رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #چهارصد و سی و نهمین متن نیمه‌شب اگه شبی که بهت نیاز داشتم؛ بدون تو صبح شد!! می‌خوام که صبحش گورتو گم کرده باشی:) 13:13 هجدهم تیر
  2. پارت صد و هفتاد و چهارم چیزی نگفتم و فقط سرمو بین دستام گرفتم. سرگرد گفت: ـ آقای معیری تمام این دلایل تصادفی نمیتونه باشه! به احتمال خیلی زیاد هم قصد داشتم با حذف کردن همسر خودشون، شما رو به خودش نزدیک کنه. میدونستن که بعد مرگ همسرش، خانواده پشتش و خالی نمی‌کنه. آرش گفت: ـ نمی‌شه همینجوری دستگیرش کرد؟! سرگرد گفت: ـ درسته دلایل لازم و داریم اما کافی نیست و چون از زمان مرگ مقتول خیلی گذشته، به همین راحتی نمیشه ثابت کرد! آرش گفت: ـ پس باید یه کاری کنم که دوباره بره صحنه جرم و سر صحنه جرم دستگیر بشه! سرگرد احمدی تایید کرد و گفت: ـ درسته! آرش مقابلم روی صندلی نشست و گفت: ـ بردیا آروم باش! بالاخره قاتل پیدا شده و خون کیان رو زمین نمی‌مونه. بهت قول میدم که دستگیر میشه و به سزای عملش میرسه. نگاش کردم و با ناچاری و ناراحتی گفتم: ـ چقدر راحت راجب این موضوع صحبت می‌کنی آرش؟؟ اون دختر سالیان سال با ما تو یه خونه زندگی کرده، سر یه سفره باهاشون غذا خورده؛ الان فهمیدم که برادرم و کشته و به من چشم داشته!! اینو چجوری من برای مامان توضیح بدم؟؟! چجوری بهش بگم که عروسش که اونو مثل دخترش میدید، باعث قتل پسرش شده؟! آرش گفت: ـ می‌دونم بردیا خیلی سخته! اما اتفاقیه که افتاده! ما نباید تحت هر شرایطی بذاریم پریسا یک درصد از این موضوع بویی ببره که به سرش بزنه یهو فرار کنه. باید رو خودت کنترل داشته باشی بردیا. حق با آرش بود. حالا که قاتل خودش بود، باید خونسردیمو حفظ می‌کردم و با نقشه جلو می‌رفتیم تا تحویل قانون میدادیمش. آرش گفت: ـ مطمئنم که قضیه آرمان و حانیه هم زیر سر اینه بردیا! اون پول هم پریسا بهشون داده.
  3. #چهارصد و سی و هشتمین متن نیمه‌شب امروز از کنار یه غریبه رد شدم ، اسمشو ، تاریخ تولدشو ، غذای مورد علاقشو ، رازها و ترساشو میدونستم ، حتی دوسشم داشتم . جالب بود . 18:18 هفدهم تیر
  4. پارت صد و هفتاد و سوم آرش گفت: ـ متاسفم که اینجور فهمیدی اما حقیقت داشته، احتمالا... حرفشو نگفت...نگاش کردم و گفتم: ـ احتمالا چی؟!! آرش با ناراحتی گفت: ـ احتمالا که کیان هم همون روز این موضوع رو فهمیده. اشک امونم رو بریده بود. با عصبانیت همینجور که از جام بلند میشدم گفتم: ـ می‌دونم باید باهاش چیکار کنم؟! دختره روانی!! هم برادرم و داغون کرد و هم باعث شد تا دیدم نسبت به آهو بد بشه! آرش سریع دستم و گرفت و گفت: ـ بازم داری عجولانه رفتار می‌کنی بردیا!! آروم باش لطفاً. با عصبانیت دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم: ـ آروم باشم؟؟! این موضوع رو فهمیدم و آروم باشم؟؟! باید بهم بگه قاتل برادرم کی بوده! یهو دیدم آرش بهم نگاه می‌کنه و سرگرد احمدی هم سرشو انداخته پایین. با استرس پرسیدم: ـ چرا...چرا اینجوری بهم نگاه می‌کنین؟؟ آرش دستی به سر و روش کشیدم و چیزی نگفت اما سرگرد احمدی گفت: ـ آقای معیری با توجه به شواهد جدیدی که وکیلتون ارائه دادن و حرفای شاهد جدید، بنظر میاد که قاتل خود همین خانوم باشن! این دیگه زیادی بود!! دنیا داشت دور سرم می‌چرخید و اگه آرش دستام و نمی‌گرفت احتمالا زمین می‌خوردم؛ همینجور که فکم می‌لرزید گفتم: ـ امکان نداره!! نمیتونه در این حد پیش رفته باشه. آرش کنارم نشست و گفت: ـ بردیا تمام موضوعات یه سرش به پریسا میخوره. باید می‌دیدی که تو اون دفتر چیا نوشته! همشون و نخوندی. اینکه برای رسیدن به تو حاضره چه کارایی انجام بده!! منم با سرگرد موافقم که به احتمال نود و نه درصد قتل کار خودش بوده.
  5. پارت صد و هفتاد و دوم سرگرد گفت: ـ بله اینجاست ولی برای دلیل پرونده فرستادمش بایگانی. آرش گفت: ـ میشه بگین بیارن تا بردیا هم ببینه؟! سرگرد گفت: ـ بله یه چند لحظه... گوشیش و برداشت و گفت: ـ اکبری، مدارک پرونده کیان معیری رو بیار اتاقم. بعدش سرگرد از پیرمرده پرسید: ـ پس چرا بعد از دو ماه اومدی و این موضوع رو گفتی؟؟ چرا همون موقع نیومدی؟! پیرمرده گفت: ـ والا سرگرد من اصلا دنبال دردسر نبودم. نبایدم اینقدر کنجکاوی می‌کردم اما وقتی خبرش تو اینترنت درومد که گفتن قراره قصاص بشه و پسرم عکس دختره رو بهم نشون داد فهمیدم که کی بوده! خانومم گفت که چیزایی که دیدم و بیام بگم ولی مردد بودم تا امروز! نمی‌تونستم با وجدانم کنار بیام. الان هم سرگرد من نمی‌دونم اون خانوم کی بودن و چرا مخفی کاری داشتن؟! تنها چیزی که می‌دونم اینه که اون دختر اون مرد رو نکشته. چون وقتی من پیادش کردم اون مرده تو همون حال اونجا افتاده بود. همین لحظه در اتاق سرگرد زده شد و یه دفتر که نایلون پیچیده شده بود و آوردن. پیرمرده گفت: ـ همین دفتر بود که پیداش کردم. دفتر و باز کردم. و وقتی ورق زدم باورم نمی‌شد!! پریسا تماما از احساساتش و عشقش نسبت به من نوشته بود! عکسهایی از من رو دفتر چسبونده بود و اینکه هیچوقت کیان و به اندازه من دوست نداشت!! آرش گفت: ـ بردیا من فکر میکنم قبل از آهو، پریسا رفته اونجا و کیان هم این دفتر و خونده، با توجه به اینکه گفتی وقتی کیان کلید یدک و از فخری خانوم گرفته، پریسا خیلی عصبانی شده. با بغض حرفاش و تایید کردم. گفتم: ـ یعنی برادر بیچاره‌ام چه فکری راجب من کرده؟؟! من حتی روحمم از این چیزا خبر نداشته! درسته همیشه شک داشتم اما هیچوقت نخواستم باور کنم که حقیقت بوده
  6. پارت صد و هفتاد و یکم پیرمرده شروع کرد به تعریف کردن: ـ من اون روز یه دختر خانوم و بردم اون سمت و دختره خیلی هم عجله داشت که زود برسه! مشخص بود که نگران چیزیه و راستش منم چون کنجکاو شدم حتی وقتی که اونجا پیادش هم کردم، موندم تا ببینم چه خبره! دیدم که دختره بعد کلی گشتن رفت بالا سر یه آدم وایستاد اما وضعیت آدمه رو از داخل ماشین نمی‌تونستم ببینم و تشخیص بدم... ولی یهو چیزی که از آینه جلوی ماشینم دیدم، نظرم و جلب کرد. یه خانوم دیگه تو فاصله ده متر عقب‌تر داشت یه چیزی مینداخت تو سطل آشغال و بعد کلی کلنجار رفتن هم پشت همون سطل آشغال منتظر شد و به همون صحنه‌ایی که من داشتم نگاه می‌کردم، نگاه می‌کرد. چی داشت می‌گفت؟! از کی داشت حرف میزد؟؟! سرگرد احمدی پرونده جلوی خودش و باز کرد و بعد از ورق زدن، رو یه صفحه وایستاد و ازش پرسید: ـ چهره خانومه رو یادته دیگه! این بود؟! پیرمرده نگاش کرد و گفت: ـ آره فکر کنم خودش بود. به عکسی که سرگرد بهش نشون داد، نگاه کردم. عکس پریسا بود!!! یعنی پریسا قبل از اینکه آهو برسه اونجا، پیش کیان بوده؟؟! اصلا نمی‌تونستم باور کنم. پیرمرده منو نشون داد و ادامه داد: ـ بعد اینکه این آقا اومدن، یکم بعد همین خانوم هم وارد صحنه شدند و شروع کردم به جیغ و هوار کردن. در صورتی که قبلش دیدم پشت سطل آشغال چجوری ساکت نشسته بود و فقط داشت نگاه می‌کرد. دستام از استرس و عصبانیت از انتهای این ماجرا می‌لرزید و دائم در حال فکر کردن بودم. پیرمرده گفت: ـ بعد از اینکه از پشت سطل آشغال اومد بیرون، منم نظرم جلب شد که ببینم چی انداخته تو سطل آشغال و رفتم کنارش پارک کردم و دیدم یه مانتو و شالی که تقریبا خونی شده و یه دفتر انداخته شده بود!!! به آرش نگاه کردم. آرش گفت: ـ سرگرد اون دفتر اینجاست؟؟
  7. #چهارصد و سی و هفتمین متن نیمه‌شب یکی زنگ زد گفت «خانوم یه عرضی داشتم»، ترسیدم گفتم «بفرمایید» گفت «راننده اسنپم، شما دو روز قبل سوار ماشین من شدید درسته؟» گفتم حتما عاشقم شده، گفتم «بله امرتون؟» گفت «پنج ستاره دادید دیگه؟» و اون لحظه فقط قیافه‌ام:/// 12:12 هفدهم تیر
  8. پارت صد و هفتاد خیلی ترسیدم که نکنه بازم اتفاقی افتاده باشه! بنابراین با سرعت هر چی تمام‌تر راه افتادم سمت کلانتری. وقتی رسیدم، آرش همراه با سرگرد احمدی( سرگرد پرونده قتل کیان ) از اتاق خارج شد و وقتی منو دید، آرش گفت: ـ بردیا بالاخره اومدی! بنظرم باید اینو حتما ببینی! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ آرش میشه مثل معما باهام صحبت نکنی؟! بگو موضوع چیه؟! دستم و گرفت و برد داخل اتاق سرگرد احمدی و دیدم که پشت میز یه مرد میانسال معمولی نشسته که اصلا هم برام آشنا نبود! هم به سرگرد احمدی و هم به آرش نگاه کردم و با گیجی پرسیدم: ـ میشه بگین اینجا چه خبره؟! این آقا کین؟! سرگرد احمدی گفت: ـ ایشون راننده تاکسی هستن که آهو خانوم و سوار کردن تا اون جنگلی که برادرتون اونجا به قتل رسیده، بردن! گوشام تیر کشید!!! سریع رو صندلی نشستم و به پیرمرده نگاه کردم و گفتم: ـ خب!! سرگرد احمدی رو به پیرمرده گفت: ـ لطفاً همه اون چیزایی که دیدین و یکبار دیگه برای آقای معیری هم تعریف کنین! قبل از اینکه تعریف کنه، آرش دست گذاشت رو شونه‌ام و با ناراحتی گفت: ـ داداش می‌دونم سخته ولی سعی کن طاقت شنیدنشو داشته باشی! آرش که اینطوری گفت من بیشتر ترسیدم. انگار دلم نمی‌خواست پیرمرده حرفی بزنه! چون قطعا چیزای خوبی قرار نبود بگه. سرگرد احمدی مقابلش نشست و گفت: ـ خب گوش میدیم!
  9. پارت صد و شصت و نهم عینکش و درآورد و گفت: ـ حقیقتش اینه که من اصلا این موضوع رو نمی‌دونستم وگرنه حتما جوابشونو میدادم. والا منم نمی‌خوام معلمی مثل شما رو از دست بدم! گفتم: ـ این نظر لطف شماست! هر جوری که به صلاح خودتون و مدرسه هست، عمل کنید! فعلا هم من کناره‌گیری میکنم تا بعد نتیجه رو بهم اعلام کنین‌. خانوم بابازاده گفت: ـ آخر این هفته جلسه داریم و حتما من این موضوع رو مطرح میکنم و ممنون از اینکه درک می‌کنید. انشالا همه چیز طوری پیش بره که نه شما ناراحت بشید و نه ما! گفتم: ـ نه بابا! اختیار دارین. چه ناراحتی!! انشالا که همه‌چیز خوب پیش می‌ره...فعلا روزتون بخیر ـ روز شما هم بخیر. میخواستم دم در منتظر بمونم تا آهو تعطیل بشه و با همدیگه برگردیم خونه چون فعلا از کارمم بیکار شده بودم و می‌تونستم تمام وقتمو برای آهو بذارم اما اتفاق خیلی عجیبی افتاد. از در دفتر که اومدم بیرون، گوشیم زنگ خورد...آرش بود: ـ جانم؟! ـ بردیا خوبی؟؟! با تعجب گفتم: ـ خوبم، چیزی شده؟؟! آرش سریع گفت: ـ میتونی فورا بیای کلانتری؟ گفتم: ـ دیگه دارم میترسم آرش! میگی چی شده یا نه؟! ـ تو فقط سریع‌تر بیا لطفاً! خیلی مهمه.
  10. #چهارصد و سی و ششمین متن نیمه‌شب قلبم : ولی اون آدم بدی نیستا، فقط خودش هم زخمیه! مغزم: درسته اونم زخمیه اما آیا زخم‌های اون این حق و بهش میده که تو رو هم زخمی کنه؟! 21:21 شانزدهم تیر
  11. پارت صد و شصت و هشتم گفتم: ـ آهو واسه اینکه ضایع بازی نشه، فردا دیگه باید برگردیم خونه. نفس عمیقی کشید و گفت: ـ باشه! گفتم: ـ طاقت بیار عزیزم؛ مشخص بشه این قضیه و بعد من جواب تک تکشونو میدم. اینو بدون اگه مشخص بشه که تو تقصیری نداشتی، مامان هم تو رو به چشم دیگه‌ایی میبینه. ـ چمیدونم! ببینیم و تعریف کنیم. *** ـ خانوم بابازاده، من می‌دونم که کاملا حق با شماست! ولی وقتی اینجور غش کرده بود کف سالن که من نمی‌تونستم نسبت بهش بی‌تفاوت باشم! خانوم بابازاده که سعی می‌کرد با احترام کامل صحبت کنه و جو و محترمانه نگه داره گفت: ـ درسته آقای معیری، منم این حرکت انسان دوستانه شما رو کاملا میفهمم اما چجوری باید اینو به منطقه توضیح بدم؟؟! چیزی که از بیرون دیده میشه اینه که یه معلم مرد، دانش آموز دخترشون بغل کرده و از مدرسه برده بیرون. دیدم چاره‌ایی نیست و بحث داره به جاهای باریک می‌کشه، مجبور شدم که حقیقت و بگم و اجازه بدم تا خانوم بابازاده بر اساس همین موضوع تصمیم بگیره: ـ خانوم بابازاده البته من نمی‌خوام اصلا موضوعات شخصیه زندگیم و برای شما باز کنم اما...اما من و خانوم عمادی محرم همدیگه هستیم و به زودی باهم ازدواج می‌کنیم. خانوم بابازاده که چشماش چهارتا شده بود، از تعجب دهنش وا موند و چیزی نگفت. لیست بچه‌های کلاس و گذاشتم رو میزش و گفتم: ـ من اصلا اصراری نمی‌کنم و هر جور خودتون دوست داشته باشید میتونین تصمیم بگیرین! بهرحال اینجا مدرسه شماست. فقط لازم دیدم این حرکتم و براتون توضیح بدم که شخصا راجب من یه موقع فکر بدی نکنید. تو دلتون یه ذره هم نسبت به من شکی باقی نمونه. وگرنه من اصولا عادت ندارم کارامو برای دیگران توضیح بدم. داشتم بلند میشدم که خانوم بابازاده با تته پته گفت: ـ والا!! آقای معیری، من اصلا موندم چی بگم!!
  12. #چهارصد و سی و پنجمین متن نیمه‌شب من بسیار لذت میبرم؛ از کافئین ،ورزش زیاد ،مشغول بودن به کار و راحت کنار گذاشتن آدمایی که ناراحتم میکنن! 12:12 شانزدهم تیر
  13. پارت صد و شصت و هفتم آهو با ترس گفت: ـ خب منو تو که بهم محرمیم‌. خندیدم و گفتم: ـ می‌ترسی منو سر کلاس نبینی ها؟! پس هنوزم اونقدر از چشمت نیفتادم. بعد اینکه این جملم و شنید، تکیه داد به صندلی و خواست بحث و جمع کنه: ـ چه ربطی داره؟! من دارم بخاطر خودت میگم! ...آخه کارتو خیلی دوست داری...بعد...بخاطر همون... لپشو کشیدم و گفتم: ـ آره بابا می‌دونم، قطعا بخاطر همینا گفتی! آروم خندید و گفت: ـ بردیا!!! منم خندیدم و گفتم: ـ باشه دیگه چیزی نمیگم. امشبم خودم پانسمانتو عوض میکنم، لازم نیست تنهایی اینکارو کنی! ـ اینطوری راحت‌ترم. نگاش کردم و گفتم: ـ آخه من اینجوری ناراحتم عزیزم. از امشب به بعد تا آخرین روز عمرم هم از کنار من جُم نمی‌خوری! ـ اینقدر به من امر و نهی نکن بردیا! حتی عصبانیتشم برام قشنگ بود. گفتم: ـ چون تو مال خودمی! اینقدر از صمیم قلبم این حرف و زدم که به دلش نشست و با همون لبخندی که من همیشه دوست داشتم، بهم نگاه کرد. حتی اگه چیزی هم نگفت، نگاهاش گویای همه چیز بود.
  14. #چهارصد و سی و چهارمین متن نیمه‌شب بگذار سقوط كنی ؛ آنچه بايد فرو بريزد، خود تو نيستی توهمى است كه به آن چنگ زده اى. 1:01 پانزدهم تیر
  15. پارت صد و شصت و ششم با شیطنت گفتم: ـ اصلا می‌خوام همینجا داد بزنم و بگم که من عاشق این دخترم! با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد. بلند شدم...اصلا ازم انتظار اینکارو نداشت و سریع گفت: ـ بردیا!! با صدای بلند گفتم: ـ خانوما ، آقایون... همه سر میزاشون ساکت شدن و بهمون خیره شدن. ادامه دادم: ـ این دختر تنها عشق زندگیه منه. بعدش همه شروع کردم به دست زدن و کل کشیدن. آهو از خجالت سرخ شده بود اما لبخند رضایت بخشش برام از همه چیز با ارزش تر بود. از اون خنده‌های عمیق که مدتها منتظرش بودم که چال گونشو مشخص کنه. قطعا امشب جزو بهترین خاطرات زندگیمون ثبت میشه... ( یک ساعت بعد) با پرسیدم سوال از سمت آهو از فکر اومدم بیرون: ـ داری به چی فکر می‌کنی بردیا؟! گفتم: ـ فردا شاید آخرین روز تدریسم تو مدرسه باشه! یهو آهو با ترس پرسید: ـ چرا؟! گفتم: ـ اون روزی که جلو چشم همه بغلت کردم و گذاشتمت تو ماشین، یجورایی به گوش منطقه رسیده و قطعا برای مدرسه امتیاز منفی لحاظ میشه. خانوم بابازاده بهم گفت برم باهاش صحبت کنم اما وقت نشد، فردا باید باهاش حرف بزنم.
  16. پارت صد و شصت و پنجم نگام نکرد اما دستش و هم از دستام بیرون نکشید. پس همینشم جای امیدواری داشت...گفتم: ـ نظر تو چیه؟ ـ راجب چی؟؟ ـ اینکه قاتل اصلی کیان کی می‌تونه باشه؟! آهو یه نفس عمیق کشید و گفت: ـ من نمی‌دونم اما هر کسی که هست، احتمالا پریسا خیلی خوب میشناستش. ـ موافقم. ـ ولی بردیا یادت باشه که آرش چی گفت! بذار پرونده تو سکوت روند خودشو طی کنه. با عصبانیت همه چیزو خراب نکن. لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ تو کنارم باش و منو کنترل کن. متوجه شدم که یه ریز خندیدم اما نخواست به روی خودش بیاره و سریع خودشو جمع کرد. ماشین و پارک کردم و رفتیم و مشغول قدم زدن شدیم. بخاطر اینکه آهو تازه عمل شده بود یه غذای سبک خوردیم تا خیلی اذیت نشه. اون شب، فوق العاده بود و بعد مدتها بی‌نهایت بهم خوش گذشت چون کنارم دختری نشسته بود که همه‌ی دنیام بود. موقع غذا خوردن یکسره بهش خیره شده بودم که یهو خندید و گفت: ـ چرا اینجوری نگام می‌کنی بردیا؟! ـ اینقدر چشات خوشگله که نمیتونم چشم ازت بردارم! یکم خجالت کشید و با دستمال آروم لبشو پاک کرد و گفت: ـ بردیا الان جای این‌حرفاست؟!!
  17. #چهارصد و سی و سومین متن نیمه‌شب جورى حرف می‌زنى كه انگار نمی‌خواى ازدستم بدى، ولى طورى رفتار می‌کنی انگار نمی‌خواى نگهم دارى. 18:18 پانزدهم تیر
  18. پارت صد و شصت و چهارم با ناراحتی بهم نگاه کرد و گفت: ـ مگه دیگه حرفی هم باقی مونده بردیا؟! با اطمینان رو بهش ایستادم و گفتم: ـ می‌دونی که من ازت دست نمی‌کشم آهو، مگه نه؟! شونه‌ایی بالا انداخت و گفت: ـ چه فایده‌ایی داره؟! من ازت خیلی دلخورم. لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ از دلت درش میارم. بریم؟ بدون هیچ حرفی رفت و شال و کیفشو برداشت و رفتیم تو ماشین. میخواستم بریم سمت دربند و یکم از این حال و هوا بیایم بیرون و بعد مدتها حال خودمون رو خوب کنیم. تو ماشین طبق معمول ساکت بود اما من ترجیح دادم که حرف خودمو شروع کنم: ـ آهو من می‌دونم که ازم دلگیری؛ تا به ابد هم حق داری ولی من تحت تأثیر چیزایی که دیدم و شنیدم بودم. آره حق با توئه باید حرف تو رو باور می‌کردم...اما آهو من همیشه یه گوشه قلبم به این موضوع باور داشتم که تو نمیتونی قاتل باشی! فکر می‌کنی بخاطر چی رضایت دادم تا از زندان آزاد بشی و باهات صیغه کردن و مادرم و پیچوندم؟؟! آهو این‌بار گفت: ـ بخاطر اینکه بیشتر بسوزونیم و... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ نمی‌خواستم تا زمانی که چیزی هنوز مشخص نشده بهت بگم اما بخاطر این رضایت دادم چون ته دلم هنوزم با وجود عصبانیتی که از دستت داشتم، بازم دوستت داشتم و نمی‌خواستم تو زندان باشی، دلم می‌خواست کنار خودم بمونی. حتی اگه تو نبودی، هم من دلم نمی‌خواست پریسا پیشم باشه. فقط اینکه بخاطر رسم و رسومات اتفاقی براش نیفته و امانت کیان پیش ما بود، مجبور شدم باهاش عقد کنم وگرنه من هنوزم... به اینجا که رسیدم دستشو محکم گرفتم تو دستام و آروم بوسیدم و گفتم: ـ هنوزم تو رو دوست دارم آهو!
  19. #چهارصد و سی و دومین متن نیمه‌شب نمیدونم میتونم منظورمو برسونم یا نه؛ ولی من اصلا حد وسط ندارم، یا یکیو انقد دوست دارم که رو کوچک ترین کارش حساسم؛ یا اصلا زنده مرده طرف برام اهمیتی نداره. 13:13 پانزدهم تیر
  20. پارت صد و شصت و سوم آهو گفت: ـ این آدم از همون اولشم چشم نداشت منو ببینه! واقعا نمی‌دونم چرا اما حسم همش می‌گفت که این... به اینجا که رسید مکث کرد و با تردید بهم نگاه کرد. گفتم: ـ خب؟! حست بهت چی می‌گفت؟! موهاشو گذاشت پشت گوشش و گفت: ـ حسم بهم می‌گفت که واقعا از بردیا خوشش میاد! جالب اینجا بود که آهو هم همون حسی رو داشت که من از وقتی پریسا وارد خونمون شده بود، حتی با وجود اینکه کیان زنده بود، داشتم. اما به روی خودم نیاوردم و گفتم: ـ مهم اینه که من از کی خوشم میاد! آهو دست به سینه مقابلم وایستاد و گفت: ـ چه زود رفتارات و باهام فراموش کردی!! حق داشت!! حرفی نداشتم که بزنم. آرش کیفش و برداشت و رو بهمون گفت: ـ پس بچها، همون طوری که باهم دیگه حرف زدیم...به هیچ عنوان به روی خودتون نمیارین و طوری وانمود می‌کنین که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده! تا ببینیم نتیجه تحقیقات چجوری پیش میره و چه اتفاقاتی میفته. منو آهو جفتمون با سر حرفش و تایید کردیم و منم به آرش قول دادم که عجولانه رفتار نکنم و با پریسا دعوا نکنم و زیر زیرکی کاراشو بفهمم. فقط از این طریق بود که می‌تونستم بفهمم داره چیکار می‌کنه و چرا از زیر هر سنگی اسم پریسا درمیاد!! آرش باهامون خداحافظی کرد و رفت و منم رو به آهو گفتم: ـ حوصلشو داری بریم بیرون؟؟ آهو با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: ـ این وقت شب؟! گفتم: ـ آره، هم بریم بیرون و هم یکم حرف بزنیم.
  21. #چهارصد و سی و یکمین متن نیمه‌شب تو هیچ‌وقت نمی‌تونی بگی من کنارت نبودم، چون من پیشت موندم حتی وقتی که می‌دونستم باید برم. 10:10 پانزدهم تیر
  22. پارت صد و شصت و دوم آرش گفت: ـ همه چیزو میفهمیم. اما ازتون خواهش میکنم فعلا خونسردی خودتونو حفظ کنیم تا آروم آروم جلو بریم...بفهمیم که قضیه از چی قرار بوده؟! عکس خودم و کیان از تو جیبم درآوردم و رو به عکس گفتم: ـ پیداش میکنم داداش! نمی‌ذارم خونت رو زمین بمونه. آرش گفت: ـ عکس بچگیتونه؟ تایید کردم و بعدش براش این موضوع رو باز کردم. گفتم که بین فخری خانوم و پریسا چه اتفاقی افتاده. آرش پرسید: ـ خب چیزی هم پیدا کردی؟ گفتم: ـ نه؛ چیز خاصی نبود. آرش گفت: ـ بردیا پای زنداداشت بنظرم یه سمت این ماجراست. این‌بار با اطمینان حرفشو تایید کردم. و اگه اینطور باشه یه بلایی سرش میارم که مرغای آسمون به حالش گریه کنن. هم بخاطر کیان و هم بخاطر اینکه باعث شد آهو این مدت حالش اینقدر بد بشه و اینهمه رفتارهای بد منو مامان و تحمل کنه. بخاطر آهو هم که شده، اون قاتل هر کسی که بود باید تقاص پس میداد!! خانوم رئوفی اون مبلغ پولی رو که پریسا بهش داده بود و برگردوند و آرش ازش خواست تا فردا بره دفترش که ازش اظهارات بگیره. وقتی به مقدار پولا نگاه کردم، یه ناچ ناچی کردم که آرش گفت: ـ برای اینکه آهو رو مقصر جلوه بده، کلی هم هزینه کرده. گفتم: ـ همش پول شرکته!
  23. پارت صد و شصت و یکم وقتی که آرش اومد تمام قضایا رو برای توضیح دادم...آرش هم طبیعتاً ریعکشنش مثل ما بود و یجورایی انگار بهش برق دویست ولتی وصل کردن. نتونستم خودمو کنترل کنم و گفتم: ـ همین الان باید برم با پریسا حرف بزنم و بپرسم که چرا اینکارو کرده؟ چرا ازشون خواسته شهادت دروغ بدن و آهو رو متهم جلوه بده؟؟! آرش سریع دستم و گرفت و گفت: ـ لطفا بردیا!! باز مثل اون دفعه عجولانه رفتار نکن و همه چیز و خراب نکن! بذار بفهمیم تا قضیه چی بوده؟! نگاش کردم و گفتم: ـ آخه چجوری؟؟ آرش نگاهی به آهو انداخت و گفت: ـ اینجور که مشخصه برای آهو پاپوش دوختن! اما نتیجه پزشکی قانونی این بود که کیان به قتل رسیده. با این حساب اگه آهو قاتل نیست پس... به اینجا که رسید یکم مکث کرد و من گفتم: ـ قاتل به نفر دیگست! آرش حرفم و تایید کرد و گفت: ـ جواب تمام این سوالا هم بنظرم پیش پریساست. اما باید هوشمندانه جلو بریم... آهو از آرش پرسید: ـ یعنی الان چه اتفاقی میفته؟! آرش بهش لبخندی زد و گفت: ـ این پرونده با رضایت بردیا و مادرش دوباره باز میشه تا قاتل واقعی پیدا بشه! اما تو از شر اتهامات خلاص شدی! آهو این بار با تحکم گفت: ـ ولی اون آدم هر کسی که هست، به منم باید تقاص پس بده! باعث شد من دوماه اتهامایی که حقم نبود رو بشنوم.
  24. #چهارصد و سی‌امین متن نیمه‌شب آدمی که من براش مهم باشم، بهم احترام می‌ذاره. آدمی که من براش مهم باشم، بهم حس امنیت می‌ده. آدمی که من براش مهم باشم، ازم چیزیو مخفی نمی‌کنه. آدمی که من براش مهم باشم، نمی‌تونه راحت از دستم بده. آدمی که من براش مهم باشم،هرکاری می‌کنه تا خوشحالم کنه. آدمی که من براش مهم باشم، اگه ناراحتم کنه هرکاری می‌کنه تا از دلم دراره. آدمی که من براش مهم باشم، نمی‌تونه از حالم برای مدت طولانی بی خبر باشه. ”آدمی که من براش مهم باشم با کاراش بهم نشون میده که برام ارزش قائله،نه حرفاش“. 20:20 چهاردهم تیر
  25. پارت صد و شصتم آهو هم این بار با تن صدای بلند گفت: ـ به آدما فرصت بده بردیا! اشتباه کرد اما اینقدر شهامتش و داشت که بگه و پشیمونه. نگاش کردم و گفتم: ـ سر همین دروغ گفتن، باعث شد من با عزیزترین آدم زندگیم به بدترین شکل ممکن رفتار کنم و حرفاشو باور نکنم. آهو این‌بار آروم شد و چیزی نگفت. خانوم رئوفی گفت: ـ بخدا اگه تهدیدم نمی‌کرد، اصلا اینکارو نمی‌کردم. نمی‌خواستم از اینجا برم اما مجبور شدم. گفتم: ـ به همین راحتی نیست! اینجا بمونین تا به آرش زنگ بزنم بیاد! باید بفهمم پشت سرم داره چیا میگذره! آهو گفت: ـ بجای عصبانیت از دست این بنده خدا، از دست اون زن عزیزت عصبانی باش که چرا اینکارو کرده و مردم و مجبور کرده تا شهادت دروغ بدن. همینجور که شماره آرش و می‌گرفتم با چشم غره رو بهش گفتم: ـ آهو اون دختر زن من نیست! خودتم اینو می‌دونی، پس لطفاً با این حرفا بهم زخم زبون نزن! آهو دست به سینه نشست و چیزی نگفت. منم به آرش زنگ زدم و منتظرش وایستادم تا بیاد! تنها چیزی که امشب مطمئن شده بودم اینکه یه ریگی به کفش پریسا بود و امیدوارم پشت قضیه آرمان و زنش هم پریسا درنیاد!! خانوم رئوفی پیش آهو نشست و تو این مدتی که اینجا بود، مدام در حال عذرخواهی کردن بود و آهو هم با اینکه خیلی از دستش دلخور بود، اما ترجیحش انگار این بود که عذرشو قبول کنه و بقول خودش یه فرصت بهش بده.
×
×
  • اضافه کردن...