-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دهم کیان هم خندید اما مامان با جدیت پرسید: ـ کجا؟؟ کی هست؟؟ چاییمو گذاشتم رو میز و یه گاز از باقلوا زدم و گفتم: ـ نمیدونم کیه اما تو قبرستون دیدمش! مامان چشم غرهایی بهم داد و گفت: ـ خدا بهم صبر بده! خندیدم و گفتم: ـ جدی میگم...رفته بودم سر خاک بابا، دیدمش! حتی به کیان هم همون لحظه گفتم که عروس آیندت و پیدا کردم. مامان گفت: ـ ولی آخه من به خانواده اون دختر قول دادم، برای فردا شب شام... وسط حرفش بلند شدم و گفتم: ـ مامان جون من خیلی خستم... هر وقت خودم باهاش آشنا شدم و فهمیدم کیه، با شما هم آشناش میکنم. داشتم میرفتم سمت اتاقم اما صدای مامان میشنیدم. داشت رو به کیان میگفت: ـ این پسر آخرش منو دق میده! کیان جان مادر، توروخدا تو باهاش صحبت کن. زشته جلوی مردم...بهشون قول دادم! کیان هم با جدیت گفت: ـ مامان تو مگه بردیا رو نمیشناسی؟؟ من که بهت گفتم سرخود کاری نکن! خودت گیر دادی که آره دختره خوبه و میخوام برای بردیا درستش کنم... دیگه بقیه حرفاشون نشنیدم و در اتاق رو بستم و لم دادم روی تخت! اتاقم مثل همون آخری باری بود که اینجا بودم هیچ تغییری داخلش انجام ندادن. پرده اتاق طبق معمول کنار زده بود...چون همیشه دلم میخواست نور داخل اتاقک باشه و عاشق ویو بالکنم بودم. شاید به روی خودم نمیآوردم اما واقعا دلم برای اتاقمم تنگ شده بود! چشمم به عود لالیک روی میزم افتاد و سریعا روشن کردم. عادت داشتم با بوی عود بخوابم. چشمام و بستم و به یاد صورت اون دختر فرشتهایی که حتی اسمش هم نمیدونستم خوابیدم.- 206 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#دویست و نود و سومین متن نیمهشب این قشنگ ترین متن از شمس تبریزی بود که خوندم: ما باور کرده ایم که خداوند ما را از بالا میبیند،اما او در واقع از درون مینگرد... 15:15 نوزدهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و ششم «پیمان» خونه برام عین جهنم شده بود. مدام میرفتم تو اتاقش و لباسهاش رو بغل میکردم تا بلکه دلتنگیای که توی وجودم هست رو آروم کنم؛ اما نمیشد. مدام آرزو میکردم که سریعتر پیداش کنم، با عکسهاش صحبت میکردم و میگفتم که اگه برگرده دیگه ناراحتش نمیکنم. خیلی دلم براش تنگ شده بود و قلبم واقعاً از نبودنش درد میکرد. روی تختش دراز کشیدم. لباسش رو بغل کرده بودم که یک دفعه غزل در رو باز کرد. - پیمان! با استرس از روی تخت بلند شدم و گفتم: - چی شده غزل؟ گفت: - کوهیار اومده؛ میگه.. میگه جایی که باور اونجا میمونه رو پیدا کرده! با خوشحالی گفتم: - خداروشکر! دست غزل رپ گرفتم و باهم از پلهها پایین رفتیم. کوهیار پیش مهدی نشسته بود. وقتی دیدمش بدون هیچ سلام و علیکی، سوئیچ ماشین رو از روی میز برداشتم و گفتم: - بریم! مهدی گفت: - پیمان یکم آروم باش! گفتم: - دیگه نمیتونم بیشتر از این برای دیدن دخترم صبر کنم! غزل هم بعد از من پرسید. - کجا بود کوهیار؟ چجوری پیداش کردی؟ حالش خوبه؟ مهسان رفت سمت غزل و رو بهش گفت: - غزل آروم باش لطفاً! کوهیار داشت برامون تعریف میکرد! کوهیار کنار مهدی نشست، به من نگاه کرد و گفت: - حق با تو بود پیمان؛ اون دختره، همون خواهرزادهی مرجان، میدونست باور کجاست! گفتم: ـ میدونستم؛ به همتونم گفته بودم که این دختره یه کاسهای زیر نیم کاسهشه! به سن و سالش نگاه نکنین؛ اونم به هر حال زیر دست اون خالهش داره بزرگ میشه. مگه دستم بهش نرسه! کوهیار گفت: - ولی باور خونهی مرجان نبود پیمان! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نهم پریسا پاشو روی پاش گذاشت و ازم پرسید: ـ خب بردیا، چطور میگذره؟! گفتم: ـ خوبه خداروشکر؛ الان که پیش خانوادمم داره عالی میگذره! زیرلب آروم و با خنده گفت: ـ حالا نمیدونی مادرجون چه خوابی برات دیده! کیان یهو قیافش جدی شد و رو بهش گفت: ـ پریسا!! مامان رو به کیان گفت: ـ اشکال نداره پسرم! بهرحال که باید بهش بگم...تازه بنظرم دیر هم شده! همین لحظه فخری خانوم، چایی ها رو آورد و و من همونطور که چایی رو از توی سینی برمیداشتم، گفتم: ـ قضیه چیه؟ مامان گفت: ـ پسرم راستش خواستم برسی تا بهت بگم اما بنظرم الان بهترین موقعیته! به کیان نگاه کردم که اونم شونهاشو انداخت بالا و بعدش مامان گفت: ـ یکی از دوستای من تو خیریه که این روزا شریک منم شده، یه دختر داره که ارشد گرافیک داره و برای خودش کار میکنه و مستقله و بینهایت هم خوشگله هم خوش قد و بالاست، کمتر از پریسا جانم نباشه، واقعا خوبه! مطمئنم که تو هم ببینیش یک دل نه... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ مامان راجب این موضوع فکر کنم خیلی باهم صحبت کردیم، مگه نه؟! کیان بعد حرف من گفت: ـ منم همینو بهش گفتم اما مامان خانوم بازم حرف خودشو میزنه. مامان اینبار با جدیت گفت: ـ میدونم پسرم اما منم دلم میخواد عروسی تو رو ببینم! با یه دختری که در شان خودته! جملش که تموم شد گفتم: ـ اما من میخوام همسر آیندمو خودم انتخاب کنم! یهو همشون زیر چشمی نگام کردن و پریسا پرسید: ـ ببینم نکنه تو خودت... لبخندی زدم و گفتم: ـ امروز پیداش کردم!- 206 پاسخ
-
- 5
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و پنجم با عصبانیت حرفش رو قطع کردم و گفتم: - بابای من آزارش به یه مورچه هم نمیرسه! اینبار سمیر با عصبانیت مچ دستم رو محکم گرفت و گفت: - اینجوری فکر میکنی؟ بعدش من رو کشونکشون سمت اتاقی که درش بسته بود برد، کلید انداخت و در رو باز کرد. تقلا میکردم که دستم رو از دستش بیرون بکشم؛ اما فایدهای نداشت! من رو به داخل اتاق هل داد. از روی میز چندتا ورقه رو توی صورتم پرت کرد و با فریاد گفت: - اگه بابای تو کاری نکرده؛ اگه آزارش به مورچه هم نمیرسه، پس این نامهها چیه؟ چرا خالهی من مدام بهش نامه میفرستاده و جواب هیچکدومشو نمیگرفته؟ از بین ورقهها چشمم به یه عکس نصفه خورد که نیمی ازش پاره شده بود. اون عکس بابا بود که پشت پیانو نشسته بود و با لبخند داشت به دوربین نگاه میکرد. آخه خالهی سمیر چه ربطی به بابا داشت؟ من مطمئنم که تمام اینها یه دلیلی داره. عکس رو توی دستم گرفتم و گفتم: - تموم اینا یه توضیحی داره! تو چرا برای خودت بریدی و دوختی؟ شاید موضوع اون چیزی نیست که تو فکر میکنی! سمیر دوباره با عصبانیت گفت: ـ تو فقط میخوای از بابات دفاع کنی؛ اصلا ازت انتظار ندارم درک کنی. در هر صورت تا من عذاب کشیدن باباتو نبینم، تو رو ول نمیکنم باور؛ اینو تو مخت فرو کن! تا خواستم حرفی بزنم، یهو آیفون خونهش زنگ خورد. من و سمیر جفتمون متعجب شدیم که کیه! لابد نارین دوباره برگشته بود! من هم پشت سر سمیر، سمت سالن راه افتادم و دیدم که عمو مهدی، عمو کوهیار و بابا پشت آیفونن. از صمیم قلبم خوشحال شدم که بالاخره من رو پیدا کردن. سمیر مشتش رو به دیوار کوبید و گفت: - گندش بزنن! بعدش که لبخند توی صورتم رو دید، گفت: - اگه بخوای باهاشون بری، اون عکسا رو پخش میکنم باور؛ شنیدی چی گفتم؟ با ترس سرم رو به نشونهی تأیید تکون دادم. -
#دویست و نود و دومین متن نیمهشب چیزی را برای بعد نگذار رفیق.. بعداً قهوه سرد میشه بعداً علاقه ی خود را از دست میدی. بعداً روز به شب تبدیل میشه.. بعداً آدم ها بزرگ میشن... بعداً آدم ها پیر می شن... بعدها زندگی می گذره.. بعداً پشیمان میشی برای کاری که نکردی.. وقتی فرصتش را داشتی.. 11:11 نوزدهم اردیبهشت
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتم همین لحظه پریسا همسر کیان هم اومد نزدیک و دستش و سمتم دراز کرد و گفت: ـ خوش اومدی بردیا جان... بهش دست دادم و گفتم: ـ ممنونم! راستش از همون اول هم که پریسا وارد خونمون شد، بابا با ازدواجش با کیان راضی نبود اما مامان اصرار داشت که باید این وصلت صورت بگیره چون پریسا از خانواده با اصل و نسب بود و یه شرکت به نامش بود و کیان الان رییس همون شرکت بود ولی من تو چشمای داداشم هیچوقت اون خوشی و خوشبختی رو ندیدم. پریسا در کل دختر مغرور و خودخواهی بود و یجورایی با آدمای خونه مثل فخری خانوم و مش قربون عین زیردستاش رفتار میکرد این رفتارش به مزاج من و کیان اصلا خوش نمیومد. قبل از اینکه از اینجا برم بابت این موضوع چندین بار بهش تذکر دادم...اما متأسفانه انگار به دیوار میگفتم...در کل شخصیتی داشت که همه جوره باید حواسمون بهش میبود و خیلی به دل نمینشست و سعی داشت تو هر چیزی هم دخالت کنه که اگه من تو جمعی بودم بهش این اجازه رو نمیدادم و فقط به حرمت کیان، تو خیلی از بحثا ساکت میشدم. چون نمیخواستم برادرم بیشتر از این ناراحت بشه! مامان همین لحظه گفت: ـ بریم داخل...حتما خیلی خسته شدی پسرم! گفتم: ـ خیلی خسته شدم مامان اما الان اگه از اون باقلواها برام درست میکردی، خستگی از تنم در میرفت. مامان خندید و فخری خانوم گفت: ـ خانوم از وقتی فهمید شما دارین میاین، خودش دست به کار شد و شام امشب و هر چیزی که شما دوست دارین و درست کرد...اول از همه هم باقلوا رو درست کرد. مامان و محکم بغل کردم و گفتم: ـ عشق منی! ولی کاش خودتو اینقدر خسته نمیکردی! مامان گفت: ـ چه خستگی مادر! با جون و دل برات درست کردم وقتی فهمیدم داری میای! روی مبل نشستم و فخری خانوم گفت: ـ پس من برم باقلوا و چایی رو بیارم! گفتم: ـ بیار فخری خانوم که خیلی گشنمه!- 206 پاسخ
-
- 5
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و چهارم نمیتونستم جایی برم! اگه هم میرفتم، سمیر اینها رو پخش میکرد و آبروی خودم و خانوادهم میرفت. من میدونستم که الکیه ولی کی میخواست حرف من رو باور کنه؟ حال و روزم رو نگاه؛ عین یه مرده متحرک شده بودم! آرومآروم اشک از روی گونههام سُر میخوردن. سمیر گفت: - حالا که متوجه اوضاع شدی، فکر کنم فهمیدی که نباید رو حرف من حرف بزنی! نگاهش کردم و گفتم: - تا کی میخوای اینجا نگهم داری؟ به هر حال که بابام میاد دنبالم! سمیر پوزخندی زد و گفت: ـ تا هر زمان که دلم بخواد؛ بعدشم نگران نباش، من از جانب تو با باباجونت حرف میزنم. این پسر به بابا چی گفته بود؟ خدایا چرا همه چی انقدر درهم شد و همه چی داره خرابتر میشه؟ میخوام برم بغل بابام و همه چی رو فراموش کنم اما نمیشد؛ من خودم نمیتونستم خودم رو ببخشم چه برسه به اونها! همیشه برای من یه بابا و مامان عالی بودن؛ اما من چی؟ واقعاً سرافکندهشون کردم. اگه برم پیششون هم، این اتفاقات رو چجوری براشون توضیح بدم و بگم که باهام بازی کردن و دست خودم نبوده؟ چجوری بگم بهترین رفیقم بهم نارو زده و بازیچهی دست یه پسر روانی شدم که فکر میکنه بابام باعث مرگ خالهش شده؟ نمیتونستم بذارم که بخاطر این اتفاقات، دوباره بابا و مامانم ناراحت بشن؛ پس مجبور بودم به حرف سمیر گوش بدم و فعلاً اینجا بمونم. همونجوری که میلرزیدم گفتم: - اگه بابام پیدام کرد چی؟ گفت: - پیدات هم بکنه، میدونی که نباید حرفی بزنه؛ وگرنه این چیزایی که دیدیو سر سی ثانیه کل جزیره میفهمه! به نفعته که همینجا بمونی و بیشتر از این مایهی خجالت خانوادهت نشی. گفتم: - چرا باهام اینکارو میکنی؟ مگه من چه بدیای در حقت کردم؟ روبروم نشست، توی چشمهام نگاه کرد و گفت: - تو نکردی اما بابات باعث... -
کارشناسی ارشد مدیریت جهانگردی😍دانشکده علوم انسانی سر میدون نیما🥹
- 41 پاسخ
-
- 1
-
-
من دانشگاه مازندران بابلسر درس خوندم 🥹😍خودم بچه بابلم
- 41 پاسخ
-
- 1
-
-
منممم😍😍🥹کجای مازندران؟؟
- 41 پاسخ
-
- 1
-
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و سوم همونطور که نگاهم میکرد، گوشیش رو از توی جیبش درآورد و داخل گالریش رفت. چیزهایی که میدیدم رو نمیتونستم هضم کنم! اینها رو از من گرفته بود؟ من زیر پتو خوابیده بودم و سمیر با وضعیت ناجوری کنارم دراز کشیده و ازم عکس گرفته بود. تمام انرژیم خالی شد و یکباره وسط اتاق نشستم. سمیر گفت: - چیشد خانوم کوچولو؟ تا دو دقیقه پیش میخواستی بری پیش پلیس که! نتونستم حتی یه کلمه حرف بزنم. ادامه داد. - اگه باباجونت اینارو ببینه چی میشه؟ بذار من بهت بگم، قبل از اینکه خودشو به تو برسونه، سکته میکنه! به هر حال دختر شیر پاک خوردهی یکی یدونهش کنار یه پسر غریبه... نذاشتم جملهش رو تموم کنه و با تمام حرصم یقهی لباسش رو گرفتم و گفتم: - میکشمت! پسرهی عوضی! من از هیچی خبر نداشتم؛ همهش نقشهی تو بود! دستم رو محکم گرفت و گفت: - ولی باباجونت که نمیدونه اینارو؛ اگه یه موقع به سرت بزنه از اینجا بری یا حرفی به کسی بزنی، نه تنها پدرت، بلکه کل جزیره این عکسا رو میبینن باور! با جدیت تمام این حرفها رو زد. و من تنم مثل بید میلرزید. واقعاً اگه بابا اینها رو میدید، چی میشد؟ حرفم رو باور میکرد یا نه؟ من خودم مات موندم، چه برسه به مامان و بابام! واقعاً من براشون دختر بدی بودم. اونها همیشه پیگیر من بودن؛ اما من به حرفشون گوش نکردم و حالا حقمه که همچین بلایی سرم اومده! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتم وقتی ماشین و بردم داخل، همهی اعضای خانواده اومدن استقبالم... کیان ، زنداداشم( زن کیان) ، مامان و فخری خانوم( آشپز خونمون) چند دور برای همشون بوق زدم و ماشین و گوشه حیاط پارک کردم. مامان اصلا اجازه نداد از ماشین پیاده بشم و خودش اومد و در ماشین و باز کرد و منو غرق در آغوش و بوسه کرد...منم بغلش کردم...خیلی دلم براش تنگ شده بود! اشکاش و پاک کردم و گفتم: ـ مامان چرا اینجوری گریه میکنی آخه؟؟! ببین برگشتم...دیگه پیشتم... مامان با گریه میگفت: ـ خدا این روزم بهم نشون داد، واقعا شکر..مروتت و ببینم دیگه چیزی نمیخوام. سرش و بوسیدم و همین لحظه میان با خنده اومد جلو و گفت: ـ همینجوری اینقدر لوسش کردی دیگه مامان خانوم!! نگاه کن توروخدا، چجوری هم داره برای پسرش اشک میریزه. مامان با دست آزادش، کیان هم بغل کرد و گفت: ـ پسرم تو که خودت میدونی من چقدر منتظر... کیان با خنده حرفش و قطع کرد و گفت: ـ میدونم مامان، دارم شوخی میکنم! کدوم یکی از ماها دلمون واسه این بزغاله تنگ نشد؟! همه ما هم خندیدیم و مش قربون گفت: ـ آقا اینقدر خوشحال شدم به امام زمان انگار پسر خودم از راه دور و دراز برگشته! پشت بندش فخری خانوم با اسپند اومد سمتم و گفت: ـ ماشالا هزار ماشالا خوشتیپ تر از قبل هم شده! چشم نخوری پسرم! چندتا سرفه کردم و گفتم: ـ مرسی فخری خانوم، ولی دودش رفت تو دماغم! فخری خانوم اما ولکن نبود و به کار خودش ادامه میداد و مامان هم میگفت: ـ اشکال نداره مادر، برای کوری چشم حسوده!- 206 پاسخ
-
- 5
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و دوم سریع بازوم رو از دست سمیر بیرون کشیدم و گفتم: - تو دیگه خفه شو و دخالت نکن! وقتی رفتم پیش پلیس و همه چیزو گفتم میفهمین دنیا دست کیه! نگاه و حتی وجود نارین آزارم میداد؛ از اینکه از کسی که فکر میکردم بهترین رفیقمه، اینجور رکب خوردم، واقعاً اذیتم میکرد! با عصبانیت گفتم: - واسه چی هنوز اینجا وایستادی؟ برو بیرون... گمشو برو بیرون! سپس به زور از در خونه بیرون انداختمش، اون هم یه کلمه حرف نزد. بعدش بدون اینکه به سمیر نگاه کنم، با همون بیحالی و لرزش، به سمت اتاق رفتم تا کیفم رو بردارم که صدای پای سمیر رو شنیدم. با طمانینه ازم پرسید. - جایی میری؟ نمیدونم چرا ولی به نظرم به عنوان کسی که همه چیزش لو رفته بود، زیادی خونسرد بود. نمیدونم دلش به چی گرم بود که به جای ترسیدن و التماس کردن، این مدلی رفتار میکرد؟ بدون اینکه حرفی بزنم، زیپ کیفم رو بستم و تا خواستم از در اتاق بیرون برم، دستهاش رو روی چهارچوب در گذاشت و گفت: - خب، جوابمو ندادی؟ نگاهش کردم و گفتم: - این همه اعتماد بنفس از کجا میاد؟ میدونی اگه از دستت شکایت کنم، چه اتفاقی میوفته؟ پوزخندی زد و گفت: - تو اینکارو نمیکنی! خندیدم و گفتم: - ببینم تو مثل اینکه درست متوجه نشدی! من همه چیزو شنیدم؛ منو معتاد به اون قرصه کردی تا از بابام انتقام بگیری؟ بابای من تحت هیچ شرایطی دخترشو ول نمیکنه! اینبار سمیر دستش رو توی جیبش گذاشت و با خنده گفت: - مطمئنی؟ ولی من بعید میدونم! از چی داشت حرف میزد؟ با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم. - منظورت چیه؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت ششم همونطور که اون دختر و تعقیب میکردم، گفتم: ـ باشه راجبش فکر میکنم خانوم بابازاده! خانوم بابازاده که از صداشم مشخص بود کلی ذوق کرده، گفت: ـ امیدوارم که قبول کنیم آقای معیری؛ تو مدرسه ما جای معلمی مثل شما کمه. نخواستم خوشحالیش و خراب کنم ولی فکر نمیکنم که کار و قبول کنم چون مدرسشون غیر دولتی بود و من اصولا مدارس دولتی تدریس میکردم. حالا باز باید حضوری برم مدرسه و با طرف صحبت کنم تا قانع بشه و دنبال معلم دیگه برای مدرسش برگرده...تو همین گیر و دار که داشتم شماره طرف و سیو میکردم، دختره رو کم کردم...انگار آب شد و رفت زیر زمین...با عصبانیت زدم به فرمون و زیرلب گفتم: ـ به خشکی شانس. اما این دختر هر کی بود ذهنم و بدجور به خودش مشغول کرده بود و به هیچ عنوان ازش نمیگذاشتیم و زیر زمین هم میرفت، پیداش میکردم. صورت خوشگلش انگار هنوز جلوی چشمامه... رفتم شیرینی فروشی معروف شهرمون و به دوکیلو شیرینی گرفتم و بالاخره رسیدم خونه! نمیخوام دروغ بگم اما واقعا دلم برای کوچه و خونمون، خصوصا اتاقم تنگ شده بود. و الان احساس خوبی داشتم که اینجام...چند تا بوق زدم و مش قربون با سرعت اومد و در رو باز کرد و با دیدن ماشین من با ذوق گفت: ـ آقا بردیا شمایین؟؟ خندیدم و شیشه ماشین و دادم پایین و گفتم: ـ خودمم مش قربون؛ نمیخوای درو باز کنی؟ مش قربون با خوشحالی درو باز کرد و گفت: ـ خوش اومدین آقا، صفا آوردین...بفرمایید داخل لطفاً! بعدش با فریاد رو به خونه گفت: ـ بیاین بیاین...آقا بردیا اومدن! از حرکاتش خندم میگرفت...هنوزم عین گذشته بود ولی چروک صورتش کمی بیشتر شده بود. وقتی من و کیان بچه بودیم بعنوان باغبون خونمون استخدام شد و کارای هرس درخت و رسیدن به باغچه رو انجام میداد. بینهایت هم آدم دوست داشتنی بود.- 206 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#دویست و نودمین متن نیمهشب جالبه که من هروقت شروع میکنم به رعایتکردن رژیم، مامانم غذاهای موردعلاقمو درست میکنه ، بابامم هر روز کیک شیرینی میخره... 12:12 هجدهم اردیبهشت
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجم رفتم کنار قبر بابا نشستم. یجوری هم نشستم تا بتونم قیافه اون دختر رو ببینم! خدا واقعا چه چیزی خلق کرده بود. اما خیلی غمگین بنظر میرسید. اشکش دلمو به درد آورده بود. یه فاتحه برای بابا خوندم و یهو دیدم که اونم سرش و آورد بالا و برای یه لحظه نگاهم توی نگاهش گره خورد ولی سریع نگاهش و دزدید. نمیدونستم چجوری باید خودمو بهش نزدیک میکردم. هیچ ایدهایی هم به ذهنم نرسید . بدجوری به دلم نشسته بود...تو دلم به خودم خندهایی زدم و گفتم که پس قسمت بوده که تو قبرستون عشق زندگیت و ببینی آقا بردیا! حس کردم اینقدر از نگاهم آزرده شد که سریعا از جاش بلند شد و رفت...یکم مکث کردم و منم بعدش سوار ماشین شدم و دنبالش رفتم. میخواستم ببینم که آدرس خونش کجاست! همینطور داشتم تعقیبش میکردم که گوشیم زنگ خورد. برداشتم: ـ بفرمایید؟ صدای یه خانوم تو گوشم پیچید: ـ سلام وقتتون بخیر ، ببخشید آقای بردیا معیری؟ با تعجب گفتم: ـ خودم هستم منتها شما رو بجا نیوردم! خانومه خندید و گفت: ـ حق دارین، راستش من مدیر دبیرستان دخترانه عترت، بابازاده هستم. اگه یادتون باشه، پارسال هم بابت درس فیزیک بچههای پشت کنکوری بهتون زنگ زده بودم و گفتیم که جنوب هستین. از یکی از خانومایی که تو خیریه مادرتون مشغول فعالیت هست، پرسیدیم و گفتن مثل اینکه برگشتید! مدرسهها خیلی بهم زنگ میزدن و واقعیت هنوز هم یادم نیومده بود که کیه! اما از کار مامان تعجب نکردم. بهرحال پسرش برگشته بود پیشش و تا کل شهر و از این موضوع خبردار نمیکرد، ولکن ماجرا نبود! خانومه ادامه داد: ـ میخواستم اگه امکانش هست، بابت درس فیزیک امسال مدرسمون باهاتون قرارداد ببندم چون فعلا ما یدونه معلم فیزیک داشتیم که بخاطر شرایط بارداریش، فعلا نمیتونه بیاد مدرسه!- 206 پاسخ
-
- 6
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#دویست و هشتاد و نهمین متن نیمهشب یه چیزی بهتون بگم... برای اینکه حال دلتون یکم بهتر بشه... حتما کتاب معجزه کار با آینه رو بخونین... عجیب معجزه میکنه:)) 13:13 هفدهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و یکم نارین سرش رو بین دستهاش گرفت. سمیر خندید و گفت: - لابد الان این اداها رو درمیاری که بگی خیلی دوست خوبی هستی! منو ببین نارین؛ تو هم مثل من بدبختی این دختر و خانوادهشو میخواستی. پس الان برای من ادای دوست و رفیقو درنیار! با تکتک جملاتی که میشنیدم، یه تیکه از قلبم میشکست؛ من همیشه فکر میکردم که نارین رفیق صمیمی منه و آدمی بود که باهاش بهترین روزهام رو گذرونده بودم. اما حالا اون برای نابودی رفیقش، من، با یه پسر غریبه نقشه کشیده بود؟ بعدش هم، سمیر چه دشمنیای با بابا داشت؟ بابای من که آزارش به یه مورچه هم نمیرسید، باعث مرگ خالش شده بود؟ اون شب که داشت راجع به خانوادهش میگفت، از مدل قیافهش باید متوجه میشدم که یه قضیهای این وسط هست. اما موضوع دقیقا چی بود؟ به این نتیجه رسیدم که حق با بابا بود. چقدر بخاطر نارین باهاشون بد حرف زده بودم. به چیزی که میخواستن رسیدن؛ چون بدن من رو به این قرص عادت داده بودن. پس این همه وزن کم کردن، بیحالی و لرزش دست و فکم بخاطر اون قرص مسخره بود که به نام آرامبخش به خوردم میدادن. یه آدمیزاد به چه مرحلهای میرسه که برای انتقام حاضره زندگی یه خانواده رو خراب کنه؟ باید میرفتم؛ قبل از اینکه کسی متوجه بشه باید از این خونه میرفتم. آروم آروم عقب رفتم؛ اما متأسفانه گوشهی تیشرتم به گلدون گیر کرد. گلدون با صدای فجیعی پایین افتاد و شکست. دیگه وقت قایم شدن نبود؛ چون توجه جفتشون به این سمت جلب شده بود. ذاتاً برای چی باید خودم رو پنهون میکردم؟ اونها زندگی من رو خراب کردن. اگه بابا با این حالم من رو میدید قطعا سکته میکرد. دست زنان و آهسته، به سمت سالن رفتم و با گریه گفتم: - دمتون گرم واقعاً؛ واسه خراب کردن زندگی من چه نقشهی خوبی کشیدین! نارین هم همینطور با دیدن من اشک میریخت و به سر تا پای من نگاه میکرد. خواست به سمتم بیاد که دست پیش زدم و با لرزش فکم گفتم: - جلو نیا! بابام راجع به تو حق داشت! کاش هیچوقت نمیشناختمت! کاش راجع به تو، به حرفاش گوش داده بودم و انقدر لجبازی نمیکردم! نارین گفت: - باور بخدا من... نتونستم طاقت بیارم، با عصبانیت به سمتش رفتم و با تمام قدرتم، محکم زیر گوشش خوابوندم. سمیر به سمتم اومد و سریع گفت: - هوپ هوپ! داری چیکار میکنی؟ آروم باش! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهارم از صمیم قلبم به داشتن همچین برادری که پشتمه و همیشه هوامو داشته، افتخار کردم! با ذوق گفتم: ـ داداش؟ کیان گفت: ـ جانم؟ ـ چقدر خوبه که هستی! کیان خندید و گفت: ـ بسته بچه! کمتر زبون بریز! خندیدم و کنار قبرستون پارک کردم و یهو چشمم به یه دختری افتاد که صورتش عین فرشتهها بود. یه پیراهن بلند قرمز با چکمه قهوهایی داشت و با گوشه شالش آروم اشکاشو پاک میکرد. نمیدونم چرا ولی چند دقیقه مات و مبهوت قیافش شدم و ناخودآگاه ضربان قلبم رفت بالا و احساس گرمای شدیدی در قفسه سینهام داشتم. آروم زیر لب گفتم: ـ چقدر خوشگله! کیان از پشت خط گفت: ـ بردیا؟؟ چرا حرف نمیزنی؟؟ چی داری میگی؟؟ کی خوشگله؟؟ ماشین و خاموش کردم و گفتم: ـ داداش! کیان با ترس گفت: ـ چیشد بچه ؟! نصفه جونم کردی!! گفتم: ـ فکر کنم عروس آینده مامان و پیدا کردم. کیان با تعجب پرسید: ـ چی میگی؟! از ماشین پیاده شدم و گفتم: ـ بعداً بهت زنگ میزنم و سریع گوشی رو قطع کردم. قطعه قبری که کنارش نشسته بود، با قطعه قبری پدر خدابیامرزم حدود ده قدم فاصله داشت. دلم میخواست باهاش حرف بزنم، بنابراین باید یه بهانه پیدا میکردم. بهش میخورد بچه مدرسهایی باشه ولی واقعا اینقدر صورت قشنگی داشت که آدم نمیتونستم چشم ازش برداره!- 206 پاسخ
-
- 5
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست یعنی کی اومده بود؟ تو این چند روزی که اینجا بودم، ندیدم غیر از سمیر کسی بیاد. البته که من هر روز بیحالتر از قبل میشدم و شاید حواسم نبود یا حتی خواب بودم و متوجه رفت و آمد نمیشدم. صدای یه دختر بود، اما اینقدر صداش آروم بود که از اتاق خودم صدا رو نمیشنیدم. بنابراین به سختی روی زانوهام وایستادم و خودم رو آروم آروم از سمت راهرو به سمت سالن کشوندم. و با چیزی که دیدم، انگار برق دویست ولتی به تنم وصل کردن. اون دختر، نارین بود. واقعاً درست میدیدم؟ خودش بود! دوستم میدونست که من توی این حالم و من رو تنها گذاشت؟ به خانوادهم خبر نداد؟ اتفاقاتی که داشت میافتاد رو به سختی تونستم توی ذهنم هضم کنم. دستم رو آروم گذاشتم جلوی دهنم تا صدای اشکی که میریختم به گوششون نرسه. پشت میزی که اول راهرو بود نشسته بودم و به حرفهاشون گوش میدادم. نارین با استرس از سمیر پرسید. - تو هیچ معلومه داری چیکار میکنی سمیر؟ باور کجاست؟ سمیر که خیلی عادی مقابلش روی کاناپه لم داده بود، گفت: - زیبای خفته جوری خوابیده که حالا حالاها نمیتونه از خواب بیدار بشه. نارین گفت: - کجاست؟ بگو باید ببرمش. سمیر، همه چی داره بدتر میشه. خانوادهش پلیس و خبر کردن. جزیره جای کوچیکیه؛ مطمئن باش که پیداش میکنن. سمیر باز هم خیلی عادی گفت: - برام مهم نیست. تا اون موقع من انتقامم رو از پیمان راد گرفتم. باعث شد خالهم خودکشی کنه و من بیکس بشم. حالا ذرهذره آب شدن بچهش رو میبینه. و یه چیزی بهت بگم، نارین؟ نارین با تعجب نگاهش کرد. سمیر ادامه داد. - زمانی دخترشو پیدا میکنه که دیگه خیلی دیر شده. نارین با استرس پرسید. - ب... باهاش چیکار کردی؟ سمیر پوزخندی زد و گفت: - اعتیاد. قرص آرامبخشی که بهش میدم، در اصل یه مادهی قوی اعتیادآور داره که بدنش الان کاملاً بهش عادت کرده. اگه ببینیش، نمیشناسیش. نارین گفت: - چی؟ سمیر، تو چیکار کردی؟ سمیر با عصبانیت گفت: - چیه؟ مگه تو فکر بهتری داشتی؟ فقط اینجوری درد انتقامی که میخواستم بگیرم، آروم میشد.