رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت نود و نهم آرش پرسید: ـ پس چرا این ورقه رو امضا کردید تا آزاد بشه؟! میذاشتی قصاصش کنن تا به جزای کارش برسه. همینطور که بلند میشدم گفتم: ـ چون من تو جهنم من اون عذاب و تجربه کنه. این‌بار تو خونه‌ی من، اون بردیا همیشه مهربون و نمی‌بینه بجاش یه بردیای متفاوت میبینه. آرش گفت: ـ ولی من میگم که بجای قضاوت کردن و بریدن و دوختن قبلش یکم فکر کن. بدون توجه به حرف آرش گفتم: ـ هر ساعتی آزاد که شد، خبرم کن. آرش پرسید: ـ عقدت کیه؟ با بی‌تفاوتی گفتم: ـ فرداست. ـ پریسا نظرش چیه؟! گفتم: ـ من نمی‌دونم اون چه انتظاری داره، اما اون فقط به صورت فرمالیته و روی کاغذ زن من میشه و حتی در نبود کیان، اون هنوزم زنداداش منه و نمی‌تونم به چشم دیگه نگاش کنم. آرش یه نگاهی بهم انداخت و گفت: ـ شاید نظرت عوض شد! با غضب طوری بهش نگاه کردم که خودش گفت: ـ خیلی خب بابا چرت گفتم! باهاش خداحافظی کردم و گفتم: ـ بهم خبر بده.
  2. پارت نود و هشتم « ساعت چهار بعدازظهر » آرش با تردید بهم نگاه کرد و پرسید: ـ بردیا تو مطمئنی؟؟ سرمو با اطمینان تکون دادم که دوباره آرش پرسید: ـ خاله این‌بار سکته میکنه این موضوع رو بفهمه! پامو روی پام گذاشتم و گفتم: ـ من می‌دونم چجوری قانعش کنم. اگه هم من قبول نکنم که فرمالیته با پریسا ازدواج کنم، یه خونه باید ریخته بشه و مامان بخاطر اینکه این اتفاق نیفته، مطمئن باش که قبول می‌کنه. آرش نفسشو با تندی بیرون داد و گفت: ـ چی بگم والا!! بهش نگاه کردم و گفتم: ـ تو میتونی کاری کنی که آهو تا فردا آزاد بشه؟! آرش گفت: ـ وقت ملاقات نیست اما تمام تلاشمو میکنم. تو به من اینو بگم که از طرف خانواده معیری وکالت تام داری درسته؟ سرمو تکون دادم که یه ورقه از پوشه‌اش درآورد و گفت: ـ پس اینو امضا کن! ورقه رو بدون خوندن امضا کردم که آرش همزمان گفت: ـ هعی، کی فکرشو میکرد داستان عاشقانه زندگی آقا معلم تا همینجا باشه!! چیزی نگفتم. در خودکار و بستم که دوباره گفت: ـ بردیا ولی من آدمای زیادی رو طی پروسه کاریم دیدم و شناختم. آهو هم دیدم...نمی‌دونم ولی چشمای اون دختر انگار که بیگناه... حرفشو با عصبانیت قطع کردم و گفتم: ـ اون دختر برادر منو کشته آرش! هیچ چیزی این واقعیت رو تغییر نمی‌ده. آرش گفت: ـ درسته که همه مدارک بر علیهشه اما... ـ دیگه اما و ولی و اگر نداره!
  3. #سیصد و شصت و ششمین متن نیمه‌شب باد که می‌وزد، درخت خم می‌شود و برمی‌گردد سرِ جایش. تو گرفتارِ چه طوفانی شدی که به خودت هم برنگشتی؟ 12:12 نوزدهم خرداد
  4. پارت نود و هفتم نمی‌دونم واقعا این تصمیمم برای انتقام گرفتن بود یا اینکه دلم نمی‌خواست آهو قصاص بشه. ته دلم هنوزم باورم داشت اون بیگناهه اما نمی‌تونستم به همین راحتی ببخشمش و از کنار اشتباهش، ساده بگذرم. دو روز بعد سر شام، مامان گفت: ـ بردیا فردا ظهر عاقد میاد خونه و بدون سر و صدا عقدتون می‌کنه. یه قاشق از غذامو خوردم و گفتم: ـ باشه. مامان و پریسا جفتشون تعجب کردن از اینکه اینقدر راحت قبول کردم و چیزی نگفتم. مامان همینطور بهم زل زده بود که گفتم: ـ این موضوع رو قبول می‌کنم. اما منم یه شرطی دارم. مامان یه ابروشو داد بالا و گفت: ـ چه شرطی؟! گفتم: ـ همسر دومم که قراره نوه خانوادمون رو بدنیا بیاره رو خودم انتخاب می‌کنم. مامان غافل از اینکه بدونه چه تصمیمی دارم، شونه‌ایی بالا انداخت و قبول کرد. یه لیوان آب خوردم که مامان گفت: ـ بردیا برای خرید یکسری از وسایل عقد... حرفشو قطع کردم و از جام بلند شدم و با بی‌تفاوتی گفتم: ـ اونو زنداداش خودش حل می‌کنه. از گوشه چشمم متوجه شدم که پریسا از اینکه هنوز دارم بهش زنداداش میگم ناراحت شده اما واقعیت ماجرا اینه که با اینکه دارم باهاش فرمالیته هم ازدواج می‌کنم، ولی حس قبلیم اصلا بهش تغییر نکرده و گارد خاصی مثل قبل نسبت بهش دارم. حتی اگه تو شناسنامه هم اسمش بعنوان زنم بره، اما به چشم من اون برای همیشه زنداداشم میمونه و این حس اصلا قرار نیست تغییر کنه. چون با وجود تمام اتفاقاتی که افتاده و خشمی که نسبت به آهو داشتم، هنوزم قلبم پیش آهو بود و شبا از ذهنم بیرون نمی‌رفت. نگرانش بودم اما مدام از دست خودم عصبانی می‌شدم و به زورم که شده میخواستم به خودم بقبولونم که این دختر برادرت و کشته اما قلبم حرف حالیش نمی‌شد.
  5. #سیصد و شصت و پنجمین متن نیمه‌شب جیمی: بنظرت هابز زنده میمونه؟ لورنس: نه، اون مرده‌است. با اون دستگاه‌ها دارن زنده نگهش میدارن. جیمی: از کجا می‌دونی زنده نمیمونه؟! لورنس: چون کسی که خودکشی می‌کنه دیگه دلش نمی‌خواد زنده بشه! 20:20 هفدهم خرداد
  6. #سیصد و شصت و چهارمین متن نیمه‌شب آدم اگه بخواد بلده.... اگه نخواد هم بهونه بلده واقعا... 13:13 هفدهم خرداد
  7. پارت نود و ششم مامان با غضب نگام کرد و گفت: ـ بردیا من حرفامو کامل زدم. تموم شد! حتی فرمالیته هم باشه بخاطر رسم و رسوم مجبوری اینکارو انجام بدی! بعدش نگاهی به پریسا کرد و اشکشو پاک کرد و گفت: ـ بابت اون قضیه هم من یکیو میارم و اون بچه رو فقط بدنیا میاره. مادر اصلیش تو میشی دخترم. عروس خانواده ما تویی. بعدش پریسا رو بغل کرد و داشت می‌رفت سمت اتاقش، فخری خانوم و صدا زد: ـ فخری، قرصای منو بیار تو اتاقم. پریسا بعد رفتن مامان رو بهم گفت: ـ بردیا باور کن من... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ باشه برای بعد... منم رفتم سمت اتاقم...رفتم تو بالکن ایستادم و بسته سیگار و از تو جیبم درآوردم و یه نخ برداشتم. چرا همه چیز اینقدر راحت خراب شد؟؟ اون دختر به اون مظلومی و قشنگی قرار بود همسر من بشه. من اصلا قلبم قبول نمی‌کرد که اون دختر قاتل باشه اما من مجبور بودم دلایلی که وجود داشت رو ببینم و نمی‌تونستم چشامو روی حقیقت ببندم. واقعیت ماجرا اینو نشون میداد که آهو کیان رو کشته بود و حتی زنداداشش و خانوم رئوفی هم شهادت داده بودن. مامان هم که این قضیه رسم و رسوم و وسط کشیده بود و شده بود غوز بالا غوز! پریسا رو من حتی نمی‌تونستم به چشم خواهر ببینم چه برسه همسرم!! حتی هیچوقت ازدواجش با کیان رو هم قبول نداشتم. بنظرم اصلا لایق این نبود که تو این خانواده باشه اما مامان بی‌نهایت دوسش داشت و یه تایمی خانواده رو از ورشکستگی نجات داده بود، مامان خودشو بهش مدیون حس می‌کرد. الآنم هر چی که بود یجورایی من باعث این شده بودم بیوه بشه و نمی‌تونستم به رسم و رسوم بی‌تفاوت باشم وگرنه خون ریخته می‌شد. اما سر قضیه همسر دوم که برای خانوادمون نوه بیاره، نمی‌تونستم اجازه بدم که مامان برام تصمیم بگیره. همینطور در حال فکر کردن بودم که چیزی به ذهنم رسید.
  8. #سیصد و شصت و سومین متن نیمه‌شب اگه وقتتو صرف دنبال کردن پروانه ها کنی اونا فرار می‌کنن؛ اما اگه وقتتو صرف ساختن یه باغ زیبا کنی، پروانه خودشون به سمتت میان. و اگه نیومدن تو حداقل یه باغ قشنگ داری. 18:18 هفدهم خرداد
  9. پارت نود و پنجم تا من رفتم حرفی بزنم، دیدم که پریسا سریع زد زیر گریه. مامان بغلش کرد و گفت: ـ چی شده دخترم؟؟! توروخدا اینقدر گریه نکن. هلاک شدی این مدت... پریسا نگاهی به مامان کردو گفت: ـ مامان من نمیتونم اون آرزوی همیشگیه شمارو برآورده کنم. منو مامان جفتمون با تعجب بهش نگاه کردیم! پریسا با دستمال توی دستش اشکاشو پاک کرد و گفت: ـ من...اممم من راستش...راستش نمی‌تونم بچه‌دار بشم. خیلی تعجب کردم...البته که مامانم دست کمی از من نداشت! مامان یکم مکث کرد و پرسید: ـ ولی دخترم...کیان همیشه... پریسا دوباره با ناراحتی حرف مامان و قطع کرد و گفت: ـ کیان پیش شما گفت مشکل از خودشه که من خجالت نکشم اما واقعیت ماجرا اینه که مشکل از منه. چند دقیقه کامل بعد این حرف پریسا تو سکوت گذشت که مامان گفت: ـ حتی اگه این مسئله هم باشه بازم تو عروس این خانواده‌ایی، بعد از همسر خدابیامرزت تنها کسی که باید مسئولیت زندگی تو رو به عهده بگیره، بردیاست...حالا سر قضیه بچه‌دار شدن هم یه دختر برای بردیا بعنوان همسر دوم میگیریم که نسلمون و ادامه بده. مامان طبق معمول برای خودش بریده بود و دوخته بود!! با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم: ـ مامان من نمی‌ذارم برای زندگیه من بدون اینکه خودم بخوام، تصمیم بگیری. مامان با جدیت نگام کرد و گفت: ـ اینو قبل از اینکه اون دختره رو بیاری وسط زندگیمون که به اینجا ختم بشه و من پسرم و از دست بدم، باید فکرشو می‌کردی. با بغض گفتم: ـ مامان کیان برادر منم بود. رفیق من بود...منم قلبم داره آتیش میگیره.
  10. پارت نود و چهارم گفتم: ـ گوش میدم. مامان شروع کرد: ـ دیگه بعد از کیان، مسئولیت این خانواده رو دوش توئه بردیا! چشم و امید تمام طایفه ما هم روی توئه...می‌دونی که تو خانواده ما از قبل رسم و رسوماتی وجود داره. به اینجا که رسید، تو دلم گفتم امیدوارم تهش اون چیزی نباشه که من فکر میکنم. مامان با جدیت ادامه داد: ـ می‌دونی که رسمه وقتی یه عروس جوون بیوه میشه، اونو برای برادر اون مرد که قابل اعتماد ترین اون خانوادست... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ من این رسم و قبول ندار... اما این بار مامان نذاشت حرف من تموم بشه و با عصبانیت زد روی دسته مبل و گفت: ـ تمام این بلاهایی که تا به امروز سر ما اومد، بخاطر لج و لجبازیای توئه بردیا! تو چشماش غم و ناراحتی رو می‌دیدم و اینکه چقدر منو مقصر این اتفاقات می‌دونه. با چشمای پُر شده بهم نگاه کرد و گفت: ـ اگه تو اون دختره‌ی نحس و وارد زندگیمون نمی‌کردی، الان کیان زنده بود. به کیان اینو بدهکاری بردیا! اون زنی که دوسش داشتی، شوهر پریسا رو ازش گرفته...به پریسا بدهکاری بردیا! دستی به سر و روم کشیدم و نگاهم به پریسا افتاد که تو سکوت و خیره به فرش روی مبل کنار مامان نشسته بود. با ناراحتی گفتم: ـ اما مامان اون یعنی پریسا زنداداشمه من چطور میتونم اونو... بازم حرفم و قطع کرد و گفت: ـ این رسم خانواده و طایفه ما بوده بردیا! خودتو اینو می‌دونی. حتی اگه فرمالیته هم باشه، این ازدواج باید انجام بشه تا دهن فامیلا و بزرگای جمع بسته بمونه. پریسا بعد حرف مامان گفت: ـ مامان اگه بردیا راضی نیست، منم نمیتونم رضایت بدم چون منم تا الان بردیا رو به چشم یه برادر می‌دیدم. مامان بهش نگاه کرد و دستشو روی زانوی پریسا گذاشت و گفت: ـ بردیا راضیه! باید راضی بشه.
  11. #سیصد و شصت و دومین متن نیمه‌شب با او می‌توانستم بعد از گریه‌های بلند، به چیزهای کوچک بخندم. 10:10 هفدهم خرداد
  12. #سیصد و شصت و یکمین متن نیمه‌شب يه سريا هستن كافيه به چشمات نگاه كنن. حتی اگه كلی هم بخندی باز می گن چرا ناراحتی؟ همونايی كه حتی از نحوه ی تايپ كردنت تو چتا از سكوت كردنت و نگاهت می فهمن تو چته. “من به اونا می گم واقعی ترينام.” 21:21 شانزدهم خرداد
  13. پارت نود و سوم حتی اگه نمی‌خواستم باور کنم هم نمی‌شد! اشکای پریسا و مادرم رو نمی‌تونستم ندید بگیرم. با حالی خراب برادر مظلوم و عزیزتر از جان خودم و دفن کردیم. نمی‌تونستم تو چشمای پریسا نگاه کنم. بهرحال آهو باعث این اتفاق شده بود. مامان هنوز هم به چشم مقصر بهم نگاه می‌کنه. تو دادگاه هم بهم ثابت شد که آهو مقصره، ویسی که پریسا برام پخش کرد. شهادت خانوم رئوفی و زنداداشش حانیه رو واقعا نمی‌تونستم ندید بگیرم. اما واقعا ته دلم براش سوخت. یه دختر دبیرستانی داشت خودشو به آب و آتیش می‌زد تا ثابت کنه، قاتل نیست و نتونست طاقت بیاره و تو جایگاه متهم غش کرد و اگه ما رضایت نمی دادیم به قصاص محکوم شده بود. نمی‌تونستم به این اجازه بدم. نمی‌دونم ته دلم هنوز دوسش داشتم یا دلم براش می‌سوخت اما نمی‌خواستم براش اتفاق بدی بیفته. بعد اینکه غش کرد، اولین نفری که پرید تو جایگاه و اونو کشوند تو بغلش من بودم. اگه دیگه دوسش نداشتم پس این حرکات چی بود؟؟! اگه ازش متنفر بودم چرا هنوزم سعی می‌کردم صدای قلبم و خاموش کنم؟! با نگاه مامان و پریسا ازش جدا شدم و با همدیگه رفتیم خونه. تو کل مسیر داشتم به این فکر می‌کردم که قراره ببرنش زندان و یه دختری مثل اون چجوری قراره اونجا طاقت بیاره؟! هر از گاهی هم از نگاه مامان در می‌رفتم چون واقعا نمی‌تونستم باهاش چشم تو چشم بشم. « ده روز بعد » سوم و هفتم کیان رو سعی کردیم در حدی که لایق برادرم بوده باشه، برگزار کنیم. بماند که تو این تایم پریسا بیشتر از قبل سعی می‌کرد خودشو بهم وصل کنه اما چون الان تنها شده بود و هنوز هم تو شوک بود، نمی‌تونستم چیز زیادی بهش بگم و گیر بدم. و سعی داشتم تا باهاش همدلی کنم. امروز طبق معمول از مدرسه اومده بودم خونه که دیدم مامان و پریسا با لباس مشکی تو هال نشستن. با دیدنشون پرسیدم: ـ چیزی شده؟! مامان بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: ـ بردیا بیا چند دقیقه اینجا بشین! رفتم روی صندلی مقابلشان نشستم. پریسا یکم معذب بود و بهم نگاه نمی‌کرد اما حدس زدم موضوعی که قرار بود مطرح کنه، چیز خوبی نبود.
  14. پارت نود و دوم با گریه گفتم: ـ آخه چرا داری دروغ میگی؟ من نگفتم اگه بردیا باهاشون تماس گرفت، بگید شارژ گوشیم تمام شده؟؟ اعظم خانوم با داد و فریاد گفت: ـ خدا ازت نگذره دختره چشم سفید! پسرم چه بدی در حقت کرده بود؟ با گریه گفتم: ـ بخدا دارن دروغ میگن! من هیچ کاری نکردم... رو کردم به اون خانوم مزون دار که سرش و پایین گرفته بود، گفتم: ـ کی مجبورت کرده دروغ بگی؟؟ لطفا با زندگیه من اینکار و نکن! زنه اصلا بهم نگاه هم نمی‌کرد. آرش همین لحظه گفت: ـ آقای قاضی همسر مقتول هم صدای ضبط شده‌ایی از خانوم عمادی دارن که گواهی بر حرف شاهد اول که خدمتتون ارائه شده. آقای قاضی تایید کرد و گفت: ـ حکم... همه از جاشون بلند شدن...با ترس به قاضی زل زدم...آقای قاضی گفت: ـ با توجه به دلایل ارائه شده در دادگاه و حرفای شاهدان و اثر انگشت خانوم آهو عمادی رو بدن مقتول، ایشون به زندان منتقل می‌شود و در صورت رضایت ندادن خانواده مقتول، حکم قصاص خواهد بود. گوشام انگار نمی‌شنید!! حتی صحنه دادگاه هم تار می‌دیدم. من کجا و اینجا کجا؟؟ کی فکرشو میکرد روزی همه چیز این مدلی تموم بشه؟؟! از پشت سر افتادم و دیگه نفهمیدم چی شد! « بردیا » زندگیم تو یه لحظه از این رو به اون رو شد. همون لحظه که عشق زندگیم و بالای بدن نیمه جون برادرم دیدم...تمام دستش خونی بود! کلی علامت سوال تو ذهنم بود!! نمی‌خواستم باور کنم این دختر آسیبی به کیان رسونده باشه اما تمام چیزایی وجود داشت بر علیهش بود خصوصا اینکه پزشکی قانونی اثرانگشتش و تایید کرد. بعلاوه اینکه پریسا هم ویس ضبط شده‌اشو از آهو هم برای من هم برای مامان پلی کرد و گفت که تهدیدش کرده. حتی زنداداشش و خانوم رئوفی( مزون دار ) هم بر علیهش شهادت دادن اما چرا ته دل من باور نداشت که آهوی چشم قشنگ من، برادرم و کشته؟؟
  15. پارت نود و یکم خیلی دلم میخواست باهاش حرف بزنم اما نمی‌شد! موقعیت نبود. ده دقیقه بعد ما رفتیم داخل و من تو جایگاه متهم وایستادم. بعد از اومدن من، آرش که وکیلشون بود با ناراحتی اول به من نگاه کرد و بعد رو به قاضی گفت: ـ آقای قاضی شاهدانی هستن که شهادتشون گواهی بر این موضوعه، خانوم عمادی اون روز سر صحنه جُرم بودن. یهو همه چیز رو سرم خراب شد! در باز شد و من اون خانومی که توی مزون بود و در کمال تعجب حانیه رو دیدم!! اینا اینجا چیکار می‌کردن؟! حانیه با یه سر و تیپ کاملا شیک بدون اینکه حتی به من نگاه کنه، اومد تو جایگاه شاهد وایستاد و آقای قاضی رو بهش گفت: ـ خب حرفای شما رو می‌شنویم! حانیه گفت: ـ اون روز من به آهو زنگ زدم، گفت که پریسا خیلی به پر و پاچ میپیچه و میخواد یه درس اساسی بهش بده! من ازش خواستم اینکار و نکنه اما گوشیش و خاموش کرد و جوابم نداد. باورم نمیشد که جلوی چشم من اینقدر راحت و مثل آب خوردن داشت دروغ می‌گفت. با عصبانیت گفتم: ـ چطور میتونی اینقدر راحت تهمت بزنید و دروغ بگی؟؟ رو به بردیا با گریه گفتم: ـ بردیا داره دروغ میگه، لطفا باور نکن. آقای قاضی چند دور زد روی میزش و گفت: ـ لطفا نظم دادگاه رو بهم نزنین خانوم. حانیه اما خیلی راحت و عادی داشت دروغ می‌گفت و حتی بهم نگاه هم نمی‌کرد!! بعد از اون نوبت اون خانومه بود که تو مزون کار می‌کرد. از نگاه اون حس کردم که کمی عذاب وجدان داره اما اونم مصمم بود و نگاه‌های ملتمسانه من هیچ فایده‌ایی نداشت. اونم قضیه رو اینطور تعریف کرد: ـ آقای قاضی اون روز بعد از انتخاب لباسا، خانوم عمادی خیلی عادی باهامون خداحافظی کرد و مزون و ترک کرد.
  16. #سیصد و شصتمین متن نیمه‌شب چقدر دلم می‌خواد باهات حرف بزنم، تو تراس خونه، چشم در چشم، کمی مست، تو تاریکی و سکوت نیمه شب با پس زمینه بارون یه موسیقی بی‌کلام و سیگار، چقدر دلم میخواد از زمین و زمان باهات حرف بزنم. 12:12 شانزدهم خرداد
  17. پارت نود وکیل با ناراحتی گفت: ـ متاسفانه منتقل میشین به زندان و اگه خانواده شاکی رضایت نده.. حرفشو قطع کردم و با ترس گفتم: ـ نمی‌خوام بشنوم، لطفاً ادامه ندین! وکیل گفت: ـ خانوم عمادی تو این مسیر حتی کوچیکترین چیز هم می‌تونه سرنخ باشه! همه چیز و از اول برام تعریف کنین! با اینکه این موضوع برام آزاردهنده بود اما شروع به تعریف کردن کردم. حتی از اینم گفتم که گوشیم خاموش بود و وقتی رفتم سر گوشی تا بزنمش به شارژ در کمال تعجب دیدم که روشنه!! میخواستم به بردیا ثابت کنم که کیان بهم زنگ زده اما تماسش از گوشیم پاک شده بود. آقای وکیل بعد از شنیدن گفت: ـ من تمام سعی خودمو می‌کنم که این موضوع به نفع شما تمام بشه. اشکامو پاک کردم و تشکر کردم. سرباز اومد داخل و گفت: ـ وقت ملاقات تموم شده. داشتم می‌رفتم که وکیل گفت: ـ خانوم عمادی، لطفا خونسردیه خودتون و حفظ کنین. مطمئن باشین که حقیقت دیر یا زود مشخص میشه و آفتاب پشت ابر نمی‌مونه. گفتم: ـ باشه. « ساعت ده صبح» بازم دستبند زده منو آوردن سالن دادگاه. با اینکه قرار شد خونسردیه خودمو حفظ کنم اما از استرس میلرزیدم. دست خودم نبود. اثبات بی‌گناهیم کار چندان ساده‌ایی بنظر نمیومد. بردیا و مادرش و زنداداشش دقیقا عین یه قاتل بهم. نگاه می‌کردن. حالا نگاه های اونا برام خیلی مهم نبود. اما طرز نگاه بردیا آتیشم میزد. به این فکر کردم که اگه اون اتفاق شوم نمیفتاد، منو اون باهم عقد کرده بودیم...تو چشماش یه حس خشم و ناامیدی دیده می‌شد.
  18. #سیصد و پنجاه و چهارمین متن نیمه‌شب ‏این قضیه‌ای که میگن پولی که خودت در آوردیو دلت نمیاد راحت خرج کنی چرا رو من کار نمیکنه پس؟!! 10:10 شانزدهم خرداد
  19. پارت هشتاد و نهم مهم تر از هر چیزی بردیا باورم نمی‌کرد و فکر می‌کرد که من برادرش و به قتل رسوندم. آخه من حتی نمی‌تونم یه مورچه رو بکشم چه برسه یه آدمیزاد رو!! دلم درد می‌کرد...خسته از این بار سختی که روی دلم گذاشتن و تو این مسیر تنها موندم. همه چیز عین یه رویا قشنگ شروع شد و با یه کابوس به پایان رسید....حرف بردیا مدام تو ذهنم اکو می‌شد!! کاش هیچوقت نمی دیدمت! ازت متنفرم...بردیا ازم متنفر شده اما چرا نمی‌تونستم حرفاشو باور کنم!! کاش سریعتر بفهمم که چه اتفاقی افتاده و می منو توی این مخمصه گرفتار کرده!! « ده روز بعد » ده روز تو بازداشتگاه بودم و منتظر موندم تا پرونده‌ام بره دادسرا...امروز روزی بود که با وکیلم ملاقات می‌کردم. تو این ده روز خیلی منتظر بردیا موندم اما سراغم و نگرفت! تو دلم مدام با روح کیان حرف میزدم و ازش میخواستم تا کمکم کنه از این مشکل رها بشم. تو همین فکرا بودم که نگهبان اومد پشت میله‌ها و گفت: ـ آهو عمادی، ملاقاتی داری. خیلی دلم میخواست بردیا بوده باشه اما قطعا اون وکیل بود که از طرف دولت برام فرستادن. رفتم تو اتاق و دیدم که یه مرد قدبلند با چهره تقریبا جدی مقابلم وایستاده. درسته مرده ظاهرش جدی بود اما گرمی خاصی توی چشماش موج میزد. تا منو دید گفت: ـ بفرمایید بشینین خانوم عمادی! نشستم و گفت: ـ اول از همه ازتون می‌خوام که آرامش خودتون و حفظ کنین. من اظهاراتتونو خوندم. اون خانومی که مزونش رفتید، می‌تونه توی دادگاه شهادت بده که شما تلفن بهتون شد و مجبور شدین با عجله اونجا رو ترک کنین؟! با امیدواری سرمو تکون دادم و گفتم: ـ بله، دادگاه من کیه؟ گفت: ـ فردا برگزار میشه و اگه شواهد به نفع شما باشه، به قید وثیقه آزاد میشین! با ترس پرسیدم: ـ اگه نباشه ؟
  20. #سیصد و پنجاه و سومین متن نیمه‌شب تو سریال چشمانش دریای سیاه، گونش به عزیل میگه: ـ اگه بلایی سرت بیاد چی؟ عزیل میگه: ـ نمیاد! گونش: ـ از کجا اینقدر مطمئنی؟ عزیل: ـ چون اگه تو منتظرم من باشی، یعنی من برمی‌گردم، چون اگه تو منتظرم باشی من جایی که میرم بیشتر از خودم مراقبت می‌کنم. 11:11 پانزدهم خرداد
  21. پارت هشتاد و هشتم سرگرد ازم پرسید: ـ خب چطور میخوای اینو ثابت کنی؟ اگه بتونی ثابت کنی که اون روز مقتول باهاتون تماس گرفته و کسی شاهدتون هم بوده باشه، قبوله. یکم فکر کردم و گفتم: ـ من به اون خانومه که تو مزون بودم گفتم یه کاری برام پیش اومده و با عجله رفتم بیرون! سرگرد گفت: ـ دولت براتون وکیل میگیره و از این طریق میتونین بهش بگین تا توی دادگاه ارائه بده! ولی فعلا بازداشتین! خدایا چی داشتم میگفت؟ یعنی بردیا نمی‌خواست برای من کاری کنه؟! با سرباز اومدم بیرون و دیدم که بردیا با اخم زل زده به من و دست به سینه ایستاده. با گریه رفتم سمتش و همینطور که دستم دستبند داشت، دستاشو گرفتم و گفتم: ـ بردیا بخدا من هیچ کاری نکردم!! باور کن کیان خودش بهم زنگ زده بود! بردیا بهم نگاه کن! بردیا با چشمایی خالی از احساس بهم نگاه می‌کرد و گفت: ـ کاش هیچوقت تو رو نمی‌دیدم! ازت متنفرم! امیدوارم به سزای عملت برسی. حرفاشون باور نمی‌کردم. همینجور هاج و واج بهش نگاه کردم که گفت: ـ واقعا که مادرم حق داشت! گول اون قیافه مظلومت و خوردم! سرباز دستمو کشید و گفت: ـ خانوم ما باید بریم! انگار جسمم مال خودم نبود و به زور راه می‌بردنم. حالم بی‌نهایت بد بود. نمی‌تونستم خودمو اثبات کنم!!
  22. پارت هشتاد و هفتم اشکم بند نمیومد. به دستبند توی دستم نگاه کردم...من کاری نکرده بودم! چرا من متهم شدم. به زنی که تو ماشین کنارم نشسته بود، گفتم: ـ چرا دارین منو میبرین؟ من که کاری نکردم! زنه با دیدن من گفت: ـ همه چیز تو کلانتری مشخص میشه. به پشت سرم نگاه کردم. بردیا با ماشینش داشت پشت سرم میومد! خدا کنه باور کنه که من کاری نکردم. و الا چون تماسم با کیان هم از گوشیم پاک شده بود، نمی‌دونستم چجوری باید ثابت کنم که من تو مرگ کیان، نقشی نداشتم. بعد از رسیدنمون به کلانتری، منو پیش همون سرگرد که فامیلیش علی‌نیا بود، بُردن. با گریه رو بهش گفت: ـ آقا باور کنین که من کاری نکردم. حتی میخواستم تماس کیان و بهتون نشون بدم اما نمی‌دونم چجوری شد که از تو گوشیم پاک شده! بخدا من کاری نکردم.... سرگرد رو بهم گفت: ـ بشینین لطفاً خانم عمادی! نشستم. قیافه سرگرد مشخص بود که قرار نیست خبر خوبی بهم بده! دوباره پرونده رو باز کرد و دستاشو تو هم قفل کرد و گفت: ـ خانوم عمادی طبق نتیجه پزشک قانونی اثر انگشت روی بدن آقای کیان معیری، با اثرانگشت شما همخونی داره. خدایا چی داشتم می‌شنیدم؟! سرگرد ادامه داد: ـ بعلاوه اینکه گوشی همه اعضای خانواده بررسی شد، همه اظهاراتشون با چیزی که ما بررسی کردیم یکی بود جز شما که ادعا داشتین، گوشیتون خاموش بوده و قبل خاموش شدن مقتول باهاتون تماس گرفته اما نه تنها تماسی از مقتول توی گوشیتون نبود بلکه گوشیتون هم روشن بود! خدایا من باید چیکار می‌کردم؟؟! چجوری باید خودمو ثابت می‌کردم؟؟! فقط اشک می‌ریختم و گفتم: ـ ولی من هیچ کاری نکردم.
  23. #سیصد و پنجاه و دومین متن نیمه‌شب فقط یادت بمونه که تو پروسه راضی نگه داشتن آدما، خودتو، احساستو، حقتو، روحتو ارزشتو فراموش نکنی! 11:11 چهاردهم خرداد
  24. پارت هشتاد و ششم سرمو انداختم پایین و دیگه حرفی نزدم. اونم بدون خداحافظی درو محکم بست و رفت بیرون. واقعا بردیا راجب من چی فکر کرده بود؟؟ کیان چرا به هر دوی ما همزمان زنگ زده بود؟؟! مغزم دیگه داشت ارور میداد. نگاهم به عکس دو تا پسربچه روی میز عسلی خورد. احتمالا بچگی کیان و بردیا بود. بردیا رو از روی لبخندش شناختم. رفتم عکس و بغل کردم و با تموم وجودم گفتم: کاش منو باور کنی و عشقمون و نسوزونی بردیا! رفتم طبقه بالا تا یه دوش بگیرم. تمام بدن و سرم درد می‌کرد. روی بازوم خون بدن میان مونده بود. باید اینارو پاک می‌کردم...اصلا حس خوبی نداشتم. مطمئنم اونی که زنگ زد، سرگرد بود و جواب از پزشکی قانونی اومده بود. خداروشکر که بهرحال واقعیت مشخص میشد و می‌فهمید که من بی‌تقصیرم...شیرآب سرد و باز کردم و رفتم زیر دوش...از صمیم قلبم برای روح کیان دعا کردم و ازش خواستم تا منو از این مخمصه‌ایی که توش گیر کردم، نجات بده! حدود یکساعت گذشت و رفتم تا گوشیمو بزنم تن شارژ، ولی در کمال تعجب دیدم که گوشیم روشنه و شارژ داره!!! تمام تنم یخ کرد. من بعد اون ماجرا دیگه گوشیمو دستم نگرفته بودم! چطور الان شارژ داشت؟؟! سریع رفتم تو قسمت پیامک و تماس های آخرم. باور کردنی نبود اما پیامکم با کیان و تماسش از گوشیم پاک شده بود. چجوری امکان داشت؟؟! کی اینکارو کرده بود؟؟ چرا؟؟؟ چرا من زودتر تماسش و بردیا نشون ندادم و نگفتم که بهم زنگ زده؟؟ آهوی احمق!!! حالا چجوری میخوای ثابت کنی؟؟ همین لحظه زنگ خونه زده شد. رفتم درو باز کردم و دیدم ماشین پلیس دم دره و بردیا و آرش تکیه داده به ماشین پلیس وایستادن. ماموره با جدیت رو بهم گفت: ـ خانوم آهو عمادی، به دلیل به قتل رسوندن کیان معیری بازداشتین! دوتا دستم و دستبند زد! تمام این مدت چشمم به بردیا بود که با خشم نگاهم می‌کرد و کاری انجام نمی‌داد. حتی آرش هم از نگاهش معلوم بود که دلش برام سوخته. نتونستم چیزی بگم!! منو با همون وضعیت سوار ماشین پلیس کردن و رفتیم سمت کلانتری.
  25. #سیصد و پنجاه و یکمین متن نیمه‌شب ولی یه نفر هست که توش گیر می‌کنی، حتی بعد رفتنش!! شاید بهترین آدم زندگیت هم نبوده! شاید حتی بیشترین آسیب هم اون بهت زده باشه! اما بازم اون فرق داره! مووآن کردی اما انگار بخشی از تو رو با خودش برده! 14:14 سیزدهم خرداد
×
×
  • اضافه کردن...