-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و ششم ـ ممنونم آقای معیری، حال آهو خوبه؟ ـ الان بهتره. آپاندیسشو برداشتن. ـ ای بابا! خداروشکر که به خیر گذشت. راستش آقای معیری بابا موضوع دیگهایی بهتون زنگ زدم. ـ بفرمایید، چی شده؟؟ ـ والا امروز بعد اون اتفاقی که تو مدرسه افتاد و به گوش منطقه رسید، اگه امکانش هست باهم باید صحبت کنیم. با تعجب پرسیدم: ـ کدوم اتفاق؟ خانوم بابازاده یکم این دست اون دست کرد و گفت: ـ همینکه جلوی چشم دانش آموزای دیگه یکی از شاگردا رو بغل کردین و بردین. با دلخوری گفتم: ـ خانوم نمیتونستم ببینم دختره وسط مدرسه جون بده و کاری نکنم. ـ نه میدونم، اون موضوع که حق با شماست اما ما میخواستیم به آمبولانس زنگ بزنیم و این کار شما از طریق یکی از بچها متاسفانه به گوش آموزش و پرورش رسید و خب بهرحال بحث محرم و نامحرم... حرفش و با کلافگی قطع کردم و گفتم: ـ بله متوجهم. خانوم بابازاده هم که متوجه لحنم شد گفت: ـ حالا حضوری بیشتر راجبش صحبت میکنیم. ـ شبتون بخیر. ـ شب شما هم بخیر. بهرحال بنده خدا خبر نداشت دختری که جلو چشم همه بغلش کردم بهم محرمه و دختری هست که دوسش دارم. حق هم داشت براش عجیب باشه و بعلاوه اینکه این اتفاق وسط مدرسه افتاد و صد در صد منطقه بهشون گیر میداد و این وسط یجورایی تقصیر من بود! اگه حتی ازم میخواستن که از مدرسشون برم هم حرفی برای زدن نداشتم. داشتم گوشی و میذاشتم سرجاش که باز زنگ خورد. مامان بود: ـ جانم مامان؟؟ ـ بردیا...بالاخره جواب دادی! هیچ معلومه تا این وقت شب کجایی؟؟- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و پنجم تازه چشمام داشت گرم میشد که یهو گفت: ـ چرا اینقدر نگرانم شدی؟ سریع چشمام و باز کردم و گفتم: ـ بهوش اومدی؟؟ با ناامیدی نگام کرد و گفت: ـ مگه برات مهمه؟! سعی کردم جواب سوالش و ندم و بازم با نگرانی پرسیدم: ـ درد که نداری؟! اما بغضش و قورت داد و پتو رو کشید رو سرش. رفتم بیرون و به پرستار گفتم: ـ میتونه غذا بخوره؟! پرستار نگام کرد و گفت: ـ فعلا نمیشه! یادم افتاد که گوشیم شارژش تموم شده!!سریع گفتم: ـ ببخشید اینجا شارژر و پریز برق هست من گوشیمو بزنم؟ پرستار با مهربونی شارژر خودش و داد و بالاخره من گوشیمو روشن کردم و دیدم طبق معمول هزار تا تماس از دست رفته از پریسا و مامان دارم و لابلا سه تا تماس هم از خانوم بابازاده داشتم که یکم متعجبم کرد اما از طرفی هم گفتم شاید نگران حال آهو شده که زنگ زده بهم. به ساعت نگاه کردم. ده و نیم شب بود. زنگ زدم بهش و بعد دو بوق گوشیو برداشت: ـ الو آقای معیری؟ ـ سلام خانوم مدیر، خوب هستید؟- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و شانزدهمین متن نیمهشب آدمیزاد برای بخشیدن کسایی که دوستشون داره، چه دروغهایی که به خودش نمیگه. 13:13 هشتم تیر
-
#چهارصد و پانزدهمین متن نیمهشب تو بیا فروغ آرزوها... به رنج جستجوها... پایان تویی... تو بیا....که بیتو آب سردم... که بیتو اوج دردم... درمان تویی! 22:22 هفتم تیر
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و چهارم کنار تختش نشستم و آروم دستش و تو دستم فشردم. ناخودآگاه قطره اشکی رو گونهام چکید. زیر لب گفتم: ـ کاش اینجوری نمیشد. من تو رو... یکم مکث کردم. موهاشو پشت گوشش گذاشتم و گفتم: ـ من تو رو واقعا خیلی دوست داشتم و حس میکنم که هنوزم... به اینجا که رسیدم حس کردم که انگشتام و فشار داد. کم کم حالت صورتش تغییر کرد و مشخص بود که داره دردش شروع میشه. با چشمای بسته هم اسمم و صدا میزد: ـ بردیا...بردیا...خیلی درد دارم. سریع از رو تخت بلند شدم و گفتم: ـ الان پرستار و صدا میزنم. سریع رفتم و پرستار و صدا زدم و اونم اومد و بهش مورفین تزریق کرد. از پرستار پرسیدم: ـ دردش بعد عمل نرماله؟ ـ بله طبیعیه! ـ کی میتونم ببرمش؟؟ ـ بهتره دکتر جواب آزمایشش و ببینه و اگه خونریزی نداشته باشه و مشکلی پیش نیاد، فردا مرخص میشه. ـ ممنونم. بعدش نسخشو بهم داد و گفت: ـ این داروها رو هم باید براش تهیه کنین. تا یکماه بسته به دردی که داره باید مصرف کنه. ـ چشم. بعد رفتن پرستار دوباره کنارش نشستم و به چهرش نگاه کردم. چرا حرفاش با هیچکدوم از چیزایی که اتفاق افتاده بود، جور در نیومد! تو دلم با کیان هم حرف میزدم و ازش میخواستم تا بهم کمک کنه جواب سوالامو پیدا کنم. میخواستم بدونم آیا دختری که عاشقش بودم واقعا برادرم و کشته یا نه؟؟ الان حدود دو ماه بود با این علامت سوال و تردید داشتم زندگی میکردم.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و چهاردهمین متن نیمهشب «و تمام آدمهایی که روزی برای از دست دادنشان عمیقا اندوهگین بودی چه خوب که رفتند.» 16:16 هفتم تیر
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و سوم یه دستی به صورتم کشیدم و گفتم: ـ نتونستم خودمو کنترل کنم. آرش به شونهام دستی کشید و گفت: ـ خیلی خب حالا نگران نباش! مطمئن باش که چه زود یا چه دیر بهرحال ماه پشت ابر نمیمونه و همه چیز مشخص میشه. سرمو با تأیید تکون دادم که آرش لبخندی زد و گفت: ـ میبینم که خیلی برای آهو ابراز نگرانی میکنی! اینبار بجای اینکه حسم و قایم کنم، گفتم: ـ نمیخوام بلایی سرش بیاد آرش. ـ دختر قویه من میدونم که از پسش برمیاد ولی بردیا بازم بهت میگم من هنوز که هنوزه حس میکنم. بیخودی به این دختر اتهام قتل زده شده. اینبار باهاش مخالفت نکردم و گذاشتم حسمم این حرف آرش و تایید کنه. حدود یک ساعت بعد دکتر بالاخره از اتاق عمل بیرون اومد و من سراسیمه رفتم مقابلش و گفتم: ـ لطفاً بگید که حالش خوبه! دکتر لبخندی بهم زد و گفت: ـ حالش خوبه، نگران نباشید! یکم دیگه منتقلش میکنن به بخش. با خیال راحت آرش و بغل کردم و گفتم: ـ وای خداروشکر. آرش باهام خداحافظی کرد و رفت و منم تو بخش منتظر شدم تا آهو رو بالاخره آوردن. حتی با چشمای بسته هم زیبا بود. خیلی عمیق خوابیده بود. از پرستار پرسیدم: ـ کی چشماش و باز میکنه؟ ـ کم کم دیگه باید بیدار بشه. هر وقت بیدار شد لطفاً صدام کنین تا داروهاشو تو سرم بریزم ـ چشم حتما.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و دوم وقتی تو راهروی بیمارستان منتظر بودم، فقط رفتارهایی که باهاش داشتم، تو ذهنم میومد و واقعا عذاب وجدان گرفته بودم. به خدا قول دادم حتی اگه باهاش مثل قبل هم برخورد نکردم، اما زخم زبون نزنم و با کنایه حرف زدن بیشتر از این آزارش ندم. فقط کافیه که حالش خوب بشه و من این خوب شدن رو ببینم. دوباره اون صورت شادابش و ببینم. واقعا دیگه هیچی نمیخواستم. آرش بهم زنگ زده بود و ماجرا رو بهش توضیح داده بودم. بیست دقیقه بعد اومد بیمارستان و رو بهم گفت: ـ خدا بد نده! با نگرانی همونطور که قدم میزدم گفتم: ـ دعا کن خوب بشه آرش! ـ میشه نگران نباش! بردیا چرا تلفنتو جواب نمیدی؟؟ خاله و پریسا الان شصت باره که بهم زنگ زدن. ـ رو سایلنته! الان اصلا تو شرایطی نیستم که بخوام جوابشونو بدم! آرش یکم فکر کرد و گفت: ـ بردیا میدونم الان وقتش نیست اما من راجب خونه و کافه آرمان اینا تحقیق کردم. ـ خب؟ چیزی هم تونستی پیدا کنی؟؟ آرش نگام کرد و گفت: ـ در کمال تعجب داشت راست میگفت. به اسم حانیه اونجا زمین فروخته شده. یکم مکث کردم و گفتم: ـ آرش ولی من مطمئنم که این وسط یه چیزی هست. تو خودت هم از چشای اون زن متوجه شدی که داره دروغ میگه. آرش تایید کرد و گفت: ـ آره منم متوجه شدم ولی خب نمیشه ثابت کرد چون بابت چیزی که بهمون گفته، مدرک داره. با ناراحتی گفتم: ـ ای کاش که قبل داد و هوار کردن، تو سکوت این قضیه رو پیگیری میکردیم. آرش نگاهی بهم انداخت و گفت: ـ من که بهت گفتم. گفتم آرامش خودت و حفظ کن! اصلا بهم گوش نکردی.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و سیزدهمین متن نیمهشب هرموقع ناراحت بودی فقط بدون که خدا منو آفریده تا همهی غماتو به جون بخرم، تا نذارم غصه بشینه تو اون چشمایِ قشنگت تا نور باشم تو شبای تاریکت، من میخام همیشه شاد نگهت دارم پس غماتو ازم مخفی نکن خب؟ 12:12 هفتم تیر
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و یکم خیلی ترس برم داشت. آخرین بار برای کیان تو راهروی بیمارستان منتظر بودم. حتی نمیتونستم به این موضوع فکر کنم که کوچیکترین بلایی سرش بیاد چون دیگه قطعا نمیتونستم به زندگیم ادامه بدم. اونجا بود که بقول آرش متوجه شدم که فقط با حرفا و رفتارم داشتم خودمو گول میزدم و هنوز که هنوزه دلم پیش آهوئه...با اینکه قاتل برادرمه اما من هنوزم گوشه قلبم دوسش دارم و از اینکه یه درصد بلایی سرش بیاد، قلبم میاد تو دهنم! حدود نیم ساعت تو راهرو بیمارستان قدم رو کردم تا دکتر بالاخره از اتاقش اومد بیرون و من مثل فشنگ دوییدم پیشش و پرسیدم: ـ دکتر چه اتفاقی براش افتاده؟؟ دکتر عینکش و درآورد و گفت: ـ متاسفانه آپاندیسشون پاره شده و همین الان باید عمل بشن. آب دهنم و قورت دادم و گفتم: ـ چیکار باید بکنیم؟ ـ یه فرم رضایت هست که باید امضاش کنین تا درجا ببرمش اتاق عمل. سریع اشک گوشه چشمم و پاک کردم و گفتم: ـ بله حتماً... لطفاً عجله کنین تا بلایی سرش نیاد! ـ نگران نباشید. بعدش دکتر اومد سمت پذیرش و به دختره گفت: ـ یه فرم رضایت بدین آقا پُر کنن. موقع امضا کردن اون ورقه واقعا دستام میلرزید! از اینکه نوشته بود اگه بلایی سرش بیاد، مسئولیت عمل به عهده خودمه...اما نالههاش از گوشم نمیره. نمیتونم اجازه بدم حالش بد باشه، چشمام و بستم و سریعا امضاش کردم.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل با نگرانی و بدون هیچ وقفهایی پشت سرش دویدم و رسیدیم سمت دستشویی و دیدم خانوم مدیر و چندتا از معلمای دیگه با یکسری دانش آموزا دورش جمع شدن و به بدترین شکل ممکن داره ناله میکنه! بدون اینکه به حرف بقیه گوش بدم، تو راهرو گرفتمش تو بغلم...اون لحظه انگار زمان برام وایستاده بود. بجز صدای ناله آهو و صورت زرد شدهاش نه چیزی میدیدم و نه چیزی میشنیدم. سریعا روی صندلی ماشینم خوابوندمش...صورتش کلی عرق کرده بود و محکم دستامو داشت...لباش از درد بهم میلرزید...واقعا این دختر چش شده بود؟؟! دستاشو محکم گرفتم و گفتم: ـ نگران نباش عزیزم؛ الان میرسیم بیمارستان. ـ وای بردیا....خیلی درد دارم. دارم میمیرم. ـ چرت و پرت نگو! هیچی نمیشه. خوب میشی، من مطمئنم. اما حرفایی من هیچ فایدهایی نداشت و عین یه پرنده کوچیک مدام به خودش میپیچید! بعد یه ربع رانندگی بالاخره رسیدیم دم در بیمارستان. با استرس بغلش کردم و گذاشتمش رو برانکارد. دکتر ازم پرسید: ـ چه اتفاقی افتاده؟ گفتم: ـ نمیدونم بخدا، یهویی وسط کلاس حالش بد شد. یکم تب هم داره و قسمت راست شکمش و فشار میده. دکتر رو به یکی از پرستارا گفت: ـ سریعا ببرینش اتاق ۱۴. بعدش بهم گفت: ـ شما نسبتتون چیه باهاشون؟ بدون لحظهایی مکث گفتم: ـ همسرشم. خودمم از چیزی که گفتم تعجب کردم. دکتر گفت: ـ مشخصاتشو قسمت پذیرش بنویسید لطفاً. با همون لحن نگران پرسیدم: ـ چه اتفاقی افتاده؟ ـ همینجا منتظر باشید، بهتون اطلاع میدم.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و یازدهمین متن نیمهشب رفتنای واقعی بدون خداحافظیان، بدون دعوا و درگیری، بدون غر زدن و بهونه گیری، بدون گفتنِ دارم میرم که در جوابش بشنوی نرو، دیگه نمیگی ببین من دارم اذیت میشم، دیگه دلت نمیخواد یقه شو بگیری و بهش بگی تورو خدا نذار برم، جیغ و داد نمیکنی، دیگه مهم نیست، شاید حتی گریه هم نکنی، آدمایی که میخوان برن چمدونو محکم از کمد در نمیارن که صداشو بشنوی، بی سروصدا لباساشونو جمع میکنن و وقتی حواست نیست میرن. نمیگن خداحافظ من دارم میرم، اصلا هیچ آدمی نمیگه خداحافظ که بسلامت بشنوه، اگه گفت یعنی میخواد نرو بشنوه، بمون بشنوه، نمیخوام بری بشنوه، میخواد بشنوه بمون درستش میکنیم، پشت هر خداحافظی یه «به امید دیدار» وجود داره، واسه همینه که رفتنای واقعی بی خداحافظیان عزیزم. 14:14 ششم تیر
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و نهم ( بردیا ) امروز متوجه بودم که آهو رنگ به رو نداره و خیلی به خودش میپیچه. حقیقت ماجرا این بود که نگرانش بودم اما سر کلاس نمیتونستم به روی خودم بیارم!! هر از گاهی زیر چشمی بخش نگاه میکردم اما متوجه نمیشد اینقدر که به خودش میپیچید. تا اینکه یهو گفت میتونم برم بیرون و منم اجازه دادم و با وضع بدی از کلاس خارج شد....کل ذهنم رفته بود سمتش و بینهایت نگرانش شده بودم. بچها منتظر سوالات امتحانی بودن و من هنوز ورقهها رو پخش نکرده بودم. به ساعت نگاه کردم حدود بیست دقیقه بود که رفتنش بیرون. سریعا بغل دستش و صدا زدم: ـ خانوم فرهنگ فر؟ ـ بله استاد؟ ـ لطفا اگه امکانش هست، ببینین خانوم عمادی کجان؟! بگید بیان من باید ورقهها رو پخش کنم. دختره با تردید بلند شد و گفت: ـ چشم. پشت میز نشستم و به حالتش فکر کردم. سرما هم داشت و هنوز اونقدر خوب نشده بود و این زمانا هم خیلی بهش داشت سخت میگذشت و مامان اینا هم واقعا باهاش بد تا میکردن. بعضا به این فکر میکردم که ببرمش خونه ویلایی تا اونجا باشه و از این هیاهو به دور باشه. خودمم نمیدونستم دلیل اینهمه اهمیتم بهش چیه. اما دلم نمیخواست این حالاتش و ببینم. واقعا برق چشماش خاموش شده بود. تو همین فکرا بودم که دوباره در کلاس باز شد و لاله با نگرانی دم در وایستاده..نگاش کردم و گفتم: ـ چیزی شده؟؟! با انگشتای دستش بازی میکرد و گفت: ـ استاد...میشه یه لحظه بیاین. رو به بچها گفتم: ـ بچها لطفا مسئله صفحه ۳۶ رو حل کنید تا برگردم. رفتم دم در و گفتم: ـ چی شده؟ آهو کجاست؟؟ به سمت راهرو اشاره کرد و گفت: ـ استاد خیلی حالش بده...نمیدونم چجوری بگم!! خودتون باید ببینین.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و دهمین متن نیمهشب آدمیزاد مجبوره هر اتفاقی رو هم تجربه کنه؛ فرداش باز تیکههای خودش رو کنار هم قرار بده و دوباره خودشو به زندگی گره بزنه. مجبوره چشمهاش رو روی خیلی چیزها ببنده؛ نه اینکه مهم نباشن، فقط چون زورش بهشون نمیرسه. 11:11 ششم تیر
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و هشتم ( آهو ) طبق معمول سر کلاس نشسته بودم و منتظر بودم تا بردیا ورقههای امتحانی رو پخش کنه. از اون تایمی که اومد سر خاک دنبالم، یکم نسبت بهم نرمتر شده و باهام مثل قبلاً برخورد نمیکنه. اما هنوزم یه دلخوری ته قلبش هست، اینو من کاملا میتونستم حس کنم. دلم براش پَر میزد اما یکمم دل خودمم باهاش صاف نمیشد! چون که منو باور نکرد!! جدیدا رفتارش با حرفاش خیلی تناقض داشت!! درسته مدام منو مقصر میکرد اما بعضاً از بالا میشنیدم که جلوی مادرش و زنداداشش ازم دفاع میکنه. یا بخاطر من با اون پسره دعوا افتاد و اگه جلوشو نمی گرفتم، لت و پارش میکرد. منم میخواستم مثل فخری خانوم باور کنم که هنوزم یه جایی از ته قلبش دوسم داره اما بعضاً یجوری نگام میکرد یا نادیدم میگرفت که تمام امیدم نااُمید میشد. یجورایی دیگه بیخیال شده بودم و سپرده بودم به زمان! این وسط فقط دلم برای خونهایی که کنار مامانم بزرگ شده بودم، تنگ میشد!! آرمان و حانیه اونجا رو فروخته بودن...رفته بودم تا از حانیه حساب پس بگیرم و بپرسم که چرا باهام اینکارو کرد و دروغ گفت؟؟ مگه من چه بدی در حقش کرده بودم اما با چیزی که روی در دیدم، خشکم زد و یه جور دیگه قلبم شکست. سر خاک مامان، از همشون گله کردم حتی بردیا...تو این شرایط هیچکس کنارم نبود تا سرم و بهش تکیه بدم و دلداریم بده و این موضوع واقعا درونم رو پاشیده بود. حالت تهوع داشتم و شکمم واقعا درد میکرد! اصلا هم حس خوبی نداشتم...بردیا رو یجورایی تار میدیدم. لاله زد به بازوم و گفت: ـ آهو حالت خوبه؟؟ سرمو به نشونه منفی تکون دادم. لاله دوباره گفت: ـ میخوای بری سرویس؟؟ با حرفش موافق بودم. نمیتونستم بیشتر از این سر کلاس بشینم. سریع دستمو بردم بالا و بردیا توجهش بهم جلب شد: ـ چی شده خانوم عمادی؟ همینجور که بریده بریده نفس میکشیدم گفتم: ـ ببخشید، میتونم برم بیرون؟؟ بردیا از چهرش مشخص بود، خوف کرده ولی بازم سر کلاس ترجیح داد به روی خودش نیاره و گفت: ـ بله بفرمایید! سریعتر برگردین که میخوام ورقهها رو پخش کنم. نتونستم جوابش و بدم و خودمو کشون کشون تا سرویس بهداشتی رسوندم و به محض رسیدن پخش زمین شدم و از درد به خودم پیچیدم. حالم خیلی بد بود و صدای نالههام کل مدرسه رو پُر کرده بود.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و نهمین متن نیمهشب چنان عزیز بود که سقوطش از چشم من، بیش از هر چیزی قلب خودم را ویران کرد. 12:12 پنجم تیر
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و هفتم سریعا گفتم: ـ اون موقع که پولا رو میگرفتی، فکر عذاب وجدانت و نکردی!! الان عذاب وجدانت گُل کرده؟! ـ تو تهدیدم کرده بودی. مجبور بودم...نمیخوام از اینجا... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ باید از این شهر بری وگرنه اگه بردیا پیدات کنه، پای جفتمون گیره. یکم مکث کرد و با استرس گفت: ـ میدونستم که ماه همیشه پشت ابر نمیمونه. الان باید چه خاکی تو سرم بریزم، هان؟؟ همین لحظه در اتاق زده شد. دوباره آروم گفتم: ـ کاری که بهت گفتم و بکن!! از اینجا برو. هر چه سریعتر... بعدش با یکم مکث گفتم: ـ هر چقدر هم پول لازم داشته باشم، بهت میدم. بعدشم سریع گوشیو قطع کردم و در اتاق و باز کردم. فخری بود...با عصبانیت رو بهش گفتم: ـ چی میخوای؟ فخری با ترس گفت: ـ خانوم گفتن بهتون بگم، ناهار آمادست. ـ خیلی خب، تو برو منم میام. و دوباره در و محکمتر از قبل بستم. امیدوارم که این قضیه به خیر و خوشی و بدون اینکه بردیا و اعظم خانوم چیزی بفهمن، تموم بشه!! خوب شد که حانیه بهم زنگ زد و خبر داد وگرنه به هیچ عنوان متوجه نمیشدم که بردیا و آرش چیکار کردن!! اما الان خیالم راحت بود چون اگه پرس و جو هم میکردن متوجه میشدن که حانیه داره راست میگه و این زنه هم با بچش در اسرع وقت از اینجا میرفت و دیگه نمیتونستن بهش دسترسی داشته باشند!- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#چهارصد و هشتمین متن نیمهشب از بعضی اتفاقا که عبور کنی، دیگه هیچ چیز نه اون قدر سخته، نه اون قدر قشنگ. 11:11 پنجم تیر
-
#چهارصد و هفتمین متن نیمهشب بازم دم پسرخاله ده سالم گرم که روز دختر و یادش بود و با پول تو جیبیش منو سورپرایز کرد! همین که خواست خوشحالم کنه برام یه دنیا ارزش داشت... کاش همه ازش یاد بگیرن:)) 1:01 چهارم تیر
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و ششم حق با حانیه بود. بردیا که شک کرده بود قطعا با آرش میگشتن و تاتوی این قضیه رو در میآوردن که من نباید میذاشتم اینطور بشه! سریع گفتم: ـ کد ملی خودت و اسم محلتون و برام بفرست. حانیه یکم مکث کرد و گفت: ـ برای چی میخوای؟ با عصبانیت از سوالای بیش از حدش گفتم: ـ اگه نمیخوای که گیر بیفتیم کاری که بهت گفتم و بکن! میخواستم به نام خودش از طریق یه واسطه دوتا زمین در حال فروش از محلشون رو بخرم که اگه بردیا این ماجرا رو کنکاش کرد، دیگه بیشتر از این پیاشو نگیره و اینو بفهمه که حانیه راست گفته. حالا که همه چیز و بدون کوچیکترین شکی حل کرده بودم، نباید میذاشتم این چیزای جزئی نقشهامو خراب کنه. بردیا مال من بود...باید مال من میشد. اون دختره آهو بالاخره از اینجا میرفت و تهش این من بودم که کنار بردیا میموندم و اونم چه بخواد چه نخواهد، مجبور بود این ماجرا رو قبول کنه! اینطور که پیدا بود اعظم خانوم هم تو این قضیه کنار من بود و بردیا برای اینکه مادر و خونشو از دست نده، مجبور بود کنار ما وایسته. بعد پیامک کردن حانیه سریعا به یکی از آدمام تو شرکت زنگ زدم: ـ الو عباسی؟ ـ جانم خانوم؟؟ بفرمایید! ـ خوب گوش کن ببین چی میگم! سریعا میری به این آدرسی که برات میفرستم و به اسم اون کد ملی دوتا زمین میخری. سندشم میبری به آدرسی که برات میفرستم. ـ چشم خانوم. بعد قطع کردن، دلم طاقت نیورد...اگه بردیا سراغ اون زنه مزون دار هم میرفت چی؟؟!! نباید ریسک میکردم. سریعا با خط دومم شمارشو گرفتم. درجا جواب داد: ـ سلام...چیزی شده؟ ـ سلام، گوش کن ببین چی میگم! دوبرابر پول بهت میدم، هرچی سریعتر این شهر و ترک کن! با ناراحتی و ناچاری گفت: ـ تو هر کاری که خواستی کردم!مزون و واگذار کردم. حتی شهادت دروغ دادم...قیافه اون دختر معصوم از جلو چشمام نمیره!! بچم از اون روز تب کرده و تبش قطع نمیشه! خدا داره تقاصش و از بچم پس میگیره. دیگه چی از جونم میخوای؟؟!- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سی و پنجم به محض اینکه رفت، وقتی شماره رو دیدم دوباره خونم به جوش اومد: ـ ببینم مگه بهت نگفتم دیگه به شماره من زنگ نزن! این موقع چرا بهم زنگ میزنی؟؟ صدای عصبیه حانیه پیچید تو گوشم و گفت: ـ تو گفتی برای ما دردسر درست نمیشه! بهمون قول دادی. ببین اگه پای من و آرمان دوباره بیاد وسط این ماجرا، مطمئن باشم هر چی که میدونم و میگم پریسا. سریع گفتم: ـ آروم باش بابا؛ چی شده؟؟ حانیه بازم با عصبانیت گفت: ـ هیچی اون شوهر احمقت با وکیلش دیروز اومدن کافه و شروع کردن به تهدید کردن من! با شنیدن این جمله یهو پاهام سست شد!! سریع رفتم در اتاق و محکم بستم و با صدای آروم و پر از استرس گفتم: ـ چرا چرا و پرت میگی؟؟ مگه شما از اون خونه نرفتین؟؟ چجوری آدرس کافه رو پیدا کرد؟؟ ـ اونو دیگه بیزحمت از خودش بپرس. فقط اینو بهت بگم که این بردیا پی این ماجرا رو ول نمیکنه پریسا خانوم. ـ ببینم تو که سوتی ندادی؟؟ ـ بچم مگه؟؟ گفتم یکسری زمین و ارث پدری رو فروختیم و اومدیم اینجا. اگه اون وکیله جلوشو نمیگرفت با اون بنزین توی دستش، کافه رو به آتیش میکشید. قلبم مثل سیر و سرکه تو سینهام میکوبید. بردیا به هیچ عنوان نباید متوجه این موضوع میشد! اگه این ماجرا لو میرفت فاتحه من خونده بود. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: ـ خیلی خب آروم باش!! چیزی نمیشه. به شوهرت هم بگو حواسشو خیلی جمع کنه. ـ تو بجای اینکه نگران ما باشی، به فکر بردیا باش.- 206 پاسخ
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :