کجاست؟ سمیر که خیلی عادی مقابلش روی کاناپه لم داده بود، گفت: - زیبای خفته جوری خوابیده که حالا حالاها نمیتونه از خواب بیدار بشه. نارین گفت: - کجاست؟ بگو باید ببرمش. سمیر، همه چی داره بدتر میشه. خانوادهش پلیس و خبر کردن. جزیره جای کوچیکیه؛ مطمئن باش که پیداش میکنن. سمیر باز هم خیلی عادی گفت: - برام مهم نیست. تا اون موقع من انتقامم رو از پیمان راد گرفتم. باعث شد خالهم خودکشی کنه و من بیکس بشم. حالا ذرهذره آب شدن بچهش رو میبینه. و یه چیزی بهت بگم، نارین؟ نارین با تعجب نگاهش کرد. سمیر ادامه داد. - زمانی دخترشو پیدا میکنه که دیگه خیلی دیر شده. نارین با استرس پرسید. - ب... باهاش چیکار کردی؟ سمیر پوزخندی زد و گفت: - اعتیاد. قرص آرامبخشی که بهش میدم، در اصل یه مادهی قوی اعتیادآور داره که بدنش الان کاملاً بهش عادت کرده. اگه ببینیش، نمیشناسیش. نارین گفت: - چی؟ سمیر، تو چیکار کردی؟ سمیر با عصبانیت گفت: - چیه؟ مگه تو فکر بهتری داشتی؟ فقط اینجوری درد انتقامی که میخواستم بگیرم، آروم میشد. -
#دویست و هشتاد و هشتمین متن نیمهشب از یه جایی به بعد جای خالی بعضیا رو حتی خودشونم نمیتونن پر کن، چه برسه به بقیه!! 1:01 شانزدهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نوزدهم اما من حس درونیم واقعاً بد بود و دائماً احساس ضعف و بیحالی داشتم. باید هر چه زودتر به خونه میرفتم؛ اما سمیر اونجوری که باید، اصلاً کمک حالم نبود. هر از گاهی میاومد، چند لقمه بهم غذا میداد و تا لرزش دستم رو بهش نشون میدادم، میگفت چیز خاصی نیست و بخاطر استرسه. تا حرف خونه و خانوادهم رو هم پیش میکشیدم، بحث رو عوض میکرد و سریع از اتاق بیرون میرفت. دیگه داشتم به این نتیجه میرسیدم که این پسر یهکاسهای زیر نیمکاسهشه. با وجود خستگی و مریضی سعی کردم بفهمم داستان چیه! گوشیم رو هم که نتونستم پیدا کنم، وگرنه زودتر از اینها به بابام زنگ میزدم. آه که چقدر دلم برای شنیدن صداشون تنگ شده؛ هم بابام و هم مامانم. در اصل ازشون تعجب میکنم که چرا دنبالم نمیگردن؟ یعنی اینقدر از دستم دلخور بودن؟ البته که حرفهای خوبی به بابا نزده بودم و اگر نخوان هم منو ببینن، واقعاً حق داشتن! پس نارین چی؟ صمیمیترین رفیقم؛ اونم رفت که رفت؟ اصلاً به این فکر نکرد که من چند روزه کجام و چیکار میکنم؟ واقعاً به این موضوعات فکر میکردم، ناراحت میشدم و تهش به حرفای بابا میرسیدم که مدام بهم گوشزد میکرد. امیدوار بودم تهش این نشه که من توی رفاقت ناامید بشم و حرف بابام درست از آب دربیاد. صدای پا شنیدم، خودم رو الکی به خواب زدم. دلم نمیخواست بازم اون قرص آرامبخش رو بخورم و به دور از تمام اتفاقاتی که داره دورم میوفته، به خواب عمیق فرو برم. دلم میخواست پیش خانوادهم برگردم. باید هر جوری بود، میفهمیدم چه اتفاقی داره برام میوفته. با باز شدن صدای در، سریع چشمهام رو بستم. در باز شد، سمیر یکم مکث کرد و بدون کوچکترین حرفی، برق اتاق رو خاموش کرد، در رو بست و رفت. بعد رفتنش آروم چشمهام رو باز کردم. خیلی بدنم کوفته بود. خودم رو به در اتاق رسوندم تا ببینم با کسی حرفی میزنه یا میتونم چیزی بشنوم یا نه! همین که گوشم رو به در چسبوندم، صدای آیفون رو شنیدم. سمیر با تعجب آیفون رو برداشت و گفت: - تو چجوری آدرس اینجا رو پیدا کردی؟ بعدش کمی مکث کرد و گفت: - خیلی خب، بیا بالا. -
پارت سوم خواستم قبل از برگشتن به خونه، برم سر خاک و با پدر هم یکم صحبت کنم. بهرحال حق بزرگی گردنم داشت و معلمی رو من از اون یاد گرفته بودم. تو راه بودم که کیان، برادر بزرگترم، بهترین رفیق زندگیم...کسی که همهجوره و همهجا پشتم بود، بهم زنگ زد. با خوشحالی جواب دادم: ـ سلام بر آقا کیان گُل! میان خندید و گفت: ـ میبینم که هنوزم مثل قبلاً زبون داری! منم خندیدم و گفتم: ـ برادر من از رو همین زبون خودم دارم پول در میارم. کیان گفت: ـ بله بله میدونم! بر منکرش لعنت...خب کجایی؟!! نرسیدی هنوز؟ سر فرعی پیچیدم و گفتم: ـ چرا تو شهرم ولی قبل اومدن به خونه خواستم اول برم سر خاک بابا یه فاتحه بخونم. خیلی دلم براش تنگ شده! کیان گفت: ـ کار خوبی میکنی! بعدش لطفا سریعتر بیا خونه که این مادرت از هفت صبح ما رو بیدار کرده که برای اومدن آقا بردیا، ضیافت بزرگ ترتیب بدیم! خندیدم و گفتم: ـ مامان همیشه عاشق این شلوغ کاریاست! کیان مرموزانه خندید و گفت: ـ تازه بهت بگم که یکسری برنامهها هم برات داره!! میدونستم منظورش چیه! مامان مدام از عروس و عروسی گرفتن باهام حرف میزد. حالا که برگشتم تا برام زن نگیره، ولکن ماجرا نیست. اما من نمیخواستم مادرم برام زن انتخاب کنه! دلم میخواست اون حس عاشقانه که همیشه راجبش حرف زده میشه رو خودم احساس کنم و بعدش خودم شریک زندگیم رو انتخاب کنم. بنابراین گفتم: ـ اون برنامهها رو من اثر نداره داداش! کیان بازم خندید و گفت: ـ میدونم بابا؛ بهش گفتم که مرغ تو هم یپا داره.
- 203 پاسخ
-
- 6
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هجدهم مهدی دستی به شونهم زد و گفت: - نگران نباش، من مطمئنم به زودی پیداش میکنیم! با استرس آب دهنم رو قورت دادم. رفتم کنار پنجره ایستادم و به حیاط خونه خیره شدم. سیگاری روشن کردم و زیر لب گفتم: - امیدوارم حال بچهم خوب باشه؛ اگه چیزیش بشه، من میمیرم! اشتباه و عصبانیت بیخود من و لجبازی باور، چنین بدبیاریای به بار آورده بود. امیدوارم که دخترم بدونه هر کاری هم که کرده باشه، بازم جاش پیش خانوادشه و آغوش من و مادرش همیشه به روش بازه. خیلی دلم برای اون صورت بانمکش تنگ شده. یاد وقتهایی افتادم که با همدیگه آشپزی میکردیم و من سر به سرش میذاشتم. شبها براش آهنگ میخوندم تا خوابش ببره. وقتهایی که ساز تمرین میکردیم و توی رستوران باهمدیگه وقت میگذروندیم. یا وقتی که خسته میشد، به آغوش من پناه میآورد تا آروم بشه. با اینکه بزرگ شده بود؛ اما هنوز هم مثل بچگیهاش عادت داشت به ریش من دست بزنه تا خوابش ببره و همیشه اصرار داشت تا هیچوقت ریشم رو نزنم. این خاطرات ناخودآگاه اشک رو از چشمهام جاری کردن. برای اینکه غزل بیشتر ناراحت نشه، از خونه بیرون رفتم تا بتونم راحت گریه کنم. تمام این سالها سعی کردم که پدر خوبی برای باور باشم و امیدوارم دخترم، اینبار هم به حرف قلبش گوش بده، راه درست رو پیدا کنه و به آغوش خانوادهش برگرده. سه روز بعد... «باور» همینجور که توی لحاف مچاله شده بودم، به سقف اتاقم خیره شدم. هوش و حواس برام نمونده بود؛ اصلاً تمام ساعت و روز و شب از دستم در رفته بود و به زور میتونستم دهنم رو باز کنم و حرف بزنم. اگه سمیر بهم کمک نمیکرد، حتی تا سرویس بهداشتی هم نمیتونستم برم. نمیدونم چرا به این حال و روز افتاده بودم. وقتی توی آینه به خودم نگاه میکردم اصلا خودم رو نمیشناختم. فقط هم دلم میخواست اون قرص آرامبخش رو بخورم و عمیق بخوابم. حتی بعضاً دلم نمیخواست از خواب بیدار بشم. خواب بابام رو میدیدم. دلم براش یه ذره شده بود؛ کاش همون شب بهش آدرس میدادم تا دنبالم میاومد. با چشمهام از سمیر خواهش میکردم تا من رو به خونه ببره؛ اما لرزش دست و صدام باعث میشد سمیر نفهمه که دارم چی میگم، یا شاید هم متوجه میشد و به روی خودش نمیآورد. -
پارت دوم رسیدم پیش قبر مادرم...با گریه به اسمش روی این سنگ یخ خیره شدم و بغضم و رها کردم. کنار سنگ قبرش نشستم و گفتم: ـ خیلی دلم برات تنگ شده مامان قشنگم! بعد از تو دیگه زندگیم هیچ معنا و رنگی نداره. این روزا اینقدر زندگیم و برام جهنم کردن که فقط آرزو میکنم، من بیام پیشت و از این همه دردی که میکشم خلاص بشم. اشکام و پاک کردم و به آسمون خیره شدم و گفتم: ـ میدونم اگه تو بودی، اصلا نمیذاشتی آرمان و حانیه باهام اینجوری رفتار کنن. درسته مریض بودی اما همون سایه مریضیت، پناه قلب من بود! کاش خدا تو رو ازم نمیگرفت. با هق هق، روبان دور گلها رو باز کردم و اونا رو سر خاک پرپر کردم. دستامو سمت آسمون بلند کردم و شروع به خوندن فاتحه کردم و تو دلم از مادر خواستم برام دعا کنه تا از این بند بالاخره رها بشم. ( بردیا ) واقعا راسته که میگن هیچ جا شهر خود آدم نمیشه! حتی بوی هوای شمال هم با جنوب فرق میکرد... آهنگ شمالی که توی ماشین پلی شده بود و زیاد کردن و شیشه ماشین و آوردم پایین تا از هوای پاک شهر خودمون لذت ببرم. در واقع مامان اصرار کرده بود برگردم. حدود شش سالی میشد که تو یه منطقه محروم سیستان و بلوچستان به بچهها درس میدادم و بعد از فوت بابا، کیان برادر بزرگم و مامان خیلی اصرار داشتن که برگردم و میگفتن بهم که بدون من خیلی تنهان اما من عاشق ماجراجویی بودم و حدود شش سال از خونه و شهر خودم دور شدم ولی این اواخر مامان مدام بهم زنگ میزد و گلایه میکرد که فشارش مدام بالا و پایین میکنه و یه روز خدایی نکرده میمیره و عروسی منو نمیبینه! بهرحال این حرفاش دلمو به درد آورد و تصمیم گرفتم برگردم.
- 203 پاسخ
-
- 8
-
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هفدهم مهدی بعد از حرف زدنش با کوهیار، اومد پیشم نشست. پرسیدم. - چی میگه؟ مهدی گفت: - بهش سپردم که این دختره نارین رو زیر نظر داشته باشه؛ که ببینه کجا میره، چیکار میکنه و بهم اطلاع بده! گفتم: - من میدونم که اون دختر میدونه بچهی من کجاست و بخاطر ترسش حرفی نمیزنه! غزل همینجور که اشکهاش رو پاک میکرد، گفت: - پیمان اون بچه اگه چیزی رو بدونه، مگه دیوانه است چیزی نگه؛ اونم با اینکه میدونه ما داریم پیگیری میکنیم! مهسان هم حرفش رو تایید کرد و گفت: - به نظر منم بیخودی بهش گیر دادی پیمان! گفتم: - شما هر چیزی میخواین بگین اما یه چیزی توی اون بچه هست که واقعاً منو آزار میده! مهدی هم رو به مهسان و غزل گفت: - منم فکر میکردم که پیمان بیخودی بهش گیر داده اما تمام دروغایی که باور بهتون گفته، این دختره باعشون بوده. بعدشم باور اصلاً اون سمت جزیره رو نمیشناخت؛ قطعاً این دختره اون شب با خودش بردتش! با ناراحتی گفتم: - تازه اون شب پیششون یه پسره هم نشسته بود که اصلاً معلوم نبود کیه! بیخودی میاومد جلوی من و از باور دفاع میکرد. اصلاً ازش خوشم نیومد! مهدی گفت: - راستی پیمان، نفهمیدی که اون پسره کی بود؟ نوچی کردم و بعدش گفتم: - احتمالاً یکی از دوستای این دختره، نارین بود. -
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
QAZAL پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
تاپیک رمان غزال گرائیلی زده شد- 34 پاسخ
-
- 9
-
-
-
پارت اول بازم پنج شنبه شده بود و وقتی اون رسیده بود که برم پیش تنها رفیق این روزای خودم و باهاش درد و دل کنم. مادر عزیزم که خیلی زود تنهام گذاشت! اگه الان زنده بود، شاید خیلی از دردهایی که الان میکشیدم نبود چون میتونستم از درد دلام بهش بگم و میدونستم اونقدری دوسم داشت که اجازه نمیداد کسی بهم بگه بالای چشمت ابروئه. وقتی فقط یازده سالم بود، مادرم بابت توموری که توی سرش داشت از دنیا رفت و پدرم هم سالش نشده، یه زن دیگه بُرد و منو کنار برادر بزرگم، آرمان گذاشت. هیچوقت هم دیگه سراغمون نیومد و بهمون سر نزد! و هر بار که خواستم ببینمش و بهش زنگ زدم، تلفنم و جواب نداد و چند سال پیش خطش و به کل عوض کرد. از فامیلای پدریمون میشنیدم که پدر زنش اونو رییس یه رستوران توی تهران کرده و از شهرمون رفته. واقعا بعضی اوقات عقلم قبول نمیکنه که چه اتفاقی میفته یه پدر اینجوری بچهاشو پشت سرش میذاره و حتی سالی یکبار هم سراغی ازشون نمیگیره! بعد از مرگ مامان، تنهای تنها شدم. آرمان کلا یه آدم عصبی و خیلی سخت گیری بود که نمیذاشت من یه قدم هم پامو کج بذارم و ازدواجش با دخترعموم، حرفایی که اون دختر پشت سرم میزد و پیاز داغ اضافه کردن بهش، باعث شد که نسبت بهم بدبین بشه. خودشم که بعد از مرگ مامان، دو سه تا زمینی که ازش برامون مونده بود و از طریق قمار و بدهیهایی که داشتیم، بهباد داد و الان یجورایی با علافی زندگیمون میگذروندیم و خرج زندگیمون یجورایی با مغازه لباس فروشی زنداداشم، حانیه تأمین میشد و آرمان بخاطر این موضوع هم که شده، جرئت نداشت رو حرف حانیه حرفی بزنه. امروزم طبق معمول با کلی خواهش و تمنا از جانبه خواستم هوامو داشته باشه تا برم سر خاک مادر و بعدش برگردم و اونم بعد از کلی مخالفت کردن، بهم گفت که تا قبل از اینکه آرمان بیاد خونه و بابت نبودن من قشقرق بپا کنه، برگردم و منم بهش قول دادم که زودی برمیگردم. هوا نم نم بارون گرفته بود. از سر کوچمون یه دسته گل گلایل خریدم و راه افتادم. از بس تو خونه حبس بودم، اومدن سر خاک مادرم برام مثل رهایی از یه بند عمیق بود و یجورایی باعث خوشحالیم شده بود که میتونستم یکم تو هوا آزاد تنها راه برم و نفس بکشم.
- 203 پاسخ
-
- 8
-
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :