رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت هفتاد و سوم قرآن و بستم و چند دور بوسیدمش و گفتم: ـ الان حاضر میشم. عذرا خانوم گفت: ـ لباسایی که برای مراسم خواستگاری قادر. حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ اونارو نمی‌پوشم... برای امشب یه لباس خاص درنظر دارم. عذرا خانوم با تعجب نگام کرد که رفتم سر صندوقچه داخل کمد و لباس آبی فیروزه‌ایی که مال مادرم بود و مراسم خواستگاری خودش پوشیده بود و بیرون آوردم. قرار بود اونو با یه شال سفید که رگه‌هایی از رنگ آبی فیروزه‌ایی و سبز داشت بذارم. عذرا خانوم مشخص بود که از این لباس دمده خوشش نیومده اما چون برای من مفهموم خاصی داشت، مخالفت نکرد. بعد این‌که لباسم و گذاشتم بیرون، گردنبندی که محمد بهم داده بود هم درآوردم تا بذارمش... دیگه قرار بود زن خودش بشم... همین‌جور با لبخند به گردنبند نگاه می‌کردم که عذرا خانوم پرسید: ـ زهره تا شب زمان زیادی نمونده! ماهی رو من درست کنم یا... نگاش کردم و سریع گفتم: ـ نه، من خودم درستش می‌کنم. فقط این.که بی‌زحمت بذارش بیرون. عذرا خانوم باشه‌ایی گفت و داشت می‌رفت بیرون که گفتم: ـ راستی... عذرا خانوم نگام کرد که ادامه حرفم و گفتم: ـ غلام... غلام امشب دردسر درست نمی‌کنه که نه؟
  2. #صد و دومین متن نیمه‌شب به قول آقای چاووشی: هممون پشت نگاهه صورتا... همیشه از صبح تا شب قایم میشیم... واسه پنهون کردن گریه‌هامون؛ روی قلب و روحمون خط می‌کشیم. 23:23 پنجم اسفند
  3. #صد و یکمین متن نیمه‌شب در میان اینهمه رنج و گیر و دارهای زندگی؛ خوشحالم که من هیچوقت آدمِ خاموش کردن آسمانِ چشم آدم‌ها نبودم... نمی‌دونین با وجدان راحت سر رو بالشت گذاشتن چه کیفی داره!! 20:20 پنجم اسفند
  4. #صدمین متن نیمه‌شب زمانی که راضی شدی با رفتارات بیشتر غم و رنج بکشم و از قلبم درنیوردی، منو تو رفتن مصمم‌تر کردی. 19:19 پنجم اسفند
  5. پارت هفتاد و دوم محمود خان با دقت بهم خیره شد تا ببینه من چه برنامه‌ایی دارم و گفتم: ـ من میگم که غذای طالب و یکم زهرآلود کنیم و بدیم به زهره تا براش ببره... نظرتون چیه؟ محمودخان یکم فکر کرد و بعد لبخندی زد و گفت: ـ فکر خوبیه اتفاقا! اون سم کشنده نیست اما بدنش و یکم میپاشونه. طالب هم مثل طایفش آدم کینه‌ایی هست و اگه بفهمه زهره اینکار و کرده، مطمئناً دلش از اون ناامید میشه و میره دنبال زندگیش. با سر حرفش و تایید کردم و گفتم: ـ دقیقا همینه! هدفمون این نبود که خدایی نکرده طالب بمیره و خونش بیفته گردنمون و دوباره جنگ بین طایفه‌ها شروع بشه، فقط هدفمون این بود که این پسر و دختر از هم‌دیگه دور بشن تا این عشق احمقانشون دوباره زخم‌های قدیمی رو باز نکنه. ( زهره ) با یه چشم بر هم زدن، شنبه رسید. این روزا خونمون زیادی آروم بود و غلام هم این روزا خونه نمیومد، یکم جو خونه برام سنگین و عجیب بود اما همین که عذرا خانوم پشتم بود، دلم قُرص بود. قرآن و باز کردم و چند صفحه ازش و خوندم تا یکم دلشوره‌امو آروم کنه چون هم دیشب و پریشب خواب بد دیدم و هم از واکنش بابا نسبت به محمد خیلی می‌ترسیدم. یه چند صفحه قرآن خوندم که یهو عذرا خانوم در و باز کرد و رو بهم گفت: ـ دختر تو هنوز حاضر نشدی؟
  6. پارت هفتاد و یکم محمود خان نگاهی بهم کرد و گفت: ـ چه فکری داری؟ گفتم: ـ زهره برای شستن لباس‌ها رفته بود کنار رود هراز مثل این‌که طالب و دیده‌. اونم بهش گفته که شنبه میان خواستگاری و بهش یه ماهی داده. محمودخان جوش آورد و حرفام و قطع کرد و گفت: ـ پسره‌ی پررو! کاش غلام بجای شونه‌اش به قلبش خنجر میزد. به در اتاق زهره نگاه کردم و سریع گفتم: ـ محمودخان توروخدا آروم باشین! زهره یه موقع می‌شنوه.، می‌دونین که اصل برنده شدن ما اینه که صبور باشیم. محمود خان دشتی به پیشونیش کشید و چشاشو بست و یه نفس عمیق کشید. بعدش سیگارش و با کبریتی که توی جیب پیراهنش بود روشن کرد و رو به من گفت: ـ خب اون آملیه حروم*ده... بعدش چیکار کرد؟ گفتم: ـ بعدش ماهی رو داد به زهره و گفتش که برای شام واسش درستش کنه! محمود خان ته مونده سیگار و توی جاسیگاری گذاشت و با حرص زیرلب گفت: ـ یه شامی بهش نشون بدم که اون سرش ناپیدا باشه! لبخندی زدم و گفتم: ـ من فکر اونجاشم کردم.
  7. #نود و نهمین متن نیمه‌شب وقتی مطمئن باشم که در حقت اشتباهی نکردم؛ برام مهم نیست که تا ابد با هم صحبت نکنیم! 11:11 پنجم اسفند
  8. #نود و هشتمین متن نیمه‌شب خدایا خواهشاً منو از هر چی سمت تو نیست؛ محافظت کن! 10:10 پنجم اسفند
  9. پارت هفتاد محمود خان که متوجه اوضاع شد، صداش و آورد پایین روبه من گفت: ـ شک نکرد؟! گفتم: ـ نه فکر نکنم، این‌قدر خوشحال شد که به این چیزا اصلا فکر نمی‌کنه... فقط... محمود خان با ابهت نگاهم کرد و گفت: ـ فقط چی؟! همین‌جور که نگاهم به گل قالی بود گفتم: ـ خیلی چشماش برق زد و واسه اولین بار بهم گفت منو مثل مادرش می‌دونه و راستش من یکم... محمود خان که میدونست ادامه جملم چیه، حرفم و قطع کرد و گفت: ـ زن الان وقت احساساتی شدن نیست! ببینم مگه خودت این پیشنهاد و ندادی؟ حالا میخوای بزنی زیرش؟ سریع گفتم: ـ نه اصلا ولی... دوباره حرفم و قطع کرد و گفت: ـ دیگه ولی و اما و اگر نداره، الان که طالب قراره بیاد خواستگاری قبل از این‌که پاش به خونه من برسه باید شرش کنده‌ شه! سریع گفتم: ـ نه این‌جوری خیلی تابلوئه!! من یه فکر بهتری دارم.
×
×
  • اضافه کردن...