رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,022
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت نود و دوم با اطمینان رو بهش گفتم: ـ نگران نباش، زود برمی‌گردم. بعدش راه افتادم سمت دیدم این بخش...آروم آروم حرکت کردم و رسیدم به بخش های آخر و لابلای جادوگرا رفتم تا چشم والت بهم نیفته. این تو بخش جادوی چیزهای نامرئی کننده، یه جادوگر جوون وایستاده بود و داشت رو یه قورباغه تلاش می‌کرد تا بتونه غیبش کنه...رفتم کنارش و گفتم: ـ بجای اینکه روی این امتحان کنی، رو من امتحان کن! با تعجب نگام کرد و گفت: ـ تو دیگه کی هستی؟! از بخش جادوگرایی؟؟ منو نشناخته بود...بهترین فرصت بود برای معرفی کردن خودم...سریع گفتم: ـ من دختر ویچر، پرنسس جسیکام...همین الان یه معجونی درست کن برای نامرئی شدن و رفتم به زیرزمین بهش احتیاج دارم! آب دهنش و قورت داد و گفت: ـ پرنسس...شمایین؟!؟..اما اگه پدرتون... با عصبانیت دستمو کوبیدم رو میزش و گفتم: ـ بجنب!
  2. پارت نود و یکم در اتاق و باز کرد و رو به نگهبانای دم در با حالت تهدید گفت: ـ شتر دیدین، ندیدین...وگرنه با من طرفین! اون بنده خدا‌ها هم از ترسشون، فقط تایید کردن و چیزی نگفتن...بعدش رو به من با یه لحن مثلا عاشقانه‌ایی گفت: ـ بیا پرنسس! اصلا خوشم نمیومد که بهم پرنسس می‌گفت...دلم می‌خواست این کلمه رو فقط از زبون آرنولد بشنوم! چقدر دلم برای شنیدن صداش و اون چهره مهربونش تنگ شده! نمی‌دونم چقدر تو فکر فرو رفته بودم که والت بهم گفت: ـ جسیکا، بیا دیگه...باز تو فکر چی غرق شدی؟! لبخندی زدم و گفتم: ـ هیچی الان میام... سوار جاروی دستیش شدیم و باهم رفتیم طبقه وسط قلعه...اونجا همیشه شلوغ بود، واسه همین هیچوقت دوست نداشتم برم این قسمت اما واسه اینکه والت و سرگرم کنم تا دنبال من راه نیفته، جای خوبی بود...صدها جادوگر تو بخش های مختلف در حال آموزش دادن به جادوگرای جوان یا مردمی بودند که از ترس بقاشون، روحشون و به پدرم فروخته بودن تا فقط زنده بمونن. به والت که کنارم وایستاده بود، نگاه کردم و گفتم: ـ من میرم یکم از نزدیک نگاه کنم! والت مدام اطراف رو می پایید که یه موقع پدرم سرزده نرسه پایین...والت هم همون‌طور که نگاهش به اطراف بود گفت: ـ باشه، تو برو...من این قسمت منتظرتم. فقط لطفاً زود برگرد.
  3. پارت نودم بعدش سریع دست پیش و گرفتم که پس نیفتم...از جام بلند شدم و دست به سینه پشت بهش وایستادم و گفتم: ـ اما اگه نمی‌خوای اصلا اصراری.‌. این‌بار والت مصمم حرف منو قطع کرد و گفت: ـ من بخاطر تو هر کاری می‌کنم پرنسس... لبخندی پر از رضایت بخش زدم و رو بهم گفت: ـ خب میخوای کجای قلعه رو بگردی؟! یکم فکر کردم...پدرم اگه قرار بود آرنولد و زندانی کنه، امکان داشت اونو به پایین ترین نقطه قلعه یعنی زیرزمین ببره...جایی که از تاریکی زیاد، هیچکس جرئت نداشت پاشو اونجا بذاره...اما اگه اینو به والت می‌گفتم، شک می‌کرد...بنابراین گفتم: ـ امممم، می‌خوام از طبقه وسط جایی که جادوگرا به مردم عادی آموزش جادوگری میدن شروع کنم. والت یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت: ـ اما پرنسس اونجا که همیشه برات خیلی کسل کننده بود! گفتم: ـ نظرم عوض شده، دلم میخواد برم و از نزدیک اونجارو ببینم... گفت: ـ خیلی خب باشه، بیا بریم... نگاش کردم و گفتم: ـ تو هم باهام میای؟! گفت: ـ تو رو تنها نمی‌ذارم پرنسس! وای خدا! هنوز بهم اعتماد نداشت...باید یه چند روزی سرگرمش می‌کردم تا بهم اعتماد می‌کرد و بعد کار خودمو انجام بدم.
  4. پارت هشتاد و نهم یکم تو فکر فرو رفت...گفتم: ـ می‌خوام نفس بکشم و آزاد باشم... با تردید گفت: ـ ولی جسیکا اگه ویچر‌ بزرگ بفهمه... سریع حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ مطمئنم که تو حلش میکنی! مگه نگفتی که منو دوست داری. گفت: ـ بیشتر از هر چیزی... گفتم: ـ خب پس بهم ثابت کن! یکم بهم نگاه کرد...نگاهش پر از شک بود. پرسیدم: ـ چیه ؟! چرا اینجوری نگام میکنی؟! گفت: ـ یعنی تو به همین راحتی عشق منو قبول کردی؟! آخه خیلی آرنولد و دوست داشتی و قرار بود، ما رو بهش لو بدی... خیلی عادی گفتم: ـ آره داشتم اما الان که کاری از دستم بر نمیاد. حتی نمی‌دونم کجاست...ولی...ولی خواستم حداقل به تو یه فرصت دیگه بدم.
  5. پارت هشتاد و هشتم وقتی دید عکس العمل بدی نشون نمیدم، احساس صمیمیتشو بیشتر کرد و با لبخند بهم گفت: ـ الآنم من بهت کمک می‌کنم تا راه درست و پیدا کنی و برگردی به جمع خودمون! لبخند مصنوعی بهش زدم و چیزی نگفتم...باید از همین راه وارد می‌شدم، چاره دیگه ایی نداشتم. با ناز و عشوه بهش گفتم: ـ اگه پدرم بفهمه که بهم کمک کردی... حرفم و قطع کرد و با رضایت گفت: ـ پدرت اصلا خبر دار نمیشه! نترس. گفتم: ـ من از احساست نسبت به خودم مطمئن نبودم. چرا زودتر بهم نگفته بودی؟! بهم نگاه عاشقانه‌ایی کرد و گفت: ـ آخه همش می‌ترسیدم که تو منو پس بزنی! هیچوقت اونجوری که من بهت نگاه می‌کردم، بهم نگاه نمی‌کردی. بازم با لبخند مصنوعی گفتم: ـ باشه، الانشم دیر نیست. فقط من یه چیزی ازت می‌خوام والت... ـ چیه پرنسس؟! یکم مکث کردم و گفتم: ـ من نمی‌تونم اینجا زندونی بمونم...واقعا احساس خفگی بهم دست میده.
  6. پارت هشتاد و هفتم این اولین باری بود که والت داشت صادقانه از احساسش باهام صحبت می‌کرد. گروه من همیشه بهش شک داشتم اما چون خودش تابحال بهم ابراز نکرده بود، منم به روی خودم نیاوردم ولی آخه مشکل اینجاست که من نسبت بهش اصلا حس خوبی نداشتم حتی قبل از ورود آرنولد به زندگیم... دستش و با ترس و لرز گذاشت روی دستام و با صدای لرزون گفت: ـ جسیکا...من...من همیشه دوستت داشتم، همیشه پشت سرت وایستادم اما تو هیچوقت منو ندیدی! سعی کردم همیشه جلوتر پر قدرت ظاهر بشم تا از دیدن قدرت من کیف کنی ولی اصلا برات مهم نبود. اون پسر...اون دشمن پدرته...میخواد ویچر‌ بزرگ و نابود کنه! چطور میتونی از اون پیش من دفاع کنی و میخواستی خیلی راحت منو لو بدی؟! اصلا حرفاش برام اهمیتی نداشت! ولی باید نقشه‌امو از طریق والت عملی می‌کردم. چاره دیگه‌ایی نداشتم....برای اینکه آرنولد منو ببخشه، حاضر بودم، هرکاری انجام بدم. بنابراین منم مثل خودش که تو قالب آناستازیا، آرنولد و گول زده بود، شروع کردم به نقش بازی کردن جلوش...چشمام و مظلوم کردم و گفتم: ـ آخه من دلم نمی‌خواست سر آرنولد بلایی بیاد والت...واسه همین باهات اینجوری رفتار کردم...بعدشم اون می‌تونست با من خیلی بدتر رفتار کنه اما نکرد منم نسبت بهش حس دین داشتم. والت که مشخص بود از حرفای من هم تعجب کرده و هم ذوق زده شده، سریع گفت: ـ خب اشتباهت همینجاست جسیکا! نباید هیچ حسی داشته باشی! جادوگری مثل تو که بعدها قراره جای ویچر‌ بزرگ رو بگیره نباید به احساساتش بهت بده و باید به حرف قدرت و منطقش گوش بده. از حرفاش حالم بهم می‌خورد اما مجبور بودم تحمل کنم.
  7. پارت هشتاد و ششم اون موقع هر طوری بود دست والت براش رو می‌شد و می‌تونست کار لازم و انجام بده، اما می‌ترسیدم که بهش ضرر یا آسیبی برسونن...اون به من اعتماد کرد اما من جواب اعتمادش و به بدترین شکل ممکن با سکوت بیجام دادم. یعنی الان کجاست؟؟! دلم خیلی براش تنگ شده و بی‌نهایت دلم میخواد الان کنارش باشم و بگم من از ترس اینکه بهش آسیب بزنن سکوت کردم و کنار ظلم پدرم واینستادم... باورم نمیشه اما تا چند روز پیش همش دلم می‌خواست از اون مخفیگاه و از دست آرنولد فرار کنم اما الان حاضرم همه چیزمو بدم تا برگردم پیشش...نیم خیز سرجام نشستم...اینجوری نمی‌شد! هر طور که بود باید یه راه حلی پیدا می‌کردم و با آرنولد حرف میزدم...باید معجون احساسات مردم این شهر و پیدا می‌کردم تا به آرنولد حسن نیتم و ثابت کنم. تا خواستم برم سمت در، دیدم که در درحال باز شدن بود. سریع رفتم و خیلی عادی روی تختم نشستم. از گوشه تختم نگاه کردم و دیدم والته...دیدن اون چهره پر از بدی و آب زیرکاه بودنش، حالمو بهم میزد...ولی بازم سعی کردم عادی باشم و به روی خودم نیارم. بدون اینکه بهش نگاه کنم، با یه سینی غذا و قیافه‌ایی شاد اومد و لبه تختم نشست و گفت: ـ رییس از اینکه بفهمه در اتاقتو باز کردم و اومدم پیشت، خیلی عصبانی میشه! بازم سکوت کردم و حرفی نزدم...سینی غذا رو گذاشت رو میزم و گفت: ـ نمی‌خوای لباستو عوض کنی؟! برای یه جادوگر مناسب نیست که... پریدم وسط حرفش و با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم: ـ برای لباس روی تنم خودم تصمیم میگیرم! تو دخالت نکن! والت گفت: ـ اون پسر باهات چیکار کرده جسیکا که دیگه منو نمیبنی؟! چرا اینقدر رفتارات با من یا حتی با پدرت عوض شده؟!
  8. پارت هشتاد و پنجم و اینجا پازل توی ذهنم کامل شد...اون دختر، آناستازیا نبود...اون فقط در قالب آناستازیا اومد که اون گردنبند و ازم بگیره و من بی سلاح بمونم! به احتمال خیلی زیاد از آدمای والت یا حتی خودش بوده! گولم زدن و منه ساده هم گول خوردم...اما جسیکا!! یعنی جسیکا هم از این بازی باخبر بود؟! اصلا باورم نمی‌شد که این همه مدت بازیم داده! من بهش اعتماد کرده بودم...من اون صافی و زلالی رو توی چشم و قلبش دیدم. نمی‌تونستم هضم کنم که اینقدر راحت گولم زده...از دست خودم عصبانی بودم. شایدم این جزوی از نقشه‌اش بود که بیارمش بیرون تا یجوری افراد پدرشو متوجه خودش کنه و از طریق من بخوان نقشه بریزن! از همون اولشم دستش با باباش تو یه کاسه بوده! منه زود باور هم که مثل همیشه سعی کردم با دید مثبت بهش نگاه کنم و بهش اعتماد کردم...حالا دیگه نمی‌تونم مردم این سرزمین و نجات بدم! منو تو یه دخمه گیر انداختن و الان دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد. هر چقدر دلم سعی می‌کرد کارشو توجیه کنه و برای کاراش دلیل بیاره اما عقلم قبول نمی‌کرد...پس بگو چرا وقتی داشتیم برمیگشتیم خونه، اینقدر ناراحت بود! احتمالا عذاب وجدان گرفته بود و دیگه رویی برای نمونده بود که بخواد برام تعریف کنه. به اون باریکه نور خیره شدم و توی دلم از خدا خواستم تا کمکم کنه و این‌بار با قدرت بیشتری بلند شم تا بتونم روی نیروی بدی غلبه کنم. درسته که اون گردنبند مانع طلسم شدن من بود اما باور درونی من توی قلب من بود. جایی که به هیچ عنوان دست ویچر‌ بهش نمی‌رسید. ( جسیکا ) روی تختم با بی‌رمقی دراز کشیدم. پدرم همه چیز و از بین برده بود و نفرت چشماشو کور کرده بود. کاش زمانی که آرنولد ازم پرسید چمه، دلیلش و بهش گفته بودم!
  9. پارت هشتاد و چهارم خیلی جلوی پاهام گریه کرد اما اصلا بهش توجهی نکردم! هر اتفاقی هم که افتاده بود، این دختر می‌فهمید که دختر منه و باید به خودش بیاد. در اتاقشو قفل کردم و کلیدشو انداختم تو جیبم و رو به نگهبانای دم در اتاقش گفتم: ـ اگه به هر نحوی این دختر از این اتاق خارج بشه، شما دوتا رو به غذای سگا تبدیل میکنم.شنیدین؟؟ نگهبانا با ترس فقط سرشونو تکون دادم و منم با خیال راحت که همه کارام و درست انجام دادم، راه افتادم سمت اتاقم. ( آرنولد ) چشمامو که باز کردم، فقط سیاهی مطلق دیدم! چیزی یادم نمیومد...تشنه ام بود. به زور خودمو از روی زمین بلند کردم و به سمت باریکه نوری که اون جلوی جلو وجود داشت، رفتم...اینجا دیگه چه جهنمی بود؟! من اینجا چیکار می‌کردم؟! رفتم جلوتر...اینجا به چیزی شبیه به زندان تاریکی بود که هیچکس نبود و هیچ صدایی هم شنیده نمی‌شد....تنها چیزی که وجود داشت، باریکه نوری بود که از قسمت سوراخ سقفش، به داخل میومد...هر جوری که بود باید از اینجا خارج می‌شدم! دستم و بردم سمت گردنبندم اما نبود! یا خدا! یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟! قلبم تند تند تو سینه می‌کوبید و اصلا حس خوبی نداشتم...با ناراحتی رفتم یه گوشه نشستم و ترجیح دادم فکر کنم تا ببینم قضیه چیه! چشمامو بستم...آخرین چیزی که یادم اومد، این بود که منو آناستازیا از مخفیگاهش خارج شدیم...آناستازیا ازم گردنبندمو خواست و بعدش....بعدش و دیگه یادم نمیاد! چون یه نور و دود زیادی دورمو در بر گرفت و باعث شد که کنترل خودمو از دست بدم!
  10. پارت هشتاد و سوم ـ وقتی فهمیدم والت در قالب دختر سرزمین ابرا اومده پیش آرنولد، قلبم درد گرفت...دلم نمی‌خواست بهش دروغ بگم اما بخاطر اینکه باهاش کاری نداشته باشی، مجبور شدم بگم...تو پدرمی اما من واقعا دیگه نمی‌خوام با راه تو به زندگیم ادامه بدم! طاقت نیاوردم و مچ دستشو محکم گرفتم توی دستام و دنبال خودم کشیدمش...فریاد می‌زد: ـ پدر ولم کن؛ دستم درد گرفت... با تموم قدرتم پرتش کردم تو اتاقش و گفتم: ـ دیگه تا ابد اینجا محکومیت و حق نداری حتی از پنجره اتاقت هم بیرون و نگاه کنی! بعدش با عصای جادوییم، پنجره اتاقش و به دیوار تبدیل کردم...گریه کرد و گفت: ـ لطفا پدر اینکارو نکن! اما اصلا به حرفش گوش نمی‌دادم...داشتم می‌رفتم بیرون، که اومد نزدیکم و به پام افتاد و با گریه گفت: ـ آرنولد...پس آرنولد چی میشه؟! لباسم و از ما بین دستاش کشیدم بیرون و گفتم: ـ اونو هم دیگه هیچوقت نمی‌بینی! چون جاییه که دیگه دست کسی بهش نمی‌رسه!
  11. پارت هشتاد و دوم برگشتم و بهش نگاه کردم! بازم با جسارت تموم نشدنیه چشماش بهم نگاه کرد و از جاش بلند شد و گفت: ـ پدر تو منو توی تاریکی و ظلم و ناامیدی زندانی کردی! هیچوقت فکر نمی‌کردم که دنیای بیرون اینقدر قشنگ باشه! آسمون اینقدر آبی، امید، گل‌های قشنگ وجود داشته باشن. یا حتی آدمایی که با وجود اینکه میدونن من دختر توئم، پشتم وایستن و تشویقم کنن! بهم محبت کنن! از کارام تعریف کنن... چیزی نگفتم اما حرفاش خونم و به جوش می‌آورد. اومد نزدیکم و گفت: ـ من تو این چند روز همه اینارو کنار آرنولد تجربه کردم! بهم خوب بودن و با دید مثبت به همه چیز نگاه کردن و یاد داد. بهم یاد داد بد بودن، قلب آدمو سیاه می‌کنه و امید توی هر شرایطی باعث میشه قلب آدم جوانه بزنه مثل اون گلی که جلوی در مخفیگاهش از بین اون همه سنگ سخت، بیرون اومده بود! یکم سکوت کرد و ادامه داد: ـ فهمیدم به هیچ عنوان نباید جلوی احساساتم و بگیرم و اینا هستن که باعث میشن من بفهمم زنده ام...باید بذارم مثل آب توی من جاری بشن! آره درسته دلم نمی‌خواست سرشو کلاه بذارم! چون اون توی هر شرایطی کنارم بود حتی بیشتر از تو بابا...
  12. پارت هشتاد و یکم قبل از اینکه والت بهش چیزی بگه، من از جام بلند شدم و گفتم: ـ خیرباشه جسیکا! این چه سر و ریختیه که برای خودت درست کردی؟! سرشو انداخت پایین و سکوت کرد. رفتم نزدیکش و با کمی عصبانیت گفتم: ـ چیزایی که والت گفته درسته؟! حرفی نزد. همین حرف نزدنش، بیشتر عصبانیم می‌کرد. با صدای بلند فریاد زدم: ـ دارم از تو سوال می‌پرسم جسیکا! حرفایی که راجبت گفته، درسته؟! این‌بار با جسارت...چیزی که هیچوقت تو صورت دخترم ندیده بودم و جرئت نکرده بود، رو حذف من تا به امروز حرفی بزنه؛ به چشمام نگاه کرد و گفت: ـ بله پدر؛ درسته. طاقت نیاوردم و یه سیلی بهش زدم که پخش زمین شد. والت سعی کرد جلومو بگیره اما با لحن تندی سر اونم فریاد زدم: ـ برو بیرون! والت با تردید دستام و گرفت و گفت: ـ اما قربان شما حالتون... با فریاد حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ بهت گفتم برو از اتاق بیرون! والت دیگه چیزی نگفت و بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون.
  13. پارت هشتادم اون لحظه تمام فکر و ذکرم این بود، که این پسر با جسیکای من چیکار کرده؟! چرا مانع والت شده و میخواست کنار آرنولد بایسته؟! دختری که من تربیت کرده بودم، عمرا پشت پدرش و خالی نمی‌کرد. شاید همه چیز یه توضیحی داشت و من بی صبرانه منتظر بودم تا از جسیکا دلیل مخالفتش و بشنوم. در هر صورت که الان آرنولد تو چنگ من بود و حتی اگه خودشو به آب و آتیش هم بزنه، نمی‌تونه از این قلعه خارج بشه و حالا بدون اون گردنبندش خلع سلاح شده و تا ابد تو چنگ من می‌مونه...و این پرونده هم بسته میشه و من میتونم مثل قبل احساسات مردم و کنترل کنم و از این طریق به قدرت خودم اضافه کنم و بقای من زیادتر از قبل بشه...از این فکر لبخندی به لبم نشست و یه نفس عمیق کشیدم. چند دقیقه بعد تقه‌ایی به در اتاق خورد... گفتم: ـ بیا داخل! و بعد دیدم که والت به همراه جسیکا وارد اتاقم شدن. اولش که دیدمش نشناختم! از اون دختری که تو قلعه من بود، از نظر ظاهری هیچ شباهتی نمونده بود...لاغر تر شده بود و چشماش درخشان تر از قبل بود. موهای بلندش و کامل کوتاه کرده بود و یه لباس رنگ روشن که رنگش، چشمام هم اذیت می‌کرد تنش کرده بود...بازوشو با عصبانیت از دست والت کشید بیرون و گفت: ـ ولم کن! دلم نمی‌خواست باهات بیام!
  14. پارت هفتاد و نهم از عصبانیت، فشار دندونام و رو هم حس می‌کردم و رو به والت گفتم: ـ سریعا جسیکا رو برای من بیارین! بعدشم نگاهی به آرنولد کردم و با لحنی تحقیرانه گفتم: ـ این آشغالم بندازین جایی که لیاقتش و داره! تمام قسمتهایی که نور و هوا به اونجا میاد هم ببندین. والت سری تکون داد و داشت می‌رفت بیرون و گفتم: ـ از اون دختره آناستازیا چه خبر؟! والت گفت: ـ اونو گذاشتیم طبقه بالای قلعه و روحشو گذاشتیم تو شیشه و به خوابی عمیق فرو رفته و تا زمانی که روحش تو شیشه حبس شده، کسی نمی‌تونه بیدارش کنه! پرسیدم: ـ اون شیشه الان کجاست؟! والت گفت: ـ تو اتاقم گذاشتم قربان! گفتم: ـ اونجا امن نیست! بیار و بده به من تا یه جای درست و حسابی مخفیش کنم! الان که آرنولد هم تو چنگ ماست، بهتره جای این شیشه و معجون احساسات امن باشه و حتی به فکرشم خطور نکنه که اونارو کجا گذاشتم. والت گفت: ـ فکر خوبیه قربان. اجازه مرخصی میدین؟ با دستم بهش اشاره کردم تا از اتاق بره بیرون.
  15. پارت هفتاد و هشتم با تعجب نگاش کردم و پرسیدم: ـ منظورت چیه؟! مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی! والت گفت: ـ وقتی من تعقیبشون کردم و رسیدم پیش دریاچه، دیدم اتفاقا حال پرنسس کنار آرنولد خیلی خوب بود و انگار که از کنارش بودن راضی بود! دیگه نتونستم اعصابم و کنترل کنم، یقشو چسبیدم و گفتم: ـ ببینم تو می‌فهمی چی داری میگی؟! والت ترسیده بود اما حرف خودشو ادامه داد و گفت: ـ سرورم من هرچی که دیدم و دارم بهتون میگم! خیلی صمیمی بودن! حتی وقتی رو به پرنسس گفتم که من والتم و می‌خوام که تورو از دست آرنولد نجات بدم، خیلی ناراحت شد و تهدیدم کرد که همه چیو به آرنولد میگه! اما منم گفتم اگه اینکارو کنه، شما آرنولد و زنده نمیذارین و تونستم کاری کنم تا سکوت کنه. اصلا حرفای والت و نمی‌تونستم هضم کنم! چطور امکان داشت جسیکا مقابل پدرش وایسته؟! رفتم و روی صندلی و نشستم و سکوت کردم، والت دوباره گفت: ـ پرنسس خیلی عوض شده سرورم! نمی‌دونم این آرنولد باهاش چیکار کرده اما دیگه اون آدم سابق نیست!
  16. پارت هفتاد و هفتم بعدش پوزخندی زدم و رو بهش گفتم: ـ گردنبندش کجاست؟! والت از تو جیب شنلش، گردنبند آرنولد و داد دستم و همون لحظه انداختم پایین و شکستمش...هزار تیکه شد و بعد از شکستنش، تمام نورهای داخلش از بین رفت. خیالم راحت نشد و چندبار رفتم روش و با پاهام لهش کردم. همین لحظه نگهبانا درو باز کردن و آرنولد رو که بیهوش شده بود آوردن و داخل و ولش کردم رو زمین. با دستم بهشون علامت دادم که برن بیرون...قدم زنان رفتم کنارش وایستادم و با پاهام صورتشو برگردوندم سمت خودم...بهش زل زدم و گفتم: ـ ببینم حالا کی میخواد تو رو از دست من نجات بده؟ بعدش رو کردم سمت والت و گفتم: ـ دخترم کجاست؟! دیدم والت رفته تو خودش! فهمیدم که یه مشکلی هست. رفتم کنارش وایستادم و گفتم: ـ بگو؛ چیشده؟ بدون اینکه نگام کنه گفت: ـ سرورم...راستش...پرنسس یکم... ـ بگو دیگه...پرنسس چی؟! گفت: ـ پرنسس خیلی سعی کرد چوب لا چرخ کارم بذاره اما به هر نحوی که بود، مانعش شدم تا نذاره آرنولد چیزی بفهمه!
  17. پارت هفتاد و ششم ( ویچر‌ ) بالاخره کاری که باید انجام شد و می‌تونم یه نفس راحت بکشم...گریس از پنجره اتاقم اومد داخل و صدام زد تا برم پشت پنجره وایستم...دود دم در و فرا گرفته بود و نور قرمز پخش شده بود...خیلی خوشحال بودم....بالاخره تونستم اون گردنبند جادویی رو از دور گردنش دربیارم! حالا دیگه نسبت به طلسم ما ضعیف میشه و میتونیم خیلی راحت طلسمش کنیم...بعد از چند دقیقه چهره اون دختری که تحت عنوان دختر سرزمین ابرا پیشش فرستاده بودم تغییر کرد و جای اون والت سوار بر جاروی دستیش شد و اومد بالا. با شادی گردنبند آرنولد و داد دستم و گفتم: ـ آفرین، کارو تمیز انجام دادی! والت ذوق زده از تعریفی که ازش کردم گفت: ـ اگه جلوی در مخفیگاهشون زمین نمی‌خورد و یکی از سربازامون نمی‌دید، عمرا نمی‌تونستم پیداش کنم! پرسیدم: ـ الان کجاست؟ والت گفت: ـ نگهبانا دارن میارنش بالا! با حرص گفتم: ـ جوری زندانیش کنم، که حتی اسم فرار هم از ذهنش بره بیرون...
  18. پارت هفتاد و چهارم بنابراین واسه اولین بار روی دلم درپوش گذاشتم و بدون اینکه به جسیکا بگم، با آناستازیا راه افتادیم سمت قلعه ویچر‌. هوا بی‌نهایت سرد شده بود و بارون تندی هم میزد! آناستازیا مدام‌ زیر گوشم می‌گفت: ـ آرنولد، با شما راه رفتن زیر بارون خیلی سخته! بیا و به حرفم گوش بده و این‌بارم از طریق طرح بال جادویی روی دستم بریم سمت قلعه. وگرنه تا خوده صبح هم راه بریم نمی‌رسیم...توروخدا سر و وضعمون و نگاه! وایستادم و با کلافگی گفتم: ـ وای که چقدر غُر میزنی آناستازیا!! خیلی خب! سریعتر انجامش بده، نباید وقتمون رو تلف کنیم. آناستازیا با سر حرفم و تایید کرد و آستین لباسشو زد بالا و دستم و گذاشتم روی طرح بال پرندش و بعد چند ثانیه، جلوی در قلعه ویچر‌ ظاهر شدیم...نگهبانا طبق معمول دم در وایستادن بودن. پشت مجسمه های سنگیش وایستادیم و شروع کردیم به دید زدن قلعه... جغد ویچر‌ در حال پرسه زدن در دور‌تا دور قلعه بود...به آناستازیا نگاهی کردم و گفتم: ـ الان وقتشه! آناستازیا با تیزی که تن پاش بسته بود، اون تیکه از موهاش و زد و دستشو سمتم دراز کرد تا گردنبندمو بهش بدم. اولش یکم مردد بودم ته دلم میلرزید، بخاطر اینکه هیچ وقت این گردنبند و از دور گردنم درنیوردم.
  19. پارت هفتاد و سوم آناستازیا با حالت شاکی پرید وسط حرفم و گفت: ـ ولکن توروخدا آرنولد! اونو کجا بیاریم؟؟ فقط جلوی دست و پاهامونو میگیره...بعدشم شاید اونجا پدرشو تو اون حال ببینه و یهو حس دلتنگیش گل می‌کنه و همه چیو خراب می‌کنه! نگاش کردم و گفتم: ـ تو چرا اینقدر نسبت بهش گارد داری؟! با اخم بهم نگاه کرد و گفت: ـ من نمی‌فهمم که تو چرا اینقدر به دختر این جادوگر اعتماد داری!!! گفتم: ـ چون ذاتش بد نیست آناستازیا! از رو کلافگی گفت: ـ هووف! از اینکه اینقدر ازش دفاع می‌کردم خسته شده بود و رو بهم گفت: ـ من دارم میرم بالا آرنولد، اگه میای، لطفا شنل نامرئی کننده یادت نره! و بعدش بدون اینکه حرفی منو بشنوه، رفت بالا. نمی‌دونم شاید حق با آناستازیا بود...شاید نباید سر این موضوع یعنی پدرش که نقطه ضعفش هم بود اینقدر بهش اعتماد می‌کردم!
  20. پارت هفتاد و دوم و گفت: ـ اگه این تیکه از موهامو با گردنبندت چفت کنم، با اون ورد معروف باعث میشه که کل جادوگرای قلعه و حتی خوده ویچر‌برای نصف روز به خوابی عمیق فرو برن و بعدش ما میتونیم بریم داخل قلعه و از اول همه جا رو بگردیم تا بتونیم اون معجون احساسات رو پیدا کنیم. حرفش بنظرم منطقی اومد اما بازم پرسیدم: ـ بنظرت اون تیکه مو اونقدر قدرت داره که بتونه رو گردنبندم کار کنه؟! لبخندی بهم زد و گفت: ـ اصلا بهش شک نکن! به حرفش اعتماد کردم و با خیالی راحت گفتم: ـ خوبه، پس بنظرم همین امشب شروع کنیم و وقتو تلف نکنیم! آناستازیا هم گفت: ـ من موافقم. دستی روی گوشی گذاشتم و وضعیت قلعه و فضای بیرون از مخفیگاه و کنترل کردم. نگهبانای توی آسمون کمتر شده بود اما همه تو قلعه ویچر‌ مشغول به کارهای خودشون بودن. رو به آناستازیا گفتم: ـ الآنم بنظرم اوضاع بیرون مساعده. آناستازیا از جاش بلند شد و گفت: ـ خب من آمادم! منم رو بهش گفتم: ـ منم برم جسیکا رو صدا بزنم تا...
  21. پارت هفتاد و یکم اما بازم چیزی نگفتم چون کنجکاو بودم که راه حلشو بشنوم...رو بهش گفتم: ـ بیا بریم پایین تو اتاق کار من! بعدش راهنماییش کردم تا بریم پایین. آناستازیا با تعجب به تک تک جاهای خونه نگاه می‌کرد و انگار هنوز باورش نمی‌شد که با قدرتم همچین جایی ساختم! وقتی وارد اتاق شدیم یه عکس العملی نشون داد که بی نهایت تعجب کردم. نوری که از گوی روی میزم پخش می‌شد توی اتاق، باعث شد تا با دستش چشماشو بپوشونه تا اون نور اذیتش نکنه. با تعجب پرسیدم: ـ از کی تا حالا نور سفید گوی اذیتت میکنه؟! خندید و دستشو آورد پایین و گفت: ـ نه بابا! یهویی که اومدم داخل، نور باعث شد واکنش نشون بدم. به ظاهر خواست منو بپیچونه و منم به ظاهر حرفشو قبول کردم اما راستش ته ذهنم خیلی درگیر شد. یه جادوگری که دنبال خوبی و امید باشه، نسبت به نور طلایی و سفید نباید اصلا یه چنین واکنشی نشون بده اما بازم نخواستم زیاد به این موضوع فکر کنم و ترجیح دادم که به حرفش اعتماد کنم. بعد از این موضوع خیلی سریع اومد روبروی من نشست و رو بهش گفتم: ـ خب بگو می‌شنوم! موهاشو از پشت سرش آورد جلو و تیکه از موهاش که رنگ آبی بود و بهم نشون داد.
  22. خیلی قشنگ بود و درکش کردم🫂👌☹️ آفرین بهت🙌
  23. پارت هفتاد با اطمینان و تحکم گفتم: ـ اصلا حرفتو قبول ندارم! آناستازیا که دید به هیچ صراطی مستقیم نیستم گفت: ـ خب ولش کن! الان اینو بهم بگو که برای گرفتن اون معجون چه فکری توی سرت هست؟! گفتم: ـ میخواستم با کمک جسیکا پیداش کنم اما فهمیدم که اونم خبر نداره. بعدش خواستم از طریق دزدیدنش از ویچر، کفریش کنم تا مجبور بشه جای معجون احساسات و بهم بگه اما الان تقریبا ده روز گذشته و با اینکه فهمیده دخترش پیش منه، هیچ خبری ازش نیست. آناستازیا یکم فکر کرد و گفت: ـ من راستش یه فکر دیگه‌ایی دارم که نمی‌دونم تو قبول می‌کنی یا نه! با تعجب بهش نگاه کردم اما قبل از اینکه چیزی بهم بگه، به اتاقی که جسیکا داخلش بود و نگاه کرد و آروم رو بهم گفت: ـ بیا بریم پایین تا باهات درمیون بذارم! نمی‌دونم چرا نمی‌تونست به جسیکا اعتماد کنه، در صورتی که قدرت جادوگری تا ته قلب آذما رو میفهمه و مثل یه حس ششم عمل می‌کنه! اونم جادوگری مثل آناستازیا که تو این کار خیلی خبره هست.
  24. پارت دویست و شصت و نهم همینجور که هق هق می‌کرد، رو به سنگ قبر فرهاد گفت: ـ خیالت راحت؛ هم من و هم کوروش از این به بعد این خانواده خط قرمزمونه و کسی نمی‌تونه ما رو زمین بزنه! تازه بابا امیر هم کمکمون می‌کنه...حق با بابا بود من خیلی قضاوتت کردم... یکم مکث کرد و دستی به سنگ قبر کشید و گفت: ـ بابا! بالاخره فرهاد هم قبول کرد و دلش نسبت به پدرش پاک شد و یه بار دیگه به من ثابت شد که همه چیز با اذن خدا رو میشه و هر کس به سزای عملش میرسه... ( عشقِ از دست رفته هنوز عشق است ، فقط شکلش عوض می‌شود. نمی‌توانی لبخندِ او را ببینی یا برایش غذا بیاوری یا مویش را نوازش کنی یا او را دورِ زمین رقص بگردانی … ولی وقتی آن حس‌ها ضعیف می‌شود ، حسِ دیگری قوی می‌شود : خاطره ! خاطره شریکِ تو می‌شود ، آن را می‌پرورانی‌ ، آن را می‌گیری و با آن می‌رقصی ، زندگی باید تمام شود … عشق نه !) تاریخ اتمام رمان : 1404/8/18
  25. پارت دویست و شصت و هشتم با دستمال توی دستم آروم اشک گوشه چشممو پاک کردم. موقعی که رسیدیم، دست امیر و گرفتم و همزمان باهمه رفتیم پیش سنگ قبرش...کوروش قبل از اینکه ما برسیم، دسته گل سفارش داده بود و سپرده بود تا قبرش و بشورن. اینقدر صدا و چهرش تو ذهنم زندست که واقعا باورم نمیشه بالای پونزده ساله که مرده! ارمغان تا رسید، نشست کنار سنگ قبرش و فاتحه خوند و بعدش گفت: ـ سلام آقا فرهاد، بالاخره خانوادت و برات آوردم! می‌دونم که از اون بالا بالاها داری میبینی و بالاخره روحت شاد شده! دیگه از این لحظه به بعد تو آرامش بخواب! منم نشستم کنار سنگ قبرش و دولا شدم و با تموم این دلتنگی و انتظار، سنگ قبرش و بوسیدم و آروم زمزمه کردم و گفتم: ـ اصلا خبر داری چقدر دلتنگتم بی معرفت! بعدش نشستم و به فرهاد نگاه کردم و با لبخند نگاش کردم و گفتم: ـ بیا پسرم! فرهاد اومد کنارم نشست و تا سنگ قبر و دید طاقت نیاورد و زد زیر گریه! به پشتش دستی کشیدم که گفت: ـ فکر نمی‌کردم، اینقدر گریه‌ام بگیره! گفتم: ـ اشکال نداره عزیزم، گریه کن تا سبک بشی!
×
×
  • اضافه کردن...