رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت بیست و پنجم نفسم بند اومده بود. باور بدون این‌که به من یا غزل اطلاع بده، جایی نمی‌رفت!! با استرس تو جاده رانندگی می‌کردم، مهدی هم این بار نگران‌تر از من پرسید: ـ پیمان با توام! بگو چی شده؟ آب دهانم رو قورت دادم و فرمون و توی دستم فشردن و گفتم: ـ دختر... دخترم نیست! مهدی گفت: ـ یعنی چی نیست؟ آخرین بار با دوستش داشت بالن هوای می‌کرد! بعد گفتن حرف مهدی، تازه چیزی که باور بهم گفت یادم اومد! گفته بود می‌خواد با دوستش بره سمت سواحل نارگیل و من بهش گفته بودم نه! از استرس کلافه شده بودم. اون موقع شب اون‌جا برای چی رفته بود؟؟ اونم بدون اینکه به من یا مادرش اطلاع بده! تو سکوت رانندگی می‌کردم و مهدی پرسید: ـ پیمان می‌دونی کجا رفته؟! با لحن تندی گفتم: ـ آره! احتمالا رفته همون‌جایی که بهش گفتم نره! الان مشخص میشه. ـ پیمان لطفا آروم باش! دستی به ریشم کشیدم و دنده رو جابه‌جا کردم و گفتم: ـ این دختر آخرش منو دیوانه می‌کنه! مهدی آروم دستشو گذاشت رو شونه‌ام و سعی می‌کرد آرومم کنه و گفت: ـ پیمان دختر جوونه! این چیزا طبیعیه... توروخدا یکاری نکن که بعداً خودت هم پشیمون بشی! جواب مهدی رو ندادم. خیلی عصبانی بودم، دختر من هیچ‌وقت از این‌کارا نمی‌کرد و منو مادرش و تو نگرانی ول نمی‌کرد.
  2. #صد و شصتمین متن نیمه‌شب ‏از این پسرایی که بهشون میگی حالم خوب نیست و بعدش هی پیگیری میکنن «که خوب شدی ؟قرص خوردی؟استراحت کردی؟چیزی نیاز نداری؟» خیلی خوشم میاد؛چه پسر با ادبی بزرگ کردن مامان بابات!! 1:01 بیست و دوم اسفند
  3. پارت بیست و چهارم با مهدی سوار ماشین شدم و هنوز ده دقیقه نشد که از خونه دور شده بودم که غزل زنگ زد. جواب دادم: ـ جانم عزیزم؟! صدای نگرانش داخل گوشم پیچید: ـ پیمان! وقتی اسممو گفت، فهمیدم که یه اتفاقی افتاده، سرعتم و کم کردم و گفتم: ـ چی شده غزل؟! سریع پرسید: ـ باور همراه تو اومد؟! ترمز کردم. مهدی سراسیمه بهم نگاه کرد و از این‌طرف می‌پرسید: ـ چی شده پیمان؟! من با شنیدن اسم دخترم، مغزم یهو از کار افتاد، با تته پته پرسیدم: ـ منظورت .... منظورت چیه غزل؟! مگه... مگه تو اتاقش نیست؟! گفت: ـ نه، اومدم بهش شب‌بخیر بگم دیدم که تختش خالیه! خدایا، این بچه این موقع شب کجا رفته؟! سریع دور زدم و گفتم: ـ به مهسان زنگ بزن، شاید با اون رفته باشه! که همین لحظه مهدی گفت: ـ مهسان و من بردم خونه پیمان، چیشده؟؟ باور طوریش شده؟
  4. پارت بیست و سوم دخترم واقعا نقطه ضعفم تو زندگیم بود و من تمام چیزایی که دوست داشت و براش فراهم می‌کردم که یه موقع نخواد بی‌خبر از من کاری کنه یا اتفاقی براش بیوفته که مثل چند سال قبل از استرس و نگرانی، قلبم بیاد تو دهنم، این موقع شب هم اون سمت از ساحل خلوت بود و پرنده اونور پَر نمی‌زد و درست نبود دوتا دختر تنها برای عکس گرفتن برن اون سمت. تمام مدتی که داشتم آش‌ها رو پخش می‌کردم، ذهنم پیش صورت ناراحتش وقتی بهش نه گفتم مونده بود. تصمیم گرفتم فردا شب خودم، باور و رفیقش و باهم ببرم تا اونجا وقت بگذرونن! بچه‌ها تا ساعت یک و نیم سمت خونمون بودن و باهم راجب جشن نوروز تو رستوران و برنامه‌هایی که قرار بود برای گردشگرا و کیشوندا ترتیب بدیم، حرف زدیم. موقع خداحافظی رفتم پیش غزل که مشغول شستن ظرف‌ها بود، گفتم: ـ عزیزم، من با مهدی و کوهیار میرم رستوران، منوی جدیدی که آشپزا آماده کردن و ببینم، بعدش زود برمی‌گردم. غزل با لبخند نگام کرد و گفت: ـ زود برگرد پیمان! پیشونیش و بوسیدم و گفتم: ـ چشم، خسته هم نباشی. ـ تو هم همین‌طور! فقط پیمان ... برگشتم سمتش و گفتم: ـ جانم؟! ـ کلیداتو داشته باش، شاید خوابیدم. ـ باشه عزیزم.
  5. # صد و پنجاه و نهمین متن نیمه‌شب بنظرم نویسنده‌ها ژانرهایی رو فوق العاده مینویسن و دوسش دارن، که خودشون هیچوقت حسش نکردن... مثلا کسی که خیلی جدیه، طنز نویس عالی هست! کسی که هیچوقت عشق واقعی و تجربه نکرده، عاشقانه رو عالی می‌نویسه! کسی که نمیتونه راز نگهداره، معمایی و پر رمز و راز و به بهترین شکل می‌نویسه... نویسنده‌ها هم سعی می‌کنن خلأ درونیشون رو با داستان های مورد علاقشون که دوست داشتن تو زندگیه واقعی تجربه کنن، رو بنویسن و حداقل از طریق نوشته‌ها و دنیای خیالی، آرزوهاشونو زندگی کنن و شاد باشند. 13:13 بیست و دوم اسفند
  6. #صد و پنجاه و هشتمین متن نیمه‌شب دیروز که رفتم تراپی، خانومه ازم خواست نامه ایی به شخصی بنویسم که باعث شد در درونم همیشه احساس کنم عزت نفس پایینی دارم و منم ناممو اینجوری نوشتم: « پدر عزیزم در کودکی نسبت به من ظالم بودی! جوری با من رفتار می‌کردی که انگار هیچ چیز ارزشمند و خارق العاده ای در من وجود ندارد. اصلا برایت مهم نبودم...به احساسات من اهمیت نمی‌دادی! برایت مهم نبود که من هم ممکنه دچار غم و اندوهی بشم! به خودت زحمت عشق ورزیدن به من رو ندادی! اون چیزی که بیشتر از هر چیزی منو آزار میداد، مقایسه من با خواهرم بود. تو باعث شدی که احساس کنم در مقابل اون هیچم...وقتی با اون بودی، کاملا خوشحال و هیجان زده و وقتی با من بودی؛ جدی و خشن و متنفر بودی! انگار که باعث ناامیدی تو بودم! همه چیز مرا به باد انتقاد می‌گرفتی، در کنار تو هیچ حس امنیتی نداشتم و هر آنچیزی که دوست داشتم رو از تو مخفی می‌کردم. علیرغم رفتاری که تو بچگی با من داشتی، من واقعا بچه باهوشی بودم و ویژگیهای خوبی داشتم. وقتی فقط چهارده سالم بود تو استان رتبه اول نویسندگی رو کسب کرده بودم. همه بهم افتخار کردن و تبریک گفتن جز تو! نقاشیام عالی بود...علایقی داشتم که کاملا متفاوت با خواهرم بود! علایقی که اصلا بهشون اهمیتی نمی‌دادی! شاید بی‌نقص نبودم اما رفتارت با من اشتباه بود. بخاطر رفتاری که با من داشتی، هیچوقت نمی‌بخشمت! هر قدر در بزرگسالی احساس کمبود کردم و دنبال مقصر گشتم، تهش به تو رسیدم... هر وقت آدمی اذیتم می‌کرد، یکبار بخاطر اذیت اون آدم گریه می‌کردم و یکبار بخاطر اینکه پدر خوبی ندارم که باهام خوب رفتار کنه و منو در آغوش بکشه! اما خودم خودمو بغل می‌کنم و هر کاری برای خودم انجام میدم و همیشه به خودم حرفای خوب میزنم تا یادم نره که منم با ارزشم! منو ناامید کردی. اصلا تابحال به این فکر کردی که چقدر رضایت و افتخار کردن از سمت تو برام مهم بود؟! نداشتن این حس منو خفه کرد و باعث شد که همیشه شخصیت واقعیه خودمو پنهان کنم. همیشه به خدا میگم که تو یه بابایی خوب به من بدهکاری! وقتی اطرافم و نگاه می‌کنم و رفتار پدرا با دختراشونو میبینم ناخودآگاه هم بغضی میشم و هم خوشحال و هم حسرت میخورم. از اینکه کاش منم همچین پدری داشتم و این احساس خلأ هیچوقت تو من بوجود نمیومد! حالا فقط به دنبال یه زندگی معنادار می‌گردم. بخشی از این زندگیه معنادار اینه که هیچ توهین و تحقیری از سمت تو مورد پذیرش نیست. اگر ارتباط با منو میخوای، باید شیوه برخوردتو با من تغییر بدی و اگه مایل به انجام اینکار نیستی، رابطه ما نیز تمام شدست.» بعدش خانومه ازم پرسید: ـ احساس راحتی کردی؟! نفس عمیقی کشیدم و اشکم و پاک کردم و با لبخند گفتم: ـ خیلی زیاد. 12:12 بیست و دوم اسفند
  7. #صد و پنجاه و هفتمین متن نیمه شب اینکه از یه جایی به بعد تعداد آدمای زندگیت رو کم میکنی نشونه ی «غیر اجتماعی» بودنت نیست! تو فقط دیگه حال و حوصله ی هر آدمی با هر طرز فکری رو نداری و این یعنی بلوغ! 21:21 بیست و دوم اسفند
  8. پارت بیست دوم اون روز مثل تمام روزها جزو بهترین روز زندگیم بود. خانوادم کنارم بودند، دوستام کنارم بودن. بعدازظهر بعد از بازی مهدی و باور، دخترم با کمک کوهیار برامون گیتار زد و افتخار کردم از این‌که اینقدر با احساس و قشنگ موسیقی رو یاد گرفته‌. همه‌چیز خیلی خوب بود ولی فقط تا اون روز! بعد از مراسم چهارشنبه سوری در کنار بچه‌ها، هوا کردن بالن آرزوها کنار ساحل، موقع شب نشینی فرا رسید. خیلی از کیشوندا اومده بودن و همه سرگرم و خوشحال بودن. منم به غزل کمک می‌کردم تا آش رشته رو بین بچه‌ها پخش کنیم، تو همین گیر و دار که داشتم کاسه‌های یکبار مصرف رو توی سینی ردیف می‌کردم، باور اومد پیشم و با همون حالت عشوه و ناز گفت: ـ بابایی یه چیزی ازت بخوام نه نمیگی؟ عرق رو پیشونیم و با دستم پاک کردم و همون‌طور که مشغول بودم گفتم: ـ تا چی باشه! انگشتاشو تو هم گره زد و موهاشو گذاشت پشت گوشش و گفت: ـ میشه منو نارین بریم نزدیک ساحل نارگیل؟! نگاش کردم و گفت: ـ این موقع شب باور؟! اونم دوتا دختر تنها؟! با ناراحتی گفت: ـ آخه بابا مگه چی میشه؟! می‌خوایم یه چندتا عکس برای یادگاری بگیریم! قاطعانه گفتم: ـ نه! بعدش سینی آش و برداشتم و بدون این‌که بهش نگاه کردم راه افتادم سمت جمعیت تا آش و پخش کنم.
  9. #صد و پنجاه و ششمین متن نیمه‌شب جدی نمیفهمم چه بلایی داره سر انرژی مردانه و مسکولین پسرا و مردا میاد!! به خودتون بیایید! دارید شبیه پرنسسای دیزنی رفتار میکنید 17:17 بیست و یکم اسفند
  10. پارت بیست و یکم غزل بهم نگاه کرد و با همون حالت مظلومانه بهم گفت: ـ عزیزم بی‌زحمت، میز و تو حیاط می‌چینی؟! و من بدون چون چرا راه افتادم سمت آشپزخونه و وسایل و با کمک دخترم تو حیاط مرتب کردم. یه ربع بعد کوهیارم به جمعمون اضافه شد و این وسط فقط جای امیرعباس خالی بود که به‌خاطر بیماری مادرش دو هفته رفته بود رشت. باور با ذوق و شوق از خاطرات امروز مدرسه‌اش و از این‌که من به قولم عمل کردن و رفتم دنبالش، برای بچه‌ها تعریف می‌کرد. من تو دلم کلی کیف می‌کردم از اینکه می‌تونم لبخند به لب دخترم بیارم. مهسان بعد ناهار گفت: ـ وابستگیه باور به پیمان روز به روز بیشتر میشه. غزل که کنارم نشسته بود با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: ـ پیمان هم همین‌طور! تا شب سر دخترشو بوس نکنه، خوابش نمی‌بره! کوهیار چند بار زد رو میز و گفت: ـ چشم نخورید انشاالله! خدا برای هم‌دیگه نگهتون داره! هممون زیرلب آمین گفتیم و مهدی با خنده رو به باور گفت: ـ هنوزم با ریش باباییت ور میری؟! قبل این‌که من چیزی بگم، غزل خندید و گفت: ـ پس چی! به.خاطر همینه پیمان کلا دیگه ریشاشو نمیزنه! دستی به ریشم کشیدم و چشمکی به باور زدم و گفتم: ـ چون دخترم دوست داره! باور با ذوق از رو صندلی بلند شد و محکم دست انداخت دور گردنم و گفت: ـ باباییه خودمی!
  11. پارت بیستم منم در جواب مهدی خندیدم و گفتم: ـ خُب خدا بخیر بگذرونه! تو فرعی پیچیدم و جلوی در خونه پارک کردم. باور سریع نایلون‌ها رو برداشت و با ذوق می‌دویید و غزل و صدا می‌زد، غزل از بالای بالکن بهش دست تکون داد و گفت: ـ بیا بالا عزیزم! مهسان هم خندید و گفت: ـ به‌به میبینم که دست پُر اومدین! گفتم: ـ دیگه باور خانوم فکر همه‌جاشو کرده. باور مقنعشو از سرش درآورد و رو به مهسان گفت: ـ تازه خاله، این‌بار دیگه جرزنی نداریما! تو هم عین مامان و بابا با عمو مهدی باید از رو آتیش بپری! مهسان خندید و گفت: ـ با این‌که می‌ترسم ولی سعی خودمو می‌کنم. مهدی وارد حیاط شد و با یه نفس عمیق گفت: ـ خدایا چه بوی سیرداغی میاد! مست شدم. غزل گفت: ـ این دیگه می‌مونه برای شب! بیاین ناهار حاضره!
  12. # صد و پنجاه و پنجمین متن نیمه‌شب امروز صبح فهمیدم ‏قهوه جوابگو نیست، لطفا برایم تریاک بیاورید. 12:12 بیست و یکم اسفند
  13. پارت نوزدهم مهدی گفت: ـ ما هم که همیشه سربار شماییم. از آینه جلو چشم غره‌ایی به مهدی دادم و گفتم: ـ کمتر چرت و پرت بگو! باور گفت: ـ بابایی؟ ـ جان دلم؟ ـ میشه وقتی بازی منو عمو مهدی تموم شد، با تو هم مسابقه بدم؟ شک ندارم که تو هم مثل عمو مهدی می‌بازی. خندیدم و تو دلم افتخار کردم که مهدی عین یه عمو برای باوره. کل جزیره می‌دونستن که مهدی تو پی‌اس بازی کردن رو دست نداره ولی از همون بچگی به‌خاطر اینکه عزت نفس دختر منو که بارها به خودمم گفته بود عین بچه نداشته خودش دوسش داره، خورد نکنه، بهش می‌باخت! سوال باور دوباره منو به خودم آورد: ـ آره بابایی؟ گفتم: ـ اگه به شب نخوریم و جشن شروع نشه، آره گل من! دو تا دستاشو برد بالا و با صدای بلند گفت: ـ هورا، تهشم که باختین باید شرطی که من میگم و انجام بدین! مهدی خندید و خطاب به من گفت: ـ هیچی دیگه کارمون درومد! بازی شرط‌بندی هم شد.
  14. #صد و پنجاه و چهارمین متن نیمه‌شب این "فلان‌جا می‌خوام برم/کار دارم، باهام میای؟" رو خیلی دوست دارم. طرف به‌واقع داره سعی می‌کنه تو رو توی برنامه‌هاش جا بده تا باهات وقت بگذرونه. خدای من:))) 16:16 بیستم اسفند
  15. #صد و پنجاه و سومین متن نیمه‌شب ‏پارتنرت خودش باید ارزشتو بدونه، خودش باید بفهمه وقتی تو هستی خیلی کارا میرن تو لیستِ اضافه کاری، نه اینکه بدویی، بجنگی، حرص بزنی تا ثابت کنی جایگاهتو. 10:10 بیستم اسفند
  16. پارت هجدهم باور بهم نگاه کرد و خندید و گفت: ـ دقیقا سه بار پیش هم همینو بهم گفتی و بازم باختی! مهدی گفت: ـ نامرد و نگاه! حالا ما رو پیش بابات ضایع نکنی، نمیشه! باور دوباره با صدای بلند شروع کرد به خندیدن، از مهدی پرسیدم: ـ مهدی منوی جدید و حاضر کردن؟ مهدی گفت: ـ آره، باز واسه تست کردن گفتن که شب باید بری ببینی! ـ باشه، جشن تموم بشه میرم. مهدی خندید و گفت: ـ غزل و مهسان امروز نرفتن سر عکاسی؟ گفتم: ـ نه چیشد مگه؟ گفت: ـ دو تا زن و شوهر اومده بودن که همشون دوقلو بودن. می‌خواستن مغازشون عکاسی کنن که مثل این‌که بسته بود. خندیدم و گفتم: ـ چه جالب! غزل اینا اینقدر از صبح مشغولن که دیگه وقت نکردن برن مغازه.
  17. #صد و پنجاه و دومین متن نیمه‌شب ذوق امشبم هم بخاطر تارا بود که بهم گفت دلنوشته‌هام به دلش نشسته! ذوق می‌کنم چیزایی که حس می‌کنم و می‌نویسم تو دل آدما جا باز می‌کنه! 1:01 نوزدهم اسفند
  18. پارت هفدهم ولی با این وجود همیشه سعی می‌کردم مثل قبل انصاف رو توی کارهام داشته باشم. ماشین و کنار پارک کردم و برای مهدی که داشت از پله‌های رستوران میومد پایین، بوق زدم و اونم تا ما رو دید، دست تکون داد و اومد سمتمون، هم خودش و هم مهسان رفیقای خیلی خوب ما بودن و تو تمام لحظات سخت و شادی کنارمون بودن و این برای ما از همه‌چیز با ارزش‌تر بود. باور و عین دختر خودشون دوست داشتن و اینو از محبت بی‌ریایی که بهش می‌کردن، می‌شد فهمید! مدت‌ها درگیر این بودن بچه‌دار بشن اما مثل این‌که یه مشکلی بود و هنوز که هنوزه دنبال دوا و درمونن تا بلکه یه معجزه بشه و خدا بهشون یه بچه بده! نمی‌دونم واقعا حکمت کار خدا چیه اما به‌نظرم جفتشون آدمای خیلی خوبی بودن و ازشون پدر و مادر عالی در میومد. صدای دستگیره در، منو به خودم آورد! مهدی با همون صورت خندون همیشگیش گفت: ـ سلام! باور بدون سلام برگشت سمتش و سریع گفت: ـ عمو پی‌اس و آوردی؟ مهدی عینکش و گذاشت بالای سرش و با خنده نایلون توی دستش و آورد بالا و گفت: ـ پس چی فکر کردی؟! باور محکم بغلش کرد و با شادی گفت: ـ ولی عمو قول میدم، مثل دفعه‌های قبل بازم می‌بازی! مهدی با اطمینان گفت: ـ اون تایمی که بازی کردیم خسته بودم، امروز مطمئن باش که برنده بازی منم!
  19. #صد و پنجاه و یکمین متن نیمه‌شب دوست دارم وقتی یکی بهم میگه : لطفا به پسرهایی كه وضع مالى خوبى ندارن هم فرصت بده، هیچکس از اولش پولدار نبوده! در جوابش بگم: کجا دیدین پسرا به دختری که ظاهرش خوب نیست فرصت بدن؟! بخاطر همینم لطفا با چیزایی که مد نظرتون نیست، به همین راحتی کنار نیاین! 18:18 نوزدهم اسفند
  20. پارت شانزدهم کوهیار گفت: ـ اشکال نداره، تا همین‌جایی که حفظی بزن... باور با اینکه راضی نبود، گفت: ـ باشه! کوهیارم خندید و گفت: ـ پس من میام! گفتم: ـ خب پس سوار شو! کوهیار کیف پولش و گذاشت تو جیبش و گفت: ـ شما برین، من باید با موتورم بیام، باز از اون طرف کار دارم. گفتم: ـ پس می‌بینمت! سوار موتور شد و رفت، باور هم با شادی تمام نایلون‌های ترقه رو توی دستش گرفت و با شادی گفت: ـ وای بابایی، خیلی برای امشب هیجان دارم! لبخندی بهش زدم و راه افتادم سمت رستوران؛ دو سال پیش علی کارهای رستوران و به من واگذار کرد و برای همیشه مهاجرت کرد آلمان، قرار بود شعبه رستوران های جزیره رو اونجا هم گسترش بده ... و خلاصه که از دو سال پیش، مشغله‌ام خیلی بیشتر هم شده بود!
  21. #صد و پنجاهمین متن نیمه‌شب دنیا واقعا عجیبه! ماشین همکار جوونمون رو پارسال پلیس برای توقیف حجاب نگهداشته بود، بحث پیش اومده بود و بالا گرفته بود و ایشون چک زده بود توی صورت مامور پلیس. پلیس ازش شکایت کرده بود و من رفتم ضامن بشم برای آزادیش. شماره پلیس رو با اصرار از قاضی گرفتم که رضایت بگیره ازش پنجشنبه نامزدی ایشون با آقای پلیسه:)) 10:10 نوزدهم اسفند
  22. پارت پانزدهم دستمو گذاشتم رو شونه باور و گفتم: ـ مگه میشه تو یه مراسم باور باشه و وسایل آتیش بازی کامل نباشه؟! کوهیار خندید و لپ باور و کشید و گفت: ـ به عمو کوهیارش رفته! قربونش برم من. باور گفت: ـ عمو تو نمیای خونمون؟! بعد حرف باور، کوهیار پرسید: ـ خبریه مگه؟! گفتم: ـ نه بابا، غزل امروز گفت همه ناهار دور هم باشیم. الان هم می‌خواستیم بریم دنبال مهدی! بیا دیگه. کوهیار دستی به موهاش کشید و گفت: ـ راستش من بابت قضیه اجاره خونه‌ام می‌خواستم.‌.. اما باور حرفشو قطع کرد و رفت دستشو گرفت و گفت: ـ عمو بیا دیگه! لطفاً... کوهیار گفت: ـ پس یه شرط داره! باور با کنجکاوی نگاش کرد و گفت: ـ چه شرطی؟! کوهیار گفت: ـ باید اون آهنگی که بهت یاد دادم و برامون بزنی! باور پوفی کرد و گفت: ـ اما عمو من اونو کامل حفظ نیستم.
  23. #صد و چهل و نهمین متن نیمه‌شب قبول کنید که همتون یه‌ ورژن بهتر دیگه ای هم دارین، اما فقط حوصله نشون دادنش به هر بنی بشری رو نداری. 23:23 هجدهم اسفند
×
×
  • اضافه کردن...