رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,022
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت دویست و سوم می‌ترسید که کسی ما رو ببینه، دستشو گذاشت جلوی دهنم و منو برد پشت یکی از ماشینا و گفت: ـ نه کار من تو این آشغال دونی نیست اما مجبورم یه مدت براشون کار کنم! بعدش دستشو از جلوی دهنم برداشت و پرسیدم: ـ چرا؟! با کلافگی گفت: ـ هیچی بابا، برای شهریه دانشگاه تینا مجبور شدم، ربا کنم....وضعیت مغازه هم خیلی خوب نبود و نمی‌تونستم ناراحتی تینا رو ببینم...خواستم پولشونو پس بدم و موتورم و فروختم اما سودش خیلی بیشتر از پول موتورم بود و مجبورم کردن... به اینجا که رسید سکوت کرد و سرشو انداخت پایین! پرسیدم: ـ مجبورت کردن چیکار کنی؟ گفت: ـ قاچاق اسلحه، تو کیسه های برنجی که میره سمت یسری کارخونه ها توی تهران! گفتم: ـ چی؟! با ناراحتی سرشو تکون داد و گفت: ـ ببین کوروش من سر سفره پدر و مادر بزرگ شدم،حلال و حروم سرم میشه. اگه میخوای همین الان دستگیرم کن و ببر اصلا برام مهم نیست اما باور کن که چاره‌ دیگه‌ایی نداشتم...دلم نمی‌خواست خواهرم از درسش بمونه و بابام بیشتر از این سختی بکشه. همین لحظه گوشیم زنگ خورد، سوگل بود! سایلنتش کردم و رو به فرهاد گفتم: ـ برو پیششون و کارتو انجام بده. فرهاد با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد که ادامه دادم و گفتم: ـ نگران نباش، با پلیس اینجا هماهنگ می‌کنم که حواسشون بهت باشه. نمی‌ذارم اتفاقی برای تو بیفته! با چشماش لبخندی زد و گفت: ـ اما مامانم... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ نگران نباش، نمی‌ذارم کسی چیزی بفهمه!
  2. پارت دویست و دوم یلدا یهو بهم گفت: ـ پسرم یه دیقه صبر کن! وایستادم...اومد پیشم و بهم گفت: ـ ازت می‌خوام که با برادرت حرف بزنی! می‌دونی یکم لجبازه...من نمی‌خوام دلخوری برای پدرش تو دلش بمونه و بعنوان پدر اونو قبول نکنه! علاقش به امیره بی‌نهایته و من نمی‌خوام مانع این موضوع بشم اما دلم نمی‌خواد بچم از پدرش اینقدر دل چرکین باشه! دستشو بوسیدم و گفتم: ـ نگران نباش! باهاش حرف میزنم...الان عصبانیه و حقم داره اما کم کم میگذره. دستی به صورتم کشید و گفت: ـ نمی‌دونم چجوری باید ازت تشکر کنم! بهش چشمکی زدم و با بقیه خداحافظی کردم و به صورت تعقیب وار پشت فرهاد راه افتادم! این پسر یه مشکل جدی داشت...باید می‌فهمیدم که قضیه چیه! راه خیلی طولانی و طی کردم و بعدش دیدم که سمت یه خرابه و گاراج ماشین های قدیمی می‌ره! خیلی تعجب کردم! اینجا دنبال چی می‌گشت؟! اون مسیر خیلی خلوت بود و اشتباهی رو یه چیزی لگد کردم که صداشو شنید و سریع برگشتم سمتم...با تعجب بهم خیره شد و منم که توسطش دیده شده بودم از حالت تعقیب اومدم بیرون. با عصبانیت اومد سمتم و گفت: ـ تو اینجا چیکار می‌کنی؟ نیومده داری سرم می‌کشی تو زندگی من برادر، حواست هست؟! گفتم: ـ آروم باش فرهاد! اومدم کمکت کنم...از وقتی دیدمت حس کردم یه مشکلی داری...بگو چیه تا باهم حلش کنیم. پوزخندی زد و گفت: ـ نه خوشم اومد! اما آقا کوروش فکر نکن چون برادرمی میتونی تو کار من دخالت کنی! به گاراج اشاره کردم و با لحن تندی گفتم: ـ کار تو توی این آشغال دونیه؟!
  3. پارت دویست و یک مامان گفت: ـ امیدوارم بتونم...راستش کوروش من بابت این بهت زنگ زدم که بگم شماره عباس و پیدا کردم! با شادی گفتم: ـ جدی میگی؟! گفت: ـ آره، جوری که فهمیدم، الان مستقره تو کرج... سریع گفتم: ـ خب شمارشو سریع برای من بفرست، من به سوگل و اکیپمون بگم که برم اظهاراتشو بگیرن. ـ باشه عزیزم! خیلی مراقب خودتون باش. کی برمیگردین؟! گفتم: ـ احتمالا فردا! ـ پس می‌بینمت! بعد اینکه قطع کردم، دیدم که فرهاد ناهار خورده نخورده از جاش بلند شد و رفت بیرون...این پسر یه طوریش شده بود! رفتم سر سفره نشستم و از آقا امیر پرسیدم: ـ فرهاد کجا رفت؟! آقا امیر گفت: ـ می‌گفت می‌ره یکم قدم بزنه! درجا بلند شدم و گفتم: ـ منم میرم دنبالش، خیلی دلم میخواد کرمانشاه و یدور بهم نشون بده!
  4. پارت دویست تینا با شادی گفت: ـ پس به افتخار مامانم یه دست بزنین. بعدش همه براش دست زدیم، اون روز تو چهره یلدا من برق شادی و خوشحالی که بعد از سالیان سال بهش رسیده بود و می‌دیدم...سفره رو تو حیاطشون گذاشتن و همه با شادی نشستیم سر سفره و با همدیگه کلی گپ زدیم...اگه مادربزرگم اینجا بود با جمله‌هایی مثل اینکه اینجور خانواده‌ها در حد ما نیستن و باید با آدمایی در شأن خودمون بگردیم، حرف بارمون می‌کرد...اما عشق واقعی میمون همین خانواده جاری بود...عشقی که امیر به زن و پسری داشت که حتی اون زن هیچوقت به چشم شوهر نگاش نکرد یا فرهاد که حتی از خونشم نبود..یا عشق فرهاد به خواهر ناتنیش که از جون خودش، بیشتر دوسش داشت...وسطای ناهار خوردن، گوشیم زنگ خورد و گفتم: ـ مادرمه! یلدا با لبخند نگام کرد و گفت: ـ جواب بده پسرم! مطمئنا نگرانتون شده! از سر سفره بلند شدم و گوشی و جواب دادم: ـ الو پسرم! ـ سلام مامان! ـ قربونت برم من خوبی؟! ملودی خوبه؟ ـ آره مامان خوبیم، تقریبا دو ساعتی میشه که رسیدیم! مامان یکم مکث کرد و پرسید: ـ مادرت و دیدی؟! گفتم: ـ آره اگه بدونی چه زن خوبیه! عین خودت...باید ببینیش. مامان آهی کشید و گفت: ـ خیلی دلم میخواست اما روی اینکه تو صورت اون زن نگاه کنم و ندارم. گفتم: ـ مامان من همه چیو براش توضیح دادم...ذاتا خودشون هم میدونن که تو توی این موضوع هیچ تقصیری نداری، خواهشاً خودتو مقصر ندون!
  5. پارت سی و چهارم محکم گوشاشو گرفت و گفت: ـ ساکت باش، اصلا نمی‌خوام بهت گوش بدم! کاش به حرف بابام گوش داده بودم...کاش به تو اعتماد نمی‌کردم...منو تو یه تنه درخت زندانی کردی، حتی اگه پدرم بخواد هم نمی‌تونه پیدام کنه! رفتم نزدیکش و دستی به موهای کوتاهش کشیدم و گفتم: ـ تو چشمای من نگاه کن جسیکا! اما مقاومت می‌کرد و سرشو مینداخت پایین...دستم و گذاشتم زیر چونه‌اش تا نگاهش تو نگاهم قفل شد و گفتم: ـ همه چی درست میشه، لطفا بهم اعتماد کن! از من به تو ضرری نمی‌رسه پرنسس. با ناراحتی دوباره چنگی به دستام زد و گفت: ـ ولم کن! اما من در جوابش لبخند زدم و دستمالی از تو جیب لباسم درآوردم و به آرومی اشکاشو پاک کردم...از نگاهاش می‌خوندم که انتظار عکس العملی بد و شدیدتری از من داشت و یجورایی از رفتارم تعجب کرده بود و براش ناشناخته بود. چشمای سبزش واقعا دلم و میلرزوند اما مدام به دلم نهیب می‌زدم که اون دختر به جادوگر بدجنس و ظالم به اسم ویچره و بعد از نجات این مردم و سرزمین باید برای همیشه از این دختر خداحافظی کنم.‌.. نمی‌دونم چقدر بهش خیره موندم که گفت: ـ از اتاقم برو بیرون، می‌خوام تنها باشم! خندیدم و گفتم: ـ تو این شلخته بازاری که راه انداختی میخوای تنها باشی؟! چیزی نگفت...جای ناخناش رو پوست دستم می‌سوخت....به دستم نگاه کردم و با لحن شوخی گفتم: ـ فکر کنم باید یه تغییر برای ناخنات هم درنظر بگیریم!
  6. پارت سی و سوم باید جسیکا رو متوجه احساساتش می‌کردم و تا هرچی سریع تر بتونم معجون احساسات و از طریقش پیدا کنم چون این وضعیت خیلی داشت اسفناک می‌شد...سریع برگشتم به مخفیگاهم و دیدم که داخل خونه، همه چی بهم ریخته و شروع کردم به صدا زدن جسیکا اما جواب نمی‌داد...می‌ترسیدم که از اینجا فرار کرده باشه...رفتم سراغ در اتاقش و هرچی زور زدم، نتونستم بازش کنم. گفتم: ـ درو باز کن پرنسس! بیا با همدیگه حرف بزنیم! چندبار دستگیره درو فشار دادم اما بی‌فایده بود تا اینکه با لگد درو هل دادم و در باز شد...دیدم گوشه اتاق عین یه بچه گنجشک کز کرده و زانوهاشو گرفته تو بغلش...رفتم کنارش نشستم که با گریه سرشو بلند کرد و گفت: ـ پیش من نشین! اما بدون توجه به حرفش کنارش نشستم که با حرص از کنارم بلند شد و رفت روی تخت نشست...بعد چشمش خورد به آینه روبرو و صدای گریه‌اش بلندتر شد و گفت: ـ نگاه کن با موهام چیکار کردی! تمام قدرتم و از من گرفتی...تو که همش دم از بد بودن پدر من میزنی، خودت مگه بهتری؟! گفتم: ـ من می‌خوام بهت کمک کنم جسیکا...باید یاد بگیری که به احساسات مثبت درون خودت مثل دلسوزی، مرحمت، عشق، مهربونی احترام بذاریم و اونارو تو وجودت پرورش بدی. باید بفهمی که این احساسات برای زندگی کردن ما چقدر مهم و ضرورین.
  7. پارت صد و نود و نه همین لحظه یلدا و امیر اومدن داخل و یلدا رو به من گفت: ـ کوروش جان، شنیدم که خاتون همون کاری که با پسرش کرد و میخواد روی تو و ملودی پیاده کنه! ملودی از تو آشپزخونه اومد بیرون و گفت: ـ درست شنیدین خاله! از زمانی که ما بچه بودیم برای هم نشونمون کرد اما واقعا منو کوروش جز حس خواهر و برادری حسی بهم نداریم. روی صحبت ملودی با یلدا بود اما نگاهاش رو به فرهاد بود...از انرژی بینشون احساس کردم که خیلی بهم توجه می‌کنن! حالا به زودی بوش درمیاد...یلدا رو به ملودی گفت: ـ بیخود کرده! دیگه نمی‌ذارم با سرنوشت بچه‌های من بازی کنه! بعدش فرهاد هم رو بهش گفت: ـ آره بابا، نترسید. دیگه اون دوران تهدید و ترس گذشته...الان من کوروش جفتمون پشت خانومای این خانواده هستیم...مگه نه کوروش؟ خندیدم و گفتم: ـ قطعا! بعدش ملودی گفت: ـ البته که کوروش خودش یکیو خیلی دوست داره و مدتهاست که با همدیگن! یلدا با ذوق رو به من گفت: ـ واقعا؟! خیلی خوشحال شدم...حتما یبار بیار پیش ما باهاش آشنا بشیم! خندیدم و گفتم: ـ چشم! اما شما کنجکاو نیستین بدونین اصیل زادست یا بچه پولداره؟! یلدا خندید و گفت: ـ نه پسرم این چیزا فقط از دست اون خاتون برمیاد! همینکه جفتتون همو دوست دارین و قراره خوشبختی پسرم و ببینم، برای من کافیه!
  8. پارت صد و نود و هشتم دخترا با شادی بلند شدن و آقا امیر گفت: ـ مثل همیشه هم که گل کاشتی یلدا خانوم! مامان بهش لبخندی زد و گفت: ـ امیر تو هم یه لحظه بیا بیرون باهات کار دارم. جفتشون رفتن بیرون و منو فرهاد تنها تو هال نشستیم. از وقتی یلدا داشت ماجرا رو تعریف می‌کرد سرش تو گوشی بود و خیلی تو خودش بود. همین‌طور که داشتم ورقه ها رو امضا می‌کردم، گفتم: ـ اتفاقی افتاده؟ یهو سرشو بلند کرد و گفت: ـ چی؟ ورقه‌ها رو گذاشتم رو میز و گفتم: ـ زیادی تو خودتی، اتفاقی که نیفتاده انشالا؟! انگار مردد بود اما بازم با خنده گفت: ـ کلا زیادی به همه شک داریا آقا پلیسه! خندیدم و گفتم: ـ شایدم من اشتباه می‌کنم. گوشیش و گذاشت تو کیفش و گفت: ـ حالا به من بگو که کی مادربزرگت و قراره بندازی زندان؟! خندیدم و گفتم: ـ به زودی! نگران نباش. گفت: ـ لطفا زمانی که قرار اینکارو بکنی، من باشم و این لحظه رو ببینم! گفتم: ـ چشم!
  9. پارت صد و نود و هفتم بعد گفتن من، همه ساکت شدن و به من نگاه کردم...ادامه دادم و گفتم: ـ داره درست میگه! منم کار پدرم و تایید نمی‌کنم ولی معلوم نیست مادربزرگم چه دروغایی براش سرهم کرده که اونم مجبور به باور کردنش شده! ببین چیزیه که اتفاق افتاده و الان هر جوری هست باید عدالت جای خودشو پیدا کنه! آقا امیر گفت: ـ باید چیکار کنیم پسرم؟! رو به ملودی گفتم: ـ ملودی لطفاً اون پرونده‌ایی که بهت دادم، بیار برام. ملودی رفت تو تراس و از کوله پشتیش، ورقه‌ها رو آورد برام...رو مامان یلدا گفتم: ـ اگه امکانش هست همه اون ماجرا رو بیار دیگه می‌خوام زبون شما بشنوم! لطفاً تمام جزییات و تعریف‌کنین چون ممکنه مهم باشه! یلدا یه نفس عمیق کشید که گفتم: ـ البته اگه حالتون بهتره و خودتونو خوب حس می‌کنین! یلدا با لبخند نگام کرد و گفت: ـ خوبم پسرم! چشم برات تعریف می‌کنم. و شروع کرد به تعریف کردن و باورم نمی‌شد یه دختر تو سن هیجده، نوزده سالگی اینقدر سختی کشیده باشه! حتی بعد گذشت این همه وقت هم وقتی داشت راجب پدرم حرف میزد، چشماش برق می‌زد و اشک می‌ریخت...این لابلا از دوست پدرم بهزاد گفت که توجهم و جلب کرد! چندباری اسمش و شنیده بودم اما یادمه زمانی که من بچه بودم، مهاجرت کرده بود تورنتو و ما دیگه خبری ازش نداشتیم. تمام حرفای مادرم و صورت جلسه کردم. باید هر چی سریع‌تر برمیگشتن تهران و این چیزارو با رییسم درمیون میذاشتم...بعد از تموم شدن حرفا، یلدا رو به ملودی و تینا گفت: ـ خب دخترا بیاین کمک من، سفره بندازیم و دور هم یه ناهار بخوریم.
  10. پارت صد و نود و ششم لبخندی زدم و گفتم: ـ قطعا همینطوره! بعدش رو به فرهاد گفتم: ـ هر وقت تو وجود بابا فرهاد... یهو با عصبانیت حرفم و قطع کرد و گفت: ـ اونجا ترمز کن برادر! اون آدم خدا رحمتش کنه و شاید پدر تو باشه اما پدر من نیست... یلدا با ناراحتی و ناچاری رو به فرهاد گفت: ـ پسرم لطفاً اینجوری نکن! بخدا پشت سر... بازم با لحن تندی رو به یلدا گفت: ـ مامان این موضوع برای من تموم شدست! مردی که نتونست پشت زنی که دوسش داره وایسته و ترجیح داد بدون گوش کردن، چشم بسته فقط به حرفای مادرش اعتماد کنه، پدر من نیست! فرهاد برخلاف من خیلی راحت احساساتشو بروز میداد و رک بود! و جوری که من ارتباطشو با آقا امیر دیدم، بنظرم اونقدری دوسش داشت که هیچوقت این ماجرا رو قبول نکنه! تینا سینی چایی رو روی میز گذاشت و کنار ملودی نشست...تینا با صدای آروم گفت: ـ فرهاد، حق داری واقعا اما درست نیست آدم پشت سر کسی که مرده و دستش از دنیا کوتاهه اینجوری حرف بزنه! فرهاد رو بهش گفت: ـ ولی اون آدم زمانی که زنده بود، هرچی از دهنش درومد به مادرم گفت تینا...چرا متوجه نمیشین! بخاطر ترسو بودن این آدم، مادرم مجبور شد از بچه‌اش بگذره...بابا امیر میخواست جلوی اون خاتون وایسته اما با حضور تو تهدیدش کرد! بعد از یه سکوت طولانی، گفتم: ـ درسته!
  11. پارت صد و نود و پنجم تینا یه ور دست مامانم و گرفت و آقا امیر یه طرف دیگشو و فرهاد هم دعوتمون کرد داخل خونه. یه خونه قدیمی بود و یه هال کوچیک داشتن و با دوتا اتاق خواب...شاید کل خونشون اندازه اتاق من تو عمارت بود! اول از همه چشمم به عکس خانوادگیشون که روی دیوار نصب شده بود، افتاد! خوشحالی از چشمای همشون جز مادرم موج میزد...مامان یلدا که دید به عکس خیره شده، بعد از خوردن یه لیوان آب همراه قرصش گفت: ـ به زودی به عکس خانوادگی میگیرم که تو هم داخلش باشی پسرم! نگاش و کردم و بهش لبخند زدم...بهم اشاره کرد که برم روی مبل کنارش بشینم و اینا مشغول چایی ریختن تو آشپزخونه بود...اینقدر زن گرم و صمیمی بود که اصلا نه من و نه ملودی احساس غریبگی نمی‌کردیم. مامان یلدا رو به ملودی گفت: ـ پس از طریق شما و تینا، پسرم منو پیدا کرد! ملودی با شادی گفت: ـ آره خاله! خوب شد که من ترم اولی بودم و تینا رو دیدم که ازش کمک بخوام و باعث بشه با همدیگه دوست شیم! مامان نگاهی به من کرد و دستی به موهام کشید و گفت: ـ ارمغان در جریان موضوع... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ مادرم همه چی و می‌دونه! و اونم تو بازی مادربزرگم قرار گرفت و در جریان چیزی نبود. ببینین من با اون زن بزرگ شدم، اگه میدونست که یه چنین داستانی پشتش هست... مامان یلدا حرفم و قطع کرد و گفت: ـ می‌دونم پسرم؛ چشمای آدما هیچوقت دروغ نمیگه! چهلم پدرت که دیدمش فهمیدم که از چیزی خبر نداره و بعلاوه اینکه بچه‌ایی که از خونش نبود و مثل پسر خودش بزرگ کرد که بعد از فهمیدن این قضیه هنوزم پشت مادرشه... گفتم: ـ راستش یکم زمان می‌بره تا به شما و خانواده جدیدم عادت کنم، چون من حس اولیه رو از مامان ارمغان گرفتم...اما شما هم به من خیلی حس خوبی میدین! فرهاد گفت: ـ مادره من تکه!
  12. پارت سی و دوم با عصبانیت زدم به شونش و گفت: ـ اینم از بی عرضه بودن شماست، از من می‌پرسی؟! والت چیزی نگفت و من ادامه دادم و گفتم: ـ احتمالا هم برای بیرون رفتن از اینجا، از قدرت موهاش استفاده کرده وگرنه قدرت دیگه‌ایی نمی‌تونست اونو از اینجا خارج کنه... والت سرشو با شرمساری انداخت پایین و گفت: ـ شرمنده‌ام قربان! نگاهی بهش کردم و گفتم: ـ با نگهبانا میری و تک تک سوراخ سمبه‌های این شهر و میگردی و دخترم و برام میاریش! با عصبانیت مشغول قدم زدن تو اتاق جسیکا شدم و ادامه دادم و گفتم: ـ الان که مشکل بزرگترین به اسم آرنولد اومده به این سرزمین، نمی‌تونم با این مسائل کوچیک دست و پنجه گرم کنم... والت گفت: ـ چشم سرورم! همه جا رو میگردیم و اگه هم کسی مانع شد، طلسمش می‌کنیم! تایید کردم و گفتم: ـ یا طلسمش‌ کنین یا اگه خیلی مقاومت کردن، بیارینشون به قلعه تا احساساتشون و جادو کنم و ازشون بگیرم. والت سری تکون داد و از اتاق خارج شد. ( آرنولد) قبل از اینکه ادیل و به اصطبل تحویل بدم، آوردمش نزدیک مخفیگاه تا بتونم جسیکا رو بذارم داخلش. اونو که بیهوش بود، در آغوش گرفتم و گذاشتم روی تخت و بعدش اومدم بیرون تا ادیل و ببرم سمت اصطبل...از زیر شنل نامرئی همه چیز و می‌دیدم! نگهبانای ویچر‌ بیشتر از قبل و تو کل سطح شهر و تو آسمون پخش شده بودن.
  13. پارت صد و نود چهارم با ذوق غیر قابل وصفی پا برهنه دوید سمت منو فرهاد و جفتمون و محکم بغل کرد و شروع کرد به گریه کردن اما زیر لب فقط خداروشکر می‌کرد...بعدش فرهاد خودشو کشید کنار تا مادرم حسرت بیست و خوردی سال ندیدن منو از دلش دربیاره! صورتم و گرفت بین دستاش و گفت: ـ عین پدرت شدی پسرم! حتی لباس پوشیدنتم شبیهش شده...خدا فرهاد و ازم گرفت اما بجاش دوتا فرهاد دیگه بهم هدیه داد...بذار یه دل سیر بغلت کنم و بوت کنم...دست مادربزرگت بشکنه که اون روز با وجود اون همه گریه کردنت، نذاشت حتی بهت دست بزنم تا آرومت کنم. حرفاش باعث شد منم اشکم دربیاد! خیلی زن با احساسی بود دقیقا عین مامان ارمغان و حتی میتونم بگم که احساساتی تر...بالاخره از شوک درومدم و اشکشو پاک کردم...زبونم که انگار بهم منگنه شده بود و باز کردم و گفتم: ـ توروخدا اینجوری گریه نکنین! بازم با احساس بیشتر گفت: ـ قربون صدات بشم من پسرم! مشخصه که زیر دست ارمغان بزرگ شدی، خدا حفظش کنه... موهای فرفریش که از روسری زده بود بیرون و پخش و پلا شده بود و گذاشتم پشت گوشش و دستشو بوسیدم و گفتم: ـ دقیقا شبیه تصورات من بودی! یهو قلبش و گرفت و داشت غش می‌کرد که همزمان فرهاد و آقا امیر هم اومدن سمتش و محکم گرفتیمش تو بغلمون...فرهاد گفت: ـ خب بسته دیگه! اینقدر احساساتی نکن وضعیتو! مادرم قلبش تحمل نمی‌کنه! به اندازه کافی وضعیت پر از حس و درام هست! دقیقا شخصیتش شبیه ملودی بود! حتی تو این موقعیت هم می‌تونست بقیه رو بخندونه...با ماساژ های دستش توسط امیر و تینا، مامانم به خودش اومد...آقا امیر گفت: ـ بهتره بریم بالا بشینیم! یکم یلدا به خودش بیاد! بفرمایید داخل...
  14. پارت صد و نود و سوم بعد انگشت آخرمو بردم سمتش و گفتم: ـ پس بهم قول دادیم! صورتم و بوسید و انگشتش و تو انگشتم گره زد و گفت: ـ قول مردونه! ملودی همین لحظه گفت: ـ میشه بریم داخل؟! خیلی دلم میخواد مادر واقعیتونو ببینم! بابا لبخندی زد و رفت آیفون زد و بدون هیچ صدایی در باز شد. به قیافه کوروش نگاه کردم، از نفس های بلندش متوجه بودم که چقدر استرس داره! رفتم نزدیکش و همینجور که مسیر حیاط و طی می‌کردیم، گفتم: ـ هیجان داری؟! نگام کرد و گفت: ـ خیلی معلومه؟! لبخندی زدم و گفتم: ـ آره اما خب طبیعیه دیگه! همین لحظه در هال باز شد و مامان سراسیمه و با گریه اومد رو تراس...اون لحظه قیافه مامان دیدنی بود و تو صورتش حس اون انتظاری که بالاخره به نتیجه رسیده، حس می‌شد! بابا با خوشحالی رو بهش گفت: ـ جفت بچهات بالاخره اینجان یلدا! بالاخره اومدن پیشت! مامان با شادی و بدون دمپایی از پله‌ها اومد پایین و منو کوروش و با تموم قدرتش تو آغوشش فشرد و جفتمون و غرق در بوسه کرد...بعدش من رو بهش گفتم: ـ من حالا میرم کنار تا با کوروشی که به زور از بغلت گرفتن، بیشتر آشنا بشی! ( کوروش ) موقع وارد شدن به خونه مادر واقعیم وجودم از استرس پُر شده بود! کف دستام عرق کرده بود و قلبم داشت از سینه‌ام میزد بیرون...وقتی از در خونه با اون هیجان اومد بیرون و دیدنش انگار نیمی از وجودم آروم شد...عجیب بود اما این چهره برام خیلی آشنا میومد! مثل دژاوو...مثل یه صحنه‌ایی که انگار قبلا زندگیش کردم...
  15. پارت صد و نود و دوم خندیدم و گفتم: ـ داشتم میگفتم با این حالت زیادی خشک بودنت هیچکی گردنت نمیگیره! حیف قیافه من که رو صورت توعه! با این حرف من همه شروع کردیم به خندیدن! فهمیدم که جنبه کوروش هم بالاست و میشه باهاش شوخی کرد...بعد تقریبا بیست دقیقه رسیدیم دم در خونه و وقتی از ماشین پیاده شدیم، بابا رو به منو کوروش گفت: ـ خب بچها شما دوتا جفتتون باهم برید داخل تا یلدا از صمیم قلبش خوشحال بشه! بعدش سریع من گفتم: ـ بابا قبلش من یه شرطی دارم! بابا بهم نگاهی کرد و با خنده گفت: ـ اگه واسه من شرط نمیذاشتی، تعجب می‌کردم کره خر! بگو... با بغض گفتم: ـ بهم قول بده، که منو مامان و هیچوقت تو زندگیم ول نمی‌کنی و نمیری! مهم نیست حقیقت چیه! مهم اینه که تو همیشه بابای من بودی و میمونی! من مردونگی و معرفت و حتی زندگی درست رو از تو یاد گرفتم...ولی من.. بابا با اینکه با حرفای من خیلی ذوق زده شد اما با ناراحتی گفت: ـ فرهاد یادته همیشه بلندپرواز بودی و از آرزوهات میگفتی! اونا تو سرنوشتت بوده و برات مقدر شده چون تو مال این زندگی نیستی پسرم! اون زندگی که همیشه میخواستی و حقته توی تهران منتظر... اشکم ریخت و حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ من بدون تو اون زندگیو نمی‌خوام بابا! حتی اگه مامانم عاشق تو نباشه، من خیلی دوستت دارم... بابا اشک ریخت و منو محکم گرفت تو بغلش و گفت: ـ قسم خوردی که این لحظه هم اشک منو دربیاری نه؟؟ چی بهت بگم من پسرم! اگه بدونی که من از همون لحظه که گرفتمت تو بغلم تا به همین الان چقدر دوستت دارم!
  16. پارت سی و یکم با ناخناش چنگی به دستم زد که باعث عصبانیتم شد! به زور بغلش کردم و گذاشتمش رو کولم و هر چقدر تقلا می‌کرد تا بذارمش پایین، اصلا بهش گوش ندادم...اینقدر داد و بیداد می‌کرد که می‌ترسیدم یکی بشنوه و بره به ویچر خبر بده! بنابراین مجبورم با اتر بیهوشش کردم و گذاشتمش رو ادیل و با شنل نامرئی که روی سرش کشیدم به راهم ادامه دادم...این دختر باید پیش من میموند! خیلی ناراحت شدم از اینکه اینقدر واکنش بدی بهم نشون داد اما حق باهاش بود و یجورایی برای اینکه از اون قلعه بکشونمش بیرون، باهاش بازی کرده بودم ولی ته دلم، اصلا دوست نداشتم که اینقدر ازم ناراحت و متنفر بشه...باید احساسش و نسبت به خودم از بین می‌بردم و بهش یاد میدادم که تو این دنیا فقط ظلم و ستم و ناامیدی و چیزایی که پدرش بهش یاد داد، نیستن و حس های خیلی قشنگ هم وجود دارند و باید بهشون توجه کنه. ( ویچر‌ ) وقتی والت وارد اتاقم شد تا غذامو بیاره با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: ـ مگه تو جسیکا رو نبردی تو شهر بگردونی؟! والت هم متعجب تر از من بهم خیره شد و سینی رو گذاشت رو زمین و گفت: ـ نه سرورم؛ کسی به من چیزی نگفت! با عصبانیت سینی غذا رو از رو میز پرت کردم پایین و راه افتادم سمت اتاق جسیکا و به نگهبان دستور دادم تا در اتاقشو باز کنه! وقتی در باز شد و رفتم داخل، دیدم که پنجره اتاقش بازه و جسیکا تو اتاقش نیست...داشتم دیوونه می‌شدم! یعنی این دختر سرخود کجا رفته بود! یقه والت و که پشت سرم وایستاده بود و با عصبانیت گرفتم و گفتم: ـ دخترم و پیداش کن! وای به حالتون اگه یه مو از سرش کم بشه! والت با ترس گفت: ـ نه سرورم نگران نباشین اما پرنسس قدرت چندانی هم ندارن، چطور تونستن از اینجا بیرون برن؟!
  17. پارت صد و نود و یکم کوروش بهم لبخندی زد و چیزی نگفت! آدم جدی و باسیاستی بنظر می‌رسید! اما ته چهرش بهش میخورد خوش قلب باشه...تو ماشین گوشیم و روشن کردم که بازم زنگ خورد و مجبور شدم سایلنتش کنم...چرا فری ولکن ماجرا نبود؟! بعد فکری به ذهنم رسید! اگه این ماجرا رو به کوروش میگفتم شاید می‌تونست منو از دستشون نجات بده، من هرچی بودم، خلاف کار نبودم...فقط بابت شهریه‌ی دانشگاه خواهرم مجبور شدم که پول نزول بگیرم...تو همین فکرا بودم که ملودی رو بهم گفت: ـ آقا فرهاد، رفتین تو فکر! سرمو از گوشی بلند کردم و رو بهش با لبخند گفتم: ـ چیز مهمی نیست... بازم بهم خیره شدیم که طاقت نیاوردم و گفتم: ـ تینا نگفته بود بهم که دوستش اینقدر چشمای خوشگلی داره! گونه‌هاش سرخ شد و گفت: ـ خجالت کشیدم یهو! خندیدم و گفتم: ـ همه جوره خوشگلی، حتی با خجالت! گفت: ـ چقدر رفتارا شما و کوروش باهم متفاوتین! خندیدم و گفتم: ـ اون زیادی خشک و جدیه نه؟! با خنده حرفم و تایید کرد که ادامه دادم و گفتم: ـ و فکر می‌کنه که اینجوری خیلی جذاب تره! یهو با صدای بلند خندید که توجه بقیه بهمون جلب شد...کوروش نگاهش و از منظره بیرون دزدید و گرفت و رو به منم ملودی گفت: ـ خدا محبتتونو زیاد کنه!
  18. پارت صد و نودم تو ماشین کوروش ازم پرسید: ـ خب فرهاد، چیکارا میکنی؟! درست تموم شده؟! خندیدم و گفتم: ـ مگه مصاحبه کاری اومدی؟! پشت بند من، ملودی هم خندید که کوروش گفت: ـ نه فقط می‌خوام با برادرم بیشتر آشنا بشم! گفتم: ـ من بعد دیپلم، رفتم کنار بابا و مشغول کار کردن شدم! پرسید: ـ همون مغازه چرم فروشی؟! گفتم: ـ آره. بعدش رو به بابا گفت: ـ خیلی دلم میخواد کاراتون و ببینم! بابا هم با لبخند بهش گفت: ـ خیلی خوشحال میشیم پسرم! بعدش من ازش پرسیدم: ـ خب حالا شما از مادربزرگ ظالمت یکم برای من تعریف کن! بابا با کفش زد به پام که از نگاه کوروش دور نموند و کوروش هم گفت: ـ نه اشکالی نداره، بهرحال داره درست میگه! بعدش رو به من گفت: ـ برای من عدالت مهم ترین چیزه و مطمئن باش حتی اگه مادربزرگمم باشه، براش پارتی پارتی بازی نمی‌کنم! خندیدم و گفتم: ـ خوبه پس پلیس خوبی هستی!
  19. پارت صد و هشتاد و نهم همین لحظه تینا اومد سمتم و گفت: ـ فرهاد نمی‌ریم خونه؟! مامان تنهاست و من واقعا دلم پیششه! خیلی که ناراحتش نکردی؟! سرمو انداختم پایین و با لحن جدی گفتم: ـ تو جای من بودی چیکار میکردی خانوم دکتر؟! تینا گفت: ـ سعی می‌کردم که بدون قضاوت کردن، گوش بدم و بعد تصمیم بگیرم... یه هوفی کردم که بابا کوروش و ملودی رو صدا زد و گفت: ـ بچها می‌خوام ماشین بگیرم، بریم خونمون... کوروش به نشونه تایید سرشو تکون داد..‌بازم نگاه های ملودی روی من بود...زیر گوش تینا گفتم: ـ هعی، دختر! این دوستت نسبت به کوروش... تینا حرفم و قطع کرد و گفت: ـ نه هیچ حسی نداره جز حس برادری! بعدش یهویی انگار متوجه چیزی شده باشه با تعجب رو به من گفت: ـ البته تو خیر باشه؟! زیادی داری با چشمات ملودی رو میخوری...خبریه آقا فرهاد؟! خندیدم و گفتم: ـ خیلی خوشگله و خوش انرژی! تینا خندید و گفت: ـ فرهاد بعد اینهمه وقت برادر دوقلوت و دیدی، بعد داری با چشمات دخترخاله طرفو میخوری؟! خندیدم و گفتم: ـ آخه یکی شکل خودم چه جذابیتی می‌تونه برام داشته باشه تینا؟! تینا با صدای بلند شروع کرد به خندیدن...همین لحظه ماشین اومد و هممون سوار شدیم و راه افتادیم سمت خونمون که مامان بچهاشو کنار هم ببینه.
  20. پارت صد و هشتاد و هشتم خندیدم و گفتم: ـ خب بابا، شوکه شدیم...انتظار داری چی بگیم بهم؟! با این حرفم همه خندیدن...پیش تینا اون رفیقش که فکر کنم ملودی بود، خیلی نظرمو جلب کرده بود حتی بیشتر از برادر دوقلوم! دورادور با نگاهاش بهم لبخند هم میزد...کوروش متوجه نگاه های من شد و گفت: ـ دخترخالمو بهت معرفی کنم، ملودی! بعدش ملودی با یه قیافه خوشحال و گونه‌های گل انداخته اومد جلو و دستشو دراز کرد و گفت: ـ خیلی خوشبختم از آشنایی با شما! کوروش به ملودی نگاه کرد و با خنده گفت: ـ دخترخالم یکم زیادی با آدما احساس راحتی می‌کنه! منم همون‌جوری که روی ملودی زوم بودم، دستشو به گرمی فشردم و خطاب به کوروش گفتم: ـ هیچ اشکالی نداره! خوبه اتفاقا...مشخصه ارتباط اجتماعی بالایی داره... نمیدونم چقدر دستم تو دستاش مونده بود که با نیشگون بابا به خودم اومدم که بهم گفت: ـ فرهاد، اینقدر چشم چون نباش پسرم! آروم خندیدم و گفتم: ـ زیادی قشنگ نیست بابا؟! بابا هم آروم خندید و گفت: ـ چرا خیلی زیباست منتها که مادربزرگت بازم سعی داره این دوتا رو بهم دیگه قالب کنه! با ناراحتی گفتم: ـ چی؟!
  21. پارت سی‌ام جسیکا با عصبانیت یه قدم رفت عقب و گفت: ـ کاش هیچوقت بهت اعتماد نمی‌کردم! بعدش روش ازم برگردوند و با سرعت داشت فرار می‌کرد که گفتم: ـ جسیکا هنوز نفهمیدی که نمیتونی در مقابل قدرت من وایستی؟! کل قدرت تو توی موهات بود که من از بین بردمش، بنابراین کاری نکن که به زور متوسل شم... اما به حرفم گوش نمی‌کرد و با سرعت هرچی بیشتر به دویدن خودش ادامه داد که گردنبندم و گرفتم توی دستم و با یه ورد مانع از فرار کردنش شدم و پرتاب شد تو بغلم...به زور میخواست که از بغلم بیاد پایین و با گریه می‌گفت: ـ ولم کن! تو که حتی از پدر منم بدتری! داری منو گروگان میگیری...من نمی‌خوام پیشت باشم آرنولد، لطفا ولم کن برم... گفتم: ـ خیلی متاسفم اما واسه نجات مردم و این سرزمین از شر بابات یه مدت طولانی مهمون من هستی! جسیکا همون‌جوری که اشک می‌ریخت گفت: ـ ازت متنفرم...حق با پدرم بود! اون میدونست دنیای بیرون از قلعه برام مناسب نیست! کاش به حرفش گوش کرده بودم! کاش... بدون توجه به حرفاش و با لبخند رو بهش گفتم: ـ بیا بریم...هنوز مخفیگاهم و بهت نشون ندادم!
  22. پارت بیست و نهم با ناراحتی گفت: ـ واقعا متاسفم که کاری از دستم بر نمیاد! چیزی نگفتم اما حقیقت ماجرا این بود که وجودش کنار من باعث میشد که کار زیادی در راستای نجات این سرزمین انجام بشه...یکم که گذشت جسیکا گفت: ـ خیلی روحیه‌ام عوض شد اما من دیگه واقعا باید برگردم به قلعه. گفتم: ـ نمی‌شه! با تعجب نگام کرد و گفت: - من متوجه منظورت نمیشم... رفتم نزدیکش و گفتم: ـ یعنی اینکه نمی‌تونی بری و باید پیش من بمونی... یهو احساس خطر کرد و موهاشو که خیلیم بلند بود گرفت ما بین دستاشو داشت ورد مخصوص خودشو میخوند که من متوجه حیله‌اش شدم و با جادویی که توی چشمام بود و با یه حرکت، موهاشو کوتاه کردم و روی زمین ریخت...با ناراحتی و صدای بلند بهم گفت: ـ چیکار کردی؟! با لبخند گفتم: ـ بهت گفتم که حالا حالاها باید پیش من بمونی پرنسس... با ترس گفت: ـ تو...تو..تو میخوای منو بدزدی؟! گفتم: ـ اگه دختر حرف گوش کنی باشی نه اما اگه مجبور بشم آره میدزدمت...بعدشم اینکه هیچکس نمی‌دونه که تو الان پیش‌منی
  23. پارت صد و هشتاد و هفتم الان اصلا حوصله چرت و پرتاش و اون قضیه قاچاق اسلحه رو نداشتم! گوشیو خاموش کردم و سرمو گذاشتم روی زانوم که یهو دستی روی شونه ام قرار گرفت و صدای بابا امیر و شنیدم که گفت: ـ مهمون نمی‌خوای پسرم؟! با شنیدن صداش، سریع سرمو بلند کردم و محکم بغلش کردم که خندید و گفت: ـ یواش پسر! اندازه خرس شدی. لهم کردی! با بغض گفتم: ـ بابا فکر کردم رفتی و... سریع حرفمو قطع کرد و صورتم و گرفت بین دوتا دستاشو گفت: ـ منو نگاه کن! بنظرت من خانوادمو ول میکنم فرهاد؟! نگران نباش، تا آخر عمر بیخ ریشتم... خندیدم و اشکامو با دستاش پاک کرد و گفتم: ـ خدا کنه! بعد با لبخند بهم گفت: ـ ببین کیو برات آوردم! یهو رفت کنار و دیدم تینا و یه دختره دیگه و یه پسر کپی خودم دارن میان سمتم...از تعجب این همه شباهت انگار بهم برق دویست و بیست ولتی وصل کردن. اونم مثل من کلی تعجب کرده بود و برای چند ثانیه بهم خیره شدیم! بابا کنار گوشم گفت: ـ کوروش برادرته پسرم! من همینجور تو سکوت بهش خیره بودم که اومد نزدیکم و دستشو دراز کرد و با لبخند گفت: ـ سلام! بهتر بود هرچی سریع‌تر از این شوک دربیام وگرنه بابا کله‌امو می‌کند...دستشو با لبخند فشردم و گفتم: ـ سلام! بابا سریع گفت: ـ همین؟! دوتا برادر دوقلو بعد این همه وقت همو دیدین و تنها چیزی که بهم میگین سلامه ؟!
  24. پارت صد و هشتاد و ششم واقعا خداروشکر که امیر و توی زندگیم داشتم! اگه اون نبود، تا الان خیلی جاها تسلیم می‌شدم و کم می‌آوردم. امیر قوت قلب روزهای ناامیدی برای من بود و دقیقا مثل یه پدر همیشه پشتم وایستاد و دستام و گرفت و بدون قضاوت بهم گوش داد...همیشه حمایتم کرد و بهم امیدواری داد تا حتی در بدترین شرایط هم نیمه پر لیوان و ببینم و ناامید نباشم...دلم پیش فرهاد بود! اصلا دوست نداشتم که پسر پر انرژی و شوخی طبع خودمو تو اون حالت می‌دیدم...نگاهای پر از خشمش بهم از جلوی چشمام اصلا کنار نمی‌رفت! امیدوارم وقتی برادرش و دید، یکم دیدش به این موضوع عوض بشه و بتونه درک کنه که تو این ماجرا همه قربانی بازی مادربزرگش شدن.... ( فرهاد ) همیشه که دلم می‌گرفت و ناراحت می‌شدم، میومدم سمت سران نیلوفر و به اون دریاچه زل می‌زدم و سعی می‌کردم اتفاقات و توی وجود خودم حل کنم...از بچگی پاتوق ناراحتیام اینجا بود و جز بابا هیچکس نمی‌دونست...آخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود! حتی با اینکه فهمیدم پدرم کس دیگه‌ایی بوده اما بازم حسم و نسبت بهش عوض نکرده و بجاش بیشتر حسرت میخورم و دلتنگش میشم! به کل کل هامون فکر کردم، به بازیهامون، به بحثایی که باهم تو مغازه می‌کردیم، به فوتبال دیدنامون! وقتی به اون روزا فکر می‌کردم اشک همینجور از چشام می‌ریخت...من زندگی پر از زرق و برق و پولداری و بدون بابا امیرم نمی‌خوام...واقعا دلم نمی‌خواد که به زندگی بدون تینا و بابا امیر فکر کنم...سرمو گذاشتم رو زانوهام و داشتم گریه می‌کردم که گوشیم زنگ خورد...فری بود!
  25. پارت صد و هشتاد و پنجم قلبم واقعا درد گرفته بود و تنهایی تو خونه بیشتر به اعصابم فشار میورد...رفتم تو تراس خونه نشستم و سعی کردم نفس بکشم...با بغض گفتم کاش اینقدر زود نمی‌رفتی فرهاد! میموندی و بچهاتو می‌دیدی! کاری که مادرت در حق زندگی ما کرد رو می‌دیدی، واقعا جات خیلی پیش ما خالیه! و هر روز بیشتر از قبل دلتنگتم...البته می‌دونم که تو از اون بالا بالاها خیلی بیشتر حواست به ماها هست...تو همین فکرا بودم و به آسمون خیره شده بودم کمه گوشیم زنگ خورد...امیر بود! برداشتم و خیلی سریع گفتم: ـ امیر باهاش حرف زدی؟! امیر خندید و گفت: ـ آره عزیزم نگران نباش! الان داریم با همدیگه میایم کرمانشاه و کوروش میخواد که برادر و مادر واقعیشو ببینه! خیلی ذوق کردم...سریع گفتم: ـ یعنی اصلا از دستم ناراحت نشد؟! امیر گفت: ـ نه یلدا؛ خیلی منطقی تر از فرهاد برخورد کرد! حتی لباس پوشیدنشم عین فرهاد خدا بیامرزه...حالا تو بگو که فرهاد چجوری برخورد کرد؟! با ناراحتی گفتم: ـ خیلی بد امیر! پسرم خیلی دلش شکست...تهش با سکوت از خونه رفت بیرون! امیر هم با ناراحتی گفت: ـ حدس میزدم! تینا هم بهش زنگ میزنه، جواب نمیده ولی تو نگران نباش، من می‌دونم زمانهایی که ناراحت میشه کجا میره، وقتی رسیدیم کرمانشاه با هر دوتا پسرت میام پیشت...
×
×
  • اضافه کردن...