رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,022
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت دویست و سی و چهارم از پشت خط صدای مادربزرگ رو می‌شنیدم. مامان گفت: ـ پسرم مادربزرگت میخواد باهات حرف بزنه با اینکه اصلا دلم نمی‌خواست اما مجبور بودم...مادربزرگ تلفن و برداشت و گفت: ـ الو کوروش جان... نفس عمیقی کشیدم و با لحن مصنوعی گفتم: ـ سلام مادربزرگ... ـ قربونت بشم من. میبینم تا برگشتی رفتی سراغ کار، نباید یه سر به مادربزرگ می‌زدی بی‌معرفت؟! ـ ببخشید دیگه، پرونده ها زیاد بود، سرم شلوغه... ـ اشکال نداره! ملودی خوبه؟! سفر خوش گذشت؟!! نمی‌تونستم بیشتر از این نقش بازی کنم و گفتم: ـ مادربزرگ صدام میکنن، فعلا! بعدش بدون اینکه منتظر باشم، گوشی و قطع کردم. چجوری می‌تونست اینقدر راحت طوری بازی کنه که انگار اون نبوده زندگی همه رو خراب کرده! اون شب تا ساعت دو صبح منو سوگل مشغول درست کردن پرونده و ردیف کردن اظهارات بودیم و مدارک به اندازه کافی جمع شده بود و قرار شد که هر وقت حکم از دادستانی اومد، پلیس اول محصولات کارخونه رو محاصره کنه و بعدش هم بیاد خونه و مادربزرگ و دستگیر کنه. شب وقتی رسیدم خونه، همه برقا خاموش بود جز اتاق مامان.‌..آروم رفتم سمت اتاقش و درو باز کردم. داشت کتاب میخوند، با دیدن من عینکش درآورد و با شادی اومد سمتم و بغلم کرد.
  2. پارت دویست و سی و سوم رو به سرهنگ گفتم: ـ میشه یکم بهم مهلت بدین سرهنگ؟! سرهنگ با تعجب پرسید: ـ برای چی؟! تو که خیلی وقته دنبال عدالتی، نکنه چون مادربزرگته، میخوای پارتی بازی کنی! گفتم: ـ نه، می‌خوام وقتی میخواین ببرینش خانواده دومم پیشم باشند و قیافشو ببینم وقتی اون زن بی‌گناه و از اون خونه انداخت بیرون چه شکلی میشه که ببینه با دوتا پسرش برگشته! و اون قُلی که فکر می‌کرد مرده، در واقع زنده شده...هم حق خودشه که این موضوع و ببینه و هم حق مادرم یلداست که ببینه کسی که این همه ظلم بهش کرد، بالاخره به سزای عملش رسیده! سرهنگ یکم فکر کرد و گفت: ـ من تمام سعیم و می‌کنم کوروش. خوشحال شدم...گوشیم و درآوردم و خواستم به مادرم یلدا زنگ بزنم که گوشیم خودش زنگ خورد، مامان بود...برداشتم و گفتم: ـ سلام بر زیباترین مادر دنیا! مامان با خوشحالی گفت: ـ قربون صدات بشم من مادر، برگشتین؟! گفتم: ـ آره مامان منتها یکم کار داشتم اومدم کلانتری...
  3. پارت پنجاه و دوم با شادی نگاه کرد و گفت: ـ وای آرنولد! همون گل که نقاشیش و برام کشیدی! گفتم: ـ آره خودشه! کنارش نشست و دستی به گلبرگهای گل زد و گفت: ـ ولی هیچوقت فکرش و نمی‌کردم که از لابلای این همه سنگ، یه همچین گل ظریف و خوشگلی بتونه رشد کنه! گفتم: ـ این نماد اینه که هرچقدر هم که اوضاع سخت و طاقت فرسا باشه اما اون وضعیت می‌تونه باعث رشد بهتر ما آدما بشه! حرفمو تایید کرد و گفت: ـ باهات موافقم! حق با توئه! واقعا این گل نماد امیدواریه... خوشحال شدم که بعد گذشت این همه مدت بالاخره دیدش نسبت به زندگی تغییر کرده...دستم و سمتش دراز کردم و گفتم: ـ بریم؟! با لبخند دستمو گرفت و گفتم: ـ یادش بخیر...اولین باری که داشتم میوردمت اینجا، چقدر جیغ و داد زدی! مجبور شدم ، بیهوشت کنم! خندید و گفت: ـ خب تو هم منو دزدیدی! من واقعا هم ازت می‌ترسیدم و هم ازت بدم میومد... پرسیدم: ـ الان چی؟! نمی‌دونم چرا جوابش به این سوال باعث شد یکم استرس بگیرم و جوابش برام مهم باشه!
  4. پارت دویست و سی و دوم بهزاد گفت: ـ نذار کارای مادربزرگت بی‌جواب بمونه! کار نیمه تموم پدرت و تو تموم کن؛ بذار حداقل روحش بعد از اینهمه مدت که همه چی فاش شده، تو آرامش باشه! با اطمینان گفتم: ـ شک نکن عمو! بعد لبخندی زد و گفت: ـ من شارژ لپتاپم داره تموم میشه باید برم ولی هر وقت برادرت فرهاد پیشت بود، بهم یه زنگ بزن! خیلی دلم میخواد اون قُلت هم ببینم! باهاش خداحافظی کردم و گفتم: ـ حتما! به خانواده سلام برسونین عمو...خیلی ممنونم بابت اطلاعاتی که بهم دادی! بعد از اینکه سرهنگ صفحه رو بست، سوگل بهم گفت: ـ خب کمیسر حرفاش ضبط شد و به زودی فایل میشه و روی پرونده مادربزرگت قرار میگیره! پرسیدم: ـ چقدر براش می‌بُرن؟! سوگل گفت: ـ بستگی به تصمیم قاضی و حرفای مادربزرگت داره اما با توجه به مدارک جمع آوری شده ، حداقل پانزده سال... گفتم: ـ پونزده سال؟! جای سوگل سرهنگ عبادی گفت: ـ تازه اونم در صورتی که امیر مومنی و یلدا بابت کارایی که مادربزرگت باهاشون کرد، ازش شاکی نشن! گفتم: ـ خودش خواست اینطوری بشه! سرهنگ گفت: ـ حکمش که اومد، مجبوریم بیایم عمارتتون و دستگیرش کنیم کوروش!
  5. پارت دویست و سی و یکم پس بابام هیچ نقشی تو این موضوع نداشت. عمو بهزاد رو به من گفت: ـ همینقدر و بهت بگم کوروش که زمانی که تازه پدرت و ارمغان باهم ازدواج کردند و اوضاع کارخونه خیلی بد بود، پدر خانومش یه سرمایه جزیی داد دستش تا بتونه کارخونه رو سرپا کنه اما فرهاد اون پول و بعنوان قرض قبول کرد و وقتی اوضاع کارخونه یکم بهتر شد، اون پول و بهش پس داد...یادمه بعد اون قضیه وقتی اومد رستوران پیش من گفت که بالاخره اون بدهی رو پس داده و یه باری از رو دوشش برداشته شده! بنظرت یه همچین آدمی که اینقدر به این چیزا اهمیت میده، وارد کار قاچاق اسلحه میشه؟! نفس راحتی کشیدم و گفتم: ـ خیلی خوشحال شدم عمو، حرفات خیالم و راحت کرد. اینقدر این روزا چیزای عجیب و غریب فهمیدم که یه لحظه ترسیدم تصوراتی که نسبت به پدرم داشتم خراب بشه! همین لحظه در اتاق سرهنگ عبادی زده شد و محمدی وارد شد و رو به سرهنگ گفت: ـ قربان گزارش قاچاق اسلحه رسیده؟! پرسیدم: ـ تایید شده؟! محمدی گفت: ـ بله کمیسر، برای کارخونه اصلانی هاست و الان شش ساله که دارن این کار و از طریق یسری نزول خورهای نزدیک مرز مثل کرمانشاه و کرمان انجام میدن. سرهنگ عبادی رو به من گفت: ـ مجبوریم مادربزرگت و دستگیر کنیم کوروش، باید امضاش کنی! ساکت بودم که بهزاد گفت: ـ کوروش فقط یه چی ازت می‌خوام... گفتم: ـ چی؟!
  6. پارت پنجاه و یکم سعی کردم وقتم روی احساس جسیکا بذارم...از مخفیگاه که خارج شدیم، پاک به شاخه‌ی درخت گیر کرد و باعث شد زمین بخورم و سرم از زیر شنل نامرئی کننده بیرون بیاد، تا خواستم به خودم بیام، جسیکا سریع شنلم و انداخت روم. از حرکتش تعجب کردم، فکر نمی‌کردم که حواسش به من باشه! با خنده رو بهش گفتم: ـ خیلی عجیبه! اونم لبخندی زد و گفت: ـ عجیب برای چی؟! گفتم: ـ برای یه لحظه فکر کردم که منو ول می‌کنی و میری! یکم فکر کرد و گفت: ـ راستش خودمم همین فکر و می‌کردم ولی یه حسی تو وجودم اجازه نداد که نسبت بهت بی‌تفاوت باشم. از حرفش خیلی خوشحال شدم که بالاخره حرفایی که این مدت بهش زدم و کتابایی که براش خوندم، روی روحیه اش اثر گذاشته! خوشحال شدم از اینکه اعتمادی که بهش داشتم و خراب نکرد. به آسمون نگاه کردم که سربازهای ویچر‌ در حال چرخیدن بودن. رو به جسیکا گفتم: ـ امیدوارم که ما رو ندیده باشن! جسیکا نگاهی به آسمون کرد و گفت: ـ فقط برای یه لحظه بود! ممکن نیست دیده باشن! لبخندی بهش زدم و یهو یادم افتاد که اون گل و بهش نشون بدم، رو بهش گفتم: ـ اینجارو نگاه کن!
  7. پارت دویست و سی‌ام سرهنگ عبادی به صورت خلاصه‌وار، تمام ماجرا رو برای بهزاد تعریف کرد و ازش پرسید که اون روزی بابام تصادف کرد، قبلش به اون چیزی گفته بود یا نه؟! بی‌نهایت کنجکاو بودم که حرفای بهزاد و بشنوم...بهزاد کمی مکث کرد و گفت: ـ باورم نمیشه که خاله اینقدر زیاده روی کرده!! اون همیشه خواسته‌های خودشو به فرهاد تحمیل می‌کرد و فرهادم اینو میدونستم اما در این حدشو حتی منم نمی‌تونستم حدس بزنم...آخه چجوری این زن به این حال و روز افتاد؟! جدا کردن بچه‌های دوقلو از مادرشون و نگفتن به پسرش یعنی چی؟! پس بگو که فرهاد دوتا کپی برابر اصل از خودش داره! مادرت یلدا رو پیدا کردی کوروش؟! گفتم: ـ آره دیدمش...شما میدونین که چطور بابام اون روز... بهزاد حرفمو قطع کرد و گفت: ـ اون شب پدرت با عصبانیت به من گفت که برم پیش ارمغان و مراقب اون و بچش باشم و گفت که داره می‌ره کرمانشاه و هرچقدر ازش پرسیدم نگفت که قضیه چیه اما من مطمئن بودم که هرچی بود به اون دختره یلدا ربط داشت وگرنه فرهاد تحت هیچ شرایطی تو اون وضعیت، زن و بچه‌اشو ول نمی‌کرد که بره... مطمئنا یه چیزی شنیده بود و می‌خواست بره تاتوی ماجرا رو دربیاره و قرار بود وقتی برگشت، بهم بگه اما...اما تهشو خودتون میدونین! سرهنگ عبادی یه نگاهی بهم کرد و گفت: ـ پس اظهارات عباس درست بود! با سر حرفشو تایید کردم و گفتم: ـ عمو یه سوال دیگه...بابام...بابام زمانی که مدیرعامل کارخونه شده بود، قاچاق انجام میداد؟! با این سوالم انگار به بهزاد برق ۲۲۰ ولتی وصل کردن که گفت: ـ این دیگه از کجا درومد؟! بازم مجبور شدم که قضیه آخری که فهمیده بودم و براش توضیح بدم...عمو بهزاد گفت: ـ امکان نداره! فرهاد حلال و حروم سرش می‌شد کوروش. خیلی به این چیزا اهمیت می‌داد. من مطمئنم که بعد از پدرت، مادربزرگت با اختیار خودش واسه اینکه مارک خودشو تو بازار بالا ببره، وارد این کار شده! عمو بهزاد خیلی مصمم حرف میزد و دقیقا حرفای یلدا رو برام تکرار کرد ...خیالم راحت شده بود!
  8. پارت دویست و بیست و نهم یه لحظه هممون ساکت شدیم و من تو ذهنم داشتم با این فکر می‌کردم که اگه همون موقع بابام می‌تونست حساب اینکارا رو از مادربزرگم پس بگیره، قضیه اینقدر کش نمیومد و به اینجاها نمی‌کشید! یلدا با دوتا بچه‌هاش بزرگ می‌شد! مامان ارمغان هرچقدر براش سخت بود اما می‌رفت سمت زندگی خودش و بابامم به مادرم می‌رسید اما این وسط یلدا قسمت امیر شد. امیری که با وجود اون همه تفاوت سنی، یلدایی رو که فقط بهش احساس دین و دوستانه بودن داشت و از صمیم قلبش می‌پرستید و دوسش داشت...برای بچه‌اش حق پدری رو تمام کرد...شایدم خدا میدونست که امیر می‌تونه از قلب و روحیه یلدا مراقبت کنه و همه جوره پشتش وایسته، امتحانی که فرهاد توش رد شده بود و با لجبازی همه چیزو خراب کرد که البته اونم درگیر بازی مادرش شد و خودش مقصر نبود! همین لحظه سرهنگ عبادی گفت: ـ کوروش وصل شد! داره زنگ میخوره. منو سوگل باهم رفتیم پشت میز سرهنگ و به صفحه مانیتور زل زدیم و بعد چند دقیقه بهزاد، رفیق صمیمی پدرم و دیدم. البته قبلاً دیده بودمش اما چون بچه بودم، قیافش خیلی تو خاطرم نمونده بود. الان کمی پیر تر از قبل شده بود...با دیدن من لبخندی زد و گفت: ـ ماشالا شیر پسر! واسه خودت مردی شدیا! آخرین باری که دیده بودمت، تازه جشن الفبا تو پشت سر گذاشته بودی و ازم خواسته بودی بعنوان کادو برات ماشین پلیس بخرم، یادته؟؟ خندیدم و سرمو تکون دادم که گفت: ـ اما الان می‌بینم که آرزوی بچگیتو انجام دادی و یه پلیس واقعی شدی! آفرین پسرم، مطمئنم پدرت هم اون بالا بالاها داره میبینتت و بهت افتخار می‌کنه. سرهنگ عبادی گفت: ـ ببخشید که وقت شما رو هم گرفتیم اما برای این پرونده اظهارات شما هم لازمه! بهزاد با تعجب نگاه کرد و گفت: ـ چه پرونده‌ایی؟؟!
  9. پارت پنجاهم دستاشو گرفتم و گفتم: ـ دارم جدی میگم پرنسس! پاشو می‌خوایم بریم بیرون. با شادی وصف نشدنی بلند شد و گفت: ـ آخجون، میریم بادبادک هوا کنیم؟ خندیدم و شنل نامرئی کننده رو دادم دستش و گفتم: ـ آره پرنسس، می‌برمت...فقط... یهو وایستاد و بهم نگاه کرد و گفت: ـ فقط چی؟! گفتم: ـ فقط بهم قول بده که... حرفمو قطع کرد و تو چشمام نگاه کرد و گفت: ـ آرنولد من اگه قرار بود فرار کنم، زودتر از اینا قرار می‌کردم...تا الان صبر نمی‌کردم. به چشماش خیره شدم، دروغ نمی‌گفت و چشماشو نمی‌دزدید. ترجیح دادم که بهش اعتماد کنم...شنل نامرئی کنندمون و گذاشتیم و بعد مدتها از مخفیگاهم خارج شدیم...بیرون طبق معمول ویچر‌ با مردم بی‌گناه تو جنگ بود تا مخفیگاه منو بفهمه اما این همه سکوتش در مقابل من اصلا نشونه خوبی نبود با اینکه میدونست که دخترش دست منه.
  10. پارت چهل و نهم واسه اولین بار با روی خوش و بدون غر زدن نشست کنارم و با همدیگه مشغول غذا خوردن شدیم...نمی‌دونم چرا اما یه حسی بهم می‌گفت، حرکاتش واقعیه و دیگه می‌تونم بهش اعتماد کنم اما بازم خواستم یه مدت دیگه هم صبر کنم تا ببینم بازم نقشه داره یا واقعیه! ده روزی گذشت و جسیکا هر روز بهتر از روز قبل می‌شد. شروع به خواندن کتابهای من کرده بود. از پنجره اتاقش به طلوع و غروب خورشید نگاه می‌کرد. با همدیگه نقاشی های پر از طرح امیدواری می‌کشیدیم و یجورایی به وجود همدیگه عادت کرده بودیم. هر شب هم قبل از خواب ازم میخواست تا براش قصه هایی که پایان خوش داره تعریف کنم اما هنوزم پیش نیومد که برای موهاش غصه بخوره اینو از چشماش می‌فهمیدم اما به روی خودش نمیورد. امروزم داشت تو اتاقش کتاب می‌خوند که با خوشحالی رفتم تو اتاقش و گفتم: ـ خب؛ آماده شو! با تعجب نگام کرد و کتاب توی دستش و بست و با خنده گفت: ـ چه خبر شده؟! چرا آماده شم؟ گفتم: ـ می‌خوام ببرمت یجایی... چشماش و ریز کرد و گفت: ـ اصلا حوصله مسخره بازی ندارم آرنولد! رفتم کنارش نشستم و گفتم: ـ مسخره بازی چیه!!؟ جدی دارم میگم... آهی کشید و گفت: ـ اینقدر که بیرون نرفتم، دلم برای بیرون تنگ شده!
  11. پارت دویست و بیست و هشتم باهاش دست دادم و رو بهش گفتم: ـ سرهنگ، چیزی از اون آدمی که براتون فرستادم پیدا کردین؟؟ بهزاد حق پرست...دوست صمیمی پدرم بود..تاجایی که یادم بود مهاجرت کرده. سرهنگ رو به من و سوگل گفت: ـ بیاین بریم تو اتاقم باهم صحبت کنیم. رفتیم داخل اتاق و سرهنگ پشت لپتاپش نشست و گفت: ـ بچها خیلی گشتن و تونستن از طریق ایمو، آدرس شرکتشون و پیدا کنن! قراره ده دقیقه دیگه باهاش تماس تصویری بگیرم. گفتم: ـ خب خوبه، اون مرده عباس اظهارات خودشو داد؟ سوگل گفت: ـ آره به تک تک جرمهاش اعتراف کرد و گفت که همش دستور مادربزرگت بوده و با اختیار خودش اون کارا رو انجام نداده. فقط... پرسیدم: ـ فقط چی ؟؟! سرهنگ عبادی گفت: ـ روزی که مرحوم فرهاد اصلانی سر از جاده سرپل ذهاب درمیاره، قبل از اون قرار بود ویلا مردان پیش خانومش ارمغان... همینجور که با دقت گوش میدادم گفتم: ـ خب؟! بعد سرهنگ ادامه داد و گفت: ـ اون روز بعد از اینکه پدرت از ویلا خارج میشه، تو آشپزخونه عباس و خدمتکار خونه داشتن بابت کار مادربزرگت، از اینکه بچه‌‌ی یلدا رو گرفته و با خودش آورده اینجا صحبت می‌کردن که عباس گفته مثل اینکه فرهاد حرفاشونو شنید...چون بعدش با سرعت خیلی بالا با ماشینش از خونه خارج شد! یکم فکر کردم و گفتم: ـ پس همون چیزی که فکر می‌کردم بوده؛ بابام متوجه شده بود که پشت این کار، مادربزرگم بوده و میخواست بره پیش مادرم. سوگل گفت: ـ طبق چیزایی که ما از گفته های عباس فهمیدیم، آره اما متأسفانه... حرفشو تکمیل کردم و گفتم: ـ متاسفانه اجل بهش مهلت نداد تا بتونه حساب پس بگیره.
  12. پارت دویست و بیست و هفتم با لبخند بهش گفتم: ـ چشم. خیلی خوشحال شدم از آشنایی باهات...مامان! تا بهش گفتم مامان، با ذوق دستشو گرفتم جلوی دهنش و رو به امیر و تینا گفت: ـ شما هم شنیدین؟ بهم گفت مامان...مادر فدای تو و مامان گفتنت پسرم! بالاخره من نمردم و این روز رو هم دیدم! از ذوقش منم خیلی خوشحال شدم و واقعیت ماجرا این بود که واقعا کنارش بودن و باهاش حرف زدن بهم حس خیلی خوبی میداد. تو همین مدت کمی که می‌شناختمش، توی دلم جا باز کرده بود... امیر منو و تینا و ملودی رو رسوند ترمینال و ما هم راهی تهران شدیم. تو این دو روز چندباری مادربزرگ بهم زنگ زده بود که چندباریشو پیچوندم و جواب ندادم و یبارش و برای اینکه شک نکنه، جوابشو دادم. از اینکه جوابشو طوری میدادم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، از خودم بدم میومد...امیدوارم که این بازی هرچی سریع‌تر تموم بشه و دیگه نخوام نقش بازی کنم. نزدیکای غروب بود که رسیدیم تهران... بلافاصله از ترمینال رفتم کلانتری. سوگل منتظرم بود و با دیدن من سریع پرسید: ـ کوروش قضیه قاچاق اسلحه حقیقت داره؟! تازه گزارشش رسیده دستم. با ناراحتی حرفشو تایید کردم که گفت: ـ اگه اینجوری باشه، مجازات سختی در انتظار مادربزرگته! گفتم: ـ راهی بود که خودش انتخاب کرد. همین لحظه سرگرد عبادی که بالاسر این پرونده بود از اتاقش اومد بیرون و با دیدن من گفت: ـ خوش برگشتی کوروش جان!
  13. پارت چهل و هشتم خیلی خوشحال شد و اشک توی چشماش حلقه زد، سینی چایی رو گذاشتم کنار و رفتم سمتش و گفتم: ـ چرا گریه می‌کنی پرنسس ؟! با ناراحتی نگام کرد و با هق هق گفت: ـ آخه تابحال هیچکس اینو بهم نگفته بود! اشکاشو پاک کردم و گفتم: ـ چیو؟! خیره شد تو چشمام و گفت: ـ اینکه یه کاری انجام بدم و بعدش ازم تعریف کنه! یکم مکث کرد و ادامه داد: ـ همیشه هرکاری که توی زندگیم انجام دادم از جانب پدرم قضاوت شدم...نقاشیهام هیچوقت از نظرش اونقدر عالی نبود که تشویقم کنه، استعدادی توی جادوگر شدن بزرگ نداشتم که خودش برام وقت بذاره و بهم یاد بده، بجاش یه سری قدرت های ابتدایی که خودت می‌دونی رو توی موهام گذاشت...هیچوقت ازم تعریف نکرد. همیشه احساس می‌کردم که توی زندگیم دارم تمام کارهام و اشتباه انجام میدم و الان این اولین باره که احساس می‌کنم که کارام واقعا با ارزشه چون تو خیلی ازشون تعریف می‌کنی. برای ذوقش خیلی خوشحال بودم و واقعا خداروشکر کردم که داره تلاش می‌کنه تا احساساتش و بروز بده...بغلش کردم و سرشو بوسیدم و گفتم: ـ بنظرم تو توی هر زمینه‌ایی عالی هستی و بهترین دختری هستی که من توی تمام عمرم دیدم. واسه اولین بار با چشمای پر از ذوق بهم نگاه می‌کرد. گفتم: ـ خب حالا کمک کن، که خیلی گرسنمون شده! با اشتیاق سفره رو پهن کرد و وسایل و با سلیقه خودش روی سفره گذاشت.
  14. پارت چهل و هفتم تا خوده صبح به صورتش نگاه کردم...وقتی محو صورتش بودم یه حس عجیب و غریب دلمو قلقلک میداد که ترجیح دادم نسبت بهش بی تفاوت باشم...نزدیکای طلوع خورشید با یه خمیازه از خواب بیدار شد و تا منو مقابلش دید با ترس خودشو کشید عقب و گفت: ـ چه خبر شده؟! به آرومی و با لبخند گفتم: ـ هیچی فقط داشتم نگات می‌کردم. یه لبخند ریزی زد اما چیزی نگفت...بلند شدم و گفتم: ـ خب بریم با همدیگه یه صبحونه مشتی درست کنیم. با ناراحتی گفت: ـ ولی من بلد نیستم غذا درست کنم. دستمو سمتش دراز کردم و گفتم: ـ اصلا اشکالی نداره ، من بهت یاد میدم! بعدش با تردید دستمو گرفت و از توی رختخواب بیرون اومد. بردمش سمت آشپزخونه و ظرف و چاقو و چنگال و میوه‌ها رو گذاشتم مقابلش...بهش توضیح دادم که چجوری باید انجامشون بده و حتی تو یسری از موارد هم بهش کمک کردم. جسیکا هم از تجربه جدیدی که داشت انجام میداد واقعا راضی بود و بعد از اینکه من چایی ها رو ریختم، رو به من گفت: ـ آرنولد ببین درست خُردشون کردم؟! نگاهی به طرف مقابلش کردم، برای شروع بد نبود اما با ذوق گفتم: ـ عالی بود، آفرین.
  15. پارت دویست و بیست و ششم ملودی با اخم بهش گفت: ـ ببینم اگه سوگل هم ازت دور بود، همچین چیزی میگفتی! رفتم سمت ملودی و کشیدمش تو بغلم و با لحن خنده داری گفتم: ـ ولش کن عزیزم، حسودیش میشه! کوروش زیر زیرکی خندید اما چیزی نگفت...بعدش ملودی و همراهی کرد و با همدیگه رفتن بیرون. پرده اتاقم و کشیدم و از پشت پنجره با بغض باهاش خداحافظی کردم. ( کوروش) وقت رفتن رسیده بود. خیلی عجیب بود اما واقعا دلم براشون تنگ می‌شد...این سه روز بهشون عادت کرده بودم! آقا امیر چمدونم و برام آورد و رو بهش گفتم: ـ آقا امیر شما مردترین آدمی هستین که من تو عمرم شناختم! خدا سایتون و رو سر خانوادتون حفظ کنه. آقا امیر بغلم کرد و گفت: ـ تو هم برای من عین فرهاد من میمونی، خیلی خوشحالم که بالاخره این فرصت پیش اومد و تونستم ببینمت! بعدش یلدا هم اومد بیرون و محکم بغلم کرد و زیر گوشم گفت: ـ بیخودی ناراحت نباش پسرم. من مطمئنم پدرت از این جریانات بی‌خبر بوده. فهمیدم که فرهاد دیشب همه چی رو براش تعریف کرده اما سکوت کردم و چیزی نگفتم. پیشونیم و بوسید و گفت: ـ منو بی‌خبر نذاریا! به اندازه کافی دلتنگت هستم مادر!
  16. پارت دویست و بیست و پنجم همین لحظه کوروش در زد و گفت: ـ اجازه هست؟! بهش اشاره کردم که بیاد داخل...رو بهش گفتم: ـ آقای کمیسر نتایج بررسی هات کی مشخص میشه؟! کوروش گفت: ـ خیلی زود. پام برسه تهران، خودم پیگیری میکنم و بهت خبر میدم. گفتم: ـ خوبه! بعدش رو به ملودی گفت: ـ بریم؟! ملودی با ناراحتی کوله پشتیش و گرفت و از کنارم بلند شد. دلم براش خیلی تنگ می‌شد...واقعا بودنش کنارم بهم ثابت کرد که بدون اون چشمای خوشگلش و لبخند زیباش نمیتونم زندگی کنم. سرمو انداختم پایین و گفتم: ـ نمی‌تونم بیام بدرقتون! کوروش پرسید: ـ چرا؟! بدون اینکه نگاشون کنم، رفتم کنار پنجره وایستادم و گفتم: ـ شاید اگه بیام، دیگه نذارم ملودی رو با خودت ببری! ملودی سریع گفت: ـ وای فرهاد توروخدا! ذاتا حالم گرفته است ، الان اشک منم درمیاریا! کوروش گفت: ـ بابا بس کنین جفتتون؛ انگار دارم می‌برمش قندهار! نهایتا تا یه هفته دیگه جفتتون بهم میرسین!
  17. پارت دویست و بیست و چهارم آدم کینه‌ایی نبودم اما یسری چیزا خیلی سخت از خاطرم می‌رفت ولی از یه طرف هم خوشحال بودم چون اگه اون نمی‌رفت شاید هیچوقت این موقعیت پیش نمیومد که من با بابا امیر بزرگ بشم و بتونم برادر تینا باشم...بهرحال زندگی هیچوقت بر اساس خواسته های ما جلو نمی‌رفت! تو همین فکرا بودم که کم کم خوابم برد... صبح با صدای ملودی از خواب بیدار شدم، زیر گوشم با صدای پر از ناز عشوه‌اش صدام می‌زد: ـ فرهاد جان، پاشو...دارم میرمااا! سریع چشمامو باز کردم...نشستم رو تخت و با حالت خواب آلود گفتم: ـ به همین زودی؟! لبخندی زد و گفت: ـ بلیطمون برای همین ساعت بود دیگه، یادت رفت؟! گفتم: ـ کاش می‌شد که نری! با بغض نگام کرد و گفت: ـ کاشکی! دلم برات تنگ میشه... اما بعدش دوباره با شادی گفت: ـ ولی برم خونه که این موضوع خواستگاری رو با خانوادم درمیون بذارم دیگه! خندیدم و گفتم: ـ یادت نره که ازم تعریف کنی! اونم خندید و گفت: ـ نگران نباش!
  18. پارت دویست و بیست و سوم گفتم: ـ الآنم کوروش گفته که اگه پدرش هم تو این کار دست داشته باشه چی! مامان با اطمینان گفت: ـ امکان نداره فرهاد از این موضوع مطلع باشه، اون همیشه حلال و حروم سرش می‌شد! از اینکه اینقدر مامان از اون آدم دفاع می‌کرد، حرصم می‌گرفت...صدامو یکم بردم بالا و گفتم: ـ مامان اینقدر از اون آدم پیش من دفاع نکن! مامان با حالت مظلومی دستم و گرفت و گفت: ـ پسرم اما اون پدرته... با خشم بهش نگاه کردم و گفتم: ـ من یدونه پدر دارم، اونم بابا امیره. تموم شد و رفت! شب بخیر... داشتم می‌رفتم سمت اتاقم که یه چیزی یادم افتاد و بدون اینکه برگردم سمتش گفتم: ـ راستی مامان، نمی‌خوام از این موضوع که بابت شهریه دانشگاه تینا از نزول خور پول گرفتم، پیش تینا یا بابا حرفی بزنی! دلم نمی‌خواد دیگه بابت این موضوع خودشون و مقصر بدونن. مامان با لحن آرومش مثل همیشه گفت: ـ باشه پسرم، بهت افتخار می‌کنم از اینکه پسری تربیت کردم که همه جوره پای خواهر و پدرش وایستاده. مطمئنم که فرهاد هم بهت افتخار می‌کنه! چیزی نگفتم و رفتم تو اتاقم...واقعا هرکاری با خودم می‌کردم، نمی‌تونستم با این موضوع کنار بیام که بخوام پدر واقعیم و ببخشم! دلیل اینکه مادرم همیشه غمگین بود و قلبش درد می‌گرفت، بخاطر اون بود.
  19. پارت چهل و ششم به خودت باور داشته باش؛ چالش ها رو دریاب؛ با ترس های درونیت بجنگ؛ و هرگز اجازه نده کسی نا امیدت کنه! فقط به مسیرت ادامه بده! اینو بدون درها برای کسانی گشوده می‌شوند که جسارت در زدن داشته باشند. جسارت داشته باش، با امید، با عشق، بامحبت، با تلاش در بزن .حتماً درها گشوده خواهند شد به سوی روشنایی. زندگی یک اتاق با دو پنجره نیست ، زندگی هزاران پنجره دارد. یادم هست روزی از پنجره ناامیدی به زندگی نگاه کردم ، احساس کردم می خواهم گریه کنم و روزی از پنجره امید به زندگی نگاه کردم ، احساس کردم میخواهم دنیا را تغییر دهم ! عمر کوتاه است. فرصت نگاه کردن ، از تمامی پنجره های زندگی را ندارم تصمیم گرفته ام فقط از یک پنجره ، به زندگی نگاه کنم و آن هم پنجره امید هست ! به اینجای کتاب که رسیدم، یهو سرش افتاد رو شونه ام. نگاش کردم و دیدم که خیلی مظلوم خوابیده. تو گوشش آروم گفتم: ـ شب بخیر پرنسس، امیدوارم خوابهای خوبی ببینی. بعدشم تو آغوش گرفتمش و گذاشتمش رو تخت و روش پتو کشیدم. پرده اتاق کنار زده بود و نور ماه کامل دقیقا به صورتش می‌خورد، با اینکه دختر یه جادوگر بدجنس بود اما من می‌تونستم تیکه های امیدواری و انرژی مثبتی که توی وجودش پنهان کرده رو ببینم... باور داشتم که این دختر هم یه روزی تغییر می‌کنه و در مقابل بدی های پدرش سکوت نمی‌کنه و تو این مسیر کمکم می‌کنه.
  20. پارت چهل و پنجم چیزی نگفت و به دستام خیره شد و منم تو سکوت مشغول شدم و بعد اینکه تموم شد گفت: ـ چقدر خوشگل شده آرنولد...خیلی ترکیب رنگاش قشنگه. میتونی بهم اون گل و نشون بدی؟! ورقه رو دادم دستش و گفتم: ـ الان نمیشه پرنسس! نگهبانای پدرت مثل مور و ملخ تو آسمون دارن کشیک میدن و می‌بیننت. بازم با قیافه ناراحت، صورتش رفت تو هم. بینیشو گرفتم لای انگشتام و گفتم: ـ نبینم که ناراحت باشی. با ناز رفت رو صندلی دست به سینه نشست و گفت: ـ اما خیلی ناراحتم! هم ناراحتم و هم عصبانی. رفتم جلوی پاهاش نشستم اما نگام نمی‌کرد! موهاشو گذاشتم پشت گوشش و گفتم: ـ میخوای برات اون کتابو بخونم؟! شونه هاشو با بی تفاوتی بالا انداخت اما من منصرف نشدم و کتابو از روی میز برداشتم و صفحه اولشو ورق زدم و شروع کردم به خوندنش: ـ امید مانند ستاره است. در آفتاب تابان دیده نمی‌شود، فقط در شب‌های تاریک و سخت است که کشف می‌شود.
  21. پارت دویست و بیست و دوم تا من رفتم حرفی بزنم، کوروش گفت: ـ میشه بعدا حرف بزنیم؟! من واقعا خیلی خسته ام. مامان مشخص بود که ترس برش داشته و سریع گفت: ـ حتما پسرم! برو استراحت کن. منم خواستم پشت بندش برم که جلومو گرفت و گفت: ـ چی شده فرهاد؟! گفتم: ـ مامان راستشو... گفت: ـ حداقل تو بهم بگو! باور کن امشب از فکر زیاد، خوابم نمی‌بره. مجبور بودم بگم چون در غیر اینصورت مامان بیخیال ماجرا نمی‌شد...گفتم: ـ مامان یه ماجرایی پیش اومد فقط قول بده که منو بازخواست نکنی! مامان دستشو گذاشت رو قلبش و گفت: ـ خدایا خودت بهمون رحم کن! باز چیشده؟؟ اون خاتون دوباره کاری کرده... از اول قضیه پول گرفتن از نزول خور تا زمانی که منو کوروش فهمیدیم که به این باند هم خاتون وصله رو تعریف کردم...مامان تو سکوت کامل به حرفام گوش داد و گفت: ـ پناه بر خدا! این زن دیگه داره عقلشو از دست میده. قاچاق اسلحه لابلای کیسه های برنج دیگه چیه!!
  22. پارت دویست و بیست و یکم کوروش یه آه بلندی از روی خستگی کشید و گفت: ـ واقعا نمی‌دونم باید چی بگم! گفتم: ـ باید بمونیم اینجا یا... حرفم و قطع کرد و گفت: ـ نه همکارای پلیس خودشون جمع می‌کنن! داشتیم از اون سوله بیرون می‌رفتیم که فری با انگشت اشاره‌اش برام خط و نشون کشید ولی اصلا بهش محل ندادم. کوروش از یکی از همکاران پلیس خواست تا مارو برسونن خونه و تو ماشین بهم گفت: ـ فرهاد من فکر نمی‌کردم اینق قضیه تا اینجا ادامه پیدا کنه که سرنخش به مادربزرگ برسه...شرمنده ولی این مسئله برای اظهار گرفتن از خانوادم باید باز بشه. سریع گفتم: ـ نه بابا داداش، مشکلی نیست! همین که دستم به کار خلاف آلوده نشده، هزاران بار شکر. تا برسیم خونه، جفتمون توی مسیر ساکت بودیم کوروش از این می‌ترسید که نکنه فرهاد هم تو این کار بوده باشه و تصورش نسبت به اون خراب بشه اما یه حسی به من می‌گفت که مادربزرگش بعد از مرگ پسرش وارد این کار شد تا بتونه اون کارخونه رو سرپا نگه داره. ساعت دو و نیم نیمه شب بود که رسیدیم‌. وقتی وارد شدیم همه براق خاموش بود جز برق تراس که مامان با تسبیح توی دستش روی صندلی نشسته بود. با دیدن ما از رو صندلی بلند شد و گفت: ـ بچها تا الان کجا بودین؟ خبری از بهزاد شده؟! تازه یادم افتاد که دروغی که واسه سر وا کردن دخترا بهشون گفته بودیم به گوش مامان رسیده.
  23. پارت دویست و بیست کوروش سریع اومد پیشم و رو بهم گفت: ـ ببینم فرهاد تو حالت خوبه؟! نگاش کردم و همون‌جور که هنگ بودم، گفتم: ـ من حالم خوبه اما نمی‌دونم تو با دیدن اینا حالت خوب میشه یا نه! با تعجب نگام کرد و کیسه برنج و از دست یکی از کارگرا کشیدم و دادم دستش...گفتم: ـ می‌دونستی که مادربزرگت تو کار قاچاق اسلحه هم هست؟! کوروش هم مثل من خنگ کرده بود وقتی اسم کارخونه رو روی کیسه های برنج دید. آدرس توی دستم و بهش نشون دادم و گفتم: ـ اینجا آدرس کارخونه شماست دیگه درسته؟! کوروش با ناراحتی سرشو تکون داد و چیزی نگفت. همکارش اومد پیشش و گفت: ـ کمیسر حالت خوبه؟! بغضشو قورت داد و گفت: ـ خوبم؛ اینا همشون و ضمیمه پرونده کنین، رسیدم تهران خودم خاتون اصلانی رو تحویل میدم. پسره یکم دست دست کرد و پرسید: ـ ببخشید کوروش جان که این سوال و میپرسم ولی با شما نسبتی دارن؟! کوروش با ناراحتی بهم نگاه کرد و گفت: ـ متاسفانه بله. بعدش گفت: ـ پس اظهارات خودتون... کوروش حرفشو قطع کرد و گفت: ـ بله پروسشو می‌دونم! رسیدم تهران همه چیو حل میکنم فقط شما گزارش اون نزول خور و حتما برای من بفرستین. پسره چشمی گفت و رفت...رفتم کنارش وایستادم که گفت: ـ یعنی تمام سرمایه خانوادم از رو پول حروم بوده؟! یعنی بابامم تو این کار بوده؟؟! خدایا دیگه چی هست که ما هنوز نمی‌دونیم...فرهاد واقعا میتونی باور کنی؟! گفتم: ـ اینکه پدرت یعنی همون پدرمون تو این کار هست یا نه رو نمی‌دونم ولی اگه الان یه قتل هم دربیاد و پشتت مادربزرگت باشه دیگه تعجب نمی‌کنم.
  24. پارت دویست و نوزدهم فری گفت: ـ آره، صبح این کیسه های برنج باید اونجا باشه! دیگه چیزی نپرسیدم و همراه باهاش سوار ون شدم و حدود یکساعت بعد رسیدیم سمت جایی که اسلحه هارو آورده بودن. یکسری آدمای دیگه هم اونجا مشغول درآوردن اسلحه ها بودن و بقیشون داشتن کیسه های برنج و باز می‌کردن و اسلحه ها رو درونشون جاساز می‌کردن. فری بهم تریلی رو نشون داد و گفت: ـ جاسازی اینا حدود دو ساعت طول میکشه، وقتی تموم شد، اینارو به این آدرس توی تهران می‌بری! بعدش ورقه رو داد دستم...اسم کارخونه برنجی که باید براشون می‌بردم و وقتی دیدم، کُرک و پَرم ریخت! کارخونه برنج اصلانی؟!! اینجا کارخونه کوروش ایناست...یعنی اون خاتون تو کار قاچاق اسلحه هم هست؟! یهو فری ازم پرسید: ـ چی شد جوون؟! آدرسو دیدی، یهو انگار زرد کردی! سریع به خودم اومدم و گفتم: ـ نه...چیز خاصی نیست! بعدش بهم پوزخندی زد و گفت: ـ محموله رو که تحویل دادی، بیا پیش خودم که یدونه از چک های بدهکاریتو خط بزنم. با سرم حرفشو تایید کردم و رفت...وارد کارخونه که شدم، اسم اصلانی رو روی تمام کیسه های برنج دیدم. باورم نمیشد!! این زن واقعا یه آدم دیوونه زنجیره‌ایی بود. پس مشخص شد که بعد از مرگ پسرش اینهمه ثروت و تبلیغات از کجا اومده!! از پول قاچاق اسلحه. ماشین فری داشت دور می‌زد که همین لحظه کوروش و همکارش از ماشین پیاده شدم و بعدش صدای آژیر ماشین پلیس درومد و همه جا رو محاصره کردند.
  25. پارت دویست و هجدهم کوروش گفت: ـ الان موضوعمون رو همین بحثه، بعید می‌دونم که شک کنن! بعد از اینکه برای ملودی آب هویج گرفتیم، رفتیم پیششون و کوروش گفت: ـ خب بچها سریعتر بخورین که شما رو برسونم خونه و بعدش منو فرهاد باید بریم جایی. جفتشون قیافشون شبیه علامت سوال شد که تینا پرسید: ـ شما می‌خواین کجا برین؟! تا من رفتم حرفی بزنم، کوروش گفت: ـ یه خبری از اون مرده بهزاد رسیده، منو فرهاد باید بریم پیش یکی از همکارام اینجا. بنظر میومد که قبول کردن اما ته چهرشون هنوز یه علامت سوال دیده می‌شد. خلاصه اونا رو تو علامت سوال های ذهنشون باقی گذاشتیم و بعدش رسوندیمشون خونه...بعد از اون هم رفتیم اداره آگاهی و با همکاری کوروش آشنا شدم. جریان پرونده تو دست مدیر آگاهی بود و یه ماشین شخصی در اختیار کوروش و همکارش قرار دادن و تصمیم بر این شد تا رسیدن من به گاراج منو تعقیب کنن. منم چون کوروش پشتم بود، خیالم راحت بود و می‌دونستم که اتفاقی برام نمیفته...با یه تاکسی رفتم سمت گاراج. فری با ویپ توی دستش دم در منتظر من بود. با دیدن من گفت: ـ آفرین جوون ، خوشم اومد که دقیقا سر وقت حاضر شدی. عادی گفتم: ـ کجا باید برم؟! به ون مشکی اشاره کرد و گفت: ـ الان با این ون میبرمت جایی که کامیون هست و تو اونجا سوار میشی و منتظر میمونی تا اسلحه هارو تو کیسه‌های برنج جاسازی کنن و بعد اونم راه میگفتی سمت تهران. با تعجب پرسیدم: ـ باید برم تهران؟!
×
×
  • اضافه کردن...