-
تعداد ارسال ها
2,833 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
65
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هشتم خواست با کف دست بزنه توی صورتم که عذرا خانوم جلوش و گرفت و گفت: ـ نکن غلام! مردم چی میگن؟! بده جلوی خانواده قادر صورتش کبود باشه! غلام همونطور که با حرص دندوناش و روی هم میسابید گفت: ـ مگه نمیبینی چقدر روش زیاد شده؟! اومده جلوی من و داره از عشقش به اون آملی برام میگه! بدون هیچگونه احساسی فقط بهش نگاه میکردم و به مکالمش با عذرا خانوم گوش میدادم. غلام همش میخواست بهم حمله کنه اما عذرا خانوم مجابش میکرد تا بهش گوش بده و عجولانه رفتار نکنه! غلام با عصبانیت رو به عذرا خانوم گفت: ـ اصلا این از دیشب تا حالا کجا بوده که ما اونجا سنگ رو یخ شدیم! عذرا خانوم دو تا دستای غلام و گرفت تو دستاش و روبه من با چشم و ابروش اشاره کرد که برم تو اتاقم. منم بدون هیچ حرفی وارد اتاقم شدم و درو روشون محکم بستم و با خستگی تمام و با فکر به محمد زیر لحافم دراز کشیدم. ( عذرا ) بعد رفتن زهره به اتاقش، سعی کردم غلام و آروم کنم و اونو با خودم بردم سمت ایوون، همین لحظه محمود هم با توپ پر رسید، با سرعت چوب و گرفت دستش و گفت: ـ اون بیآبرو کجاست؟! سینه سپر کردم جلوش و گفتم: ـ توروخدا آروم باشین!- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هفتم قلبم تیر کشید! چی شنیدم؟ با تته پته گفتم: ـ حال... حالش خوبه؟! نامادریش دست به سینه وایستاد و گفت: ـ بدک نیست! داره استراحت میکنه. زیرلب یه خداروشکری گفتم و بدون خداحافظی از کنارش رد شدم، پاهام سست شد، باید میرفتم و براش دعا میکردم. به سمت امامزاده ابراهیم راه افتادم. باید براش نذر میکردم، اگه زندگیش به خطر میافتاد اصلا نمیتونستم خودمو ببخشم! تو دلم فقط دعا میخوندم و بعد یه زمان طولانی رسیدم به امامزاده ابراهیم، اصلا برام مهم نیست که بعدش غلام یا پدر قرار بود چه بلایی سرم بیارن؟! من فقط محمد و میخواستم،اگه منو بکشه هم زن اون قادر نمیشم. بعد یکساعت طولانی با پای پیاده رسیدم، امامزاده ابراهیم خیلی خلوت بود. با گریه وارد صحن شدم و تا جون داشتم برای خودمون و عشقمون گریه کردم. از خدا خواستم بهمون کمک کنه و به محمد کمک کنه تا سرپا وایسته، براش نذر کردم که اگه خوب بشه به پنج تا فقیر کمک کنم، اینقدر گریه کردم که تو همون صحن خوابم برد، تو خواب دیدم که محمد عمر نوح گرفته و سوار بر اسب با سرعت زیاد میتازونه، صبح از خواب بیدار شدم و بدون رمق و با دلی پر به سمت خونه راه افتادم، جالب این بود که اصلا برام مهم نیست غلام میخواست بابت اینکه دیشب باهاشون نرفتم کتکم بزنه یا کار دیگهایی بکنه، من فقط عقل و قلبم پیش محمد بود. نزدیکای ظهر بود که رسیدیم خونه! میدونستم که الان غلام به خودم تشنست، از داخل انباری تبر و برداشتم و با حالت خیلی عادی رفتم بالا، غلام داخل سالن پذیرایی قدم رو میرفت و با دیدن من گفت: ـ تو تا حالا کدوم گوری بودی؟! تبر و گرفتم سمتش و گفتم: ـ منو بکش! من بدون طالب نمیتونم زندگی کنم.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
هشتاد و پنجمین متن نیمهشب از تموم شدنش ناراحت نشو. قطعا که یه حکمتی توش هست. بلکه خدا از افتادن اتفاق های بدتر جلوگیری کرد. همین اینکه از کجا میدونی آینده قشنگ نیست؟ چرا بیخودی ناراحت میشی؟ مگه تو نبودی که از خدا فقط خوبی و چیزای خیر میخواستی؟ نمیبینی؟ چیزای بد و شر رو ازت دور کرد. فراموش نکن. خدا بعضی اوقات برای اینکه چهره واقعی بعضی آدما رو بهت نشون بده، اجازه میده که زجر بکشی. برای اینکه همه چیز و بهتر بفهمی اجازه میده که اشک بریزی و دلت بشکنه. حتی برای اینکه تو رو از آدمای دروغین و دورو نجات بده، کاری میکنه که روزای سختی رو تجربه کنی اما بدون همه اینا بخاطر اینه که واقعیت رو ببینی. عصیان نکن. شکر کن. خدایی که بهت روزای سخت رو نشون داد تو رو به انسان های خوب نزدیک میکنه. 11:11 یکم اسفند
-
#هشتاد و چهارمین متن نیمهشب هر چی بزرگتر میشی دنیات جدیتر و سختتر میشه، چون از دنیا بیشتر میخوای باید کاری کنی. پول دربیاری، دانشگاه بری، اجاره خونه بدی، عاشق ميشی، ازدواج میکنی و... اين چرخه هی بزرگتر میشه و دغدغهها بزرگتر ميشه. همهی اینا رو گفتم که از سنتون، از هر ماه و هر روزش استفاده کنید. هیچ وقت دیروز نمیشه. 10:10 یکم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و ششم فقط تونستم بهش نگاه کنم اما نمیتونستم، نمیشد که حرفی بزنم! همه داشتن ما رو میپاییدن، فقط خواستم محمد از چشمام بفهمه که چقدر ناراحتم و اصلا از این موضوع خبر نداشتم، میتونستم حس کنم که حال اونم اصلا خوب نبود! از نفسهای بریده بریدهاش حدس میزدم، طاقت اینکه اونو توی این حال ببینم و نداشتم و واقعا وجدانم درد میکرد، همین لحظه عذرا خانوم تو گوشم گفت: ـ برای چی داری نگاه میکنی زهره؟! راه بیفت! مجبور شدم با ناراحتی تمام از کنارش رد بشم و عشقم و پشت سرم بذارم اما تو دلم عهد بستم که حتی شده بهزور میرم و همه چیزو براش توضیح میدم، مطمئناً هم محمد منو میفهمه! وقتی رسیدیم خونه تا خانواده لباس تمیز و مرتب بپوشن و راه بیفتیم سمت خونه قادر، تصمیمم و گرفتم. بیشتر از این نمیتونستم این بار روی قلبم و تحمل کنم، همشون خوشحال بودن اما من توی دلم عزا گرفته بودم. به لباسایی که عذرا خانوم خرید نگاه میکردم، کاش اینا برای مراسم من با محمد بود اون موقع با دل و دماغ و ذوق لباسمو میپوشیدم اما حالا این لباسا برام حکم کفن داشت! مخفیانه از خونه زدم بیرون و خودمو با سرعت به خونه محمد رسوندم. نامادریش درو باز کرد و با تعجب نگام کرد، روبندم و کنار دادم و با ناراحتی گفتم: ـ سلام. گفت: ـ تو اینجا چیکار میکنی زهره؟! اگه پدر و برادرت بفهمن... سریع حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ محمد... محمد حالش چطوره؟! خیلی نگرانشم. نامادریش به سرتاپام نگاه کرد و گفت: ـ الان خیالت راحت شد زخمی شده؟! به همه گفته حیوون بهش حمله کرده اما من خودم از خانومای همسایه شنیدم که برادرت تیزی به شونهاش فرو کرده.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#هشتاد و سومین متن نیمهشب تلخه ولی بهتره بدونید، هیچ چیزی مثل "دوست داشته نشدن" عزت نفس یک فرد رو نمیترکونه! و بالعکس هیچ چیزی مثل "دوست داشته شدن" هم عزت نفس یک شخص رو بالا نمیاره. 1:01 یکم اسفند
-
#هشتاد و دومین متن نیمهشب چرا اینجوریه واقعا؟؟ صبح خوابم میاد ظهر خوابم میاد بعداز ظهر خوابم میاد غروب خوابم میاد ولی شب که باید بخوابم خوابم نمیاد=)) 15:15 سیام بهمن
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و پنجم اشکم ریخت و با دلی پر از درد از خوشحالیهایی که مدت زمانش خیلی کم بود، گفتم: ـ من عشقم متعلق به طالب! بدون اون نمیتونم زندگی کنم، حتی اگه به قیمت زندگیم تموم بشه بازم از دوست داشتنش دست نمیکشم. عذرا خانوم خیلی عادی برگشت گفت: ـ همهچی تموم شدست زهره! بهتره آماده باشی. با حرص گفتم: ـ تو این داستان و انداختی تو دامن من مگه نه؟! بهم چشمغرهایی داد و گفت: ـ زهره مگه خودت نمیدونی که قادر رفیق صمیمیه غلامه؟! یکم مکث کرد و میوهها رو توی سینی چید و گفت: ـ نمیخوام بهت دروغ بگم ولی وقتی بهم گفت منم استقبال کردم، هم مرد خوبیه و هم دستش به دهنش میرسه! چیزی نگفتم ولی میخواستم این موضوع رو سریعاً به طالب بگم اما عذرا خانوم نباید میفهمید! بنابراین اولش آماده شدن که با یکسری از همسایهها و عذرا خانوم بریم بازار؛ تو بازار هیچ نظری بابت چیزی ندادم و تمام لباسا و بقچهها رو خانوم جان برام انتخاب کرده بود. من تو کل مسیر تمام فکر و ذکرم پیش طالب بود که چطور بهش این موضوع رو بگم و ازش بخوام که منو از این مخمصه نجات بده؟! موقع برگشت از بازار تو میدون اصلی، غلام و دو سه نفر از دوستاش هم بهمون اضافه شدن و داشتیم برمیگشتیم که یهو طالب و دیدم که سراسیمه خودشو به ما رسونده.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#هشتاد و یکمین متن نیمهشب یکماه که دلنوشته رو شروع کردم و میخوام که با من بیشتر آشنا بشین: من برای باقی موندهی غذام ظرف بیرونبر میگیرم! من اگه بچه تو خیابون ببینم، غش میکنم براش.. هنوزم واسه خریدن چیزایی که دلم میخواد، پولامو جمع میکنم. نمیتونم رُک باشم چون برام مهمه که از دستم ناراحت نشی! اکسپلورم پر از انیمه و روتین مراقبت از پوسته! کلی کتاب و رمان نخونده دارم و با فیلم و کتاب خوب پاهام از رو زمین جدا میشه... اگه عاشق بشم، نمیتونم جلوی ذوقمو بگیرم با اینکه میدونم شاید طرف پررو بشه... کلی اختلاف سلیقه با مامانم دارم اما جون میدم براش... به خاطرات مسخره بلند بلند میخندم... بعضی اوقات لجبازم اما دلم نمیاد دل بشکنم! اگه گوشی دم دستم باشه، زود جواب پیامتو میدم. آدم آنتایمیم... میتونم ساعتها راجب موضوعات بیخود باهات حرف بزنم... موقع برگشتن از سفر و خداحافظی دلم میگیره... بیشتر وقتا امیدوارم و بعضی اوقات انرژیم ته میکشه... من یه آدمه معمولیم، همون که ادا نداره... همون که میتونی پیشش خود واقعیت باشی. 12:12 سیام بهمن
-
#هشتادمین متن نیمهشب من واقعا تموم کنندهی خیلی خوبیم... مخصوصا وقتی پای خط قرمزهام و آدمای مهم زندگیم وسط باشه... صبر میکنم اما وقتش که برسه؛ خیلی راحت نقطه میذارم و داستانو تموم میکنم. حتی اگه قبلش هزار صفحه حرف و خاطره توش نوشته شده باشه! 11:11 سیام بهمن
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و چهارم همه چیز آروم پیش میرفت اما مشخص بود که این آرامش قبل از طوفانه! بخاطر حرف منو محمد که پخش شده بود، زیاد جلوی خانواده ظاهر نمیشدم و بیشتر وقتم رو تو اتاقم میگذروندم...بعد مدتها بالاخره تونستم بافت طالب و آماده کنم و امروز رفتم پیشش تا بهش بدم. خیلی خوشش اومد و همون لبخندش برام کافی بود برای اینکه خستگی از تنم بیرون بره! حتی ازم خواهش کرد که یه کلاه هم براش ببافم و این موضوع باعث ذوق و خرسندیه من شده بود. با خیالی خوش برگشتم خونه که دیدم چندتا زن غریبه از خونمون خارج شدن!! اونا رو تابحال ندیده بودم اما بوی خوشی هم به مشامم نمیرسید. با عجله رفتم بالا و رو به عذرا خانوم که مشغول شستن سیب و خیار تو حوض خونه بود گفتم: ـ اینا کی بودن؟! بدون اینکه بهم نگاه کنه، خیلی عادی گفت: ـ قوم و خویشهای قادر بودن! اومده بودن برای خواستگاریت. بزرگترا باهم صحبت کردن و به توافق رسیدند. امروز بعد از بازار باید ببریمت خونشون! انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. آرزو داشتم که غلام بهم بد و بیراه میگفت یا پدرم کتکم میزد اما اینکار و باهام نمیکردن. پس دلیل اینهمه آرامششون تو این مدت این بود! عذرا خانوم بهم نگاهی کرد و گفت: ـ پس چرا وایستادی بر و بر منو نگاه میکنی؟! برو آماده شو که باید هر چی زودتر برسیم به بازار. با بغض نگاش کردم و گفتم: ـ میفهمی چی داری میگی؟! من فقط طالب و دوست دارم. بجز اون نمیتونم مال کس دیگهایی باشم، چرا نمیفهمین؟! عذرا بهم نگاه کرد و گفت: ـ بنظرم تو باید بفهمی که ته اون کوچه بنبسته! از آملیها به تو خیری نمیرسه دختر! برو خداتو شکر کن بعد اون همه حرفی که پشتت زده شده، برادرت خونت و نریخت و قادر با اون همه ملل و منالش راضی شد که بیاد خواستگاریت..- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#هفتاد و نهمین متن نیمهشب اینکه میگین طرف آدم خوبی بود. چرا این بالا سرش اومد؟! در واقع دارین قانون کارما رو نقض میکنین. مطمئن باشین همون آدم خوب از نظر شما، یجایی قبلا تو زندگیش زیرخاکی رفته و اینم نتیجه کاراشه... یادتون نره که حال خوب و بد ما در آینده؛ نتیجهی کاریه که ما الان داریم انجام میدیم... 21:21 بیست و نهم بهمن
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و سوم با گریه گفتم: ـ خب دعوای بین دو طایفه به من چه؟! به محمد چه ربطی داره؟ اگه فقط بشناسینش و ببینین چقدر قلب... عذرا خانوم دیگه نذاشت حرفم و ادامه بدم و با تحکمی که توی صداش موج میزد گفت: ـ از خیابان واهی بیا بیرون زهره! از فردای اون روز، از دست محمد مدام قرار میکردم. دلم نمیخواست صورت و چهرم و تو این وضعیت ناجور ببینه اما اونم ولکن ماجرا نبود! براش سوال شده بود منی که مدام میرفتم پیشش و همدیگه رو میدیدیم چرا دیروز نرفتم؟! تا اینکه جلوی در مکتب خونه، جلوی راهم و گرفت و مجبور شدم روبندم و بدم کنار تا صورتم و ببینه! از چشماش میتونستم بفهمم که چقدر ناراحت شده و بخاطر اینکه بیشتر از این خجالت نکش تو صورتم نگاه نمیکنه! خودشو مقصر میدید و اینو من از حرفاش میفهمیدم. اما بهش گفتم که منم بنا به سوگندی که با هم بستیم به هیچ عنوان ازش دست نمیکشم و به پای عشقمون میمونم. حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه و محمد هم که دید عشقمون ورد زبون همه مردم شده و برادرم همچین بلایی سرم آورده، گفت که حتما با پدرش صحبت میکنه تا برای خواستگاری اقدام کنند. از اینکه اینقدر پیگیر بود و از چیزایی که قرار بود جلوی را همون سنگ بندازنن، نمیترسیدم دلمو قرص میکرد. بعد از اون روز خیلی کمتر همو میدیدیم چون محمد بهم نامه داده بود که پدرش به انتخابش احترام گذاشته و باید برای اینکه پیش خانواده من سربلند باشه، بره و کار کنه تا جلوی اونا دست خالی نباشه! دست خطش و بوسیدم و نماز شکر خوندم از اینکه حداقل خانواده اون موافق ازدواج ما هستن یا حتی اگه هم موافق نیستن، سنگی جلوی پای محمد ننداختن. اما خانواده من خصوصا برادرم غلام بعید بود که به راحتی نرم بشه اما من بازم امیدم به خدام بود و باور داشتم که عشق بیریای ما رو بیجواب نمیذاره.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :