-
تعداد ارسال ها
2,833 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
65
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
پارت سی و دوم ـ شام نمیخوری؟! ـ نه مرسی اشتها ندارم. بعدش بدون هیچ حرفی، درو بست. یه نفس راحت کشیدم و دفترو گذاشتم توی کشوم و امشب برخلاف بقیه شبا با امید و آرزو خوابیدم. ( بردیا ) یه جعبه شیرینی خامهایی خریدم و رفتم شرکت. طبق معمول همه مشغول کار بودند. کیان واقعا سر کارش آدم با سیاستی بود و بقیه ازش حساب میبردن. در عین حال هم خیلی آدم مهربونی بود و دوسش داشتن و تقریبا تمام کارگرا ازش راضی بودن. از منشی پرسیدم: ـ ببخشید آقا کیان تو دفترشونن ؟! منشی گفت: ـ وقت قبلی داشتین؟ لبخندی زدم و گفتم: ـ برادرشم. منشی که یهو جا خورد از جاش بلند شد و با شرمندگی گفت: ـ شرمنده من واقعا نمیدونستم. با آرامش گفتم: ـ ایرادی نداره. اونم لبخندی زد و گفت: ـ بله آقای مهندس تو دفترن. بفرمایید. تشکر کردم و وارد اتاق شدم. کیان داشت با تلفن صحبت میکرد که با حالت آروم و ذوق گفتم: ـ بالاخره پیداش کردم. بعدش شیرینی رو از روی میز هل دادم سمتش. کیان با تعجب بهم نگاه میکرد و به کسی که پشت خط بود گفت: ـ من بعداً باهاتون تماس میگیرم.
- 203 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و نهم رو بهش گفتم: - میدونی با چی میتونی جبران کنی؟ بعدش بهم نگاهی کرد که به کالیمبا اشاره کردم و گفتم: - با یاد گرفتن ساز جدید؛ من به کمک دخترم توی رستوران و ساز زدنش احتیاج دارم. سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد. غزل گفت: - تازه کوهیار هم از دستت شاکیه؛ گفت در اسرع وقت بابت تمرین گیتار باید بری پیشش! باور «اوف» بلندی کشید و گفت: - پوستمو میکنه! گفتم: - بیخود میکنه! بعدش سه تامون باهم خندیدیم. تا شب کنار هم بودیم؛ تا اینکه غزل گفت برای اینکه بره دوش بگیره میخواد به خونه بره. من هم گفتم من پیش باور میمونم. وقتی که رفت، باور همینطور بهم خیره شده بود. خندیدم و گفتم: - چرا اینجوری نگاهم میکنی بابا؟ گفت: - بابا من خیلی تشنمه! دستی به سر و صورتم کشیدم و گفتم: - دخترم، تا فردا طاقت بیار؛ هر طوری که هست با دکترت صحبت میکنم. با ناله گفت: - بدنمم خیلی درد میکنه. نگاهش کردم و گفتم: - بغلت کنم عین قبلنا؟ -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و هشتم باور و من همزمان باهم خندیدیم. توی بغلم گرفتمش و گفتم: - من که خاک پای شما هستم همسر عزیزم! بعدش نگاهی به باور انداخت و با حالتی شاکی گفت: - آره میبینم؛ از وقتی این دخترهی لوس رو بدنیا آوردم، از توجهت به من خیلی کم شده! باور همونطور که میخندید گفت: - مامان! غزل نتونست بازیش رو ادامه بده؛ بالاخره با خندهی باور، زیر خنده زد، گونهی باور رو محکم بوسید و گفت: - آخیش، بالاخره تونستم بخندونمت؛ خیلی وقت بود صدای خندهی از ته دلت رو نشنیده بودم. من هم مثل غزل خوشحال بودم که بالاخره، دخترم داشت روحیه خودش رو پیدا میکرد؛ همچنین متوجه شد که پدر و مادرش همیشه صلاحش رو میخوان و در هر صورتی پشت بچهشون وایمیستن. تجربه بدی داشت و رکب بدی از رفیق صمیمیش خورد؛ اما فهمید بعضی اوقات، باید از دید پدر یا مادرش به موضوعات نگاه کنه. وقتی توی بغل غزل بود، دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت: - بابا تو هم بیا؛ دوتاتونو محکم بغل کنم. دلم برای لحظههای سهتاییمون خیلی تنگ شده بود! من هم با خوشحالی توی بغل دخترم رفتم و صورتش رو بوسیدم. باور گفت: - به جفتتون یه معذرت خواهی بزرگ بدهکارم. -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و هفتم میخواستم بهش بگم که زود قضاوت کرده و اصل ماجرا چیزه دیگهای بود. همین که قرار بود به سزای عملشون برسن، خیالم راحت شده بود کاری که با دخترم کردن، بیجواب نمیمونه. سمت خونه رفتم. عیدیای که قرار بود بهش بدم رو برداشتم و سمت بیمارستان راه افتادم. میدونستم الان چیزی که براش خریدم، بیشتر از هر زمان دیگهای بهش آرامش میده. در اتاق رو باز کردم و دیدم غزل و باور کنار هم نشستن و دارن عکسهای گالری گوشی غزل رو میبینن. باور با دیدن من، با همون بیحالیش گفت: - اومدی بابا! لبخندی بهش زدم و گفتم: - ببین برات چی آوردم! کادوش رو سمتش گرفتم. با تعجب نگاهش کرد و پرسید. - این چیه؟ گفتم: - عیدی امسالت بود، سال تحویل پیشمون نبودی وگرنه همون زمان بهت میدادمش. با ناراحتی سرش رو پایین انداخت. غزل رو بهش گفت: - الان دیگه وقت ناراحت شدن نیست؛ باز کن ببین بابا برات چی خریده! آروم کاغذ کادو رو باز کرد و از داخلش، کالیمبا رو بیرون آورد و با ذوق گفت: -وای بابا؛ همونیه که میخواستم! دوباره ذوق چشمهاش برگشته بود و بخاطرش واقعاً خدا رو شکر میکردم. غزل یهو دست به سینه ایستاد و گفت: - واقعاً که پیمان؛ همش به دخترت توجه کن! پس من چی؟ -
پارت سی و یکم بدجوری تو دلم جا باز کرده بود و هر مشتری که میومد مغازه نمیتونستم حواسم و درست جمع کنم. فردا روزی بود که ساعت آخرش درس فیزیک داشتیم و بی صبرانه منتظر بودم تا ببینمش! شب ساعت نه مغازه رو بستم و راه افتادم سمت خونه. درو باز کردم و دیدم حانیه طبق معمول روبروی تلویزیون لم داده و با دیدن من گفت: ـ مشتری امروز زیاد بود؟! همینجور که میرفتم اتاقم، گفتم: ـ معمولی، مثل روزای دیگه... باز دوباره زیرلب مشغول غرغر کردن شد اما بهش اهمیت ندادن و با لبخند روی تختم دراز کشیدم و صورت بردیا تو ذهنم نقش بست! دستم و روی قلبم گذاشتم و گفتم: ـ خدایا بهم کمک کن اگه به صلاحت نیست از ذهنم بیفته لطفاً. اما اصلا دلم نمیخواست قبول کنه؛ رفتم پشت میز نشستم تا کاری که بهم گفته بود رو انجام بدم. یه دفتر سررسید از تو کمد برداشتم و شروع کردم از احساساتم راجب زندگی نوشتن: از بدیهایی که آرمان بهم کرده بود و همیشه تحقیرم میکرد، از حانیهایی از فاز عروس بودن درومده بود و حالا رییس خانواده شده بود؛ از بابایی که بعد از فوت مامانم بچهاشو بدون هیچ حرفی پشت سر خودش رها کرد و رفت...از تنهاییام نوشتم و آخرش نوشتم: ـ کاش اونم دوسم داشته باشه! اما جرئت نداشتم اسمش و روی کاغذ بنویسم و تا صدای پا شنیدم، سریع دفتر رو بستم که جانبه انگار مچم رو گرفته باشه گفت: ـ داشتی چیکار میکردی؟! خیلی عادی گفتم: ـ داشتم درس میخوندم.
- 203 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت سیام مطمئنم اونم حس منو داشت...لبخندی و نگاهش واقعا منو خیلی به خودش جذب میکرد و اگه چاره داشتم همین امروز بهش پیشنهاد ازدواج میدادم اما باید صبر میکردم. خواستم این خوشحالی رو اولین نفر با کیان شریک بشم، بنابراین راه افتادم سمت شرکت. ( آهو ) باور کردنی نبود اما همون مرده رو امروز دوباره تو دفتر خانوم مدیر دیدم. همون که وقتی رفتم سر خاک مامان، از دور نگاهم میکرد. واقعیت این بود که خیلی نگاهش بهم حس خوبی میداد و با نگاهاش انگار قلبم میخواست از سینه بیرون بزنه! نمیفهمیدم که دفتر خانوم مدیر چیکار داره اما احتمالا به زودی میفهمیدم. بعد از امتحان رفتم وسایلم و جمع کنم که برم مغازه حانیه تا اینکه دیدم دم در توی ماشین نشسته و ازم خواست تا منو برسونه! میترسیدم که آرمان یا یکی منو ببینه و به گوشش برسونه اما باز ته دلم به خودم گفتم رفته مکانیکی و به حرف قلبم گوش دادم و سوار ماشینش شدم. بینهایت آدم مهربونی بنظر میرسید. چیزی که من اصلا توی زندگیم بجز مادر خدابیامرزم ندیده بودم. خیلی دلم میخواست وقتی داشت باهام حرف میزد، مدام بهش نگاه کنم اما واقعیت اینه که خیلی خجالت میکشیدم. اینقدر قلبم تند تند میزد که حس میکردم الانه که ضایع بشم و مرده متوجه حسم بشه! اسمش و نمیدونستم...اما حرفایی بهم زد که خیلی احتیاج داشتم بشنوم! از اینکه چطوری با غم از دست دادن مادرم کنار بیام. دوست داشتم تا ابد کنارش بشینم و فقط باهام حرف بزنه! فهمیدم که اسمش بردیاست و جای معلم فیزیک مدرسمون اومده و قراره از این به بعد، بردیا بهمون فیزیک یاد بده. من از همین الان غصم گرفت، اینقدر که ازش خوشم اومده بود، چجوری میخواستم سر کلاس ضایع بازی درنیارم و به حرفاش گوش بدم؟!! خدا واقعا بهم رحم کنه. سر خیابون پیاده شدم چون دوست نداشتم یکی از آشناها ببینه و به گوش حانیه یا آرمان برسونه...منتظر شدم تا ماشینش کاملا از دیدم محو شد و بعد رفتم در مغازه رو باز کردم...اصلا حواسم سرجاش نبود!! بیخودی لبخند میزدم و وقتی تو آینه مغازه خودم رو میدیدم حرفش تو گوشم اکو میشد: ـ برای اینکه دلت نگیره و چال گونهات همیشه مشخص باشه، هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم. تابحال هیچوقت کسی از چال صورتم تعریف نکرده بود. هیچکس اینجوری که این آدم بهم توجه کرد، توجه نکرده بود.
- 203 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت بیست و نهم همینجور غمگین نگاهم کرد و گفت: ـ ولی به همین سادگیها نیست! گفتم: ـ من وقتی بابامو از دست دادم تا یه مدت اصلا نتونستم با مرگش کنار بیام! بعدش مادرم بهم گفت اگه برای کسب که از دست دادی نامه بنویسی و از احساساتت بهش بگی، ناخودآگاه از غم روی دلت کم میکنه و کاری میکنه که اتفاقی که برات افتاده رو بپذیری! من اینکارو انجام دادم و واقعا بهم کمک کرد. حس میکنم میتونه به تو هم کمک کنه! بهم خیره شد و با لبخند گفت: ـ سعی خودمو میکنم که انجامش بدم. ممنون که باهام درمیون گذاشتین! وقتی لبخند میزد، چال گونههاش تو صورتش خیلی به چشم میومد. اینقدر دوست داشتنی بود که حتی یذره هم نمیخواستم ازش دور بمونم و دلم میخواست تا ابد کنارم باشه و من فقط نگاش کنم اما باید خودمو کنترل میکردم...تا زمانی که اونم همون حسی که باید بهم داشته باشه، باید خودمو کنترل میکردم و کاری کنم بهم اعتماد کنه و تو دلش جا باز کنم. که البته اونجوری که من از نگاهاش متوجه شدم، اونم حس بدی بهم نداشت...ولی باید زمان میگذشت تا همدیگه رو بیشتر بشناسیم. خداروشکر که از این به بعد حداقل تو مدرسه میتونم هر روز ببینمش! و واقعا واسه این موضوع خیلی خوشحال بودم. بالاخره از نگاه کردن بهم دل کندیم و آهو گفت: ـ دستتون درد نکنه؛ هم بابت اینکه منو رسوندین و بابت حرفایی که بهم زدین. گفتم: ـ خواهش میکنم آهو خانوم؛ هر وقت دلت خواست و احتیاج داری بدون که میتونی باهام حرف بزنی. برای اینکه دلت نگیره و همیشه چال گونهات مشخص باشه، هر کاری از دست بربیاد میکنم. واسه اولین بار با صدای بلند خندید و گفت: ـ خیلی ممنونم. چشم . براش بوق زدم و ازش دور شدن اما از آینه جلوی ماشین یکسره نگاهش میکردم.
- 203 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست طراحی کاور رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
واههههااااااااای ببین سایان چ کرده🥹😭😍😍😍😍😍 همه رو دیوونه کرده👏🤌🤌 چههه کردی سایان!!، دمت گرم. فوق العاده شد مطمئنم با این جلدی که زدی، بازدیدا دو برابر میشه😎- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
نههه😭😭 میتونی تو سایت یوآپلود بذاری؟ جفتش برام باز نمیکنه- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عشقمم عکس برام باز نمیکنه ببینم☹️☹️ -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و ششم سرگرد احمدی گفت: - با توجه به چیزایی که تعریف کردین و مدارکی که ارائه دادین؛ بله، الان یه گروه میفرستم که برن دنبالشون. فقط اون گزارش هم لطفا بیارین تا ضمیمه پروندهشون بشه. - حتماً! با سرگرد احمدی خداحافظی کردم و سریع خودم رو به بیمارستان رسوندم تا اون گزارش رو ببرم و بهش بدم. تقریباً دو ساعت بعد، خود سرگرد احمدی باهام تماس گرفت: - الو آقای راد؟ با استرس از جام بلند شدم و گفتم: - سرگرد دستگیرشون کردین؟ سرگرد احمدی گفت: - پسره رو گرفتیم؛ ولی دختره متأسفانه داره از راه دریایی خارج میشه. هرچند قراره راهشون رو ببندیم و در اسرع وقت دختره هم بازداشت میشه! گفتم: - سرگرد، میتونم یه خواهشی ازتون بکنم؟ - بفرمایید؟ - میتونم قبل از اینکه سمیر به بازداشتگاه منتقل بشه، باهاش صحبت کنم؟ سرگرد احمدی گفت: - بخاطر پروسه اداری که داره طی میکنه، الان ممکن نیست آقای راد؛ اما وقتی منتقل شد، میتونین توی وقت ملاقات بیاین و باهاش صحبت کنین. - باشه خیلی ممنونم! -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و پنجم غزل رو بهش گفت: - قضیهش مفصله دخترم، بعدا بهت میگم. باور با ترس پرسید. - بابا تو... گفتم: - این پسره همه چیزو اشتباه فهمیده؛ هر وقت که رفتم ملاقاتش تو زندان، براش میگم که موضوع از چه قرار بوده. داشتم میرفتم که غزل پرسید. - کجا میری پیمان؟ گفتم: - اداره آگاهی، شاید اشتباهی که دیگران نسبت به خودم کردنو ببخشم؛ اما اگه باعث اشک دخترم بشن، اصلا نمیبخشم. باور لبخندی بهم زد و گفت: - مواظب باش بابا! به جفتشون نگاه کردم و گفتم: - منتظرم بمونین تا برگردم. از در بیمارستان بیرون رفتم. سریع خودم رو به آگاهی رسوندم و برای سرگرد احمدی، تمام قضایا رو توضیح دادم. سرگرد احمدی گفت: - گزارش وضعیت جسمانی دخترتون هم آوردین؟ گفتم: - همرام نیست ولی میتونم بیارم! سرگرد احمدی چند تا ورقه رو سمتم گرفت و گفت: - پایین این ورقهها رو لطفاً امضا کنین! رو بهش گفتم: - بعد از اینکه امضا کردم، نارین و سمیر دستگیر میشن درسته؟ -
#سیصد و چهارمین متن نیمهشب این روزا هر وقت صبح از خواب بیدار میشم این آهنگ یاس توی ذهنم پلی میشه: من کسی نیستم با این زخمها دردم بگیره... ولی این اشکا رو کی میخواد گردن بگیره! 9:09 بیست و چهارم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و چهارم باور بهمون نگاه کرد. گفتم: - چی شده؟ اشکش رو پاک کرد و گفت: - هیچی بابا، دارم خداروشکر میکنم که شما دوتا رو دارم. ممنون که هیچوقت سرزنشم نکردین، باورم کردین و همیشه پشت من وایستادین. پیشونیش رو بوسیدم و گفتم: - من از خدا ممنونم که همچین دختری بهم داده؛ دختری که از دیدنش سیر نمیشم. غزل یهو گفت: - اوه داره حسودیم میشه ها! من و باور جفتمون خندیدیم و باور گفت: - مامان، خودت میدونی بابا چقدر دوستت داره! با عشق به جفتشون نگاه کردم و گفتم: - دوتا دلیل برای زندگیم دارم که عاشقشونم. باور یهو گفت: - بابا، من باور نکردم اما سمیر چرا انقدر نسبت به تو کینه به دل گرفته؟ چرا میگه که تو باعث مرگ خالهش شدی! با تعجب پرسیدم. - من؟ خالهش کیه؟ باور گفت: - میگفت که خالهش خیلی دوستت داشته و بهت نامه مینوشت. وقتی از جانب تو ناامید شد، خودکشی کرد. یعنی خالهش تنها تکیه گاه سمیر بوده و بعد اون بردنش پرورشگاه. در اصل بخاطر همین منو اونجا نگه داشت که از تو انتقام بگیره! فکر کردم. همزمان من و غزل به هم نگاه کردیم و غزل گفت: ـ پیمان... این پسره... یعنی... گفتم: - خواهرزاده دنیاست! باور پرسید. - دنیا دیگه کیه؟ -
پارت بیست و هشتم داشت پیاده میشد که گفتم: ـ میتونم یه سوال بپرسم! ـ البته.. ـ من...راستش اون روز شما رو توی... ادامه جملم و گفت: ـ آره یادمه، تو قبرستون منو دیدین! لبخندی زدم و پرسیدم: ـ اون روز خیلی ناراحت بودی؛ میخواستم بدونم کسی رو تازه از دست دادی؟ آهی کشید و گفت: ـ نه تازه از دست ندادم اما غم از دست دادنش هم برام عادی نمیشه...مادرم...خیلی دلتنگش میشم! بعد که بهم نگاه کرد، دیدم چشماش پر اشک شده. سریع هم گفت: ـ همش سعی میکنم گریهام نگیره اما نمیتونم! یدونه دستمال بهش تعارف کردم و گفتم: ـ راحت باش؛ گریه آدم و سبک میکنه! اشکشو پاک کرد و پرسید: ـ شما چی؟؟ گفتم: ـ منم پدرم و از دست دادم. میدونی من فکر میکنم آدمی که میمیره، همراه باهاش نزدیکاش و کسایی که دوسش داشتن هم یدور میمیرن... تایید کرد و ادامه دادم: ـ اما باید یاد بگیریم که زندگی ادامه داره و نباید تو یه نقطه گیر کنیم. مگه نه؟!
- 203 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و سوم اون هم از طریق پسری به اسم سمیر. از اینکه فکر میکرد اون شب، اون پسر بهش کمک میکنه؛ اما سعی کرد ارتباط من و دخترم رو قطع کنه و خواست با دادن قرصهای اعتیاد کننده کاری کنه که من بیشتر عذاب بکشم. از وضعیت باور سوء استفاده کرد، کنارش عکس ناجوری گرفت و تهدیدش کرد اگه خونهش رو ترک نکنه، این عکسها رو پخش میکنه و آبروش رو توی کل جزیره میبره. باور قسم میخورد که تمام این مدتی که اونجا بود، به خاطر مصرف اون قرص میخوابید؛ چون بدنش یاریش نمیکرد که بتونه سرحال باشه. تا اینکه اون روز حرفهای نارین و سمیر رو میشنوه و متوجه میشه پشت سرش چه نقشهای کشیدن. مابین تعریف کردنش، مدام دست و پاهاش رو دست میزد و با ناله میگفت: - بابا هم تشنمه و هم خیلی بدنم درد میکنه، حداقل یه مسکن بهم بدین؛ خواهش میکنم! این حالت عاجزانهش آتیشم میزد؛ اما چارهی دیگهای نبود و دکتر گفته بود، نباید چیزی بخوره و درد بدنش رو هم باید تحمل کنه. رو بهش گفتم: - دخترم، باید تحمل کنی! میدونم سخته؛ ولی طاقت بیار! به تخت پشت سرش تکیه داد و گفت: - آی! خیلی درد دارم! من و غزل جفتمون به هم نگاه کردیم؛و اینکه کاری از دستمون برنمیومد، بیشتر ناراحتمون میکرد. غزل برای اینکه حال و هواش رو عوض کنه، رو بهش گفت: - میدونی بعد از اینکه از اینجا مرخص شدی چیکار میکنیم؟ باور با تعجب بهش نگاه کرد و غزل گفت: - من و تو و پیمان، باهم دیگه میریم شمال تا یکم حال و هوا مون عوض شه. یادته چند ماه پیش میگفتی دلت هوس جنگل شمال رو کرده؟ با ذوق سرش رو تموم داد. غزل رو به من گفت: - بعد از اینکه باور مرخص شد، باهم میریم؛ مگه نه پیمان؟ سریع گفتم: - معلومه میریم. تازه سیزده بدر توی شمال کلی هم خوش میگذره! -
پارت بیست و هفتم با تعجب گفت: ـ جدی؟! خندیدم و گفتم: ـ آره آهو خانوم! گونههاش سرخ شد و برای چند دقیقه بهم خیره شدیم تا اینکه صدای بوق ماشینهای پشت سرمون رو شنیدم...یهو آهو به خودش اومد و گفت: ـ ببخشید...سبز شد! ـ اصلا حواسم نبود! یکم که رفتیم جلوتر گفت: ـ من همینجا پیاده میشم! گفتم: ـ خونتون اینجاست؟ گفت: ـ نه میخوام برم مغازه زنداداشم...بخاطر همین...بعدشم اینجا پیاده بشم بهتره، چونکه...چونکه... انگار دلش نمیخواست دلیلش و بگه اما من حدس میزدم که هر چی هست از یکی میترسه! شاید پدر شایدم مادرش... بنابراین گفتم: ـ اگه سختته ، خودتو اذیت نکن! زدم کنار و با لبخند گفتم: ـ خیلی ازتون ممنونم آقای...ببخشید شما فامیلیتون... همینطور که خیره تو چشماش بودم، گفتم: ـ اسمم بردیاست! لبخندی زد و دوباره گفت: ـ ممنونم آقا بردیا!
- 203 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت بیست و ششم شیشه ماشین و دادم پایین و صداش زدم: ـ ببخشید... سریع برگشت نگام کرد. با لبخند نگاش کردم و گفتم: ـ منم مسیرم اینطرفه، اگه بخواین برسونمتون. سریع به اطرافش نگاه کرد و با لبخند بهم گفت: ـ نه خیلی ممنون، خودم میرم. گفتم: ـ تعارف نکنین! بفرمایید...هوا هم بارونیه. یکم مکث کرد ولی بعدش اومد طرف ماشین و سوار شد. بوی عطر یاسمین میداد...بدون اینکه نگام کنه، گفت: ـ ببخشید زحمتتون هم زیاد میشه! مشخص بود که خیلی سختشه و خجالت میکشه، گفتم: ـ این چه حرفیه، چه زحمتی! خیلیم خوشحال شدم. یهو فهمیدم که چه سوتی دادم! نگام کرد و درجا گفتم: ـ منظورم اینه که خوشحالم تو این راه باهام هستین و تنها نیستم. زیرلب آروم خندید. دلم داشت برای خندههاش ضعف میرفت...پشت چراغ راهنما که وایستادیم ازم پرسید: ـ ببخشید میتونم یه سوال بپرسم؟ با مهربونی نگاش کردم و گفتم: ـ شما دوتا سوال بپرس! خندید و گفت: ـ شما...شما توی دفتر خانوم مدیر.. حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ از این به بعد من معلم فیزیک مدرستون هستم!
- 203 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست طراحی کاور رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
مرسی عزیزم😍🫂 -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و دوم یکم مکث کرد که پرسیدم. - فقط چی؟ نگاهم کرد و گفت: - فقط میتونم بگم حق با تو بود؛ کاش از اول به حرفت گوش داده بودم. الانم باید تاوان اشتباهمو پس بدم. نمیخوام شما بخاطر من آبرو... تن صدام رو یکم بالا بردم، حرفش رو قطع کردم و گفتم: - تو برای من مهمی باور؛ میفهمی؟ من دخترمو میخوام؛ اصلا هم مهم نیست مردم راجبمون چی فکر میکنن و چی میگن! لازم هم نیست تو خودتو سرزنش کنی؛ برای ما تعریف کن که چی شده بابا. من پدر اون کسی که اشک دخترمو درآورد، درمیارم. خودت میدونی من بخاطر یه اشک تو و مادرت دنیا رو آتیش میزنم. دستی به صورتم کشید و با لبخند گفت: - میدونم بابا! بعد به جفتمون نگاه کرد و گفت: - من خیلی خوش شانسم که از بین این همه آدم تو دنیا، شما پدر و مادر من شدین. واقعاً خداروشکر؛ اما کاش زودتر از اینا این موضوع رو میفهمیدم! این کاش... غزل کنارم، روی تختش نشست. اشکش رو پاک کرد و گفت: - دخترم خودتو هلاک کردی؛ ببین حالت هنوز خوب نشده و باید تحت نظر باشی! اینقدر خودتو اذیت نکن؛ برای ما تعریف کن چی شده دخترم! باور، سرش رو پایین انداخت و گفت: - بخدا من از هیچی خبر نداشتم... من... همون شبی که بابا زنگ زد، میخواستم بهش بگم بیاد دنبالم؛ چون هرچقدرم ازتون دلخور بشم، باز دلم براتون خیلی تنگ میشه و طاقت ندارم ازتون دور باشم... گفتم: - من و مادرتم همینطور باور؛ تو خودت اینو خوب میدونی! گفت: - کاش زودتر میفهمیدم، کاش هیچوقت اون دختره، نارین، رو نمیشناختم... بعدش شروع کرد به تعریف کردن؛ از همونجایی که میخواست شب سال تحویل پیش نارین باشه تا رفیقش تنها نمونه. کسی که فکر میکرد دوست صمیمیشه؛ بدجوری بهش نارو زده بود. -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و یکم غزل دماغش رو بالا کشید و گفت: - میدونم پیمان؛ ولی سخته دخترمو تو این حال ببینم و نتونم کاری کنم. بغضم رو قورت دادم و گفتم: - غزل، فکر میکنی برای من سخت نیست؟ اما مجبوریم؛ باید قوی باشیم! بعدش غزل در رو باز کرد و وارد اتاق شدیم. باور سریع گفت: - بابا من کی مرخص میشم؟ گفتم: ـ دخترم، فعلاً حالت اونقدر خوب نشده؛ باید بیمارستان باشی. با استرس گفت: - ولی آخه من باید برم... غزل گفت: - تو هیچ جا نمیری باور؛ جای تو پیش خانوادته! شروع کرد به گریه کردن. یهو با عصبانیت فریاد زد. - اگه نذارین برم، دیگه آبرویی براتون تو جزیره نمیمونه! من و غزل به هم نگاه کردیم. با آرامش دستهاش رو گرفتم و گفتم: - دخترم، چی داری میگی؟ گریه نکن؛ اول آروم باش! از اول همه چیو برای من و مادرت تعریف کن. چی شده؟ مطمئن باش هر چی شده باشه، میتونی با پدر و مادرت درمیون بذاری! با ناچاری نگاهم کرد و همونطور که هق هق میکرد، گفت: - بابایی توروخدا بذار برم. چیزای بدی اتفاق افتاده که من دلم نمیخواد شما بفهمین و بیشتر از این ناراحت بشین. فقط... -
درخواست طراحی کاور رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
نه عشقم🥹🙏 @سایان -
درخواست طراحی کاور رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
یا این عکس چطور؟؟ البته منظورم بیشتر عکس اوله ولی اگه نمیشه این عکس -
درخواست طراحی کاور رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
این عکس میشه؟؟ -
درخواست طراحی کاور رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
وای ناراحت شدم😭😭💔اگه میشه برام تو خصوصی میفرستی ببینم؟